لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

حکایتی است که روزی ملانصرالدین از کنار گازرها (رختشورها) می گذشت که پارچه های سفید را شسته و آنها را پهن کرده بودند.

سگی را دید که در کنار پارچه ها راه می رود و بدنش با آنها تماس پیدا کرد.

رو به یکی از آنها کرد و گفت :
"سگ پارچه ها را نجس کرده - او را دور کن و پارچه ها را تطهیر کن" .
رختشور که دید پس از مدتی تحمل رنج و زحمت و شستن و پهن کردن و هم اکنون که پارچه ها نزدیک به خشک شدن هستند مجبور به دوباره کاری است رو به ملا کرد و گفت :
"ملا این حیوان سگ نیست و ان شاالله بز است."
ملا گفت : " مگر چشمت ایراد دارد و نمی بینی سگ است ؟"
رختشور گفت : "خیر ان شاالله بز است.!"
ملا سنگی برداشت و به طرف سگ نگونبخت پرتاب کرد .
سنگ به سگ خورد و سگ از درد شروع کرد به واق واق کردن.
رو به رختشور کرد و گفت : نگفتم ؟ کر که نیستی - صدایش را شنیدی ؟
رختشور لبخندی زد و گفت : "قدرت خدا را ببین که بز صدای سگ در می آورد"

[ یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ ] [ 9:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا