لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

گر زلف پریشانت در دست صبا افتد

هرجا که دلی باشد در دام بلا افتد

ما کشتی صبرخود در بحر غم افکندیم

تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد

هرکس به تمنّائی فال از رُخ او گیرند

بر تخته فیمروزی تا قرعه کِرا افتد

گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم

در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد

آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را

کو را نظری روزی بر حال گدا افتد

آن باده که دلها را از غم دهد آزادی

پر خون جگر گردد چون دور بما افتد

احوال دل حافظ از دست غم هجران

چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:34 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا