لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

تقدیر از خوانندگان و علاقه مندان ❤️‍🩹💋💔🫁🫀

انصافا با مطالب فوق العاده ای که واستون میزارم حال می کنید برای خودتون 🥸🥰😎👿

حقیقتا با وقت کم و خلق تنگی که دارم بازم برام ارزش زیادی دارید و روزانه حداقل دوسه ساعت وقت میزارم تا مطالب باب دل براتون پیدا کنم یا بنویسم😶‍🌫️😷🤕🏋️

.عزیزانی که کار مجازی انجام میدن خوب میدونن که آپلود کردن عکس و اهنگ و لینک گذاشتن و تنظیم فونت ها و عکس ها و پاک کردن مطالب اضافی و تبلیغات کار وقت گیری است .🤕🤹🦨🥱

منتی بر کسی ندارم ، بلکه بیشتر مطالب درددل های خودم هست از زبان دیگران ولی اجازه بدید از دست چند نفرتون دلگیر باشم . 😤🤬😱🤯

دوست عزیزی که اصرار داری چرا کامنت ها و پیام ها رو زیر پست ها تایید نمی کنم ، اخوی چه چیزی رو تایید کنم فحش و فضیحت برخی دوست نما ها را 😐😵‍💫🤖🥴

برخی از عزیزان گل هم که خنثی هستن و هیچ انگیزه و انرژی نمیدن 🥹🧐🤔👀

بگذریم

عزیزان چند بار این موضوع رو گفتم که مطالب من سه دسته هستند حجم زیادی برای دل خودم است و به عنوان مویه و زاری برا دل مجروح و جسم ناتوانم محسوب می شوند 😭🥲🤥🧑‍🦼

دسته دوم مطالبی هست که شما درخواست می کنید یا نسبت به اون ها واکنش نشون میدین😘🤩🥳😋

و دسته سوم هم مطالب عمومی تاریخی اجتماعی سبک زندگی و روانشناسی هست که من تشخیص میدم براتون مفیده و می تونه تا حدودی عقب افتادگی اجتماعی فرهنگی شما رو پر کنه 🦾🧘👰🔞

خلاصه کلام اینکه

از اینکه با همه مشغله ها بازم وقت میزارید و گاهی مطالب من رو میخونید سپاسگزارم . با امید به اینکه استیکرهایی که گذاشتم قابل نمایش باشه از خداوند بزرگ برای همه آرزو میکنم که همیشه شاد و سرحال باشید و با آرزوی بهترین ها . ارادتمند 😘💝💋😻

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 20:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]

رابطه جنسی در صبح چه فوایدی دارد؟

نمی توان انکار کرد که یکی از بهترین قسمتهای بیدار کردن ، فنجان قهوه تازه است. اما می دانید که چه راه عالی دیگری برای شروع روز شما نیز وجود دارد؟بله بکن بکن صبحگاهی

۹ مزیت باورنکردنی

علم موافق است: رابطه جنسی صبح جایی است که در آن قرار دارد. این به این دلیل است که …

۱٫ بدن شما آماده حرکت است

صبح زمان مناسبی برای رابطه جنسی است زیرا ، صادقانه بگویم ، بدن شما برای آن آماده است. به این دلیل که در این مدت سطح استروژن و تستوسترون در اوج است. چرا این مهم است؟ خوب ، یک مطالعه در سال ۲۰۱۳ نشان داد که میزان میل جنسی شما تحت تأثیر سطح هورمون شماست – هرچه بالاتر باشند ، احساس ترس و وحشت بیشتری می کنید.

۲٫ دوام بیشتر

صحبت از هورمون ها: هر چه تستوسترون بیشتر باشد ، جنسیت بهتر است. بر اساس یک مطالعه ۲۰۰۷ منبع معتبر ، سطح بالای تستوسترون باعث افزایش میل جنسی شریک زندگی شما و بهبود عملکرد جنسی می شود. یک بررسی قدیمی منتشر شده در ۲۰۰۰Trusted Source همچنین نشان داد که سطح بالاتر تستوسترون می تواند قدرت نعوظ را افزایش دهد.

۳٫ “هورمون نوازش” اکسی توسین را آزاد می کند

رابطه جنسی صبحگاهی می تواند شما و همسرتان را به هم نزدیک کند. چطور؟ جنسیت منبع اکسی توسین معتمد تولید می کند ، همچنین به عنوان “هورمون نوازش” شناخته می شود. اکسی توسین ماده شیمیایی مغز است که عشق و پیوند را کنترل می کند. وقتی در حین رابطه جنسی آزاد می شود ، با شریک زندگی خود ارتباط بیشتری برقرار می کنید.

۴٫ یک مسکن استرس است

آیا می خواهید از شر استرس خلاص شوید؟ سپس صبح رابطه جنسی برقرار کنید. یک مطالعه در سال ۲۰۱۰ نشان داد که فعالیتهای لذت بخش می توانند سطح هورمون استرس شما را کاهش دهند. این بدان معناست که رسیدن به نقطه اوج قبل از اینکه سر کار بروید ، می تواند برای بقیه روز روحیه خوبی داشته باشد.

۵- اندورفین آزاد می کند

رابطه جنسی صبح باعث تولید اندورفین ، مواد شیمیایی جادویی تسکین دهنده درد در بدن می شود که به تقویت روحیه شما کمک می کند. به همین دلیل است که معمولاً بعد از رسیدن به اوج خود احساس خوشبختی می کنید. پس چرا روز خود را با نگرش خردکن شروع نمی کنید؟

۶٫ یک تمرین محسوب می شود

مطمئناً ، رابطه جنسی صبحگاهی ممکن است معادل یک ساعت دویدن روی تردمیل نباشد ، اما هنوز یک تمرین سخت است. بر اساس تحقیقات دانشکده پزشکی هاروارد ، رابطه جنسی در هر دقیقه حدود پنج کالری می سوزاند. این همان قدم زدن است. آیا ترجیح نمی دهید حداقل ۷۵ کالری با یک صبح زود بسوزانید؟

۷٫ برای مغز شما مفید است

آیا می خواهید به مغز خود تقویت کنید؟ سکس صبح جواب است. مطالعات متعدد نشان می دهد که مشغله کاری ترکیبی از انتقال دهنده های عصبی و هورمون ها را آزاد می کند منبع معتبر – به ویژه دوپامین ، هورمون احساس خوب – که می تواند برای سلامت مغز و شناخت مفید باشد.

۸- سیستم ایمنی بدن شما را تقویت می کند

مطمئناً ، ویتامین C ممکن است برای سیستم ایمنی بدن شما معجزه کند. صبح ناامید کننده هم همینطور. محققان از یک مطالعه در سال ۲۰۱۵ کشف کردند که رابطه جنسی با ایجاد دفاع طبیعی بدن در برابر باکتری ها ، ویروس ها و سایر میکروب ها می تواند ایمنی بدن شما را تقویت کند.

۹٫ می تواند به شما کمک کند جوان تر به نظر برسید

سکس صبحگاهی ممکن است چشمه جوانی شما باشد. برخی از کارشناسان فکر می کنند رابطه جنسی کلید جوان به نظر رسیدن است زیرا باعث آزاد شدن اکسی توسین ، بتا آندورفین و سایر مولکول های ضد التهاب می شود.

اخبار بی بی سی گزارش داد که تحقیقات قدیمی نشان می دهد داشتن حداقل سه بار در هفته رابطه جنسی می تواند شما را چندین سال جوانتر از افرادی که رابطه جنسی کمتری دارند نشان دهد. ارگاسم حتی از چندین طریق می تواند برای پوست شما مفید باشد!

تحقق آن

رابطه جنسی صبح خود به خود عالی است ، اما همیشه لازم نیست که لحظه به لحظه اتفاق بیفتد. شما می توانید زمان ناخوشایند خود را در برنامه خود مداد قرار دهید و هنوز جلسات بخار داشته باشید.

کلام آخر

مزایای رابطه جنسی صبحگاهی بی پایان است

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]

در این نوشته قصد دارم فهرستی از جوک‌های لوس و بی‌مزه رو جمع‌آوری کنم تا هر وقت دورهم جمع شدین این لینک و باز کنین و بخونین و بخندین :)

اگه شما هم جوک بی‌مزه و لوسی سراغ دارین تو قسمت دیدگاه‌ها مطرح کنین که به این فهرست اضافه کنم.

یارومحور:

  • یارو دنبال قوری می‌گشت.. این ور رو نگاه کرد نبود، اون ور رو نگاه کرد بود.
  • یارو دستشویی داشته نمی‌دونسته چیکار کنه. می‌ره داروخانه می‌گه: گوجه دارین؟ دکتره می‌گه: نه! می‌کشه پایین و می‌رینه و بعد می‌گه: ریدم تو داروخونه‌ای که گوجه نداره!
  • یارو می‌ره كله‌پزی طباخه بهش می‌گه: چشم بذارم؟ یارو می‌گه: تو این یه ذره مغازه كجا قایم شم آخه؟
  • یارو رو زنبور نیشش می‌زنه.. در حال مرگ می‌گه: سر قبرم بنویسین خرس خوردتش!
  • به یارو می‌گن: اینجا چه كار ‌می‌کنی؟ می‌گه: پس كجا چی كار كنم؟
  • یارو می‌ره سوپری می‌گه آقا ماست داری؟ مرده می‌گه: نه، می‌ره سوپری بعدی می‌گه: تو چی؟
  • یارو می‌ره بقالی می‌گه: ببخشین تخمِ مرغِ شترمرغ دارین؟ یارو می‌گه: نه ولی ک**رِ خرِ اسب داریم.
  • به یارو می‌گن: یه جوک بگو. می‌گه: خیار. می‌گن: چه بی نمک. می‌گه خب خیارشور.
  • یارو می‌ره مغازه می‌پرسه: آقا خیارشور دارین؟ یارو می‌گه: آره داریم. می‌گه: لطف می‌کنین خیارهای‌ منم بشورین؟
  • یارو‌ تو ساندویچی می‌گه: آقا لطفاً خیارشور‌ نذار، یارو می‌گه: خیارشور ندارم، می‌خوای گوجه نذارم؟
  • یارو با چکش و ساعت می‌رفته ماهی‌گیری. ازش می‌پرسن: چرا با این‌ها می‌ری ماهی‌گیری؟ می‌گه: وقتی ماهی‌ها اومدن ساعت بپرسن با چکش می‌زنم تو سرشون!
  • یارو در حموم رو باز می‌کنه بخارا بره بیرون، اشتباهی سمرقند میاد تو.
  • به یارو می‌گن: ژاپن کجاست؟ می‌گه: مگه من نقشه‌ام؟
  • یارو به دوست دخترش می‌گه: بیا خونمون، خونمون خالیه. بعد دختره می‌ره هر چی در می‌زنه می‌بینه کسی خونه نیست!
  • به یارو می‌گن: پشتت خاکیه. می‌گه: می‌خواستی آسفالت باشه؟
  • یارو رو می‌گفتن 10 نفر رو حریفه..11 نفر می‌رن می‌زننش.
  • یارو می‌ره بالای کوه می‌گه: خدایا پول بده، زن بده، خونه بده. باد میاد پرت می‌شه پایین. می‌گه خدایا اوکی، زن و پول نخواستیم؛ حالا چرا هول می‌دی؟!
  • به یارو می‌گن: با کشاورز جمله بساز. می‌گه: ک***شا ورزش کنین!
  • یارو از سفر برگشته بود بهش می‌گن: برای ما چی آوردی؟ می‌گه: تشریف.
  • یارو سر توالت نشسته بوده یهو آروغ می‌زنه می‌گه: ای بابا باز برعکس نشستم.
  • یارو سکه میندازه صندوق صدقات سوارش می‌شه.
  • یه بار یه مرده می‌خوره به نرده برمی‌گرده.
  • یارو نوشابه‌اش گرم بوده، می‌ریزه تو نلبکی می‌خوره.
  • یارو نخ ده تومنی رو می‌کشه شلوار مدرس میفته!
  • یارو سوپرمارکت داشته بعد مغازه‌اش آتیش می‌گیره می‌میره. پسرش فردا پارچه می‌زنه روش می‌نویسه: این مغازه به دلیل پدرسوختگی تعطیل است!
  • یه یارو تو اتوبوس موز رو نمک می‌زده مینداخته بیرون. کناریش می‌پرسه: چرا اینجور می‌کنی؟ می‌گه: آخه موز شور دوست ندارم.
  • یارو رو برق می‌گیره، فیوز می‌پره. فیوز رو می‌زنن یارو می‌پره.
  • یارو اسمش ادب بود رفت بالای درخت. یکی بهش گفت: ادبت کجاست؟ گفت: بالای درخت.
  • یارو داشته راه می‌رفته، خسته‌اش می‌شه می‌دوئه.
  • یارو سوزن می‌ره تو دستش در میاره می‌بینه خون میاد، می‌ذاره سر جاش.
  • یارو از فارسه می‌پرسه: اسمت چیه؟ می‌گه: بابک. یارو می‌گه: با چی؟
  • یارو ساعتش رو به سپر ماشین می‌مالیده. یکی رد می‌شه می‌گه: داداش داری چیکار می‌کنی؟ می‌گه: دارم اوقاتم رو سپری می‌کنم.
  • به یارو می‌گن: چرا یه ساعته داری همین جوری با ماشینت دور‌ میدون می‌چرخی؟ می‌گه: راهنمام گیر کرده.
  • یارو یه سکه پنج تومنی سوراخ پیدا می‌کنه؛ ده تومن می‌ده لحیمش می‌کنن.
  • یارو خودکارش تموم می‌شه ترک تحصیل می‌کنه.
  • یارو خوابش سنگین بوده تختش می‌شکنه!
  • به یارو می‌گن: نظرت در مورد همبرگر چیه؟ می‌گه: شایعه‌ست!
  • یارو با پیچگوشتی به نافش ور می‌رفته، یهو کو**نش می‌افته.
  • یارو می‌خوره زمین برای اینكه ضایع نشه بقیه راه رو سینه خیز می‌ره.
  • یارو می‌خوره به دیوار می‌گه: ببخشید.
  • یارو از حال می‌ره یهو از پذیرایی در میاد!
  • یارو از تیر میره بالا، از شهریور میاد پایین!
  • یارو کدو تنبل می‌خره می‌ذارتش کلاس تقویتی.
  • یارو خواب می‌بینه داره بربری می‌خوره. بیدار می‌شه می‌بینه نصف تشک رو خورده.
  • یارو می‌بینه یه نقطۀ آبی رو دیوار حرکت می‌کنه می‌ره جلو می‌بینه یه مورچه شلوار لی پوشیده!
  • یارو می‌ره تظاهرات می‌بینه شلوغه برمی‌گرده.
  • یارو می‌ره تو اتوبوس می‌گه: آقایون خانم‌ها، لوله‌های گازو ول کنین خودم نگه می‌دارم.
  • یارو داشته ماست می‌ریخته تو دریا. می‌گن: چیكار می‌كنی؟ می‌گه: دوغ درست می‌كنم. می‌گن: اینطوری كه نمی‌شه. می‌گه ولی اگه بشه خیلی می‌شه!
  • یارو تو تاریكی شب عینک آفتابی زده بود بهش می‌گن اسگول شبه چرا عینک آفتابی زدی؟ یارو عینک رو برمی‌داره می‌گه: من معینم.
  • یارو مایوش سوراخ بوده، می‌پره تو استخر غرق می‌شه.
  • یارو می‌خواسته خرگوش شكار كنه، می‌ره پشت درخت صدای هویج درمیاره.
  • یارو می‌ره ساندویچی، گارسونه می‌گه: بپیچم؟ یارو می‌گه: نه مستقیم برو!
  • یارو می‌ره سینما انگشت می‌كنه تو دماغش می‌ده بغلی بهش می‌گه: بی‌زحمت دست به دست كنین بمالینش به دیوار.
  • یارو شلوارش رو برعکس می‌پوشه، مادرش بهش می‌گه: قربونت برم که وقتی داری می‌ری انگار داری میای.
  • یارو عینک دودی می‌زنه می‌ره لب دریا می‌گه: عهههههه چقدر نوشابه!
  • یارو داشته با خره فوتبال بازی می‌کرده. بهش می‌گن: چرا با خر بازی می‌کنی؟ می‌گه: همچین خر هم نیست. ۳ به ۱ جلوئه!
  • گوشى یارو از رو ميز مى‌افته ولی طوریش نمی‌ چون رو حالت پرواز بوده.
  • یارو رو برق می‌گیره، می‌میره. فامیل‌هاش سر قبرش با فازمتر فاتحه می‌دن!
  • یارو توی جنگ بیسیم‌چی بوده. بیسیم می‌زنه می‌گه: من 5000 نفر رو اسیر کردم، بیایید ببریدشون. بهش می‌گن: خوب خودت بیارشون. می‌گه: آخه اینا نمی‌ذارن من بیام!
  • یارو داشته با بچه‌ش گرگم به هوا بازی می‌كرده، یهو جو می‌گیرتش بچش رو می‌خوره!
  • یارو رفت بانک وام بگیره، ضامن نداشت منفجر شد.
  • یارو م‌ره دکتر واسه ترک کف پاهاش. دکتر بهش پماد می‌ده.بعد یارو می‌گه «دکتر من از این پماد داشتم ولی هر چی زدم به ترک کونم خوب نشد»
  • یارو به دوستش می‌رسه. می‌گه انقدر سرم درد می‌کنه که نگو. دوستش می‌گه.
  • یارو می‌ره بانک چک خورد کنه، مسئول بانک ازش می‌پرسه: چک سیباس؟ یارو می‌گه: نه، مال گردوهای پارساله!
  • یارو می‌ره بهداری می‌گه «ببخشید به دارید؟»
  • یارو یه تیکه کاغذ می‌خوره تو سرش میوفته می‌میره. می‌رن کاغذ رو باز می‌کنن می‌بینن توش نوشته:«دوتا آجر».
  • یارو اسمش قدرت‌الله بوده بعد می‌ره خارج، می‌گن خودت رو معرفی کن! می‌گه «به نام خدا من The power of god هستم»
  • یارو می‌ره بنگاه، می‌گن: یه خونه داریم کنار راه آهنه. سر و صدا زیاده ولی بعد از یک هفته عادی می‌شه. یارو می‌گه: اشکالی نداره، این یک هفته رو می‌رم پیش داداشم.
  • به یارو می‌گن «دو دو تا؟» می‌گه: «ها؟». می‌گن: «دو دو تا؟» می‌گه: «آهااا!»
  • یارو رفته بود مهمونی اینقد غذا می‌خوره حالت تهوع می‌گیره. بهش می‌گن «یه انگشت کن تو حلقت بالا بیاری» می‌گه «اگه جای انگشت داشتم یه موز میخوردم»
  • مشهدیه به رفیقش می‌گه: رفتی تهران در زدی نگی مویوم، بگو منم. می‌گه: خب اگه گفتُم منم بعد آمدن وا کردن دیدن مویوم چی؟
  • دو تا قمی می‌خورن بهم می‌شن قمقمه.
  • لره میبینه مردم تو میدون شهر جمع شدن. از یکی می‌پرسه «سی چه ایجا جمع اوبیدن؟» طرف می‌گه «دارن لرهایی که لهجه دارن رو اعدام می‌کنن» لره می‌گه: «واسه چی گلم؟»
  • یه شیرازی فلج می‌شه، یه ماه بعد متوجه می‌شه.
  • یارو زنگ می‌زنه فلسطین می‌بینه اشغاله.
  • یه انگلیسیه داشته غرق می‌شده می‌گفته هلپ می، هلپ می. یکی رد می‌شده می‌گه: عوض انگلیسی شنا یاد می‌گرفتی.
  • یارو می‌خواست بره تونس، ولی نتونس.
  • یارو یه سکۀ سیاه پیدا می‌کنه میندازه تو تلفن عمومی می‌گه: الو آفریقا؟
  • دو تا چینی می‌خورن به هم می‌شکنن.
  • یه چینی رو دار می‌زنن، می‌شه دارچین.
  • یه ژاپنی میاد ایران از هواپیما که پیاده می‌شه دستش رو می‌ذاره جلوی تخماش. می‌گن «چته چی شده؟» می‌گه «شنیدم ایرانی‌ها تخم ژاپنی خیلی دوست دارن!»
  • زن اولی می‌گه: شوهر من دوکون داره، زن دومی می‌گه: خوش بحالت شوهر من یه ک**ن بیشتر نداره.
  • کچله می‌ره سلمونی می‌گه: ببخشید.
  • عروس رفت گل بچینه شهرداری گرفتش.
  • از یكی می‌پرسن اسم یه پیامبر رو نام ببر. می‌گه: سوج! می‌پرسن سوج دیگه كیه؟ می‌گه: پشت یه وانت دیدم نوشته بود یاسوج!
  • روزی شخصی بر شیخ وارد شد و از طرف مقابل خارج شد.
  • سفیدپوسته به سیاه‌پوسته می‌گه آقا شما شبی؟ سیاهه به روی خودش نمیاره، باز می‌پرسه. سیاهه عصبانی می‌شه، سفیده می‌گه اه چه شب بدی..
  • یه نفر می‌ره پیش یه نفر دیگه می‌شن دونفر.
  • سه نفر رو میندازن جهنم. بعد چند روز میان می‌بینن خاکی و درب و داغونن. می‌پرسن داستان چیه؟ می‌گن: خدایی کار ۳نفر نبود ولی بالاخره خاموشش کردیم.
  • اینشتین و نیوتن سک سک بازی می‌کردن. اسنشتین چشم می‌ذاره تا نیوتن قایم بشه، بعد نیوتن می‌ره توی یه مربع یک در یک می‌ایسته. اینشتین می‌بینه نیوتن روبه‌روش وایساده، می‌گه: نیوتن دیدمت! نیوتن می‌گه: من نیوتن نیستم پاسکالم. می‌گه یعنی چی؟ می‌گه: نیوتن روی متر مربع می‌شه پاسکال.
  • کسی می‌دونه سدیم چیه؟ na
  • به یه دختر که می‌ره تو کارخونۀ سَم‌سازی چی می‌گن؟ می‌گن بوسم می‌دی؟
  • یکی بود که سه تا پسر داشت به نام‌های جمشید و خمشید و گمشید. یه بار با پسراش کار داشت. بلند گفت: جمشید، همه مردم جمع شدن. بعد گفت: خمشید، همه مردم خم شدن. بعد گفت: گمشید، همه مردم گم شدن.
  • بابا طاهر عريان تو حياط خونشون بوده يهو وحشي بافقي ميپره كونشو گاز ميگيره
  • یه روز تو تیمارستان همه داشتن می‌پریدن بالا پایین، رییس تیمارستان ازشون می‌پرسه «چه مرگتونه؟» می‌گن «ما سیب زمینیم داریم سرخ می‌شیم» می‌ره می‌بینه یکی نشسته رو زمین.پیش خودش می‌گه این حتما خوب شده. ازش می‌پرسه «چرا نشستی؟» می‌گه «من چسبیدم کف ماهی‌تابه»
  • یه پسر و پدر داشتن میرفتن دوتا گربه رو میبینن که دارن جفت گیری میکنن پسر میپرسه بابا اونا دارن چیکار میکنن بابا میگه هیچی پسرم دارن شوخی میکنن پسر میگه سر شوخی رو باز کرده خوب داره میکنه‌ها
  • دندونپزشکه ناراحت بوده از مطبش میره بیرون یه نخ دندون میکشه.
  • یروز دو نفر میرن کافه یکی موهیتو سفارش میده یکی مساحت و
  • به پسره می‌گن، به دختره نمی‌گن.
  • حسین لاغره
  • اگه بگم منتظر اتوبوسم باورت می‌شه؟

اشیامحور:

  • یه غوله می‌ره مشهد می‌شه مشغول.
  • یه قرص اکس میندازن تو صندوق صدقات، صندوقه شروع می‌کنه وام دادن.
  • یه بار 2x, e^x با هم می‌رن مغازه و هر خریدی یه مشتق از خودشون می‌گیرن. 2x ناراحت می‌شه و e^x می‌گه: واست مشتق می‌گیرم هرچی خواستی!میره میاد می‌گه: نامردانسبت به y دارن مشتق می‌گیرن!
  • میخه می‌ره عروسی انقدر می‌رقصه پیچ می‌شه.
  • یه میخه زنگ می‌زنه؛ در می‌ره.
  • دوتا بادکنک داشتن می‌رفتن، یکیشون به اون یکی می‌گه: اونجارو! کاکتوسسسسسسسسسسسس
  • هواپیمائه تو آسمون ترمز می‌کنه، می‌افته.
  • قطارها وقتی می‌رن دم خونۀ هم دیگه در می‌زنن، م‌یگن: درو واگُن.
  • دو تا چسه با هم بازی می‌کردن. یه گوزه میاد می‌گه: منم بازی؟ می‌گن: نه مامانمون گفته بی سر و صدا بازی کنین!
  • نخه با سوزنه دعواش می‌شه. سوزنه می‌گه: اگه گذاشتم دیگه بری تو ک**نم!
  • می‌دونی کیبوردها چرا هم روزها کار می‌کنن هم شب‌ها؟ چون دوتا شیفت دارن.
  • یک روز دوتا سیاره داشتن دعوا می‌کردن. نپتون می‌گه «آقا ولش کن همیشه حق با مشتریه...»
  • گلبول سفید میره تو خون می‌بینه همه گولبول‌ها قرمزن می‌گه »ای بابا چرا منو در شریان نذاشتین»
  • خودکارها وقتی افسرده میشن میرن پیش روان‌نویس.
  • یه روز یه قطار می‌ره در یه قطار دیگه رو میزنه میگه واگن منم.
  • هر کاری کردم ویندوزم بالا نیومد.. گفت زن وبچش پایین تو ماشین منتظرن.

حیوان‌محور:

  • می‌دونین اگه حیوون‌های نادر بمیرن چی می‌شه؟ نادر بی‌حیوون می‌شه.
  • مگسه داشته عن می‌خورده یهو حالش بهم می‌خوره. بهش می‌گن: چی شد؟ می‌گه: توش مو بود!
  • مگسه ماه عسل زنشو می‌بره گوه‌خوری.
  • پشهه می‌ره بدنسازی جوگیر می‌شه، می‌ره دم کارخونه پیف پاف می‌گه: نفس کش بیا بیرون!
  • به پشهه می‌گن: چرا زمستون پیداتون نیست؟ می‌گه: نه اینکه تابستون‌ها خیلی برخوردتون خوبه!
  • کرمه می‌ره باشگاه ک**ر می‌شه چون باشگاه تعطیل بوده.
  • یه کرمه داشته رد می‌شده میفته تو قابلمه ماکارونی، می‌گه: عه حموم چقد شلوغه!
  • کرم ابریشمه قرص اکس می‌زنه بافتنی میبافه.
  • یه روز یه كرم به یه كرم دیگه تنه می‌زنه. كرمه عصبانی می‌شه می‌گه: مگه كرم داری؟!
  • روباهی به زاغی گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی! زاغ عصبانی شد و گفت: بی‌تربیت! خجالت بکش، اون موقع من کلاس اول بودم الان دیگه شوهر دارم!
  • آفتاب‌پرسته می‌ره روی جعبه مدادرنگی هنگ می‌کنه.
  • به مرغه می‌گن: می‌تونی روزی پونزده‌ تا تخم بذاری؟ می‌گه: اون کار رو فقط ج**ده‌های تلاونگ می‌کنن.
  • به خروسه می‌گن: مرغ چند حرف داره؟ می‌گه: قربونش برم حرف نداره.
  • دو تا جوجه عاشق هم می‌شن. بزرگ می‌شن می‌فهمن جفتشون خروس بودن.
  • جوجه با مامانش دعواش می‌شه. می‌ره دم در می‌گه: پیشی بیا منو بخور!
  • یه مار و یه جوجه تیغی باهم ازدواج می‌کنن بچشون می‌شه سیم خاردار
  • یه روز لاک‌پشته راست می‌كنه، چپ می‌كنه.
  • به لاک پشته می‌گن: یه دروغ بگو. می‌گه: دویدم و دویدم.
  • یه روز سه تا لاکپشت دارن از خیابون رد می‌شن یهو کامیون میاد، مامانِ لاکپشت‌ها می‌گه «بچه‌ها وایسید!» لاکپشت‌ها می‌گن «مامان ما که همیشه تقریبا وایسادیم!»
  • می‌دونین مارها چرا مسافرت نمی‌رن؟ چون دست ندارن که تکون بدن.
  • پلیسه به ماره می‌گه: دست‌ها بالا وگرنه شلیک می‌کنم. ماره می‌گه: می‌خوای شلیک کنی شلیک کن دیگه، چرا بهونه میاری؟
  • ماره می‌میره، عمودی می‌شه.
  • ماره خجالت می‌کشه مستقیم بره کاندوم بخره. ۲ بسته واجبی می‌خره می‌گه: اگه می‌شه بقیه پولش رو کاندوم بدین.
  • فیله می‌ره گدایی می‌گه: به منه ک**ر تو دهن کمک کنین!
  • می‌دونین اگه فیل لباس آبی بپوشه باباش بهش چی می‌گه؟ می‌گه: وای چقدر بهت میاد. حلا اگه همون فیله لباس صورتی بپوشه باباش چی بهش می‌گه؟ می‌گه قبلی بیشتر بهت میومد. حالا اگه فیله لباس قهوه‌ای بپوشه باباش بهش چی می‌گه؟ می‌گه: بسه چقدر لباس عوض می‌کنی!
  • یه فیله می‌ره بالای درخت. یارو بهش می‌گه: آهای فیله اون بالا چی کار می‌کنی؟ می‌گه: من فیل نیستم گیلاسم. یارو می‌گه: نه تو فیلی گیلاس نیستی! فیله هم گوشاش رو تکون می‌ده می‌گه: ببین اینم برگامه!
  • یه روز یه خرگوشه رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت تا اینکه یه روز برگشت و برگشت و برگشت و...
  • به ببعی می‌گن: بلدی اسم یه بازی بگی؟ می‌گه: مممممممعععععنچ!
  • موشه می‌ره داروخانه می‌گه: آقا مرگ من دارین؟
  • موشه میر‌ه جلو آینه از خودش خوشش میاد می‌گه: واااای موش بخورتت.
  • دوتا اسکیمو می‌شینن به نهنگ خوردن، نصفه نهنگ‌ها رو می‌خورن بعد این یکی به اون یکی می‌گه: لامصب نهنگ خوردن هم لامصب مثل تخمه‌است، می‌شینی پاش دیگه نمی‌تونی پاشی.
  • می‌دونین ماهی‌ها بعد از اینکه غذا می‌خورن چیکار می‌کنن؟ دستمال میارن سفره ماهی رو پاک می‌کنن.
  • می‌دونین اگه یه ماهی تو بانک کار کنه بهش چی می‌گن؟ بهش می‌گن: فیش بانکی.
  • ماهی‌ها به خواهرشون می‌گن آبزی.
  • ماهی‌ها وقتی هنگ می‌کنن می‌رن پیش نهنگ.
  • خره داشته می‌رفته چشمش به یه اسب میفته با حسرت می‌گه: ای کاش تحصیلاتم رو ادامه می‌دادم.
  • یک مورچه و یک زرافه باهم ازدواج می‌کنن. شب عروسی مورچه گم می‌شه و بعد از یک هفته پیداش می‌شه. بعد زرافه بهش می‌گه: این همه مدت کجا بودی؟ مورچه می‌گه: تو راه بودم که بیام بوست کنم.
  • می‌دونین وقتی پای یه شیر رو قطع کنن به جاش پای گربه بذارن اسم اون موجود چی می‌شه؟ شیرِ پاکتی!
  • زرافه‌ها وقتی عصبی می‌شن نمی‌تونن بگن: دیگه به اینجام رسیده! نهایتاً دستشون به اونجاشون برسه.
  • دعوای شیر و خر

خوردنی‌محور:

  • یه شیرینی فروشی آتیش می‌گیره، تر و خشک با هم می‌سوزن.
  • به یه نفر می‌گن یه میوه شیرین نام ببر. می‌گه خیار. میگن خیار که شیرین نیست. می‌گه با چایی شیرین بخوری نظرت عوض می‌شه.
  • دوتا گوجه‌فرنگی با هم دعوا می‌کردن.. یه گوجه‌سبز میاد جداشون کنه گوجه‌فرنگی‌ها می‌گن: سید تو دخالت نکن!
  • دو تا گوجه داشتن با هم می‌رفتن. یهو ماشین از رو یکیشون رد می‌شه اون یکی می‌گه: رُب جون پاشو بریم.
  • دوتا سوسیس تو ماکرویو بودن. سوسیس اولی می‌گه: وای اینجا چقد گرمه! سوسیس دومی می‌گه: خفه شو! سوسیس که صحبت نمی‌کنه!
  • یه سیر و پیاز دعواشون می‌شه. سیره به پیازه می‌گه: حیف که سیرم و الا می‌خوردمت.
  • می‌دونین چرا هویج نارنجیه؟ چون بهش میاد! حالا می‌دونین چرا خیار سبزه؟ چون نارنجی بهش نمیاد.
  • می‌دونین اسم دیگۀ آووکادو چیه؟ خلابی! چون رنگ خیاره اما شکل گلابی.
  • می‌دونی فرق بلال با هویج چیه؟ بلال اذون می‌گه، هویج نمی‌گه.
  • یه روز یه بامیه به باباش می‌گه: می‌شه با دوستام برم بیرون؟! باباش می‌گه: آره پسرم، برو ولی زولبیا!
  • می‌دونی کدوم لبنیات بیشتر از همه خدمت می‌کنه؟ ماست، چون همیشه می‌گن «خدمت از ماست.»
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:34 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ای مردمان بگویید

آرام جان من کو!؟

راحت‌فزای هرکس

محنت‌رسان من کو!؟

نامش همی نیارم

بردن به پیش هرکس

گه گه به ناز گویم

سرو روان من کو!؟

جانان من سفر کرد

با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان

پیداست آن من کو!؟

هرکس به خان و مانی

دارند مهربانی

من مهربان ندارم

نامهربان من کو!؟

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:4 ] [ گنگِ خواب دیده ]

باران را

پشت شیشه دوست داری

مرا در فاصله ها ...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]

خنده دارترین اتفاق

"عشق" است

وقتی

سالها بعد

مرورش می کنی

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]


می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز م نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:0 ] [ گنگِ خواب دیده ]

تقدیر همیشه در راه است؛

مثل گلوله ای که زندگی به سوی خودش شلیک میکند!

آدم بی آنکه بداند حائل میشود؛

وقتی تقدیر بر سینه اش نشست،

آرام میگیرد

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]

کوچه‌باغ عشق

و

سایبان زندگی کجاست؟

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]

نقطه​‌چينِ بی‌پايان...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]

انارها

دلشان خون شده ست

به باد صبح بگو

به قدر یک دو گره

وا کند گریبانت.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]

دروغ هایت را به من بده!

آن ها را خواهم شُست

و در گوشه ی دنجِ بی گناهی از قلبم،

از آنها حقایق خواهم ساخت.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

و چه قدر خسته ام از «چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته ام از سؤال های سخت

پاسخ های پيچيده

از کلمات سنگين

فکرهای عميق

پيچ های تند

نشانه های با معنا، بی معنا...

دلم تنگ می شود گاهی،

برای يک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز» تعطيلی در زمستان

چهار «خنده ی» بلند

و پنج «انگشت» دوست داشتنی!

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

اینم نصیحتی از شیخ بزرگوار

تا، دل ندهی به خوب‌رویان

کز غصه تلف شوی و رنجه


آخر لغت این‌قــَـدَر ندانی

کاراحة ُ اندرون پنجه؟

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:46 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عارفی چشم به رویی داشت

خاطر اندر شکنج مویی داشت

پسر زورمند کشتی‌گیر

شوخ‌چشمی که بگسلد زنجیر

چند روزش به سعی اندر شد

تا شبی خلوتی میسر شد

دست بردش به سیب مشک‌آلود

چند نوبت گرفتار شفتالود

خواست تا درون شلوارش

در برد تیر تا به سوفارش

امردی تندخوی بود و درشت

سخن از تازیانه گفتی و مشت

گفت من تن به ننگ در ندهم

روی آزاده بر زمین ننهم

اینک ار قانعی به بوس و کنار

من غلام توام، بیا و بیار

گفت راضی شدم بدین پیمان

ای درخت جوان و سرو روان

این‌قدر بس که در برت گیرم

پیش بالای دل‌برت می‌رم

این بگفتند و امن حاصل شد

آمد اندر کنار و واصل شد

لب به لب بر نهاد و کام به کام

چون دو مغز اندرون یک بادام

دست در گردن آورید به ذوق

جان حمدان به لب رسید ز شوق

ناگهان سر ز حکم بیرون برد

در کنارش گرفت و در ک ون برد

صبر مغلوب و عشق غالب شد

تا به دسته درفش غایب شد

گفت: هیهات، خون خود خوردی

این چه نااهلی‌ست و نامردی؟

دل ز کف رفته بود و کار از دست

خیره نتوان گذاشت یار از دست

درمی چند ریخت بر مشت‌اش

سخت‌بازو به زر توان کشت‌اش

خانه تسلیم کرد شهرآشوب

گفت تا میخ می‌رود، می‌کوب

عارف اندر نشاط و ناز آمد

تا به منزل برفت و باز آمد

بر ِ یاران و دوستان برد

به حریفان دیگرش بسپرد

هر کسی بوسه‌ای‌ش بردادند

شافه‌ای تا به ناف در دادند

این یکی کرد دعوی یاری

وان دگر دوستی و دل‌داری

فتنه‌ای در میان قوم افتاد

که برآمد بر آسمان فریاد

تا شد از سنگ و صعقه و سیلی

گردن سبزخواره‌گان نیلی

بر ِ پیر قلندری رفتند

ماجرایی که بود درگفتند

سر فرو برد و در تفکر بود

سر برآورد و تربیت فرمود

گفت در دین اهل دریوزه

بیست پا را بس است یک موزه

جمله را این سخن پسند آمد

داروی ریش ِ درمند آمد

سجده کردند هر یک از طرفی

بیت گفتند و بر زدند کفی

آن‌که پشت‌اش نیامدی به زمین

عاقبت بر زمین نهاد جبین

لاله‌رخ نیز در حشیش آمد

ک ی ر می‌خورد تا به ریش آمد

بعد از آن توبه کرد و استغفار

صبر بی‌چاره‌گان بُوَد ناچار

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ای فتنه‌ی دل‌بران یغما

وی طیره‌ی لعبتان چینی


خوبان جهان درخت ِ بیدند

تو سرو روان ِ راستینی


بر پشت زمین مقابل‌ات نیست

هر گاه که روی بر زمینی

ای بر همه مهربان و مشفق

با ما به چه جرم، خشم‌گینی؟


هر گه که چو دوستان مخلص

بر خاک نهی ز لطف بینی


هر جور و جفا که بینم آن‌گاه

نازت بکشم که نازنینی


شک نیست که من تو را شکستم

گر خود همه کوه آهنینی

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]

از می طرب افزاید و مردی خیزد

وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد

در باده‌ی سرخ پیچ و در کون سفید

کز خوردن سبزروی، زردی خیزد

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]

انشايم كه تمام شد

معلم با خط كش چوبی اش زد پشت دستم

و گفت جمله هايت زيباست …

گفتم اجازه آقا …

پس چرا ميزنيد؟؟؟

نگاهم كرد …

پوزخند تلخی زدو گفت:

ميزنم تا همیشه يادت بماند

خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا

تاوان دارد!

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ديـر آمدي

بهانه دلتنگی هاي ديروز

دیر آمدی..

خانه ام ديگر

ويران است

هواي اغوشم

سرد

و دست هايم ديگر

تو را

به خاطر نمي آورند

دير آمدي

بهانه عاشقانه هاي ديروز

دیر

آمدی...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]

موهایی که حامل شالت شده اند،

شامل حالم،

نمی شوند چرا!؟...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:20 ] [ گنگِ خواب دیده ]

اما خودم را گول میزدم!

شجاع نبودم، احمق بودم،

چون فکر میکردم او بر میگردد.

به راستی فکر میکردم برمیگردد.

هیچ برگشتی در کار نبود،

حقیقت این بود که

قلب من یکشنبه شبی

روی سکوی یک ایستگاه قطار

هزار تکه شده بود.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:19 ] [ گنگِ خواب دیده ]

فخرالدوله؛ بانویی که یک نفر و نصفی بود

اما این اشرف الملوک فخرالدوله بود که رابط خاندان قاجار و پهلوی بود. رضا شاه در توصیف او گفت: قاجاریه یک مرد و نیم داشت، مردش فخرالدوله و نیم مردش آغامحمدخان بود.

ملک جهان خانم ملقب به مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه، اشرف‌الملوک معروف به فخرالدوله نوه مظفرالدین شاه، تاج الملوک ملقب به ام‌الخاقان مادر محمدعلی شاه از جمله زنان بزرگ و تاثیرگذار خاندان قاجار بودند که طی دوره حکومت ۱۴۳ ساله این سلسله از خود بر جا گذاشتند.

اما این اشرف الملوک فخرالدوله بود که رابط خاندان قاجار و پهلوی بود. رضا شاه در توصیف او گفت: «قاجاریه یک مرد و نیم داشت، مردش فخرالدوله و نیم مردش آغامحمدخان بود.»

دهم مهر ماه یک صد و سی و نهمین سالروز تولد اشرف‌الملوک فخرالدوله یکی از سرشناس‌ترین زنان سلسله قاجار در سال ۱۲۶۲ است.

فخرالدوله کیست؟

اشرف‌الملوک فخرالدوله در اولین ماه از پاییز سال ۱۲۶۲ در تبریز به دنیا آمد. او نهمین دختر مظفرالدین شاه بود. مادرش اشرف ملک خانمِ سرورالسلطنه ملقب به حضرت علیا، دومین همسر عقدی مظفرالدین شاه و دختر فیروز میرزا ملقب به نصرت‌الدوله، نوه فتحعلی شاه قاجار بود.

حضرت علیا دو خواهر و یک برادر به نام‌های ملک تاج خانم ملقب به نجم السلطنه، ماه سما خانم ملقب به عصمت السلطنه و عبدالحسین میرزا داشت که همگی اسم فامیل فرمانفرما را داشتند. فخرالدوله در سن ۶- ۷ سالگی برای آموختن خواندن و نوشتن و قرائت قرآن به مکتبخانه تبریز فرستاده شد. او در سال ۱۲۷۶ با همین سواد به خانه بخت رفت.

ازدواجی شگفت انگیز

ماجرای اشرف الملوک از این قرار بود که نجم السطلنه در بدو تولد خواهرزاده اش، به رسم قدیم، عقد دختر خاله و پسر خاله را در آسموون بست و اشرف الملوک و محمد را برای هم نشوون کرد و اگر این ازدواج سر می‌گرفت، اشرف الملوک فخرالدوله همسر یکی از زیرکترین و باهوش‌ترین سیاسمداران عصر پهلوی به نام محمد مصدق می‌شد.

ملک تاج خانم نجم السلطنه که موافقت شفاهی خواهر و شوهرخاله پادشاهش را گرفته بود با پا پیش گذاشتن میرزا علی‌خان امین‌الدوله، صدراعظم زیرک مظفرالدین شاه و سماجت او بر این وصلت، کینه خواهر را به دل گرفت و برای همیشه از خواهرش رنجید.

روال خواستگاری و جلب رضایت خانواده دختر در این ازدواج اندکی با سایر خواستگاری‌های مرسوم آن روزگار متفاوت بود.

تاریخچه

دوره پادشاهی مظفرالدین شاه با ترور پدرش ناصرالدین شاه به دست میرزا رضا کرمانی در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۲۷۵ آغاز شد.

او در سال اول سلطنت، میرزا علی‌اصغر خان اتابک ملقب به امین الملک و امین‌السلطان را به صدراعظمی خود برگزید، اما چند ماه بعد از این انتصاب به علت بالا گرفتن نارضایتی مردم و روحانیون داخلی به دلیل گرایش اتابک به برخی دول غربی، بی تمایلی انگلیسی‌ها به ادامه صدارت او و احتیاج فراوان شاه به پول و ناتوانی اتابک در تهیه آن، به دستور شاه از مقام صدارت عزل شد.

پس از این عزل، کشور برای مدت کوتاهی بدون صدراعظم ماند. مظفرالدین شاه در این مدت اداره کشور را به علیقلی خان هدایت ملقب به مخبرالدوله، موسس مسجد و تکیه عزاداری هدایت در خیابان جمهوری، عبدالحسین میرزا فرمانفرما وزیر جنگ و برادر اشرف الملوک فخرالدوله و میرزا محسن تبریزی وزیر خارجه ملقب به مشیرالدوله و معتمدالملک و دوست صمیمی میرزا علی خان امین الدوله سپرد.

اما اداره کشور به این شیوه بیش از چهار ماه دوام نیاورد. مخبرالدوله به دلیل دخالت‌های فرمانفرما، استعفا داد و مظفرالدین شاه برای سامان دادن به شرایط سیاسی و مالی کشور میرزا علی خان امین الدوله را اواخر سال ۱۲۷۵ از تبریز به تهران فراخواند. ابتدا او را رییس‌الوزرا، مدتی وزیر اعظم و سرانجام صدراعظم کرد.

میرزا علی خان امین الدوله در طول دو سال صدراعظمیِ مظفرالدین شاه دریافت که از رهگذر وصلت با خاندان شاه می‌تواند به وضع مادی و موقعیت سیاسی خود استحکام بیشتری دهد و به منافع بیشتری برسد. به همین دلیل دختر صمیمی‌ترین دوست خود یعنی دختر میرزا محسن خان مشیرالدوله را قربانی خواسته خود کرد.

او اشرف الملوک فخرالدوله، دختر پادشاه را برای پسرش خواستگاری کرد و برای راضی کردن پسرش برای تن دادن به این وصلت اجباری او را ۴۰ ساعت بی آب و غذا در اتاقی حبس کرد تا پسرش محسن مجبور به طلاق همسر تازه عروسش شد.

از طرف دیگر، میرزا علی خان برای از میدان به در کردن نجم السلطنه، به معتمدالحَرمِ خواجه باشی رشوه سنگینی داد تا او نظر سرورالسلطنه، مادر فخرالدوله را متوجه پسرش، محسن کند.

او بالاخره موفق به طلاق دادن دخترِ صمیمی‌ترین دوستش که کمتر از چند ماه قبل به ازدواج پسرش درآورده بود، شد. میرزا علی خان با عقد اشرف الملوک فخرالدوله با پسرش محسن برای همیشه وجه بدی بین رقبای سیاسی و دوستانِ سیاستمدارش پیدا کرد.

با اینکه سواد فخرالدولهِ ۱۴ ساله در سطح مکتبخانه بود، اما سطح هوش و ذکات او را کسی، چون میرزاعلی‌خان امین‌الدوله درک کرد.

او که خود سیاستمداری تیزهوش و زیرک بود در ساعات بیکاری، با حوصله زیاد و به صورت مستمر، عروس جدیدش را با مسائل اجتماعی و سیاسی روز آشنا می‌کرد حتی با او در این مسائل به مباحثه می‌پرداخت و سعی می‌کرد حس کنجکاوی فخرالدوله جوان در این امور را برانگیزد.

علت وقت گذاشتن زیاد میرزا علی خان با عروسش، کاستی‌های شخصیتی پسرش محسن و از مرگ دو فرزند دیگرش بود.

او با شناختی که از اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران عصر مظفرالدین شاه داشت و از ویژگی‌های منحصر به فرد عروسش پیدا کرده بود به خوبی می‌دانست تنها فردی که می‌تواند نجات بخش نام امین الدوله در لحظات بحرانی باشد، اشرف الملوک فخرالدوله است.

فخرالدوله صاحب ۹ فرزند به نام‌های حسین، غلامحسین، محمود، علی، محمد، احمد، ابوالقاسم، رضا و معصومه شد.

میرزا علی خان کیست؟

دوره صدارت میرزا علی خان امین الدوله دو سال طول کشید. او و برخی از اعضای کابینه اش به انگلیس تمایل داشتند. صدراعظم برای بهبود شرایط مالی دربار و کشور ابوالقاسم خان قراگوزلو ملقب به ناصرالملک را که به انگلیس گرایش داشت را به وزارت مالیه منصوب کرد.

امین الدوله علاوه بر این اقدام با منصوب کردن ژوزف نوز مشهور به مسیو نوز به وزارت کل گمرکات کشور، وضعیت گمرکات کشور را سر و سامان داد و موجب افزایش سه برابری درآمد گمرک شد. روس‌ها امین‌الدوله و وزرایش چندان خوشبین نبودند، اما چون او اقدامی علیه منافع روس‌ها نداشت، سیاست صبر و انتظار را نسبت به میرزا علی خان در پیش گرفتند.

از سوی دیگر امین‌الدوله انتظار همکاری کامل دولت انگلستان را داشت و امیدوار به حل مشکلات مالی کشور با مساعدت انگلیسی‌ها بود، اما به دلیل صدور فتوای میرزای شیرازی بزرگ مبنی بر ممنوعیت استفاده از توتون و تنباکو، امتیاز قرارداد انحصاری تولید و صادرات تنباکو که در دوره ناصرالدین شاه به فردی به نام رژی واگذار شده بود، لغو شد و دولت انگلستان با درخواست وام یک میلیون لیره‌ای امین الدوله موافقت نکرد.

سپس او درصدد استقراض ۵۰ هزار لیره انگلیس از بانک شاهنشاهی برآمد، اما این بانک نیز به دلیل کنترل انگلیسی‌ها از اعطای این وام به امین‌الدوله خودداری کرد.

از طرف دیگر جمعی از علما و روحانیون کشور از او خواستند تا آصف الدوله حاکم خراسان و احمد خان علاء الدوله حاکم خوزستان را به دلیل ظلم زیاد به مردم برکنار کند، اما میرزا علی خان زیر بار نرفت. مخالفت صدراعظم با خواست علما موجب نارضایتی روحانیون و علما از او شد.

از سوی دیگر میرزا اسماعیل خان امین الملک، برادر کوچکتر میرزا علی‌اصغر خان اتابک، اولین صدراعظم مظفرالدین شاه، که از سوی میرزا علی خان امین الدوله به ریاست خزانه، گمرک و امور مالی کشور منصوب شده بود، در تهران بر علیه میرزا علی خان کارشکنی می‌کرد.

مجموعه اتفاقات فوق به اضافه دشمنی میرزا علی‌اصغر خان اتابک و میرزا محسن مشیرالدوله دوست قدیمی زخم خورده اش، موجب شکست سیاست امین الدوله شد. او قبل از برکنار شدن توسط مظفرالدین شاه خود در اواخر خرداد ۱۲۷۷ استعفا داد.

زنی در قامت چند مرد

بعد از استعفای امین الدوله، مظفرالدین شاه، میرزا محسن خان مشیرالدوله را رییس الوزرا کرد. این انتصاب بیم آن را داد که جان صدراعظم معزول به خطر بیفتد. از این جا به بعد بود که ترس‌ها و پیش بینی‌های میرزا علی خان امین الدوله یکی پس از دیگری عینیت پیدا کرد و عروسش را که برای همین روز‌ها تربیت کرده بود، وارد کارزار سیاسی کرد.

وی برای فرار از حوادث پیش بینی نشده بعدی، پس از استعفا به سفر حج رفت و بعد از مراجعت به ایران همراهِ پسرش محسن به سمت کشتزار‌های لشته نشاء رشت حرکت کرد.

دل شوره‌ها و نگرانی‌های فخرالدوله از سرنوشت نامعلوم پدر شوهر و شوهرش باعث شد او، خود را سپر این پدر و پسر کند.

علی امینی، نوه میرزاعلی‌خان و نخست وزیر محمدرضا شاه در کتاب خاطراتش از قول مادرش نوشت: «روز بعد از حرکت پدرشوهر و شوهرم از اندرون شاه، به من خبر دادند که احتمال می‌رود که شوهر و پدرشوهر شما را از قزوین به اردبیل ببرند و جانشان در معرض خطر باشد.

با شنیدن این اخبار، بلافاصله به قزوین حرکت کردم و شبانه وارد آنجا شدم. پدرشوهر و شوهرم، از این ورود ناگهانی من تعجب کردند، ولی ابراز مطالبی که شنیده بودم نکردم. فقط گفتم که من مصمم هستم تا رشت با شما بیایم و بعد مراجعت خواهم کرد. فردای آن روز، قاصدی از تهران رسید که به امر شاه باید فخرالدوله به تهران مراجعت کند.»

وی ادامه داد: «من زیر بار نرفتم و به همین جهت اقامت ما چند روز در قزوین طول کشید و قاصد‌های متعددی آمدند و مأیوسانه برمی گشتند کار به جای رسید که معتمدالحرمِ خواجه باشی به قزوین فرستاده شد و مادرم را تهدید کرده بود که شاه فرموده اند، اگر اطاعت نکنید و مراجعت نفرمایید، مأمورم به زور شما را برگردانم.

مادرم به این تهدید تن در نداد و حتی خواجه باشی را تهدید کرده بود که با کتک و پس گردنی بیرونت می‌کنم. بالاخره دربار تسلیم شد و مادرم به اتفاق تبعید شدگان به رشت رفت و در املاک خودش در لشته نشاء ساکن شد.».

فخرالدوله
اما چرا بر عکس پدر، اثر چندانی از میرزا محسن امین الدوله به خصوص پس از کودتای رضا خان علیه احمدشاه قاجار دیده نمی‌شود؟ پاسخ این پرسش در ارتکاب یک اشتباه بزرگ و یک اتفاق بد نهفته است. این دو موجب شد میرزا محسن‌خان به تدریج از فعالیت‌های سیاسی و اقتصادی کناره گیری کند و وکالت اموال و دارایی هایش را به فخرالدوله واگذار کند.

اشتباه اول میرزا محسن، در واقعه به توپ بستن مجلس به دست قزاق‌های روس رقم خورد. محسن‌خان امین‌الدوله در دوران مشروطه از وابستگان محمدعلی شاه قاجار و روسیه تزاری محسوب می‌شد.

با پناه گرفتن جمعی از آزادیخواهان و مجاهدان مشروطه خواه از جمله میرزا ابراهیم آقا تبریزی، نماینده دور اول مجلس شورای ملی در پارک امین‌الدوله، میرزا محسن خان مکان اختفای آنان را لو داد و موجب کشته شدن و دستگیری آنان شد.

اتفاق دوم، دستگیری و زندانی شدن به دست انقلابیون جنگلی بود. او در سفر به لشته نشای رشت توسط جنگلی‌ها دستگیر شد و همین موضوع موجب گسترش سوء ظن همکاری با جنگلی‌ها بین منتقدان و دشمنان پدرش شد. این اشتباه و اتفاق موجب کناره گیری و خانه نشینی میرزا محسن از قدرت شد.

علی امینی در کتاب خاطراتش از قول مادرش، نوشت: «بالاخره این پیشامد‌ها موجب شد که پدرم خود را در میدان مبارزات ناتوان دید و اداره امور زندگی را به مادرم سپرد و خود در گوشه انزوا و عزلت، بقیه عمر را سپری کرد.

مادرم نقل کرد وقتی تصمیم به دخول در مبارزه سیاسی را گرفتم، پیش مستوفی‌الممالک رفتم و گفتم که در اثر ضعف حکومت و نداشتن دادرس، برای حفظ حقوق و نجات زندگی خود و بچه‌هایم، ناگزیرم وارد کشمکش شوم و، چون یک نفر زن هستم، دشمنان از هیچگونه تهمت و افترا و حملات ناجوانمردانه کوتاهی نخواهند کرد، ولی من با توکل به خداوند متعال و ایمان به حقانیت خودم، از هیچ چیز باک ندارم و با اطمینان به پیروزی، در این جنجال وارد می‌شوم.»

سیاستمداری سیاس

او پس از واقعه کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ به دست رضا خانِ میرپنج برای فرار از دست غضب شاهانه، بست نشینی در جوار مرقد حضرت معصومه را برگزید و از تبریز به قم مهاجرت کرد.

یک روز بعد از این مهاجرت احضاریه‌ای مربوط به املاک لشته‌نشاء به دست فخرالدوله رسید. احضاریه را عبدالکریم خان اکبر معروف به میرزا کریم‌خان رشتی و برادرش عبدالحسین خان اکبر معروف به معزالسلطان و سردار محیی برایش فرستادند.

فخرالدوله نیز با وجود مخالفت همسرش میرزا محسن‌خان، برای اعاده دادرسی به دادگستری تهران رفت و با سردار سپه ملاقات کرد و موفق شد نظر مساعد شاه را برای حفظ املاک پدریش جلب کند. رضاخان با دیدن فخرالدوله و شجاعت و شهامتش، او را این گونه توصیف کرد: «قاجاریه یک مرد و نیم داشت، مردش فخرالدوله و نیم مردش آغامحمدخان بود.»

نقشِ مصلح

از آن به بعد، اشرف الملوک فخرالدوله نقش واسط بین سلسله قاجاریه و رضاخان را ایفا کرد. اطلاع دقیق این شاهدخت قجری و عمه احمدشاه قاجار از وضعیت زمانه و روحیات غیرسیاسی نوه برادرزاده اش، موجب شد او نقش مراقب و نجات دهنده را بین خاندان قاجار و پهلوی ایفا کند تا ایل قاجار از هرگونه آسیب و گزندی از ناحیه رضا شاه در امان بماند.

دکتر علی امینی در کتاب خاطراتش نوشت: «اوایل سلطنت رضاشاه، روزی از دربار خبر دادند که شاه می‌خواهد به دیدن مادرم بیاید.

مادرم فوراَ دستور داد وسایل پذیرایی را آماده کنند و مبل‌ها را طوری ترتیب دهند که رضاشاه پایین‌تر از مادر می‌نشست. در ضمن دستور داد لنگه در ورودی باغ را هم ببندند که رضاشاه نتواند با کالسکه و با اتومبیل خودش وارد باغ شود و ناچار مقداری راه را پیاده تا عمارت طی کند.

مرا هم که بچه ۱۰-۱۲ ساله‌ای بودم، دم در فرستاد که از شاه استقبال کنم. رضاشاه همراه من تا داخل عمارت آمد، ولی روی مبل ننشست و همانطور که قدم می‌زد شروع به صحبت کرد و قدمزنان به داخل باغ برگشت. مادرم هم ناچار به دنبال او روان شد.

او در باغ روی کُنده درختی نشست. در آنجا بود که منظور اصلی خود را از آمدن به دیدن مادرم بیان کرد و گفت: «فخرالدوله شنیده‌ام که شاهزاده‌های قاجار هنوز در گوشه و کنار بر ضد من تحریک می‌کنند آن‌ها خیال می‌کنند من تاج را از سر احمدشاه برداشته‌ام.

آمده‌ام به شما بگویم که این شاهزاده‌ها را جمع کنید و به آن‌ها بگویید دست از این کار‌ها بردارند وگرنه آن‌ها را معدوم خواهم کرد.» رضاشاه پس از گفتن این حرف از جای خود بلند شد و ضمن خداحافظی به مادرم گفت: «چون برای شما احترام قائلم خواستم این مطالب را قبلا به شما گفته باشم وگرنه از میان بردن این تحریکات برای من کار آسانی است.»

وقتی رضاشاه رفت، مادرم شاهزاده‌های قاجار را خبر کرد که فردای آن روز همه در خانه ما جمع بشوند. فردای آن روز در جمع آنان گفت: «کاری است گذشته و رضاشاه بر تخت نشسته و مقاومت در مقابل او بی فایده است به علاوه این شخصی که من می‌شناسم، ملایمت و گذشت سرش نمی‌شود و اگر تمکین نکنیم، دودمان ما را به باد خواهد داد پس بهتر است دست از پا خطا نکنیم و کنار بنشینیم.»

مشی خانوادگی و اجتماعی

اشرف‌الملوک فخرالدوله، بانویی پر جذبه، دیندار و دوستدار اهل بیت بود و پیشرفت‌های زندگیش را ناشی از توجهات حضرت باریتعالی و اهل بیت عصمت و طهارت می‌دانست. او برای گرفتن حاجتهایش به اماکن متبرکه و زیارتی اهل بیت در عتبات عالیات، مشهد و قم به کرات سفر کرد.

فخرالدوله در حمایت از خانواده‌های بی بضاعت و ایتام، تامین جهیزیه دختران و در اختیار گذاشتن سرمایه اولیه راه اندازی کسب و کار پسران جوان پیش قدم بود. او حتی شرایط درس خواندن و طی کردن مدارج علمی برای جوانان مستعد را مهیا می‌کرد.

شب‌های جمعه در محل پارک فخرالدوله در مجاورت منزل ایشان – واقع در خیابان شهید مشکی فعلی - و مسجدی که به اسم پدرشوهرش ساخته و امین‌الدوله نام گذاشته بود، برای اطعام فقرا و ایتام دیگ‌های پلو و خورشت بار می‌گذاشت.

این شاهدخت قجری بسیار حسابگر بود. کلیه مخارج منزل، هزینه درس خواندن و خرید کت و شوار و لباس ۹ فرزندش را طبق ضابطه خاصی انجام می‌داد. او هر سه ماه یک بار به فرزندانش مقرری پرداخت می‌کرد مشروط به اینکه صورتحساب مقرری خود را امضا می‌کردند و تحویل مادر می‌دادند. پرداخت مقرری به فرزندان تا آخر عمر فخرالدوله ادامه داشت.

در خاطرات علی امینی، وزیر دارایی در دولت کودتای تیمسار فضل‌اللّٰه زاهدی آماده است: «برای اخذ مقرری ماهانه خود نزد مادر رفتم. با کمال تعجب دیدم بابت حقوق سه ماهه فقط ۲۰۰۰ تومان واریز شده، چون علت تقلیل آن را پرسیدم، مادرم گفت: «یکی از مأمورین مالیه، ۶۰۰۰ تومان از مستأجرین من رشوه گرفت، من آن پول را به مستأجر پس دادم و گفتم از حقوق تو که وزیر مالیه هستی کسر کنند تا بهتر بفهمی مردم از دست مأموران جناب آقای وزیر چه می‌کشند.»

تاسیسات فخرالدوله

فخرالدوله علاوه بر مسجد، چندین مدرسه و بیمارستان را در اراضی خود ساخت و وقف کرد. او برای اسکان مریضان دارای ناتوانی جسمی و حرکتی آسایشگاه معلولان کهریزک را در املاک خود ساخت و وقف عام کرد. این شاهدخت قجری با وساطتهایش، از اعدام افراد سرشناس دودمان قاجار جلوگیری کرد.

او همچنین اولین مؤسسه تاکسیرانی خصوصی ایران را در تهران پایه‌گذاری کرد و تاکسی‌های این موسسه را به راننده‌های تاکسی بخشید. فخرالدوله قصد تأسیس یک موسسه بورس ملی در محدوده بانک ملی شعبه فردوسی را هم داشت که به دلیل برخی موانع، موفق به تاسیس آن نشد.

ساخت کارخانه قند کهریزک، تاسیس مدرسه رشدیه و تاسیس اداره پست به شیوه مدرن و امروزی نیز با تلاش و برنامه ریزی‌های او انجام شد.

مرگ پسر و فخرالدوله

فخرالدوله در اواخر عمر دچار ضایعه بزرگی شد. او پسر بزرگش حسین را بر اثر یک حادثه از دست داد و پس از آن از دل و دماغ افتاد. او بیشتر وقتش را در باغ الهیه سپری کرد و از مراوده با مردم خودداری کرد. او در آخرین سفر خود به نجف اشرف، آرامگاهی را در این شهر خریداری کرد، اما وصیت کرد تا بعد از مرگ او را در قبرستان ابن‌بابویه در شهر ری در مجاورت قبر پسرش حسین به خاک بسپارند.

او ۲۹ ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه دولت دکتر محمد مصدق، در تاریخ ۲۵ دی ۱۳۳۴ در سن ۷۲ سالگی بر اثر سکته قلبی دار دنیا را ترک کرد.

وصیت وی این بود که هیچ مجلس ختمی برایش برگزار نشود و در عوض مخارج آن صرف امور خیریه شود، اما پسرانش به این وصیت مادر عمل نکردند و در مسجد فخرآباد که در پارک امین‌الدوله ساخته بود، مراسم ختم باشکوهی برگزار کردند و عده زیادی از رجال، شاهزادگان و بزرگان کشور و مردم عادی با حضور در این مراسم یاد او را گرامی داشتند.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:18 ] [ گنگِ خواب دیده ]

تراژدی، نتیجه سرپیچی از تقدیر

هر گونه تخطی و سرپیچی از تقدیر نتیجه‌ای جز تراژدی ندارد. از ادیپوس و آنتیگونه تا هملت و شاه‌لیر درس‌های عبرتی هستند برای آنان که از زمان درس می‌گیرند. روایت پیشامدرن رابطه‌ای برقرار می‌کند میان گذشته اسطوره‌ای و حال واقعی.

بازگشت به آینده، طرحی برای یک مانیفست در فلسفه تاریخ

ماتریالسم تاریخی امروز به یک ادعای نظری، دانشگاهی و غیرعلمی عقب‌نشینی کرده است. این جایگاه پس از انواع گرایش‌های علم‌گریز و علم‌ستیز جناح انتقادی به اوج خود رسیده است.

گرایش‌هایی که به بهانه نقد پوزیتیویسم هر شکلی از علمیت و علم را انکار کرده اند. انگلس به دشمن شماره یک هر خوانشی از جنبش‌های انتقادی مبدل شده است که باید همچون جزامی‌های رومی از او دوری گزید و نوشته‌هایش را قرنطینه کرد.

خط علمی با خط شوروی یکی در نظر گرفته می‌شود. انتقاد از «تکنیک» جانشین انتقاد از نظام‌ها و الگو‌هایی شده است که از ابزار در جهت منافع خود سود می‌برند. این انحراف منجر شده که لیبرالیسم خود را نماینده تام‌الاختیار ترویج علم و تکنولوژی جا بزند که منافع آن برای همگان خواهد بود. به نظر می‌رسد وقت آن رسیده که ماتریالیسم در نسبت خود با علوم تجدیدنظر کند.

به نظر نگارنده بهترین نقطه آغاز در این زمینه علوم انسان‌شناسی، باستان‌شناسی و زیست‌شناسی هستند تا جایی که به انسان پیش از تمدن (کمون اولیه) می‌پردازند. زمان آن رسیده که حقانیت نظرگاه مادی به تاریخ در مستندات گذشته بی‌طبقه آینده خود را شناسایی کند. زمان «بازگشت» به «آینده» فرا رسیده است.

اکنونیت مبنای گذشته و حال
ادعای «حقیقت» مبتنی بر سوژه یا انسان در مدرنیسم تنها یک ادعای معرفت‌شناختی نیست، بلکه نتایجی در نوع نگاه ما به جهان طبیعی و جهان انسانی دارد. در تفکر مدرنیسم «تاریخ» دیگر تنها حکایت‌هایی از گذشته و برای گذشته نیست که اکنون تنها برای یادآوری و تداوم گذشته بازگفته می‌شود؛ تاریخ یک «داستان» اساطیری نیست که در آن گذشته اسطوره‌ای در اکنون به حیات خود ادامه دهد؛ بلکه تاریخ بخشی از یک پروژه اکنونیت یا فعلیت است که اکنون را بر ضد خود تاریخ به حرکت در می‌آورد. چنانکه جویس می‌گفت: اینک تاریخ «کابوسی است» که تلاش می‌کنیم از آن رها شویم.

اکنونیت این نظرگاه دست کم این مزیت را داشت که برخلاف روایت‌های اسطوره‌ای و باستانی «حال» را فدای یک گذشته طلایی نمی‌کند؛ گذشته‌ای که به واسطه یک انحراف تاریخی یا یک بی‌مبالاتی حاکمان تن‌پرور از دست رفته است و اکنون باید به هر طریق احیا شود. عصر زرین سلسله‌های جهانگیر پاسخگوی تمام آرمان‌های امروز است و همه نواقص اکنون نیز با تصادفات تروماتیک تاریخی برخی بیگانگان (از حمله اعراب تا حملات مغول) مواجه می‌شود.

این دیدگاه که «اکنون» و «آینده» را از نظرگاه «گذشته» و بازگشت به آن تحلیل می‌کند پیشاپیش متناقض است. هر کسی به سادگی می‌داند تاریخ به عقب بازنمی‌گردد ولی این نظرگاه ارتجاعی با ادعای یک گذشته قابل دسترس حال و آینده هر دو را سلاخی می‌کند.

مدرنیسم در مقابل «اکنونیت» (actualité) روشنگری را مبنای گذشته و آینده می‌داند. روایت غالب در مدرنیسم یک ماموریت برای بسط و گسترش اکنون در آینده نیز در نظر می‌گیرد. روایت‌شناسی لیوتار به ما آموخت که این روایت آینده‌نگرانه البته مشروط و محدود است.

باور به زمان خطی
لیوتار در کتاب «وضعیت پسامدرن» نشان داد که در روایت پیشامدرن «آینده» وجود ندارد. الگو‌های اسطوره‌ای که به تاریخ دوری تکیه دارند نقطه برای خروج از دایره زمان نمی‌شناسند. راه خروجی از بازی تقدیر و سرنوشت نیست، بلکه تنها می‌توان با آگاهی از تقدیر و فرود آوردن سر تسلیم بدان سرنوشت را تحمل‌پذیر کرد.

هر گونه تخطی و سرپیچی از تقدیر نتیجه‌ای جز تراژدی ندارد. از ادیپوس و آنتیگونه تا هملت و شاه‌لیر درس‌های عبرتی هستند برای آنان که از زمان درس می‌گیرند. روایت پیشامدرن رابطه‌ای برقرار می‌کند میان گذشته اسطوره‌ای و حال واقعی. به عنوان نمونه در قبیله «کاشیناهوا» چنین است «این داستان ... است، همان‌طور که همیشه برایم تعریف کرده‌اند. من نیز برای شما خواهم گفت. گوش‌کنید»

و در پایان: «اینجا داستان ... تمام می‌شود. کسی که آن را برای سفید‌پوست ... (نام اسپانیایی یا پرتغالی) واگفت ... (نام کاشیناهوایی) بود». در مقابل روایت‌های مدرن میان گذشته و حال (اصل داستان تاریخی از آغاز تا اکنون) و آینده (روایت‌ها) چنین رابطه‌ای برقرار می‌کند.

در روایت‌های مدرن یوتوپیا معنایی ملموس و تاریخی دارد. یعنی معتقدان به زمان خطی می‌توانند قائل به تغییر مسیر تاریخ باشند. ادیان برخلاف اسطوره‌ها یا پاگانیسم اولین نمونه‌های باور به زمان خطی هستند. بی‌دلیل نیست که اولین یوتوپیا‌ها توسط الگو‌های دینی و در قالب باور به مسیحاباوری رشد و نمو یافتند. الگوی روشنگری نیز تصور خطی از زمان ایمان دارد، اگرچه موتور این تاریخ را نه امری تئولوژیک بلکه «سوژه»‌ی انسانی می‌داند.

مدرنیسم و پس از آن
به گزارش لیوتار می‌توان روایت «رهایی» سیاسی فرانسوی و روایت «دانش» ایده‌آلیسم آلمانی را به عنوان دو نمونه غالب از روایت مدرنیستی در نظر گرفت. اولی سوژه خود را در «مردمی» پیدا می‌کند که با اعطای مشروعیت به دولت به عنوان نهاد اجرای این آرمان تحقق آن را تضمین می‌کند.

دومی سوژه خود را روح خودآیین ملت آلمانی قرار می‌دهد که در نهاد دانشگاه متجسد می‌شود. در پروژه آلمانی دانشگاه وظیفه تحقق آرمان وحدت علوم را به عهده می‌گیرد. در هر دو روایت مدرنیست «آینده» از نظر اکنون صورت‌بندی می‌شود.

اما پس از عصر روشنگری و عصر رمانتیک (که واکنشی گذشته‌نگر به روشنگری قلمداد می‌شود) شاهد ظهور جنبشی هستیم که از نظر نگاه به آینده به جریان‌های دینی شباهت بیشتری دارد: جنبش‌های کارگری و دهقانی. این جنبش‌ها به جای اکنون (مدرنیست) و گذشته (ارتجاعی‌- رمانتیک) در تحلیل خود از شرایط از «آینده» الهام می‌گیرند.

اگر جنبش روشنگری خودآگاهی طبقه بورژوای فاتح از «اکنونش» و جنبش رمانتیک واکنش اشرافی به جنگی مغلوبه در «گذشته» بوده باشند، جنبش‌های کارگری و دهقانی بیش از هر چیز تنها به واسطه نوعی آگاهی از این امر در حرکت بودند که نه گذشته و نه اکنون هیچ یک جایی برای این نیرو‌های طبقاتی به رسمیت نمی‌شناسند.

تفاوت تنها در این است که در عصر جدید برای اولین بار آن‌ها نیز مانند دیگر نیرو‌های تاریخ صدایی برای خود دارند؛ این صدا البته همواره با نام‌های دیگر در جنبش‌های دهقانی، مسیحی و البته شورش‌های بردگان و زارعین به شکلی مبهم به گوش می‌رسید، ولی این‌بار این صدا با نام خودش خوانده می‌شود: طبقه‌ای که سهمی از «کارش» نمی‌برد.

در قرن نوزدهم و بیستم این صدا در مقاطعی توانست به عنوان جدی‌ترین صدای متمایز از صدای دولت‌های حاکم خود را ابراز کند ولی امروز تا حدود زیادی در همهمه کرکننده دیگر ایدئولوژی‌ها به محاق رفته است. در قرن بیستم دو جریان غالب همنوا صدای این «آینده» را به حاشیه بردند؛ یکی جریان طبقه حاکم که پس از فتوحات روشنگری شکلی اسطوره‌ای به خود گرفته و با اعلام «پایان تاریخ» درصدد است اکنون را «ابدی» کند.

دیگری جریانی حاشیه از پسمانده ساز‌های ناکوک قرن نوزدهمی که به شکل بدیلی پسامدرن خود را نشان می‌دهد و به نوعی «آینده ناقص» که «می‌آید» در شکل یک خرده‌روایت ظاهر می‌شود.

ناآگاهی تاریخی
اگر این عقب‌نشینی جریان‌های مترقی قرن نوزدهم دلایل بی‌شماری داشته باشد، بی‌شک یکی از موارد انصراف مارکسیسم و پسامدرنیسم از «علم» به عنوان تنها عنصر رادیکال و ماتریالیستی در میان پدیده‌هایی بود که با ظهور بورژوازی قد علم کردند.

علت این انصراف البته ناگفته روشن است؛ اگر حوادث متنوع جنگ جهانی دوم و قتل‌عام‌های عظیمی که تصورشان وحشت می‌آفریند و نسبت این حوادث با آخرین دستاورد‌های علمی و تکنولوژیک را در نظر بگیریم تا حدودی می‌توان مواضع نیرو‌های پاکدست را درک کرد.

کشتار‌هایی که همگی با آخرین تکنولوژی علمی و با آخرین مهارت‌های بشر در زمینه مدیریت اجساد بی‌شمار انسانی که همچون مرغ مرغداری سلاخی می‌شدند (هگل در «پدیدار‌شناسی روح» مرگ بی‌محتوای دوره ترور و فضیلت در انقلاب فرانسه را به مرگی همچون خرد کردن کلم زیر گیوتین که سمبل تکنولوژی روز بود، تشبیه کرده بود).

بدیهی است که چنین تجربه‌هایی نه تنها ایمان به علم را ناموجه می‌کند که باور به هر شکلی از اومانیسم یا تقدس انسان را نیز عقیده‌ای خنده‌دار خواهد شمرد.

اولین مشکل اندیشمندان دل‌نازک قرن بیستمی نه رقت قلب‌شان که ناآگاهی تاریخی است. سرمایه‌داری در تاریخ خود سلاخی ده‌ها میلیون بومی قاره امریکا و استرالیا (چه به‌طور مستقیم و چه غیرمستقیم و به واسطه انتقال انواع بیماری‌های کشنده‌ای که بومی‌ها آمادگی تحمل آن را نداشتند) در مدت زمانی کوتاه دارد. این نظام توانست برده‌داری را که قرن‌ها پس از سقوط امپراتوری روم ملغی شده بود به شکلی که هیچ قیصری در خواب هم نمی‌دید، احیا کند و کرور کرور برده را از قاره سیاه به مزارع پنبه بفرستد که همچون احشام کار کنند.

در این تاریخ طولانی حوادث جنگ دوم و کشتار یهودیان امری پیش‌پا افتاده است. تنها زمانی می‌توان از موضع مدرنیسم دفاع کرد که با وقوف به این خشونت‌ها که همگی با همدستی علوم صورت گرفته‌اند، شجاعانه از حقانیت «علم» دفاع کرد. چنین دفاعی اگر بر پایه‌ای مستحکم بنا شده باشد با حوادثی مثل هیروشیما یا چرنوبیل قالب تهی نخواهد کرد.

علم تاریخ
ماتریالیسم تاریخی دعوی یک علم را دارد: علم تاریخ. علمی که همه علوم را در خود دارد: علم‌العلوم. سوژه این علم نه تنها دانشمندان بلکه تمام نیرو‌هایی هستند که در تولید شرایط تولید هر علمی در تاریخ نقش بازی کرده است. موضوع این علم تاریخ تمام تاریخ‌ها‌ست.

از تاریخ شرایط زندگی واقعی و تکنولوژی‌های اقتصادی گرفته تا تاریخ سیاست و حقوق، تاریخ هنر، تاریخ دین، تاریخ اخلاق، تاریخ نجوم و فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی الی خود تاریخ تاریخ‌نگاری و نظریه‌های تاریخ: تاریخ فلسفه. اما ماتریالیسم از طرف دیگر خود یک موضع فلسفی است که نمی‌تواند بدون توجیه درون ماندگار خودش اتخاذ شود.

این موضع در مقابل ایده‌آلیسم و هر شکلی از دوئالیسم ابتدا باید شرایط موضع فلسفی خود را توجیه کند. این شرایط تنها می‌تواند در تاریخ جهانی از پیشاتاریخ انسان تا پساتاریخ آینده معنادار باشد.

هر چند این موضع در برابر تصور دایره‌ای از زمان می‌ایستد ولی با نگاه غایت‌گرا در تاریخ خطی (که در انواع فلسفه‌های تاریخ، مسیحیت و دیگر اشکال یوتوپیای تاریخ‌گرا مرسوم است) نیز سر ستیز دارد؛ در مقابل به لحظه انقلابی در آینده به عنوان شرط وجود تاریخ باور دارد که لزوما به شکلی سرراست و مسطح فرا نمی‌رسد.

این نظرگاه مشروعیت خود را همزمان از این آینده سیاسی و یک گذشته علمی/تاریخی می‌گیرد. آینده بدون سلطه و گذشته بدون سلطه طبقاتی به اکنون جهت می‌دهند.

اهمیت گذشته پیشاتاریخی انسان
اهمیت گذشته پیشاتاریخی انسان (یا به تعبیر نادقیق مرسوم «عصر حجر») در این نظرگاه تنها از آنجایی نیست که دانش ما از این دوره متکی بر داده‌های مادی مشخصی از برخی ابزار‌های انسان اولیه و فسیل‌هایی بجا مانده از آن است و در نتیجه نتایج به دست آمده دست‌کم به کمترین میزان امکان آلودگی پیش‌انگاشت‌های ایدئولوژیک را دارند؛ اتفاقا در مواردی برعکس از آنجایی که داده‌های باستان‌شناختی و دیرینه‌شناختی از این دوره بسیار قدیمی هستند همواره امکان آلودگی این نتایج به ایدئولوژی‌های امروزی فراهم است.

در حقیقت برخلاف نظرگاه ایده‌آلیسم تاریخی که همواره به یک منشا یا نقطه آغاز پاکیزه در تاریخ باور دارد، ماتریالیسم تاریخی تاکید می‌کند که منشا هر دانشی همواره مملو است از ناشناخته‌ها و البته اموری از حوزه‌های دیگر که آن را آلوده می‌کنند.

نکته‌ای که مطالعه دوره پیشاتاریخ انسان را در دستور کار ماتریالیسم تاریخی قرار می‌دهد؛ بیش از هر چیز جست‌وجوی نقاطی است که ثابت می‌کند که همه امور جوامع امروزی از اخلاق و سیاست و هنر و علوم و فلسفه تا طبقات اجتماعی خصلتی تاریخی دارند.

مشاهداتی که به ما نشان می‌دهند که در دوره‌ای از زندگی نوع انسان خبری از سلطه طبقاتی، نژادی و جنسیتی نبوده است، توان مبارزه نیرو‌هایی که برای خروج از یوغ این سلطه‌ها تلاش می‌کنند را بیشتر می‌کند. به علاوه ماتریالیسم تاریخی نشان می‌دهد که در طول تاریخ دوام و بقای عناصر فرهنگی و روبنایی بیشتر از شرایط تولید این عناصر است.

در نتیجه شناخت این دوره طولانی از تاریخ بشر (یعنی از حدود ۷۰ هزار سال پیش که انسان خردمند کنونی از آفریقا خارج شد) برای فهم بسیاری از عناصر اخلاقی و فرهنگی در طول تاریخ و جوامع کنونی ضروری به نظر می‌رسد. به طور مثال در دوره‌ای طولانی که انسان به شکار، جمع‌آوری و ماهیگیری مشغول بود، بسیاری از منش‌های متناظر با این صورت از فعالیت تولیدی شکل گرفت که امروز در قالب شجاعت، ایثار، تساهل، کمک به همنوع و البته اشکالی از خشونت شکل گرفتند که در آن زمان و به شکلی تکاملی ضامن بقای یک گروه یا قبیله شکارچی بود (و قبایلی که فاقد این صفات بودند از بین می‌رفتند و شانس حفظ ژنوم خود را از دست می‌دادند)، ولی مهم‌ترین نکته که می‌تواند انسجام موضع نظری ماتریالیسم تاریخی را حفظ کند، ضرورت وجود برخی از این خصایل نه برای دوران شصت هزار ساله شکارچی‌- خوراک‌جو بلکه برای فعالیت انقلابی نیرو‌های تولیدی طی مبارزات تاریخی برای حصول «آینده» است.

تمام تاریخ پیکار‌های طبقاتی مملو است از هزاران مورد «ازخودگذشتگی»، «شجاعت»، «ایثار» و ... که به هیچ‌وجه نمی‌توان توجیهی برای آن یافت مگر آنکه در یک نمای بسیار کلی‌تر بتوان تمام تاریخ نوع بشر را یکجا در نظر گرفت (کاری که تنها از دست ماتریالیسم تاریخی ساخته است).

گذشته و اکنون در پرتو آینده
بهترین توصیف از این جنبه تعیین‌کننده پیشاتاریخ برای ماتریالیسم تاریخی را می‌توان از زبان والتر بنیامین شنید که در تز چهارم از «تز‌های تاریخ» می‌نویسد (از روی ترجمه مراد فرهادپور با تغییراتی با توجه به متن «اشراقیات»؛ کروشه‌ها از من است): «نخست خوراک و پوشاک را بجویید آنگاه، ملکوت خداوند بر شما مزید خواهد شد (هگل، ۱۸۰۷) پیکار طبقاتی که مورخان متاثر از مارکس آن را مدنظر دارند، جنگی است بر سر چیز‌های پست و مادی که بدون آن‌ها وجود هیچ چیز والا و معنوی ممکن نیست.

با این حال، این امور والا حضور خود در پیکار طبقاتی را در هیاتی سوای غنایم فاتحان به نمایش می‌گذارند. آن [مبارزه طبقاتی]اکنون به مثابه اعتماد، به مثابه شجاعت، به مثابه خوش‌خلقی، به مثابه زیرکی و پایداری در این مبارزه بازگشت به زمانی [در پیشاتاریخ]است که اکنون مبهم شده است.

این امور همواره در هر پیروزی نوینی که زمانی حاکمان را ساقط خواهد کرد به پرسش کشیده می‌شود. همچنان‌که گل‌ها به سوی خورشید می‌چرخند، آن گذشته نیز به لطف نوعی آفتاب‌گری می‌کوشد تا به سوی آن خورشیدی بچرخد که در آسمان تاریخ طلوع می‌کند. هر ماتریالیست تاریخی باید به این ناپیداترین دگرگونی‌ها آگاه باشد.»

در این قطعه می‌بینیم که ماتریالیسم تاریخی تنها می‌تواند زمانی موجه باشد که همزمان از آینده و گذشته رها شده ارتزاق کند. یک‌بار گذشته و اکنون در آینده خوانده و یک‌بار اکنون و آینده از مجرای نوری در گذشته قرائت و در نهایت «اکنون» به خطی بدل می‌شود که گذشته و آینده را قطع می‌کند.

در حقیقت ماتریالیسم تاریخی بر تاریخ واقعی متکی است ولی همین تاریخ و پیشاتاریخ لازم می‌آورد که آینده‌ای وجود داشته باشد که تمام تاریخ در آن منحل می‌شود. ماتریالیسم تاریخی باید همواره تاریخ اکنون را در آمد و شد میان این گذشته و آینده مبهم روایت کند.

شاید بهترین تصویر کمکی (البته با محدودیت‌های ویژه خودش) برای یک مورخ ماتریالیسم صحنه ابتدایی فیلم ۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی کوبریک باشد که قاب تصویر مستقیما از شبه‌انسانی که با نخستین استخوان به عنوان ابزار روی زمین می‌کوبد و زوزه می‌کشد، قطع می‌شود به آخرین شاتل‌های فضایی کیهان‌پیما (که در زمان کوبریک هنوز به آینده تعلق داشتند) به شکلی که ظاهر هندسی تکه استخوان دقیقا بر شاتل منطبق باشد.

تاریخ نمی‌تواند ناعادلانه به «پایان» برسد
موضع فلسفی جدید ماتریالیسم دیالکتیک نیز که برآمده از همین نظرگاه تاریخی است تنها زمانی می‌تواند انسجام نظری خود را حفظ کند که دلایلی بر اثبات تئودیسه تاریخی اقامه کرده باشد. تاریخ نمی‌تواند ناعادلانه به «پایان» برسد مگر زمانی که آه و خون تمامی «رنج» گذشتگان بدون اینکه پایمال شود در کلان‌ترین سطح تاریخ به ثمر بنشیند.

شباهت‌های این الگو با مسیانیسم را نباید به هم موضعی یا محتوای مشترک آن‌ها نسبت داد، بلکه این فرم رادیکال تئولوژیک ستمدیدگان تاریخ است که در شکل اولیه‌اش در قالبی مسیانتیک متجلی شده است. اما با ظهور علم تاریخ این فرم مسیحاباورانه نیز به لطف مستندات علمی رستگار خواهد شد.

بقای انسان خردمند
اشاره بنیامین به بازگشت امور «والا» از پیشاتاریخ بی‌طبقه همان الگویی است که می‌تواند وعده رستگاری را نه صرفا امری تئولوژیک یا نظری بلکه به موضوعی درون تاریخ تبدیل کند. انگلس در کتاب «منشأ خانواده، دولت و مالکیت خصوصی» با توجه به پژوهش‌های انسان‌شناختی لویس مورگان و تایلور نشان می‌دهد که الگو‌های رفتاری در خانواده مادرسالار بیش از آنکه بر اخلاق تعصب و حسادت مبتنی باشد، نشان از اخلاق سخاوت خوش‌خلقی و تساهل دارد.

این رفتار نیز برای خانواده شکارگر‌ـ‌خوراک‌جو نوعی ضرورت زیستی به حساب می‌آمده است؛ به ویژه زمانی که می‌دانیم یکی از دلایل بقای ویژه انسان خردمند (هومو ساپینس) توانایی شکل‌دهی خاندان‌ها یا طایفه‌هایی (clan) بوده است که چندین موجود بارور‌کننده بتوانند در کنار یکدیگر به زندگی، شکار و تولید‌مثل ادامه دهند.

این موضوع در دیگر انواع حیوانی امری نادر تلقی می‌شود. گرگ‌ها نیز به شکل گروه‌های همخونی زندگی می‌کنند ولی همواره یکی از گرگ‌ها نقش «آلفا» را به عهده دارد که در فرآیند تولیدمثل نقش فعالی ایفا می‌کند و دیگر حیوانات نابالغ باید یا به فکر تشکیل دسته خود باشند یا بهای این جایگاه را با جنگ بپردازند.

این الگوی برتر خانواده نقش تعیین‌کننده‌ای در تشکیل گروه‌های همخون با چند حیوان داشت که یکی از عوامل برتری انسان خردمند بر نئاندرتال‌ها به حساب می‌آید.

یکی دیگر از پیامد‌های این شکل از خانواده اولیه کنار رفتن معضلی بود که دیگر گروه‌های حیوانی با شیوه شکار جمعی با آن مواجه بودند. اگر دسته‌ای از نئاندرتال‌های متشکل از چند خانواده با یکدیگر شکار می‌کردند به دلیل شکل اشتراکی استفاده از شکار، نر‌ها از اینکه سهم خوراک زن و فرزندان آن‌ها به دلیل فرزندان دیگران محدود شوند، ناراضی بودند.

بنابراین کاملا مرسوم بود در مواقعی که فرزندان دیگر اعضای گروه از حمایت کافی برخوردار نیستند به طریقی از شر آن‌ها خلاص شوند و سهمیه فرزندان خود را از شکار بیشتر کنند. این پدیده در گروه‌های انسان خردمند با شکل ویژه طایفه‌های آن مشاهده نمی‌شده است. این عامل زیستی به بقای آن اخلاقیات ویژه تا امروز نیز کمک کرده است. احتمالا اگر ما از نسل نئاندرتال‌ها بودیم، نمی‌توانستیم کمک به همنوع را به عنوان یک اخلاق نیکو انتظار داشته باشیم.

ولی از طرف دیگر در روابط خانوادگی حس حسادت و غیرت در برابر روابط نیز امروز یک ارزش اخلاقی به حساب می‌آید. اما ریشه این اخلاق بیش از آنکه مربوط به دوره برابری کمون شکارگری باشد به جوامع طبقاتی و برده‌دار اولیه بازمی‌گردد. به عنوان مثال در آتن ازدواج یکی از وظایف شهروندی بود که کسی نمی‌توانست از آن شانه خالی کند و هنوز شهروند باقی بماند.

قواعد مدنی حساسیت نسبت به اموال خصوصی نیز در سطح خانواده به مقولات اخلاقی دامن می‌زده است. بقای برده‌داری برای چند هزارسال این اخلاق را نیز به بخشی جدایی‌ناپذیر از ارزش‌های اخلاقی امروز مبدل کرده است. اما بر نمط بنیامین می‌دانیم که نیرو‌های مترقی تاریخ در پی رسیدن به آرمان جهان بی‌طبقه راهی جز این ندارند که به اخلاقیات جهان بی‌طبقه اولیه اعتماد بیشتری داشته باشند تا به اخلاق طبقاتی ده، دوازده هزار سال اخیر! و البته بر اساس منظر ابدیت رستگاری می‌توان بازتولید و تکامل این اخلاق را به اشکال مختلف در تمام این دوازده هزارسال تاریخ نبرد طبقاتی مشاهده کرد.

همه چیز سیاسی است
بر این اساس ماتریالیسم تاریخی تصویر «علم» بی‌طرف و خنثی را مخدوش می‌کند. ماتریالیسم تاریخی که شامل اقتصاد و سیاست می‌شود همزمان یک فلسفه است که تمامیت مادی تاریخ را تضمین می‌کند. شرط موضع فلسفی این علم ایجاب می‌کند که تاریخ را نه به عنوان سیر خنثی حوادث بلکه به عنوان فرآیند درونماندگار حرکت ماده در نظر بگیرد.

این حرکت شامل شرایط خود این علم نیز می‌شود. در نتیجه این نظرگاه نه فقط علم تاریخ بلکه همه علوم پیش از آن از فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی و علوم اجتماعی نیز به معرکه نبردی بین جناح‌های اساسی تاریخ مبدل می‌شود. هیچ حوزه‌ای در این نبرد بی‌طرف نیست. همه چیز سیاسی است. اما این نبرد در علوم خود را نه به شکل علم طبقاتی بلکه به صورت نبرد هر علم با پیشاعلم ایده‌آلیستی‌اش مبدل می‌شود.

تاریخ‌نگاری ماتریالیستی نمی‌تواند یک‌بار برای همیشه داستان جهان را «روایت» کند؛ نه تنها به این دلیل ساده که هر بار دانش باستان‌شناسی، زیست‌شناسی و انسان‌شناسی مستندات تازه‌ای به دست می‌دهد، بلکه بیشتر به این جهت که موقعیت مناسبات سیاسی و اجتماعی «اکنون» و تصوری که از «آینده» وجود دارد، تغییر می‌کند و بنابراین بازخوانی گذشته و آینده ضروری خواهد بود.

بهترین توصیف از این جنبه تعیین‌کننده پیشاتاریخ برای ماتریالیسم تاریخی را می‌توان از زبان والتر بنیامین شنید که در تز چهارم از «تز‌های تاریخ» می‌نویسد. اشاره بنیامین به بازگشت امور «والا» از پیشاتاریخ بی‌طبقه همان الگویی است که می‌تواند وعده رستگاری را نه صرفا امری تئولوژیک یا نظری بلکه به موضوعی درون تاریخ تبدیل کند.

به گزارش لیوتار می‌توان روایت «رهایی» سیاسی فرانسوی و روایت «دانش» ایده‌آلیسم آلمانی را به عنوان دو نمونه غالب از روایت مدرنیستی در نظر گرفت. اولی سوژه خود را در «مردمی» پیدا می‌کند که با اعطای مشروعیت به دولت به عنوان نهاد اجرای این آرمان تحقق آن را تضمین می‌کند. دومی سوژه خود را روح خودآیین ملت آلمانی قرار می‌دهد که در نهاد دانشگاه متجسد می‌شود.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:11 ] [ گنگِ خواب دیده ]

زنانی که پیشمرگان هیتلر بودند

نیرو‌های اس‌اس غذا را سرو می‌کردند، یک ساعت صبر می‌کردند ببینند دختر‌ها می‌میرند یا نه، اگر نمی‌مردند، غذا را برای هیتلر می‌بردند، اما در میان وعده‌های غذایی، این دختران جوان کاری نداشتند جز آنکه بنشیند و منتظر شوند که می‌میرند یا نمی‌میرند.

زنانی که پیشمرگان هیتلر بودند

تا سال ۲۰۱۳ نمی‌دانستند که حدود پانزده زن جوان کارشان این بوده است که غذای پیشوا را بچشند تا مسموم نباشد.
تصور کنید هر بشقاب غذایی که می‌خورید شاید آخرین غذای‌تان باشد. همهٔ صبحانه و ناهار و شام‌ها می‌توانند مرگ‌آفرین باشند، اما ناچارید که آن‌ها را بخورید.


برای گروهی از زنان جوان در دوران رایش سوم، این واقعیت روزمرهٔ زندگی‌شان بوده است: آن‌ها برای دو تا دو سال نیم در دوران جنگ جهانی دوم غذای هیتلر را می‌چشیدند.


پیشوا گروهی از زنان جوان "اصیل" آلمانی را وا‌می‌داشت که هر وعده غذای او را بچشند تا مبادا نیرو‌های متفقین یا حتی نیرو‌های خودی بخواهند او را مسموم کنند. این سمت و شغل باعث افتخار بود و نوعی خدمت به پیشوا تلقی می‌شد.


ماجرای شگفت‌انگیز تجربه‌های این زنان جوان در سال ۲۰۱۳ از پرده بیرون افتاد، زمانی که مارگوت وولک، ۹۵ ساله در باره شغل سابق خود با مجلهٔ اشپیگل آلمان مصاحبه کرد. نمایش "پیشمرگان هیتلر" اثر میشل کولوس بروکس، واقعیات زندگی پر‌خطر و هراس این زنان جوان را به تصویر کشیده است.


این نمایش در سراسر آمریکا به نمایش درآمده است، همه بازیگران این نمایش زن هستند. داستان روی چهار زن جوان متمرکز شده که درساختمان مدرسه‌ای در نزدیکی آشیانهٔ گرگ، مقر نظامی هیتلر درجبههٔ شرقی جنگ جهانی دوم واقع در پروس شرقی (لهستان فعلی)، زندگی می‌کردند.


بروکس کاملاً اتفاقی از ماجرای پیشمرگان هیتلر خبردار شد، یکی از دوستان نویسنده‌اش در زمانی که منتظر پرواز هواپیما بودند، از فرصت استفاده کرد و این داستان را نقل کرد.


او به‌خاطر می‌آورد: "پرسیدم آیا تو می‌خواهی آن را بنویسی؟ چون اگر تو ننویسی من آن را خواهم نوشت". بروکس فوراً و به روشنی دریافت که این ماجرا محتوای کافی برای پرداختن را دارد. "این ماجرا ناگهان همهٔ موضوعاتی که به آن فکر می‌کردم و برایم مهم بود را در بر می‌گرفت: چگونگی رفتار با زنان جوان، استفاده از کودکان در عرصه‌های جنگ، دشواری‌های دختری نوجوان بودن و دغل‌کاری‌های سیاسی... ".


با این که این ماجرا به نظر سنگین می‌رسد، اما نمایش کمدی است البته کمدی سیاه. بروکس ماجرا را در همان برههٔ تاریخی نقل می‌کند، اما زنان جوانی را که در این دام افتاده‌اند، مانند نوجوانان امروزی نمایش داده است. دختران با موسیقی پاپ می‌رقصند، سلفی می‌گیرند، اما در مورد فرانک سیناترا و کلارک گیبل و یواشکی از خود هیتلر حرف می‌زنند. آن‌ها از یهودی‌ها هم خوششان نمی‌آید.


بروکس در مورد دلیل چنین روایتی می‌گوید:"من می‌دیدم که زنان جوان امروزی سلفی می‌گیرند و می‌دیدم که چه تلاشی می‌کنند تا بهترین سلفی را از خودشان بگیرند، به نظرم رسید که این‌ها می‌توانند همان دختران باشند. هیچ تفاوتی جز زمان وجود ندارد. من نمی‌خواستم تصویری قدیمی و خاک‌گرفته از آن‌ها در تاریخ بماند، می‌خواستم آن‌ها را خیلی زنده و حاضر حس کنید".


در نمایش، این فصل عجیب از تاریخ جنگ جهانی دوم به عنوان راهی برای بیان تجربهٔ جهانی نوجوانی زنان به کار گرفته شده است، البته در فضایی فوق‌العاده پر‌مخاطره. نکتهٔ جالب در مورد این گروه پیشمرگان این بود که با وجود آنکه هر لقمه با هراس مرگ توأم بود، اما زندگی آن‌ها به طرزی باور‌نکردنی ملال‌آور و یکنواخت بود.


در مقایسه با تجربهٔ بسیاری از افراد در جنگ، آن‌ها زندگی آسانی داشتند، در سال ۱۹۴۴ افرادی بسیاری در آلمان گرسنه بودند، در حالی که این دختران هر روز سه وعده غذا می‌خوردند. البته غذای گیاه‌خواران را، چون هیتلر چنان که معروف است، گوشت نمی‌خورد و وولک توضیح می‌دهد که رژیم غذایی گیاهی شامل سبزیجات، برنج، پاستا، غلات و میوه‌های گرمسیری بود که واقعاً رژیم غذایی نادری در آن زمان بود. هرچند غذا‌ها "خوب" بودن و شاید" خیلی خوب"، اما آن‌ها نمی‌توانستند از خوردن آن لذت ببرند.


او در مصاحبه‌اش در سال ۲۰۱۳ گفت: " بعضی دختر‌ها در آغاز کار گریه می‌کردند، چون می‌ترسیدند، ما باید تمام غذا را می‌خوردیم، بعد باید یک ساعت صبر می‌کردیم، و هر بار می‌ترسیدیم که این بار بلایی سرمان بیاید و هر بار مثل سگ از این که جان سالم به در برده بودیم و زنده مانده بودیم، گریه می‌کردیم و زوزه می‌کشیدیم".


نیرو‌های اس‌اس غذا را سرو می‌کردند، یک ساعت صبر می‌کردند ببینند دختر‌ها می‌میرند یا نه، اگر نمی‌مردند، غذا را برای هیتلر می‌بردند، اما در میان وعده‌های غذایی، این دختران جوان کاری نداشتند جز آنکه بنشیند و منتظر شوند که می‌میرند یا نمی‌میرند.


بروکس توضیح می‌دهد که در داستانی که او نوشته است کمی عمیق‌تر می‌شود و به اینکه چطور آن‌ها زمان را هدر می‌دادند و با ملال خود کنار می‌آمدند هم پرداخته است. آن‌ها دربارهٔ چه گفتگو می‌کردند؟ من تمام تلاشم را کرده‌ام که در این روایت بتوانید خودتان را جای این دختران بگذارید: "مو‌های همدیگر را ببافید و با هم بخندید، راهی پیدا کنید تا به همه دیوانگی جاری در اطراف‌تان مفهومی ببخشید".

زنانی که پیشمرگان هیتلر بودند

هیتلر گیاه‌خوار بود و افرادی که غذا‌های او را می‌چشیدند ترکیبی از سبزیجات، برنج، پاستا و میوه می‌خوردند


تا جایی که می‌دانیم، هیچ‌کدام از این دختران هرگز با غذا مسموم نشدند، اما ماجرای آن‌ها جایی ثبت نشده است و اگر به دلیل مصاحبهٔ وولک نبود، هیچ‌کس هرگز از این ماجرا خبردار نمی‌شد. به نظر می‌رسد او تنها فردی از گروه پیشمرگان بوده که هنوز زنده مانده است. با پیشروی نیرو‌های روس، او را یواشکی سوار قطار جوزف گوبلز که به سوی برلین می‌رفت، کردند. به نظر می‌رسد سربازان روس همهٔ دختران دیگری را که در آنجا مانده بودند به تیر بستند.


او قبول دارد که ساختن کمدی از چنین موقعیتی کار آسانی نیست و مخاطبانی بودند که از او می‌پرسیدند اشکالی ندارد به این نمایش بخندیم و کسانی هم بودند که اصلاً حاضر به تماشای آن نشدند.


بروکس به شوخی و با ناباوری از اینکه باید چنین چیزی را توضیح بدهد، می‌گوید:"بعضی گفتند که نمی‌خواهند به تماشای این نمایش بیایند، چون نمی‌خواهند به چنین ماجرای هولناکی بخندند، اما اگر نمایش را ببینید خواهید دید که ما به این ماجرا نمی‌خندیم، ما پشتیبان و طرفدار هیتلر نیستیم، ما واقعاً او را دوست نداریم! ".


نمایش پیشمرگان هیتلر خندیدن با این دختران جوان بی‌گناه است و باور به این که خندیدن به فاشیست‌های دیوانه یکی از راه‌های بی‌اثر کردن قدرت آنهاست.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آلبر کامو؛ برای آینده می‌نوشت

او حتی روا نمی‌دارد که کشورش را از نقشی که در سرایت این بیماری داشته است، مستثنی کند و می‌گوید: «در این مرحله بسیار آسان است که تنها هیتلر را متهم کنیم و بگوییم که افعی و خطر اصلی نابود شده و زهر آن هم از بین رفته است.

آلبر کامو؛ برای آینده می‌نوشت

فاطمه فلاح| در انتهای ژانویه شاهد بازتاب شگفت‌انگیزی بین کار خودم و اخبار روز دنیا بودم. ویروسی رمزآلود در ووهان چین ظاهر شده بود و اگرچه این ویروس شبیه نمونه قبلی بود، اما چیزی جدید و ناشناخته در مورد آن وجود داشت.

البته من یک دکتر، همه‌گیرشناس یا متخصص سلامت عمومی نیستم، من یک مترجم ادبی هستم. به طور معمول کار من آهنگ بسیار آهسته‌تری نسبت به وقایع پیرامون دارد به دلیل اینکه ترجمه شامل جریانی از پرسه زدن‌ها، حول قالب و الگو‌های یک جمله یا معنا‌های ضمنی یک کلمه است.

اما در این مورد به خصوص، آهنگ حرکت کارمن و آهنگ حرکت ویروس به شکل غریب و ترسناکی یکسان می‌نمود و این تنها به این دلیل بود که من در حال ترجمه رمان «طاعون» آلبر کامو بودم.


مساله زمان است
یک روز صبح کار من شامل بازنویسی و اصلاح کردن یک صحنه از کتاب بود که در آن دکتر جوان ریو متوجه می‌شود که طاعون در شهر اران در الجزایر، مستعمره فرانسه شیوع یافته است و سعی می‌کند که همکاران دیوان‌سالارش را مجاب کند که این شیوع را جدی بگیرند. او به درستی آگاه است که اگر این اتفاق نیفتد، نیمی از مردم شهر خواهند مرد.

اما فرمانده شهر تمایلی به هشدار دادن به مردم از خود نشان نمی‌دهد. او حتی از به کار بردن نام این بیماری خودداری می‌کند و مادامی که شخصی کلمه طاعون را بر زبان می‌آورد، سیاستمداران شهر تمام سعی‌شان را می‌کنند که مانع این شایعه شوند تا نظم تالار‌های اجرایی حکومتی‌شان را به هم نزند. شکل نمایشی این پنهان‌سازی مضحک به نظر می‌رسد.

درست شبیه تماشای شخصیت‌های یک نمایش که در مورد کلمه «بمب» در حال بحث و مناقشه هستند، حال آنکه بمبی در زیر میزشان در حال تیک تاک کردن است. دکتر ریو، اما ناشکیباست و عنوان می‌کند که آن‌ها مشکل را اشتباه فهمیده‌اند که اینجا مساله، به کار بردن یا نبردن کلمه طاعون نیست بلکه مساله زمان است.

همین طور که درحال ترجمه این جمله بودم، شاهد باز شدن روزنه‌ای بین این صفحه و دنیای حاضر شدم، درست مانند اینکه پرده و حجابی از آینه‌ای دوطرفه کنار زده می‌شود. زمانی که به متن نگاه کردم، دنیای ورای آن را مشاهده کردم، تصاویری همچون آژیر‌های آمبولانس‌های برگامو، قرنطینه شهر هوبی چین، تجزیه و فساد عجیب گل‌های بهاری در بازار جهان و ناو‌های بهداری در اخبار.

تمرکز و هدایت مسیرم بین هر جمله و همزاد آن در زمان حال و اینکه بتوانم این مرز‌ها و حاشیه‌های مغشوش و مبهم را در جایی که این بازتاب‌ها و پژواک‌ها به هم می‌رسند، پیدا کنم بسیار برایم سخت بود.

ترجمانی از سکوت
«طاعون» به راحتی به ذهن کامو نرسید. او آن را در شهر آران طی جنگ جهانی دوم در آپارتمانی که از خویشان همسرش قرض گرفته بود، نوشت. خویشانی که دوست‌شان نمی‌داشت. جنگ در فرانسه در جریان و کامو مسلول تنها و جدا مانده از همسرش بود.

همسری که به همراه آخرین قایقی که به الجزایر برمی‌گشت، ناپدید شده بود. کاملا در تقابل با جملات کوتاه، خشن و ناملایم در رمان دیگر او، «بیگانه»، کتابی که به زعم سارتر عنوانش می‌توانست «ترجمانی از سکوت» باشد، جملات در «طاعون» شاهدی بر تنش، بحران و یکنواختی ملال‌آور بیماری و قرنطینه کامو است.

آلبر کامو؛ برای آینده می‌نوشت

جملات در «طاعون» اطناب پیدا می‌کنند تا تداعی‌کننده و نماینده انتظار اضطراب‌آور او باشند. زمانی که کتاب در سال ۱۹۴۷ انتشار یافت، نویسنده‌ها در پی یافتن راه و شیوه‌ای در کارهای‌شان بودند که نشانگر اشغال فرانسه توسط آلمان نازی باشد و طاعون به عنوان رمانی که بیانگر اشغال و استقامت بود همچنین به عنوان پیشرو و مبارز در این مسیر شناخته شد.

البته برای کامو، دلیل به کار بردن «بیماری» در این رمان، هم تجربه زیسته او و هم استعاره بود. استعاره‌ای برای جنگ، خیزش و فرا رسیدن فاشیسم و وحشت از فرانسه ویشی که در کشتاری عظیم همدستی داشت. کامو برعکس بسیاری از معاصران خود آینده را به روشنی می‌دید. از خودگذشتگی، قهرمانی و شجاعت سازمان مقاومت برای او اهمیت بسیار کمتری داشت نسبت به اینکه بشریت و انسانیت بعد از جنگ چگونه می‌تواند دوام داشته باشد.

بحران انسانیت
کامو در سخنرانی‌ای که با عنوان «بحران انسانیت» در دانشگاه کلمبیا در سال ۱۹۴۶ ارایه داد به لزوم نیاز به بازگشت به مقیاس انسانی در دوره پساجنگ می‌پردازد و تنفر و بی‌تفاوتی را به عنوان علائم و نشانه‌های نشأت گرفته از بحران جنگ می‌داند.

او حتی روا نمی‌دارد که کشورش را از نقشی که در سرایت این بیماری داشته است، مستثنی کند و می‌گوید: «در این مرحله بسیار آسان است که تنها هیتلر را متهم کنیم و بگوییم که افعی و خطر اصلی نابود شده و زهر آن هم از بین رفته است.

اما ما به خوبی می‌دانیم که این زهر از بین نرفته است و هرکدام از ما آن را درون قلب‌های‌مان حمل می‌کنیم.» در عین حال که او آگاه بود که مردم نشانه‌های نفرت را با خود دارند، اما همزمان امید داشت که این نشانه‌ها و علائم توسط پادتن‌های فرهنگی بی‌اثر و خنثی شوند.

در این سخنرانی او مردم را به برگزاری اجتماعاتی جدید، خارج از احزاب و دولت‌ها به منظور بسط تفکر و اندیشه ترغیب می‌کند تا باب گفتگو و تبادل نظر را بین ملت‌ها ممکن کند. به نظر او اعضای این انجمن‌ها باید با تمام وجود گفتارهای‌شان را تایید کنند که این جهان باید نه جهانی از پلیس‌ها، سرباز‌ها و پول بلکه جهان زنان و مردان، کار‌های مفید و سودبخش و نقش‌های اندیشمند و فرزانه باشد.

در واکنش به علائم به جا مانده از جنگ، کامو هوشیاری مشترکی را به عنوان شفای جمعی می‌دید. برای او مشخصا این نکته جالب توجه بود که مردم این توانایی را دارند که با به وجود آوردن یک اشتراک جهانی از خود در برابر ناسیونالیسم و فاشیسم محافظت کنند.

برای آینده می‌نوشت
نوشتن «طاعون» در شکل و فرمی از یک رویدادنامه تاریخی، یک شیوه بیان امیدوارکننده بود که اشاره به دوام انسان می‌کرد. این کتاب وسیله‌ای برای انتقال خاطره جنگ به عنوان مایه‌کوبی و ایمن‌سازی در برابر جنگ‌ها و نبرد‌های مسلحانه آینده شد.

البته نگرش کامو مخالفت‌های بسیاری را هم در برداشت. از جمله در سال ۱۹۷۰ سارتر در یک مصاحبه گفته بود: «طی این سال‌هایی که گذشته است، وقتی دوباره به رمان می‌اندیشم به نگرشی که در آن کامو اشغال آلمان‌ها را به طاعون تشبیه کرده بود، اینکه بدون هیچ دلیلی رخ داده بود و بدون هیچ دلیلی رخت بربسته بود، تنها می‌توانم بگویم، چه حماقتی!».

اما کامو همان طور که در لحظه در حال نوشتن بود برای آینده نیز می‌نوشت. او با بسط دادن استعاره‌ها از سطح مولکولی و به واسطه کنش‌ها و واکنش‌هایی که بین پادتن‌ها و باکتری‌ها در جریان بود، هنر خلق می‌کرد. بسیاری به حق «طاعون» را رمانی درباره اشتراک و مجموعه‌ای از روان‌های مقاومت می‌دانند که البته به زعم من اشتراک ژرف‌تری در این رمان وجود دارد که شامل پادتن‌های مشترک ما و مصونیت اجتماع و توده مردم است.


کتاب‌هایی برای آیندگان
حقیقت این است که به عنوان یک استعاره، ترجمه به شکل ناراحت‌کننده‌ای به سرایت یا انتقال یک بیماری می‌ماند. مترجمان کلمات را از مرز‌ها عبور می‌دهند. ما دریچه‌ای بین یک زبان و زبان دیگر می‌گشاییم. البته اینکه چه چیزی را ترجمه می‌کنیم بسیار حائز اهمیت است. در «طاعون» دکتر کاستل تلاش می‌کند که یک سرم تهیه کند تا بتواند پادتن بیمارانی که نجات یافته‌اند را به بقیه برساند و مانع شیوع بیشتر شود.

من هنوز امید دارم کتاب‌هایی که از گذشته هستند، بتوانند به گونه‌ای مانند این سرم برای آیندگان عمل کنند و این دقیقا همان چیزی است که کامو از کتابش توقع داشت. او می‌دانست که ما به این کتاب حتی سال‌ها پس از مرگ او نیز دوباره نیاز پیدا خواهیم کرد.

غیر از این چه دلیل دیگری را برای این پایان‌بندی در رمان می‌توان متصور شد: «ریو فریاد‌های شادی را که از شهر بر می‌خاست، می‌شنید و به یاد می‌آورد که این شادی پیوسته در معرض تهدید است. زیرا می‌دانست که این مردم شادان نمی‌دانند، اما در کتاب‌ها می‌توان دید که باکتری طاعون هرگز نمی‌میرد و از میان نمی‌رود و می‌تواند ده‌ها سال در میان اثاث خانه و ملحفه‌ها بخوابد، توی اتاق‌ها، زیرزمین‌ها، چمدان‌ها، دستمال‌ها و کاغذ پاره‌ها منتظر باشد و شاید روزی برسد که طاعون برای بدبختی و تعلیم انسان‌ها، موش‌هایش را بیدار کند و بفرستد که در شهری خوشبخت بمیرند.»

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]

افزایش سایز سینه با روغن های گیاهی

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عملیات مرغ مگس‌خوار، کودتای درون حزبی هیتلر

طبق اعلام رسمی خودشان ۸۵ نفر دستگیر و اعدام شدند، اما منابع دیگر شمار آن‌هایی را که در آن چند روز سر به نیست شدند بیشتر از هزار نفر برآورد می‌کنند.

عملیات مرغ مگس‌خوار، کودتای درون حزبی هیتلر

هیتلر در مسیر تسلط کامل بر آلمان نه‌فقط احزاب و جریان‌های رقیب را حذف و سرکوب کرد، که شماری از اعضای حزب نازی را هم کشت و کنار زد. چون می‌پنداشت در آن‌ها این ظرفیت هست که در آینده به دشمنانش تبدیل شوند و در جبهه مقابل او قرار بگیرند.

آن زمان حزب نازی حدود ۴ میلیون عضو ثبت شده داشت و هیتلر نگران بود که برخی از چهره‌های اصلی و شاخص حزب، در رهبری این جمعیت بزرگ رقیب او باشند. البته شعار‌های انقلابی می‌داد، اما به واقع یک ضد انقلاب تمام‌عیار بود و سوسیالیسم را به اندازه دموکراسی و مسیحیت خطرناک و مانع تحقق اهداف خود می‌دید.

می‌ترسید عده‌ای از سران و اعضای حزب، شعار‌های سوسیالیستی را بیشتر از آن چه برای پیشبرد کار‌ها لازم است، جدی بگیرند و در سرکوب جنبش‌های کارگری و انحلال اتحادیه‌ها، چشم و گوش بسته دنباله‌روی حزب حاکم نباشند.

به قول سرژ برستاین در کتاب تاریخ اروپا «هیتلر با این که در ادای سخنان مردم‌فریبانه با هدف جلب توده‌ها ید طولایی داشت، اساسا به راست رادیکال و ناسیونالیسم افراطی تعلق داشت.»، چون خودش برای کارگران و کل جامعه حق اعتراض قائل نبود، نمی‌پذیرفت که دیگران فکر دیگری در سر داشته باشند و حق اعتراض را به رسمیت بشناسند.

نمی‌خواست زمانی که کشور را برای «کار‌های بزرگ» - به عبارت دقیق‌تر جنگ - آماده می‌کند، مدام شاهد اعتراض و اعتصاب باشد. خلاصه این که اعتقاد داشت از جامعه فقط باید یک صدا بلند شود و آن صدا هم انعکاس صدای حزب حاکم (یا در واقع خودش) باشد.

عملیات مرغ مگس‌خوار، کودتای درون حزبی هیتلر

ارنست روهم به همراه کورت دالوگه و هاینریش هیملر

در آغاز، وجدان‌های بیدار جامعه را سرکوب کرده بود، اما چون تصمیم به برچیدن همه نشانه‌ها و بقایای دموکراسی داشت چاره‌ای نمی‌دید جز این که وجدان‌های نیمه‌بیدار را هم، ولو به زور خفه کند.

شرایط آرمانی او برای اداره کشور این بود که اگر روزی قدرت را در انحصار خود گرفت کسی مخالفش نباشد؛ اگر تصمیم به کشتار عده زیادی داشت کسی معترض نشود؛ اگر آلمان را در جنگی پرهزینه درگیر کرد کسی مخالف‌خوانی نکند؛ اگر مردم را به دو دسته «وفادار به حزب» و «خائن به کشور» تقسیم کرد، کسی این دسته‌بندی جعلی را زیر سوال نبرد؛ اگر در تبلیغات رسمی مشکلات قدیمی و جدید را به گردن دشمنی موهوم و ساختگی انداخت، کسی این پروپاگاندا را به نقد نکشد و اگر دستور داد که فرد یا عده‌ای را بی‌جرم و محاکمه زندانی یا اعدام کنند کسی به قانون برای جلوگیری از این ظلم‌ها استناد نکند.

کودتای درون‌حزبی هیتلر که سال ۱۹۳۴ در چنین روزی آغاز و به دست دو سازمان اس‌اس و گشتاپو اجرا شد، چهار روز طول کشید و عملیات مرغ مگس‌خوار یا شب چاقو‌های بلند نام گرفت. طبق اعلام رسمی خودشان ۸۵ نفر دستگیر و اعدام شدند، اما منابع دیگر شمار آن‌هایی را که در آن چند روز سر به نیست شدند بیشتر از هزار نفر برآورد می‌کنند.

بسیاری از قربانیان، نه دشمن حزب نازی که اتفاقا رقیب خود او در رهبری حزب بودند و او از برخی‌شان دلخوری‌ها و کینه‌های شخصی داشت. مانند همه پاکسازی‌های این‌چنینی عده زیادی هم بی‌دلیل حذف شدند. بعد از اجرای این عملیات، سیطره هیتلر بر آلمان کامل شد و او به کمک سازمان‌های مخوف زیر فرمانش، روح و جسم آلمان را به دست گرفت.»

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مشکلات ازدواج دختر آبله‌چکون

امیرکبیر

درباره کیفیت، عوارض بعد از تزریق، سلامت، اعتبار واکسن‌های وطنی و خارجی و... حرف‌وحدیث‌های فراوانی از رسانه‌های مختلف نقل می‌شود. ایران نخستین بار نیست که درگیر بیماری‌های ویروسی واگیردار شده است. پیش‌تر از این هم ما ایرانی‌ها با بیماری‌هایی مانند وبا، کچلی، سرخک، آبله و تیفوس دست به گریبان بوده‌ایم. جالب‌ترین بخش ماجرا از زمان پیدایش راه‌های درمانی بیماری‌های مسری، راه افتادن همین حرف‌وحدیث‌ها متناسب با مقتضیات زمانه است. حکایت طرح سراسری آبله‌کوبی به فرمان «امیرکبیر» برای ریشه‌کن کردن آبله میان کودکان، یکی از همین ماجراها بود که حواشی جالبی داشت. در این گزارش، «پرستو رحیمی» کارشناس ارشد رشته تاریخ ایران بعد از اسلام و تاریخ‌پژوه، روایتی از این طرح و واکنش مردم به اجرای آن دارد.

جامعه ایرانی در دوره قاجار از لحاظ بهداشتی وضعیت چندان مطلوبی نداشت و مردم اغلب با بیماری‌هایی ویروسی و واگیردار فراوانی مانند کچلی، سرخک، آبله، طاعون، وبا و... و. دست‌وپنجه نرم می‌کردند. بیماری‌هایی که اغلب کودکان به آن مبتلا می‌شدند و با عوارض آن در بزرگ‌سالی زندگی می‌کردند؛ عوارضی مانند نابینایی، ناشنوایی و آبله‌رویی که همگی آنها عواقب اجتماعی داشت و باعث اضافه شدن باری بر دوش جامعه می‌شد.

برای مثال، بیماری آبله بیشتر در میان کودکان رایج بود و تبعات آن تا بزرگ‌سالی آنها را همراهی می‌کرد. «پرستو رحیمی» با بیان این مطلب به دیدگاه نویسندگان و جهانگردان اروپایی در زمان قاجار درباره ایران در کتاب‌ها و نوشته‌هایشان اشاره می‌کند و می‌گوید: «خانم «کلارا کولیور رایس» انگلیسی، همسر یکی از مبلغان مسیحی که در دوره قاجار چندین بار به ایران سفر کرد، در کتاب «زنان ایرانی و راه ‌و رسم زندگی آنان» می‌نویسد: سطح بهداشت و تندرستی ایرانیان بسیار نازل است.»

در دوران قاجار وضعیت بهداشت چندان مناسب نبود و صابون تنها ماده شوینده بود. به گفته این تاریخ‌پژوه و به نقل از ویلم فلور در کتاب «سلامت مردم در ایران قاجار»، تا سال ۱۳۰۰ شمسی فقط ۳ مغازه در محله‌های عودلاجان، سنگلج و حسن‌آباد صابون می‌فروختند. رحیمی اشاره می‌کند که احتمالاً استفاده از مواد شوینده در میان گروه‌های مختلف مردم چندان فراگیر نبوده و بیشتر در دسترس طبقات فرادست جامعه بوده است.
رحیمی در بخش دیگر صحبت‌هایش به نحوه استفاده مردم از آب لوله‌کشی گریزی می‌زند و می‌گوید: «سیستم لوله‌کشی آب نخستین بار از سال ۱۳۳۴ شمسی در تهران راه‌اندازی شد. البته پیش از آن اقداماتی در این زمینه صورت گرفته بود که نتیجه نداد. این لوله‌کشی‌ها هم به نحوی بود که فلکه اصلی سر کوچه‌ها بود و هر فرد بر اساس مصرفش ظرفی آب را به خانه می‌برد.»

بیماری آبله یک بیماری ویروسی بود که روی پوست تأثیرگذار بود. لرز، تهوع، استفراغ وگاه تشنج همراه با بروز دانه‌های‌ریز سرخ روی پوست از علائم این بیماری بود. نقاطی روی پوست دلمه می‌زد و به دلیل این دلمه‌ها خارش شدید روی پوست ایجاد می‌شد، چشم‌ها ورم می‌کرد و از شدت این تورم بسته می‌ماند. این نشانه‌ها از مهم‌ترین عوارض بیماری آبله بود. رحیمی در این‌باره به کتاب «تهران قدیم» مرحوم «جعفر شهری» اشاره می‌کند: «در بچه‌ها تعدادی بیماری هست که بچه حتماً باید بگیرد و تا به آن مبتلا نشود گویا بزرگ نمی‌شود، از جمله آبله و سرخک.»
همچنین در کتاب «روزشمار تاریخ ایران معاصر» این موضوع بیان شده که متجاوز از ۲۰۰ هزار طفل سالانه از آبله می‌مردند. از این تعداد، ۱۰۰ هزار نفر به سرعت جان می‌باختند، ۵۰ هزار نفر کور و کر می‌شدند و ۵۰ هزار نفر به مرور با عواقب بیماری آبله سر می‌کردند و با بیماری‌های دیگر هم درگیر می‌شدند و بعد می‌مردند. رحیمی در ادامه می‌گوید: «ناشنوایی و نابینایی و به‌ویژه آبله‌رویی از عواقب بیماری آبله به دلیل به کار بردن شیوه‌های درمان سنتی بود. جعفر شهری در کتاب تهران قدیم می‌گوید: آبله‌رویی امری نبود که ایراد و اشکال داشته باشد، چون معتقد بودند دردی است که خدا داده است.»البته جعفر شهری در جای دیگری اشاره می‌کند که آبله‌رویی میان زن‌ها موضوع مهمی بود.

بیش از ۲ درصد مردم آبله‌رو بودند و بعضی‌ها هم کور و کر می‌شدند. زنان و دخترانی که آبله‌چکون بودند، حتماً باید با همتای خودشان ازدواج می‌کردند.» از این رو، بقایای آبله بر چهره زنان، حتی اگر از آبله جان سالم به در می‌بردند، باقی می‌ماند و در زندگی‌شان، به‌ویژه در زمان ازدواج، تأثیرگذار بود.

بعد از همه این تعاریف و ماجراها و تبعات مرگ‌بار بیماری آبله، به درمان و راه‌های پیشگیری و مقابله با این بیماری می‌رسیم. آبله‌کوبی و تلقیح واکسن برای ریشه‌کن شدن بیماری مثل همیشه از طبقه خواص و درباریان شروع شد. به گفته پرستو رحیمی، آبله‌کوبی در دوران فتحعلی شاه قاجار سابقه داشت: «دکتر جان کورمیک، پزشک انگلیسی مخصوص عباس میرزا، فرزندان عباس میرزا را با مایه گاوی آبله کوبید. البته این اقدام در آن زمان عمومی نبوده و برای خواص انجام می‌شده است.»

  • در تعلیم عمل آبله زدن

آبله‌کوبی و مقابله با این بیماری کشنده که اغلب قربانیان آن کودکان بودند، در زمان امیرکبیر به شکل رسمی اجرا می‌شود. در واقع یکی از مهم‌ترین اقدامات امیرکبیر آبله‌کوبی بود. رحیمی با بیان مطلب می‌گوید: «دکتر جان کورمیک رساله‌ای در باب بیماری آبله نوشت که این رساله را محمد بن عبدالصبور خویی تبریزی، با نام در تعلیم عمل آبله زدن، به فارسی ترجمه کرد. این رساله مبنایی برای آموزش عمل آبله‌کوبی به طبیبان ایرانی بود.»
البته همزمان با تألیف این رساله برای افزایش میزان آگاهی مردم درباره بیماری آبله و لزوم آبله‌کوبی در روزنامه وقایع اتفاقیه هم مقالات فراوانی به چاپ رسیده بود تا مردم با اهمیت راه‌های مقابله با این بیماری و نجات فرزندانشان از چنگال آن آشنا شوند.

امیرکبیر برای اجرای سراسری طرح آبله‌کوبی در میان مردم به دلاکان و سلمانی‌ها اجازه می‌دهد تا عمل تلقیح را انجام دهند. رحیمی با بیان این مطلب تعریف می‌کند: «سلمانی و حمام از مکان‌های عمومی پرمشتری بودند. به همین دلیل برای فرهنگسازی میان مردم و اجرای موفق طرح، دستور آموزش آبله‌کوبی را به آنها می‌دهد. همچنین مجوز آبله‌کوبی در میان مردم را هم برای آنها صادر می‌کند.»
به گفته این تاریخ‌پژوه، همزمان با فراخوان امیرکبیر برای لزوم آبله‌کوبی، جمعیت تهران در حدود ۷۰ تا ۱۰۰ هزار نفر بوده است که با همه تبلیغات انجام شده در ۲۸ روز از ربیع‌الاول ۱۲۶۷ ق فقط ۳۳۰ نفر از تهرانی‌ها در این طرح شرکت می‌کنند و بقیه از آبله‌کوبی سر می‌پیچند.

اما چرا مردم در مقابل آبله‌کوبی، با وجود تبعات ناگوار بیماری آبله، مقاومت به خرج می‌دهند و به مرگ عزیزان راضی می‌شوند، ماجراهای جالبی دارد که رحیمی از آنها یاد می‌کند: «نخستین گروه مخالفان آبله‌کوبی عطارها بودند. سال‌های زیادی بود به واسطه این بیماری و درمان‌های سنتی، کسب و کار عطاران رونق داشت و با اجرای آبله‌کوبی تصور می‌کردند کارشان از سکه می‌افتد. «مادام کارلا سرنا» جهانگرد ایتالیایی، که در دوره ناصرالدین شاه به ایران سفر می‌کند، در سفرنامه‌اش با عنوان «آدم‌ها و آیین‌ها در ایران» به این موضوع اشاره می‌کند و می‌گوید که حکیم‌ها هم با این موضوع مخالفت می‌کنند.

دعانویس‌ها، رمال‌ها و فالگیرها از دیگر مخالفان آبله‌کوبی بودند که در میان مردم شایعه می‌کردند اگر آبله بکوبید، اجنه به بدنتان وارد می‌شود. اما بخش جالب‌تر این مخالفت‌ها مذموم شمردن تلقیح ماده حیوانی به بدن انسان بود. پرستو رحیمی این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «در کتاب حاجی بابای اصفهانی آمده که حکیم ایرانی به جیمز موریه می‌گوید با غده‌ای که از جگر گاو می‌گیرند آبله می‌کوبند. حاجی می‌دانی؛ آبله‌کوبی یعنی پیوند. هیچ آدم با گاو پیوند می‌شود!؟ ‌»

بی‌اعتمادی به پزشکان اروپایی یکی از دلایل مقاومت مردم در برابر طرح آبله‌کوبی بوده است، چراکه در ایران از ابتدای کار کسی به آبله‌کوبی آشنا نبود و امیرکبیر ابتدا از طریق علم و اطلاعات پزشکان اروپایی اقدام به آبله‌کوبی مردم می‌کند. رحیمی تعریف می‌کند: «مادام کارلا سرنا در سفرنامه خود می‌نویسد که ایرانیان پزشکان فرنگی را ارواح خبیثه تصور می‌کنند، چراکه فکر می‌کنند آنها جادو می‌کنند.»

بی‌مهارتی آبله‌کوب‌ها در انجام کار هم از دیگر دلایل مخالفت مردم با این طرح بود. این تاریخ‌پژوه در ادامه توضیح می‌دهد: «آبله‌کوب‌ها کودکان را تلقیح می‌کردند، ولی بعد از مدتی کودکان دوباره آبله می‌گرفتند و مردم به این نتیجه می‌رسیدند که این ماجرا هیچ تأثیری ندارد. البته ناآگاهی مردم از علم پزشکی از عمده دلایل مخالفت با شرکت در طرح آبله‌کوبی بود.»

نداشتن تجهیزات لازم برای نگهداری مایه آبله‌کوبی و اطمینان نداشتن مردم از صحت و کیفیت آن باعث مقاومت مردم در برابر آبله‌کوبی می‌شد. رحیمی در این‌باره می‌گوید: «مایه آبله‌کوبی گاوی از نزدیک‌ترین راه بازرگانی یعنی روسیه و آلمان وارد کشور می‌شد و تقریباً ۱۰ روزه به تهران می‌رسید، اما به دلیل فقدان وسایل نگهدارنده بخشی از آن فاسد می‌شد و اثرگذاری‌اش را از دست می‌داد. وقتی آبله‌کوب‌ها کودکان را با این مایه تلقیح می‌کردند تأثیری بر ابتلا به بیماری نمی‌گذاشت و دوباره به بیماری آبله مبتلا می‌شدند. همین موضوع باعث شک مردم به طب نوین و آبله‌کوبی می‌شد.»

مردم برای سرپیچی از فرمان امیر هزار و یک دلیل داشتند، غافل از اینکه با این دلایل سند مرگ و سلامتی عزیزان خود را امضا می‌کردند. به همین دلیل برای قانون‌شکنان و تشویق مشارکت همگانی مردم، با مقرر کردن جریمه، ضمانت اجرایی برای حکم حکومتی تعیین می‌کند.

پرستو رحیمی در این‌باره می‌گوید: «۵ تومان جریمه نقدی برای افرادی که آبله‌کوبی نمی‌کنند مقرر می‌کنند. این جریمه‌ها را در صندوقی ویژه بیماران برای امور اجرایی جمع‌آوری می‌کردند. در ابتدا شدت مخالفت‌ها به حدی است که ثروتمندان این جریمه را نقدی می‌پردازند و آبله‌کوبی نمی‌کنند. عده‌ای هم در زمان مراجعه مأموران آبله‌کوب در آب‌انبارها مخفی می‌شدند یا به خارج شهر می‌رفتند.

به هر حال، امیرکبیر تلاش کرد با قراردادن ضمانت اجرایی مردم را مجبور به آبله‌کوبی کند. برای مثال، اعتضادالسطنه در کتابش می‌نویسد: «در سفری که امیرکبیر به اصفهان داشت کودکی از آبله می‌میرد و امیر که شاهد ماجرا بوده وقتی متوجه می‌شود پدر کودک تنگدست است، خود این جریمه را پرداخت می‌کند که حکم دولت اجرا شده باشد.»

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]

رد این عطر را

می گیرم و می آیم

یا به تو می رسم

یا سر از بهشت در می آورم!

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم

که مرگ در آن رخ می دهد .

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:39 ] [ گنگِ خواب دیده ]

قطار ها، آدم‌ها را از تو دور می‌‌کنند.

این قانونِ تلخِ حرکت است.

فرقی‌ نمیکند کدامِ طرفِ آن‌ پنجره‌های لعنتی نشسته باشی‌،

در نهایت همیشه یک نفر از ما بازنده است ...

گاهی‌ فکر می‌‌کنم، سینه‌ام شبیه تونل وحشت بی‌ سر و تهی‌ است،

با هزاران هزار قطاری که آدم‌های زندگی‌‌ام را با خود می‌‌برد و می‌‌آورد.

یک سیاهچال پر از هیاهوی آدم‌هایی‌ که حرف می‌‌زنند، میخندند و گاهى می‌‌ترسند.

پر از هیاهوی یک نفر که بی‌ تفاوت نشسته و نمی‌بیند

دلِ من چه بیتابانه،

چه بیتابانه،

در این تاریکی‌ پر هراس می‌‌لرزد

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چشمهايش، بزرگ را به همه جا رساند

.

.

.

من را به ناكجا ! ! !

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]

کارم تمام است

مثل نقشه لو رفته یک گنج ،

دوستش دارم و می داند!

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:22 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آیا میرزا کوچک‌خان جدایی‌طلب بود؟

متن کامل مقاله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]

جعفر شهری

      جعفر شهری

داستان نویس، پژوهشگر فرهنگ عامه، و تاریخ نگار اجتماعی معاصر
1293- 6 آذر 1378ش
جعفر شهری که خود را شَعر باف، شَعری باف و شهری باف نیز نامیده است (گزنه، 332، نیز نک: امضای او روی برخی کتاب هایش)، در آستانۀ جنگ جهانی اول (1914م) در محلۀ عودلاجان تهران و در خانواده ای تنگدست به دنیا آمد. پدر شهری مردی خشن، تند خو، کینه توز، <--break->ستمگر، خود خواه، ریاکار، دروغگو، زن باره و سراسرعیب و پستی بود که در کودکیِ او از مادرش جدا شد و آنها را بی سرپرست گذاشت. شهری خاطرات بسیار بد و رنج آوری از پدر و شو هر مادرش که پس از پدر اسیر او شد، در برخی آثارش، به ویژه درگزنه، داستان زندگی نگاشت خود، نقل می کند. در بارۀ پدرش می نویسد: « پهلوان پنبه ای» بود که « فقط زورش به ضعیف می رسید. پدری که از بزرگی و سرپرستی فقط تنبیه و توبیخ و زجر و شکنجه را آموخته بود، و سرپرستی که از خواجگی تنها کینه توزی و انتقام را یاد گرفته بود... یک خال سفید در افعالش نبود و یک محبت و اغماض به خانواده نمی نمود و توقع داشت که همه هم از دل و جان دوستش داشته باشند...یقۀ زن مردم، یعنی دختر خوانده اش را گرفته بود و می خواست دست مریزادش بگویند. اگر چه پدرم بود، لیکن ابلهی بود که تالی او مگر مادرش، یعنی جده ام را معرفی نمایم» ( گزنه،268). از مادرش به نیکی یاد می کند و او را زنی فهیم، ملایم، مهربان و با روحیه ای سازگار می شناساند و می گوید: « تا زنده باشم از پدرم دل آزرده می باشم و به مادرم رحمت می فرستم که از آن نیش ها چشیده و از این نوش ها خورده ام» (همان،269).

فقر خانواده و کار کردن برای به دست آوردن چیزی بخور و نمیر و سیر کردن شکم خود و کمک به خانواده و تحمیل نشدن به پدر و مادر و بعداً شوهر ننۀ شکم پرست، او را همچون « گاو خرمن کوب و اسب عصاری» کرده بود که « دائم بر گرد خود در گردش» بود و بجز « تلاش معاش و پرکردن آخور اطرافیان نان فهمِ زبان نفهم، مجال تفکر و اندیشۀ دیگر نداشته» است (شهری، شکر تلخ، پنج).

فقر و مشغلۀ همیشگی، او را از رفتن به مدرسه و تحصیل رسمی بازداشت. به روی هم 3 سال، آن هم به صورت پراکنده و نیمه به مدرسه رفت (حدادی، «راوی..»،32). از بس از مدیر و ناظم و معلم مدرسه آزار دیده بود که از مدرسه بدش می آمد و نرفتن به مدرسه را موهبتی می دانست. دربارۀ خاطراتش از مدرسه می نویسد: « هر روز یا لَنگ کاغذ و قلم و مداد و دفتر و کتاب بودم، یا ماهانه ام نرسیده بود که زیر چوب وفلک می افتادم. همیشه پشت دستم باد کرده و پشت ناخن هایم سیاه بود، از بسکه چوب خورده بودم». ازاین رو، روزی که از مدرسه بیرونش انداختند و قرار شد که دیگر به مدرسه نرود، مثل آن بود که خدا دنیا را به او داده است (گزنه،144-145).

شهری در محیط بیرون از خانه و درمیان تودۀ مردم اجتماع پرورش یافت. آنچه از خواندن و نوشتن و فرهنگ و معارف آموخت، از مدرسۀ مردم در کوچه و بازار بود. چگونگی سواد آموزی و به دست آوردن اطلاعات ادبی اولیۀ او داستانی دراز دارد. هنگام شاگردی در یک دکان ریخته گری که قاشق و چنگال می ساخت، شهری پسر مالک دکانشان را در رفت و آمد به مدرسه در خیابان لُختی (سعدی) که در آن زمان خیابانی نا امن بود، همراهی می کرد. روزی شهری از پسر صاحب دکان که دربالاخانۀ دکان با خانواده اش زندگی می کرد، خواست که به او کتاب هایی بدهد و در خواندن و معنی کردن لغات یاریش کند. او کتاب هایی به شهری داد. شهری همراه با سوهان زدن و رنده کاری، کتاب می خواند و لغات دشوار را می نوشت و در مراجعت از مدرسه معانی آنها را از او می پرسید. روزی که استادش شوق او را به خواندن و نوشتن دید، کار را به او کنترات و اجازه داد که پس از تمام کردن کار به اختیار خود باشد. از آن پس، شهری در اوقات بیکاری زیر سقف درگاه مکتبخانۀ روبروی دکان می ایستاد و از پسر مالک که در بالاخانۀ دکان زیرکرسی می نشست و در اتاقش را باز می گذاشت و بلند بلند می خواند، درس می گرفت. با پشت کار و همتی که شهری نوجوان داشت، در اوائل بهار با پسر استادکارش که کلاس دوازده بود، در دانستن نظم و نثر همپایه شد، به طوری که می توانست مانند او شعر بگوید و چیز بنویسد. در همان زمان پسر استادش سه چهار قطعه از شعرهای شهری را که خیلی خوب سروده بود برای چاپ به روزنامه داد (شهری، گزنه،213-214).

شهری بعداً در شاگردی در یک دکان دلاکی که استادش در آن به کارهای سلمانی، رگ زنی، جراحی، سنّت گری و طبابت مشغول بود، برخی از معارف ادبی و علوم را آموخت و اطلاعات پیشین خود را تکمیل کرد. او از این شغل و استادش که « مردی بود با اطلاع و نیک اندیش و نوع دوست»، بسیار چیزها آموخت وخاطره ای بسیار خوش دارد. شهری آشکارا می گوید که هرآنچه جسارت و بی ادبی و بد آموزی آموخته، از کار و شاگردی در کارگاه نقاشی بوده، و هرآنچه « ادب و کمال و معنا و روحانیت» به دست آورده، درکارگاه دلاکی بوده است. در این کارگاه به قول او«چه درهای بسته که از عالم دانش و اسرار» به رویش گشوده شد (گزنه،303-304).

شهری 4 بار ازدواج کرد. با داشتن همسر اول زن دیگری گرفت که پس از چندی اورا به سبب چیز خور کردن و به بستر بیماری و مرگ انداختن، سه طلاقه اش کرد (اطلاعات بیشتردر بارۀ این واقعه را نک: شهری، تاریخ اجتماعی...، 5/259-262). چهارمین وآخرین همسرش تا واپسیین سال های زنگیش با او و یار و یاور او بود ( حدادی، «طهران شهری...»،321).

شاگردی. شهری در دوران کودکی، جوانی و بزرگسالی برای گذران معاش خود و کمک به خانواده، به هرکار و پیشه وصنعتی دست زد و در هریک از پیشه ها چندی شاگردی کرد و در آن کار و صنعت با هوش بالا و درک و دریافت فوق العاده ای که داشت، دانش و مهارت یافت.. در پنج ماه شاگردی در دکان قصابی، کار و برخی اصطلاحات قصابی را چنان فراگرفته بود که می توانست راسته پاک کند وگوشت را خوب شَقّه کند و بشکافد و خُرد کند و بفروشد و بسیاری از اصطلاحات قصابی مانند «دَم وَرنَکُن» (حرف نزن)، «خَس» (استخوان)، «لانتوری» ( گوشت لاغر)، «زِل» (گوسفند بی دنبه)، «گز بیا» ( کم بده) را بیاموزد (گزنه،155، 179) . از شاگردی در سلمانی نیز صابون زدن به ریش، سربچه ماشین کردن، تیغ دست گرفتن و رو تراش کردن را آموخته بود. بعد ها هم آرایشگاهی برپا کرد که جمعی کارگر زیر نظر او در آنجا کار می کردند، ولیکن این شغل را دوست نداشت و شاگردی در دکان سلمانی را که « کُرنش و تعظیم و تکریم به مشتریان نیز از وظایفش بود» « کار اَمرَد صفتان و مخنثان» می دانست (گزنه،179).

همه آموخته ها و مهارتهایی که شهری از شاگردی در دوران کودکی، نو جوانی و جوانی در پیشه های گوناگون فراگرفته بود، در زندگی او سودمند افتادند، و این « همه کارگی» (گزنه،350) او را کم وبیش بی نیاز به دیگران کرد. چون مرد کار بود و بیکاری برایش ملال آور، هیچگاه اوقات فراغت خود را به « یَلَّلی، تَلَّلی» و بطالت نمی گذراند. در سفری به انگلستان برای مراجعه به چشم پزشک و درمان کم بینی و دیدن پسر و عروس انگلیسی و نوۀ دوساله اش، پس از دو روز اقامت در خانۀ فرزندش در لندن « هنوز بیل را نگذاشته، کلنگ را برداشت؛ و هنوز غربال را ننهاده، سرند را بلند کرد» و به کار های روی زمین ماندۀ نیازمند تعمیر، به تعمیر و مرمت پرداخت. اتویی که درجه اش خراب شده بود، اجاقی که بد می سوخت و گُرگُر می نمود، یخچالی که درش جفت نمی شد و برفک می گرفت، جملگی را تعمیر و درست کرد و چراغی به انباریِ تاریک خانه کشید و لبه های جرزهای دو طرف گاراژ خانه را که جلو آمده بودند و مانع باز شدن در می شدند، تراشید و عقب برد (شهری، قند و نمک، ده و یازده).

شهری با دست زدن به هر کار و پیشه و فن، و تن دردادن به شاگردی در دکان هر کس و ناکس، به مهارت هایی دست یافت که با همت و پشت کاری که داشت، از آن مهارت ها بهره برد و سرمایه ای اندوخت و خود را از شاگردی به استادی و از زندگی در محلۀ فقیر نشین عودلاجان و محلی در نزدیک میدان سر قبر آقا به زندگی درسعدآباد تجریش ، محلۀ کاخ نشینان رساند. بنا بر نوشتۀ احمد اشرف (ص368-369)، شهری در دوران زندگی با جماعت بزرگی از مردمان اداری و بازاری و صنف های مختلف شهر آشنا شد و با بسیاری از آنان دوستی و رفت و آمد برقرارکرد. این نوع زندگی اجتماعی و داشتن روابط نزدیک وگسترده با هرگروه و قشر از مردم و تأمل در اجتماعیات و آداب و رسوم وشیوۀ زندگی و روابط اجتماعی آنان، جملگی مجموعۀ دانسته ها و عقاید و آراء شهری را شکل داد.

آثــار. نوشته های شهری را می توان به 7 دستۀ داستان (بلند و کوتاه)، سفرنامه، زندگی نامه، تاریخ اجتماعی، ادبیات شفاهی، پزشکی عامه و نوشتۀ دینی طبقه بندی کرد. گفته اند که شهری نخستین نوشته اش را در سیزده سالگی چاپ کرد(حدادی، «راوی...»،32)، اما نگفته و ننوشته اند که این نوشته چه نوع نوشته ای و نامش چه بوده و کجا چاپ شده است. در اوان جوانی نیز با نام مستعار برای برخی جراید مانند توفیق مطلب می نوشت. گویا دو سه کتاب هم با نام های مستعار« کاشف» و « ملا مَم جعفر» چاپ و منتشر کرده است (حدادی،« طهران شهری...»،321) که نام این کتاب ها را نبرده اند.

شهری که از کودکی به شعر و داستان و خواندن و نوشتن علاقه می ورزید، خیلی زود و در نوجوانی نوشتن را آغاز کرد. ذهن او انباشته ای از شعر، مثل، ضرب المثل، قصه، افسانه و روایت بود که از آنها برای شیرینی کلام خود در محاوره و نوشته هایش به جا استفاده می کرد. او اهل یادداشت برداری از روی کتاب و مجله برای نوشتن مطالب کتاب هایش نبود. آنچه می نوشت و در آثارش می آورد از ذهن و حافظۀ تیز و قوی و بی نظیر خود برمی گرفت و بر روی کاغذ می آورد. همواره قلم و کاغذی در کنار دست داشت و به هنگام کار یا صحبت آنچه به خاطرش می آمد، یادداشت می کرد. ( حدادی، « از نوشته،،،»،430). ساده نویس و رک گو و افشاگر راز و رمزها و رفتارهای زشت و زیبا و پلید و پاکیزۀ مردم جامعۀ تهران زمان خود بود. در نوشته هایش زبانی تند و تیز و بی پرده و عریان و همراه با طنز و کنایه و برای هر موضوع و مطلبی مثل و ضرب المثلی، و لطیفه و طنزی در آستین نهفته داشت. آثارش جملگی بازتابندۀ گنجینۀ ارزشمندی از تاریخ اجتماعی و فرهنگ عامۀ تهران و روایت کنندۀ خوی و رفتار وخصلت تهرانی ها در خانه و کوچه و بازار و محیط کار و مجلس بزم و رزم و زندگی آشکار و پنهان آنهاست. از این رو یکی از ناشران آثارش او را به درختی پربار مانند کرده که « هر بار وقتی تکانش می دادی، میوه های فراوانی از آن می ریخته» است (همشهری،).

نخستین اثرش را کتاب دو جلدی حاجی در فرنگ (1344ش) نوشته اند که سفرنامه ای است درشرح سفر به مکه و اروپا با قلمی تیز بین و دقیق، همراه با طنز و هزل و نکته گیری. سفرنامۀ دیگری با عنوان حاجی دوباره (1356ش) در شرح سفرش به خانۀ خدا در 1354ش نوشته است. پس از نوشتن سفرنامۀ حاجی در فرنگ، به داستان نویسی پرداخت و قلم خود را در رمان نویسی آزمود و چند داستان بلند رمان گونه مانند شکر تلخ (1347ش)، گزنه (1348ش) و مجموعه داستان های کوتاه نظم و نثر به نام انسیه خانم(1349ش) پدید آورد. چهارمین و آخرین اثر داستانی او با عنوان قلم و سرنوشت، پس از مرگ او در 1384 ش چاپ و منتشر شد. در این کتاب نیز شهری گریزی به زندگی خود دارد و عرصه هایی از زندگیش در میان سالی را در جای جای داستان بیان می کند.

شکر تلخ و گزنه دو داستان بلند از زندگی تلخ و پررنج و درد خود نویسنده و زنان و مردان جامعۀ تهران اواخر دورۀ قاجار به این سو است. شهری در داستا ن هایش درون شخصیت های داستان را می کاود و نهفته های آنها را آشکار می کند. او می کوشد تا طرز تفکر و باورهای مردم لایه های گوناگون جامعه و ارتباطات شایسته و ناشایستۀ آنان را باز نماید. گزندگی و تلخی زندگی و رفتار و منش مشتی آدم های پست و حقیر در این دو داستان تا بن استخوان خواننده را می آزارد. میلانی(ص،159) شکر تلخ را آینۀ تاریخ ایرانیان می داند و می نویسد که می توان در آن نگریست و بی قوارگی های تاریخ ایران را همراه جنبه های مثبت آن، به دور از وهم و خودستایی یا تعصب و بیگانه پرستی بازشناخت. شهری با نوشته هایش زندگی می کرد و درمیان آثارش شکرتلخ را عاشقانه دوست داشت(حدادی، «راوی ...»32). نثر او در داستان ها یش ساده و روان و تأثیر پذیر از زبان محاوره ای مردم تهران و آکنده از اصطلاح، کنایه، ضرب المثل، لطیفه، پند و اندرز اجتماعی و اخلاقی با قفل وبستی جا افتاده است.

داستان های شهری را، هرچند ظاهری رمان گونه دارند، ولیکن با تعریفی که از رمان نویسی کرده اند، نمی توان رمان نامید. شهری در داستان نویسی منطقی روایی و زبانی سنتی دارد. در شیوۀ داستان نویسی او نوشته اند که « شهری نه رمان نویس که همان قصه گو و نقال سنتی ماست. در رمان خلاقیت ذهن نویسنده ملاک اصلی است، در قصه گویی و نقالی خاطرۀ راوی سنجۀ توانایی اوست. شهری حافظه ای حیرت آور دارد. ساخت روایتش هم از سنت پیروی می کند. راویِ همه دانی است خداگونه. همه چیز را دربارۀ همه کس می داند». قصه در قصه می گوید و هرجا که مناسب بداند پند و اندرز اخلاقی می دهد. اگر در تجدد، بنا بر گفتۀ شکسپیر، « ایجاز جوهر خرد است»، شهری در داستان نویسی به پیروی از شهرزاد قصه گو، که طول عمرش به طول قصه هایش باز بسته است، به پرگویی می گراید (میلانی،160).

شهری دوکتاب اعجاز طب و درمان (1348ش) و حکیم خانواده (1350) را در پزشکی عامه و چگونگی طبابت سنتی و درمان بیماری ها و خواص خوراکی ها و کتاب علی (1358ش) را در ترجمه و شرح کلمات آن حضرت در نهج البلاغه نوشته است.

طهران قدیم (1371ش) و تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم(1367-1368ش) دو اثر برجستۀ شهری در تاریخ اجتماعی و فرهنگ عامۀ مردم جامعۀ سنتی تهران است. شهری سبب اهتمام به نوشتن تاریخ را علاقه مندیش به عبرت آموزی تاریخ از« زاویۀ انسانی و کیفی» آن در شناخت و معرفی « مردم قرون و اعصار» و سردرآوردن از « وضع و زندگی و چگونگی » حالات آنان می داند. او درکتاب طهران قدیم به «مردم و آنچه به توده و اجتماع و اکثریت» مردم مربوط بوده است، می پردازد و با نگاهی تیز و انتقادی اوضاع و احوال و کم و کیف کسب و کار، داد و ستد، معاشرت، مسکن و مأوا، رفتار و گفتار، عیش و عزا، عادات و آداب، سنن و معتقدات و گرایش های مردم را در پنجاه سال پیش ترسیم می کند (شهری، طهران قدیم،1/8).

طهران قدیم را شهری به تشویق سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در 5 جلد نوشت. ظاهراً شهری از 1329 به فراهم آوردن مطالب تاریخ تهران سرگرم بوده است. در آن زمان در بالاکن آرایشگاهی مردانه به نام « سیما» که در خیابان بوذرجمهری، درمیان سقاخانۀ نوروزخان و مسجد سلطانی واقع بود، می نشست و مطالب مربوط به تهران را می نوشت(گلبن،216). حدادی(« طهران شهری...»،321-322) گمان دارد که آنچه شهری در آن بالکن می نوشته مربوط به کتاب حاجی در فرنگ بوده است و نه طهران قدیم.

شهری اطلاعات کتاب را از « دیده ها و شنیده ها و محفوظات و ملموسات خویش از طهران طفولیت، طهران قبل از ظهور پهلوی» و دانسته هایی که « تنها قائم به ذات خود» او بوده اند، و بدون کمک دیگران به قلم آورده است (طهران قدیم،1/8). به ادعای نویسندهْ مطالب کتاب همه چیزهایی است که واقعیت و حقیقت داشته و ملموساتی است که خود یا در آنها حضور داشته و یا از افراد و منابع موثق به دست آورده و همه را بدون خدشه و خللی آورده است ( همان،1/9).

آثار او از داستان و سفرنامه گرفته تا همین پژوهش های تاریخی- اجتماعی، جملگی گنجینه ای از اطلاعات دربارۀ تاریخ و فرهنگ جامعۀ تهران سنتیِ در گذار به تجدد است. عباس میلانی(ص153- 154)، در معرفی و نقد دو اثر شهری، شکر تلخ و طهران قدیم کمتر کتابی را درمیان کتاب های خاطرات و اسناد همسنگ آنها می داند. او این دو کتاب را نوعی دانشنامۀ فرهنگ و زبان عامیانۀ مردم تهران و چیزی در حد امثال و حکم دهخدا ارزیابی می کند و باور دارد که آنچه نویسندگان رستم التواریخ، برای دورۀ مهمی از تاریخ ایران و عقایدالنساء( همان کتاب کلثوم ننه)، در سطحی محدودتر، برای زمانی دیگر انجام داده اند، شهری برای تهرانِ آغاز قرن بیستم انجام داده است.

میلانی در بررسی نوع نگرش و روش شهری در این دو کتاب، معتقد است که شهری گرچه به محتوای آنچه تاریخی می داند، نگاهی متجدد دارد، ولیکن روش او سخت سنتی است (همو،156). در زمینۀ زبان و بیان او و سنجش آن با بخش مهمی از آثار ادبی فارسی معاصر که گفتگو در آنها اغلب زنگ وآهنگ نوشتاری دارند، می گوید گفتگوها در آثار شهری چنان طبیعی و زیبا آمده اند که خواندنشان مثل پرسه زدن در خیابان های تهران قدیم وشنیدن گفت و گوهای مردم است (همو،158). میلانی فلسفۀ تاریخ شهری را در کتاب های پژوهشی او دربارۀ جامعۀ تهران متجدد وهمپای تاریخنگاری جدید می داند که بیش و کم تاریخ اجتماعی- انسانی می نویسد و رمز و راز حرکت های بزرگ تاریخ را در جزئیات ذهن و زندگی مردم کوچه سراغ می کند (همو،155). در رابطۀ نزدیک طهران قدیم و داستان رمان گونۀ شکر تلخ با یکدیگر نیز می نویسد: یکی نما و ساختار طهران قدیم را نشان می دهد و دیگری روایت زندگی مردمانی را که در هزار توی این شهر می زیستند (میلانی،158). خواندن طهران قدیم همچون گشت و گذاری است در یک دکان سمساری پر از عتیقه های دیدنی و پر اهمیت که در آن اشیاء نفیس و گرانبها بی هیچ نظم و ترتیبی در کنار هم قرار گرفته اند (همو،160).

تاریخ اجتماعی تهران دانشنامۀ جامعی است در پیشه وصنعت و چگونگی کار و زندگی و گذران معیشت مردم تهران قدیم در6 جلد و بر مبنای تاریخ شفاهی و دانسته های شخصی و برخی پیشه ها و صنعت ها که در آنها خود نویسنده تجربه اندوخته بوده است. مطالب این 6 مجلد گسترش یافتۀ کتابی است به نام گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم (ج1/1357) که آن را نویسنده به تشویق برادر ناتنی خود دکتر مهدی بهره مند نوشته بود. انگیزۀ شهری در نوشتن این دانشنامه به دست آوردن و آشنایی با کتاب احصائیۀ بلدیۀ طهران در سال های 1262، 1270، 1301 و 1311 ش بوده که در آن افزون بر سرشماری نفوس شهر تهران نام چند صد حرفه و شغل نیز آمده است. بنا بر نظر مؤلف، کتاب تاریخ اجتماعی تهران برخلاف عرف و عادت تاریخ نویسان این سرزمین که « روی سخن به جانب زمامداران و سلاطین و شرح حالاتشان از جنگ و گریز و... دارد»، « از مردم حرف می زند، یعنی از حرف دارها، از شاه و وزیر سازها، از تاریخ و فرهنگ تدوین کنان واقعی و از آنها که به حساب نیامده، چنانکه گفتی وجود نداشته اند» ( شهری، تاریخ اجتماعی...،1/4).

شهری در تدوین ساختار کتاب تاریخ اجتماعی تهران از شکل بندی مطالب کتاب احصائیۀ بلدیه تقلید کرده که فاقد شیوه و روش خاص علمی بوده است. کتاب بر اساس فهرست حِرَف و صنایع احصائیه فصل بندی و در آن هریک از پیشه ها و صنایع شرح و توصیف شده است. بر این کار شهری خرده گرفته اند و آن را از شوریدگی و آشفتگی و بی نظمی در طبقه بندی مشاغل و پراکنده بودن موضوعات مربوط به یکدیگر در فصل های گوناگون شش مجلد کتاب، به « کشکول درویش» مانند کرده اند (نک: اشرف، 371).

قند و نمک: ضرب المثل های تهرانی به زبان محاوره (1370ش)، نخستین کتاب مستقل او در بارۀ گونه ای از ادبیات شفاهی مردم است. نطفۀ خلق کتاب قند و نمک در ذهن شهری در سفر انگلیس و اقامت کوتاهش در لندن بسته شد. روزی درگفتگو و پرسش و پاسخی با عروسش بر سر سفرۀ غذا به ارزش و اعتبار ضرب المثل های فارسی و نقش اجتماعی و آموزشی آن در جامعه پی می برد. همانجا تصمیم می گیرد که آثار مربوط به جامعه و فرهنگ عامۀ تهرانی ها را تکمیل کند. پس از بازگشت به ایران به گرد آوری ضرب المثل های تهرانی رایج در تهران می پردازد. حاصل آن همین کتاب است (قند ونمک، دوازده و سیزده).

منابع. اشرف، احمد، «تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم»، کلک، ش61-64، فروردین و تیر 1374؛ حدادی، نصرالله، «راوی « تهران قدیم » هم رفت»، جهان کتاب، س 4، ش 19-22، آذر و دی 1378 ش؛ همو، « طهران شهری و طهران پاکزاد»، بخارا، ش، 35، فروردین و اردیبهشت 1383 ش؛ همو، « از نوشته تا تصویر»، بخارا، ش 37، مرداد و شهریور 1383 ش؛ شهری، جعفر، گزنه، تهران،1352 همو، شکر تلخ، تهران، بی تا؛ همو، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران،1369؛ همو، قند و نمک، تهران، 1370؛ همو، طهران قدیم، تهران، 1376؛ گلبن، محمد، «تهران قدیم یا تاریخ مصور تهران»، بخارا، ش، 32، مهر و آبان 1382؛ میلانی، عباس، تجدد و تجدد ستیزی در ایران، تهران، 1381؛ همشهری، س، 11، ش 3236، 6 آذر 1382.

دکتر علی بلوکباشی، مشاور ارشد علمی انسان شناسی و فرهنگ در حوزه فرهنگ مردم و مدیر گروه پژوهشی مردم شناسی دائره المعارف بزرگ اسلامی ایران است.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]

يك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم، دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم مادرم دستم را نگيرد، فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ، رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد، حالا من بزرگ شده ام، تعدادي كفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به كابينت هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي رسد اما يك أجاق گاز براي خودم دارم، حالا من دست مادرم را مي گيرم و او را از خيابان ها رد مي كنم، موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك هايم را به باد مي دهم، عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خيانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، حالا مي دانم دنيا سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه بر خلاف تمام آرزوهايم به دستش آوردم.

................................................................................................................................

آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد. وقتی کسی می گوید «دوستت دارم!» مشخص نیست که چرا و چگونه دوستت دارد .دلیل به وجود آمدن این حس که او دوست داشتن فرض کرده ، کدام خصوصیت توست . و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی که تو «دوست داشتن» قلمداد می کنی متفاوت است.

یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله). عکسی توی کتابی که مال خواهر بزرگترم بود دیدم. یک نقاشی ساده از دو تا بچه (یک دختر، یک پسر) که داشتند با هم حرف می زدند. دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم!» و توی ابر فکر بالای کّله اش ، یک ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می کرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور!» ... و توی کله ی او یک ماهی بود که داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میکرد!

یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم که حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود! تا همین امروز هم فکر می کنم به هر کس گفته ام «دوستت دارم!» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام ، واگر کسی جایی پیدا شده که خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]

معبد خداوند فقط به روی
دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است .
دل گرفته را به این معبد راهی نیست ،
پس ، از اندوه اجتناب کن.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
  • «آن‌که اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.»
  • «آن‌که عمیقاً به خوشبختی خود علاقمند است، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقمند است، به همین دلیل یاری می‌رساند. اگر در دنیا به همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. امکان شوربختی از میان خواهد رفت. هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.»
  • «آن‌گاه که در پیوند هستیم، آن را بدیهی فرض می‌کنیم. زن تصور می‌کند مرد را می‌شناسد، و مرد تصور می‌کند که زن را می‌شناسد. نه مرد و نه زن چیزی نمی‌دانند. شناختن دیگری ناممکن است، دیگری همواره یک راز باقی می‌ماند. بدیهی دانستن وجود دیگری توهین است، بی‌احترامی است.»
  • «ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌سازد.»
  • «اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، عشق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.»
  • «اگر دیگری را دوست می‌داری، اگر می‌خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونه‌ای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.»
  • «انسان عاشق هرگز به کسی خشم نمی‌ورزد، چون در واقع وابسته به دیگری نیست. او می‌تواند در تنهایی نیز شاد باشد... البته او باز شادی خود را با دیگری تقسیم می‌کند ولی دیگر به کسی وابسته نیست. اکنون دیگر رابطه وابستگی برقرار نیست؛ این پیوند است، پیوند وابستگی متقابل.»
  • «با عاشق‌شدن، کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق، به بلوغ دست خواهی یافت.»
  • «بزرگ‌ترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزرگ‌ترین معجزه‌است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌گشاید.»
  • «تمام تاکید من نه بر اسم‌ها که بر افعال است؛ تا می‌توانی از اسم‌ها حذر کن. این‌کار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانی. چه، زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً «زندگی‌کردن» است و نه «زندگی». عشق نیست، عشق‌ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند‌یافتن است. ترانه نیست، ترانه‌خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.»
  • «حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟»
  • «دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.»
  • «دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبه‌خود پیش می‌آید. انسان نیاموخته است که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.»
  • «رابطه جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده‌است. این پیوند، بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می‌کند. رابطه جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده – با کمال بیگانه‌است. رابطه جنسی زمانی معنا می‌یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطه جنسی به هم می‌آمیزند. و عشق مرکزیت عظیم‌تری است، مرکزیتی والاتر. آن‌گاه که رابطه جنسی به عشق گره می‌خورد، بالا و بالاتر جریان می‌یابد.»
  • «زمانی فرامی‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌رسد که به ورای عشق می‌رسی. زمانی فرامی‌رسد که پیوند می‌یابی و از این پیوند لذت می‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می‌بری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.»
  • «زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانی تنها زندگی کنی. به حمایت تمام هستی نیازمندی، هر آن دَم است و بازدَم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است.»
  • «شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقی‌ماندن است. انسان نوین، انسان با شهامت خواهد بود. در گذشته، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می‌کرده‌اند، گونهٔ این دنیایی و گونهٔ آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده‌اند. انسان واقعاً بی‌باک کسی است که در این جهان زندگی می‌کند ولی به این دنیا تعلق ندارد.»
  • «عشق آزمونی روحی است – ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه ‌است، عشق با درونی‌ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته‌ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش‌ دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.»
  • «عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌شوی.»
  • «عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره‌کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.»
  • «عشق یک پیوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش می‌کنند خود باقی بمانند، در پیوند و در عین حال مستقل، چنین است که مبارزه آغاز می‌شود.»
  • «تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.»
  • «والاترین هنر در جهان آنست که مرید باشی. این موهبت با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. مریدی یگانه‌است و همتایی ندارد. در هر پیوند دیگری، چیزی شبیه آن نخواهی یافت، نه چیزی مثل آن نمی‌تواند وجود داشته باشد.»
[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]

معنی هوس چیست؟

جذابیت های جنسی و گرایش نسبت به جنس مخالف شروع کننده هر رابطه عاشقانه می باشد، این یک قانون است که خیلی ها آن را نادیده می گیرند و فکر می کنند عشق با رابطه جنسی و هوس متفاوت است.

با این حال هوس کردن یا میل داشتن یکی از ویژگی های انسان است و هیچ تناقضی با خوبی های انسان ندارد. به همین دلیل نباید به هوس کردن و هوا و هوس با دید منفی نگاه کرد و باید مورد بررسی دقیق قرار بگیرد.

ممکن است به خاطر فرهنگ بسته بعضی کشورها و دیدگاه افراطی آنها نسبت به مسائل جنسی، این حرف شکستن حرمت روابط عاشقانه در اجتماع به نظر برسد.

اما با یک دید بدون تعصب به سادگی می توانیم دریابیم که اساس و بنیان جذب شدن دو نفر به یکدیگر، جاذبه های جنسی آنهاست

در دیدار یک زن و مرد به منظور آشنایی و شروع یک رابطه، بدون شک وجود جذابیت های جنسی آنها را به هم نزدیک تر خواهد کرد. این به معنی هوس بازی نیست، اما یادتان باشد کشش دو جنس مخالف به هم بر اساس زیبایی هایی رخ می دهد که شاید عده ای آن را دوست نداشته باشند، اما یک حقیقت است.

البته اگر چه شروع هر رابطه عاطفی با هوس می باشد، اما اگر این هوس در قالب علمی و فرهنگی خود قرار نگیرد، ارتباط به شکل یک ناهنجاری رفتاری در می آید و پس از مدت کوتاهی نابود می شود.

شدت هوس در افراد مختلف نسبت به سیستم روانی و بدنی آنها متفاوت است. معمولا افرادی که شاد و پرانرژی هستند، از قدرت جنسی بالاتری برخوردارند

در حالت متضاد نیز یکی از مهمترین علائم افسردگی، کاهش میل جنسی می باشد. همچنین افرادی که اندام متناسب دارند و یا اهل ورزش و فعالیت هستند از لحاظ جنسی قوی تر از دیگران اند و هوا و هوس در آنها بیشتر است.

معنی هوس را از چند بعد می توان مورد بررسی قرار داد. یکی از دید روانشناسی و دیگری معنی کلمه هوس در زبان شیرین فارسی.

در زبان فارسی معنی کلمه هوس معادل:

  • شهوت جنسی
  • خواهش های جنسی
  • میل و خواهش گذرا
  • درخواستی که مانا نیست
  • میل به انجام لذتی زودگذر
  • معنی هوا و هوس یعنی چیزی که پایدار نیست

می باشد.

مترادف های کلمه هوس چیست؟

مترادف های زیادی برای کلمه هوس وجود دارد که همگی معنای مشابه دارند، اما در موقعیت های متفاوتی از آنها استفاده می شود. برای مثال می تواند به کلمات:

  1. شهوت
  2. مطمع
  3. و حتی رغبت

اشاره کرد.

در واقع توانایی کنترل ذهن در تضاد با معنی کلمه هوس است. یعنی هوا و هوس حالتی است که فرد به سختی توانایی برای مدیریت آن دارد.

هوس و یا گرایش جنسی یک امر طبیعی می باشد که اصل بقای بشر بر پایه آن استوار شده است. اما اگر این عنصر در یک رابطه نقشی بیشتر از حد معمول پیدا کند، فرد به شیفتگی دچار می شود.

تابحال شنیده اید که به عنوان مثال می گویند فرد شیفته یک نفر شده است. این به همین معناست که فرد به علت گرایش شدید به جذابیت های جنسی طرف مقابل شیفته او شده است که در طولانی مدت می تواند تبدیل به بیماری هایی مانند فتیش جنسی هم بشود.

متاسفانه در ادبیات روزمره ی ما عمدتا به این نوع گرایش نابهنجار، عشق گفته می شود

همین اتفاق منجر می شود که بسیاری از اندیشمندان نیز به اشتباه عشق را یک گرایش جنسی بدانند و انسان ها را از ابتلای به آن بر حذر دارند.

فرق عشق و هوس چیست؟

عشق به پایدار و مانا بودن شهره است و می تواند یک رابطه بسیار عمیق بین زن و مرد شکل دهد. اما رابطه ای که بر اساس هوس بازی شکل بگیرد خیلی خیلی سخت بتواند به ارتباطی پایدار و سازنده تبدیل شود.

با این حال هوا و هوس بخش جداناپذیری از عشق واقعی است که در غیراینصورت تبدیل به عشق افلاطونی با پلاتونیک خواهد شد که هیچ نشانه ای از معنی کلمه هوس در آن دیده نمی شود.

همچنین در سخنان خود بگویند که دوست داشتن بالاتر از عشق است.

در صورتیکه دوست داشتن یک قسمت از عشق کامل است. عشق کامل ترین و سالم ترین نوع رابطه عاطفی می باشد

این مسئله در پاسخ به اینکه معنی هوس چیست لازم به ذکر است که بدانیم عشق ناسالم با عشق سالم متفاوت است، همچنین تفاوت دوست داشتن و عشق داشتن هم بسیار متفاوت خواهد بود.

ما به هیچ عنوان حق نداریم کلمه عشق را برای هر رابطه ناهنجاری به کار ببریم و حرمت آن را بشکنیم، اما همانطور که تجربه جلسات مشاوره شکست عشقی بیان می کند، بسیاری از مشکلات بین زوجین به خاطر عدم اطمینان از معنی هوس و تفاوت آن با معنای عشق می باشد.

هوس در عشق چیست؟

همانطور که قبلا هم در ویکی روان اشاره کردیم، خیلی ها نمی خواهند باور کنند که عشق میان زن و مرد بدون هوس معنی پیدا نخواهد کرد.

علت این است که عشق از ۳ بخش اصلی تشکیل شده است :

  1. علاقه و محبت
  2. هوس
  3. و تعهد در رابطه و عشق

بدون هر یک از این اجزا، عشق بین زن و مرد و نه انواع عشق دیگر معنی خود را از دست خواهد داد. به همین خاطر موضوع هوس در عشق بسیار زیاد معنی پیدا می کند.

هوس نسبت به دیگر ضلع های عشق یعنی صمیمیت و تعهد، بیشتر تحت تاثیر عوامل هورمونی و فیزیولوژیک قرار دارد

بررسی و شناخت هورمونهای جنسی یکی از مهمترین جنبه های عشق درمانی می باشد، زیرا افراد با شناخت هورمون ها از تاثیر و فعالیت سیستم بدن و مغز خود آگاه می شوند.

در صورت لزوم به آسانی احساسات و رفتارهای خود را تحلیل می کنند.

شناخت عوامل فیزیولوژیک هوس جنسی، ما را کمک می کند تا آنرا از احساس عاطفی متمایز کنیم

این مسئله در بسیاری از جوانان وجود دارد که متاسفانه نمی توانند احساس جنسی خود را از احساس عاطفی شان تشخیص دهند. رواج شیفتگی در این گونه افراد بسیار رایج است.

آنها گاهی به مدت طولانی از لحاظ جنسی شیفته یک نفر می شوند و نام آن را عشق و یا دوست داشتن می گذارند.

اما مهم اینجاست که عدم قدرت تمایز بین اینکه هوس چیست و دوست داشتن ریشه بسیاری از نابهنجاری های رفتاری در روابط عاشقانه است.

هوس زودگذر چیست؟

همانطور که بارها در ویکی روان گفتیم، هوس به خودی خود اتفاق بدی نیست و لازمه زندگی ما است اما هوس زودگذر چیز دیگری است و از جایی سرچشمه می گیرد به شاید نتایج خوبی به همراه نداشته باشید.

در کل هوس زودگذر به احساس و تمایل شدید ما به جنس مخالف، برای بازه زمانی کوتاه گفته می شود. این یعنی فقط برای زمانی خاص تمایل داریم با آن فرد باشیم و وقتی به کام خود می رسیم، میل ما به بودن در رابطه کمتر و کمتر می شود.

هوس زودگذر به هیچ عنوان به درد روابط بلند مدت نمی خورد و اگر رابطه ای بر اساس هوس زودگذر آغاز شود حتما به شکست منجر خواهد شد.

اما راه تشخیص هوس زودگذر چیست؟

راه تشخیص هوس چیست؟ چطور متوجه احساسات واقعی خودمان یا فرد دیگری شویم و رابطه را با هوا و هوش شروع نکنیم؟

  • توجه شما بیشتر به ظاهر و اندام طرف مقابل است تا جنبه های دیگر شخصیتی او
  • تمام تلاشتان برای برقراری ارتباط جنسی سریع با او را می کنید
  • بعد از ارتباط جنسی ناگهانی میلتان به او کم شده و حتی درگیر عذاب وجدان بعد سکس می شوید
  • با وجود مشاهده تناقضات و اختلافات زیاد در ابتدای کار، باز هم به دنبال برقراری رابطه با او هستید
  • سریع ارتباط فیزیکی و لمس های اولیه را شروع می کنید
  • ترجیح می دهید تمام قرارهای شما در خانه برگزار شوند تا در مکان های عمومی، این از نشانه های عشق و هوس زودگذر است
  • شاید فکر کنید عاشق او هستید اما این هوس است

شاید این عبارت را زیاد شنیده باشید که فلان فرد خیلی هوس باز است، اما آیا می دانید معنی هوس باز چیست و هوس باز به چه فردی گفته می شود؟

هوس باز به فردی گفته می شود که تمام تصمیمات مهم زندگی او بر مبنای هوس و دستیابی به میل های زودگذر قرار داده شده است و به هیچ وجه دنبال نتایج بلند مدت نیست!

اینکه هوس باز چیست این است که فردی در رابطه عاطفی خود تنها تمایل به برقراری رابطه جنسی و رسیدن به امیال خود را دارد و تمام موضوعات دیگر در اولویت های بعدی قرار دارند و به همین خاطر خیانت کردن برای آنها چندان سخت نیست.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 16:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]

تو قیاس از خویش می گیری و لیک ...

چند ماه پیش توی یه جمعی نشسته بودم که چند نفرشون از دوستانی بودند که سالهاست می شناسم. مثل همه ی صحبت های جمعیِ اغلبِ جمع هایِ چند سال اخیر که بحث هزینه های زندگی پایِ ثابت بحث هاست، بحث به هزینه های زندگی کشیده شد.

یکی از دوستان داشت می گفت که من سعی کردم سبک زندگیم رو طوری تنظیم کنم که بتونم با پنج میلیون تومن هم ماه رو بگذرونم و مشکل حادی برام پیش نیاد.

بحثها پیش رفت و کمی بعد، این دوستم کاری براش پیش اومد و رفت.

یکی دیگه از دوستان تا دید این دوستمون رفت گفت: "بدبختِ خسیس رو نگاه کنین که با این همه درآمدی که داره دلش نمیاد بیشتر از پنج میلیون در ماه خرج کنه. این بیچاره ها بلد نیستن خوب زندگی کنن و خرج کنن. خدا پول رو به کی داده! "

راستش من اون دوستمون رو که رفت چندین ساله میشناسم. کسب و کار خوب و درآمد بالایی داره و خبر دارم که سالهاست سهم زیادی از درآمدش رو(تا جایی که من میدونم بیشترش رو) صرف رسیدگی به کودکان بدسرپرست یا بی سرپرست، بیماران و کودکان کار میکنه. به عبارتی میخوام بگم که پولی که این در یک ماه صرف کمک به دیگران میکنه از پولی که اون یکی دوستمون در تمام طول عمرش و با گرفتنِ ژستِ منجی عالم بشریت، صرف کمک کرده بیشتره(البته صورت مسئله مون کمک کردن نیست اینجا.صرفاً منظورم مقایسه میزان پولیه که توسط این دو نفر توزیع میشه، حالا هرجا که باشه). منظورش از اون حرفش هم این بود که من تلاش کردم سبک زندگیم طوری باشه که برای اون حالت هم آماده باشم نه اینکه فقط پنج میلیون هزینه می کنم برای گذران زندگیم.

می خواستم چیزی بگم که از حرفهایی که زد خجالت بکشه اما خیلی وقته دارم تمرین می کنم که حرف هایی که میدونم هیچ تاثیری نداره رو نزنم. حساب کردم دیدم این آدم ارزش خراب شدن تمرینم رو نداره بنابراین فقط به گفتن این بسنده کردم که : برادر! ما خیلی وقتها رفتار دیگران رو با مدل ذهنی خودمون تفسیر می کنیم و این یعنی اینکه بیشتر داریم در مورد خودمون اطلاعات میدیم نه نگرش و مدل ذهنی دیگران. البته مطمئنم که اون اصلاً متوجه نشد چی گفتم اما به هر حال دل خودم کمی خنک شد بدون اینکه تمرینم رو خراب کرده باشم ;)

*

فکر می کنم چند هفته پیش بود که ایلان ماسک گفته بود که من از خودم خونه ای ندارم و به معنای واقعی کلمه دارم تو خونه ی دوستام زندگی می کنم.

چند روز بعد از این قضیه یکی از دوستانم که چند وقتیه یک شرکت استارت آپی راه انداخته داشت اینو برام نقل میکرد و میگفت منم میخوام خونه مو بفروشم و صرف برنامه های شرکتم کنم.

کاری به درستی و غلطیِ تصمیمش ندارم چون خودش بهتر از جزئیاتش خبر داره اما حسی که ازش گرفتم این بود که در جهان خودش (یعنی در بستر و دایره ارتباطاش)فقط دوست داره شبیه ایلان! به نظر بیاد. درست مثل خیل عظیمی از استارتاپ های کشورمون که فقط رفتارهای سیلیکون ولی رو کپی کردن و مدل ذهنی رو یاد نگرفتن و به محض کوچکترین تغییری در فضای کسب و کارشون، همه چیزشون به هم میریزه.

*

چند وقت پیش اتفاق جالبی برای من و یکی از دوستان که اون هم به فایل گفتگوی معلم مون(محمد رضا شعبانعلی) گوش داده بود افتاد.

محمد رضا در جایی از بحثش داشت در مورد قوانین مرتبه دو زندگیش صحبت می کرد و به عنوان یه مثال ساده(از ده ها مثال دیگه) به این اشاره کرد که من مطلقاً به هیچ تماس یا پیغام ناشناسی جواب نمیدم و توضیحاتی هم در این مورد داد.

این دوست ما به نوعی فریلنسر حساب میشه. کارهای فنی کامپیوتری برای افراد و شرکت های مختلف انجام میده. در واقع کلی کارت ویزیت فیزیکی و دیجیتال پخش کرده که یه روزی یکی کارش بهش بیفته و باهاش تماس بگیره.

در گذشته منم هر وقت کسی کاری داشت که این دوستم میتونست کارش رو راه بندازه رو بهش معرفی میکردم(در واقع شماره یا کارت ویزیتش رو میدادم که باهاش تماس بگیرن).

خلاصه اینکه طبق روال سابق شماره شو به یه نفر دادم که باهاش تماس بگیره. اتفاقاً پروژه خیلی مناسبی هم برای این دوستم داشت.

بعد از چند روز اون فرد باهام تماس گرفت و گفت چند روزه هرچی تماس میگیرم با اون دوستت جواب نمیده، میشه خودتم یه پیگیری بکنی؟

بهش زنگ زدم و بلافاصله گوشی رو برداشت. گفتم مشکلی برات پیش اومده که تماس هاتو جواب نمیدی؟ گفت نه چطور مگه. ماجرا رو براش گفتم. ایشونم در کمال ناباوری گفت که از وقتی توضیحات محمدرضا رو گوش دادم و بهشون فکر کردم(دقت کنین گفت فکر کردم!) دیگه تماس های ناشناس رو جواب نمیدم. چون هر کاری هم بخواد بهم معرفی بشه معرفش باید باهام هماهنگ کنه طبیعتاً. گفتم تا حالا چند هزار کارت ویزیت چاپ کردی؟ توی چندتا سایت آگهی کردی شمارتو؟ گفت خودت که میدونی خیلی زیاد.

گفتم ای عزیزِ دل برادر! با توجه به سبک تو برای گرفتن پروژه هات و روشی که از اون طریق کار جذب میکنی، تو نه تنها باید تماس های ناشناس رو جواب بدی بلکه باید صدای زنگ موبایلت رو تا ته زیاد کنی و بذاری ویبره هم بزنه و با یه بند محکمی موبایلت رو از گردنت آویزون کنی که کوچکترین تماس یا پیام ناشناسی از دستت نره.

اگه صرفاً کسب و کاری هم به این مسئله نگاه کنی، جواب دادن به همه ی تماس های ناشناس برای تو به همون اندازه درست و مفیده که جواب ندادن به تماس های ناشناس برای محمدرضا. منطق هر دو کار هم یکیه تقریباً!

چطور کپی رفتار رو انقدر سریع گرفتی ولی اونجا که میگه مدل های ذهنی رو یاد بگیرم رو نگرفتی.

پس از آن از نقشِ نصیحت کننده طلبکار به در آمده و باقی گفتگو را همچون آدمیزاد ادامه دادم ;)

*

به نظرم هر کدوم از ما میتونیم با یک دقت ساده به زندگی روزمره و تصمیم گیری ها و رفتارهای خودمون و دیگران، ده ها مثال از این جنس پیدا کنیم. بنابراین از ردیف کردن مثال های دیگه صرف نظر می کنم.

مثال اول، نمونه ای از تفسیر رفتار دیگران با مدل ذهنی خودمون بود و دو مثال دیگه نمونه هایی از کپی کردنِ صرفِ رفتار دیگران بدون فهم مدل ذهنیِ پشت اون رفتار بود.

خب منظورت چیه؟یعنی میگی اصلاً نباید از رفتار هایی که میبینیم یاد بگیریم و یکراست بریم مدل ذهنی رو پیدا کنیم؟

تا جایی من میفهمم اصلاً منظور این نیست.

در واقع یکی از راه هایی که انسان ها میتونن یاد بگیرن از طریق توجه به رفتار هاست(اگر عینک علم شناختی(کاگنتیو) در مورد یادگیری (از طریق مشاهده) رو به چشم زده باشیم که برخی پرچمداران این رشته معتقدند که تنها راهه).

ما ناگزیریم که جهان رو از دریچه ی نگاه محدود خودمون ببینیم(شما راه دیگه ای سراغ دارین؟) و

از طرفی حدس زدنِ مدل ذهنی و یاد گرفتن مدل ذهنی دیگران در خلا نمیتونه اتفاق بیفته و باید خروجی های این مدل تحلیل بشن(که همون رفتارها هستن) تا به مرکز پردازش برسیم(که همون مدل ذهنی باشه).

اما به نظر میرسه ما انسانها طوری طراحی شدیم که در این زمینه به شدت مستعدِ خطا کردن و بیراهه رفتنیم. برای راحتی کار صورت مسئله رو انقدر تنزل میدیم و ساده سازیش میکنیم که اصلاً وادار به فکر کردن نشیم و یه نتیجه گیری سطحی می کنیم و به ادامه زندگی مشغول میشیم.

مثلاً بالاتر گفتم که خروجی ها باید تحلیل بشن. طبیعتاً تحلیل خروجی ها با تحلیل یک خروجی زمین تا آسمون فرق میکنه ولی ما برای راحتی کار "یک خروجی" رو عزیزتر میشماریم و همچنان در جهل مرکب به حیات نباتی مون ادامه میدیم.(البته امیدوارم اینطور حرف زدن به کسی برنخوره چون خودم انقدر از این خطاها داشتم و دارم که مخاطب اول و آخر حرفم خودمم)

درست مثل این بی سوادهایی که عاشق تفسیر زبان بدن هستن! یک حرکت رو میگیرن و داستانشونو میسازن.

به هر حال از این همه داستان سرایی میخواستم به دو جمله برسم که:

- با تقلید صرف از رفتار یک فرد دیگر به هیچ عنوان شبیه او نخواهیم شد و حتی اگر برای مقطع کوتاهی بتونیم خودمون و دیگران رو فریب بدیم که شبیه او به نظر برسیم.

- با تقلید صرف از رفتار یک کسب و کار دیگر به هیچ عنوان شبیه آن کسب و کار نخواهیم شد حتی اگر برای مقطع کوتاهی بتونیم خودمون و دیگران رو فریب بدیم که شبیه اون کسب و کار به نظر برسیم.

با این جمله میشه بازی کرد و جمله های دیگه ای هم تولید کرد! مثل :

- با تقلید صرف از رفتار های یک مدیر دیگر به هیچ عنوان به مدیری شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک سخنران خوب به هیچ عنوان به سخنرانی شبیه او تبدیل تخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک روانشناس موفق به هیچ عنوان به روانشناسی سبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک نویسنده موفق به هیچ عنوان به نویسنده ای شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک پزشک خوب به هیچ عنوان به پزشکی شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- با تقلید صرف از رفتار های یک حکمران خوب به هیچ عنوان به حکمرانی شبیه او تبدیل نخواهیم شد حتی اگر ...

- و الی آخر

با این راه و روش، بیشتر یک مدیرنما، سخنران نما(یا همون شو من)، روانشناس نما، نویسنده نما و پزشک نما خواهیم بود.

اما موضوع دیگه ای که فکر می کنم خیلی مهمه اینه که سعی کنیم از مثال های مشابه نمونه اول این مطلب تا جای ممکن پرهیز کنیم. یعنی تفسیر رفتار دیگران با مدل ذهنی خودمون. قطعاً نمیشه کلاً کنارش گذاشت(نه ممکنه و نه مفید) چون فرایند اتوماتیکِ ذهن ماست که خروجی چندصدهزار سال تکامله. اما به نظرم هر جا دیدیم که داریم با یک یا تعداد معدودی رفتار، نتیجه گیری میکنیم و مدل ذهنی و نگرش اون شخص رو سهل الوصول فرض میگیریم باید مراقب باشیم. به نظرم این حداقل کاریه که ازمون برمیاد.

شاید این مشکل و خطا(تفسیر رفتار دیگران با مدل ذهنی خودمون) مادر خطای دوم هم باشه(تقلید صرف رفتار بدون فهم مدل ذهنی).

پی نوشت: و در اینجا شما رو به خوندن دو بیت از دو داستان مجزا در مثنوی مولانا دعوت میکنم(با جستجوی این دو بیت به اون دو داستان هم میرسین.از ارجاع به سایر داستان های تابلوتر خودداری کردم مثل "خر برفت و خر برفت آغاز کرد";) ).

تو قیاس از خویش می گیری و لیک // دورِ دور افتاده ای بنگر تو نیک

از چه ای کل با کلان آمیختی // مر تو هم از شیشه روغن ریختی

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چک لیست کانمن برای بهبود فرایند تصمیم گیری

سال گذشته که کتاب جدید کانمن و همکارانش را می خواندم برخی قسمتها را برای خودم ترجمه می کردم و از بعضی مطالب آن یادداشت برداشتم.

در بخش پایانی کتاب "نویز" چک لیستی ارائه شده که به نظر میرسد برای کاهش برخی خطاهای شایع و شاید کم کردن دامنه ی نویز در فرایند های تصمیم گیری موثر باشد.

ترجمه من ترجمه ی دقیقی نیست و صرفاً برای خودم انجام شده اما احساس کردم منتشر کردن آن در اینجا برای دوستانی که کتاب ها و منابع حوزه تصمیم گیری و مباحث میانبرها و خطاها را مطالعه کرده اند بتواند مفید باشد.

فکر می کنم این چک لیست بیشتر برای کسانی مفید است که یک آشنایی حداقلی، با این مباحث داشته اند، چون به نظرم مطالعه یک چک لیست تاثیری روی کیفیت تصمیمات ما نمی گذارد.

با توجه به نحوه نگارش این چک لیست توسط کانمن و همکارانش، به نظر میرسد که فرضشان بر این بوده که تصمیمات توسط یک گروه تصمیم گیری اتخاذ می شوند و این چک لیست برای کسی است که ناظرِ این فرایند است اما بیشتر صحبت هایشان قابل تعمیم به فضای تصمیم گیری فردی هم هست.

این چک لیست از چهار سرتیتر تشکیل شده که هر کدام چند تیتر فرعی دارند:

1-رویکرد ما به قضاوتها

1-1-جایگزینی

آیا شواهد و تمرکز گروه تصمیم گیری اینطور نشان نمی دهد که به جای پاسخ به سوال دشوارتر، به سراغ پاسخ به سوال ساده تر رفته اند و آنرا جایگزین کرده اند؟

آیا گروه یک عامل مهم را نادیده نگرفته است؟ (یا اینکه آیا به عامل نامربوطی، وزن بیش از حد نداده است؟)

2-1-نگاه به درون

آیا گروه در گفتگوها و مشورت های خودش نگاه به بیرون دارد و به جای ارزیابی کامل(درونی و بیرونی) سعی در اعمالِ ارزیابیِ مقایسه ای و رقابتی دارد؟

3-1-تنوع دیدگاه ها

آیا دلیلی وجود دارد که گمان کنیم که اعضای گروه دارای خطاها و تعصبات مشترکی هستند که می تواند باعث همبستگیِ خطاهای آنها شود؟ در مقابل، آیا می توانید به دیدگاه یا تخصص مرتبطی فکر کنید که در گروه وجود نداشته باشد؟(و باید باشد)

2-پیش داوریها و خاتمه دادن های زودتر از موعد

1-2-پیش داوریهای اولیه

آیا هیچ یک از تصمیم گیرندگان، نفع بیشتری از یک خروجی و نتیجه گیری خاص نسبت به خروجی و نتیجه گیری دیگری نمی برد؟

آیا کسی از قبل الزام و تعهدی برای به نتیجه رسیدن ندارد؟ آیا دلیلی برای مشکوک شدن به تعصب ورزیِ فرد خاصی وجود دارد؟

آیا مخالفان نظراتشان را بیان کردند؟

آیا ریسک تشدید تعهدات در صورت از دست دادنِ زمان و دوره ی اقدامات عملیاتی وجود دارد؟(به عبارتی، اگر زمان مناسب اقدامات اجرایی رو از دست بدیم، آیا تعهداتمان مضاعف می شود؟)

2-2-خاتمه دادن های زودتر از موعد (بخصوص در انسجام بیش از حد گروه)

آیا سوگیریِ تصادفی ای در انتخاب ملاحظاتی که در ابتدا مطرح شدند وجود داشته است؟

آیا گزینه های جایگزین(آلترناتیوها) به طور کامل در نظر گرفته شده اند؟ و آیا برای یافتنِ حمایت فعالانه از این گزینه ها تحقیق شده است؟

آیا داده ها یا نظرات ناراحت کننده، سرکوب یا نادیده گرفته نشده اند؟

3-پردازش اطلاعات

1-3-در دسترس بودن یا برجسته بودن اطلاعات

آیا مشارکت کنندگان در مورد یک رویداد خاص، به دلیل اینکه تازه اتفاق افتاده یا دراماتیک بوده یا داشتن ارتباط شخصی با آن رویداد، اغراق نمی کنند حتی اگر در ظاهر قابل تشخیص نباشد؟

2-3-بی توجهی به کیفیت اطلاعات

آیا قضاوتها بیش از حد بر روایت ها، داستان ها و آنالوژی ها تکیه نداشته است؟ آیا داده ها این داستانها و آنولوژی ها را تائید می کنند؟

3-3-اثر لنگر

آیا اعدادی که از صحت یا مرتبط بودن آنها مطمئن نیستیم در قضاوت نهایی نقش مهمی ایفا نکرده اند؟

4-3-پیش بینی بازگشت ناپذیر

آیا مشارکت کنندگان، برونیابی یا تخمین یا پیش بینی های بازگشت ناپذیر انجام نداده اند؟

4-تصمیم

1-4-خطا(مغالطه) برنامه ریزی

وقتی از پیش بینی ها استفاده می شد، آیا مشارکت کنندگان درباره منابع و اعتبار این پیش بینی ها سوال کردند؟ آیا از دید یک ناظر بیرونی، این بیش بینی ها به چالش کشیده شدند؟

آیا برای اعدادی که از درستی شان مطمئن نیستیم از بازه های اطمینان بخش(confidence intervals) استفاده شد؟ آیا این بازه به اندازه کافی وسیع در نظر گرفته شد؟

2-4-ترس از دست دادن

آیا ریسک پذیری تصمیم گیرندگان با ریسک پذیری سازمان همسو است؟ آیا تیم تصمیم گیری بیش از حد محتاط است؟

3-4-خطای تمرکز بر زمان حال(دید کوتاه مدت)

آیا محاسبات (از جمله نرخ تنزیل مورد استفاده) منعکس کننده تعادلِ اولویت های کوتاه مدت و بلند مدت سازمان است؟

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]

بهانه های کوچک برای خوشبختی و شادی

خوشحالی پدیده ای زودگذر است و به عوامل زیادی از آب و هوا گرفته تا موجودی حساب بانکی بستگی دارد. معمولا نمی توان در مرحله ای ثابت از شادی و خوشحالی، باقی ماند و زندگی کرد..

برای گذر از اضطراب، عصبانیت، فشارعصبی، غم و… و رسیدن به شادی، راه های مختلفی وجود دارد. که می توانید آنها را امتحان کنید و در لحظه های مختلف، احساس شادی، خوشحالی و آرامش داشته باشید.

● در لحظه زندگی کنید

به جای فکر درباره گذشته و فردا در لحظه زندگی کنید. وقتی با خانواده شام می خورید، با دوستان وقت می گذرانید، ورزش موردعلاقه تان را دنبال می کنید و … در همان لحظه ای که هستید، تمرکز کنید.

● بلند بخندید

حتی انتظار یا تصور یک اتفاق شاد و بامزه می تواند میزان آندروفین و هورمون های مربوط به شادی را افزایش و هورمون های استرس زا را کاهش دهد.

● بخوابید و استراحت کنید

همه ما کسری خواب داریم. یک چرت کوتاه و گذراندن یک شب آرام، نسبت به ماساژها و حمام های طولانی مدت، مفیدتر است.

● موسیقی گوش کنید

مطالعات نشان می دهد موسیقی بخش هایی از مغز را که در خوشحالی موثرند، فعال می کند. در یک مطالعه ثابت شد افرادی که در زمان جراحی چشم، به موسیقی گوش داده اند، ضربان قلب و فشارخون پایین تری نسبت به کسانی که در سکوت جراحی شده اند، دارند. فراموش نکنید موسیقی آرامش بخش است.

● مرتب کنید

تقریبا غیرممکن است وقتی تمام اطراف شما، پر از کاغذ، پرونده و مجله یا کمدتان در حال انفجار است یا ۶ ماه است اتاق یا دفترکارتان را مرتب نکرده اید، بتوانید فکر کنید یا راحت و آرام باشید. کارهای نظافتی مثل جاروزدن، گردگیری، برق انداختن و… باعث نوعی تمرکز روی همان فعالیت می شود و برای تمرکز بیشتر به شما کمک می کند.

● نه بگویید

کارهایی که الزامی نیستند و لذتی هم ندارند، حذف کنید. مثلا اگر در محل کار می توانید کارهای شلوغ را به دیگران بسپارید و تمرکز خود را روی پروژه های بزرگ تر بگذارید،

● به طبیعت بروید

هوای تازه و ورزش در هوای خوب، نه تنها استرس را کم می کند و باعث آرامش می شود بلکه حتی فعالیت های مرتبط با طبیعت، مثل باغبانی هم به رسیدن به این حال خوش کمک می کند.

● اخبار روزانه را تنظیم کنید/ فیلتر کنید

برای یک هفته روزنامه نخوانید، کانال های تلویزیون را عوض کنید و کاری به تیترها و اخبار نداشته باشید. در این مدت می توانید کمی به خودتان فکر کرده و نفسی تازه کنید.

● هوا را خوشبو کنید

تحقیقات نشان می دهد تاثیر مثبت بو، درمانی برای کاهش استرس واقعی است. در یک تحقیق، افرادی که در فضایی با عطر رزماری تنفس می کردند، اضطراب کمتری داشتند، دقت و تمرکزشان بالاتر بود و راحت تر و سریع تر محاسبات ریاضی انجام می دادند. خوشبو کننده های هوا و شمع های معطر را به زندگی تان وارد کنید.

● به مکان های ساکت بروید

کتابخانه ها، باغ ها، موزه ها و محل های عبادت جزایر صلحی می سازند که در دنیای عصبی امروز کمتر پیدا می شود. یک محل ثابت نزدیک خانه خود پیدا کنید و گاهی به آنجا پناه ببرید.

● تنها وقت بگذرانید

اگرچه روابط عاشقانه پادزهر استرس است، اما گاهی باید به خودتان وقت دهید و تنها باشید تا دوباره شارژ شوید.

● با تمرکز حواس قدم بزنید

ورزش بهتر از دارو استرس را از بین می برد. قدم زدن با تمرکز روی فکرها و ایده هایی برای زندگی بهتر، امیدوار و آرام?تان می کند.

● روابط دوستانه را از یاد نبرید

یک تحقیق روی ۱۳۰۰ زن و مرد نشان داد آنها که دوستان نزدیک و معاشران زیادی دارند، فشارخون پایین تری نسبت به کسانی که منزوی و گوشه گیر هستند، دارند. روابط دوستانه تان را گسترده و دوستان خوبی برای خود پیدا کنید.

● از روح خود مراقبت کنید

طبق مطالعات مختلف، افراد با ایمان واقعی، انسان هایی خوشحال ترند که با مشکلات آرام تر برخورد می کنند. ایمان برای شما یک زندگی بامعنا همراه حس پذیرفته شدن، محبوب بودن و آرامش می دهد.

● نعمت های خود را بشمارید

افرادی که هرروز برای جنبه های مثبت زندگی خود وقت می گذارند و به آنها فکر می کنند، نسبت به دیگران رفاه بیشتری احساس می کنند.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

گاهی اوقات چیزی به اسم استراحت نیاز است

یک استراحت طو لانی

یک فکر آزاد

یک زندگی بدون دغدغه

گاهی نیاز است از هر چه هست دل بکنی

و خودت را به دست باد بسپاری

گاهی اوقات یک نفس عمیق لازم است

جایی دور...

جایی که فقط دوست داشتنی هایت باشند

جایی که اگر کسی هم خواست باشد

دوست داشتنی هایت باشد

گاهی یک خواب بدون استرس لازم است

گاهی

زندگی لازم است

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]

من چیزی

از عشق‌مان

به کسی نگفته‌ام!

آنها تو را هنگامی که

در اشک‌هایِ چشمم

تن می‌شسته‌ای دیده‌اند...

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست

در پیِ ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوشِ گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطشِ سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهیِ برگشته زِ دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانم ات

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابرِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟

ها...نکشانی به پشیمانی ام!

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]

photo_2021-11-08_08-10-22_z83i.jpg

پشت هر پنجره باشم نظرم خیره به توست


در نگاهم تو فقط منظرۀ دلخواهی

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

جای لبهایم

روی عکس هایت ترک برداشته

کمی لبخند بزن

و از قاب بیرون بیا

عقربه های ساعت

به وقت بوسه های قدیمی

روی دیوار به خواب رفته اند

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 15:47 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا