لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

هیتلر خودکشی نکرد

اسناد محرمانه اف‌بی‌ای مدعی فرار هیتلر به آرژانتین است

مستند جدید: هیتلر خودکشی نکرد

تاریخ ایرانی: یک شبکه تلویزیونی در آمریکا با ساخت مستندی پرخرج مدعی شده که هیتلر دست به خودکشی نزده و پیش از تسلیم آلمان موفق به فرار از برلین شده است. سازندگان این مستند می‌گویند فیلم آن‌ها بر اسناد محرمانه اف‌بی‌ای متکی است.

آیا آدولف هیتلر، رهبر آلمان در دوران حکومت حزب ناسیونال سوسیالیسم واقعاً در آستانه پایان رسمی جنگ جهانی دوم خودکشی کرد؟ این پرسش تاکنون دغدغه تاریخ‌نگاران غیرحرفه‌ای، سازندگان فیلم‌های تخیلی و طرفدار تئوری‌های توطئه در سراسر جهان بوده است. بنا به روایات تاریخی شناخته‌ شده آدولف هیتلر به همراه همسرش اوا براون در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ در آستانه پایان جنگ جهانی دوم و تسلیم کامل آلمان دست به خودکشی زد. بنا به دستور هیتلر یکی از محافظان وی جنازه او و همسرش را در باغ کاخ صدراعظم آلمان در برلین سوزاند.

حال در آمریکا سازندگان یک مستند تلویزیونی برآنند ثابت کنند که هیتلر موفق به شکستن محاصره «ارتش سرخ» و فرار از برلین شده است. این مستند تلویزیونی در ۸ قسمت تهیه شده و قرار است با عنوان «فرار هیتلر، حقیقت یا افسانه» از اواسط ماه دسامبر امسال در آمریکا در «کانال هیستوری» به نمایش گذاشته شود.

به گزارش دویچه‌وله، در این مستند اشاره می‌شود که تیمی تحت ریاست رابرت بر، مامور سابق سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و نویسنده کتاب‌های تاریخی، وظیفه بررسی فرار احتمالی هیتلر به کشورهای مختلف را بر عهده داشته است. رابرت بر از سال ۱۹۷۶ تا ۱۹۹۷ مامور سازمان سیا در کشورهای مختلف، به‌ ویژه در خاورمیانه بوده و به چند زبان از جمله عربی و فارسی تسلط دارد. در این مستند تاکید می‌شود که مدارک به دست‌ آمده «جعلی» نیستند و ردپای هیتلر پس از خروج از برلین با «روش‌های مدرن و دقیق» پیگیری شده است.

به گفته سازندگان این مستند، ادعای فرار هیتلر مبتنی بر صد‌ها مدرک و سندی است که از پرونده‌های محرمانه پلیس فدرال آمریکا (اف‌بی‌آی) به دست آمده است. اسناد محرمانه اف‌بی‌آی نشان می‌دهند که هیتلر پس از فرار از آلمان در کشورهای مختلف از جمله در آرژانتین و برزیل اقامت داشته است.

برخی از صحنه‌های این مستند در برلین و در تونل‌های باقی‌مانده از زمان جنگ جهانی دوم در پایتخت آلمان تهیه شده‌اند. میدان دیدنی و نوساز «پوتسدامر» و فرودگاه تعطیل شده تمپلهوف از جمله محل‌های فیلمبرداری این مستند هستند. کاخ صدراعظم آلمان پیش از شکست این کشور در میدان پوتسدامر شهر برلین قرار داشت که در پی حمله ارتش سرخ به شدت آسیب دید. بقایای این ساختمان سرانجام پس از تقسیم آلمان و شهر برلین و شکل‌گیری حکومت کمونیستی در بخش شرقی این کشور به کلی منهدم شد. اما بخش‌های بزرگی از تونل‌های زیرزمینی دست‌نخورده ماندند و پس از وحدت دو آلمان درهای ورود به قسمت‌هایی از این تونل‌ها بر روی علاقه‌مندان گشوده شد.

در این مستند نیز به وجود تونلی که کاخ صدراعظم آلمان و «پناهگاه پیشوا» را به فرودگاه تمپلهوف متصل می‌کرده است، اشاره می‌شود. شبکه تلویزیونی «هیستوری» (تاریخ) اعلام کرده است که برخی فرستنده‌های تلویزیونی و شبکه‌های اینترنتی نیز به طور همزمان این مستند را پخش خواهند کرد.

هیتلر و دخترانش در آرژانتین

در کتاب «گرگ خاکستری: فرار آدولف هیتلر» که ۴ سال پیش در بریتانیا منتشر شد، در روایتی مشابه با آنچه در این مستند آمده، ادعا شده بود که هیتلر خودکشی نکرده، بلکه از آلمان گریخته و تا ۱۷ سال بعد نیز زنده بود تا اینکه در سال ۱۹۶۲ در آرژانتین درگذشت.

نویسندگان این کتاب، سایمون دانستن نویسنده، فیلمساز و عکاس حوزه تاریخ نظامی و جرارد ویلیامز خبرنگار باسابقه بی‌بی‌سی، اسکای نیوز و رویترز مدعی هستند اسناد و مدارک متقن بسیاری برای این فرضیه در دست دارند. آن‌ها در کتابشان نوشته‌اند که اوا براون معشوقه هیتلر که گفته شده فقط یک روز همسرش بود، به اتفاق او از آلمان خارج شده و صاحب دخترانی شده و همراه با آن‌ها در آرژانتین زندگی کرده است. به تخمین این کتاب هیتلر در ۷۳ سالگی مرده است و نه در ۵۵ سالگی.

ویلیامز، یکی از نویسندگان این کتاب گفته که وجود اسناد و مدارکی درباره فرار هیتلر از آلمان چنان قانع‌کننده است که نمی‌توان به آن‌ها بی‌اعتنایی کرد. به گفته ویلیامز «استالین، آیزنهاور و هوور واقف بودند که هیتلر در سنگر زیرزمینی خود نمرده، ولی سخت می‌توان توضیح داد چرا هر سهٔ آن‌ها از این واقعیت غافل شدند و در طول دهه‌ها نیز به این واقعیت توجه لازم نشده است.»

یک نویسنده یهودی هم سال گذشته مدعی شد که هیتلر خودکشی نکرده بلکه به آرژانتین گریخته و پس از آن به ماتو گروسو در برزیل رفته است. سیمونه در کتاب «هیتلر در برزیل؛ زندگی و مرگ» نوشته که دوستان هیتلر نقشه گنجی را به او داده و او نیز در پی یافتن این گنج بوده است.

روایت شاهدان آخرین ساعات زندگی هیتلر

صحت این روایت‌ها را خاطرات شاهدان آخرین ساعات زندگی هیتلر زیر سوال می‌برند؛ یکی از آنان ارنا فلگل، پرستار هیتلر که ۱۰ سال پیش در ۹۳ سالگی به روزنامهٔ گاردین گفت: «هیتلر در آخرین روزهای زندگی‌اش موهای خاکستری زیادی داشت که او را ۱۵ تا ۲۰ سال پیر‌تر نشان می‌داد. او در آخرین روزهای زندگی‌اش در خودش غرق بود و به سختی راه می‌رفت و به دلیل سوءقصدی که در سال ۱۹۴۴ علیه او صورت گرفت، سمت راست بدنش تا حد زیادی ضعیف شده بود.»

فلگل که به یک روزنامهٔ آلمانی گفته بود «نمی‌خواستم اسرارم را با مرگم دفن کنم»، وداع هیتلر با تیم پزشکی‌اش در عصر ۲۹ آوریل ۱۹۴۵، یک روز قبل از خودکشی را اینطور روایت کرده است: «هیتلر از اتاقش بیرون آمد، با همه دست داد و کلمات دوستانهٔ کمی را هم بر زبان آورد. تعداد کمی صدای شلیک گلولهٔ هیتلر را شنیدند. بلافاصله دکترهای زیادی در پناهگاه حاضر شدند، من جسد هیتلر را ندیدم؛ چون جسد را به باغ انتقال داده بودند.»

روخوس میش، محافظ هیتلر، که دو سال پیش در سن ۹۶ سالگی در آلمان درگذشت، دربارهٔ ساعات پایانی زندگی رهبر دیکتاتور آلمان نازی به بی‌بی‌سی گفته بود: «ناگهان شنیدیم که یک نفر، یکی از همراهان هیتلر را صدا زد و گفت به نظر، آن اتفاق افتاد. آن‌ها صدای تیراندازی شنیده بودند اما من نه. مارتین بورمن، منشی خصوصی هیتلر به همه دستور داد تا آرام بگیرند. همه شروع به زمزمه کردند. من داشتم با تلفن صحبت می‌کردم و به عمد بلند‌تر حرف زدم چون می‌خواستم صدایی بشنوم. دوست نداشتم احساس کنم ما در پناهگاه مرگ بودیم. مارتین بورمن دستور داد تا در اتاق هیتلر باز شود. من هیتلر را دیدم که سرش بر روی میز قرار داشت. اوا براون روی مبل دراز کشیده بود و سرش به طرف هیتلر بود. زانوانش به طرف سینه جمع شده بود. او لباس آبی تیره رنگی با چین‌های سفید به تن داشت. هرگز آن صحنه را فراموش نمی‌کنم. دیدم که آن‌ها هیتلر را پوشاندند و وقتی از کنار من رد شدند، پاهای او از پارچه بیرون زده بود. فردی سر من فریاد زد «عجله کن، آن‌ها دارند رئیس را می‌سوزانند.» تصمیم گرفتم نروم چون یکی از مسئولان گشتاپو را آنجا دیدم و این فرد نمی‌بایست در آنجا می‌بود و برای همین به همکارم گفتم شاید ما را به خاطر اینکه آخرین شاهد ماجرا هستیم، بکشند. روز بعد ماجرا ادامه پیدا کرد. شش فرزند جوزف گوبلز، رهبر جدید آلمان در پناهگاه به قتل رسیدند. این ماگدا، مادرشان بود که آن‌ها را کشت. بلافاصله پس از مرگ هیتلر، همسر گوبلز با فرزندان خود به پناهگاه آمد. او در حال آماده شدن برای کشتن بچه‌های خود بود. او نمی‌توانست چنین کاری را آن بالا انجام دهد و برای همین به پناهگاه آمد، چون آنجا مانع از کار او می‌شدند. او با هدف کشتن فرزندان خود به پناهگاه هیتلر آمد. فرزندان گوبلز کنار من بودند و همه ما می‌دانستیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. آشکار بود. دکتر استامپفگر، دکتر هیتلر را دیدم که به شش بچه گوبلز چیزی برای نوشیدن داد. یک نوشیدنی شیرین. دکتر هیتلر کمک کرد تا آن‌ها را بکشند. یک یا دو ساعت بعد، خانم گوبلز در حالی که گریه می‌کرد از اتاق خارج شد و شروع به ورق بازی کرد.»

ادعایی دیگر: هیتلر معتاد بود

یک ماه پیش نیز کتابی با عنوان «حملۀ همه‌جانبه» در آلمان، مدعی استفاده ارتش هیتلر از ماده مخدر «کریستال مت» شده و نوشته بود از سال ۱۹۳۷ دارویی متاآمفتامین بنیان با نام تجاری «پرویتین» توسط نازی‌ها تولید و میان نیروهای مسلح توزیع شده است. این دارو به عنوان قرصی که برای مبارزه با استرس و خستگی طراحی شده و در مصرف کننده احساس سرخوشی ایجاد می‌کند، تبلیغ می‌شد. در ابتدا ارتش متوجه نبود که پرویتین یک مادۀ مخدر است. سرباز‌ها فکر می‌کردند که مصرف آن مثل خوردن قهوه می‌ماند، اما رهبران نازی به خوبی از ارزش پرویتین به عنوان یک محرک در هنگام نبرد مطلع بودند. پس از آزمایش این قرص در جریان حمله به لهستان، ارتش آلمان پیش از حمله به فرانسه در بهار ۱۹۴۰، ۳۵ میلیون قرص پرویتین سفارش داد. حمله به فرانسه جهان را بهت‌زده کرد. در عرض چهار روز، تانک‌های هیتلر بیش از آنچه که ارتش آلمان در طول چهار سال جنگ جهانی اول توانست پیشروی کند، در فرانسه پیشروی کردند. پرویتین به نازی‌های متجاوز کمک می‌کرد تا بیدار مانده، به پیشروی ادامه دهند و احساس خوبی داشته باشند. به نوشته این کتاب، تئودور مورل، پزشک شخصی هیتلر، او را کاملاً به مواد مخدر وابسته کرده بود و رهبر نازی در زمان خودکشی‌اش در سال ۱۹۴۵، کاملاً معتاد بود. نورمن اوهلر، نویسنده این کتاب به یادداشت‌های مورل دسترسی پیدا کرده که نشان می‌دهد او در یک بازۀ ۱۳۴۹ روزه، مجموعاً ۸۰۰ تزریق به هیتلر انجام داده است. یکی دیگر از بخش‌های جالب کتاب اوهلر، افشای وابستگی روزافزون هیتلر به «یوکودال» است. یوکودال یک مادۀ مخدر ضد درد است که تاثیر آن دو برابر مرفین معمولی است. او افشا کرده است که اولین بار پیش از ملاقات با موسولینی در سال ۱۹۴۳ از این ماده به هیتلر داده شد. در آن زمان ایتالیا احتمال خارج شدن از اتحاد با آلمان نازی را سبک و سنگین می‌کرد. اما پس از دو بار تزریق یوکودال، چنان حس خوبی به رهبر نازی‌ها دست داد که توانست موسولینی را متقاعد به متحد ماندن با آلمان کند.

[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 11:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]

موحد: ابن‌بطوطه گریبانم را‌‌ رها نمی‌کند

محمدعلی موحد در مراسم شب ابن‌بطوطه گفت: دوران نوجوانی برای من یک حس نوستالژیک همراه داشت؛ حسی که گریبان مرا می‌گیرد و دیگر‌‌ رهایم نمی‌کند.

به گزارش خبرگزاری مهر، مراسم «شب ابن‌بطوطه» از سلسله برنامه‌های شب‌های بخارا، با حضور جمعی از نویسندگان و محققان، عصر پنجشنبه ۱۴ مهر در تالار شهناز خانه هنرمندان ایران برگزار شد.

در این برنامه محمدعلی موحد، محقق و مترجم برجسته که ترجمه سفرنامه ابن‌بطوطه به فارسی را در کارنامه ادبی خود دارد در سخنانی با اشاره به سابقه آشنایی خود با این کتاب گفت: ابن‌بطوطه از دوران نوجوانی برای من یک حس نوستالژیک همراه داشت. چیزی مانند یک حرکت توام با خوشی. در واقع ابن‌بطوطه برای من چیزی است که هنوز هم من را یاد دوران نوجوانی می‌اندازد.

ترجمه ابن‌بطوطه آرامم می‌کند

وی افزود: در دوران جوانی، کتاب مختصر بیلونی را که در یک کهنه‌فروشی در آبادان پیدا کردم، همچون فیلی که یاد هندوستان افتاده باشد دوباره به یاد ابن‌بطوطه و تجربه خوانش سفرنامه او در نوجوانی افتادم. نمی‌دانم چه خاصیتی است، اما او خواننده‌اش را به خود می‌گیرد و دیگر ر‌هایش نمی‌کند. در‌‌ همان ایام به دنبال متن کامل سفرنامه ابن‌بطوطه افتادم و نسخه‌ای که ۱۱۰ سال قبل در قاهره منتشر شده بود را پیدا کردم.

موحد ادامه داد: شروع ترجمه ابن‌بطوطه برای من همزمان بود با سال‌های نخست بعد از کودتای ۲۸ مرداد که روزهای سختی بود. در آن ایام ابن‌بطوطه و داستان‌هایش تنها انیس و مونس من بودند و کار کردن روی آن برای من مایه آرامش.

وی در ادامه با اشاره به توصیفات و شرح سفرهای ابن‌بطوطه گفت: ابن‌بطوطه دست مرا گرفت و با خودش به شیراز برد. مرا میهمان خانه خواجه مجدالدین شیرازی کرد که اهالی شیراز به او مولانا می‌گویند. کسی که وقتی می‌میرد حافظ برای او صفت رحمت حق را می‌سازد و در غزل‌هایش می‌آورد. ابن‌بطوطه مرا به مدرسه مجدیه برد و در مجلس تدریس خواجه نشاند. او دست مرا گرفت و برد بر سر تربت سعدی که ۶۰ سال قبل از آن فوت کرده بود. بر سر خانقاهی که سعدی در اواخر عمر ساخته بود و در آن نیز دفن شد. در خانقاهی که مردم شیراز در آن اطعام می‌شدند و بر سر حوضچه‌هایش لباس می‌شستند.

وی افزود: من نمی‌دانم او چطور می‌توانسته خود را در تمام این مجلس و در میان تمام این افراد و بزرگان جای دهد؛ چرا که هیچ گوشه‌ای از زندگی شهری که در آن اقامت داشته نیست که او از آن گزارشی نداده باشد. ابن‌بطوطه ۴۴ دولت را در سرزمین‌های اسلامی دیده و ۱۲۴ هزار کیلومتر سفر کرده است. دوران گزارش شده از جانب او نیز به دلیل قرار گرفتن در دوره افول تمدن اسلامی و آغاز رنسانس و بیداری اروپا حائز اهمیت بسیاری است.

ابن‌بطوطه یک سفرنامه‌نویس صرف نیست

در ادامه این نشست حجت‌الاسلام رسول جعفریان، رئیس کتابخانه مجلس شورای اسلامی در سخنانی با اشاره به اینکه در عالم اسلام دانش جغرافیا و سفرنامه‌نویسی دو موضوع درهم تنیده است، گفت: بسیاری از سفرنامه‌های اسلامی محصول سفر چهره‌های برجسته دوران به سفرهایی چون سفر حج است که حتی با وجود آمیخته بودن با مسائل امنیتی به طور معمول اثر قابل اعتنایی به شمار می‌رود.

وی ادامه داد: مردمان مغرب اسلامی در طول تمدن اسلامی در حوزه سفرنامه‌نویسی تبحر ویژه‌ای داشته‌اند که در شرق نمونه‌ای از آن نمی‌توان دید که در میان آن‌ها سفرنامه‌های ابن‌بطوطه، ابن جبیر و عیاشی را می‌توان نام برد، اما سفرنامه ابن‌بطوطه در میان همه این آثار به دلیل قصه‌گو بودن خود موقعیت ویژه‌ای دارد.

رئیس کتابخانه مجلس شورای اسلامی افزود: سفرنامه ابن‌بطوطه را نباید یک سفرنامه حج صرف بدانیم. او در این سفرنامه نزدیک به ۲ هزار کیلومتر سفر می‌کند و به سفر حج می‌رود. سفری که گاه تا دو سال هم طول می‌کشد و در آن مجالس علما و بزرگان زیادی را از نزدیک می‌بیند و درک می‌کند و همه این‌ها تنها به عشق زیارت خانه خداست که صورت می‌پذیرد.

نگاه ابن‌بطوطه به شیعیان منفی است

وی با اشاره به اینکه این سفرنامه گنج عظیمی است که در ایران آن دوران نوشتنش باب نبوده است، گفت: ابن‌بطوطه در سفرش تمام دنیای اسلام را زیر و رو می‌کند و آن را پیش چشم مخاطبانش می‌آورد.

جعفریان همچنین با اشاره به اینکه ابن‌بطوطه پنج سفر حج را در طول حیات خود از سرگذرانده است، گفت: فرهنگ حرمین شریفین در سفرنامه او به خوبی قابل مشاهده است. او قصه‌ها و افسانه‌ها و تعابیری را در رابطه با فرهنگ حرمین شریفین دارد که بسیار عجیب و گاه غیرواقعی است. آداب و رسومی که او از آن یاد می‌کند، امروزه در بسیاری از وارد دیگر وجود ندارد.

وی در پایان تاکید کرد: نگاه ابن‌بطوطه به شیعیان کم و بیش منفی است. در سفرنامه حجش کمتر از آن سخنی به میان می‌آورد، اما در سفری که به عمان و بعد از آن به قطیف دارد به توصیفی از جامعه شیعی نیز می‌پردازد، اما به طور کلی آن نگاه دارای ویژگی خاصی نیست.

[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]

متن کامل صورت‌جلسه بازجویی از میرزا رضا کرمانی

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]

تفریحات زنان ایرانی در طول تاریخ

از دوک‌ریسی تا دوچرخه‌سواری

زندگی زنان به عنوان نیمی از جمعیت، دست‌کم در ایران هیچ‌گاه مورد توجه تاریخ‌نگاران نبوده است مگر درباره زنان طبقات بالا؛ از همین‌رو سخن گفتن از دنیای زنان به‌ویژه سرگرمی‌های آنان در وهله نخست سخت می‌نمایاند.

فارغ از منابع رسمی و سلسله‌ای، از دریچه منابع ادبی و خاطره‌ها، تذکره‌ها و سفرنامه‌ها می‌توان به زوایایی هرچند کمرنگ از زندگی زنان و سرگرمی‌هایشان دست یافت. توجه به موضوع سرگرمی‌ها و تفریحات زنان به عنوان بخش مهمی از صورت زندگی و اندیشه آنان نیز می‌تواند بر بخشی از زندگی‌شان پرتو افکند و حضور تأثیرگذار و مهم زنان را در تاریخ، مهر تأییدی دیگر بزند. زنان با وجود مسئولیت‌ها و نقش‌هایی مهم چون مادرانگی، پرورش فرزندان، گرداندن امور خانه و فراهم آوردن فضایی برای آسایش همسر و فرزندان در گذر روزمرگی‌های خود، زمانی که از کار خانه فارغ می‌شدند، برای خود سرگرمی‌هایی تدارک می‌دیدند.

گذراندن وقت در روزگارانی که وسایل و راهکارهای سرگرمی امروزی و رسانه‌های مدرن امروزی نبود، چگونه بوده است؟ آیا زنان که زیر سایه باورهای سنتی، بیش از مردان باید وقت خود را در خانه می‌گذراندند، خود را در‌‌ همان گستره سرگرم می‌کردند یا در بیرون از این سپهر نیز می‌توانستند راهی بجویند؟ پرسش‌هایی دیگر نیز دراین‌باره می‌توان مطرح کرد. به نظر می‌آید زن ایرانی برخلاف تصور رایج که سایه مردسالاری را همه جا بر سر زن گسترده می‌داند، تنها خانه‌نشین و پس پرده نبوده است؛ هرچند از چنان وضعیتی به نظر ناراضی نبود، که اگر بود دست‌کم تلاشی آشکار می‌کرد! در برابر، البته گزارش‌هایی تاریخی داریم که برای خود هم در خانه هم بیرون آن، سرگرمی‌هایی می‌جسته و از ملال و تکرار می‌گریخته است؛ سرگرمی‌هایی که شانه‌هایش را از سنگینی غم‌ها و رنج‌ها می‌تکاند و طعم زندگی را با وجود همه پستی‌ها و بلندی‌ها برایش گوارا و شیرین می‌ساخت.

خانه با صدای آرامش‌بخش دوک و تسبیح

در روزگارانی دور به گواه یافته‌های باستان‌شناسان، از دوران نوسنگی یعنی زمانی که وسایل زندگی و کار مثل امروز متنوع و زیاد نبوده، زنان در پناه صدای دوک آرام می‌گرفتند. دوک‌ریسی در همه تاریخ برای زنان سرگرم‌کننده بوده،‌ گاه جنبه معیشتی داشته است. سنایی دراین‌باره می‌سراید «دوک و پنبه است و سبحه، راه زنان / خانه شوی، خانگاه زنان... همه روز از برای لقمه نان / این حدیث است و دوکدان زنان».

افزون بر این وسیله که روزهای زنان را نقش می‌زد، تسبیح گرداندن نیز در خلوت مورد توجه بوده است. تسبیح‌گردانی بی‌تردید با گونه‌ای مناجات و تکاندن غم‌ها و توکل نیز معناهایی به زندگی می‌داده است؛ معناهایی که در عوالم پیری و نزدیک به مرگ، گونه‌ای آسایش و آرامش روحی را در دل‌ها پدید می‌آورد «مهره پشتشان ز گرز و سنان / کرده چون سبحه‌های پیرزنان».

بافته‌ها روزهای زندگی را نقش می‌زنند

زنان در خلوت، روح لطیف و نگاه ظریف خود را به تن‌بافته‌ها و ساخته‌هایی مشحون از راز و زیبایی می‌آمیختند. قصه‌ها و افسانه‌ها و صنایع دستی، از ساخته‌های کاملا زنانه‌ای است که بررسی هر یک، از سخن دل و اندیشه‌های دیرین زنان در حیات اجتماعیشان پرده برمی‌دارد. چنانکه روشن است قصه‌گویی نقش کهن و درخور توجه زنان در درازای تاریخ است. قصه برای زنان حتی تا به امروز راهی به سوی دنیای خیال و رها شدن بر پهنه رویاهایی رنگین است و تلخی‌ها و غم‌های دنیا را از دل می‌ستاند. قصه‌ها و افسانه‌های گوناگون بی‌نام و بی‌نشانی که تا به امروز بر سر زبان مادران و مادربزرگ‌ها به جای مانده، رسانه‌ای کهن است که در دوران قدیم از آن بسیار بهره می‌برده‌اند. زنان در مجالس ویژه خویش، قصه‌های منظوم و منثور روایت می‌کردند یا در کنار کودکانشان، بدان همچون شیوه سرگرمی و آموزشی می‌نگریستند. دوخت‌ودوز و ساختن صنایع دستی نیز گویی رنج‌های زنان را در کنج خانه‌ها تلطیف می‌کرد و هنرمندی آنان را در سپهر خاص زنانه به رخ می‌کشید.

در تاریخ طبرستان ابن اسفندیار در این‌ باره آمده است: «زنان باشند در طبرستان که روزی به حسن صنعت دست، پنجاه درهم کسب کنند». این مسأله در نوشته‌های متأخر با نگاهی زنانه و قلمی شاعرانه از زبان زنی انگلیسی که دوره پهلوی اول به ایران آمده، روایت شده است: «در شلمزار زن‌ها از روی نقش و رنگ یک قالی کهنه بافندگی می‌کردند که از همه قالی‌هایی که در هر جای دیگر ایران دیده بودم زیبا‌تر بود. مانند یک غزل که همه چیز را در درون خود داشت از روی نقش و رنگ هم چیزی کم نداشت. شکل مستطیل آن اندازه برازنده‌ای بود برای آن».

قطعه‌ای ترانه در شیراز و اصفهان بر سر زبان‌ها جاری می‌شود که گونه‌ای سرگرمی زنانه به عشق فرزند است. این ترانه از گذشته‌ها برجای مانده است «ننه من دیشب همه شب روغن گل می‌سوختم / من پیراهن رودم (پسرم) با سیم و زر می‌دوختم... کسان گویند که کندش پس و پیشه / ننه من خیاط نبودم از عشق دل می‌دوختم». زنان گویی در خلوت می‌خواستند عشق را با بهترین چیزهای پیرامون بر جامه و لباس فرزندان حک کنند و زندگی را با این نشانه‌های زیبا و رازآلود نقش زنند. افزون بر همه این‌ها آشپزی‌های دورهمی برای خوردن‌اش و پختن یا نذر می‌توانست تا اندازه‌ای برای زنان سرگرم‌کننده و نشاط‌آور باشد.

فال، طلسم و دعا؛ راهی برای زندگی بهتر

اعتقاد به فال، خرافات، طلسمات، دعا و تعویذ نیز همچون راهکاری برای برون‌رفت از سختی‌ها و گاه به عنوان سرگرمی مورد توجه زنان بوده است. باورهای زنانه به چنین راهکارهای دیرین بشری در روزگار قدیم، برای نجات از گره‌ها و تنگنا‌ها، به عنوان گونه‌ای جبران نقص در شمار می‌آید که در تفکر برخی وجود داشت. زنان اما همواره بدین راهکار‌ها توسل نمی‌جستند، مردان نیز گاه به چنین اقلیمی گرایش داشتند. زنان در هنگامه‌هایی چون بیماری، حفظ سلامتی و کار، رفع چشم زخم، جلب محبت همسر و دانستن آینده و نیز برای ایجاد تنفر یا عشق در دل خود یا کسی، به راهکارهایی چون فال، خرافه، طلسم و دعا روی می‌آوردند. این مسأله را گرچه می‌توان لازمه زندگی زنان و مردان تا سده‌های اخیر تصور کرد، اما پس از این دوران با ورود فرهنگ مدرن و رشد عقل‌گرایی، در پیش گرفتن چنین راهکارهایی موجبات شگفتی و حتی تنزل فرد را فراهم می‌کرد؛ موضوعی که در سفرنامه‌های دوران قاجار بدان گاه با تمسخر اشاره شده است. زنان نیز البته از این اشارت بی‌نصیب نمانده‌اند! به هر روی، نمی‌توان وجود اینگونه راهکار‌ها را به عنوان سرگرمی‌هایی قابل باور برای برخی، هم در گذشته هم در روزگار امروز در ایران و جهان منکر شد.

فرار از تلخی‌های روزگار با دورهمی‌ها

بازی و نمایش‌هایی که با ترانه و رقص همراه بوده در تاریخ ایران، زندگی را برای زنان تلطیف می‌کرده و شادی می‌بخشیده است. پیشینه حضور زنان در مجالس سرودخوانی با رقص، به دورانی کهن باز می‌گردد؛ چنانکه فردوسی بدان اشاره می‌کند. حکیم توس، زنان و دخترانی را نام می‌برد که زینت مجالس بودند و با حافظه‌ای قوی اشعاری را از بَر می‌خواندند. آن‌ها به گونه‌ای تاریخ ایران‌زمین را باز می‌گفتند. در سده‌های متاخر، شغل مطربی که از سوی جامعه عمدتاً برای مردان پسندیده نبود، بیشتر به زنان اختصاص داشت؛ زنانی که رقص و ناز بر اساس تفکری سنتی، به اقلیم آنان تعلق داشت. با توجه به محدودیت‌هایی که گاه با خواسته‌های زنان یکی بود، می‌توان این مسأله را بهتر درک کرد؛ موضوعی که بنا به گفته صادق همایونی «گستاخی و بی‌پروایی و شهامتی که در گفتار و رفتار و حرکات آن‌ها همراه با رقص یا ادا درآوردن یا دست و گیسوافشانی در بازی‌های خاص به دور از چشم مردان دیده می‌شود، بازگوی احساسات و آرزو‌ها و شکوه‌های نهفته و آزردگی‌های خفته در نهادشان در روزگاران گذشته است».

ماندگاری برخی از این شادی‌های نمایشی تا امروز، حکایت دارد که زنان در دورهمی‌ها با بازگویی بی‌پرده حقایق زندگی و گاه با تمسخر برخی از جنبه‌هایش، ناهمواری‌ها را برای خود هموار و تلخی‌ها را به شیرینی تبدیل می‌کردند. همایونی در اثر خود «زنان و سروده‌هایشان در گستره فرهنگ ایران ‌زمین» از انواع بازی‌ها چون خاله رو رو، خاله ستاره، بشکن بشکنه و گل پاچنارم نام برده و با شرح هر یک، از این نوع سرگرمی و اندیشه‌های در پس‌ آن‌ها پرده برداشته است. جالب توجه است که در این مجالس و حتی در دورهمی‌های ساده‌تر، بازار حرف و حدیث، درد دل و خوردن تنقلات و کشیدن قلیان هم داغ بود؛ بازاری همیشگی که حرف‌های درگوشی زنان را در اعصار قدیم به یاد دارد. این حرف‌ها گاه راه‌هایی برای حل مشکل و گاه نظرخواهی‌هایی از پیرزن گرم و سرد چشیده روزگار بود.

تفریحاتی بیرون از دیوارهای خانه

حمام رفتن، سرگرمی بیرون از سپهر خانه برای زنان به شمار می‌آمد. رفتن به آن مکان، گفت‌وگو و درد دل با دوستان، شست‌وشوی غبار خستگی و حنا گذاشتن مو‌ها و دست و پا، یکی از سرگرمی‌هایی بود که زنان مرتب بدان می‌پرداختند. خواندن آواز و زدن ساز، بازی کودکان و خوردن خوراکی‌هایی کوچک و شربت در حمام، بخشی مفرح و سرگرم‌کننده بود که فضای حمام را نشاط‌آور و متفاوت تصویر می‌کرد. این تصویر، گونه‌ای شادمانی زیبا و ساده را به چهره زندگی زنان در اعصار پیش می‌افزاید. جست‌وجوی آرامش در طبیعت به عنوان بستری که انسان در آن مسحور قدرت پروردگار می‌شود، بی‌تردید از ابتدای سکونت انسان در روستا‌ها و شهر‌ها مورد توجه بوده است. بر این اساس رفتن به دامان طبیعت سبز مثل باغ و صحرا نیز می‌توانست اندکی از خستگی‌ها و روزمرگی‌های زنان بکاهد.

قرارهای زنانه برای رفتن به طبیعت، گفت‌وگو و خوردن تنقلات، میوه و شیرینی‌های خانگی نیز بخشی دیگر از سرگرمی‌های شادی‌آور آنان بود. زنان در اینگونه جمع‌ها در کنار هم با همدلی می‌کوشیدند باری از دوش یکدیگر بردارند یا دلی سبک کنند تا نیرویی تازه برای زندگی پرتکرار بگیرند. حضور زنان در بازار‌ها و گشت‌وگذار برای خرید، برگزاری مراسم روضه‌خوانی، دعا، نماز و زیارت و تماشای برخی نمایش‌های خیابانی را باید بر این دو مورد افزود. این حضور، زنان را از خانه به کوچه و محله می‌آورد و تلاش آن‌ها را برای سرگرمی و گذران اوقات نشان می‌داد. این تلاش به گونه‌ای برای هموار‌تر کردن و شکل دادن به صورت زندگی به شمار می‌آمد.

... و ناگاه دگرگونی‌ها آغاز می‌شوند

شیوه زندگی ایرانیان با ورود مدرنیته به ایران در اواخر سده ۱۳ هجری، آهسته تغییر کرد. وسایل قدیمی جای خود را به ابزارهای جدید دادند؛ حتی در پهنه زندگی شهری برخی وسایل از کار افتادند. نگاه‌ها به غرب جلوه‌انگیز دوخته شد. با دگرگونی‌هایی که در حکومت پهلوی اول در شیوه زندگی ایرانیان رخ داد، جلوه‌های مدرنیته بیش از پیش در زندگی مردم رخ نمود. از این‌رو سرگرمی‌های قدیمی جای خود را آرام‌آرام به تفریحات جدید داد. این همه اما به معنای گسست یک‌باره از دنیای قدیم و سرگرمی‌هایش نبود؛ جامعه زمان می‌خواست تا رختی نو بر تن کند و رنگ‌ورویی دیگر بگیرد. دوخت‌ودوز با وسایل ابتدایی، با ورود چرخ خیاطی، کلاس‌هایی با متد جدید در برابر دید. این هنر خانگی اکنون می‌توانست به گونه‌ای جدی‌تر به عنوان شغل و نه‌ تنها سرگرمی برای بسیاری از زنان مطرح شود. آرایشگری نیز با ورود انواع ابزار‌ها همچون خیاطی، مشتاقان و علاقه‌مندانی یافت.

با ورود اتومبیل، آموزش رانندگی برای زنان و انجام این کار به عنوان نوعی مهارت و سرگرمی مطرح شد. همچنین ورود دوچرخه نیز زنانی را به خود فرا می‌خواند تا فارغ از غم دنیا رکاب بزنند. خواندن روزنامه و مجلات به‌ویژه مجله‌هایی که داستانی دنباله‌دار را روایت می‌کردند، مورد توجه زنان باسواد قرار گرفت. گویی برخی راه‌های حل زندگی و همدلی‌هایشان را در بستر تازه قصه‌های مکتوب نشریات می‌یافتند. ‌ درصد باسوادی زنان در این دوران، با نگرش‌های جدید به جنس زن افزایش یافته بود. این افزایش سطح دانش عمومی، همراه با شیوه جدید زندگی، زنان را تا اندازه‌ای از دورهمی‌های قدیم دور می‌کرد. مجلات با رنگ‌ورویی تازه، آموزش پخت انواع غذا و شیرینی را با آب‌وتاب برای زنان وعده می‌دادند. این دگرگونی‌ها حتی بر عادات غذایی نیز تأثیر می‌گذاشت. زنان گویی از دریچه‌ها و پنجره‌هایی که این مجلات رو به دنیای دیگر می‌گشودند، به شهر فرنگی می‌نگریستند که دنیایی تازه را نوید می‌داد؛ این شیوه تازه زندگی، تا مدت‌ها آنان را در وضعیتی قابل تعمق و در نوعی تضاد و حتی تعلیق نگه داشت.

نیم‌نگاهی به سوی آینده‌ای باز!

بنا بر آنچه گفته شد، می‌توان گفت زنان، سپهر خانه و دنیای شخصی و زنانه خود را عمدتاً برای گذراندن لحظاتی زیبا‌تر و تکاندن خستگی‌ها و روزمرگی‌ها ترک نمی‌کردند؛ جامعه هم البته چنین اقتضا می‌کرد. آن‌ها بیشتر تمایل داشتند در پس دیوارهای خانه با مجالس و دورهمی‌ها و وسایل ساده تفریحی و دل بستن به قصه‌ها و افسانه‌ها، تلخی‌ها و آزردگی‌ها را از دل خود بتکانند و به آینده‌ای روشن برای خود و خانواده بیندیشند.‌ گاه که شرایط اجتماعی و فرهنگی اجازه بیرون از این فضا را به آنان می‌داد، در هر گوشه و کنار، چه در دل طبیعت و در مجالس مذهبی و چه در حمام، بخشی از هیجانات و شادمانی‌ها و غم‌گساری‌های خود را بروز می‌دادند تا دل و روحشان سبک شود. آنچه در انواع سرگرمی‌های گفته‌شده، رخ می‌نمایاند، گونه‌ای معنابخشی، انگیزه، سازندگی و تنوع را در یک جامعه بسته سنتی نشان می‌دهد؛ راهکارهایی مفید که چهره زندگی زنان را از پس ملال و تکرار و یکنواختی می‌رهاند و آن‌ها را در رودخانه زندگی، شناور، زنده، پرامید و معنوی تصویر می‌کند؛ حرکتی به سوی آینده!

ساکنان منطقه پشت‌بام

بسیاری از تفریحات زنان تا اواخر دوره قاجار به اندرونی خانه‌ها و مکان‌هایی مشخص همچون زیارتگاه‌ها، بازار‌ها، روضه‌خوانی‌ها، تماشای تعزیه، حضور در طبیعت همزمان با برخی سنت‌های ایرانی همچون نوروز و سیزده‌به‌در محدود می‌شد. جنبش مشروطیت ایران بسیاری از ساختارهای کهن و البته کهنه سیاسی و اجتماعی ایران را بر هم زد. تکان‌های این حرکت بزرگ، دگرگونی‌هایی جدی در باورهای ایرانیان پدید آورد. زنان ایرانی در زمره کسانی بودند که از این جنبش در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی تأثیر پذیرفتند. مشروطیت و سپس آغاز جریان نوسازی اجتماعی در اواخر قاجار و پهلوی اول، دنیایی تازه را پیش روی زنان پستونشین گذاشت.

بنیان‌گذاری و اداره انجمن‌های سیاسی و اجتماعی و مدرسه‌های نوین، آن هم برای زنان و با حضور و مدیریت آنان؟ رفتن به سینما و حضور در کنسرت‌های موسیقی؟ دوچرخه‌سواری؟ رفتن به کافه و رستوران؟ زن ایرانی با باورهای متعلق به سده‌های پیش آیا می‌توانست چنین تغییری را دریابد؟ جامعه زنان مقاومت کرد اما «چینی نازک تنهایی» او سست‌تر از آن بود که در برابر دگرگونی‌های تازه ترک برندارد. جالب این که در میانه این تغییرات، زنان در برابر زنان ایستادند! زنانی که تفریح خود را به حمام رفتن و دورهمی‌های خاطره‌انگیز اما ملال‌آور، گشت‌وگذار در بازار‌ها و تماشای شکوه و عظمت! لشکریان و کشوریان از بالای پشت‌بام‌های خانه‌ها منحصر می‌دانستند، در برابر زنانی ایستادند که تغییرات تازه در جهان، ولوله‌هایی در سرشان انداخته بود. دگرگونی‌خواهان، دیگر به آنچه مادرانشان تجربه کرده و به آنان نیز آموخته بودند، قانع نبودند.

می‌گویند زنی هنگام سرخ کردن سوسیس در تابه، سر و ته آن را می‌زد. می‌پرسند چرا این کار را می‌کنی، پاسخ می‌دهد مادرم هم همین کار را می‌کرد، از او یاد گرفتم. سراغ مادرش می‌روند و از او همین را می‌پرسند. او نیز می‌گوید مادرم چنین می‌کرد. سرانجام از مادربزرگ که علت ماجرا را می‌جویند، پاسخ می‌دهد «تابه من برای سرخ کردن سوسیس‌ها کوچک بود، برای همین سر و ته آن را می‌زدم تا جا شود!» بخشی از زنان ایرانی در تاریخ معاصر ایران ترجیح دادند همچنان سر و ته سوسیس را بزنند اما دسته‌ای دیگر بر آن شدند تا راهی دیگر در پیش گیرند. بخشی عمده از تضاد‌ها درباره جایگاه زن در جامعه و آنچه در این پرونده مورد نظر ما است یعنی سرگرمی‌ها و تفریحات او، از همین‌جا آغاز شد. بخشی مهم و تاثیرگذار در جامعه آن روزگار، اواخر قاجار و اوایل پهلوی اول، سینما رفتن را کاری قبیح و مستوجب سرزنش حتی برای مردان می‌دانست؛ بخشی از زنان اما به آنجا پای گذاشتند.

گوش دادن و اشتغال به موسیقی که مطربی نامیده می‌شد، اساساً بر مبنای باورهای گذشته، ناپسند بود؛ همین زنان کنسرت‌های ویژه زن‌ها برگزار کردند. دوچرخه که آمد دریچه‌ای تازه در گستره سرگرمی‌های زنان باز شد. این دسته از زنان، از اندرونی‌ها و پشت‌بام‌ها پایین آمدند و با روی باز به دنیای جدید وارد شدند، مدرسه‌های جدید ویژه دختران بنیان گذاردند و آنان را تشویق کردند که بر اساس نظام نوین آموزشی، دانش بیاموزند. اواخر سده سیزدهم هجری با طلیعه مشروطیت ایران و نیز اوایل سده چهاردهم هجری، آغازی بر دگرگونی‌های مربوط به حوزه اجتماعی زنان و تفریحات و سرگرمی‌های آنان به شمار می‌آید. هرچند این آغازی دردسرساز بود و چالش‌هایی فراوان را پیش رو داشت تا بار دهد و طعم شیرین میوه آن زیر زبان زنان دگرگونی‌خواه مزه کند

[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آقا یوسف‌ مشروطه‌خواه

افسانه‌هایی که ایرانی‌ها از استالین ساختند

این تئوری در میان ایرانیان به وجود آمد که از آنجایی که تا جنگ‌های ایران و روس در دوره فتحعلی شاه، گرجستان جز خاک ایران به شمار می‌رفت پس استالین اصالتا ایرانی است. این نظریه تا جایی پیش رفت که بسیاری به دنبال ریشه‌های خانوادگی او پیش رفتند و به این نظریه رسیدند که نام او اصلا یوسف یوسف‌زاده بوده است...یکی از داستان‌هایی که در مورد استالین گفته می‌شد این است که او در جنبش مشروطه ایران با کمک به مشروطه‌خواهان در پیشبرد این نهضت کمک کرده است.

مجله اطلاعات هفتگی؛ ۲۲ اسفند ۱۳۳۱

تاریخ ایرانی: «می‌گفتند قد بلند و چهارشانه است. شبیه جنگلی‌ها شاید شبیه میرزا کوچک‌خان یا یکی از یارانش. خیلی مقتدر بود. اما مهم‌تر از اقتدار چشمانش بود. می‌گفتند وقتی به چشمان کسی خیره می‌شود بندبند ستون‌های آدمیزاد را می‌سوزاند. این یکی را یک افسر روس که اهل گرجستان بود و فارسی را هم خوب حرف می‌زد، در جنگ جهانی دوم تعریف می‌کرد. می‌گفت خودش از نزدیک استالین را دیده است. چشم در چشم. می‌گفت می‌سوزاند. افسرهای روس دروغ نمی‌گفتند. به خصوص آن‌هایی که در دوره پیشه‌وری به کمک استالین و ارتش بلشویک می‌خواستند آذربایجان را از ایران جدا کنند. اگر قوام نبود، معلوم نبود که کسی بتواند حریف استالین شود.» این داستان‌هایی بود که سال‌ها پیش از پدربزرگم که زمانی در هنگ دوم ارتش در جبهه آذربایجان خدمت کرده بود، شنیدم. یکی از لشگرهایی که در نهایت بعد از آنکه در جبهه دیپلماتیک شوروی را راضی به خروج از ایران کردند وارد تبریز شدند و آذربایجان را به ایران بازگرداندند. جنگی که سال‌ها پیش تمام شده بود اما داستان‌ها و افسانه‌های آن جنگ و رهبر آهنین شوروی بر سر زبان‌ها ماند و با پدربزرگ به دوران ما آمده بود.

یک روستایی ساده با اصلیت ایرانی، چریک جوان بی‌باک، سارق خشن بانک، ناجی انقلابیون مشروطه‌خواه، رهبر قدرتمند، شکنجه گر بی‌رحم، قاتل ۲۵ میلیون نفر انسان برای برقراری دیکتاتوری مقدس پرولتاریا، دشمن تمام‌عیار بورژوازی، شاعری رمانتیک با شعرهایی عاشقانه، طلبه طراز اول مدرسه علوم دینی تفلیس، دیکتاتوری کم نظیر… این‌ها همه تصویری است که از ۱۰۰ سال پیش تا امروز به نام مردی ثبت شده که در ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸ میلادی با نام ژوزف ویساریونویچ جوگاشویلی در گوری گرجستان به دنیا آمد. مردی که سال‌ها بعد لقب استالین یا مرد آهنین را برای خود برگزید و در طی هفتاد و پنج سال زندگی‌اش سرنوشت و تاریخ سرزمین خود و بخشی از تاریخ جهان را تغییر داد. مردی که هنوز بعد از شصت سال از کم شدن سایه‌اش از روی جهان حتی مرگش نیز در هاله‌ای از افسانه است. افسانه دایی یوسف در میان مردم ایران هم از رهبر همسایه شمالی سال‌هاست تکرار می‌شود و تا امروز ادامه داشته است. اینکه او اصالتاً ایرانی و نامش یوسف یوسف‌زاده بوده است. افسانه مردی درشت هیکل و قد بلند که چشمان نافذش هولناک بود. داستان مردی که مانند یک ناجی در هیاهوی انقلاب مشروطه با کمک شایانی که به مشروطه‌خواهان کرد توانست آن‌ها را در نبرد در مقابل استبدادطلبان مسلح کند. رفیقی کهنه‌کار که حامی همه رفقای توده‌ای در ایران بود و مخوف‌ترین زندان‌ها و تبعیدگاه‌های جهان را در سیبری برپا کرد. رهبری که به همراه همتایان متفق خود سرنوشت جنگ جهانی دوم را در پایتخت ایران تغییر داد و مدعی سرزمینی که با حمایت از فرقه دموکرات آذربایجان قصد داشت به وصیت‌نامه «پطر» عمل کرده و بخش‌هایی از ایران را جدا کند. این‌ها همه داستان‌هایی از استالین است که به گفته برخی از پژوهشگران که سایه شوم دو جنگ ایران و روس را بر سر دو کشور ابدی می‌دانند تاوان عهدنامه گلستان بود که گرجستان را از ایران جدا و به روسیه الحاق کرد.

یوسف‌زاده گرجی یا سوسو گوری

از زمانی که استالین به قدرت رسید و همه متوجه شدند که او اصالتاً کفاش‌زاده‌ای اهل گوری گرجستان است، این تئوری در میان ایرانیان به وجود آمد که از آنجایی که تا جنگ‌های ایران و روس در دوره فتحعلی شاه، گرجستان جز خاک ایران به شمار می‌رفت پس استالین اصالتاً ایرانی است. این نظریه تا جایی پیش رفت که بسیاری به دنبال ریشه‌های خانوادگی او پیش رفتند و به این نظریه رسیدند که نام او اصلاً یوسف یوسف‌زاده بوده است. نکته‌ای که در خاطرات نه چندان قابل اعتماد همسر پهلوی اول تاج‌الملوک آیرملو نیز به آن اشاره شده است. تاج‌الملوک در بخشی از خاطرات خود از کنفرانس تهران، با انتقاد از سران دو کشور انگلستان و آمریکا، استالین را ستایش می‌کند که خودش به دیدار شاه آمده و ساعتی با او و خانواده‌اش صحبت کرده است. او به نقل از استالین نوشته که خود او گفته که اصالتاً ایرانی است و نامش یوسف یوسف‌زاده بوده است. نکته‌ای که کتابی چون استالین جوان با روایت مستند زندگی وی آن را دچار تردید می‌کند. بر اساس گفته مانتیفوری: «در هفدهم مه ۱۸۷۲ کفاش بیست و دو ساله جذابی به اسم ویساریون بسو جوگاشویلی که ظاهر یک مرد گرجی اصیل را داشت با یک دختر هفده ساله‌ای به نام یکاتیرینا «ککه» گلادزه در کلیسای اوسپنکی شهر کوچک گوری در گرجستان ازدواج کردند.» حاصل این ازدواج در چند سال آینده پسری به نام جوزف بود که هر چند تلفظ روسی یوسف است اما دلیلی بر ایرانی بودن او نیست. ککه مادر استالین در خاطراتی که بیش از هفتاد سال در آرشیو حزب کمونیست گرجستان نگهداری می‌شد درباره پدر استالین و آشنایی‌اش با او نوشته است: «بسو در میان دوستانم مرد جوان بسیار محبوبی به شمار می‌آمد. به طوری که همه دوستانم در آرزوی ازدواج با او بودند. دوستانم وقتی خبر ازدواجم را با بسو شنیدند از فرط حسادت در شرف ترکیدن بودند. بسو داماد غبطه‌برانگیزی بود. او یک کارچوقلی واقعی بود.» لفظ کارچوقلی که ککه مادر استالین برای همسرش به کار برده در حقیقت ترجمه شوالیه گرجی یا یک گرجی اصیل بود.

چنانکه در خاطرات ککه آمده والدین بسو مانند والدین او از گرجی‌هایی بودند که در ۱۸۶۰ توسط الکساندر دوم آزاد شدند. جد بزرگ استالین یک اوستیایی با نام زازا بود که سال‌ها در مرزهای شمالی گرجستان می‌زیستند. زازا راه شورش پیش گرفت و در ۱۸۰۴ در جرگه شورشیان گرجی که به دنبال استقلال گرجستان بودند قرار گرفت. شاید از این روی باید استالین را نواده اصیل او دانست که راه وی را در پیش گرفت و شورشی و به تعبیر خود روس‌ها انقلابی شد. اسناد دیگری نیز از خانواده پدری استالین به دست آمده که تائید می‌کند او و پدرش بر اوستیایی بودن خود تاکید داشتند. به طوری که به نوشته کتاب استالین جوان: «موقعی که پدر استالین رو به مرگ بود او را به بیمارستانی بردند و او در دفتر ثبت نام بیمارستان خودش را اوستیایی دانست.» این همان نکته‌ای بود که منتقدان و دشمنان استالین مانند تروتسکی و مندیلشام نیز از آن بهره بردند و روی آن تاکید کردند، چرا که گرجی‌ها و روس‌ها معتقد بودند که اوستایی‌ها یک قوم وحشی بودند که به هیچ دین و مذهبی اعتقاد نداشتند. از سوی دیگر کلمه جوگاشویلی نام اصلی استالین هم نامی اوستیایی است. مادر استالین در خاطراتش نوشته که این نام از ریشه جوگی به معنی گله است. استالین از سوی مادری نیز گرجی‌تبار بود و گلاخو گلادزه پدربزرگ او از رعایای یکی از نجیب‌زادگان محلی بود. از سوی دیگر استالین متولد ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸ است. او ۶۵ سال یا به روایتی دو نسل بعد از الحاق کامل گرجستان در عهدنامه گلستان به دنیا آمده است؛ عهدنامه‌ای که مرزهای دو کشور ایران و روسیه را تا مرزهای گرجستان تغییر داد. بر اساس منابع تاریخی گرجستان از دوران هخامنشیان همواره یکی از بخش‌های خاک ایران بشمار می‌رفت. اما از دوران زندیه و به قدرت رسیدن هراکلیوس، گرجستان به دلیل مشکلات مذهبی به عنوان هم‌پیمان روسیه خراج‌گزار این کشور شد و از دادن مالیات به ایران سر باز زد. این عمل هراکلیوس از چشم حکومت ایران دور نماند و آغامحمدخان قاجار با لشگری ۶۰ هزار نفره به سمت تفلیس رفت و بعد از فتح این شهر قتل‌عام بزرگی به راه انداخت. بعد از مرگ آغامحمدخان، پل اول تزار روس لشگری را به سرکردگی سیسانوف به گرجستان فرستاد و طی جنگی این سرزمین را از خاک ایران جدا کرد که زمینه‌ساز نخستین جنگ ایران و روسیه شد و در نهایت نیز به موجب عهدنامه گلستان، گرجستان به صورت رسمی به روسیه الحاق شد.

با این همه بسیاری از پژوهشگران معتقدند که اگر این اتفاق نمی‌افتاد شاید استالین به جای پیوستن به انقلابیون کمونیست روسیه شاعری می‌شد مانند شاعران بزرگی چون بیدل دهلوی. گرجستان در دوران کودکی استالین هنوز نشانه‌هایی از بازار‌ها و معماری ایران داشت. اما اصرار روس‌ها برای یادگیری زبان روسی و ترک کردن زبان مادری باعث شده بود که کسی چون استالین که در کودکی طبع شعر داشت بر یادگیری زبان مادری اصرار بورزد. شعر بهترین قالبی بود که این پسر جوان که در مدرسه علوم دینی تفلیس درس می‌خواند، می‌توانست برگزیند. او شعرهای خود را با نام سوسلو منتشر می‌کرد. استالین که شاگردی موفق و کوشا در درس بود اشعارش را در دفتر روزنامه مشهور ایوریا منتشر کرد. شاهزاده ایلیا چاوچاوادزه که شاعری توانا بود و اداره این روزنامه را داشت، تحت تاثیر این شاعر جوان قرار گرفت و اشعار این طلبه مدرسه علمیه را منتشر کرد. استالین قبل از آنکه به عنوان یک انقلابی شناخته شود، در گرجستان به عنوان یک شاعر مورد ستایش قرار گرفت. او اشعاری پر از احساسات را منتشر می‌کرد.

حس او نسبت به سرزمین مادریش در اشعاری که سرود به چشم می‌خورد: «شکوفه گل سرخ بر دمیده بود / در آستانه لمس بنفشه / گل سوسن از خواب برخاست / و سر خویش را در نسیم خم کرد / چکاوک در بلندای ابر‌ها / شیرین زبانانه سرود نیایش می‌خواند / همان گاه بلبل سرمست خوش‌الحان می‌گوید: / پر از شکوفه باشی این سرزمین دوست داشتنی / شادمان باشی / ای کشور کهن / و تو ای گرجی سواد و دانش بیاموز تا / سرزمین مادری را غرق در لذت کنی.»

سارق بانک یا ناجی مشروطه‌خواهان

یکی از داستان‌هایی که در چند سال پیش در مورد استالین گفته می‌شد این است که او در جنبش مشروطه ایران با کمک به مشروطه‌خواهان در پیشبرد این نهضت کمک کرده است. نظریه‌ای که هیچ سند تاریخی بر آن مهر تائید نزده است. بر اساس زندگینامه استالین او تا سال ۱۹۰۷ شناخته شده نبود و بعد از اخراجش از مدرسه علمیه تفلیس به انقلابی‌های جوان پیوست. اما در سیزدهم ۱۹۰۷ درست یک سال بعد از امضای فرمان مشروطه بود که در میدان مرکزی شهر تفلیس دزدی بزرگی از مهم‌ترین بانک این شهر رخ داد و گروهی جوان به رهبری جوگاشویلی مبلغی معادل یک میلیون روبل را به سرقت بردند. نقشه‌ای که به نظر می‌رسید به تائید ولادیمیر لنین، رهبر حزب بلشویک نیز رسیده بود. این سرقت نام جوگاشویلی را بر سر زبان‌ها انداخت و بعد از آن نیز او تحت تعقیب قرار گرفت. او در این سال‌ها با نام‌خانوادگی اصلی خودش فعالیت می‌کرد و درگیر ماجراهای انقلابی در گرجستان و روسیه بود و بعد‌ها نام استالین را برای خود برگزید.

مرد آهنین

با آنکه استالین تنها یک بار در خلال کنفرانس تهران به ایران سفر کرد اما تصویری که در میان ایرانی‌ها رایج شده، مردی چهار شانه و قد بلند و بسیار محکم همچون فولاد است. تصویری که به شهرتی که او برای خود برگزید بی‌ربط نبود؛ وصفی که آن‌هایی که استالین را از نزدیک دیدند رد می‌کنند. هر چند که آن‌ها هم پیش از دیدن رهبر شوروی چنین تصویری از او داشته‌اند. مترجم روس کنفرانس تهران که هر بار استالین را می‌دیده دچار هیجان می‌شده، نخستین دیدارش با او را چنین توصیف می‌کند: «در سالن باز شد و استالین در آستانه در ظاهر شد. با دیدن استالین رعشه‌ای مرا گرفت. او اصلاً آن چیزی که من فکر می‌کردم نبود. قدش از حد متوسط کوتاه‌تر بود و خیلی لاغر به نظر می‌رسید و صورت خاک‌آلود و خسته‌ای داشت.»

اشرف پهلوی‌، خواهر دوقلوی شاه هم که برای حل و فصل ماجرای آذربایجان و خروج ارتش شوروی به مسکو رفته بود، نخستین دیدارش با مارشال استالین را با شرح و تفصیل نوشته است. او که گمان می‌کرده مردی قد بلند را ملاقات خواهد کرد و از هراس دیدن او دائماً به زندان لوبیانکا فکر می‌کرده، زمانی که در باز می‌شود چنین صحنه‌ای را می‌بینید: «‌مردی را مجسم کرده بود که به اندازه شهرت و آوازه‌اش بزرگ و هول‌آور بود. اما او مردی کوتاه و اندکی نرم، گوشتالو با شانه‌های پهن و سبیلی پرپشت بود. به او می‌آمد درشکه‌چی یا دربان باشد. به جز چشمانش که سیاه و نافذ و بلکه هولناک بود.» چشمان نافذ و شاید سوزاننده تنها خصلتی است که درباره استالین همه اتفاق نظر دارند. خصلت مردی که در کمتر از یک سال از به قدرت رسیدنش دست به تصفیه‌های بزرگ زد. مردی که در چشم بسیاری از چپ مسلک‌های ایرانی به قامت یک ناجی بود؛ ناجی‌ای که می‌توانست دوستانش را نیز به مخوف‌ترین زندان‌های خود تبعید کند؛ چنانکه خانه او یا خانه دایی یوسف به عنوان یک خانه هولناک به تصویر کشیده شود.

منابع:

۱- استالین جوان، از تولد تا انقلاب اکتبر، سایمن سیبیگ مانتیفوری، ترجمه بیژن اشتری، نشر ثالث، ۱۳۹۱

۲- استالین دربار تزار سرخ (از غصب قدرت تا مرگ)، سایمن سیبیگ مانتیفوری، ترجمه بیژن اشتری، نشر ثالث، ۱۳۹۱

۳- خاطرات برژکف، ماموریت سیاسی در برلین، کنفرانس تهران؛ والنتین برژکف، ترجمه هوشنگ جعفری، نشر نو، ۱۳۶۲

۴- خانه دایی یوسف، اتابک فتح الله‌زاده، نشر قطره، چ ۳، ۱۳۸۱

۵- چهره‌هایی در یک آیینه؛ خاطرات اشرف پهلوی، ترجمه هرمز عبداللهی، کتاب روز، ۱۳۸۰

۶- در ماگادان هیچکس پیر نمی‌شود؛ یادمانده‌های دکتر عطا صفوی از اردوگاه‌های دایی یوسف، ۱۳۸۴

۷- خاطرات تاج الملوک آیرملو، دکتر ملیحه خسروداد، تورج انصاری

۸- استالین و تاسیس فرقه دموکرات، فرنالد شاید راینه، مجله گفت‌وگو

۹- پدیده استالین تاوان تجریه ایران بود، محمد مطلق، خبرآنلاین

[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]

افسانه شعر سعدی بر سر در سازمان ملل

حتماً خیلی‌ها هنوز بر این باورند که بر پیشانی عمارت سازمان ملل متحد این شعر حضرت سعدی نوشته یا حجاری شده است: «بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی بدرد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار / تو کز محنت دیگران بی‌غمی / نشاید که نامت نهند آدمی» و چه فخری کرده‌اند کسانی که این داستان را باور کرده‌اند: پیش از اندیشه تشکیل یک سازمان جهانی، یکی از بزرگترین شاعران ما بنا را بر همدردی میان انسان‌ها نهاده و همدردی در خانواده بشری را تذکر داده و دیگران با قدردانی از این شخصیت بزرگ ابیات انسانی را سرلوحه اهداف خود قرار داده‌اند. اما متأسفانه این داستان واقعیت ندارد و مطلقاً در هیچ کجای این سازمان، نه بیرون و نه درون؛ حتی در یکی از راهروهای آن یا یکی از اتاق‌های متعددش، چنین گفته حکیمانه‌ای نقش نبسته است.

من به این مسأله شک داشتم چون عمارت سازمان ملل متحد را دیده و چنین ابیاتی ندیده بودم. در اوج نوشتن اپرای سعدی، به مناسبت اجرای اپرای عروسکی حافظ در خلوتی که با استاد کمالی سروستانی رئیس بنیاد سعدی‌شناسی داشتم این موضوع را مطرح کردم و او هم تأیید کرد که این موضوع یک‌کلاغ چهل‌کلاغ شده و مطلقاً حقیقت ندارد و بعد توضیح داد؛ یک بار هیأتی از ایران یک قالیچه به مدیرکل سازمان ملل متحد هدیه داده که بخشی از این ابیات در آن بافته شده بود و در مطبوعات چنین وانمود کردند که مسئولین این دم و دستگاه، به صرافت افتاده‌اند که اندیشه سعدی بزرگ را آویزه گوش ملت‌ها و دولت‌ها کنند و… دیگر برایم مسجل شد که این امر حقیقت ندارد و نبایستی در متن اپرای سعدی که آن را کارگردانی کردم چنین داستان بی‌اساسی وارد شود.

از آن شب به بعد سرنوشت اپرا بیشتر و بیش از پیش معطوف به افکار سعدی شد تا دوستان سعدی بزرگ بدانند که او فقط خداوندگار غزل نیست و سراینده این چنین غزل‌هایی، به همه یا بخش عمده‌ای از روابط میان انسان‌ها نظر داشته و عشق تنها موضوع مورد علاقه او نیست: «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم / نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم». ابیات فراوان و نغزی از این دست، به وفور توسط خواننده‌ها خوانده شده و گوش مردم پر است از این غزل‌های زیبا اما آنچه مغفول مانده، درس‌های حکیمانه و تا ابد ماندگار او در آداب زندگی فردی و اجتماعی است. حضرت سعدی در بوستان و در ده باب این آداب را چنین دسته‌بندی کرده است: باب اول در عدل و تدبیر و رأی؛ باب دوم در احسان؛ باب سوم در عشق و مستی و شور؛ باب چهارم در تواضع؛ باب پنجم در رضا؛ باب ششم در قناعت؛ باب هفتم در عالم تربیت؛ باب هشتم در شکر بر عافیت؛ باب نهم در توبه و راه صواب؛ باب دهم در مناجات…و کوشش کردم جنبه‌های عرفانی ذهنیت سعدی را آشکار و حتی در نوعی تفتیش عقاید و در محکمه‌ای که او را متهم به ریاکاری و چاپل، از دلایل سرودن مرثیه مشهورش در رثای المستعصم بالله بگوید.

به باور من مرثیه او و پس از مرگ خلیفه در راستای همان جهان‌بینی اوست که در ابیات: بنی آدم اعضای یکدیگرند…است و در دفاع از خود دیالوگی دارد که تکان‌دهنده است: «پسندی که شهری بسوزد به نار / اگرچه سرایت بود بر کنار؟» به همین دلیل در اپرای سعدی وجوهی ناشناخته از سعدی را در متن اپرا و سپس در اجرا به کار گرفتم و با الهام ابیاتی از دست: «چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار» و «زمین لگد خورد از گاو و خر به غلت آن / که ساکنست نه مانند آسمان دوار / مثال اسب الاغند مردم سفری / نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار» و ساختار متن را به شکل سفری در خواب سرخ و حکایت بر دار کردن منصور حلاج، جدال با حاکمی خودپسند و شاعران چاپلوس و ترک یار و دیار، سفر به سومنات و بتخانه، سفر به مصر و دیدن عاقبت فراعنه و…روایت کردم تا بتوانم میل حضرت سعدی به کشف حقایق و کشف ماهیت انسان را به نمایش بگذارم و سعدی را آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که دشمنانش ترسیم کرده‌اند به نسل جوان معرفی کنم.

امسال قصدم این بود که با اجرای مجدد اپرای سعدی بر آستان این خاک که فردوسی و عطار و حافظ و سعدی و مولوی و نظامی و ناصرخسرو و خاقانی و… دارد بوسه‌ای از سر ستایش بزنم که کرونا آمد و جهان را ولو برای مدتی به اعضای یکدیگر بدل کرد و روح سعدی بر آنانی گریست که پسندیدند شهری بسوزد به نار. به این امید که روزی آن داستان خیالی محقق شود و اگر تشکیلات رسمی تن به چنین قدرشناسی نمی‌دهد مردمان اندیشمند سعدی دردمند او را به رسمیت شناخته در جهت اندیشه‌های ناب او گام بردارند.

روزنامه ایران

شعر سعدی هیچ‌گاه بر سر در سازمان ملل نبود

در ذهن هر ایرانی که در نظام آموزشی ایران درس خوانده باشد این گزاره حک شده است بیتی از شعر «بنی آدمی اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند» در باب اول «در سیرت پادشاهان» در کتاب گلستان سعدی آمده است بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است اما هیچ‌گاه چنین واقعیتی وجود نداشت. محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه که پیشتر نماینده ایران در سازمان ملل بود درباره اولین باری که به سازمان ملل می‌رود و به دنبال شعر سعدی است می‌نویسد که آن را پیدا نمی‌کند و با پیگیری‌های چند ساله فرش ایرانی منقش به همین سطور در کنار یک فرش چینی که در سازمان ملل بوده در دهه ۸۰ شمسی، نصب می‌شود.

ایرنا

محبوبیت سعدی در غرب

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در کتابش آورده که تنها در قرن نوزدهم گلستان سعدی بیش از ۶۰ بار ترجمه و هر بار تجدید چاپ شده است.

وقتی کلامی نافذ و اثرگذار باشد و روان آدمی را به چالش بگیرد و حسی بهتر به او ببخشد، می‌تواند بعد از هفتصد سال همچنان زنده و پویا به حیات خویش ادامه دهد.

کلام و نثر سعدی نیز چنین ویژگی‌ای دارد. چرا که چکیده‌ای از تجارب زیست و زندگی خود را در قالبی جهانشمول و با توجه به نیازهای انسان در تمامی ادوار زمانه بر کاغذ رانده است. حکایات و داستان‌ها و اشعاری که تا به امروز نیز حضور خود را در ذهن و ضمیر آدمیان ادامه داده‌اند.

چنانکه نخست‌وزیر اسپانیا در همین روزهای اخیر که بحران کرونا در آن دیار شدت و حدتی شگفت پیدا کرده بود و برای تاثیرگذاری سخن خود بر مردمش و طلب استمداد از آن‌ها برای آنکه به یاری هم بشتابند، از سعدی و شعر معروف «بنی آدم اعضای یکدیگرند»، مثال می‌آورد و یادآور می‌شود که همچنانکه یک عضو بدن آدمی وقتی به درد می‌آید، دیگر عضوها را نیز قراری نمی‌ماند، از آنان می‌خواهد از محنت و رنج دیگران بی‌غم و سرخوش نباشند که در غیر این صورت انسانیت خود را از دست داده‌اند.

همین شعر سعدی در این روزها مورد استفاده دانشجویانی در ترکیه قرار گرفته و آن را برای دستگیری از افرادی که نیازمند کمک در این روزهای سخت و طاقت‌سوز هستند تبلیغ می‌کنند.

نفوذ سعدی از همان سال‌ها و دهه‌های نخستی که او شعر سرود و کتاب نوشت آغاز شد. دکتر محمدعلی موحد در دیباچه خود بر تصحیح و ترجمه سفرنامه ابن‌بطوطه (انتشارات کارنامه -۱۳۹۵) از خوانش شعر سعدی از سوی خنیاگران در محضر امیر بزرگ چین سخن گفته است و این شعر را خوانده است:
تا دل به مهرت داده‌ام
در بحر فکر افتاده‌ام
چون در نماز استاده‌ام
گویی به محراب اندری

و این در زمانی است که «هنوز نیم قرن از وفات سعدی نگذشته که سرود خنیاگران چینی از شعر‌تر اوست.» (ابن بطوطه - ص ۶۴)

ابن بطوطه البته تنها از وصف سعدی در سفرنامه‌اش نگفت، بلکه خود نیز در سفر به شیراز بر مزار سعدی رفت و در این باره نوشت «از مشاهدی که در بیرون شهر شیراز واقع شده، قبر شیخ صالح معروف به سعدیست که در زبان فارسی سرآمد شاعران زمان خود بوده و گاهی نیز در بین سخنان خویش شعر عربی سروده است». (همان - ص ۲۶۴)

در سال‌ها و قرون بعد نیز این نفوذ ادامه یافت چنانکه دکتر جواد حدیدی در کتاب محققانه‌ای که با نام از سعدی تا آراگون نوشته است ضمن چگونگی تاثیر ادبیات کهن ایران، به خصوص گلستان و بوستان سعدی روی شعرا و ادبای فرانسوی، این تاثیرگذاری را تا به آنجا برجسته می‌کند که نام یکی از روسای‌جمهور فرانسه را برگرفته از نام سعدی می‌داند.

«سعدی کارنو» که در سال‌های پایانی سده نوزدهم رئیس‌جمهور فرانسه بود و مدتی بعد کشته شد، در نقل‌قولی اشاره کرده که پدربزرگش عاشق گلستان سعدی بود و به همین دلیل نام نوه‌اش را سعدی گذاشت.

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در کتابش آورده که تنها در قرن نوزدهم، گلستان به زبان‌های آلمانی، روسی، انگلیسی و لهستانی ترجمه شد و در جایی دیگر از کتابش هم آورده که «تنها گلستان تاکنون بیش از شصت بار ترجمه شده و هر ترجمه چندین بار به طبع رسیده است.» (زرین‌کوب - حدیث خوش سعدی - ص ۱۰۶)

ایندیپندنت

ضیاء موحد: آنچه سعدی را ماندگار کرد

ضیاء موحد از زیبایی بیان سعدی به عنوان عاملی که این شاعر را ماندگار کرده و ما را به آثار او جذب می‌کند می‌گوید و جوانان را به خواندن غزلیات سعدی که به گفته او هنوز تازه است، دعوت می‌کند.

این شاعر و منتقد ادبی به مناسبت اول اردیبهشت‌ماه، روز بزرگداشت سعدی، درباره کارآیی آموزه‌های این شاعر در دنیای امروز اظهار کرد: مسلم است که کاربرد خیلی از آموزه‌های سعدی مخصوص به زمان خودش است. نظر سعدی راجع به زن‌ها، مفهوم عدالت، آزادی و … جزء مسائلی نیست که ما بخواهیم با معیارهای او سراغ آن‌ها برویم. جدا از مباحث مربوط به سبک‌شناسی و خدمت‌هایی که سعدی به زبان فارسی کرده، آن‌چه بیشتر او را ماندگار کرده، نحوه بیان و کاربرد زبان است.

موحد با بیان اینکه سعدی یکی از شاعران اندرزگوست بیان کرد: آن بخش از آثار این شاعر که هنوز هم مسلماً مفید است، عاشقانه‌های اوست. تصوری که سعدی از عشق دارد و شور و احساسی که نشان می‌دهد پیش از آن به این شکل اصلاً سابقه نداشته و بعد از آن هم تقریباً آن عشق زمینی، انسانی و جسمانی در شعر ما نمودی نداشته است، تا وقتی به شعر نو می‌رسیم که به‌خصوص این جلوه از عشق در آثار شاملو و فروغ خیلی پررنگ می‌شود.

او افزود: اما بخش هنری کار سعدی بخشی جداگانه است، خیلی از حرف‌هایی که ما امروز آن‌ها را قبول نداریم، وقتی سعدی می‌گوید، ما را جذب می‌کند؛ این نشان‌دهنده زیبایی بیان سعدی است، وگرنه شاید محتوای شعرهای او را خیلی از شاعران دیگر هم گفته باشند ولی «همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است».

این شاعر با اشاره به اینکه همه آموزه‌های سعدی هم قابل اعمال نیست و زمان اغلب آن‌ها گذشته است گفت: این را هم بگویم که منظورم این نیست که ما آموزه‌های او را به کار ببندیم. ما باید به زیبایی زبان و هنر سعدی، نحوه گفتار و سبک غیرقابل تقلیدش توجه کنیم. سعدی غیرقابل تقلیدترین شاعر ایران است. از شاعران دیگر می‌شود تقلید کرد، اما اگر کسی بخواهد از سعدی تقلید کند، خیلی زود متوجه آن می‌شویم و این خیلی هنر است.

ضیاء موحد همچنین اظهار کرد: «گلستان» و «بوستان» پر از داستان‌های بسیار زیباست که از نظر محتوا هم خیلی مهم هستند، اما امروز دیگر قابل قبول نیست و باید به همان زیبایی بیان او نگاه کرد. تجربه‌هایی در «گلستان» و «بوستان» سعدی هست که اگر هر کسی آن‌ها را نداشته باشد، اهمیتش را نمی‌فهمد. به این دلیل است که می‌گویند ما در کودکی با «گلستان» زبان فارسی را یاد می‌گیریم، ولی در سن بالا اهمیت حرف‌های سعدی را کشف می‌کنیم. اما در دوران کودکی که به عنوان درس گفته می‌شود، متوجه این نیستیم که سعدی از چه مسئله دردناکی در جامعه صحبت می‌کند.

او ادامه داد: این هم که می‌گویند سعدی آینه زمان خودش است واقعاً درست است؛ یعنی همه ابعاد تجربه بشری را بیان می‌کند که بخش‌هایی از آن قابل قبول است، اما امروزه از بخش‌های دیگر آن نمی‌شود دفاع کرد. مثلاً سعدی چیزهایی در مورد شاهدبازی می‌گوید، در واقع صحبتش این است کسانی که شاهدبازی می‌کنند کسانی هستند که دستشان از روابط طبیعی کوتاه است و ناچار هستند که به این طریق متوسل شوند، اگرچه امروزه یک عده در دنیا طرفدار آن هستند و می‌خواهند آن را قانونی کنند، ولی به طور کلی این مسئله مورد پسند جامعه نیست. و البته این نشان می‌دهد خیلی از مسائلی که امروز در جوامع وجود دارد، در فرهنگ و سنت قدیم ریشه دارد.

این شاعر همچنین در پاسخ به سؤالی درباره محبوبیت سعدی در میان غیرفارسی‌زبانان گفت: محبوبیت سعدی نسبت به تمام شاعران کلاسیک دیگر در هنر بیانش است.

ضیاء موحد با اشاره به پرداختن سعدی به مسائلی که امروزه کمتر کسی با آن‌ها موافق است بیان کرد: اما بیان سعدی آن‌قدر زیباست که دیگر آدم به این‌ها توجه نمی‌کند. همه شاعران کلاسیک این‌طور هستند که آموزه‌هایشان به مرور زمان کهنه می‌شود، اما خود اثر یک اثر هنری باقی می‌ماند. پس ما هم باید جنبه هنری سعدی را در نظر بگیریم. آموزه‌های او هم اغلب درست است، اما به زمان خودش مربوط است.

او در پایان با توصیه به خواندن سعدی گفت: من توصیه می‌کنم که سعدی، خصوصاً غزلیات عاشقانه‌اش را بخوانید. خصوصاً جوان‌ها غزلیات عاشقانه سعدی را بخوانند که هنوز هم تازه است. کارهایی هم در زمینه سعدی شده که بعضی خوب و بعضی بد و متوسط است. من هم یک کتاب «سعدی» دارم که در آن به جنبه‌هایی توجه شده که پیش از آن خیلی توجه نشده است، جنبه‌هایی را که در این گفت‌وگوی شفاهی نمی‌توانم آن‌ها را بگویم در آنجا آورده‌ام.

ایسنا

آرامگاه سعدی در گذر زمان

همراه با نام سعدی، به جز آثارش بنای آرامگاه او نیز به ذهن متبادر می‌شود. این بنا که به سعدیه موسوم است، در شمال شرقی شیراز و در انتهای خیابان بوستان قرار گرفته است که باغ دلگشا نیز در همین خیابان قرار دارد و بهار نارنج شیراز با نام این باغ پیوند یافته است.

بنای فعلی از زمان درگذشت سعدی تاکنون فرازونشیب‌های بسیاری را از سر گذارنده است و یک بار نیز در سال ۹۹۸ به حکم یکی از حکمرانان فارس، یعقوب ذوالقدر کاملاً ویران شد، باری دیگر هم سنگ قبر و مزار سعدی را ویران کردند.

با این حال، حوضچه‌ای که هم‌اکنون با عنوان حوض ماهی معروف است، از همان زمان تاکنون برقرار است و باور به شفابخشی آب آن در فرهنگ مردم شیراز رسوخ کرده تا آنجا که دیرزمانی جزو یکی از آیین‌های روز سیزدهم فروردین در شیراز بوده است.

گفته شده که آرامگاه سعدی زمانی، خانقاه این شاعر بوده است و حوض‌های مرمرین نیز بنا به خواست خود سعدی ساخته شده است و در مقابل زاویه خانقاه قرار داشته است.

در زمان کریم‌خان زند، بسیاری از عرفا و شاعران و مفاخر شیراز آرامگاه یافتند و بدین‌طریق ارج نهاده شدند. یکی از بناهایی که کریم‌خان زند به ساخت آن دست زد، همین آرامگاه سعدی است. در این دوره، عمارتی از گچ و آجر بنا شد که مزار سعدی در اتاقی در ضلع شرقی این عمارت قرار داد و بر روی آن معجری چوبی قرار داده شد.

آرامگاه سعدی در دوره قاجار

مقبره سعدی، دومین بار در دوران قاجاریه به دلیل انتساب او به مذهب تسنن تخریب شد و سنگ آرامگاهش نیز شکسته شد اما این بار علی‌اکبرخان قوام‌الملک شیرازی سنگی بر مزار سعدی گذاشت که تا امروز نیز پابرجاست.

فتحعلی‌خان صاحب دیوان از رجال معروف دوره قاجار در شیراز، این بنا را مرمت کرد.

در سال ۱۳۲۴ خورشیدی انجمن آثار ملی در شیراز مامور احیای مجموعه سعدیه شد. در سال ۱۳۲۵ محل تامین بودجه ساخت مجموعه جدید، از محل فروش آزاد قند و شکر کارخانه قند مرودشت و به ازای هر کیلو ۲ ریال مصوب شد.

عملیات اجرایی ساخت بنای جدید از سال ۱۳۲۷ و با نظارت علی‌اصغرخان حکمت، سیاستمدار، ادیب و بنیانگذار کتابخانه ملی ایران، آغاز شد. او در آن زمان رئیس انجمن آثار ملی کشور و نیز نماینده سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) در ایران بود.

در آن زمان از آندره گدار، باستان‌شناس و معمار فرانسوی که اجرای بنای حافظیه نیز از آثار اوست، درباره ساخت بنای سعدیه نظرخواهی شد اما در نهایت یک سال بعد قرعه ساخت بنا به نام طراح معمار ایرانی، محسن فروغی افتاد.


ساخت آرامگاه جدید سعدی

محسن فروغی، از چهره‌های مشهور معماری ایران است. او در عرصه سیاست نیز شناخته شده و عضو مجلس شورای ملی بود و افزون بر مجموعه سعدیه، ساخت بنای بانک ملی مرکزی شیراز نیز توسط او انجام گرفت.

این معمار از فناوری مدرن در معماری بهره می‌گرفت، در عین حال بنای آرامگاه سعدی برگرفته از عناصر معماری سنتی ایران است.

طراحی این مجموعه ۲ سال طول کشید. در آرامگاه سعدی هشت ستون قرار دارد و این بنا از بیرون به شکل مکعب است اما در درون هشت ضلعی است. گنبد آرامگاه نیز به رنگ آبی لاجوردی و از کاشی‌های فیروزه ساخته شد.

دور تا دور آرامگاه هفت کتیبه مزین به اشعار سعدی قرار دارد که اشعاری از بوستان، گلستان، قصاید، بدایع و طیبات سعدی بر آن نگاشته شده است. در سمت چپ مقبره سعدی نیز آرمگاه شوریده شیرازی شاعر نابینای دوران قاجار قرار دارد.

محله سعدی، همواره از محلات نامبردار شیراز بوده است و به سبب برخورداری از قنات یادشده در گذشته‌های نه چندان دور، جایگاه مورد احترامی برای مردم شیراز به شمار می‌آمده است. این محله در سیل ششم فروردین‌ماه سال ۱۳۹۸ آسیب دید و توجه بسیاری به قدمت ساختمان‌های آن و بافت اجتماعی آن جلب شد.

تصویر آرامگاه سعدی هم اکنون بر روی اسکناس ۱۰ هزار تومانی نقش بسته است.

ابومحمد مصلح‌الدین بن عبدالله، نامور به سعدی شیرازی و مشرف‌الدین در سال ۵۶۸ یا به برخی از روایت‌ها در ۵۸۸ خورشیدی تولد یافت. آوازه این شاعر و نویسنده پارسی‌گوی ایران زمین بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست.

جایگاه این شاعر نام‌آور سده هفتم هجری نزد اهل ادب تا بدان جاست که به وی لقب استاد سخن و شیخ اجل داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات و دیوان اشعار اوست که به این سه اثر، کلیات سعدی می‌گویند.

شیخ اجل سعدی به سیاحت و جهانگردی علاقه بسیاری داشت و به شهرهای خاور نزدیک و خاورمیانه، هندوستان، مصر و شمال آفریقا سفر کرد و این جهانگردی به روایتی ۳۰ سال به طول انجامید.

همان‌گونه که در تاریخ تولد این فخر ادبیات ایران زمین اختلاف نظر وجود دارد در مورد تاریخ وفات وی نیز دیدگاه‌ها متفاوت است و به استناد آنچه در این مورد موجود است این ادیب بی‌بدیل ادبیات پارسی در سال ۶۷۱ خورشیدی چشم از جهان فرو بست

[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

روایت انگلیسی از سلطنت مظفرالدین شاه

پیامی که ملکه بریتانیا برای شاه قاجار فرستاد

روایت انگلیسی از سلطنت مظفرالدین شاه

تاریخ ایرانی: مظفرالدین شاه قاجار رنجور و بیمار بود که به جای پدرش ناصرالدین شاه بر تخت سلطنت نشست. حکیم‌الملک پزشک مخصوصش گفته بود فقط چهار سال دوام خواهد آورد، اما او ۱۱ سال دیگر عمر کرد و ۴ روز بعد از امضای قانون اساسی مشروطه در ۱۲ دی ۱۲۸۵ درگذشت. او اولین شاه مشروطه ایران بود و به گفته مخبرالسلطنه:‌ «مزاجاًً دموکرات بود، روزی مرا به فرح‌آباد خواست رفتم، در ایوان راه می‌رفت. جز سید بحرینی کسی نبود. نوبتی به من نزدیک شدند. آهسته سوال فرمودند ژاپن مجلس دارد؟ عرض کردم هشت سال است...جنبیت پادشاه عاقبت به حال ایران مفید واقع گردید که به یک جنبش ملی، مشروطیت سلطنت را تسلیم نمود. این پادشاه عاقبت به خیر شد و در آخر عمر جلب نام نیک کرد و محبوب‌القلوب رعایای خویش بلکه عامه نوع‌خواهان عالم گردید.»

در جلد پنجم مجموعه «بازتاب رخدادهای ایران در روزنامه تایمز لندن» که «یاد» فصلنامه بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی به مدیریت عبدالمجید معادیخواه منتشر کرده، شرح به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه پس از ترور پدرش، به روایت این روزنامه بریتانیایی آمده که «تاریخ ایرانی» در سالروز درگذشت امضاکننده فرمان مشروطیت ایران این گزارش‌ها را مرور کرده است.***

بازتاب خبر قتل شاه

انگلستان، ترکیه و روسیه شاه جدید را ـ که قرار است تا ده روز دیگر به تهران بیاید ـ به رسمیت شناخته‌اند. مظفرالدین شاه نیز جناب امین‌السلطان صدراعظم را با اختیارهای کامل بر مقامات ـ چه لشکری و چه کشوری ـ تایید کرده است.

شاهزادگان، بزرگان و مقامات، وفاداری خود به شاه جدید را اعلام نموده‌اند. اقدامات امنیتی به دقت پیش‌بینی شده است، نیروهای دولتی در شهر به گشت‌زنی مشغول و مردم نیز صد درصد آرام‌اند. خبر مرگ شاه در مساجد پی در پی اعلام می‌شود و چند متهم نیز در ارتباط با قتل شاه دستگیر شده‌اند. مراسم تشییع جنازه شاه نیز پس از ورود جانشین وی به تهران، انجام می‌شود.

تلگرامی که اخیرا از شیراز دریافت شده است حاکی از آن است که موج ملایمی از هیجانات در آن شهر پدیدار است و مردم اطلاع پیدا کرده‌اند که در مملکت خبری هست؛ هر چند از حقیقت آن در شک و تردید هستند.

بازار نیز تا زمانی که سربازان و دیگرانی به ذخیره‌سازی آذوقه و خواربار روی آوردند، نسبتا آرام بود. زمانی که امروز بعدازظهر واقعیت برای مردم روشن شد، آن‌ها چند مغازه را تاراج کردند و ناگهان بازار‌ها بسته شد. قطارهای فشنگ در میان سربازان توزیع گردید. آنچه تهدیدی نگران کننده است، کمبود و گرانی نان است. استاندار اقدامات ضروری ـ در هر زمینه ـ را انجام داده است. وی دستور داده تا نسخه‌هایی از تلگرام‌ها را بر در و دیوار کاروانسرا‌ها نصب کنند. در این تلگرام‌ها چنین آمده است: ولیعهد در کمال صلح و آرامش به تخت سلطنت جلوس نموده و از همه خواسته است: از اوامر او اطاعت کنند. وی دستوراتی از این دست را نیز برای قبایل صحرانشین ـ که در نزدیکی شیراز به سر می‌برند ـ ارسال نموده است.

تیراندازی در شهر ادامه دارد، هر چند هیچ خطری اروپاییان را تهدید نمی‌کند. سربازان دولتی از بانک مراقبت می‌کنند. از گزارش‌های موثق در شرح چگونگی رخداد چنین بر می‌آید که هنگامی که ضارب به شاه نزدیک شد و به سوی او شلیک کرد شاه در حرم زانو زده بود. گلوله از بین دنده‌های پنجم و ششم وارد بدن اعلیحضرت شده و به قلب وی نفوذ کرد. پس از آن شاه برخاسته و چند قدمی هم برداشته و سپس نقش بر زمین شده است! بدن شاه را با سرعتی برق‌آسا به تهران آوردند و خبر را نیز تا مدت کوتاهی پنهان کردند.

قاتل می‌گوید که محرک پشت پرده جمال‌الدین(۱) و دیگر افراد سرشناس‌اند. او بر آن بود که: شاه و صدراعظم را‌‌ همان دیروز ـ همزمان با برگزاری مراسم پنجاهمین سالگرد سلطنت شاه ـ به قتل برساند.

۲ ماه می

برابر تلگرافی که امروز صبح از شیراز به تهران رسیده است، آرامش بر این شهر حکمفرماست، بازار و مغازه‌ها کم کم در حال باز شدن‌اند و اقداماتی هم برای پرداخت حقوق عقب‌افتاده سربازان صورت گرفته است.

هم اکنون به افتخار مظفرالدین شاه، یک مراسم آتش‌بازی در حال انجام است. شهر مشهد هم آرام گزارش شده و خبر قتل شاه هنوز در این شهر اعلام نشده است.

اصفهان نیز آرام است. شاهزاده ظل‌السلطان که در مسئولیت خویش به عنوان حاکم اصفهان ابقاء گردیده، وفاداری صمیمانه خویش را ابراز نموده و امنیت عمومی این شهر را تضمین کرده است. شاه نیز سفر خود را به مدت یک هفته به تعویق انداخته است.

تهران، ۲ ماه می‌

جزئیات بیشتری از پی‌آمدهای قتل شاه به دست ما رسیده است. اعلیحضرت در حالی که صدراعظم و چند تن از ملازمان وی را همراهی می‌کردند، لحظاتی پیش از ساعت دو بعدازظهر به صحن بیرونی شاه عبدالعظیم درآمد، به فردی عرب یک قطعه اسکناس داد و با یک سقا هم با مهربانی بسیار هم‌سخن شد. ورودی صحن داخلی حرم با دو رشته زنجیر بسته شده بود و شاه تازه از زنجیر اول گذشته بود که قاتل ـ مسلح به یک رولور(۲) به وی نزدیک شد و به سمت او شلیک کرد.

۳ ماه می‌

شاهزاده مظفرالدین دیروز صبح در تبریز با نام شاهنشاه ایران تاجگذاری کرد. جنازه شاه فقید را برای خاکسپاری آماده کرده‌اند تا پس از ورود شاه به تهران ـ برای خاکسپاری ـ به شهر قم انتقال یابد.

همه شاهزادگان، استانداران، وزراء و دیگر مقامات رسمی پیام‌های تسلیت خود به شاه را ـ به صورت تلگرافی ـ به تبریز فرستاده‌اند. شاه نیز به ویژه پیام ظل‌السلطان فرزند ارشد شاه فقید و حاکم اصفهان ـ را با بلندنظری و مؤدبانه پاسخ داده است.

قسطنطنیه، ۲ ماه می‌

قتل شاه ایران هراسی سنگین را بر سلطان عثمانی مستولی ساخته است. از سال ۱۸۸۱ می‌توان گفت هیچ رخدادی چنین هراس‌انگیز به وقوع نپیوسته است. در این مورد قربانی، یک همسایه ـ نزدیک ترکیه ـ و فردی مسلمان است. تلگراف‌های راجع به این خبر متوقف شده و روزنامه‌های محلی نیز از قلم‌فرسایی پیرامون مرگ شاه ایران منع شده‌اند.

لرد سالیزبوری(۳) پیام تسلیت ذیل را از طریق سفیر انگلستان در تهران برای مظفرالدین شاه فرستاد: به دستور ملکه ـ فرمانروای نیک‌اندیش و مهربان انگلستان ـ افتخار دارم: مراتب تاثر عمیق علیاحضرت را از این فقدان عظیم، به شما ابلاغ نمایم. چنان که همزمان باید از طرف علیاحضرت ملکه، جانشینی فرزندی چنین لایق و برجسته برای شاه فقید را به شما و ملت ایران تبریک بگویم. ملکه امیدوار است که با کمک وزیر شایسته‌ای چون صدراعظم ـ که شاه فقید نیز با اعتماد بسیار به وی متکی بود ـ اعلیحضرت نیز از حکومت باشکوهی بهره‌مند باشد که برای شما افتخار و سربلندی و برای ملت بزرگ ایران نیز سعادت و کامیابی را به ارمغان آورد.(۴)

اعلام مراسم جلوس شاه ایران بر تخت، پیش از رسیدن ولیعهد به تهران!

تهران، ۴ ماه می‌

تلگراف رسیده از شیراز گویای آن است که: شب گذشته باز هم آشوب‌هایی در این شهر رخ نموده و بازار‌ها نیز بسته شده‌اند. بانک(۵) باز است و قوای دولتی از آن محافظت می‌کنند. در نزدیکی شیراز مال‌التجاره‌های زیادی به تاراج رفته است. دیشب گروهی تلاش کردند بخش یهودی‌نشین شهر را چپاول کنند. سکنه آنجا اما با پیش‌دستی ـ سنگ فراوانی در پشت‌بام‌ها ذخیره کرده بودند و با پرتاب آن، غارتگران را به عقب راندند.

به دستور شاه هیچ مغازه‌ای نباید بسته باشد و داد و ستدهای روزمره نیز باید روند معمول خود را پشت سر بگذارد. پیغام ذیل که شاه برای روحانی بزرگ تهران ـ امام جمعه ـ فرستاده بود، امروز در مساجد قرائت گردید: «با تاثر و تاسف عمیق به خاطر این فاجعه بزرگ، ما ضرورت را در آن دیدیم که: نظر به امنیت خاطر جامعه ـ این ارزشمند‌ترین ودیعه‌ای که خداوند قادر، در اختیار شاه نهاده است ـ به خواست و اراده خداوند بزرگ، جلوس خجسته خویش به سلطنت را با بیان جنابعالی به مردم تهران اعلام کنیم. جلوس به تخت سلطنت پدران ما، امروز انجام شد و امیدواریم که با کمک خداوند قادر به زودی به پایتخت رسیده، به امور حکومت مشغول شده و با لطف و عنایت خاصه خویش بتوانیم در سراسر کشور صلح و آرامش را برقرار سازیم.»

اعلام جلوس شاه به تخت سلطنت، در شهر مشهد نیز که آرامش بر آن حکمفرماست، انجام گردید. استاندار نیز با استواری تمام به انجام وظیفه مشغول است.

سیل پیام‌های تبریک و تسلیت به ولیعهد ایران

تهران، ۵ ماه می‌

بر اساس تلگراف رسیده از تبریز، خبر قتل شاه فقید، روز جمعه و زمانی که مظفرالدین ولیعهد ایران از گردش بازگشته بود، به اطلاع وی رسید و پس از آن نیز توسط سرکنسول بریتانیا در آن شهر به رسمیت شناخته شد. ولیعهد به شدت متاثر اما به زودی آرام گردید. وی صبح روز بعد در اوج وقار و متانت مقامات را به حضور پذیرفته و خطابه کنسول‌های خارجی را در خصوص این رویداد نیز دریافت کرد، و با مراسم سلام عنوان پادشاهی ایران را نیز تصاحب کرد. سیل پیام‌های تبریک و تسلیت از سراسر کشور ادامه دارد. شاهزاده نایب‌السلطنه و شاهزاده ظل‌السلطان نیز مراتب فرمانبرداری خویش از شاه جدید را اعلام داشته‌اند.

هیجان اندکی در شهر وجود داشته، بازار نیز هر شب چراغانی و اوضاع صد درصد آرام است. اخبار رسیده از همه جا رضایت‌بخش می‌باشند.

پیش‌بینی‌ها برای حرکت شاه از تبریز در تاریخ ۱۵ ماه می‌، به خوبی در حال انجام‌اند. عین‌الدوله قائم‌مقام، امیر بهادر مدیرالدوله، دکتر ادکاک(۶) حکم‌الملک و تعداد دیگری از مقامات، شاه را در این سفر همراهی خواهند کرد. اعتضادالسلطنه ـ بزرگترین فرزند شاه ـ به عنوان استاندار آذربایجان منصوب خواهد شد. البته این گمانه‌زنی هم خردپذیر است که قول ولایتعهدی هم به وی داده شود. امیر نظام نیز در اسرع وقت به عنوان نایب استاندار آذربایجان به این ولایت اعزام خواهد شد.

تلگرام رسیده از اصفهان می‌گوید: همین که خبر قتل شاه به اصفهان رسید بازار بسته شد و از شرکت‌های انگلیسی و بانک شاهی خواسته شد از بیم هر گونه اغتشاش فعالیت‌های خود را متوقف کنند. با کمبود نان هر کس سعی می‌کند در حد توان آذوقه انبار کند. هر کالایی گران شده است. ظل‌السلطان هم مسئولیت هر بخش اصفهان را به مجتهد‌‌ همان محل واگذار کرده و هر گروهی را که به دنبال اغتشاش باشد به مرگ تهدید کرده است. او دستور باز شدن بازار را هم داده و روحانیون نیز در این زمینه از وی حمایت می‌کنند. دیروز نام ولیعهد ایران هم اعلام گردید؛ چنان که امروز به همین مناسبت توپ سلام شاهی شلیک شد. شاه نیز تلگراف ذیل را برای ظل‌السلطان ارسال کرد: «برادر بزرگترم، من به شما اعتماد کامل دارم و روی مساعدت شما نیز حساب می‌کنم.»

شهر شیراز از دیشب آرام‌تر بود. به دستور استاندار، چهار نفر اعدام شدند و احتمال شورش‌های بیشتر وجود ندارد؛ هر چند جاده‌ها و حومه‌های شهر هنوز ناامن‌اند.(۷)

ایران پس از شاه شهید!

تهران، ۸ ماه می

سه‌شنبه شب در شیراز اغتشاشات تازه‌ای به وقوع پیوست و روز بعد هم چهار نفر دیگر اعدام شدند. نان بسیار کمیاب است و بازار‌ها دوباره بسته شده‌اند. محموله‌های پستی تهران به سلامت به شیراز رسیده‌اند.

قسطنطنیه، ۷ ماه می‌

اخبار رسیده از ایران به آرامش اوضاع اشاره دارند. امروز صبح تلگرامی را از ظل‌السلطان ـ پسر ارشد شاه فقید ـ به سفیر ایران در کشور عثمانی، رؤیت کردم که متن آن چنین است: «پدرم در راه عشق به دین و ملت خویش به شهادت رسید. من نیز در حال حاضر مانند همه مردم ایران دل‌خوشی و تسلی خاطرم به شخص اعلیحضرت شاه فعلی می‌باشد که برای من و ملت، پدر محبوبی است. خداوند به وی عمر طولانی بدهد تا بتواند اهداف مهم و خیرخواهانه‌اش را تحقق بخشد.»

هنوز در مورد جمال‌الدین هیچ تصمیمی اتخاذ نگردیده است.(۸)

پانویس:

۱ـ منظور سید جمال‌الدین اسدآبادی است.

۲ـ Revoler اسلحه‌ای است کمری که بر خلاف تپانچه‌های دیگر فشنگ‌های آن در اطراف لوله قرار گرفته و یکی یکی در داخل آن قرار می‌گیرند.

۳ـ Lord Salisbury وزیر امور خارجه وقت انگلستان.

۴ـروزنامه تایمز لندن، ۴ می ۱۸۹۶، ۲۱ ذیقعده ۱۳۱۳ ق، ۱۵ اردیبهشت ۱۲۷۵ش.

۵ـ احتمالا منظور شعبه بانک شاهنشاهی در شیراز است.

۶ـ Dr. Adcock

۷ـ روزنامه تایمز لندن، ۶ می ۱۸۹۶، ۲۳ ذیقعده ۱۳۱۳ ق، ۱۷ اردیبهشت ۱۲۷۵ ش.

۸ـ روزنامه تایمز لندن ۹ می ۱۸۹۶، ۲۶ ذیقعده ۱۳۱۳ ق، ۲۰ اردیبهشت ۱۲۷۵ ش.

[ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ] [ 9:39 ] [ گنگِ خواب دیده ]

سوگند به او، و تمام بی خبری هایش...

کاغذ را چنان در هم فشردم، که بی شک واژه ها بر یکدیگر گره خورده و فرو ریختند!
بعد از آن، سخت کوشیدم تا ردِ جوهر را از میان انگشتانم پاک کنم:
آنگاه که سرمای آب، سیاهیِ جوهر را چنگ میزد، میدانستم این جوی کوچک و خاموش که از لرزش دستانم فرو میچکد، همان واژه هاییست که دقایقی پیش، بر صفحه ی کاغذ زنجیر شده بودند.
با تپش قلب خود گفتم، به راستی این لکه های تیره و تار، همان سوگند هاییست که لرزان و غبارآلود، به نامِ او پیوند خورده بود؟
مثل تمام جوی های کوچک و خاموش گذشته...
و تپش قلب خسته ام، چنان بر سینه ام به رقص در آمد که در لحظه ای، هر چه سوگند بود و نبود، بر خاطرِ آشفته ام نقش بست.
آنگاه که شعر های سیاهم آخرین بوسه ها را بر سپیدی دستانم میبخشید، به یاد آوردم که به راستی من بر این کاغذ های تکه تکه، بار ها به نام او، به زیبایی اش و به تمام بی خبری هایش سوگند خورده بودم.
یادم است دَه ها بار قلم را از جوهر تهی کرده ام تا کاغذ را از هر چه برای اوست، لبریز کنم.
و لبریز شد؛ همانگونه که روح من از حسرت.
کاغذ را چنان در هم فشردم، که بی شک واژه ها یکدیگر را به آغوشی ابدی کشیده و رختی بر تن کرده اند که میدانم معنایی تازه خواهد داشت!
و این را نیز میدانم، که این کلمات، هر گونه که به دنبال یکدیگر صف بشوند، حتی اگر صد ها بار در هم بپیچند و شعر بی معنای روزگارِ مرا رقم زنند، باز همان رخت سیاه را بر تن خواهند داشت و باز، نامِ او را زمزمه خواهند کرد.
یقین دارم تمامِ این حروفِ ترسان و شکسته، همواره بر صفحه ی نامه هایم عزادارند.
لب های خشکیده ی این جملات، همچنان به سوگند ها تشنه اند:
و سوگند به او.
سوگند به قدم هایش که هرگز مسیرِ مرا نمی‌پیماید و هیچگاه با من هم قدم نشده است.
و سوگند به او.
سوگند به لبخندش که هرگز بر دیده هایم بخشیده نمیشود و با لبخند هایم جان نمیگیرد.
تا نهایت سوگند به او.
سوگند به نامه هایی که به مانند کودکی بی پناه، خود را در خود جای میدهند.
سوگند به دستانِ همیشه تاریک و سیاهم، به جوهر های روان، به قلم های کبود، و باز سوگند به او.
کاغذ را چنان در هم فشردم که مرگ، حیات را؛ و نا امیدی امید را؛ و شاید، همانگونه که من، یادِ او را در وجودِ نحیف خود میفشارم!
این نامه را نیز تکه تکه خواهم کرد و همراه با طعم ناخوشایند اشک هایم خواهم دانست که سرنوشت من، بر قلمِ هیچ نویسنده و صفحات هیچ کتابی راه نبرده است.
و خواهم دانست که به مانند دخترانِ قصه های خیالی، با موهایی سرخ و برافراشته، شجاعانه نامه هایم را به مقصدی نامشخص، به پرواز در نخواهم آورد.
پس از آن نیز خواهم دانست، هر چه دامان چین دارِ خود را در هوای نم زده ی پاییز بچرخانم، و کودکانه بخندم و برقصم و بخوانم، او، تصویر مرا بی هیچ زحمت، معصومانه، با چشمانی قهوه ای، و به خیالم خالی از عشق، خواهد دَرید.
بنابراين آن لحظه فرا میرسد؛ لحظه ای که زیرِ نگاه های خیره ی او فشرده شوم؛ چون نامه هایم، سوگند هایم، و علاقه ام.
آن لحظه فرا میرسد و من در سکوتی که تابِ شکستن ندارد، مانند صفحات رُمانی بی فرجام، ورق خواهم خورد و از یاد ها خواهم رفت.
من در این سرزمین خاک خواهم گرفت.
حال ردِ دردِ جوهر از انگشتانم رخت بسته است و به جایی میرود که بسیار از صفحات کاغذ دور خواهد بود.
این واژه های جدا شده، راهی طولانی را در پیش می‌گیرند و در این حین، نجوای تپش قلب مرا میشنوند، و دستانم که به امیدِ دیدارِ او، باری دگر خود را گرفتارِ خشمِ جوهر میکنند و می‌نویسند و می‌نویسند و تکه تکه میکنند و کاغذ ها را چنان در هم میفشارند، که بی شک واژه ها بر یکدیگر گره خورده و فرو میریزند!
پس، این جوی کوچک و خاموش، در فراموش شده ترین خیابان شهر، به جوی های کوچک و خاموشِ ابدی من خواهد پیوست و روزی، آشفته، متلاطم و نعره زنان، بر تمام نامه های تکه تکه مینویسد:
سوگند به او؛
سوگند به او؛
سوگند به او، و تمام بی خبری هایش...

[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 13:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]

اگر افتادن تمام نشود

شنیده اید که میگویند :

آن زمان که لحظه ی مرگ فرا میرسد هرچه کرده اید و خواسته اید و پنداشته اید از میان چشم ها میگذرد؟

گویی میشود مرگ را زندگی کرد.

گویی خبرت میکنند از آنچه قرار است بر سرت بیاید.

مثل چراغ چشمک زن خطر است، پس از آنکه خطر کرده ای.

مانند لحظه ای که پزشک سراسیمه میگوید که فرصت تمام است و تو، پایان را قبل از او، در روحت حس کرده ای.

چون شنیدن فریاد زهر است، پس از نوشیدن جام شراب.

کارش است: لحظه ی آخر آمدن.

کارش نجوای درد است آنگاه که درد را به آغوش کشیده ای. کارش، نمک بر زخم ابدی پاشیدن است.

تصورش را بکنید:

اگر این درد تمام نشود.

مثل آن است که بر بلندای پرتگاهی ایستاده باشید که هرگز به پایان نمیرسد.

چشمانتان که خمار، گوش هایتان که کر، و زبانتان که مست شد از زندگی، پایتان بلغزد بر تکه ای ناچیز و شود آغاز یک سقوط بی انتها.

بیوفتید و بیوفتید و بیوفتید و هرگز به آخر نرسید.

بله،

وحشت زده خاطرات را مرور خواهید کرد :

آنچه کرده اید و خواسته اید و پنداشته اید از میان چشم ها میگذرد بی آنکه بخواهید و بدانید و بفهمید.

شما مرگ را خواهید زیست.

تا بی نهایت‌، تا ابد.

[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 13:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]

شناخت زامبی‌های جذاب لعنتی، یا همان خودشیفته‌‌ها

نارسیس از ریشه‌ی «نارکو» به معنی بی‌حس شدن و کرخت شدن گرفته شده و با واژه‌ی «نارکوتیک» به معنی مخدر هم هم‌ریشه‌ست.

افسانه نارسیس:
نارسیس -یکی از شخصیت‌های اسطوره‌ای یونان باستان- پسر بسیار جذاب لعنتی‌ای بود (مثل عکس پایین) که همه شیفته‌اش بودن ولی اون به هیچکس -حتی الهه‌های خوش‌ بر و رو‌- محل نمی‌ذاشت. یه روز یکی از این خوشگلا از الهه‌ی انتقام -نِمِسیس- درخواست می‌کنه که انتقامشون رو از نارسیس بگیره. انتقام اینطور پیش رفت: یه روز که نارسیس میره لب چشمه که آب بخوره، تصویر خودش رو در آب می‌بینه و شیفته و دل‌باخته‌ی خودش میشه. انقدر کنار آب قربون صدقه‌ی خودش میره که توانش رو از دست میده و می‌میره. (روایات مختلفی هست از مرگش، بعضی هم میگن می‌پره تو آب). در محل مرگش گُلی در میاد که اسمش رو میذارن نارسیس، یا همون گل نرگس خودمون.

Stjepan Hauser :یکی از جذاب‌های لعنتی عالم امکان: نوازنده ویولن‌سل اهل کرواسی

همه‌ یه دورانی خودشیفته بودیم ولی خودشیفته‌ها گیر کردن تو اون دوران!

تو روانشناسی از واژه‌ی نارسیسیسم برای بیان خودشیفتگی یا خوددوستی افراطی استفاده می‌کنن. فرد خودشیفته درست مثل نارسیس، بازتاب خودش رو به هرچیز دیگه‌ای ترجیح میده و دیگران براش نقش اون چشمه رو دارن که تصویر زیباش رو بهش نشون میدن.

همه‌ی ما یه دوره‌ای از زندگی -به‌طور خاص در کودکی- خودشیفتگی رو تجربه کردیم. وقتی که کودک حس می‌کنه همه دست به سینه در خدمت اون هستن و باید پادشاهی کنه، منظورم اون سنه. ولی بعضیا تو بزرگسالی هم عین همون دوران کودکی رفتار می‌کنن و فکر می‌کنن جهان گرد اونا می‌چرخه.

مبتلایان به خودشیفتگی اغلب قربانی خودشیفتگی والدین‌شون بودن؛ نوعی سوءاستفاده‌ی عاطفی که هیچ راه فراری هم نداشتن ازش. یعنی درست توسط همون کسانی که باید عشق به کودک می‌دادن و می‌پذیرفتنش، تحقیر شدن، مورد ظلم واقع شدن، و پس زده شدن. در نتیجه یک سپر دفاعی درست کردن که از نظر اجتماعی اونا رو به چالش کشونده و غیرقابل‌تحمل کرده.

کودک تو خانواده خودشیفته یاد می‌گیره که دریافت عشق از پدر و مادر بسته به اینه که مطابق درخواست‌های اونا کاری رو انجام بده. یعنی کودک شرطی میشه. علاوه‌براین بابت هر اشتباه کوچک یا شکستی به‌شدت انتقاد میشه و مورد قضاوت والدینش قرار می‌گیره.

نقاشی نارسیس اثر کاراواجو

نقاشی نارسیس اثر کاراواجو


اگر این نشونه‌ها رو تو کسی دیدی فقط فرار کن!

تفاوت خودخواه بودن با خودشیفته بودن اینه که فردِ خودخواه در فواصل معینی خودمحوره، ولی در خودشیفتگی فرد به طور مداوم فاقد همدلی با دیگرانه.

تشخیص قطعی اینکه فردی اختلال شخصیت خودشیفته داره به عهده‌ی من و شما نیست؛ یه دکتر روانشناس/روانپزشک باید تشخیص رسمی رو بده. در ادامه چندتا از ویژگی‌هایی‌رو میگم که صرفا چراغ هشدار رو برامون روشن کنه تا بعد به دکتر مراجعه کنیم:

۱-اولش خیلی جذابِ لعنتی هستن

احتمالا شروع رابطه‌تون با یه فرد خودشیفته خیلی رویایی باشه. به‌طورمداوم بهتون پیام میده و هی میگه دوستت دارم. (کاری که به نظر متخصص‌ها بمباران عشقی محسوب میشه.) احتمالا زیاد هم بهتون بگه چقدر تو باهوشی!
آدم خودشیفته فکر می‌کنه سزاوارِ بودن با افرادیه که خاص هستن و فقط این افرادِ خاصن که می‌تونن تمام و کمال ازشون تعریف کنن. اما به محض اینکه از رفتار شما ناامید بشن، سریعا عصبانیتون می‌کنن. معمولا هم شما نمی‌دونین که چطور شد که اینطور شد!

اگه کسی اول راه خیلی بوجی‌موجی بود و بمباران عشقیتون کرد، گوشی دستتون باشه. اگر فکر می‌کنید الان زوده که با این شدت بخوان دوستتون داشته باشن، شاید درست فکر می‌کنید! خودشیفته‌ها اول مسیر معمولا ارتباطات سطحی دارن.

۲-همش درباره خودشون حرف میزنن و موقع حرف زدن شما که میشه باید برن دستشویی

خودشیفته‌ها معمولا دوست دارن در مورد دستاوردهاشون حرف بزنن. این کارو می‌کنن چون این حس رو بهشون میده که باهوش‌تر و بهتر از هرکس دیگه‌ای هستن و کمک می‌کنه ظاهری از اعتمادبه‌نفس داشته باشن. معمولا تو بیانِ دستاوردهاشون اغراق می‌کنن و استعدادهاشون رو توی داستان‌هایی که میگن کمی تزئین‌شده نشون میدن تا ستایش بقیه رو جلب کنن.

این رفتار درست مثل رفتار کودکان خردسال توی سن رُشده:

  • خاله بیا نقاشیامو بهت نشون بدم!
  • خاله ببین خودم کیک درست کردم!
  • خاله بیا عروسکایی که بابام برام خریده رو ببین!

احتمالا این رفتار در بزرگسالی به این شکل بروز کنه: «این ماشینو می‌بینی؟ خودم خریدما!»، «تمام لوسترهای این خونه رو خودم ساختم! [نهایتا یه سطل فلزی رو برعکس کرده شده لوستر]

انقدر مشغول حرف زدن از خودشونن که فرصتی برای گوش دادن به شما ندارن. وقتی دارید باهاشون از خودتون حرف میزنید دقت کنید چه واکنشی میدن: آیا ازتون سوالاتی می‌پرسن در راستای ادامه‌ پیدا کردن گفتگو و علاقه‌ای نشون میدن به شناخت بیشتر شما؟ (مثلا: چیشد که اونکارو کردی؟ خب بعد خوشت اومد از فلان کار؟)

۳-عین زامبی از تعریف و تمجیدی که شما می‌کنید تغذیه می‌کنن

شاید به نظر بیاد که خودشیفته‌ها بیش از اندازه اعتمادبه‌نفس دارن، ولی باید بگم که مشکل ریشه‌ای از کمبود عزت نفسه. اونا احساس ارزشمندی و قدرت رو از طریق آدمای دیگه تامین می‌کنن، اما به خاطر عزت نفس پایین، خیلی زود سرخورده میشن و به همین خاطر هست که مدام به تعریف و تمجید‌هایی که شما ازشون می‌کنید احتیاج دارن.

