لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

اما خودم را گول میزدم!

شجاع نبودم، احمق بودم،

چون فکر میکردم او بر میگردد.

به راستی فکر میکردم برمیگردد.

هیچ برگشتی در کار نبود،

حقیقت این بود که

قلب من یکشنبه شبی

روی سکوی یک ایستگاه قطار

هزار تکه شده بود.

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ] [ 17:19 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا