شاخهها را از جدایــی گر غماستریشــهها را دست در دست هماستتو نه کمتر از درختی سَر برآرپای از زندانِ خود بیرون گذاردستِ من با دستِ تو دستان شودکارِ ما زین دست، کارستان شودای برادر در نشیب و در فرازآدمی با آدمی دارد نیـــازگر تو چشمِ او شَوَی، او گوشِ توپس پدید آید چه دریــــاهایِ نو
کد هدایت به بالا