|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
نقش سمّ آهوی چین [ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ما چگونه می توانیم حقیقت را در زندگی روزمره خود تشخیص دهیم؟ [ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اگر با برداشتن نخستین گام ها در مسیر زندگی آگاهانه، به جای کاوش و بیرون کشیدن رنج و آزردگی های دفن شده، به شادی و خنده دست بیابید، چه می شود؟ آیا شما از آن آدم ها هستید که در عمق وجودتان می دانید رابطـه بایـد سخت باشد؟ پر از تلاش، ارتباطات ضعیف، افکار سهمگین و احساس هـای خشن؟ گزینه دیگر را در نظر بگیرید: زندگی کردن و دوست داشتن آگاهانه تفریحی سرشار از نشاط است؛ اگر چـه بـه کـار متمرکـز نـیـاز دارد! زن و شوهرهای فراوانی را دیده ام که لحظاتی پس از بیان حقیقتی که مدت ها پنهـان نگه داشته بودند و هفته ها یا ماه ها از گفتن آن می ترسیدند، خندیده و دست همدیگر را گرفته اند. [ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گاه می گویم فغانی بر کشم باز مبینم صدایم کوته است [ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گاه می گویم فغانی بر کشم باز مبینم صدایم کوته است [ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ] [ 23:11 ] [ گنگِ خواب دیده ]
هدف وسیله را توجیه می کند ؟ [ چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ] [ 20:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]
نگاهش به نوبرانه های گیلاس بود گفت من تجربه کرده ام هیچ جا به زیبایی آغوش کسی که دوستش داری نیست...
[ چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سرنوشتِ تو آن است [ چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]
هر سبزه که برکنار جویی رسته است [ چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ] [ 1:26 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خوشبختی کجاست؟ [ چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ] [ 1:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دربارۀ تی.اس.الیوت
با بهمن شعلهور دربارۀ تی.اس.الیوت «آوریل ستمگرترین ماههاست…» این شروع شعر بلندیست که به عنوان یکی از شاهکارهای قرن بیستم شناخته شده. تی.اس.الیوت (۱۹۶۵-۱۸۸۸) درست صد سال قبل «سرزمین هرز» (The Wasteland) را سرود، به فاصله کوتاهی از جنگ اول جهانی. شعر او نیز وحشت، ناامیدی، و بحران فرهنگی حاصل از این جنگ را بازتاب میدهد، گو اینکه زمینی سوخته و سترون باقی مانده که دیگر چیزی از آن نخواهد رویید: «چه شاخههایی از این مزبله سنگلاخ میرویند؟ پسر انسان!» «ای.اچ.کار»، مورخ بزرگ انگلیسی در کتاب تاثیرگذار «تاریخ چیست؟»، جایی به الیوت اشاره میکند و از او به عنوان یکی از دو نویسنده انگلستان در فاصله دو جنگ جهانی نام میبرد که حقیقتا محافظهکار بود، «نه از آن محافظهکاران نمونهوار انگلیسی که وقتی کنه عقایدشان را میکاویم، ۷۵ درصد لیبرال از آب درمیآیند». و البته تی.اس.الیوت، زاده شهر سنت لوییز در ایالت میزوری آمریکا، پیشینه غیرانگلیسی داشت، اما در بستر فرهنگ انگلیسیست که ادبیات او غنی میشود. با این حال الیوت هر چه که گرایشهای محافظهکارانه دارد، در «سرزمین هرز» از فرم و مضمون کلاسیک فاصله میگیرد تا یکی از مهمترین و پیچیدهترین شعرهای مدرن خلق شود، اثری چندصدایی و پر از اشاره به اسطورهها، تاریخ، متون مسیحی و بودایی و ادبیات کلاسیک اروپا. دشواری خواندن الیوت هم از همینجا ناشی میشود. جلال آل احمد زمانی از «مشکل الیوت» حرف زده بود. «مشکل الیوت» را احتمالا ترجمههای نارسا از شعر او به وجود آورده بود، وقتی که مترجمهای اولیه متوجه تغییر ظریف راویها و این اشارات نشده بودند. اما به نظر میرسد که این «مشکل» سرانجام در آبان ۱۳۴۳ تا حد زیادی حل شد و آن زمانیست که ترجمه بهمن شعلهور از «سرزمین هرز» برای اولین بار در مجله «آرش» به سردبیری سیروس طاهباز منتشر شد. با بهمن شعلهور، رماننویس، شاعر و مترجم ادبی، به مناسبت صد سالگی «سرزمین هرز» و ترجمه او از شعر بلند الیوت گفتوگویی کردهایم که میخوانید. دیک دیویس سالها پیش در مصاحبهای که با او داشتم، گفت که «ترجمه نوعی عشقبازی است». او البته این حرف را بعد از ترجمه ویس و رامین، حافظ و جهان ملک خاتون گفته بود، همه تجربههای عاشقانه. اما ترجمه اثر بدبینانه و تلخی مثل «سرزمین هرز» برای شما چگونه بود؟ حرفش را قبول دارم. به معنای وسیعتر، هر کار هنری عشقبازی است. موقعی که «سرزمین هرز» را ترجمه میکردم، الیوت و ازرا پاوند بزرگان شعر جهان بودند، دو چهرهای فراتر از همه. هر دو گرایش به کلاسیسیزم داشتند. الیوت میگفت که من در سیاست به رویالیزم (سلطنت) معتقدم، در دین به آنگلو کاتولیسیزم و در ادبیات به کلاسیسیزم. ازرا پاوند هم در ادبیات چنین بود. آن زمان در آمریکا شاعرانی بودند مثل ویلیام کارلوس ویلیامز – که طبیب اطفال هم بود – یا والاس استیونس که سعی میکردند سنت شعری تازهتری بنا کنند که ریشه در خاک آمریکا داشته باشد، شعری که عطف به سابقه و آثار گذشته نداشته باشد. والاس استیونس وقتی از آدم جدید حرف میزند، میگوید: “the glass man, without external reference”، یعنی «مرد شیشهای بدون هیچ سرچشمه خارجی». به تعبیری آدم را از همه ارجاعات خارجی و حتی از معنای مذهبی و خدا جدا میکند و آن را یکه و تنها میداند. اما در نقطه مقابل آن، شعر ازرا پاوند قرار دارد که اگر ارجاعات و سوابقش را نشناسید و هضم نکنید، متوجه نمیشوید. او حتی گاهی پنج زبان مختلف را در شعر خود میآورد. الیوت هم به خاطر همین نوع ارجاعات مجبور میشود در شعر خود مدام از پانویس استفاده بکند. وقتی «سرزمین هرز» منتشر شد، ویلیام کارلوس ویلیامز گفت، ما زمانی که سعی میکردیم شعر اصیل آمریکایی خلق بکنیم، این شعر مثل یک بمب اتم افتاد و همه چیز را نابود کرد. شعر الیوت هم درست است که به یک معنا بدبینانه است، اما بدبینی آن برمیگردد به زمان بعد از جنگ، و سرگشتگی، پوچی و خلاء روحی آن دوران را به نمایش میگذارد. پسبه یک معنا، شاید بتوان اینگونه گفت که شعر الیوت خودش را به تنهایی کامل نمیکند چرا که اینجا شاهد یک گفتوگوی بینامتنی هستیم، با شعر بودلر، سافو، اندرو مارول، دوزخ دانته، «بهشت گمشده» میلتون، «توفان» شکسپیر و… بله، اگر سابقه و ارجاعات آن را ندانید، شعر کامل نمیشود. اما مثلا ویلیام کارلوس ویلیامز شعری دارد به اسم «فرغان سرخ» که در آن با یک چرخدستی، باران، و چند جوجه سفید چنین تصویری میآفریند: «این همه بسته است به یک فرغان سرخ، شسته به آب باران، در کنار جوجههای سفید». ویلیامز میگوید که این خود یک شعر کامل است و دیگر احتیاجی نیست که هیچ ارجاعی به هیچ چیز دیگری داشته باشد. او به یک معنا در فن شاعری پیرو فلسفه صوری بود و از مجردات دوری میکرد. در یکی از شعرهایش میگوید که «هیچ اندیشهای نیست مگر در اشیا». مریان مور هم میگوید شعر چیزی است که در باغهای تخیلی قورباغههای طبیعی ارائه میدهد. این شعر به هیچ متن دیگری ارجاع نمیدهد. خودش است و خودش. یک آمریکایی دیگر شعری دارد که در آن از چمنزارهای آمریکا صحبت میکند و میگوید جایی که نور کلبه از چهار طرف روی چمن میافتد. این هم به همان قیاس احتیاج به پانویس و هیچ چیز دیگری ندارد، اما شعر کلاسیک الیوت و پاوند بدون درک مفاهیمی که روی آنها بنا شدهاند، دست یافتنی نیستند. ویلیام کارلوس ویلیامز خود را به یک سگ لنگ سه پا تشبیه میکند که با دست خالی «به جنگ یونانی و لاتین میرود». اما شعر ازرا پاوند نه تنها پر از ارجاعات به مفاهیم و متون لاتین و یونانیست، بلکه به متون چینی و کرهای هم ارجاع میدهد. جالب این است که شعر آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم، به تدریج از الیوت و ازرا پاوند عبور کرد و به ویلیام کارلوس ویلیامز روی آورد. آن اواخر حتی خود ازرا پاوند هم سعی میکرد شعرهای بومی بر اساس کارهای ویتمن بگوید، حال آن که قبلا ویتمن و پیروانش را به رجزخوانهایی تشبیه کرده بود که هندوانه میخوردند و عربده میکشیدند. اما او دوباره به دامان والت ویتمن پناه میبرد تا با او پیمانی ببندد. در شعر «پیمان» خطاب به ویتمن میگوید: «والت ویتمن، با تو پیمانی میبندم/ به مدت کافی از تو بیزار بودهام/حال چون فرزندی بالغ که پدری کلهخر داشته/ به پیشت برمیگردم./ حال آنقدر بزرگ شدهام که دوست بگیرم./ تو بودی که درختهای تنومند را انداختی./ حالا هنگام تراشیدن چوب است./ ریشه و شیره ما یکی است./بیا تا با هم پیمانی ببندیم.» بگذارید ارجاعات در «سرزمین هرز» را از زاویه دیگری بسنجیم. این شعر بلند پر از ارجاع به ادبیات کلاسیک اروپاست و همینطور اساطیر و افسانههای یونانی-رومی. داریوش شایگان این امر را واکنشی به سستی و کاهلی حاکم بر خلقیات زمانهای دانسته که دچار زوال فرهنگی شده است و مینویسد الیوت «شعرش را به گونهای تنظیم میکند که گویی تعمدا به مخاطب نهیب میزند که اگر میخواهید این شعر را بفهمید زحمت رفتن به کتابخانه را بر خود هموار کنید». قبلا گفتهام که «سرزمین هرز» نمودار نابهسامانی، سرگشتگی و پوچی تمامی عصر ماست. آیینه نفرینیست که بر سر انسان این عصر سایه افکنده. الیوت شکوه گذشتهای را در نظر دارد که دیگر در «سرزمین هرز» یافت نمیشود و این میل به کلاسیسیزم از آنجا ناشی میشود. اساسا یک تقسیمبندی در زبان انگلیسی وجود دارد که personlity را در برابر classic قرار میدهد. personal یک امر خصوصیست به این معنا که هر آدمی ویژگیهای مختص خودش را دارد. اما class به معنای گروه و طبقه است و هر گروه و طبقهای هم قواعد و ویژگیهای خودش را دارد. اگر کسی اشرافی است، باید در چارچوب اشرافی زندگی کند و اگر قمارباز است، زندگیاش شکل زندگی قماربازها را دارد. وقتی صحبت از class میشود، باید ویژگیهای آن را پذیرفت. ازرا پاوند از جایی مثل ایالت آیداهو میآید که از نظر فرهنگی تقریبا عقبترین ایالت آمریکاست، اما گرایش به کلاسیسیزم پیدا میکند. کنایه قضیه در همین است که او در ذهن خودش رویای ایتالیای دوران رنسانس را دارد، زمانی که شاهزادهها در هر شهری دربار خودشان را داشتند و بزرگترین آثار کلاسیک اروپا در بارگاه آنها و با حمایتشان خلق میشد. پاوند که سودای بازگشت به آن دوران را داشت با موسولینی همکاری کرد، به طوری که در رادیوی رژیم او تبلیغ ضدآمریکایی میکرد؛ با خودش فکر کرده بود که موسولینی مثل یکی از شاهزادههای دوران رنسانس میشود و او هم لابد یکی از شاعران برجسته آن دوران، همسطح هنرمندی چون میکل آنژ که مجسمه داوود را ساخت. سر همین هم ازرا پاوند را در آمریکا به مرگ محکوم کردند و میخواستند به به جرم خیانت دارش بزنند. اما آن زمان تعداد زیادی از شاعران و نویسندگان دست به دامن روزولت شدند و گفتند که این دیوانه است و بگذارید زنده بماند. بعد از این ماجرا او را به بیمارستان روانی در واشنگتن فرستادند که ده دوازده سالی را آنجا گذراند (۱۹۴۶-۱۹۵۸). ازرا پاوند آنجا مریض نبود، بلکه تشکیلات خودش را داشت، یک اتاق اختصاصی و راحت، و بسیاری از شاعران و نویسندگان هم مدام به دیدارش میرفتند. یکی از کسانی نیز که مانع مرگ او شد، الیوت بود که پیوند دیرین و عمیقی با پاوند داشت. ازرا پاوند آخر سر وقتی متوجه میشود که خوابش درباره موسولینی، خواب احمقانهای بوده و به رنسانس ارتباط ندارد، بلکه به هیتلر و قتلعام مردم ارتباط دارد، آن موقع به والت ویتمن برمیگردد که روزگاری او را مسخره میکرد و این بار میگوید که من و تو از یک ریشهایم. به هر صورت شعر جدید آمریکا از الیوت و پاوند و کلاسیسیزم مورد علاقه آنها دور میشود. یادم است در کارگاه شعری در دانشگاه آیووا به عنوان نویسنده بینالمللی حضور یافته بودم که لحظهای در سخنرانیام گفتم: «حتی الیوت.» این به مذاق شعرایی که آنجا بودند خیلی خوش نیامد. الیوت از نگاه آنها شاعر منحصربهفردی نبود، بلکه معتقد بودند که او تمام شده. آنها مثلا به والاس استیونس گرایش داشتند که خدا را هم نفی میکند و از آدم شیشهای حرف میزند، بدون هیچ سرچشمه بیرونی؛ یا ویلیام کارلوس ویلیامز که تمام ارجاعات به گذشته و متون کلاسیک را در شعر خودش حذف میکند. پس به تعبیری گرایش الیوت و پاوند به کلاسیسیزم فراتر از ادبیات و هنر و اصول زیباییشناسانه آن، جنبه سیاسی و اجتماعی هم به خود میگیرد و دعوتیست برای بازگشت به گذشته پرشکوه یونانی – رومی یا ارزشهای بنیادین دوره رنسانس. اما برگردیم به سال ۱۹۲۲؛ این سالیست که «سرزمین هرز» سروده شد، چهار سال پس از جنگ جهانی اول. «ای.اچ.کار»، در کتاب «تاریخ چیست؟» دهه ۱۹۲۰ را تولد تفکر محافظهکارانه در تاریخنویسی انگلیسی میداند به این مفهوم که از آن پس تغییر با بیم از آینده درمیآمیزد و تغییر به مثابه وضع بدتر پنداشته میشود. «سرزمین هرز» چقدر در این چهارچوب محافظهکارانه قرار میگیرد؟ وچه نگاهی به مقوله تغییر دارد؟ برای پاسخ به این سؤال باید به فرهنگ انگلستان توجه داشته باشید. الیوت هم خودش را بیشتر در آن چارچوب فرهنگی میدید تا آمریکا. رسوم در انگلستان بسیار پایا هستند. قوانین کشور نیز همگی در رسوم جامعه ریشه دارند، نه این که کسی آنها را از جایی دیگر اقتباس کرده باشد. این برمیگردد به سلطنت انگلستان که قدیمیترین سلطنت دنیای غرب است. قوانینشان برای قرنها دوام آورده. بدترین چیز در فرهنگ انگلستان، پشت پا زدن به رسوم است. وقتی در جنگ جهانی اول، دنیا به آتش کشیده شد و تمام امپراتوریها فرو ریخت، تقریبا تنها جایی که بدون تغییر باقی ماند، همان انگلستان بود. پرسشی که آن زمان برای متفکران و تاریخنویسان انگلستان پیش آمد این بود که آیا همان رسوم سفت و سخت و عصاقورتداده بهتر از تغییر و رسیدن به ناکجاآبادی نیست که به جنگ جهانی اول منتهی بشود و بعد از دل آن کسانی مثل موسولینی و هیتلر ظهور کنند و باز دنیا را به خاک و خون بکشند؟ در فرهنگ انگلستان یکی از بدترین کارها این است: to live outside of your station. به این معنا که فراتر از جایی قرار بگیری که باید باشی. وقتی رمانها و متون انگلیسی را میخوانید همیشه حرف این است که شاه، شاه است، فرزند اولش ولیعهد میشود و بچههای بعدی سراغ امور دیگری میروند. دوکها هم همینطور بودند. پسر اول جای دوک را میگرفت و بقیه میرفتند رد کار خودشان. این سنت تا ردههای پایینتر اجتماعی نیز بر همین منوال است، مثل دهاتیها. اصطلاح country squire به این معناست که طرف در ده خودش برای خودش شاه است. کسی بالاتر از آنچه هست و بالاتر از آن گروه واقعی خودش ادعایی ندارد. این رسوم تا حدی انگلیسیها را نجات داده. یک انگلیسی معمولی خودش را مثلا از شاه ما بالاتر میداند یا از فلان شخصیت بزرگ آمریکایی. الیوت زمانی که «سرزمین هرز» را میسراید هم این فرهنگ را پشت سر خود دارد و هم از طرفی با ویرانیهای ناشی از جنگ جهانی اول مواجه است. جایی در این شعر میگوید: «لاشهای را که سال پیش در باغت دفن کردی/ آیا جوانه زدن آغاز کرده است؟ آیا امسال گل خواهد کرد؟/ یا آنکه سرمای ناگهانی بسترش را آشفته کرده است؟» میشود گفت که «سرزمین هرز» دقیقا در همان برهه زمانی باید متولد میشد تا آن بحران فرهنگی پس از جنگ جهانی اول را توصیف کند. اما ترجمه آن چطور؟ چه چیزی ترجمه این شعر را از نگاه شما ضروری میساخت؟ من به این کتاب صرفا به عنوان اثری ادبی نگاه میکردم. چند تا کتاب آن زمان بود که همه درباه آنها صحبت میکردند، اما هیچ کس چیز زیادی درباره آن نمیدانست. یکی کتابهای الیوت بود و یکی هم فالکنر. همه اسمهایشان را شنیده بودند و حرفشان را میزدند، اما کسی درست آنها را نمیشناخت. به همین خاطر وقتی این ترجمه را انجام دادم، جلال آل احمد گفت که «جوان، مشکل الیوت را بالاخره حل کردی». آل احمد در واقع از آن آدمهایی نبود که قبول کند چیزی را نمیداند، بلکه فکر میکرد که همه چیز را میداند. این بار اما آمد و گفت که من الیوت را نمیفهمیدم. برای اولین بار در زندگیاش اذعان داشت که چیزی را نمیشناخته و حالا آن را میشناسد. چه شد این ترجمه را به سیروس طاهباز سپردید که در مجله «آرش» برای اولین بار منتشر بشود؟ من آن را همراه رمان «سفر شب» به سیروس طاهباز دادم و از ایران رفتم. به این صورت بود که پست دبیر اقتصادی در پیمان سنتو را قبول کردم و به ترکیه رفتم تا این کتاب در غیبت من چاپ بشود. میدانستم که بعد از انتشار آن دیگر اصلاً نمیتوانم پا به ایران بگذارم. در نتیجه تمام کار انتشار کتاب «سفر شب» روی شانه طاهباز افتاد. حتی ابراهیم گلستان علاقه داشت که آن را با انتشارات «روزن» کار کند، اما بعد گفت طاهباز اینجا هست که تمام غلطگیریها و کارهایش را انجام بدهد. دوستی خاصی هم بین من و طاهباز سر «سفر شب» به وجود آمد. اما انتشار این رمان به خاطر مشکل سانسور چند سال طول کشید و در نهایت ترجمه «سرزمین هرز» خیلی زودتر از آن در مجله «آرش» منتشر شد. «سرزمین هرز» بنمایههای خود را متون دینی و افسانه جام مقدس مسیح میگیرد. شما نسبت این تصاویر دینی و کهن با دنیای مدرن را در منظومه الیوت چگونه میبینید؟ خود الیوت گفته که بخش عمدهای از اسطورهها و استعارههای «سرزمین هرز» را از کتاب جسی.لی. وستون به نام “From Ritual to Romance” گرفته که تتبعی است در منابع انسانی و مذهبی افسانه جام مقدس. خلاصه کلام در افسانههای باستانی آن بود که زمانی سلطان ماهیگیر به نحوی اسرارآمیز در دستگاه تناسلی خود آسیب دید و عقیم شد، و سرزمینی که او بر آن فرمان میراند نیز دستخوش خشکی و سترونی گشت تا اینکه سلحشوری از راه رسید و او را شفا بخشید. در داستانها وسیله شفا ظرفی معجزآسا بود که در افسانههای گوناگون شکلهای گوناگون میگرفت. این افسانه به مسیحیت راه یافت و با جشنهای رستاخیز مسیحی درهم آمیخت و ظرف شفا با جام مقدسی که مسیح در آن «شام آخر» با اصحابش نوشیده بود، یکی شد. در حقیقت الیوت در دین مسیحی بیشتر به آن استعارهها و نمادها علاقه دارد تا این که کسی باشد که به شکل خشک و جزماندیشانه از مسیحیت پیروی کند. حتی در شعر خود نمادهای مسیحی را با نمادهای بودایی و هندوئیزم ادغام میکند. اگر شما نسخه مجله «آرش» را خوانده باشید، آنجا چند غلط فاحش است که بر اثر سهلانگاری طاهباز رخ داد. یکی مثلا عنوان بخش سوم شعر است که به اشتباه «نخستین وعظ» آمده، حال آن که «موعظه آتش» صحیح است. این موعظه برای بوداست و نمیدانم چطوری در آن نسخه به «نخستین وعظ» تبدیل شد که خیلی هم به کار لطمه میزند. موعظه آتش بودا را به موعظه سر کوه مسیح تشبیه کردهاند. باز اگر یادتان باشد، الیوت آخر «سرزمین هرز» را نیز به هندوئیزم میرساند. آن واژه «شانتیه» که سه بار در پایان شعر تکرار میشود، پایان رسمی هر اوپانیشاد است و معنای معادل آن «آرامشیست که به درک نیاید». و البته بودا هم خودش اول شاهزاده هندو بوده و بعد بودا میشود. در نهایت یادتان باشد که مسیحیت فقط کلیسای کاتولیک و پاپ نیست. جوهره اصلی آن Primitive Christianity (مسیحیت ابتدایی) است که شباهت زیادی به ادیان شرقی دارد، به صوفیگری خود ما، به بودایی و هندوئیزم. بحث همه آنها به این برمیگردد که خشونت و قساوت در جهان وجود دارد و در برابرش هم زیبایی و بخشندگی و آرامش درون است. باید «سرزمین هرز» را به این شکل ببینید. اگر به این شکل ببینید، آن وقت «سرزمین هرز» حتی میتواند اثر عاشقانهای باشد به همین خاطر هم هست که مثلا از «تریستان و ایزولد» و آثار کلاسیک دیگر در آنجا نقل میشود. ویلیام باتلر ییتس از «جذبه کارهای دشوار» میگوید. ترجمه الیوت اساسا چقدر برایتان دشوار بود؟ نمیتوانم بگویم که خیلی برایم دشوار بود، چون با ارجاعاتی که در شعر داده بود، آشنا بودم. مثلا جایی در شعر میگوید«به قلب روشنایی مینگریستم، به سکوت»، و بعد بلافاصله جملهای به لاتین از «تریستان و ایزولد» نقل میکند که «دریا متروک و تهی است». من متوجه بودم که این سطر مربوط به ایزولد است؛ وقتی که ایزولد هیچ امیدی به بازگشت تریستان ندارد و به دریا نگاه میکند، دریا برایش مظهر ناامیدی کامل است. یا آن اول «سرزمین هرز» را به یاد آورید که از «ساتیریکون»، اثر گایوس پترونیوس، نقل میکند و مینویسد: «آری، و من خود با چشمان خویش، سیبیل اهل کومی را دیدم که در قفسی آویخته بود، و آنگاه که کودکان به طعنه بر او بانگ میزدند، سیبیل چه میخواهی؟ پاسخ میداد: میخواهم بمیرم.» ماجرا از این قرار است که «سیبیل» روز به روز کوچکتر میشده، چرا که از خدایان عمر جاودان خواسته بود، اما طلب جوانی نکرده بود. و بنابراین هر روز چروکیدهتر و کوچکتر میشده تا جایی که اندازه یک سوسک شده بود و او را در یک قفس گذاشته بودند و حال آرزوی مرگ میکرد. برگردم به همان نقل قولی که اول این مصاحبه از دیک دیویس آوردید. بله، ترجمه «سرزمین هرز» برایم واقعا عشقبازی بود. من خودم را از ناامیدی و وحشت الیوت و «سرزمین هرز» دور میدیدم چون جنگ جهانی اول را ندیده بودم و از جنگ جهانی دوم هم خاطرهای نداشتم. به همین خاطر ترجمه این شعر برایم در حکم عشقبازی بود. سر و کله زدن با اشعار ازرا پاوند هم چنین حالتی برایم داشت و دشواری آن اشعار جاذبه خاصی داشت، همانطور که ویلیام باتلر ییتس گفته است. [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 17:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]
معاصر بودن در ناهمتاریخی
محمدمنصور هاشمی: معاصر بودن در ناهمتاریخی معاصر بودن چه معنایی دارد؟ از یک لحاظ این پرسشی است بسیار ساده که پاسخی لغتنامهای دارد؛ معاصر بودن یعنی در یک عصر بودن و نیز معاصر بودن یعنی معاصر ما بودن و در عصر ما بودن. از یک لحاظ دیگر اما این پاسخ ربطی به آن پرسش ندارد. اگر آن پرسش نه پرسشی واژهشناسانه که پرسشی فلسفی بوده باشد پاسخ آن هم باید از همان سنخ باشد، پاسخی فلسفی. چگونه معاصر بودن به پرسشی فلسفی تبدیل میشود؟ وقتی پرسش ناظر به این امر است که چه چیز معاصر ماست در حقیقت پرسشی طرح شده است درباره جایگاه تاریخی ما، پرسشی درباره اینجا و اکنون. در این پرسش نکتهای ظریف در تقدیر است: هر چه در اینجا و اکنون هست، اینجایی و اکنونی نیست، هر چه در زمان ما هست، همزمان ما نیست، و هر چه در این تاریخ پدید میآید جایگاهی تاریخی نخواهد داشت و نماینده اینجا و اکنون و زمانه و زیست ما و افزودهای بر پیشینه تاریخی و نقطه عطفی در سیر تاریخ نخواهد بود. مفهوم معاصر بودن به این معنا، از آن جهت که مستلزم تأملی است در وضع تاریخی، پرسشی است فلسفی. برای همه کسانی که سر و کارشان با تاریخ است – با جریان تاریخ و با تاریخمندی – معاصر بودن مسأله است. فرقی نمیکند شما اهل هنر باشید یا اهل ادبیات، اهل فلسفه باشید یا اهل علوم انسانی، اگر به دنبال جایگاه خود بر اطلس تاریخ بگردید معاصر بودن مسألهتان خواهد بود. معاصر بودن به معنای رایج کلمه، الزاما “آوانگارد” بودن نیست، ولی انگار بیارتباط با نحوی پیشقراول بودن هم نیست. معاصر کسی است که نیاز زمانه را در مییابد و به آن پاسخ میگوید؛ تا وقتی آن پاسخ رفتهرفته “کلاسیک” شود و نیازهای تازهتر زمانه و پاسخهای نو پدیدار شوند و به همین ترتیب. هنرمند یا ادیبی که میخواهد در تاریخ کار خود جایی داشته باشد یا فیلسوف و اندیشمند حوزهای از علوم انسانی، شمّی دارند برای دریافت فضای زمانه و اقتضائات اینجا و اکنون و پاسخ گفتن به مسأله معاصر بر بستر شناخت تاریخ، تاریخ تخصصی گذشته کارشان و تاریخ احتمالی و مفروض آینده آن. بر این اساس پرسش معاصر بودن آگاهانه یا ناخودآگاه همیشه و همه جا مطرح بوده است، چه در زمان فردوسی یا حافظ، چه در زمان شکسپیر یا بودلر، چه برای بهزاد و رضا عباسی، چه برای داوینچی و پیکاسو، چه نزد ابنسینا و سهروردی، چه نزد ویتگنشتاین و هیدگر، خودآگاه یا ناخودآگاه همگی به این پرسش پاسخ گفتهاند. کار آنها پاسخ آنهاست به پرسش معاصر بودن در حیطه مسائلشان. اگر کار آنها “معاصر” نبود باقی نمانده بود؛ یک قدم در تاریخ پیش رفتهاند تا در آن باقی بمانند. ولی واقعیت این است که این همه ماجرا نیست. پرسش “معاصر بودن” در مکانها و زمانهایی انگار پیچیدهتر میشود و بیشتر هم به گستره خودآگاهی آدمیان میآید. کی و کجا این پرسش به صورتی حادتر مطرح میشود؟ هنگامی که شما در شرایط تاریخیای باشید که در آن گویی اتفاقات تاریخی عمدتا جای دیگری رقم میخورد، به عبارت دیگر وقتی در تاریخی باشید که آن تاریخ عجالتا جریان اصلی نیست و جریان اصلی تاریخ گویی در جای دیگری جاری است، پرسش معاصر بودن حادتر میشود و از حوزه کار و علاقه شخصی فراتر میرود و چه بسا به یکی از “سوالات لعنتی” اینجا و اکنونتان تبدیل میگردد. این وضعی است که ما فعلا در آن قرار داریم و این وضع فعلی آن پرسش همیشگی را برایمان به پرسشی اساسی و فوری بدل کرده است؛ پرسشی که اهل اندیشه و تأمل را در رشتهها و شاخههای گوناگون به خود مشغول میکند. در ادوار مختلف تاریخ و بر اساس شرایط متفاوت اجتماعی برخی جوامع نسبت به برخی دیگر پیشرو بودهاند. با تعبیر استعاری هگل میتوان گفت “روح زمانه” در دورههای گوناگون در جاهای گوناگونی بوده است و هر جا و هر وقت روح زمانه در جامعه و فرهنگ و تمدن و تاریخی مستقر بوده آن جامعه و فرهنگ و تمدن و تاریخ جریان اصلی بوده است و بقیه پیرامون آن قرار میگرفتهاند. چین، ایران، یونان، تمدن اسلامی، تمدن مسیحی در قرون وسطی، فرهنگ اروپا و فرهنگ آمریکا هر یک در دورههایی نسبت به سایر اقران پیشرو بودهاند و تفوق و مرکزیت پیدا کردهاند و جریانهای اصلی علم و اندیشه و هنر در آنجاها تکوین و توسعه یافته و بقیه تحت تاثیر آنها قرار گرفتهاند. از آنجا که فرهنگها و تمدنها در خلأ پدید نمیآیند و استوار نمیمانند و تاریخهای مختلف دارند، یعنی در جریانهای مختلف تاریخی قرار دارند، میشود گفت تاریخهای گوناگون الزاما در شرایط همانند نیستند، و در همزمانی قرار ندارند و چه بسا بشود گفت گاه رابطه آنها درزمانی است. قرار گرفتن تاریخهای مختلف در کنار همدیگر در چنین شرایطی را پیشتر “ناهمتاریخی” نامیدهام. شرایط ناهمتاریخی است که پرسش معاصر بودن را برای برخی اهمیتی مضاعف میبخشد. در فرهنگ پیشرو نسبت به گذشته واکنش نشان میدهند و حالی زنده را پدید میآورند که خواه ناخواه و فارغ از هر گونه ارزشداوری “معاصر” است. اما در فرهنگهای پیرامونی نه فقط با گذشته خود که با گذشته فرهنگ غالب مواجهاند و نه فقط با آن که با حال فرهنگ غالب که نحوی آیندگی را برای پیرامونیان نمایندگی میکند. در این شرایط است که معاصر بودن به راستی تبدیل به معضل میشود. کدام معاصر بودن معاصر بودن است؟ معاصر فرهنگ و تاریخ جامعه حاشیهنشین خود بودن یا معاصر فرهنگ و تاریخ جامعه مرکز بودن؟ آیا اولی به معنای تاریخی کلمه معاصر بودن است و عقب بودن نیست؟ آیا دومی صرف نظر از تقلید که اصالتی ندارد و معاصربودنی نمیآورد ممکن است؟ و “سوالات لعنتی” دیگری از این دست. بهمن محصص احساس خود را در چنین شرایطی در یک جمله گویا بیان کرده است: “ما اینجا زود بودیم و آنجا دیر”. این بیان تجربه زیستهای است که اکنون به مثابه پرسشی فلسفی داریم با آن سر و کله میزنیم. جامعه و تاریخ رشد و حرکتشان در قالب نحوی ارگانیسم است. از آنجا که پرسش معاصر بودن اینبار در سیاق معماری مطرح شده است بیایید با نظر به معماری بحث را ادامه بدهیم. روزگاری که ایران باستان جامعهای پیشرو محسوب میشده است معماری در آن چه وضعی داشته است؟ آنها که شاهکارهای آن روزگار از چغازنبیل و پاسارگاد تا تخت جمشید و کاخ داریوش را پدید آوردهاند آیا نگرانی عمدهای مثلا بابت اثر پذیرفتن از معماری دیگر فرهنگها داشتهاند؟ با این همه آیا آنچه به وجود آوردهاند اصیل نیست و معماری معاصر روزگار خود به حساب نمیآمده است؟ آیا در مورد معماری اسلامی در دوره شکوه آن همین وضع برقرار نبوده است و مثلا مساجد چشمگیر هم حاکی از صبغه و پیرنگ اثرگذار دیگر فرهنگها از ایرانی تا رومی نیست و باز با اینهمه آیا آن مساجد در نوع خود عین اصالت و تناسب و زیبایی و نماینده معماری اسلامی نیست ؟ گمان میکنم پاسخ آن قدر روشن است که نیازی به بحث ندارد. در هر دو مورد به راحتی میتوان هم تاثیر دیگر فرهنگها را نشان داد و هم بداعتی را که خاص آثار مورد اشاره است. معاصر بودن متاثر نبودن از گذشته خود یا دیگران نیست، بداعتی است که به آن مجموعه تاثرات وحدت و اصالت میبخشد و آنها را رنگ و معنایی میدهد تازه. رشد متناسب و انداموار جامعه و تاریخ پیشرو، معاصر بودن در هر رشته و زمینه را به خلاقیتی کنار دیگر خلاقیتها تبدیل میکند. ارگانیسم حاکی از امکان نشان دادن نسبت اندیشه و علم و فرهنگ و هنر در هر دوره است. معماری معاصر غرب را در نظر بگیریم: معماری مکتب شیکاگو، معماری هنر نو، فوتوریسم و کانستراکتیویسم، معماری مدرن و دورههای متنوع آن، معماری پستمدرن، معماری ارگانیک، معماری هایتک، معماری اکوتک، معماری کازموگونیک، معماری شالودهشکنانه، معماری فولدینگ و انواع و اقسام مکاتبی که میآیند و خودنمایی میکنند و میروند؛ جز این است که میتوان پیوند این مکاتب را با اقتضائات زمانه، از مصالح و مواد تا تکنولوژی و علم، و از اخلاقیات و ارزشها تا ایدئولوژیها و اندیشهها نشان داد؟ سوءتفاهم نشود. به خلاف روند رایج اخیر نمیخواهم از اولویت فلسفه و اندیشه بر مثلا معماری یا مانند آن سخن بگویم. منظورم هم این نیست که همه جنبهها در همه دورهها الزاما به تساوی و تقارن در حال رشدند. صرفا میخواهم توجه را به پیوندها و پیوستگیها جلب کنم. تاثیر مثلا دریدا یا دولوز بر معماری شالودهشکنانه یا فولدینگ در این سیاق اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد وضع تاریخی جامعه اندامواری است که فلسفه و هنر و تکنولوژی و علماش در گفتگو و تعامل با یکدیگرند، آگاهانه یا حتی ناآگاهانه. افراد پیشرو چنین جوامعی در حقیقت دانسته یا ندانسته “معاصر” را خلق میکنند. افراد پیشرو جوامع پیرامونی چه میتوانند بکنند؟ به روشهای سنتی ادامه دهند؟ روشهای نوین مکاتب جوامع پیشرو را فرابگیرند و به جوامعشان بیاورند؟ سنتشان را با این مکاتب جدید تلفیق کنند؟ واقعیت این است که ما در همه زمینهها هر سه راه را رفتهایم. راه اول عملا یا به از دور خارج شدن میانجامد یا تنها به پدیدآوردن امور “اگزوتیک” تزیینی و موزهای. راه دوم واردکنندگی و معلمی است. شما چیزهایی را تکرار میکنید که اینجا تازه است و آنجا شناخته شده. راه سوم هم که یکسره در حال کشف مجدد آن هستیم راهی است که از ابتدا میشناختهایم و تا جایی که میتوانستهایم در هر زمینه طی کردهایم؛ راه خوبی که ممکن است به کارهای تازه بینجامد اما باز ما را “معاصر” دنیا نمیکند. مشکل همان شرایط تاریخی یا “ناهمتاریخی” است و مساله ارگانیسم جامعه/فرهنگ. برای لویی سالیوان و لوکوربوزیه و آنتونیو سانت الیا و والتر گروپیوس و فرانک لوید رایت و چارلز جنکز و ریچارد راجرز و رابرت ونچوری و پیتر آیزنمن و گرگ لین بر بستر شرایط محیط و امکانات مادی و معنوی و در تعامل با سایر بخشهای پیشرو جامعه مسالههایی مطرح شده است و در آن شرایط به آنها اندیشیدهاند و پاسخهایی دادهاند. با تغییر شرایط هم اندیشههای تازه کردهاند و پاسخهای تازه دادهاند. تقلید از آنها بدون التفات به آن شرایط مُدزدگی و سردرگمی میآورد. هرچند روشن است با التفات به آن شرایط هم به هر حال تقلید خلاقیت نمیآورد. هرچند حتی تقلید هم کار آسان و سهلالحصولی نیست. قابل تقلیدترین سبک معماری شاید معماری بینالملل باشد ولی حتی تقلید از همان هم ماجراها دارد. میشود در تهران جاهایی را نشان داد که مفردات سبک بینالملل در آنها اجرا شده است – یعنی ساختمانهای مکعبیشکل کم و بیش دارای امکانات رفاهی تکنولوژیک معمول و عاری از اضافات تزئینی یا فرهنگی؛ اما نحوه کنار هم قرار گرفتن آن ساختمانها و ترکیبات شهرکسازانه را که در نظر بگیریم میبینیم حتی این بافت ظاهرا قابل تقلید هم در عمل کم مشکل ندارد و خوب از کار درنیامده است. چون تقلید ترکیبات کار دشوارتری است و شهرسازی بیش از ساختمانسازی به ارگانیسم ربط پیدا میکند. تا اینجا شاید به نظر برسد جز پیچیدهتر کردن مسأله کاری نکردهام. گمان میکنم همین طور باشد. معاصر بودن مسأله پیچیدهای است و در شرایط کشورهای پیرامونی این مسأله چنانکه اشاره کردم پیچیدهتر هم میشود. معاصر بودن با خلاقیت و حتی نبوغ پیوند دارد و نبوغ قاعده ندارد که اگر داشت همه مقلدها از آن بهرهمند میشدند. اما پیچیده بودن یک مسأله به معنای لاینحل بودن و ناامید نشستن نیست. با درک پیچیدگیها راحتتر میشود راهها را باز کرد. به ویژه وقتهایی که ارگانیسم جامعه رو به رشد و پیشروان جامعه در کار فهم پیچیدگیها بودهاند راهها راحتتر باز میشده است و میشود اما حتی در غیر آن شرایط هم با همه دشواریها همیشه راه برای خلاقیتهای فردی باز است. در ایران معاصر در دورهای کم و بیش از چنین ارگانیسمی در عرصه فکر و فرهنگ و هنر و ادبیات و معماریمان میتوان سراغ گرفت. دورهای که در آن هنرمندان تجسمی در حال پدید آوردن مکتب سقاخانهاند و اندیشمندان در کار ترویج سنتگرایی و نفی غربزدگی و تقلید و نقد تجدد، دوره متفکران “هویتاندیش”، دوره باززایی شعر فارسی و پدیداری رمان و نمایشنامه این سرزمین و پیدایی سینمای ایرانی، دوره تحقیقات دانشگاهی معتبر در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی – اسلامی. در آن دوره است که بخشی از معماری “معاصر” ایران پدید میآید، مثلا در قالب موزه هنرهای معاصر کامران دیبا یا ساختمان گروه صنعتی بهشهر نادر اردلان. میتوان نشان داد که چه پیوستگیها و پیوندهای ظریفی هست میان این معماری و آن کارها، میان مثلا اندیشههای داریوش شایگان و کار کامران دیبا و میان اندیشههای سید حسین نصر و آرمانهای نادر اردلان. در آن دوره بخشی از “معاصر” تاریخ ایران تحقق یافته است، از جمله در عرصه معماری. اما همان طور که دیگر موزه هنرهای معاصر را نمی توان موزه هنرهای معاصر خواند و دیگر باید موزه هنرهای مدرن نامید چون خرید جدیدی برایش انجام نشده است، آن معماریهای ارجمند هم که دیگر بخشی از تاریخ معماری ماست معاصر نیست. شرایط و اقتضائات و اندیشهها تغییر کرده است و آن ارگانیسم به صورت دیگری درآمده است و با این تغییرات آن “معاصر” دیگر معاصر نیست. اینکه کی باز چنان ارگانیسمی پدید میآید و شکل میگیرد و به رقم خوردن بخشی از تاریخ ما در قالب تاریخ “معاصر”مان میانجامد، معلوم نیست. شاید همین حالا هم باز ارگامیسمی در حال تحقق باشد. همیشه بعد از اتفاق است که اتفاق فهم میشود و قابل تحلیل. ولی به هر حال و تا کشف چنان ارگانیسمی به یک چیز میشود اطمینان داشت: معاصر بودن خلاقیت است، کنجکاوی و شهود و شعور و تخیل و تفکر، هر کس اهل اینها باشد و در زمینه کار خود دانش و تخصص را با بینش و عمق جمع کند، میتواند معاصر بودن را خلق کند. واقعیت این است که فارغ از مسأله جهان و البته با اطلاع از آن باید در اینجا و اکنون خلاقیت ورزید و معاصر بودن را خلق کرد. شاید تلاشهای فردی ما در کنار هم حاکی از انسجام و ارگانیسمی هم باشد و چه بسا خلاقیتها به خلق “معاصر”ی قابل توجه بینجامد. معاصر بودن دستورالعمل نیست که دنبالش بگردیم، حقیقتی است که آن را کشف میکنیم و تحقق میبخشیم، حقیقتی که آن را خلق میکنیم. [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 17:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
در دفاع از خشم و عصبانیت با مائیشا چری
در دفاع از خشم و عصبانیت با مائیشا چری مائیشا چری، فیلسوف زن سیاهپوست، که متخصص مسائل مربوط به �احساس� است، در کتاب جدید خود با عنوان مسئلۀ عصبانیت: چرا خشم برای مبارزه علیه نژادپرستی ضروری است میگوید: از ابتدای تاریخ فلسفه در یونان باستان تا امروز، فیلسوفان بزرگ همه را به فروخوردن خشم دعوت کردهاند، اما شاید دلیل این توصیه آن باشد که تجربۀ آنها در زندگی دلایل قانعکنندهای برای خشمگینشدن در اختیارشان قرار نداده است. چری میگوید نوعی از خشم وجود دارد که سازنده و فضیلتمندانه است. خشمی برای اصلاح. فیلسوفان همیشه با خشم مخالف بودهاند، اما شاید وقت دفاع از آن رسیده باشد گفتوگوی هلن رُزنر با مائیشا چری، نیویورکر— در ژوئن ۱۹۸۱، آدری لُرد، شاعر و فعال اجتماعی سیاهپوست، سخنرانی اصلی همایش سالانۀ انجمن ملی مطالعات زنان را ایراد کرد. لرد در سخنرانیاش، که بعدها بهصورت جستاری با عنوان �کاربردهای خشم: واکنش زنان به نژادپرستی� منتشر شد، ادعا کرد که ما باید برای بیان مؤثر نابرابری نژادی، ابتدا، خشمی را که نژادپرستی ایجاد میکند به رسمیت بشناسیم -فارغ از اینکه شخصاً آن را تجربه کنیم یا صرفاً شاهد تأثیرات آن در دیگران باشیم- و بعد بر آن خشم همچون یک ابزار لگام بزنیم. او میگفت خشمی که به کنش تبدیل شود �یک عمل روشنگرِ رهاییبخش و نیروبخش است�؛ زنان سفیدپوست، که دقیقاً نمیدانند چطور باید خشم خود نسبت به نژادپرستی را ابراز کنند، بسیاری از اوقات این احساس را به نوعی احساس گناه بیفایده تبدیل میکنند. �آنچه ما را نابود خواهد کرد خشمِ زنان دیگر نیست، بلکه روگردانی ما از ایستادن و شنیدنِ نوای این خشم، یادگرفتن در درون آن، فراتررفتن از ظاهر و رسیدن به باطن آن، و بهرهبرداری از این خشم بهمثابۀ یک منبع مهم توانمندسازی است�. مائیشا چری، فیلسوف زن سیاهپوست، که متخصص مسائل مربوط به �احساس� است، استدلال لرد را منبع الهامی برای کتاب جدید خودش کرد که عنوان آن چنین است: مسئلۀ عصبانیت: چرا خشم برای مبارزه علیه نژادپرستی ضروری است؟ از میان انواع خشمی که ممکن است فرد بر اثر تجربه یا مشاهدۀ نابرابری دچار آن شود، چری یک نوع خاص را جدا میکند -و به آن �عصبانیت لُردی� میگوید- که هم فضیلتمندانه است و هم سازنده. کتاب دربارۀ این است که چطور باید این خشم خوب را از خشمهای مخرب جدا کنیم. برخلاف متنهای فلسفی معمول، این کتاب با زبانی کمابیش ساده نوشته شده و شامل بخشی است حاوی توصیههای عملی دربارۀ اینکه چطور اصول عصبانیت لُردی را در کنش اجتماعی و همچنین در زندگی روزانه به کار بگیریم. چری که استاد دانشگاه کالیفرنیا ریورساید است به من گفت �میخواستم کتابی به دست مردم عادیای بدهم که خشمگین هستند، کسانی که میخواهند با خشمشان، در عمل، کاری بکنند. تصورم این بود که این کتاب باید راهنمایی برای عصبانیها باشد�. در دو گفتوگویی که با هم داشتیم، و بهصورت خلاصه و ویرایششده در ادامه میآیند، ما راجع به نقش خشم در جنبش �جان سیاهان مهم است�، بخشیدن بدون �وانهادن�، و فصل مشترک فلسفه و خودیاری صحبت کردیم. در دفاع از خشم و عصبانیت با مائیشا چری هلن رُزنر: کتاب مسئلۀ عصبانیت دفاعیهای دربارۀ همۀ انواع خشم نیست؛ شما ادعا میکنید که یک نوع خاص آن ارزشمند است. چه فرقی بین عصبانیت لردی و بقیۀ انواع خشم وجود دارد؟ مائیشا چری: حرف من در کتاب، مشخصاً، راجع به انواعی از خشم است که ما در واکنش به مصادیق نابرابری دچارشان میشویم. برای مثال، بل هوکس از �عصبانیت خودشیفتهوار� صحبت میکند. این نوعی از عصبانیت است که، در آن، فقط از این خشمگین هستید که چرا شما قربانی نابرابری شدهاید، نه هیچکس دیگر. هدف این خشم ایجاد دگرگونی کامل نیست، تنها هدفش این است که شما چیزی را که میخواهید به دست آورید. نوع دیگری از خشم هست که من به آن �خشم قلدرمآب� میگویم، که گمانم نمونهای از آن را در ماجرای ۶ ژانویه [حمله به کنگره] دیدیم. این نوعی از خشم است که مثلاً در آن میشنویم �گوش کن، یک چیزی درست نیست. ما داریم میرویم حساب دولت را برسیم برای کاری که با ما کرده�. این نوع خشم هم دغدغۀ دگرگونی ندارد. برخلاف دو نوع عصبانیت خودشیفتهوار و قلدرمآب، عصبانیت لردی فقط دغدغۀ این را ندارد که چطور شد که شما قربانی نابرابری شدید، بلکه میپرسد چطور هرکسی ممکن است قربانی نابرابری شود. بنابراین بسیار فراگیر است؛ خودمحور نیست. یکی از چیزهایی که آدری لرد در جستار �کاربردهای خشم� از آن صحبت میکند -و مشخصاً خطاب به زنان سفیدپوست سخن میگوید- این تلقی است که او، بهعنوان یک زن تحصیلکردۀ سیاهپوست، آزاد نیست؛ ما آزاد نیستیم تا زمانی که زنان جهان سوم آزاد باشند، تا زمانی که زنان فقیر آزاد باشند. این نوع خشم بسیار فراگیر است: با اینکه خودتان آسوده هستید، اگر ببینید فرد دیگری دارد تقلا میکند یا قربانی نابرابری شده است، عصبانی میشوید؛ این همان عصبانیت است. عصبانیت لردی، برخلاف عصبانیت قلدرمآب، بسیار بر این تمرکز دارد که ما برای بهترکردن امور چه میتوانیم بکنیم. اگر این خشم چیزی را هم نابود کند، آن چیز پدرسالاری خواهد بود؛ ساختارهای نژادپرستانه خواهد بود. اما تلاش نمیکند کسی را شکست دهد، یا کسی را تحقیر کند. بیش از هر چیز، بر دگردیسی تمرکز دارد. عصبانیت لردی همچنین بسیار تحریککننده است. به نظرم عصبانیت بهطور کلی تحریککننده است، اما معمولاً فقط خود شخص را به حرکت درمیآورد. در مقابل، عصبانیت لردی محرکِ بهانجامرساندنِ یک کار سازنده است: پیوستن به یک سازمان، کمک مالی، امضاکردن یک نامۀ دادخواهی، اعتراضکردن در خیابان. این همان نوع از خشم است که به نظر من فضیلتمندانه است. این همان نوع از خشم است که، به نظر من، برای اینکه واقعاً جهان بهتری بسازیم ضروری است. در دفاع از خشم و عصبانیت با مائیشا چری رُزنر: شما علیه فهرست بلندی از فیلسوفان که با هر شکلی از خشم مخالف هستند استدلال کردهاید -از سنکا، فیلسوف رواقی باستانی، تا مارتا نوسبام، که نگران بود خشم فمینیستی علیه پدرسالاری مانعی در راه مبارزه با نابرابری شود. چری: فلسفه حوزهای بسیار نخبگانی و تحت سلطۀ مردان سفیدپوست بوده و با این ویژگیها دیدگاه خاصی در آن شکل گرفته است. سنکا را در نظر بگیرید: او در قصر زندگی میکرد؛ فقط یک نوع خاص خشم را میدید: خشم حاکمان سیاسی. من این خشم را بیدار نمیکنم -این دیدگاه اوست- اما سؤال اینجاست که اگر او خشم دهقانان را میدید، چه نظری راجع به آن میداشت. آیا مدعای او تفاوتی میکرد؟ موقعیتی که من در فلسفه دارم -اینکه در فقر بزرگ شدهام، زنی سیاهپوست هستم، و غیره- به این معناست که من دیدگاهم بسیار با او متفاوت است، و شواهد بسیار متفاوتی از اینکه خشم درواقع چگونه پدیدار میشود برای من وجود دارد. بهویژه در فلسفه، تأکیدی بر عقلانیبودن وجود دارد، و هر چیزی که عقلانی به نظر نرسد معمولاً علیه آن استدلال میشود. سنکا میگفت �عصبانیبودن یعنی دیوانهبودن�؛ در واقع، سنت دیرینهای داریم که میگوید اگر در دام خشم گرفتار شدید، یعنی از تمام ظرفیتهای عقلانی خودتان بهره نبردهاید. به نظر من، این دیدگاه دربارۀ ماهیت خشم بسیار محدود است. خشم احساسی است که میتواند به شیوههای بسیار متفاوتی بروز کند، میتواند شدتهای بسیار متفاوتی داشته باشد، و در بسترهای خاصی بسیار متفاوت ظاهر شود. من برای کار مارتا نوسبام احترام قائلم؛ خودم بهشدت از او الهام گرفتهام و از نظر من انسان بینظیری است. اما واقعاً فکر میکنم که مارتا نوسبام اشتباه میکند. دیدگاه او دربارۀ خشم خالی از ظرافت است و میگوید خشم همیشه واپسنگر است، همیشه دنبال انتقامگرفتن [از یک گذشته] است. من فکر نمیکنم که لزوماً اینطور باشد. منظورم این نیست که افراد با خشم خود کارهای وحشتناکی انجام نمیدهند، فقط میگویم نوع عصبانیت شما هم اهمیت دارد. من با این تلقی مخالفم که همۀ مصادیق خشم همیشه واپسنگر هستند؛ همیشه ایستا هستند؛ همیشه انتقامجویانه هستند، و بنابراین نباید جایی برای خشم باقی بگذاریم. با این ایده مخالفم، درست همانطور که با این ایده مخالفم که آنچه ما عشق مینامیم همیشه زیباست، همیشه حس خوبی دارد، همیشه همان چیزی است که لازمش داریم. این برای من متقاعدکننده نیست. در دفاع از خشم و عصبانیت با مائیشا چری رُزنر: پارسال، در سال ۲۰۲۰، در حال اتمام این کتاب بودید، زمانی که قتلهای جُرج فلوید و برونا تیلور بهدست پلیس جرقۀ شکلگیری جنبشی خارقالعاده را زدند که، از بسیاری جهات، گویی نمود ملموس خشم لردی است. چری: من از سال ۲۰۱۲ و با قتل تریوون مارتین فکرکردن به این موضوع از منظری فلسفی را شروع کردم. هر نویسندهای دوست دارد کارش موضوعیت داشته باشد، اما از قضا من نمیخواهم کاری که انجام میدهم موضوعیت داشته باشد. واقعاً میخواهم به گذشته مربوط بشود. بنابراین از برخی جهات بهنوعی ناراحتم که هنوز اینجا هستیم، و هنوز چیزهایی که از آنها عصبانی هستیم خودنمایی میکنند. در دفاع از خشم و عصبانیت با مائیشا چری رُزنر: آیا دامنۀ اعتراضات و راهپیماییهایی که سال گذشته اتفاق افتاد در اندیشههای شما دربارۀ عصبانیت در واکنش به نابرابری نژادی تأثیر گذاشت؟ چری: در ابتدای این جنبش، عبارت �جان سیاهان مهم است� بحثبرانگیز بود. استقبال جامعۀ سیاهپوستان زیاد بود، اما بهصورت عمومی استقبال زیادی وجود نداشت. در سال ۲۰۲۰، این وضعیت تغییر کرد. یکی از چیزهایی که در این زمینه متوجه شدم این بود که دیگر فقط سیاهپوستان خشمگین نبودند. دیدن این استقبال، در مقیاس وسیع، حتی در سطح بینالمللی -دیدن مردمی که برای اعلام همبستگی راهپیمایی میکردند- نمیگویم مرا بهعنوان یک زن سیاهپوست خیلی احساساتی کرد، اما اینکه فهمیدم ما تنها نیستیم قلبم را گرم کرد. این چیزها خیالات ما نیستند، چون آنها نیز آن را میبینند. حرکتی که اتفاق افتاد -و فراتر از نژاد، طبقه و جنسیت بود- به من این امکان را داد که مسائل را از منظر دیگری ببینم. قطعاً موجب شد که اندیشهام از عصبانیت سیاهپوستان فراتر برود. به همین دلیل است که این کتاب فقط دربارۀ عصبانیت سیاهپوستان نیست؛ این خشمی است که هر یک از ما میتوانیم در نتیجۀ نابرابری نژادی داشته باشیم.
رُزنر: خشم سیاهپوستان اغلب بهعنوان سلاحی علیه سیاهپوستان به کار میرود. آیا این را نوعی بازیابی آن خشم میبینید؟ چری: یکی از چیزهایی که دغدغۀ من بوده، تا آنجا که به فلسفه مربوط میشود، دعوت به مدنیت است. من بهشدت نگران ابزارهای ایجاد خفقان هستم، و راههایی -راههای بسیار درخشانی- که میشود از احساسات، تمایلات و هنجارهای خاصی استفاده کرد تا مردم را تحت کنترل قرار دهیم، بدون اینکه مثل گذشته از نیروهای قدرتمندترِ سرکوب استفاده کنیم. دیدهام که چگونه از خشم بهعنوان ابزاری برای این کار در رابطه با زنان و همچنین در رابطه با افراد رنگینپوست استفاده میشود. هر زمان که دیدید یک تمایل عاطفی درمورد افراد قدرتمند پذیرفتنی است، اما درمورد کسانی که قدرت کمتری دارند اصلاً پذیرفتنی نیست، بدانید که این احتمالاً چیزی است که باید آن را نزد خودتان بازیابی کنید. در کتاب، من به جلسۀ دادگاه برت کاوانا۱ اشاره میکنم، و اینکه کریستین بلزی فورد۲ مجبور بود طوری رفتار کند که کاوانا مجبور به آن نبود. به این فکر میکنم که چطور مایک براون۳ بهصورت شخصیتی وحشی نشان داده شد که از اینکه کسی دارد به او شلیک میکند عصبانی شده و این توجیهی برای مرگ او به حساب میآید. فکر میکنم بازیابیِ خشم یک پیروزی باشد، چون نیرویی در آن نهفته است.
رُزنر: کتاب دیگری هم در دست انتشار دارید که به مفهوم بخشش میپردازد. این ایدهها با هم تضاد ندارند؟ چری: اتفاقاً طی تحقیقاتم راجع به بخشش بود که به موضوع خشم رسیدم. وقتی داشتم سخن فیلسوفان دربارۀ چیستی بخشش را میخواندم، اینکه چه لوازمی دارد، باید ببخشیم یا نبخشیم و غیره، فهمیدم یکی از تعریفهای فلسفی رایجتر بخشش �وانهادن خشم� بوده است. این حرف خیلی اذیتم کرد. چرا آدمها با خشمگینبودن مشکل دارند؟ بدیاش چیست؟ وانهادن خشم شاید راهی برای بخشش باشد، ولی راههای دیگری هم برای بخشیدن هست. علاقهمندم معنای بخشش را توسعه بدهم، یعنی بخشش در همۀ موارد یک جور نیست. نمیخواهم دراینباره زیادی دانشگاهی باشم، اما بخشش میتواند در قالب اعمال مختلفی صورت بگیرد. من میتوانم خشم خودم را حفظ کنم، و تصمیم بگیرم دیگر از آن فرد متنفر نباشم. میتوانم تصمیم بگیرم که نگاه جدیدی به آن فرد داشته باشم، نهفقط بهعنوان کسی که آن کار بد را انجام داده است. میتوانم تصمیم بگیرم که وارد انتقامجویی نشوم. و میتوانم در هر یک از این چیزها هدف مشخصی را دنبال کنم -برای مثال، هدفم ترمیم رابطۀ بین خودم و آن فرد بدکار باشد، یا هدفم نوعی خلاصیپیداکردن خودم یاخلاصیپیداکردن آن فرد بدکار باشد. همیشه لازم نیست خشم وانهاده شود. میتوانید ببخشید و کماکان خشمگین باشید.
رُزنر: شما میگویید نمیخواهید دراینباره خیلی دانشگاهی باشید؛ آیا نقطهای هست که در آن این نوع پژوهش فلسفی راجع به احساسات وارد مرزهای دیگری بشود، چیزی شبیه به روانشناسی عامهپسند یا خودیاری؟ چری: قبل از اینکه روانشناسان وجود داشته باشند، فیلسوفان وجود داشتند! ببینید این روزها رواقیگری چقدر رواج پیدا کرده است. برای مثال، انتشارات دانشگاه پرینستون مجموعهای منتشر کرده است که هدفش ترجمۀ متون و حکمتهای باستانی برای کاربردهای امروزی است، و همۀ اینها خیلی �خودیاریوار� به نظر میرسند. اما این همان چیزی است که فیلسوفان هم میخواهند انجام بدهند: چطور حکمت جهان خویش را بگیریم و در زندگیمان به کار ببریم؟ ابزارهای این کار چه هستند؟ برگردیم به افلاطون -همۀ آن محاورههایی که مربوط به عشق هستند. ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی میخواهد به آدمها آموزش دهد که چطور از منظری بینافردی اخلاقاً فضیلتمند باشند، و بعد بررسی میکند که چطور میتوانید این آموزشها را به کار ببرید تا یک رهبر سیاسی باشید -فلسفۀ سیاسی تلاش میکند این راهنمایی بینافردی را بگیرد و آن را در معنایی اجتماعیتر به کار ببرد. فلسفه نمیتواند کمکی بکند مگر اینکه خودیاری باشد، یا دقیقتر بگویم �خودهایاری� باشد: ما فقط نمیخواهیم زندگی شخص خودمان را بهبود بدهیم، بلکه میخواهیم زندگی مردم جامعهمان را هم بهبود بدهیم. هر حوزهای که علاقهمند به حکمت باشد درگیر اموری میشود که بسیار نزدیک به همین چیزی هستند که به آن �بهبود خویشتن� میگویند، و من هم مشکلی با این ندارم.
رُزنر: من دانشجوی فلسفه بودم، و بنابراین، میدانم که واردشدن به اکثر آثار فلسفی چهبسا بسیار دشوار باشد. اما کتابی مثل مسئلۀ عصبانیت بسیار روشن است و فقط برای دانشگاهیان نوشته نشده است. چری: اتفاقی که افتاده -نهفقط در فلسفه، بلکه برای بخش بزرگی از کارهای فکری- این است که بیشازحد تخصصی شدهاند، و آثار از دغدغههای روی زمین و توی خیابان دورتر و دورتر شدهاند، و بیشتر بر سخنگفتن با پنجاه یا شصت مخاطبی متمرکزند که در آن حوزه فعال هستند. به نظر من این غمانگیز است؛ ایراد است. معتقدم شما میتوانید همزمان هردو را داشته باشید. میتوانید آسانفهم و، درعینحال، از لحاظ فکری جدی باشید. امیدوارم مسئلۀ عصبانیت الگویی برای این کار باشد. خانوادۀ من دانشگاهی نبودند. مادرم تحصیلات ابتدایی داشت؛ فرزندخوانده بود؛ از لحاظ جسمی تمام عمرش معلول بود. من اولین کسی هستم که از خانوادهام وارد دانشگاه شد. اما در خانوادهای مسیحی بزرگ شدم، و کلیسا میرفتیم، جایی که ارزش خدمتکردن را یاد گرفتم. دانشگاه که بودم، در تعداد زیادی از سازمانهای خدمات اجتماعی مسئولیت داشتم. وقتی داشتم کارشناسی ارشد الهیات میگرفتم، در بخش غیرانتفاعی کار میکردم. سابقاً بهصورت رسمی کشیش بودم. زندگیام همیشه معطوف به خدمت بوده است. و بنابراین، وقتی تصمیم گرفتم در فلسفه دکتری بگیرم، باید با این سؤال دستوپنجه نرم میکردم: آیا آن جهان را پشت سر میگذارم و به غار تاریک آکادمیا وارد میشوم؟ مادرم دیگر بین ما نیست، اما در گور خواهد لرزید اگر آثاری که من هر روز میخوانم و مینویسم فقط برای ارضای کنجکاوی فکریِ صد نفر در حوزۀ تخصصیام باشد، که اکثراً هم سفیدپوست هستند. تلاش میکنم همۀ کارهایی که لازم است را انجام دهم، چون باید کرسی بگیرم تا بتوانم شغل داشته باشم، اما میدانم مخاطب واقعیام کیست. میدانم برای چه کسانی مینویسم. میدانم که میخواهم کتابم بر چه کسانی اثر بگذارد، و آن افراد درجۀ دکتری ندارند. فکر کنم بشود گفت که فلسفه خوشبرخوردتر و پذیرندهتر شده است، اما شکی نیست که همیشه از جهاتی یک حرفۀ نخبگانی بوده است؛ [در ایالاتمتحده] به نظرم، افراد رفتهرفته دارند متوجه میشوند که ما، اگر فقط با خودمان حرف بزنیم، دیگر نخواهیم توانست بهمثابۀ یک رشته ادامۀ حیات بدهیم. فیلسوفانی را میبینید مثل جیسون استنلی، کیت مَن، مارتا نوسبام، آمیا سرینیواسان، که متفکران بزرگی هستند و درعینحال متون آسانفهمی دارند. و تعدادشان هم رو به افزایش است! کتابهایشان هم میفروشند! [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 17:4 ] [ گنگِ خواب دیده ]
آدولف هیتلردر خصوص آدولف هیتلر سخن فراوان است. اما در این مقاله که قصد داریم آن را به طور متناوب منتشر و بروز رسانی نماییم میخواهیم از تمام اسناد و دادههای موجود بهره بگیریم. همچنین در این مقاله با بررسی مستندها و مدارک واقعی؛ درک درستی را نسبت به شخصیت این فرد و کنشهای او که منجر به تغییرات بزرگی در ساختارهای سیاسی؛ علمی و حتی جغرافیایی گشت؛ را به دست خواهیم آورد. هیتلر مانند بسیاری از اسطورههای دوستداشتنی یا منفور در طول تاریخ که جریان بشریت را با خود تغییر دادند؛ مسیر تاریخ را بهنوعی از نو نوشت. آدولف هیتلر رهبر جریان سیاسی حزب نازی آلمان بود که برخی آن را با عنوان نازیسم میشناسند. (البته نازیسم در اصل مکتپ فکری نازی هاست که در گویش عموم زیاد به این مسئوله توجه نمیشود) هیتلر کیست؟آدولف هیتلر در ۲۰ آوریل ۱۸۸۹ در شهر برانائو ام این در کشور اتریش مجارستان سابق که اینک با نام اتریش از آن یاد میشود زاده شد. وی در یک خانواده مسیحی در اروپای آن روز بر جهان چشم گشود. در برخی از شایعات پیرامون ریشه یهودی او نیز بر سر زبانها افتاده است که این ادعا میتواند در تغییر مسیری که برای بشریت به وجود آورده است تأثیرگذار بوده باشد. آدولف هیتلر که ژرمنها او را با عنوان Der Führer که به انگلیسی همان The Leader یا رهبر است درجوانی علاقه وافری به ترسیم و نقاشی داشته است. شاید اگر این میل کمال جویانه او نبود اکنون از او بهعنوان یک نقاش برجسته نامبرده میشد که میتوانست جریان هنری و فرهنگی عصر خود را تا حد فراوانی با تغییر روبرو کنید. مستند هیتلر این مستند تمام حقایق از دوران کودکی هیتلر و سپس دوران نوجوانی، جوانی و به قدرت رسیدن وی را به تصویر می کشد.
این مستند کامل ترین آرشیو در خصوص زندگی آدولف هیتلر است. شخصی که برای همیشه تاریخ جهان را تغییر داده است… برای اولین بار میتوانید این مستند را با دوبله فارسی شبکه منوتو ؛ از سایت تی وی مستند دانلود نمایید. پرسشهای آغازین در خصوص آدولف هیتلردر خصوص آدولف هیتلر سخن فراوان است. اما در این مقاله که قصد داریم آن را به طور متناوب منتشر و بروز رسانی نماییم میخواهیم از تمام اسناد و دادههای موجود بهره بگیریم. همچنین در این مقاله با بررسی مستندها و مدارک واقعی؛ درک درستی را نسبت به شخصیت این فرد و کنشهای او که منجر به تغییرات بزرگی در ساختارهای سیاسی؛ علمی و حتی جغرافیایی گشت؛ را به دست خواهیم آورد. سعی ما در این نوشتار بر این است که با بهرهگیری از اسناد بیطرف و دادههای جمعآوری شده؛ یکطرفه مسائل را تحلیل نکنیم. اما آغاز مقاله را با طرح چند پرسش آغاز میکنیم تا مسیر این مقاله را برای خواننده واضحتر گردد. مستند هیتلر؛ مردی که ویران کرد برنامه ی ‘هیتلر، مردی که ویران کرد!’ از پیشگویی هایی در سرتاسر تاریخ پرده برمیدارد که پیدایش و نابودی هیتلر و رایش سوم را پیش بینی میکردند.
این برنامه دربرگیرنده ی چنین مواردی است: پیشگویی های انجیل در کتاب استر و کتاب دنیل، پیش بینی های هول انگیزی از نوستراداموس معروف، پیشگویی های ماتیاس اشترومبرگر و هاینریش هاینه که به طرز عجیبی درست بودند، پیش بینی های دقیق و نگران کننده ی اریک یان هانوسن – روشن بین شخصی هیتلر- و بسیاری دیگر از این نمونه ها. چرا هیتلر در طول تاریخ موردتوجه قرار گرفته است؟شناخت هیتلر به دلایل زیر از اهمیت تاریخی زیادی برخوردار است:
مستند طلسم هیتلر آدولف هیتلر رهبر کشوری با فرهنگی غنی، در قلب اروپا٬ مردی ناتوان از برقراری روابط عادی انسانی٬ فاقد هرگونه شفقت٬ مملو از نفرت و تعصب.
نفرت هیتلر در نهایت به هولوکاست انجامید و عطش سیری ناپذیرش به استیلا، پهنه وسیعی از اروپا را نابود کرد. هیتلر چگونه به قدرت رسید؟گرچه در طول مقاله سعی میشود به این پرسش پاسخ جامعتری داده شود؛ اما باید بدانید که ظهور هیتلر برای رسیدن به قدرت از ۱۹۱۹ آغاز شد؛ یعنی دقیقا زمانی که او به حزب کارگران آلمان پیوست. همان حزبی که بعد ها به نام حزب نازی معروف شد. وی با مهارتهای گفتاری و استفاده از تبلیغات، خیلی زود رهبر حزب نازی شد. آدولف هیتلر با استفاده از ناآرامیهای دوران رکود بزرگ در آلمان؛ توانست محبوبیت سراسری را به دست آورد. در سال ۱۹۳۲ در انتخابات ریاستجمهوری شرکت کرد و مقام دوم را کسب کرد. مانورهای مختلف هیتلر منجر به تحت تأثیر قراردادن پل فون هیندنبورگ شد و وی را در ژانویه ۱۹۳۳ به سمت صدارت منصوب کرد. ماه بعد آتشسوزی رایشتاگ رخ داد، و این بهانهای شد برای تصویب حکمی که بر تمام تضمینهای آزادی غلبه میکرد. سپس در ۲۳ مارس قانون توانمندسازی تصویب شد، و اختیارات کامل به آدولف هیتلر داده شد. وقتی هیندنبورگ در ۲ آگوست ۱۹۳۴ درگذشت، صدارت و ریاستجمهوری ادغام شدند و هیتلر موقعیت خود را بهعنوان فورر (“رهبر”) تثبیت کرد. مستند علم نازی ها علم نازیها به برسی پیشرفت زیست شناسی، پزشکی، فیزیک و حملونقل هوایی در طول هزار سال گذشته در این کشور میپردازد. اما حقیقت ناراحتکننده هنگامی شکل میگیرد که برخی از این دانشمندان دانش خود را برای کارهای غیر اخلاقی به کار گرفتند… در مستند علم نازی ها میبینیم نازی ها چگونه علم را در مسیر جنایت به کار گرفتند… چرا و چگونه هیتلر جنگ دوم جهانی را آغاز کرد؟هیتلر یک آرزوی بزرگ برای گسترش سرزمین مادری خود داشت. این خواسته عمدتاً ناشی از تمایل او به اتحاد دوباره مردم آلمان و پیگیری او برای ” لبانسراوم ” یا همان “فضای زندگی” بود که به آلمانها امکان میدهد از نظر اقتصادی خودکفا شده و از نظر نظامی امنیت داشته باشند. البته شایعاتی نیز در مورد اختلافات اقتصادی با بریتانیا مطرح بود که به دلیل شکست هیتلر هیچگاه هیچ اقتصاد دان و تاریخنگاری جرئت پاسخگویی به آن را نداشت. چنین اهدافی مورد استقبال بسیاری از آلمان ها قرار گرفت که از شرایط سخت معاهده ورسای که به جنگ جهانی اول پایان داده بود، کینه داشتند. هیتلر از طرق مختلف توانست با مقاومت اندک در سالهای ۳۹-۱۹۳۸ اتریش و چکسلواکی را ضمیمه خود گردند. سپس در اول سپتامبر ۱۹۳۹ ، آلمان در حالی به لهستان حمله کرد که از سوی فرانسه و انگلیس تضمین شده بود که از آن محافظت کنند. با وقوع چنین اتفاقی پشتیبانی نظامی دو کشور مشغول به کار شدند. دو روز بعد هر دو کشور به آلمان هیتلری اعلانجنگ دادند و جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. مستند جنگ های جهانی مستند جنگ های جهانی داستان سه دهه جنگ را روایت می کند که از دید مردان مختلفی که بازیگران اصلی آن بودند ، بیان شده است: روزولت ، هیتلر ، پاتون ، موسولینی ، چرچیل ، توجو ، دگل و ماک آرتور. این مجموعه مستند با روایت جرمی رنر ، همراه با ترکیبی از تصاویر نمایشی ، عکسهای بایگانی و فیلم و مصاحبه با مورخان و نویسندگان در کنار شخصیتهای برجسته فعلی و پیشین سیاسی به چگونگی آغاز تا پایان جنگ جهانی دوم میپردازد. این مجموعه مستند در سال ۲۰۱۷ توسط شبکه تلویزیونی منوتو با عنوان ” مستند جنگ های جهانی ” به زبان فارسی دوبله و پخش گردید. مهمترین افسران هیتلر چه کسانی بودند؟جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات و پیرو پرشوری که شخصیتی مهم و از نزدیکان هیتلر بود، هتلر او را برای جانشینی خود بهعنوان صدارت انتخاب کرد. بااینحال، گوبلز قبل از خودکشی فقط یک روز این سمت را در اختیار داشت. همچنین هرمان گورینگ که یکی از رهبران حزب نازی و یکی از معماران اصلی دولت پلیس نازی در آلمان بود، فرد مهم دیگر این لیست است. هاینریش هیملر که دومین فرد پرقدرت بعد از هیتلر بود. یواخیم فون ریبنتروپ، وزیر امور خارجه و مذاکرهکننده اصلی معاهدات مختلف نیز فرد قدرتمندی در دستگاه سیاسی وی بود. مارتین بورمان که یکی از نزدیکترین افراد به هیتلر بود و والتر فانک، اقتصاددانی که بهعنوان رئیس ریچ بانک خدمت میکرد. مستند در جستجوی نازی ها شکارچیان نازی؛ اشخاص حقیقی هستند که افراد متهم به همکاری با نازی ها، اعضای سابق اساس یا کسانی که با نازیها در هولوکاست همکاری داشته اند را به دام انداخته و در خصوص آنان اطلاعات جمعآوری میکنند. این اطلاعات معمولاً برای استفاده در محاکمه بر اساس اتهامات جرایم جنگی و جرایم علیه بشریت استفاده میشود.
در این مستند شکارچیان نازی ها؛ به دنبال ۸ نفر از جنایتکارترین اعضای بلند مرتبه حزب نازی میگردند… هم اکنون میتوانید این مستند بینظیر را به دوبله و زیرنویس فارسی شبکه منوتو؛ از سایت تی وی مستند دانلود نمایید. آدولف هیتلر چگونه درگذشت؟در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ با ورود نیروهای شوروی به قلب برلین، هیتلر در سنگر زیرزمینی خود اقدام به خودکشی کرد. اگرچه برخی گمانهزنیها در مورد نحوه مرگ وی وجود دارد، اما اعتقاد عمومی بر این است که وی خود را همراه همسرش؛ اوا براون به گلوله بست. طبق خواسته وی، هر دو جسد سوخته و به خاک سپرده شدند. اما تقریباً بلافاصله تئوریهای توطئه آغاز شد. شوروی در ابتدا ادعا کرد که قادر به تأیید مرگ هیتلر نیست و بعداً شایعاتی را در مورد زندهبودن او منتشر کرد. طبق گزارشهای بعدی، شوروی بقایای سوخته وی را که از طریق سوابق دندانپزشکی شناسایی شده بود، بازیابی کرد. آیا آدولف هیتلر پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم واقعن خودکشی کرده یا به آمریکای جنوبی فرار کرده است؟ گروهی از محققان پروندههای جنایتکاران جنگی در اینباره تحقیق میکنند و با بررسی دوباره یکی از پروندههایی که هنوز پس از ۷۰ سال مسکوت مانده به دنبال یافتن پاسخ نهایی یک پرسش بزرگ هستند… از آنجایی که هیچ منبع معتبری خودکشی هیتلر را تایید نمیکند کارشناسان این برنامه برای بررسی احتمال ساختگی و جعلی بودن مرگ هیتلر، پروندههای شاهدان عینی و پزشک قانونی در اینباره را بررسی میکنند… [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 17:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]
پیدایش دایناسور هاداشتن جثه بزرگ و قدرتمند دایناسورها، سلطنت این موجودات غول پیکر را تضمین کرد، به طوری که هیچ یک از موجودات قبل و بعد از آنها این توانایی را نداشته اند. تصور کنید حتی بچه دایناسورهای تازه از تخم بیرون آمده هم جثه بزرگتری نسبت به پستانداران داشتند! مجموعه کامل مستند نبرد ژوراسیک Jurassic Fight Club یا مستند دایناسورها در دوران ژوراسیک یک مجموعه مستند تلویزیونی آمریکایی است که توسط شبکه History Chanel تولید و پخش شده است. صحنه هایی از این مستند فوق العاده درباره دایناسور ها را با هم ببینیم… هر قسمت از این مجموعه مستند شامل یک پرونده پزشکی قانونی از یک نبرد قبل از تاریخ است. تقریبا در نیمه های اولیه قرن بیستم، دانشمندان به این نتیجه رسیدند که دایناسور ها، جانوارانی خنگ، خون سرد و تنبل هستند. با قبول این نظریه سوالاتی از این قبیل مطرح گردید: پستانداران که جاندارانی خون گرم، هوشیار و فعال هستند چرا برای مبارزه با دایناسور ها به قلمروشان نیامده اند؟ و جواب این سوال میتواند احتمال این که دایناسورها خود فعال و خون گرم و هوشیار و چابک بوده اند، باشد. با بررسی استخوان های آنها و مقایسه با استخوان های چهار پایان خون سرد و خون گرم امروزی، مجراهایی که نشان دهنده خون گرم بودن آنها باشد، شناسایی شد.
جثه بزرگ و خونگرم بودن دایناسورها باعث شدبود آنها نیز مانند پستانداران خونگرم امروزی، به غذای زیادی نیاز داشته باشند. دایناسور ها بزرگ جثه بودند و با وجود انقراض های گوناگون که باعث کاهش تنوع آنها شد، بزرگی خود را از دست ندادند و همین موضوع باعث شد تا موقعیت خود را در بین دیگر حیوانات حفظ کرده و دودمان های لازم و اصلی را فراهم کنند تا فرگشت (تکامل) دوباره از آنها جانوارن بزرگتری را بوجود آورد. با این وجود با رخداد انقراض کرتاسه، حکومت با شکوه دایناسورها از بین رفت و فرصت برای ورود پستانداران به مناطق مسکونی و خالی بوجود آمد و باعث چیرگی آنها بر محیط خشکی شد. رژیم غذایی دایناسورهاآیا همه دایناسورها گوشتخوار بودند؟ درست است که دایناسورهای گوشتخوار در بین مردم شناخته ترند ولی جالب است بدانید حدود ۶۵% دایناسورها گیاه خوار بوده اند! در زنجیره غذایی، برای اینکه انتقال انرژی غذایی کافی باشد، باید موجوداتی که در سطح های پایین تر زنجیره غذایی حضور دارند، تعداشان بیشتر از سطح های بالای زنجیره باشد. تنوع رژیمی تنها دلیل ثبت این درصد ها نیست، فسیل های کشف شده نیز حاکی از این تنوع در رژیم غذایی هستند، چرا که فسیل های دایناسورهای گیاه خوار کشف شده بیشتر از فسیل دایناسورهای گوشتخوار است.
دندان های دایناسورهای گیاه خوار کُند بودند و برای کندن گیاهان تکامل پیدا کرده بودند، اما بعضی از دندان های آنها هم تخت و صاف هستند که برای آسیاب کردن گیاهان سخت مناسب به نظر میرسند. علاوه بر این دایناسورهای گیاه خوار، یک کیسه لب هم داشتند که مواد غذایی را برای مدتی در آن ذخیره میکزدند. به دلیل کالری کمی که گیاهان دارند دایناسور های گیاه خوار باید مقدار غذای زیادی مصرف میکردند تا همان مقدار کالری که گوشتخواران بدست میآوردند را جذب کنند. دایناسور های گیاه خوار به علت مقدار غذای مصرفی بالا، دستگاه گوارش بزرگتری نسبت به گوشتخواران داشتند. مستند دایناسورها - در جستجوى زندگى دانشمندان دایناسورشناس، در آستانهی این قرار دارند که خون و گوشت را به استخوانهای به جا مانده از بزرگترین حیوان شکارچی روی زمین برگردانند، یعنی در حقیقت بتوانند این دایناسور را دوباره زنده کنند! در این برنامه در جستوجوی حقایقی دربارهی بزرگترین حیوانی که در روی زمین زیسته هستیم.سلولهای خونی متعلق به ترسناکترین شکارچی روی زمین، در استخوان پای فسیل شدهی یک «تیرانوسور» غولپیکر کشف شده… روش های تشخیص نوع تغذیه دایناسورمتخصصان دیرینه شناسی برای کشف نوع تغذیه دایناسورها، از روش های زیر استفاده میکردند: مدفوع فسیل شده مدفوع فسیل شده به تشخیص رفتار های غذایی دایناسور کمک میکند. برای مثال در کانادا مدفوع بزرگی پیدا شده که احتمالا به یک تیرانوسور تعلق داشته.
استخوان های خرد شده در مدفوع نشان از این دارد که تیرانوسور ها غذای خود را کامل نمی بلعیدند بلکه خرد میکردند. مواد فسیل شده داخل معده این مواد فسیلی سخت و به ندرت پیدا میشوند. از جمله مواد فسیلی پیدا شده، محتوای معده یک باریونیکس است که موجوداتی ماهی مانند و یک دایناسور پرنده مانند در خود دارد. باریونیکس تنها دایناسوری است که معده کشف شده آن بخش های یک پستاندار کوچک ناشناخته را در خود داشته است.
سنگ معده با توجه به اینکه ۶۵% درصد از دایناسور ها گیاه خوار هستند، داشتن سنگدان برای کمک به هضم بهتر غذا طبیعی است. در بین فسیل های پیدا شده، سنگ های سنگدان هم پیدا شده و بررسی آنها اطلاعاتی درمورد تغذیه دایناسور میدهد. این اطلاعات به دانشمندان در پیدا کردن محل زندگی، شرایط آب و هوایی و پوشش گیاهی کمک میکند. ساختمان دندان ها دندان های یک دایناسور اطلاعات لازم درمورد غذای مصرفی دایناسور را به ما میدهد. دندان ها در دایناسور های گوشتخوار نوک تیز و مناسب برای دریدن و فرو کردن در بدن شکار بودند. بدلیل تغذیه از استخوان به عنوان منبع غذایی ارزشمند، جایگزینی و تعویض دندان ها در دایناسورهای گوشتخوار هر دو ماه یکبار صورت میگرفته، البته در یکسری از دایناسور ها زمان جایگزینی دندان ها ۱۳ برابر سریعتر بوده است!
دایناسورهای گیاهخوار نیز از دندان های صاف و تخت خود برای کندن و جویدن گیاهان استفاده میکردند. البته بعضی از گونه های گیاه خواران نیز در کودکی دندان های تیز شیری گوشخواری و در بلوغ دندان های صاف گیاهخواری داشتند. زندگی اجتماعی دایناسورهابعد از کشف تعداد ۳۱ ایگوآنادون که طی فروریزی در زمین غرق شده اند و با توجه به مرگ های توده ای و فسیل های موجود، دانشمندان بر این فرض اند که زندگی دسته جمعی در بین بیشتر دایناسورها رایج بوده است.
روش های جابجاییفسیل های بدست آمده نشان میدهند که دایناسورها حفار نبوده و تعداد کمی از آنها میتوانستند از درخت بالا بروند. درک چگونگی جابجایی دایناسور ها به درک مدل سازی رفتار آنها خیلی کمک میکند. تصور و شناخت مردم درمورد دایناسورهاپیش از ثبت اطلاعات دقیق از وجود دایناسورها، قرن ها پیش مردم بدون اینکه درک درستی از دایناسور ها داشته باشند، آنها را به موجودات افسانه ای نسبت میدادند. چینی ها استخوان های آنها را به اژدها نسبت میدادند و اروپائیان آنها را موجودات بزرگ و غول آسا که در طوفان ها کشته شدند، میدانستند. بعد از گذشت دو سال از کشف فسیل اولین گونه یعنی ایگوآنودون، توسط گیدئون مانتل (زمین شناس انگلیسی)، ویلیام باکلند اولین مقاله علمی درمورد دایناسور ها را نوشت. این موضوع مورد توجه بسیاری در همایش های علمی اروپایی قرار گرفت و باعث شد ریچارد اوون (دیرینه شناس انگلیسی) واژه دایناسور را برای آن اختراع کند. سوالات متداول درباره دایناسورهاکدام دایناسورها امروز هم زنده هستند؟از نظر تکاملی ، پرندگان یک گروه زنده از دایناسورها هستند زیرا از نژاد مشترک همه دایناسورها هستند. با این وجود ، به غیر از پرندگان ، هیچ مدرک علمی وجود ندارد که دایناسورها مانند Tyrannosaurus ، Velociraptor ، Apatosaurus ، Stegosaurus یا Triceratops هنوز زنده باشند. دایناسور به چه معناست؟کلمه دایناسور به معنی مارمولک وحشتناک است و از واژه های یونانی dino (به معنی وحشتناک) و saur (به معنای مارمولک) آمده است. هنگامی که دانشمندان برای اولین بار فسیل های دایناسور را کشف کردند ، تصور کردند که آنها بقایای مارمولک های بزرگ از گذشته هستند. دایناسور چه نوع حیوانی است؟خزندگان دایناسورها خزندگان ماقبل تاریخ هستند که از حدود ۲۴۵ میلیون سال پیش تاکنون بر روی زمین زندگی کرده اند. پرندگان امروزی نیز یک نوع دایناسور هستند زیرا آنها یک جد مشترک با دایناسورهای غیر مرغی دارند. چه چیزی قبل از دایناسورها بود؟به دوره قبل از دایناسورها پرمین گفته می شد. اگرچه خزندگان دوزیست به عنوان نسخه های اولیه دایناسورها وجود داشتند ، اما شکل اصلی زندگی تریلوبیت بود ، از نظر بصری جایی بین یک شپش چوبی و یک آرمادیلو. در دوران شکوفایی آنها ۱۵۰۰۰ نوع تریلوبیت وجود داشت.پ آیا کوسه ها از دایناسورها قدیمی تر هستند؟کوسه ها به عنوان یک گروه حداقل ۴۲۰ میلیون سال زندگی کرده اند ، به این معنی که از چهار انقراض جمعی جان سالم به در برده اند. این باعث می شود آنها بزرگتر از بشریت ، پیرتر از کوه اورست ، پیرتر از دایناسورها ، حتی بزرگتر از درختان باشند. ممکن است کوسه ها در قرعه کشی زندگی خوش شانس باشند! کدام حیوان زنده امروز بزرگتر از یک دایناسور است؟نهنگهای آبی نهنگ های آبی بزرگترین حیواناتی هستند که تاکنون شناخته شده اند. بزرگتر از دایناسورها ، بزرگتر از ماستودون ها ، یک نهنگ آبی می تواند طول تقریبا ۱۰۰ فوت داشته باشد و وزن آن تا ۱۹۱ تن هم رسیده است. نهنگ های آبی بزرگترین حیواناتی هستند که تاکنون زندگی کرده اند. آنها حتی از بزرگترین دایناسورها بزرگتر هستند. [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 16:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]
آیا هرگز میدانستی [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 16:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]
📜 اگر با عزت نفس پایین درگیر هستید ، این راهها رو امتحان کنید : [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 8:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 8:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
شاخهها را از جدایــی گر غماست [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 8:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]
هیچ شاعری [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]
پاییز که می شود [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
نگاهی به پیدایش کمپانی زیگلر در ایران
انتشار سفرنامههای ژان شاردن و دیگر سیاحان در اروپا و معرفی زندگی خیال انگیز و باشکوه عصر صفویه، اروپاییان را تشویق میکرد تا به مشرق زمینِ افسانه ای سفر کنند. صادرات انواع پارچههای زربفت و ترمه و قالی، بین خواص اروپایی خریداران بسیار داشت. در دوران طلایی ملکه ویکتوریا، بازرگانان، فرشهای فاخر فراهان را از طریق اسلامبول به اروپا میفرستادند. این فرش ها علاوه بر جلوه هنری، اعتبار سرمایه داران اروپایی نیز بود و خانوادههای اشرافی به داشتن یک تخته از آن ها افتخار می کردند.(۱) ساروق و سایر دهات فراهان و مشگ آباد با گذشته پربار در هنر و صنعت فرش و قالیبافی، زمینه مناسبی بود که عقلای تجارت و بازرگانی از آن بهره بسیار گیرند. وقتی شهر جدید سلطانآباد (اراک) در عهد فتحعلیشاه و سال ۱۱۹۴ خورشیدی شکل گرفت و مردمان آن دیار در تکاپوی یادگیری هنر و زندگی بهتر بودند، سرمایهداران و تولید کنندگان فرش از این موقعیت استفاده کرده و بستر آماده شهر جدید را برای تولید فرش مناسب دیدند. این تولیدات توسط بازرگانان به اروپا و امریکا راه یافت و سود سرشاری نصیب آنان کرد و مردم نیز از آن بهره گرفتند. به علت ارائه طرح های جدید فرش و ثبوت رنگ و تنوع آن، این شهر به قطب بزرگ تولید و صادرات فرش تبدیل گردید. کمپانی زیگلر Ziglare . COدر سال ۱۲۶۲ خورشیدی بیش از ۳۰ شرکت و تجارتخانه خارجی فرش در سلطانآباد فعالیت میکردند که مهمترین آنها شرکت «زیگلر» بود. این شرکت چند ملیتی که در وین به ثبت رسیده بود، عمده سهامدارانش انگلیسی بودند. شرکت زیگلر الگوی تمام عیار کمپانی هند شرقی بود. کمپانی هند شرقی ۲۵۰ سال با پشتیبانی سیاست استعماری انگلیس با نقاب و چهره انسانی، از بی خبری و سلامت نفس مردم سوء استفاده کرد و سیاست ویرانگری و غارت را بر شبه قاره هند تحمیل نمود. «اسکار اشتراوس» ملقب به صاحب یکدست، از پایه گذاران این شرکت بود.(۲) از دیگر مدیران آن مایر، جکسن، هوتسن، هوتن پی و سرهنگ کینن بودند. علاوه بر این افراد، چیک ویس، قنسول انگلیس، و همچنین مشاور ارشد کمپانی لینچ انگلیس، با شرکت زیگلر همکاری می کردند. سالها بعد، الغای کاپیتولاسیون بساط آنان را درهم پیچید و ناچار به ترک ایران شدند. کمپانی زیگلر کارهای مختلفی را به عهده داشت. از آنجا که انگلیس مدتی در سلطان آباد اراک کنسولخانه نداشت، این کمپانی کارهای کنسولی و گزارش های جاسوسی منطقه غرب ایران را بر عهده داشت. این کمپانی علاوه بر تولید فرش، مشاور جاده سازی غرب ایران نیز بود.
کمپانی لینچ انگلیس امتیاز جاده سازی تهران، قم، اراک، خرم آباد را در دست داشت. نظارت این کمپانی بهانهای بود که هر جنبنده ای را در جاده های غرب کشور زیر نظر داشته باشند، خصوصا که سیم تلگراف لندن ـ بغداد ـ دهلی از غرب ایران می گذشت و بختیاری ها هم دائم با انگلیسیها مساله داشتند و از آلمان ها طرفداری می کردند. انگلیسی ها تحصن در تلگرافخانه ها را باب کردند و به این بهانه کلیه اطلاعات دست اول و علل نارضایتی مردم را به لندن مخابره می کردند. کمپانی زیگلر کالاهای اروپای غربی و تولیدات شهر منچستر را در ایران و روسیه می فروخت؛ تولیداتی از قبیل ماهوت، پارچه های فاستونی و وسایل روشنایی مانند لوستر و چراغ. حکومت ایران باج و خراج نواقل (مالیات حمل و نقل کالای بین شهری) و عوارض واردات و صادرات را در گمرکخانه دریافت میکرد و سود سرشاری نصیب دولت میشد. در این سالها فعالیت اقتصادی و درآمد مردم چنان بود که متجاوز از هفتصد دکان در راسته بازار اراک ساخته شد و به همان تعداد نیز دکان در تیمچه های بازار وجود داشت. این تیمچهها مملو از کالاهایی بود که به اقصی نقاط جهان فرستاده میشد. به دنبال جنگهای ایران و روس منطقه زرخیز قفقاز از ایران جدا شده بود و مردمان آن سامان صدمات زیادی تحمل کرده بودند. با تسلط روسها، ناامنی اندک اندک فزونی گرفت. سرمایه داران قفقاز بخش عمدهای از ثروت خود را به محل امنی انتقال دادند. آنان ثروت خود را به صورت امپریال روسی و سماورهای طلا و عتیقهجات گرانبها از روسیه خارج میکردند و به کشور همسایه خود، ایران، میفرستادند. شرکت زیگلر از محل فروش محصولات انگلیسی، سرمایههای نقدی بازار ایران را پارو میکرد و به صورت امپریال طلا به لندن میفرستاد. چون ارسال امپریال (سکههای طلای روسی) به مشکل خورد و مکرر کاروان های طلا در خاک عثمانی به غارت رفت، کمپانی زیگلر تصمیم گرفت از محل فروش کالاهای وارداتی خود شرکت تولیدی فرش زیگلر و شرکاء را تاسیس کند. این کمپانی در سال ۱۲۶۱ خورشیدی در سلطانآباد عراق (اراک) در محله قلعه، کوچه میرزا شفیع (خیابان محسنی فعلی) آغاز به کار کرد. تولید و صادرات فرشهای ارزان قیمت سلطان آباد به آمریکا، عواید هنگفتی عاید شرکت کرد. تمام سرمایههای نقدی از آمریکا به لندن سرازیر شد و لندن نیز بخشی از آن را صرف خرید کالای انگلیسی باب ایران کرد. تولیدات فرش کمپانی چنان بالا گرفت که در سال ۱۲۶۷ خورشیدی بیش از ۲۵۰۰ دستگاه دار قالی متعلق به شرکت زیگلر در سلطانآباد فعال بود. تولیدات آن فقط قالیهای متن دوغی با نقشههای دسته گلی (کومهای) بود که به نام نقشه امریکایی معروف و در انحصار کمپانی زیگلر قرار داشت. کمپانی زیگلر در سال ۱۲۶۹ خورشیدی توسط «ابوتراب خزاعی» مبادرت به خرید بیست هکتار زمین مرغوب در حاشیه شهر، کنار رودخانه شهراب کرد. اسکار اشتراوس مدیر شرکت، پارکی در آن زمین بنا نهاد که از آن پس به نام قلعه فرنگی نامیده شد. ساختمان های اصلی در کمتر از دو سال ساخته شدند و از آن پس کلیه شعبات شرکت و تاسیسات وابسته آن، ادارات و دفاتر تولید و فروش شرکت اعم از دفتر مرکزی، اتاق های مدیران و کارکنان، مهمانسرا، رنگرزخانه، درشکه خانه و غیره از سطح شهر جمعآوری و در آن پارک قلعه متمرکز شدند. جهت ثبوت رنگ، پشم ها و خامه های رنگ شده شرکت را در آب روان و دارای املاح رودخانه شهراب که از کنار قلعه می گذشت، شست و شو می دادند. شرکت زیگلر علاوه بر تجارت، امور سیاسی سفارتخانه انگلیس را نیز عهده دار بود. کار کمپانی چنان بالا گرفت که با جسارت، منتهای ظلم و جور و زندان را در حق بافندگان خود روا میداشت. مدتها انحصار و تولید و صادرات فرش مرغوب با طرح و رنگهای اصیل در اختیار این کمپانی بود. انگلیسیها با وارد کردن رنگ شیمیایی و تشویق دیگران به استفاده از آن، سعی داشتند امتیاز کالا و برتری فرشهای بافت آن کمپانی را حفظ کنند. رنگهای شیمیایی علاوه بر سهولت در کاربری، ارزان قیمت بودند و فراگیر شدند. بافندگان شرکت که در چنبره بیگاری و ظلم انگلیسی ها گرفتار بودند، مخفیانه دستمایه خود را با طرحهای زیگلر به قیمت بهتری به کمپانیهای آلمانی میفروختند. کمپانی زیگلر که شاهد کسادی بازار خود و رونق بازار رقیب شده و کم و بیش متوجه حرکات بافندگان بود، عده ای از آنان را به بهانه فروش طرح شرکت در ارک دولتی زندانی کرد و با اعلامیهای استفاده از رنگ شیمیایی را ممنوع اعلام کرد. تجار داخلی از این حرکت مدیران زیگلر عصبانی و درمحوطه تلگرافخانه متحصن شدند. تجار اراک مرتب با دربار ارتباط داشتند. «حاج میرزا محمدرضا کاشانی» که تاجری معروف و انسانی والا بود، با تقبل مخارج زندانیان و بَستنشینان، صدای مردم را به گوش شاه رسانید. ناصرالدینشاه در تلگرافی اخطار کرد: «… چرا اینقدر خر هستید؟! کار به کار مردم نداشته باشید! مردم را به امر بی قاعده مجبور نکنید! اگر ظلالسلطان هم دخالت کند، گوش ندهید! حکم همین است که شد! مردم را مطمئن کنید که از بست بیرون بروند و آسودهخاطر باشند! ۱۸جمادیالثانی سال ۱۳۰۸ قمری- شاه» ناصرالدین شاه که در سال ۱۲۷۰ خورشیدی برای چهارمین بار به سلطان آباد عراق (اراک) آمده بود، وقتی به شکایت تجار عراقی و اعمال خلاف کمپانیهای خارجی گوش داد، دزدانه به اطراف نگاه کرد، پنجه های هر دو دست را در هم چفت کرد و با لال بازی اشاره کرد: چنین باشید! (یعنی متحد باشید!) او حتی در خانه خود با رمز و اشاره رفتار میکرد و جرات و جسارت مخالفت با خارجیها را نداشت. در صورتی که وقتی شاه وارد سلطان آباد یا هر شهر دیگری می شد، برای ارعاب مردم تعدادی فراش با چماق زرین جلوتر از او حرکت میکردند و با صدای بلند «دورباش! کورباش!» میگفتند؛ میر غضب های شاه با صورت های پوشیده و لباس قرمز با هیبت تمام در کنار شاه قدم بر میداشتند و صدراعظم و سایر همراهان چندین متر عقبتر، پشت سر شاه، حرکت میکردند. ساختمان اصلی پارک قلعه فرنگی (شرکت زیگلر) در جنوب زمین خریداری شده با ستونها و طراحی نو و چشم نواز در دو طبقه ساخته شد. طراح برای رهایی از یکنواختی، کاشی های زیبای زمردی به کار برده است. از آنجایی که ساختمان از سال ۱۳۱۰ خورشیدی در اختیار خانواده حاج حسن وکیل قرار داشته، بسیار سالم و دست نخورده مانده است. از دیگر ساختمانهای آن، سالن بزرگ و اتاق مدیران، کارکنان، انبارها، نقاشخانه، مهمانخانه، ساختمان خدمه، ساختمان باغبانان، ساختمان رنگرزان، فراشخانه و اصطبل است که با کمی فاصله از یکدیگر ساخته شده اند. اسکار اشتراوس که به شکار علاقه بسیار داشت با ساخت پلی بر روی رودخانه که به نام پل فرنگی معروف است، در ایام فراغت با اسب به شکار خرگوش و کبک در دامنه کوه مجاور (مستوفی) سرگرم می شد. او تا کناره کویر راه باریک کالسکه رویی ساخت و در اطراف تالاب میقان به شکار مرغابی، قرقاول، آهو و… می پرداخت.
شرکت زیگلر با همکاری تجار تبریزی مدت ۵۰ سال، بازار فرش سلطانآباد عراق (اراک) و صادرات آن را به اروپا و امریکا در اختیار داشت. شخصی به نام «محمد میرزا خان خزاعی» (فرزند ابوتراب فوق الذکر) که به زبانهای بیگانه تسلط کامل داشت، با توانایی زیاد مدیریت تولید شرکت زیگلر را عهدهدار بود و نسبت به تولید و صادرات فرش سلطانآباد خدمات بسیاری کرد و در بعضی مواقع توانست از تندرویهای مدیران شرکت نسبت به کارگران جلوگیری کند. سال ۱۳۱۰ خورشیدی در حکومت پهلوی اول پس از لغو کاپیتولاسیون و خروج اروپاییان از ایران، یکی از بازاریان خوشنام اراک، به نام «حاج حسن وکیل» قلعه را با کلیه اثاث و ملزومات شرکت به مبلغ هشتاد و پنج هزار تومان از شرکت زیگلر خریداری کرد. ساختمان زیبای پارک واقع در قلعه فرنگی نیز منزل مسکونی او شد و از آن پس «قلعه حاج وکیل» نام گرفت. باغ ـ قلعه وکیل با دیواری مرتفع و خیابان بندی و درختان انبوه، از سه طرف به خیابان اصلی راه داشت. ورودی اصلی با سردری زیبا به طرف کلیسای مسروپ مقدس و مدرسه شرف ارامنه گشوده می شد. حوض بزرگ بیضی شکل آن با عمق کم، چون دریاچه ای مواج، فضای پارک را شاداب و مرطوب نگاه می داشت.
پس از سال ۱۳۳۰ خورشیدی زمین های ۲۰ هکتاری قلعه به مرور زمان به قطعات متعدد، تقسیم و ساخته شدند. ساختمان اصلی پارک فعلاً در اختیار سازمان میراث فرهنگی است. پی نوشت: برگرفته از کتاب در دست چاپ “سلطان آباد عراق (اراک) از تولد تا برآمدن پهلوی” نوشته ولی اله شمشیربندی. پانویس: ۱ ـ ادواردز، سیسیل، قالی ایران ۲- اسکار اشتراوس دست چپ خود را در جنگ از دست داده بود و به او صاحب یکدست می گفتند. [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]
رنگ های جوهری در چه دورهای وارد قالیبافی ایران شد
پای رنگ های جوهری چه زمانی به ایران باز شد؟ باید گفت سر و کله رنگ دهندههایی همچون «آنیلین» و «الیزارین» از زمان ناصرالدین شاه به کشور باز شد و با پادشاهی احمدشاه قاجار پایان مییابد. اما چرا میخواهیم از بروز رنگ های جوهری در قالی ایرانی بگوییم؟ باید گفت این پدیده محصول دوران مدرن قالیبافی در ایران است. مقصود از دوران مدرن فرشبافی، دوران قاجاریه و عصری است که از آن با عناوینی چون «تجاریسازی» و «تجاریبافی» یاد میشود و میتوان آن را عصر زرین(طلایی) تجارت فرش ایران نام نهاد. با تجاریسازی فرش بهعنوان یک محصول صنعتی و تجاری که سهم موثری در ثروتآفرینی و درآمدزایی کشور داشت، ساختار نظام پیشبافت، بافت و عرضه و فروش قالی متحول میشود. اما این تحول و تغییر از یکسو منجر به تولید و بافت گسترده فرش برای پاسخ به نیاز گسترده بازار جهانی میشود و از سوی دیگر منجر به مدرنیزاسیون ناقص یا شبهمدرنیسم در فرآیند و مکانیزم بافت قالی در همه ابعاد و سطوح آن میشود. مدرنسازی فرآیند و مکانیسم ناقص منجر به کاهش کیفیت مواد و مصالح، فرآیند بافت و در یک کلام کاهش کیفیت فرآورده نهایی یا همان فرش میشود. رنگرزی و صباغی بهعنوان یکی از حرفهها و صنایع وابسته و پیوسته به فرشبافی و نساجی تحتتاثیر شرایط جدید قرار میگیرد و بنابراین ساختار سنتی که از آن میتوان به نظام سنتی رنگرزی نیز تعبیر کرد به مرور رو به حاشیه میرود زیرا هم ساز وکارهای تولید رنگ و رنگرزی در ساختار سنتی سخت و دشوار است و هم این ساختار نمیتواند پاسخگوی نیاز بازار جهانی باشد؛ بنابراین سازمان سنتی رنگرزی محکوم به نابودی است بنابراین از همین دوران است که پدیداری با عنوان «رنگ جوهری» و محصول و فرآورده نهایی آن «قالیجوهری» در تاریخ فرشبافی ایران پیدا میشود. در زمینه رنگ و قالی جوهری آنچه اهمیت دارد آن است که اساسا تعریف معینی از رنگ جوهری در دوره قاجاریه نشده است و همین عدمتعریف و مشخصکردن مفهوم آن باعث شده که هرنوع رنگ شیمیایی، «جوهری» محسوب شود. بهعبارت دیگر نزد بسیاری از نهادهای حکومتی که از قضا متولی امر تولید، توزیع و تجارت فرش بودهاند و همچنین قالیبافان و تجارفرش تعریف معینی از رنگ و قالی جوهری در دست نیست، بدین معنا که ملاک و معیار معینی برای «جوهری» بودن فرشها وجود ندارد، زیرا نخست؛ در دوره قاجاریه با روند تجاریسازی و تجاریبافی فرش دستباف عملا بهمرور طی چند دهه نخست حکومت قاجاریه طبقه رنگرزان سنتی از بین رفتند و امکان رنگرزی سنتی بهصورت محدود وجود داشت از طرف دیگر با توسعه و گسترش بازار بینالمللی فرشدستباف و افزایش تقاضا در کشورهای مقصد، نیاز روزافزون به رنگآمیزی قالی براساس چند معیار سرعت، تنوع رنگ، سهولت در رنگرزی و کاهش هزینه تمامشده(صرفه اقتصادی) احساس میشد. بنابراین از یک منظر استفاده گسترده از رنگهای جوهری امری غیرقابل اجتناب بود اما آنچه در این میان موجب آسیب به فرش ایران شد همان «سودپرستی» و «کوتهنظری» تجار و دلالان قالی در توزیع و پخش رنگهای جوهری بیکیفیت در میان قالیبافان بود و اگر در این میان به دنبال مقصر اصلی باشیم، بدونشک «تجار و دلالان» مقصران اصلی این قضیه هستند. درست در زمانی که رنگهای شیمیایی با کیفیت در بازار ایران وجود داشته است، دلالان و تجار فرش اقدام به توزیع رنگهای شیمیایی بیکیفیت و جوهری در بازار میکردند. ضمن اینکه نقش حکومت قاجاریه از منظر ضعف ساختار اداری و دیوانسالاری، عدموجود متولی معین برای فرش دستباف، عدم نظارت کافی و … را نباید از نظر دور داشت. در مساله جوهر به معنای عام دو پدیدار و متغیر وابسته باید مورد بررسی قرار گیرد، نخست، رنگ جوهری، رنگهای شیمیایی بیکیفیت که ماده اصلی آن را «آنیلین» تشکیل میدهد و دوم، قالی جوهری، قالی که مصالح و مواد اولیه بافت یعنی همان نخبافت با رنگهای جوهری رنگآمیزی شده باشد. یکی از ابعاد و زوایای مهم در مورد ماجرای رنگ و قالی جوهری بعد اقتصادی و تجاری قضیه است تا جاییکه برای فهم داستان پیدایش و گسترش رنگهای جوهری و متغیر وابسته بدان یعنی قالیهای جوهری باید از منظر اقتصادی به موضوع نگریست. تجارت رنگهای جوهری به عللی چون سودآوری و صرفه اقتصادی، وجود تقاضا، تولید ارزشافزوده در رنگرزی قالیهای جوهری و… تجارتی رایج در دوره قاجاریه بود. رنگهای شیمیایی که انواع و اقسام مختلفی داشت و برای مصارف گوناگون در نساجی، فرشبافی و… در ابتدا بهصورت قانونی و از طریق مبادی گمرکی وارد کشور میشد و بعد با ممنوعیت ورود رنگ جوهر بهصورت قاچاق یا با پرداخت رشوه از مبادی رسمی وارد کشور میشد. قاچاق رنگ های جوهری تجارتی پرسود و منفعت بود بهگونهای که بهرغم اعمال محدودیتهای حکومتی بسیار در سراسر دوره قاجار تداوم یافت و علت این تداوم چیزی جز نیاز و تقاضای بازار برای رنگهای جوهری و حاشیه سود بالای این قبیل محصولات برای تجار فرش فروش نبود. رنگهای جوهری بهعنوان پدیده جایگزین رنگهای ثابت دستیابترین، آسانترین، ارزانترین و سریعترین عامل رنگزایی بود که قالیبافان و کارخانهداران در کانونهای بافت در دسترس داشتند. بنابراین واردات گسترده رنگهای جوهری چه از جانب کمپانیها و شرکتهای بزرگ شیمیایی تولید کننده در اروپا و آمریکا به ایران مانند رنگهایی که «زیگلر کمپانی» به ایران وارد کرد و همچنین توسط تجار خرد و کلان به کشور ادامه یافت. از عمده علل پیدایش و گسترش رنگهای جوهری در تاریخ فرشبافی ایران علاوه بر سرعت، سهولت، آسانی و ارزانی میتوان به مواردی چون شفافبودن و براق بودن رنگهای جوهری، تجاریسازی و تجاریبافی، بافت قالی مطابق میل و سلیقه مشتری یاد کرد. در این زمینه اظهارات مستشارالدوله جالبتوجه است؛ «و تقریبا پنجاه سال میشود که قالیهای ایران مخلوط و ممزوج با جوهر است و برای این است که چون رنگ جوهر شفاف و براقتر استو تجار برای اینکه مالالتجاره خود را مشتریپسند کنند، نخهای قالی را با جوهر رنگ میکنند.» [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دستور پخت قیمه در دوره قاجار
روش قیمه را بر دو نوع خورش قیمه سیب زمینی و خورش قیمه بادنجان طبخ میکنند. لغتنامهی دهخدا قیمه را که یک کلمهی ترکی است به گوشت ریز ریز شده یا چرخ کرده تعبیر میکند و خورشت قیمه را خورشتی مینامد که با این نوع گوشت تهیه شده باشد.
به گزارش اقتصاد آنلاین به نقل از فرارو؛ در کتابهای آشپزی قاجاریه و اسناد تاریخی دوره صفویه اثر این طعام بسیار پررنگ است. ژان شاردن، شرقشناس فرانسوی که در دوره صفویه به ایران سفر کرده است، در سفرنامهاش سفره پذیرایی صاحبمنصبان و بزرگان شهر برای شاه صفوی را اینطور توصیف کرده است: «گوشت را هرگونه به کار برند، خواه خورش قیمه یا انواع خورشهای دیگر یا کباب باشد، با بهترین ادویه چاشنی میزنند.» دستور تهیههای فراوانی از این خورش وجود دارد، اما در این مطلب دستوری قدیمی از کتاب "خوراکهای ایرانی در زمان قاجار" نوشته نادر میرزا قاجار از نوادگان مظفرالدین شاه را میخوانید. برای حفظ اصالت متن، این دستور بدون دخل تصرفی در آن ذکر میشود:
"شاهنشاه خورشها و از ساسانیان مانده، بدان جای که از این خورش گمان است بیشتر خورشی نبود. بس نیکو و بامزه و گوارنده و پسندهی هرکس است؛ و آن، چنان پزند که خاتون جهان مرا گفت و من بنوشتم. گوشت فربه باید که آن را به کارد پارهها کنند، چون فندقی هر یک به یک انداره، و روغن باید هر چه پاکتر و بهتر. پس به دیگدان بریزند و بتابند بس نیک، چون تافته گردد، گوشتهای قیمه در آن ریزند.
چون گوشت برشته گردد و اندکی ماند که نیکو برشته شود. پیاز به اندازه در آن ریزند تا آن نیز سرخ شود. چون پیاز و گوشت به انداره سرخ گردید، نیمهی نخود (لپه) به انداره افکنند، پس آب به اندازه ریزند و بر افروزند تا نیک پخته شود. پس، زعفران به آب سوده در آن ریزند که به رنگ زعفرانی گردد؛ و از داروها افشانند، آنگاه که نزدیک شود که به روغن نشیند و هنوز اندکی آب در آن بُود که داروها (ادویه) افشانند و با گوشت آغشته جوشد و بوی آن گیرد. چون نیک پخته و همگی به روغن نشسته بود، برگیرند.
شاردن: «ایرانیها گوشت را هرگونه به کار برند، خواه خورش قیمه یا انواع خورشهای دیگر یا کباب باشد، با بهترین ادویه چاشنی میزنند.» کدبانو گفت: این راه پختن قیمه ساده است. اگر لیموی عمان که در آن هنگام که گوشت و نیمهی نخود (لپه) نیم پخت گردید در آن افکنند، بس نیکو شود؛ و بدانگاه که بادنگان بُود، قیمهی بادنگان بهترین خورش هاست؛ و آن چنان بود که، چون روغن بتابد، نخست بادنگان پوست گرفته و به آب نمک تلخ آن برده سرخ کرده بردارند، پس گوشت قیمه کشیده بتابند، چون نزدیک به پختن گردید بدانگاه که خوالیگر (آشپز) بشناسد، بادنگانهای سرخ کرده بدان افکنند تا نیک پخته گردد و نیکترین خورش هاست. خداوند خانه گفت: من دیدم که غوره تازه نیز به قیمه ریزند، من آن نپسندیدم. باقلی تازه نیز دیدهام که به قیمه ریزند پوست گرفته و نیمه کرده، بس سزاوار است و من این دو گونه یاد کردم که نگویند آن دو نداسته. "
[ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ماست فروش دوره قاجار
در این خبر عکس از ماست فروشی در دوره قاجار را می بینید.
به گزارش اقتصادآنلاین، در سال ۱۲۰۰ ه.ق که آقامحمدخان قاجار تهران را به پای تختی برگزید، این شهر از نظر صنعت و تجارت اهمیت چندانی نداشت و مدتها طول کشید تا از نظر فرهنگی نیز بر شهرهای دیگر برتری بیابد. از مشاغل آن دوره عرق چین فروشی ،بلورفروشی ، گیوه فروشی ، ماهوت فروشی ، چیت فروشی و قلمدان فروشی بوده است . بعضی از صنایع ویژه بازار نیز از این قرار بود: لندره دوزی (پوشش چرمی) ،پالان دوزی ،خزدوزی،کپینه دوزی، زین سازی، آیینه سازی،قالی بافی،دواتگری ،چیت سازی ،یخدان سازی.
[ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]
غمگین نباش [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:46 ] [ گنگِ خواب دیده ]
من از اندامت فهرستی خواهم ساخت و چون شعری ناب سطر به سطر بند به بندت را از برخواهم نمود ناخنهایت عموزاده های گیلاسند و من گاه در این اندیشه ام که کاش می شد خراشم دهند وقتی که تو را می بوسم [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
فاصله تجربه ای بیهوده است، بوی پیراهنت اینجا و اکنون.. کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید وبه راه اندیشیدن یإس را رج میزند. بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است. [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:43 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سارتر نگاهی به افکار و آثار او
دکارت معتقد است: «براى تسلط بر جان باید به خویشتن مسلط شد» و سارتر اگزیستانسیالیسم را کوششى براى انصراف بشر از عمل نمىداند. او به آدمیان اعلام مىکند که امیدى جز به عمل نباید داشت و آنچه به بشر امکان زندهگى مىدهد، فقط عمل است. همچنین از نظر فلسفۀ سارتر «عشق، جز آنچه به مرحلۀ تحقق درآید، وجود ندارد. رویا، انتظار و امید هم معرفىکنندۀ آدمى از نظر منفى است، نه مثبت؛ چون ممکن است انسان را به عنوان انسانى با رویاى ناکامیاب، انسانى با انتظار بیهوده یا انسانى با امید ناموفق تصویر کند.» سارتر در مورد اگزیستانسیالیسمِ خاصِ خود اعتقاد دارد: «بعضى مىگویند که آثار ادبى اگزیستانسیالیستها به اشخاص بىخون، زبون و سست عنصر و شریر مىپردازد. زبونى و صفات منفى آنها به این دلیل نیست که صاحب دل و افکار و دید شدید هستند. بلکه زبون است زیرا با اعمال خود، خود را زبون ساخته است.» بعد از انتشار کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، نظریات موافق و مخالف فراوانى در مورد آن گفته شد. از جملۀ این نظریات، نظریۀ فرانسوا موریاک، نویسندۀ فرانسوى، بود که مکتب سارتر را «اصالت کثافت» نامید. سارتر هم در پاسخ به او در مقالهیى گفت: «پنهان کردن بدىها، خلعسلاح بشر است در برابر دشمن خطرناک.»
به بهانۀ زادروز سارتر نگاهی به افکار و آثار او
نمایشنامه توسط ویتولد کارگردانى مىشود. سارتر در مورد این نمایشنامه معتقد است: «براى من نشان دادن واقعیت شکنجه مهم نبود، بلکه آنچه براى من مهمتر بود، رابطۀ دو گروه از انسانها، افراد گروه مقاومت و نیروى پولیس فرانسه تحت سلطۀ نازیسم، و تعارض آنها با یکدیگر است.» در طول نمایش صحنههاى شکنجه بارها و بارها تکرار مىشود تا آنجا که یکى از پارتیزانها به نام لوسى، برادر خود را به گمان اینکه چون جوانتر است و ممکن است مقاومتش نسبت به دیگر افراد کمتر باشد و در نتیجه، موقعیت فرمانده گروه را افشا کند، خفه مىکند. به همین دلیل تماشاگر در طول اجرا از این شکنجهها و فریادها زیاد راضى به نظر نمىرسد و برایش تحمل ناپذیر است تا آنجا که سارتر اعتراف مىکند: «من به راز و ارزش خوددارى و رازپوشى کلاسیکها در نشان دادن صحنههاى خشونتآمیز پى بردم و فهمیدم که در نمایش نباید همه چیز را نشان داد.» دست آخر این سیاه است که فداى تعصبات نژادى، بىگناه از دور خارج مىشود. مناسباتى پیچیده در عین حال ساده براى لگدمال کردنِ سیاهان. در حین اجراى این نمایش در امریکا، تماشاگر امریکایى لیزى را به عنوان قهرمان نمایشنامه قبول مىکند که این مغایر با ایدۀ سارتر است. چون اعتقاد سارتر بر این است که «لیزى ابداً قهرمان نیست.» «شعر امرى عبث است»، در رد بزرگ بودن او، به نقدش مىپردازد. به قول تودى، از منتقدان آثار سارتر، «سارتر ترجیح مىداد که بودلر به عوض اینکه شاعر غنایى درجه اولى باشد، از رسالهپردازان درجه سوم سوسیالیستهاى اوایل باشد.» ۱ـ نوشتن چیست؟ ۲ـ نوشتن براى چیست؟ ۳ـ نوشتن براى کیست؟ سارتر دربارۀ ادبیات مىگوید: «قلم باید در خدمت اندیشه و اندیشه در خدمت بشر باشد.» او اعتقاد دارد براى آنکه نویسنده بتواند انبوه خواننده را از تمام قشرها داشته باشد دو راه حل دارد: «۱ـ چشمپوشى موقتى از ادبیات به معناى آموزش ادبیات و ترک نویسندهگى؛ ۲ـ مطرح کردن مسایل به اساسىترین و آشتىناپذیرترین صورت خود.» نویسندهگان باید به این نکته واقف باشند که «مسالۀ گرسنهگى جهان، تهدید بمبهاى اتمى، بیگانهگى بشر از خود، اینها مسایلى است که ادبیات امروز باید به آن بپردازد.» البته او ادبیات عامهپسند، ادبیات خاص طبقات پایین جامعه را توصیه نکرده و معتقد است: «مردم هم باید براى درک منظور نویسنده بکوشند.» از نظر سارتر نویسنده نمىتواند ادعا کند که براى خود مىنویسد، زیرا که او تنها نیست و کار جهان یک کار جمعى است. هم سخن نویسنده انعکاس دارد و سکوتِ او نیز همینطور. آنچه براى او در آثار ادبى مهم است، القاى اندیشه است و روش نویسندهگى فقط وسیلهیى است که به خودى خود حایز هیچگونه اهمیتى نیست. در نظر او، تنها ضابطۀ اثر ادبى تأثیرگذارى و گیرایى و دوامِ آن اثر است و همچنین به نظرش «در جهان گرسنه مفهوم ادبیات چیست؟ پس نویسنده باید قلم خود را خدمت ستمدیدهگان قرار دهد.» هودرر مىمیرد نه به دلیل مأموریت محوله به هوگو، که بهخاطر رابطه با زنش ژسیکا. هوگو از زندان آزاد مىشود. حزب تغییر کرده. هوگو باید بمیرد. نمایشنامۀ دستهاى آلوده از قتل تروتسکى، از دوستان لنین و مخالفان استالین که بالاخره به وسیلۀ ماموران او در مکزیک کشته مىشود، به او الهام مى شود. سارتر بار ها ادعا کرد که در پى نوشتن یک نمایشنامۀ سیاسى نبوده، اما نمایشنامه سیاسى مىشود. سارتر اجراى آن را در وین منع کرد و خود شخصاً به وین رفت تا در کنگرۀ صلح سخنرانى کند. سیمون دوبووار در خاطرات خود مىنویسد: «به صحنه آمدن نمایش در نیویورک با عدم موفقیت روبهرو شده در نمایشنامه خرابکارى کردند… سارتر علیه ناژل کارگردان کار اعلام جرم کرد و اجراى نمایش قطع شد». به بهانۀ زادروز سارتر نگاهی به افکار و آثار او
isartre001p1 منکر واجبالوجود مىشود و کفر مىورزد. او مردمان معاصرش را «جانیان مادرزاد» مىخواند و اعتقاد دارد که «اگر بخواهد سهم خویش را از محبت و فضیلت آنها بگیرد، باید شریک جنایتشان باشد.» در همین سال، کامو کتاب انسان طاغى را منتشر مىکند. پس از انتشار این کتاب، فرانسیس ژانسون عضو هیأت نویسندهگان مجلۀ دوران جدید، مقالهیى در مورد کتاب کامو مىنویسد. کامو بر این مقاله جوابیهیى مىنویسد و آن را براى سارتر مىفرستد و بهرغم دوستى دیرینهشان به طعنه او را «آقاى مدیر» خطاب مىکند. سارتر به این مقاله جواب تندى مىدهد در این مقالهها که ناشى از اختلاف شدید اندیشههاى آنان بود، به دوستىشان پایان مىدهد. در سال ۱۹۵۲ سارتر به کمونیستها نزدیک مىشود. او علت این نزدیکى را «چون چپى دیگر وجود نداشت» بیان مىکند. او وجه اشتراکش را با چپها، «نابود کردن و از نو ساختن هر چیز، خصوصاً تفکر» مىداند. این نمایشنامه «نوشتهیى است بلندپایه بر محور احساس و جرم و گناه همۀ انسانها در برابر جنگ و مسالۀ دلهرهآور افراد که در میان تردیدها و وسوسههاى وجدان خود و اطاعت نظامى، میان خشونت و ندامت شقه شدهاند». بعد از وقایع و شدت عمل کمونیسم در مجارستان و قطع رابطۀ سارتر با کمونیسم در سال ۱۹۶۰، کتاب نقد عقل دیالکتیکى را که به گفتۀ خودش «حکم تصفیهحساب با اندیشۀ خودش» دارد، مىنویسد. این کتاب علاوه بر اینکه به فلسفۀ اجتماعى قرنِ ما وفادار است، نوشتهیى است بر ضد کمونیسم. نقد عقل دیالکتیکى، عمیقترین مشکلات را مطرح مىکند، «مشکل بشر، شر بشر همانا خشونت است. خشونت از کجا است؟ خشونت مبتنى بر چیست؟ آیا ممکن است از بین برود. این همه مسایلى است که فرد معطوف به تاریخ مىتواند روشنگر آن باشد». در این کتاب آنچه بیشتر به چشم مىخورد، تعداد تحلیلها و واژهسازىهاى جدید توسط سارتر است. کامو بر اثر سانحۀ تصادف در همین سال جان مىبازد. سارتر در مقالهیى بعد از مرگ کامو مىنویسد: «او رویداد یگانۀ فرهنگ ما بود و اندیشۀ او نهضتى بود که همۀ ما کوشیدیم تا مبانى منزلها و سرمنزلهایش را حدس بزنیم.» «اگر فرهنگستان سویدن دستگاهى واقعبین بود، مىبایست وقتى به او جایزه مىدادند که او براى آزادى الجزایر مبارزه مىکرد و چکمهپوشان فرانسوى چندینبار با بمبهاى دستى به خانهاش حمله کردند».
به بهانۀ زادروز سارتر نگاهی به افکار و آثار او
در دهۀ هفتاد متصدیان تلویزیون فرانسه از سارتر خواستند که یک برنامۀ آزمایشى از او تهیه کرده تا بعد از بررسى، به پخش آن اقدام کنند. سارتر این کار را مقدمۀ سانسور دانست و از اصل کار منصرف شد. سارتر در مصاحبهیى که در اواخر عمر با مجلۀ اکسپرس کرد، اذعان مىکند: «تنها هدف زندهگى من نوشتن بوده. وقتى کودک بودم، دو آرزو داشتم: یک به وجود آوردن یک اثر، و دیگرى مشهور شدن. علاقهام به شهرت هم فقط به این دلیل بود که همیشه از تنهایى مىترسیدم». علاقۀ مفرط سارتر در نوشتن، به نوشتن فلسفه بود. او بارها در مصاحبهها و مقالات خود به این امر که «نوشتن چهار جمله در یک جمله (ادبیات) مشکلتر و سختتر است از نوشتن یک جمله در یک جمله (فلسفه)»، اعتراف کرده است. «مىخواستم دربارۀ جهان و دربارۀ خودم بنویسم و نوشتم. مىخواستم آثارم را بخوانند که خواندند. وقتى خواننده زیاد شد، پاى شهرت هم به میان مىآید. خوب من هم به شهرت رسیدهام؛ چیزى که از کودکى در آرزویش بودم. همیشه قبل از نوشتن هر سطر با خودم گفتم که این کتاب مرا جاودانه خواهد کرد، از آنرو که خود من است. هیچکس جز خود من نمىتوانست به من بپردازد. زندهگى آنچه را که مىخواستم به من داد و ضمناً به من فهماند که چیز مهمى نبوده و اینکه هیچ کارى تمام نمىشود…» (منبع: mandegardaily) [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]
شیوههای عجیب عزاداری در عصر صفویهقبل از شاه عباس مرسوم بود که زنان سوار شتر بودند به همراه بچههای گریان، اما در دوران وی ما با جنازه کودکان مواجه هستیم که تابوتشان همراه دسته حرکت میکرد و شور و سوز بیشتری بوجود میآورد.
پس از مواجهه با این سوال که عزاداری دارای چه پتانسیلی است که حکومتها میتوانند در رسیدن به اهداف و سیاستهایشان، از آن استفاده کنند و یا از آن احساس خطر کنند، این سوال مطرح میشود که واکنش حکومتها از دوره صفویه تا پهلوی نسبت به عزاداری چگونه است؟ عزاداری در دوره شاه اسماعیلاز آنجا که تا قبل از دوره صفویه، علما و شیعیان نمیتوانستند به صورت علنی به عزاداری و ابراز عقیده بپردازند، با روی کار آمدن این حکومت، شیعیان و علما عزاداری را بیشتر از آنکه جنبه سیاسی ببخشند، به جنبه احساسی آن اکتفا کردند و در ادامه هم بیان خواهد شد که حکومت صفویه هم با عزاداری آنان همسو بود. صفویان شاعران را نیز تشویق می کردند به جای تعریف و تمجید از آنان به منقبت ائمه اطهار و ذکر مصیبت امام حسین (ع) بپردازند که نمونه بارز آن شعر محتشم کاشانی است علت التزام شاهان صفوی به برپایی عزاداریدر عصر صفویه، از آنجایی که خود حاکمان، شیعه بودند، خود را ملزم به برپایی و ترویج مکتب اهل بیت و اشاعه مذهب شیعه می دانستند، یاد و ذکر شهادت امام حسین (ع) هم که از شعائر و نمادهای مهم تشیع بوده است، به رشد و شکوفایی می رسد. الزام این امر بدین خاطر بوده که آنان خود را از اولاد امام علی (ع) معرفی کرده و بنیان سلطنت خود را با ترویج و تبلیغ مذهب شیعه و مبارزه با مخالفان و منکران این مذهب استوار ساخته بودند. ذکر مصیبت امام حسین (ع) برتر از تمجید شاهان صفویصفویان شاعران را نیز تشویق می کردند به جای تعریف و تمجید از آنان به منقبت ائمه اطهار و ذکر مصیبت امام حسین (ع) بپردازند که نمونه بارز آن شعر محتشم کاشانی است که در این دوره سروده شد و اثر ماندگاری از دوره صفویه به یادگار گذاشت. علاوه بر این، شاهان صفوی نسبت به شعارهای مذهبی و شیعی، تعصب خاصی داشتند که در این باره نصر الله فلسفی می نویسد: «در ده روز اول محرم از طرف شاه و بزرگان و اعیان کشور در پایتخت و شهرهای دیگر، مجالس روضهخوانی دائر میشد و در شب و روز عاشورا و در روز 21 ماه رمضان دستههای سینه زنی به راه می افتاد.» دکتر شریعتی که از منتقدان حکومت صفویه است، می گوید: «صفویه شاهکار عجیبی که کرد این بود که شیعه خون و شهادت و قیام، یعنی تشیع عاشورا را نگه داشت و حسین (ع) را محور همه تبلیغاتش کرد و علی (ع) را مظهر همه نهضتش معرفی کرد. کاری کرد که شدیدترین حالت تحریک و شور و حرکتش را شیعه حفظ کند و هر سال یک ماه و دو ماه و حتی تمام سال را از عاشورا دم زند.» به تعویق انداختن نوروز، زمانی که مقارن با محرم شوداین حمایت شاهان صفویه از عزاداری بود که باعث شد ایام عزاداری برای امام حسین (ع) از ابتدای محرم تا پایان صفر شناخته شود و به صورت فرهنگ غالب مردم در بیاید که حتی بر مراسم ملی برتری یافت؛ چنانکه اگر سالی ایام عاشورا با عید نوروز مقارن میشد، برای رعایت ایام سوگواری، جشن نوروز را به تعویق می انداختند. برخورد سخت شاه عباس با بیاحترامی به مقدساتدر زمان شاه عباس مراسم عزاداری که تا قبل از آن محدود به جنبههای خالصانه و عامیانه بود، به مراسم بزرگ کشوری و مذهبی تبدیل شد. در مورد وضعیت برپایی عزاداری در دوره شاه عباس باید بیان شود که خود شاه عباس به مذهب شیعه و خصوصاً امام علی (ع) و اولاد آن حضرت سخت متعصب بود. وی اگر میشنید کسی نسبت به مقدسات دین اسلام جسارتی کرده است، آن فرد را به سختی مجازات میکرد، از جمله در سال 1020(ه.ق) هنگامی که شاه عباس در شهر مشهد بود، از میر حیدر معمایی شنید که شاعری به نام قاضیزاده داوری از امام سجاد (ع) در اشعارش به زشتی نام برده است. عزاداری شاه عباس در سفرهای جنگیشاه عباس حتی در سفرهای جنگی هم عزاداری امام حسین(ع) را برگزار میکرد؛ از جمله در ماه محرم سال 1013(ه.ق) که قلعه ایروان را محاصره کرده بود و با ترکان عثمانی در حال جنگ بود، مراسم عزاداری را برپا میکرد. در شب عاشورا از پایگاه و قرارگاه شاه عباس چنان فریاد فغان و روضه برخواسته بود که افراد در قلعه وحشت کردند و به گمان اینکه شاه عباس فرمان حمله شبانه و ناگهانی را صادر کرده تسلیم شدند. خشونتهای دوطرفه، ویژگی بارز عزاداری در دوران شاه عباسباید بیان کرد که در زمان شاه عباس مراسم عزاداری که تا قبل از آن محدود به جنبههای خالصانه و عامیانه بود، به مراسم بزرگ کشوری و مذهبی تبدیل شد. در زمان او علاوه بر جلسات عزاداری و مراسم دستههای در حال حرکت در خیابانهای شهر، خشونت های دوطرفه هم از ویژگی های عزاداری درآمد؛ بدین شرح که به طرفهای برگزار کننده مراسم عزاداری اجازه داده بود که در طول عزاداری فقط با سنگ و چوب با هم بجنگند، البته این کار باعث فروکش کردن خشم مردم هم میشد. این روش شاه عباس باعث میشد مردم به جای اینکه خشم خود را بر سر حکومت و شاه خالی کنند و نارضایتی سیاسی و اجتماعی خود را در برابر حکومت قرار دهند، در یک خشونت مهار شده که توسط حکومت هم کنترل میشد، بروز دهند. نوآوری عزاداری در دوره شاه عباسدر دوره شاه عباس تغییر و تحولاتی در نحوه برگزاری مراسم عزاداری هم بوجود آمد؛ برای مثال قبل از شاه عباس مرسوم بود که زنان سوار شتر بودند به همراه بچههای گریان، اما در دوران وی ما با جنازه کودکان مواجه هستیم که تابوتشان همراه دسته حرکت میکرد و شور و سوز بیشتری بوجود میآورد. علاوه بر این اصلاحاتی هم در روضه خوانی بوجود آمد که سند آن مربوط می شود به گزارشی که در اواخر دوره شاه عباس از «دار الحفاظ» اردبیل نوشته شده است. [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]
مردان چه زنانی را دوست دارند؟
می خواهید بدانید شوهر شما دوست دارد چگونه رفتار کنید؟ دوست دارید زن محبوب او باشید؟این مقاله را بخوانید… تا به حال چند بار از گفتهها یا نگفتهها، رفتارها و حرفهای مرد زندگی خود دلخور شدهاید؟ احتمالا دست آخر به این نتیجه رسیدهاید که مساله، از مرد بودن او ناشی شده است. وقتی زنها در باره مشکلاتی که با مردانشان دارند سخن میگویند، به احتمال زیاد از عبارات اینچنینی استفاده میکنند: «میدونی که، مردها این جوری هستن دیگه» یا این که «آخه اون یه مرده، تقصیری نداره». زنان دیگر هم با شنیدن این درددلها سرتکان داده، میخندند و پشت سر هم تائید میکنند. اما در واقع از این روش به عنوان سرپوشی بر پریشانی و ناامیدیشان از برقراری ارتباط صمیمی با همسر خود استفاده میکنند. به یاد داشته باشید این ایده که مردان به لحاظ ژنتیک موجودات کاملی نیستند، سبب میشود که نتوانند با زنان خود در فضایی امن و آسوده ارتباط درست و منطقی برقرار کنند. نتایج پژوهشها نشان میدهد که مردان و زنان بیشتر از آن که متفاوت باشند با هم شباهت دارند، از ساختار مغزی مشابهی بهرهمند هستند، خواستهها و نیازهای یکسانی در پیشرفت زندگی و برقراری ارتباط دارند و تفاوتهای آنها اگرچه مهم، ولی جزئی است، پس نباید از آنها به عنوان ابزاری برای راندن مردان به فضایی دور و متروک از عالم زنان استفاده کرد. در جامعه این ذهنیت شکل گرفته که مردان باید از همان دوران کودکی مطابق با ارزشهای فرهنگی مردانه رفتار کنند. این استانداردها شامل کنترل عواطف مرد توسط خودش، برنده و برتر بودن به هر قیمتی و آسیبپذیر نبودن است. در مقابل اگر آنها از این قواعد، تمام و کمال تبعیت نکنند و عواطف خود را نشان دهند، اغلب از جانب دیگران به داشتن رفتار «زنانه» و «زن صفت» بودن متهم میشوند. ولی تحقیقات نشان میدهد مردانی که احساس میکنند باید سرسختانه از استانداردهای معمول جنس مذکر تبعیت کنند، با احتمال بیشتری عواطفی را سرکوب میکنند که آنها را آسیبپذیر جلوه میدهد. جالب این است که بسیاری از این حالات سانسور شده، همان صمیمیت عاطفی است که لازمه برقراری رابطهای رمانتیک با شریک زندگیشان است. متاسفانه زنان نیز اغلب به این ضعف دامن میزنند، اما رویکرد موثرتر این است که با اقدامی فکر شده و موثر در کنار همسر خود، به او کمک کرده تا این مشکل فرهنگی ناگوار را برطرف کنند. پیشنهاد میشود به پنج نکتهای که دکتر جیل وِبِر، روانشناس بالینی، اشاره میکند، توجه کنید: مرد شما عمیقا میخواهد که او را به خاطر خودش دوست داشته باشید، نه به دلیل کارهایی که میتواند برای شما انجام دهد. جامعه معمولا به ما میآموزد که ارزش جنس مذکر به کارکرد اوست ـ یعنی توانایی او در فعالیت، قبول مسئولیت، کنترل کردن، برتر بودن و کسب موفقیت ـ از ترس این که مبادا برچسب «زن صفت» بگیرد. اجازه ندهید که این نقش ظاهری او، شما زنان را به اشتباه بیندازد. حقیقت این است که زیر پوشش این همه شرط و شروط، کودکی است درست مانند شما که میخواهد به دلیل چیزی که هست دوست داشته شود. او آرزوی ارتباط با زنی را دارد که تحت هر شرایطی با او آرام بگیرد، حتی اگر همیشه برنده، سازنده و درصدر نباشد. بسیار محتمل است که نتواند از چنین خواسته قلبی خود با شما سخن بگوید و به همین علت ممکن است شما هم هرگز متوجه احساس ناخوشایند او نشوید. مردان، برخلاف زنان، در بیان عواطف «ظریفتر» خود، دچار مشکل میشوند. اگر این نکته کلیدی را در ذهن داشته باشید، از این پس میتوانید چیزهای مهمی را درباره همسر خود بفهمید. با توجه به وضع و روحیه او سر صحبتی صمیمانه را باز کرده و با بیان این عبارات وارد شوید که چقدر دوستداشتنی است، وقت گذراندن با او چقدر برایتان شیرین است و این که چقدر دوست دارید درباره روزی که پشت سر گذاشته اید با او صحبت کنید. زنی که خودش را دوست دارد به عبارت سادهتر، اگر شما از خودتان ناراحت باشید، احتمالا مدام از همسر خود و دیگران انتقاد میکنید. تجربه نشان میدهد بازخوردی که از دیگران میگیرید باید تا 75 درصد مثبت و حداکثر 25 درصد منفی باشد. اگر این نسبت معکوس است، در ذهن خود تصویر غیرواقعی و بشدت قهرمانانهای از مردان ساخته اید و در پی انتقادهای ناتمام شما، آنها نیز خود را در دامی میبینند که هرگز نمیتوانند از آن رها شوند و در مقابل با بی توجهی و نادیده گرفتن شما، واکنش نشان میدهند. او از مریخ نیامده یک زن شوخ طبع و پرانرژی مردان و عشق به ستوده شدن صلیب سرخ در خانه [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:20 ] [ گنگِ خواب دیده ]
تأملاتی بر وزغ عادیدر دنیای پول و فقر و آلودگی شاید کمی عجیب است که بهار هنوز هرسال میآید و لذتهایی، هرچند کوچک، به رایگان در اختیار ما قرار میدهد. جورج اورول با مطرح کردن علاقه خود به تماشای جفتگیری وزغها از لذت بردن از اتفاقات طبیعی دفاع میکند و آن را لازمه ساختن دنیایی بهتر میداند. قبل از چلچله، پیش از گل نرگس، و زمان کوتاهی بعد از گل حسرت، وزغ عادی به رسم خود آمدن بهار را جشن میگیرد، که همانا بیرون آمدن از سوراخی در زمین است، جایی که از پاییز گذشته در آن مدفون بوده است، و تا حد ممکن سریع به سمت نزدیکترین گودال آب مناسب میخزد. چیزی – مانند رعشهای در زمین، یا شاید فقط چند درجه افزایش دما، به او گفته است که وقت بیدار شدن است: با این حال به نظر میرسد که بعضی از وزغها با این زنگ بیدار نمیشوند و با ادامه دادن به خواب خود سال را به طور کامل از دست میدهند – من چندین بار وزغهایی را سالم و زنده در میان تابستان از زمین بیرون آوردهام. در این برهه، بعد از آن روزه طولانی، ظاهر وزغ بسیار روحانی است، مانند یک کاتولیک سختگیر در انتهای دوره لِنت. حرکاتی سست ولی هدفمند دارد، بدنش آب رفته است، و چشمهایش در مقایسه به صورت غیر عادی بزرگ به نظر میرسند. این به آدم اجازه میدهد تا متوجه شود که وزغ تقریبا زیباترین چشم را در میان موجودات زنده دارد، چیزی که شاید در وقت دیگری متوجه آن نشود. شبیه طلا است، یا دقیقتر، شبیه سنگهای نیمه-قیمتی و طلاییرنگی است که بر روی برخی انگشترها دیده میشود، سنگی که فکر میکنم ترکیبی از بِریلیم باشد. وزغ، برخلاف چکاوک و پامچال، هیچ وقت کمکی از طرف شعرا دریافت نکرده است. بعد از بازگشت به آب، وزغ چند روز اول را صرف چاق کردن خود با خوردن حشرات کوچک میکند. عنقریب به اندازه طبیعی خود خواهد رسید، و سپس مدتی را به شهوترانی شدید خواهد گذراند. به تنها چیزی که فکر میکند، البته اگر یک وزغ نر باشد، این است که دستهای خود را به گرد چیزی حلقه کند، و اگر چوبی به سمت او دراز کنید، یا حتی انگشتتان را، با قدرت بسیار به آن آویزان خواهد شد تا بالاخره دریابد که آن یک وزغ ماده نیست. به مراتب به تودههایی از ده یا بیست وزغ که در هم میلویند و بدون تمایز جنسی به هم میچسبند برخورد کردهایم. به تدریج، اما، خود را به زوجهای مشخص تقسیم میکنند، و نر بر حسب وظیفه بر پشت ماده مینشیند. دیگر میتوان نر را از ماده تشخیص داد، چون نرها کوچکتر و تیرهتر هستند و در بالا نشسته، دستهای خود را محکم به دور گردن مادهها حلقه میکنند. بعد از یک یا دو روز کار تخمگذاری به پایان میرسد و تخمها به صورت رشتههای بلند به دور نیها پیچیده و به زودی از دید خارج میشوند. چند هفته بعد آب پر از بچه وزغهایی خواهد شد که به سرعت بزرگ میشوند، پا در میآورند، سپس دست، و بعد دم خود را میاندازند: و در آخر، تقریبا در میان تابستان، نسل جدید وزغها، که کوچکتر از ناخن شست ولی از هر جهت کامل هستند، از آب به بیرون میخزند تا بازی را از نو آغاز کنند. دلیل مطرح کردن تخمگذاری وزغها جاذبهای است که این پدیده عمیقا در من ایجاد میکند، و چون وزغ، برخلاف چکاوک و پامچال، هیچ وقت کمکی از طرف شعرا دریافت نکرده است. ولی متوجه هستم که بسیاری از مردم علاقهای به خزندگان و دوزیستان ندارند، و ادعا نمیکنم که لازمه لذت بردن از بهار علاقه به وزغها است. زعفران دشتی، طرقه، فاخته، شفتالو و غیره هم وجود دارند. نکته این است که همه میتوانند از لذایذ بهار استفاده کنند و پولی هم بابت آن نپردازند. آمدن بهار تاثیر خود را حتی در فرومایهترین خیابان هم به گونهای نشان میدهد، خواه با روشنتر شدن رنگ آبی میان دودکشها یا پیدا شدن جوانههای سبز و خرم خُمان در میان نقاط بمباران شده. ادامه حیات غیررسمی طبیعت در قلب لندن واقعا جالب توجه است. دیدهام که یک دلیجه بر فراز تاسیسات گاز دِپفورد پرواز کند، و در خیابان ایوستُن به اجرای عالی یک طرقه گوش دادهام. شاید نه میلیونها، ولی حتما صدها هزار پرنده در دایرهای به شعاع چهار مایل زندگی میکنند، و باعث خوشحالی است که هیچ کدام از آنها حتی نیم پنس هم بابت اجاره نمیدهند. همه میتوانند از لذایذ بهار استفاده کنند و پولی هم بابت آن نپردازند. آمدن بهار تاثیر خود را حتی در فرومایهترین خیابان هم به گونهای نشان میدهد، خواه با روشنتر شدن رنگ آبی میان دودکشها یا پیدا شدن جوانههای سبز و خرم خُمان در میان نقاط بمباران شده. در رابطه با بهار، حتی خیابانهای تنگ و ترش اطراف بانک مرکزی انگلستان هم توانایی بیرون نگاه داشتن کامل آن را ندارند. به همه جا رخنه میکند، مانند یکی از آن گازهای سمی جدید که از تمام صافیها میگذرد. عموما بهار را “یک معجزه” میدانند، و این تمثیل کهنه در پنج یا شش سال گذشته جانی دوباره یافته است. بعد از زمستانهایی که این اواخر تحمل کردهایم، بهار واقعا معجزهآسا به نظر میرسد، چون اعتقاد به آمدنش به تدریج سختتر و سختتر شده است. از ۱۹۴۰ به بعد در هر فوریه به این اعتقاد رسیدهام که این دفعه زمستان همیشگی خواهد بود. ولی پِرسِفون، مانند وزغها، همیشه در زمانی تقریبا معین از مرگ بر میخیزد. ناگهان، در انتهای مارس، معجزه رخ میدهد و چهره محله رو به زوالی که در آن زندگی میکنم عوض میشود. در میان میدان برگنوهای دوده گرفته دوباره سبز روشن شدهاند، برگ درختهای فندق پرپشتت میشود، گلهای نرگس بیرون آمدهاند. شببوها در حال جوانهزدن هستند، کت پلیس به نظر رنگ آبی مطبوعی میرسد، ماهی فروش به مشتریهایش لبخند میزند، و حتی گنجشکها هم رنگشان، بعد از اینکه جرات میکنند اولین حمامشان از سپتامبر گذشته را بگیرند، به نوعی تغییر میکند. حتی خیابانهای تنگ و ترش اطراف بانک مرکزی انگلستان هم توانایی بیرون نگاه داشتن کامل بهار را ندارند. به همه جا رخنه میکند، مانند یکی از آن گازهای سمی جدید که از تمام صافیها میگذرد. آیا لذت بردن از تغییر فصول کار بدی است؟ دقیقتر بگویم، آیا اشاره به تاثیر مثبت آواز یک طرقه، یک نارون زرد در اکتبر، یا یک پدیده طبیعی دیگر که به پول احتیاج ندارد و به قول سردبیرهای روزنامههای چپگرا زاویه طبقاتی ندارد، هنگامی که همگی در زیر یوغ نظام سرمایهداری در حال شکایت هستیم، یا به هر حال باید در حال شکایت کردن باشیم، از نظر سیاسی سزاوار سرزنش است؟ شکی نیست که افراد بسیاری اینگونه فکر میکنند. از روی تجربه میدانم که یک اشاره مساعد به “طبیعت” در یکی از مقالههایم دلیلی خواهد بود برای دریافت نامههای توهینآمیز، و با اینکه کلمه اصلی این نامهها عموما “احساساتی” است، به نظر میرسد دو ایده در آنها با یکدیگر مخلوط شدهاند. یکی این است که هر گونه لذت بردن از جریان زندگی به نوعی مشوق سکوت سیاسی است. بر طبق این ایده افراد باید ناراضی باشند، و وظیفه ما است که نیازهای خود را تکثیر کنیم و تنها به فکر لذت بردن بیشتر از آنچه در اختیار داریم نباشیم. تفکر دیگر این است که اینک عصر ماشین است و علاقه نداشتن به ماشین، یا حتی تلاش برای کمتر کردن سلطه ماشین، عقبمانده، متحجرانه و کمی مضحک است. این ایده معمولا با این گفته که علاقه به طبیعت نقطه ضعف شهرنشینهایی است که درک درستی از طبیعت ندارند پشتیبانی میشود. مباحث اینگونه هستند که آنهایی که واقعا باید با خاک کار کنند عشقی به خاک ندارند، و کوچکترین علاقهای به گلها و پرندهها نشان نمیدهند، مگر از جنبه فایدهگرایی. لازمه علاقه به طبیعت زندگی در شهر است و هر از چندی یک پیادهروی در آخر هفته وقتی هوا گرمتر است کفایت میکند. بمبهای اتمی در حال تلمبار شدن در کارخانهها هستند، پلیس در شهرها به تکاپو افتاده است، از بلندگوها دروغ جریان دارد، ولی زمین همچنان در حال گردش به دور خورشید است، و نه دیکتاتورها و نه دیوانسالارها، با تمام ضدیتی که با این فرآیند دارند، نمیتوانند از آن ممانعت کنند. این ایده دوم به وضوح غلط است. ادبیات قرون وسطی و تصنیفهای تودهپسند، برای نمونه، سرشار از نوعی اشتیاق به سبک جورجی به طبیعت است، و هنر مردمان کشاورز مثل چینیها و ژاپنیها همیشه بر گرد درخت، پرنده، گل، رودخانه و کوه میچرخد. آن ایده دیگر به نظر من از لحاظ ظریفتری غلط است. ما به یقین باید ناراضی باشیم، نباید تنها به دنبال راههایی برای تحملپذیر کردن وضع بد موجود بگردیم، ولی اگر لذت بردن از فرآیند زندگی را کاملا نابود کنیم، چه آیندهای را برای خود میسازیم؟ اگر یک فرد نتواند از آمدن بهار لذت ببرد، چرا باید از زندگی در یک مدینه فاضله با کار کم خرسند باشد؟ با اوقات فراغتی که ماشین به او میدهد چه کار خواهد کرد؟ من همیشه معتقد بودهام که اگر زمانی برسد که تمام مشکلات اقتصادی و سیاسی ما حل شده باشند، زندگی سادهتر خواهد شد و نه پیچیدهتر، و لذت پیدا کردن اولین پامچال از لذت خوردن یخ در حین گوش دادن به پیانو برقی بیشتر خواهد بود. اعتقاد دارم که با زنده نگاه داشتن علایق دوران کودکی به درخت، پروانه و – برگردیم به نمونه اول – وزغ، احتمال دستیابی به آیندهای آرام و نجیب را بیشتر میکنیم، و با موعظه کردن در باب مکتب تحسین مطلق بتون و فولاد، فقط اندکی بر قطعیت اینکه انسانها راهی جز تنفر و پرستش رهبر برای مصرف انرژی اضافه خود نخواهند داشت میافزاییم. به هر حال بهار رسیده است، حتی در شمال لندن، و نمیتوانند جلوی لذت بردنتان از آن را بگیرند. مایه خرسندی است. بارها در حین تماشا کردن جفتگیری وزغها و مشتبازی خرگوشها در میان مزارع غله به افراد مهمی فکر کردهام که در صورت توان جلوی لذت بردن من از این مناظر را خواهند گرفت. اما خوشبختانه نمیتوانند. تا وقتی مریض، گرسنه، وحشتزده یا محصور در زندان یا پاتوق مسافرتی نباشید، بهار همچنان بهار است. بمبهای اتمی در حال تلمبار شدن در کارخانهها هستند، پلیس در شهرها به تکاپو افتاده است، از بلندگوها دروغ جریان دارد، ولی زمین همچنان در حال گردش به دور خورشید است، و نه دیکتاتورها و نه دیوانسالارها، با تمام ضدیتی که با این فرآیند دارند، نمیتوانند از آن ممانعت کنند. جورج اورول [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
چکاوکها
در جادههای خاکستری تاریک [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
چرا بغل نمیکنی؟
دل که میگیرد هیچ اشکی مرهم نمیشود، هیچ موسیقی آرامت نمیکند، دل از چه میگیرد که خدا را هم نافرمانی میکند؟ نمیدانم... درست زمانی که تمام زخمها را زیر خروارها خاک میپوشانم، یک زخم دیگر روی زخمهای کهنهام میافتد. درست همان زمان که میخندم، سر باز میکند... هنوز هم از بقیه میپرسم چه زمانی آرامش دارند؟ همه راهی را امتحان میکنم اما هیچکدام آرامم نمیکند. نمیدانم شاید چارهٔ من مرگ باشد. چارهای که هیچوقت نمیآید، غم است دیگر خدایا به دل نگیر، گاهی هیچچیز آرامم نمیکند، هرچه گریه میکنم نمیشود... کفر میگویم تا آرام شوم، آخر زورم به هیچکس نمیرسد، کسی را ندارم برایش گریه کنم، کسی را ندارم از دردهایم بگویم، جز تو چشمانم را از همه میدزدم. شاید باید بمیرم تا آغوش تو را لمس کنم... بار امانتی که آسمان نکشید را شانههای نحیف من چگونه بکشد؟ تو که میدانی ناتوانی مرا، چرا بغل نمیکنی؟ [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:11 ] [ گنگِ خواب دیده ]
شکستند دل را جانانم...
من از مردمی گریزانم که شکایت میبرند از خود به خود؛ نمیترسند از کسی که شکوههایش را به خدا برده! شکستند دل را جانانم، مگر شیطان به تو قسم نخورد که من خندههایم از گناه باشد؟! که من آبرویم را به دست مردم بسپارم، که من جان و دل و ناموس خود را به چند عدهٔ ناچیز بفروشم؟! مگر من بندهٔ تو نباشم که چنین از حق به ناحق قمار کنم؛ منِ نادانِ سیهنامه به جز تو دل نسپارم که دل مشتها خواهد خورد از آن بیغیرتیِ بیحاصل! شکستندم ولی هرگز تو را از خود جدا نکردهام، جانانِ جانانم، خدای خوبانم... منِ زیباپرست از زشتی به دور میمانم، مگر چشمم غلط کرده؛ تو را در روح آدمیزادت نمیبیند. من از دینم، چه از ایمان تو را دیدم تنها در عالم؛ سپس آرام تمام عاشقانت را که چه گویم دلم خون است از تعدادش! دلم خون است از تنهایی، از چشمان تاریکم... خدای من، تمام من، مرا از ترس پنهان کن، به آغوش کسی بسپار که بویت را تمنا کرد! برایت قصهها گفتم از این خونین دلِ عمداً شکسته، به جز الله تمنایت امید حاصل نخواهد کرد. [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:10 ] [ گنگِ خواب دیده ]
انساننماهای بدون سر؛ وسوسهای برای دانشمندان باستانخیلی از مردم دوست دارند که موجودات عجیب و غریب و کشف نشده واقعا وجود داشته باشند؛ همین علاقه به عجایب است که گاهی ما را به سمت باورهایی غیرمستند و خرافی میکشاند. نهانجاندارشناسی (Cryptozoology) یک حوزۀ خاص از تحقیق است که موضوع جالبی دارد اما این موضوع را با روشهای پذیرفته شدۀ علمی دنبال نمیکند و معمولا پر است از ادعاهای غیرمستند و سست. به همین خاطر است که دانشمندان این شاخه از تحقیق را در حوزۀ شبهعلم یا علمِ جعلی دستهبندی میکنند. نهانجاندارشناسی به دنبال کشف شواهدی از وجود واقعی موجودات افسانهای مثل ساسکواچ (هیولای افسانهایِ انسانمانند)، هیولاهای دریایی (نِسی و چَمپ)، موجودات فضایی و افسانههای فولکلور محلی از قبیل مرد شاپرکی است.
جذابیت جانوران افسانهای
نهانجاندارشناسی بنا به دلیلی روشن همچنان به غایت محبوب است. داستانهای پیرامونِ موجودات افسانهای حاوی این امید وسوسهانگیزند که برخی از بخشهای کشفنشدهی دنیا هنوز وجود دارند و برخی پرسشها هنوز بیپاسخ ماندهاند. به بیان دیگر، این داستانها ضمنِ برانگیختن حس کنجکاوی، این اطمینان را به ما میدهند که هنوز همهی ناشناختهها را کشف نکردهایم و جا برای ناشناختههای ماورای طبیعی وجود دارد.
گزارشات باستانی دربارۀ بلمیسهااگرچه امروزه عجیب و غریب به نظر میرسد، بلمیسهای بدون سر زمانی یک گروه انسانی واقعی در نظر گرفته میشدند. این موجودات از یک سو به قدر کافی نزدیک مرزهای اکتشاف بودهاند که گهگاه ظاهر شوند و از سوی دیگر، فاصلهشان به قدری بود که جلوی اکتشاف را میگرفت. این موجودات از نظر توانایی پدیدار شدن و ناپدیدار شدنِ تصادفی، وجه اشتراک زیادی با ساسکواچهای امروزی داشتند با این تفاوت که فاقد رتبهی بویایی، جیغهای ترسناک و پای پشمالو بودند.
اما هرودوت آخرین شخصیت مشهور تاریخی نبود که دربارهی این قبیله سخن گفت. برای نمونه، استرابو جغرافیدان یونانیِ قرن یکم بلمیسها را یک گروه انسانیِ واقعی، ساکن نوبیای جنوبی توصیف کرده است. دانشمندان دیگر دنیای باستان و قرون وسطی هم در طول سالها این مسئله را تصدیق کردند. این افراد شامل اشخاص مشهوری از جمله پلینی بزرگ و ایزیدور سویل میشدند. گزارش سر والتر رالی از این موجودات هم عجیب و غریب و فریبنده است. او از آنها به عنوان Ewaipanoma یا Iwaipanoma یاد میکند و میگوید: «گزارش شده است چشمان آنها روی شانههایشان است و دهانشان در وسط سینهشان قرار دارد و رشتهی بلندی از مو به شکل وارونه میان شانههایشان رشد کرده است».
افزون بر این، این افسانه توسط نقشهبرداران و کاوشگرانی مانند آندرآ بیانکو، پیری رئیس (جغرافیدان اهل عثمانی) و هرفورد ماپا موندی (قرن دوازدهم) نیز مطرح شدند و حتی در نقشههای قرون وسطی محلهایی برای زندگی این موجود تعیین شده بود. این ارجاعات و تصاویر توسط مورخان مشهور، فیلسوفان طبیعی، نقشهبرداران و کاوشگران سبب جذابیت بیشتر بلمیسهای بدون سر شده است. اما به رغم تمامی این حکایات، جستجو برای بلمیسهای بدون سر مانند بسیاری از جستجوهای مربوط به نهانجانداران دیگر تاکنون به جایی نرسیده است.
توجه به موضوع بلمیسها نشان میدهد که به کار گرفتن روشهای علمی در تحقیق از چه اهمیتی برخوردار است. بسیاری از کسانی که دربارۀ بلمیسها سخن گفتند، دانشمندان و افراد اهل فضلی بودند اما اشکال کارشان این بود که تنها به شنیدهها اکتفا میکردند و دربارۀ صحت و سقم ادعاها با روشهای دقیق و اطمینانبخش به تحقیق نمیپرداختند. موضوع نهانجانداران قطعا موضوع جذابی است اما یک محقق همیشه باید هشیار باشد که جذابیت موضوع باعث انحراف او از به کارگیری اصول علمی نشود [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]
۱۰مورد از زیبایی های زندگی که با چشم دیده نمیشوندبهترین و زیباترین چیزهای دنیا را نمیتوان دید یا حتی لمس کرد و باید آنها را با قلب احساس کرد. این جمله، از زنی شگفتانگیز به نام هِلن کِلر، نویسندهی نابینا و ناشنوا و فعال اجتماعی آمریکایی میباشد. او علیرغم عدم توانایی دیدن و شنیدن، زیبایی های زندگی را احساس کرد و شخصیتی ماندگار از خود را در ذهن جهانیان ثبت نمود. یکی از تصورات غلطی که اکثر ما داریم، این است که فکر میکنیم فقط با لمس کردن یا دیدن، میتوانیم شاهد بهترین چیزها و زیبایی های زندگی باشیم. اما این طور نیست. در واقع، شما قادر هستید بهترین چیزهای دنیا را حتی بدون لمس کردن و دیدن، و با قلب خود احساس کنید. افراد مختلف برداشتهای مختلفی از زیبایی دارند و عناصر و اتفاقات مختلف، میتوانند احساسات متفاوتی را در افراد القا کنند. در واقع، هیچ تعریف استانداردی برای زیبایی وجود ندارد و زیبایی چیزی است که شما باید آن را با قلب خود احساس کنید. بنابراین، قلب بهترین راه برای لذت بردن از زیبایی زندگی و جهان اطرافتان است.
زیباترین چیزهای دنیا در ادامهی این مطلب از مالتینا بلاگ، به چند مورد از زیباییهای غیر قابل رویت زندگی اشاره خواهیم کرد که با قلب و روح انسان قابل لمس هستند. ۱۰ مورد از زیبایی های زندگی که قابل دیدن نیستند۱/ عاشق شدن و تجربه عشقهر نوع عشقی، از عشق بی قید و شرطی که مادران به فرزندانشان دارند، تا عشقی که شخص به عزیزان و دوستان دارد، تا عشق رمانتیکی که قلب انسان را تسخیر میکند، بسیار زیباست. عشق یک احساس شگفت انگیز، بیهمتا و بسیار زیبا است که به دست آوردن آن سخت و از دست دادن آن، بسیار دردناک است. هنگامی که عشق را تجربه کنید، احساس خواهید کرد که مهمترین چیز در جهان است و شگفت آور آن است که هیچ توضیح و مقیاس واقعی برای توصیف و اندازهگیری آن وجود ندارد.
عشق و ندگی ۲/ موسیقیموسیقی زبان قدرتمند هنر و خلاقیت است و هیچ مذهبی، رنگ و محدودیتی ندارد. موسیقی، متن زندگی همه ما است. موسیقی مانند مادری است که شما را وادار میکند تا وقتی غمگین هستید به نجوای او گوش فرا دهید، گریه شما را برمیانگیزد و در نهایت لبخند گرانبهایی را به چهره زیبایتان میبخشد و باعث میشود تمام احساسات غمگین خود را فراموش کرده و احساس خوبی داشته باشید. به طور خلاصه موسیقی ملکه همه احساسات و از زبیاییهای خاص این جهان است که احساست آدمی را بر میانگیزد.
زندگی زیبا ۳/ خندهخنده، منحنی زیبا و منحصر به فردی است که در هنگام خوشحالی و داشتن حس خوب، روی چهرهی انسان نقش میبندد و احساس شگفت انگیزی را در همهی ما انسانها ایجاد میکند. هر کسی میتواند خنده را درک کند و فارغ از هر زبانی، مذهب و جنسی ما را به عنوان انسان دور هم جمع میکند. خنده باعث زیبایی جهان میشود و مسری است! هر چه بیشتر بخندید، افراد اطراف شما بیشتر میخندند و سلامتی، شادی و امید بیشتری گسترش مییابد.
لذت بردن از زندگی ۴/ خاطرات خوبخاطرات میتوانند به ما درسهای مهم زندگی را بیاموزند، مهارتها و تواناییها را به نمایش بگذارند و احساس خوشبختی و شادی در ما ایجاد کنند. خاطرات ما همیشه در مغز و قلبمان باقی میمانند و زیبایی خاصی به لحضات سژری شده زندگیمان میبخشند. مهمترین قسمت یک خاطره، احساساتی است که به همراه خود دارد. مطمئناً برای شما اتفاق افتاده است که موسیقی یا بوی خاصی، لحظه خاصی از گذشته را تداعی میکند. همه خاطرات با خود یک یا چند احساس عاطفی همراه دارند. همین عواطف است که باعث میشود ما از تجربیات خود تا در آینده استفاده کنیم و بدانیم که چگونه تصمیماتی را اتخاذ کنیم که باعث ایجاد وضعیت احساسی دلپذیرتری در ما شوند. ما انسانها، تا حدودی معماران خاطرات خود هستیم؛ بنابراین مهم است که سعی کنیم تا خاطرات خوب را در حافظه خود ثبت کنیم تا در آینده، احساس شادی را برداشت کنیم.
خاطرات زیبا ۵/ صداقتکلمه صداقت بیانگر قابل اعتماد بودن و وفاداری است و یک فضیلت بزرگ انسانی است که در جنبه های مختلف زندگی انسان، نقش حیاتی دارد و ظاهر و باطن بسیار زیبا و پر معنایی دارد. صداقت، اعتماد به نفس ایجاد میکند و به اراده ما، نیرو میبخشد و نیت صادقانه در گفتار و عمل، توجه و احترام دیگران را به خود جلب میکند و زیبایی خاصی را در فرد صادق پدید میاورد. بدون صداقت، هیچ بنیاد محکمی برای داشتن یک رابطه پایدار و لذت بخش در هر زمینه ای، چه با خانواده، دوست یا رابطه عاشقانه وجود ندارد. در واقع، صداقت صدایی از ایمان و عشق است که باعث ایجاد اعتماد میشود. ۶/ آغوشهنگامی که نوزادی گریه میکند یا از چیزی میترسد، امن ترین جای جهان برای او آغوش مادر است که به آن پناه میبرد. انسانها از همان دقایق اول شروع زندگی خود در ان جهان، به زیبایی احساس در آغوش گرفته شدن و احساس زیبای امنیت ناشی از آن، پی میبرند. هنگامی که ما، فردی را که دوست داریم، به آغوش میکشیم، بدنمان هورمونهای ایجاد کننده احساس خوب را ترشح و آزاد میکند. این هورمونها شامل اکسی توسین، دوپامین و سروتونین هستند. هنگامیکه این هورمونها در بدنمان ترشح میشوند، احساس خوشبختی، آرامش، بهبود خلق و خو و امنیت را تجربه میکنیم. در آغوش گرفتن، جدا از کمک به به ایجاد مجموعهای از احساسات خوب، باعث افزایش سلامتی و شادی میشود. جالب است بدانید که در آغوش کشیدن فردی که دوستش دارید؛ فقط برای مدت زمان ۲۰ ثانیه در روز، تاثیر معجزه آسایی برای سلامتی دارد چرا که در آغوش گرفتن و بغل کردن، سطح استرس را کاهش میدهد، فشار خون را پایین میآورد، سلامت قلب را تقویت میکند و به تسکین درد کمک میکند.
زیبایی های دنیا ۷/ احتراماحترام صرفا به عنوان یک رفتار و یا به عنوان یک نگرش یا احساس، یکی از چیزهایی است که زیبایی و ارزش خاصی برای همهی ما انسانها دارد. همهی ما از كودكی آموختهایم كه به والدین، معلمان و بزرگان، قوانین، سنتهای فرهنگی و خانوادگی، احساسات و حقوق دیگران و عقاید متفاوت دیگران، احترام بگذاریم و به احترام گذاشتن به چنین مواردی اهمیت میدهیم؛ چرا که در زیر سایهی احترام متقابل خواهیم توانست زندگی زیباتر و احساس ارزشمند بودن را داشته باشیم. ۸/ صلح و آرامشزندگی در زیر سایهی صلح و آرامش و احساس امنیت و آسودگیِ خاطر ناشی از آن، چیزی است که ارزش و اهمیت آن توسط کسانی که جنگ، نزاع، خصومت، رنج و فشار ناشی از مشکلات را در طول زندگی تجربه کرده اند، مورد ستایش و اهمیت واقع میشود. مهم نیست که صلح بین دولتها، اعضای خانواده، دوستان و یا صلح با خودمان باشد، چرا که در صورت فقدان این عنصر زیبا و غیرقابل رویت در زندگی، ما حتی نمیتوانیم زیباترین چیزهای دنیا را احساس کنیم و دائما احساس اظطراب و ناامنی خواهیم اشت.
زیباییهای شگفت انگیز دنیا ۹/ احساس سلامتیبه قول بقراط، حکیم و طبیب بزرگ یونانی، سلامتی تاجی است بر سَر افراد سالم که تنها اشخاص بیمار، قادر به دیدن آن هستند. قطعا یکی از زیباترین و مهمترین عنصر زندگی هر انسانی، برخورداری از نعمت سلامت جسم و روان است. در واقعا احساس سلامتی، چیزی است که ما را قادر میسازد از همه زیبایی های زندگی و جهان اطرافمان لذت ببریم و به ما توانایی تلاش برای رسیدن به آرزوها و موفقیت را میدهد. ۱۰/ مهربانیبرخی از افراد با رفتار مهربانانه، احساس خوبی در دیگران ایجاد میکنند و دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل میکنند. مهربانی در حقیقت، زیباییِ داشتنِ یک شخصیتِ خوب است. آنچه شخصی را واقعاا مهربان میکند، این است که او انتخاب میکند تا مهربان باشد. حتی اگر مهربانی به معنای فداکاری و از خود گذشتگی باشد. مهربانی به ما امکان میدهد با دیگران روابط معناداری برقرار کنیم. وقتی کاری خوب برای فرد دیگری انجام میدهیم یا کمک ناچیزی میکنیم، اعتماد به نفس خود را پرورش میدهیم و احساس بهتری نسبت به خودمان، به دلیل مهربان بودن داریم. به یاد داشته باشید که مهربان بودن نباید فقط مختص دیگران باشد. شما باید با خودتان نیز مهربان باشید، زیرا شما مانند بقیه، شایسته مهربانی هستید و اگر با خود مهربان نباشید، نمیتوانید واقعا با دیگران مهربان باشید.
چیزهای زیبای دنیا کلام آخرچرا وقتی دعا میکنیم، آرزو میکنیم، قهقه میزنیم یا خواب میبینیم، چشمانمان را میبندیم؟ زیرا زیباترین چیزهای زندگی با چشم دیده نمیشوند، اما با قلب احساس میشوند. هر چیزی که توسط قلب احساس شود و احساس زیبا و لذت بخشی را فراتر از احساسات طبیعی، در درونمان ایجاد کند، قطعا جز زیباییهای غیرقابل قابل رویت زندگی است. [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 18:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]
در باب مفهوم عشقشاید یکی از مظلومترین واژه ها که در این روزگار در حق آن خیلی اجحاف شده، عشق است. از یکسو در ادبیات، عرفان و اساطیر، عشق را یک مفهوم خیلی پاک و ماورائی تعریف میکنند، مفهومی که گاهی تمام علت و بهای هستی است، و هیچ مفهومی بپای آن نمیرسد. از سوی دیگر هوسهای خیابانی را هم عشق مینامند! هر چه فکر میکنم معنی "عشق در یک نگاه" را نمی فهمم. آیا آنچه در یک نگاه ایجاد میشود، میتواند عشق باشد؟ از یکسو جذبه و جاذبه متعالی بین انسان و معبودش را عشق مینامند و از سوی دیگر هوس برخاسته از یک نیاز هورمونی را هم! بنظر من وقت آنست که برای هر کدام از این مفاهیم تعبیر جداگانه ای بکار رود . ما وقتی برای عشق آن معانی بلند را تصویر میکنیم، تصوری آنچنانی از معشوق در ذهن خود میسازیم. بتی که دیگر هیچ عیب و ایرادی در آن نمی بینیم. بعد در موقع ازدواج، آن مفهوم والا را در یک موجود پر از عیب و ایراد- مثل خودمان- مصداق میدهیم! خب معلوم است پس از مدتی سرخورده میشویم. بیهوده نیست که در اینجا گاهی وصال، باعث مرگ عشق میشود و تعبیری که میگوید تنها کسانی تا ابد عاشق مانده اند که هیچگاه بهم نرسیده اند! اما در فرهنگ غربی بر عکس است. عشق اولاً از وصال شروع میشود، ثانیاً چون مثل ما آن مفاهیم بلند را با خود یدک نمیکشد در همان وصال جسمانی تعریف میشود. اگر هم به مشکل بر بخورد ، عرف و قانون براحتی اجازه ی تمام کردن رابطه را میدهد، بر عکس فرهنگ ما که وقتی هم که در مصداق شکست میخورد باین راحتی اجازه تمام کردن نمیدهد. لذا باید جهنم بی عشقی را تحمل کنی و نسبت بهر هرچه نام عشق دارد، بیزار و بی اعتماد! بنظر من البته در میان عشقهای بین دو انسان، واقعی ترین عشق، عشق مادر بفرزند است. که مادر میگوید "من هستم چون تو بمن نیاز داری"، در حالیکه عشق هورمونی میگوید "تو باش چون من بتو نیاز دارم." و در واقع خودخواهی است نه دیگر خواهی. اگر عشق میان زن و مرد بآن درجه برسد که هر کدام بگوید من هستم چون تو بمن نیاز داری، من هستم چون مشتاق تو ام نه محتاج تو. این میشود عشق واقعی و این اتفاق نمی افتد مگر بعد از شناخت. یعنی بعد از سالها زندگی، وقتی زن و مرد روح عریان یکدیگر را در ناملایمات زندگی آزموده اند و از روی شناخت، دریافته اند که آن دیگری واقعا لایق عاشق شدن هست، حالا عشق واقعی و پایدار بوجود می آید . مثل بعضی از زوجها در سالهای میانه ی زندگی. بنا بر این عشق اول ازدواج هرگز عشق نیست، نیاز است . البته بد نیست ، بعنوان نیروی محرکه خیلی هم خوبست و باید باشد، اما اگر کسی فکر کند این عامل، باید عامل پایداری و عمق عشق بشود ، اشتباه میکند. اگر هم کسی بخواهد مطالبه اش از ازدواج همین نقطه باشد هیچگاه به هدف پایدار نمیرسد. هیچ تعهدی نمیتواند داشته باشد. چون هر لحظه ممکن است این نیاز در جای دیگر بگونه ای دیگر برآورده شود! در تعریف عشق آسمانی هم باید گفت عشق انسان بخدا باید از روی معرفت باشد، لذا هر اندازه انسان خدا را بهتر بشناسد بیشتر میفهمد که لایق عشق ورزیدن است . آنکه خدا را از روی احتیاج می پرستد یا به طمع بهشت و از ترس جهنم، ارزش ندارد. عاشق خدا میگوید من نیستم چون هر چه هست تویی. ترا عاشقم چون تو لایقی. عشق زمینی، هر چه باین نوع عشق از روی معرفت، نزدیکتر بشود، پایدارتر، واقعیتر ، عمیقتر و ارزشمندتر میشود. عشق بازی بیهوده ی میمونهای کور نیست. عشق هوس خوکهای شهوتران نیست. عشق ولع گرگهای حریص نیست. عشق کاسه ی گدایی دریوزگان نیست. و مهمترین نکته، اولین و اساسی ترین نشانه ی عشق، اخلاق است. جایی که اخلاق نیست، فاتحه عشق را بخوانید [ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ] [ 15:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اختلالات عملکرد جنسی در زنان چیست؟شاید تا کنون بارها اصطلاح اختلال عملکرد جنسی را شنیده باشید. اگر بخواهیم تعریف کلی از این اصطلاح ارایه دهیم میتوان گفت به مشکلات دائمی و یا تکرارشونده مرتبط با میل جنسی، ارگاسم یا درد که شما را نسبت به روابط جنسی با شریک جنسی تان نگران می کند و باعث وجود مشکل در ارتباط تان میشود ، اختلالات عملکرد جنسی در زنان گفته می شود. خیلی از خانم ها در برخی مراحل زندگی خود مشکلات جنسی را تجربه می کنند. اختلالات عملکرد جنسی زنان در هر مرحله ای از زندگی می تواند اتفاق بیفتد. این مشکل می تواند در تایم کوتاهی رفع شود یا در طولانی مدت ادامه داشته باشد.کسانی که با این مشکل روبه رو هستند ممکن است در تمام ابعاد زندگی زناشویی دچار مشکل شوند و یا حتی بعد از مدتی زندگی زناشویی خود را از دست بدهند.پس تشخیص و درمان این مشکل بسیار پر اهمیت است و نباید به آن بی اعتنا بود. باید بدانید که رفتار جنسی شامل فرایند پیچیده ای است که با فاکتورهای زیادی از قبیل روانی، عاطفی، تجارب، باورها، شیوه زندگی و روابط فرد ارتباط دارد.اختلال در هر کدام از این فاکتورها می تواند بر میل جنسی، برانگیختگی یا رضایت جنسی تاثیر بگذارد باعث شود تا فرد یا شریک جنسی اش از رابطه راضی نباشند و این خود باعث سرد مزاجی یا بی میلی برای ایجاد رابطه های بعدی خواهد شد. قبل از هر چیز باید چرخه جنسی خودتان را بشناسید تا بتوانید یه تجربه جنسی از ابتدا تا انتها را ارزیابی کنید.در کل چرخه جنسی در خانمها کاملتر و پیچیده تر از مردان است.یک سیکل یا چرخه جنسی در خانمها از 4 مرحله تشکیل می شود. 1.مرحله میل جنسی 2.مرحله برانگیختگی 3. مرحله ارگاسم 4.مرحله فروکش. یعنی یک سیکل جنسی طبیعی بعد از وجود میل جنسی از برانگیختگی جنسی شروع می شود و بدنبال ارگاسم تمایل جنسی فروکش پیدا می کند.در مقاله دیگری که در سایت موجود است ،راجب مراحل چرخه جنسی کامل توضیح داده شده که خلاصه ای از آن در ادامه آمده است.
۱- میل جنسیاین مرحله با تخیلات جنسی و میل به برقراری رابطه جنسی مشخص میشود.در واقع شروع چرخه ی جنسی ، از یک فکر ...یا نگاه ...یا رفتار خاص می باشد. مرحله میل از هر منبع تحریک جسمی یا روانی (خیال پردازی و یا لمس و تحریک جسمانی) ممکن است پدید آید. اینکه چه محرکی باعث تحریک جنسی ما گردد تأثیر عمیقی بر روند رابطه جنسی خواهد گذاشت و ممکن است به تداوم پاسخ های جنسی و در نهایت آمیزش جنسی منجر گردد یا نگردد. محرک جنسی می تواند منجر به تسریع یا کوتاه شدن میزان برانگیختگی شود و به همین میزان رابطه جنسی و ارگاسم طولانی بشود یا خیر. اگر روش تحریک از نظر فیزیکی یا روانی نامناسب باشد یا قطع شود مرحله میل طولانی شده یا حتی ممکن است قطع گردد. نشانه اصلی برانگیختگی در مرد ایجاد نعوظ می باشد و در زن واژن لزج، کلیتورس سفت و متورم و لب های کوچک و بزرگ ضخیم می شود. نوک سینه در هر دو جنس برجسته می شود. این مرحله می تواند از چند دقیقه تا چند ساعت بطول بیانجامد.
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||