دقت کنید که دو مشخصه‌ای که خودشیفته‌ها رو از اونایی که اعتمادبه‌نفس خوبی دارن جدا می‌کنه اینه که خودشیفته‌ها برای حس ارزشمندی به دیگران احتیاج دارن و با پایین آوردن بقیه خودشون رو بالا می‌کشن. درحالیکه فردی که اعتمادبه‌نفس خوبی داره اینطور نیست.

۴-به شما این احساس رو میدن که تو رابطه نقش هویج رو دارید...

در حالت عادی یه فرد سالم که مراحل رشد طبیعی رو گذرونده باشه، با بزرگ شدن متوجه میشه دنیای بیرونش مستقل از خودش وجود داره، درنتیجه می‌تونه بین خودش و دنیای بیرون تفاوت قائل بشه و بعد چیزی غیر از شخصِ خودش رو موضوع توجه و عشق قرار بده.

در واقع فرد سالم می‌تونه عاشق بشه- یعنی فرد دیگه‌ای رو به‌اندازه‌ی خودش دوست داشته باشه و از طریق به‌دست آوردن عشق اون، به خودش هم عشق بورزه. ولی فرد خودشیفته هیچوقت نمی‌تونه شیفته‌ی فرد دیگه‌ای غیر از خودش بشه. این حالت دقیقا همون معنی کلمه‌ی نارسیس رو میده که اول متن گفتم: فرد دچار کرختی و بی‌حسی میشه، در دنیای درونی افکار خودش غرق میشه و این وضع حالت مخدر داره براش و آرومش می‌کنه.
اثرات خودشیفتگی باعث میشه فرد خودشیفته طرف دیگه‌ی رابطه رو مثل یک شی درنظر بگیره و اشخاص دیگه براش هیچ فرقی با صندلی نداشته باشن.

دقت کنید وقتی دارید از روز بدی که گذروندید حرف می‌زنید، یا دعواتون با یکی از دوستاتون رو تعریف می‌کنید، یا به طور کلی وقتی از چیزی که ناراحتتتون کرده یا عصبانیتون کرده حرف می‌زنید، طرفتون بهتون اهمیت میده یا یه جور نشون میده که حوصله‌اش سر رفته؟ ناتوانی در همدردی و همدلی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فرد خودشیفته‌ست.

۵-امکان نداره عاشق بشن!

نیاز خودشیفته‌ها به تمجید و ستایش اغلب اوقات اونا رو به سمت جذاب و کاریزماتیک بودن سوق میده - که به سادگی می‌تونه جرقه‌ی یک رابطه عاطفی رو بزنه. ولی چون نمی‌تونن دنیای درون طرف رو درک کنن و همدردی کنن باهاش، برای اغلب اونا غیرممکنه که عاشق بشن. رابطه برای اونا خیلی سطحیه. هدف اونا اینه که از لذت بی‌قیدوشرطی بهره‌مند بشن، به همین دلیل به محض اینکه احساس صمیمیت بیشتر بشه تو رابطه یا احساس کنن چالشِ تضمینِ یک رابطه رو با موفقیت پشت سر گذاشتن، سریع علاقه‌شون رو به رابطه از دست میدن. [حرف ازدواج که میشه در میرن.]

تحقیقات نشون داده که خودشیفته‌ها جذابیت زیادی برای افراد دارن، چراکه به نظر میاد از اعتمادبه‌نفس بیشتری نسبت به اونا برخوردارن. ویژگی‌ای که مورد پسند خیلی‌هاست.

نقاشی نارسیس اثر دالی

نقاشی نارسیس اثر دالی


آیا من خودشیفته هستم؟

اختلال شخصیت خودشیفته تعریف و ملاک‌های تشخیص ثابتی داره، مثلا اغلب خودشیفته‌ها:

  • حس خودشاخ‌پنداری دارن
  • توهم تاثیرگذار بودن، مشهور بودن و مهم بودن دارن
  • توانایی‌ها، استعدادها و دستاوردهاشون رو اغراق‌آمیز جلوه میدن
  • به تحسین و تصدیق اشتیاق دارن
  • درگیر زیبایی، عشق، قدرت، و موفقیتن
  • حس اغراق‌شده‌ای از خاص و منحصربه‌فرد بودن دارن
  • اعتقاد دارن دنیا چیزی بهشون بدهکاره
  • از دیگران برای به‌دست‌آوردن اون چیزی که می‌خوان سواستفاده می‌کنن
  • با دیگران همدلی ندارن
[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 12:47 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چگونه خودمان را ترور شخصیتی کنیم؟

Tommy Ingberg :انسان بهینه شده؟ - عکاس

Tommy Ingberg :انسان بهینه شده؟ - عکاس

هر روز مدیتیشن کن.
هر روز ذهن‌آگاهی را تمرین کن.
حتما هدف‌گذاری کن.
غذای گیاهی بیشتر بخور.
۸ ساعت در شبانه‌روز بخواب.
یک مربی یا منتور داشته باش.
تفکر مثبت را تمرین کن.

مطمئنم همه‌ی ما دلمان می‌خواهد فردی که به‌اندازه‌ی تمام این پیشنهاداتِ بی‌انتها وقت دارد و آن‌ها را انجام می‌دهد ملاقات کنیم. اسمش را می‌توانیم بگذاریم یک انسان بهینه. که بی‌شک تمام مردم جهان از او متنفرند! من حتی فکر نمی‌کنم چنین فردی وجود خارجی داشته باشد و بر فرض وجودش هم، از او متنفرم! :))))

اگر صادقانه بخواهم بگویم این موج پایان‌ناپذیر توصیه‌های بهبود شخصی و پیشرفت فردی کمی خسته‌کننده شده‌اند. به‌جای اینکه احساس کنم پیشرفت کرده‌ام، بیشتر احساس می‌کنم که شکست خورده‌ام. وارد هر فضایی که می‌شویم شعار «بهترینِ خودت باش» از در و دیوار آن می‌بارد. (حتی از در و دیوار پست‌های همین اکانت بنده. تعارف که نداریم.)

البته خیلی اوقات خودم هم از آن‌ توصیه‌ها استفاده می‌کنم: مثلا چرا انجام کاری که مهم است را به تعویق می‌اندازیم؟، تو زندگی مثل شیریم؛ ولی تو عمل عین ماست می‌مونیم! و حقیقت ساده‌ چگونگی خواندن ۲۰۰ کتاب در سال .

متوجهم که نیت پشت این مطالب این است که به افراد کمک کند و مشوق آن‌ها باشد؛ اینجا هم قصد من این نیست که حال کسی را بگیرم!

اما از کجا به بعد نه‌تنها دیگر این توصیه‌ها و راهکارها نتیجه‌ای ندارند بلکه مشکل بزرگتری را هم ایجاد می‌کنند؟

وقتی فردی مسیر پر پیچ‌وخمِ کمک به خود (خودیاری) را می‌پیماید، می‌توان گفت دیگر به‌دنبال این نیست که خودش را بهتر کند، بلکه فقط از یک دستورالعمل به دستورالعمل دیگری می‌خزد و از این سوال‌وجواب به سوال‌و‌جواب دیگری پرش می‌کند. من به‌شخصه، وقت‌هایی که احساس می‌کنم کارم جلو نمی‌رود و درگیر تلاش کردن برای انجام کاری هستم، به‌سراغ این دست مطالب می‌روم.

به‌طور خلاصه: هروقت احساس شکست می‌کنم به سراغ آن‌ها می‌روم.

اکثر ما انتظارات زیادی از خودمان داریم و وقتی به‌ آن‌ها دست نمی‌یابیم، میان آن‌ همه عناوین گوناگونِ مطالب خودیاری گم می‌شویم. به دنبال جواب این سوال می‌گردیم که چرا آن‌جایی که فکر می‌کردیم باید باشیم نیستیم.

تکنولوژی، شبکه‌های اجتماعی و هر محتوایی که روزانه از هر طریقی به‌دستمان می‌رسد ما را مقید می‌کند که موفقیت به‌مرور رخ می‌دهد و هرکسِ دیگری به جز ما زندگی بهتر، راضی‌کننده‌تر و شادتری دارد. «دیگران» سریع‌تر پیشرفت می‌کنند، بیشتر سفر می‌روند و حس بهتری نسبت به زندگی دارند. در واقعیت اما باید گفت اینطور نیست.

ترکیب «مقایسه‌ی زندگی‌مان با زندگی بقیه» و «غرق شدن در دنیای پیشرفت فردی و توسعه شخصی»، می‌تواند به ‌سرعت تبدیل شود به یک ترور شخصیتی همه جانبه. رنجِ آگاهی از کاستی‌هایمان.

چه مرگمه؟
چرا به‌اندازه کافی بازدهی ندارم؟
چرا اندازه‌ی بقیه مردم اراده ندارم؟
چرا نمی‌تونم از تمام پتانسیلم استفاده کنم؟
اصلا پتانسیل من چیه؟
اگر هیچوقت نتونم مثبت‌اندیش باشم چی؟
چرا نمی‌تونم شور و اشتیاقم‌رو تو زندگی پیدا کنم؟
چرا نمی‌تونم کسی‌رو پیدا کنم که عاشقم باشه؟

امروزه همه به‌دنبال نتایج سریع و رضایت فوری‌اند و بدون توجه به اینکه آیا کتاب‌های تغییر ذهنیت و تغییر جهان را واقعا از درون می‌پذیرند یا نه، به‌سراغ خواندنشان می‌روند. من خودم هم سابقا همینطور بوده‌ام. کتاب می‌خواندم، صبورانه شکیبایی می‌کردم و انتظار داشتم با مداخله‌ی الهی زندگی‌ام تغییر کند.

ترس من از این چرخه‌ی معیوبِ بی‌پایانِ مقایسه و شک در خود، این است که به محض اینکه می‌فهمیم بلافاصله بعد از خواندن فلان مقاله یا کتاب تغییری رخ نمی‌دهد، ناامید می‌شویم و احساس می‌کنیم یک جای کار اشکال دارد و لابد ما به اندازه‌ای که باید، خوب و کافی نیستیم - و این همان حسی است که صنعت خودیاری برمبنای آن پیشرفت می‌کند. شما را متوجه مشکلی می‌کنند و بعد می‌گویند اگر راه‌حل این مشکل را می‌خواهی این کتاب را بخر. و به همین منوال ایرادات دیگر را گوشزد می‌کنند و راه‌حل‌ها را می‌فروشند. (از این موضوع در پست آیا واقعا نگرش یعنی همه چیز؟ هم حرف زده‌ام.)

من شخصا از اینکه این‌همه خودم را تحت فشار گذاشته‌ام خسته‌ام. تلاش برای اینکه خودم را با مقیاس‌های بی‌شماری محک بزنم، مرا از لحاظ ذهنی خسته کرده. بله قطعا من هم می‌خواهم در زندگی‌ام شاد و موفق باشم، اما فکر می‌کنم همه‌ی ما آنقدر خودمان را درگیر تلاش برای زندگی بهتر کرده‌ایم که اصلا فراموش کرده‌ایم زندگی کنیم! ما مسیر سفرمان را در زندگی گم می‌کنیم زیرا دائما به این فکر می‌کنیم که هر راهی که رفته‌ایم اشتباه بوده و حالا چگونه می‌توانیم راه دیگری را پیدا کنیم.

به‌جای اینکه تلاش کنیم خودمان را تغییر دهیم یا خودمان را بهینه‌سازی کنیم، بهتر نیست یاد بگیریم انتظارات‌مان را مدیریت کنیم؟ یا حتی کمی بیشتر به خودمان عشق بورزیم و برای خودمان دلسوزی کنیم؟

من دوست یا شریک زندگیِ «کامل» نمی‌خواهم. من دوست و شریک زندگی‌ای با عیب‌ها و ویژگی‌های شخصیتی آزاردهنده (اما دوست‌داشتنی) می‌خواهم. این‌ها همان چیزهایی هستند که ما را منحصربه‌فرد، جالب، دوست‌داشتنی و... انسان می‌کنند.

بیشتر زمان بگذارید تا خودتان را بشناسید. اگر با خودتان در جنگ و جِدالید، اولین کاری که باید بکنید این است که با شخصی صحبت کنید؛ مثلا یک دوست صمیمی و یا روانشناس.

تلاش کنید نواقص‌تان را در آغوش بگیرید - که اعتراف می‌کنم گفتنش ساده‌تر از عمل‌کردنش است. اما درنهایت نسبت به وقتی که سعی دارید خودتان را در قالب‌های ازپیش‌آماده‌ی موفقیت، محبوبیت، شادی یا زیبایی جاساز کنید، به شما رضایت بیشتری می‌دهد.

[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 12:39 ] [ گنگِ خواب دیده ]

(computational theory of mind)

1- مقدمه

نظریه‌های مختلفی برای تبیین عملکرد مغز و رفتار شناختی انسان‌ها معرفی شده است که یکی از این نظریه‌ها، نظریه محاسباتی ذهن نام دارد.
نظریه محاسباتی یا همان مدل پردازش اطلاعات، اولین مدل نظری است که پس از پدید آمدن علوم شناختی، برای توصیف ذهن استفاده شد. نظریه محاسباتی ذهن و یا مدل پردازش اطلاعات با تکیه بر دو مفهوم بنیادی محاسبه و بازنمایی و نیز با در نظر گرفتن نقش علّی اطلاعات در فرآیند تنظیم و کنترل رفتار، پا به عرصه علوم گذاشت.

2- تعریف:

به بیان کلی می‌توان گفت در رویکرد محاسباتی، ذهن به عنوان سیستم پیچیده‌ای در نظر گرفته می‌شود که اطلاعات را دریافت، ذخیره، بازیابی، تبدیل و سپس منتقل می‌کند. فعالیت‌ها یا اعمالی که روی اطلاعات انجام می‌شود، محاسبه یا پردازش اطلاعات نام دارد و محاسباتی نامیده شدن آن نیز از این جهت است.
نکته قابل توجه دیگر در مدل‌های محاسباتی ذهن این است که در این مدل‌ها، سیستم شناختی انسان همانند نوعی رایانه تصور می‌شود که قادر است، محاسبات بسیار پیچیده‌ای انجام می‌شود. رایانه دستگاهی است که از شیوه‌ای سیستماتیک برای پردازش اطلاعات استفاده می‌کند. ابتدا اطلاعات و داده‌ها به صورت کد، وارد رایانه می‌گردد و سپس با انجام فرآیندهای محاسباتی، اطلاعات داده شده تجزیه و تحلیل گردیده و بالاخره خروجی مشخص می‌شود.

رویکرد محاسباتی ذهن

3- دو مفهوم کلیدی:

به همین شکل، نظریه محاسباتی ذهن پیشنهاد می‌کند که می‌توان سیستم عصبی انسان را نیز به مثابه سیستمی در نظر گرفت که به صورت محاسباتی عمل می‌کند. همچنان که رایانه‌ها مجموعه‌ای از بیت‌ها را پردازش می‌کنند، ذهن انسان نیز همین کار را با بازنمایی‌های ذهنی انجام می‌دهد.
نظریه محاسباتی ذهن دارای چند ویژگی مهم است که در ادامه در مورد آن‌ها توضیح می‌دهیم. محاسبه و بازنمایی دو مفهمو کلیدی در علوم شناختی هستند.
شناخت حاصل نوعی محاسبه یا پردازش اطلاعات است. به بیان دیگر، فعالیت شناختی، امری جز دستکاری نمادها یا بازنمایی‌های ذهنی بر اساس قواعد صوری یا محاسباتی نیست.
این عملیات محاسباتی بر روی نمادهایی انجام می‌شود که علاوه بر آنکه با نظام پردازشی سیستم همخوانی دارند، از صفات بازنمایی نیز برخوردار هستند. هنگامی که ما درباره‌ی اشیا و پدیده‌ها و آنچه که در دنیای بیرون ذهن مان قرار دارد فکر می‌کنیم، کاری که در ذهن انجام می‌دهیم پردازش خود اشیا نیست. بلکه پردازش نمادهایی است که بازنمایاننده دنیا هستند و اطلاعات محیط و اجزای دنیا را در خود دارند. هنگامی که به صورت کلامی یا تصویری چیزی را در ذهن مجسم می‌کنیم، مستقیما از اجزای محیط استفاده نمی‌کنیم. بلکه از کلمات یا نمادهایی استفاده می‌کنیم که به آن اجزا اشاره دارد. نمادهایی که در ذهن انسان ابزار انتقال اطلاعات هستند، بازنمایی‌های ذهنی نامیده می‌شوند.

نحوه فکر کردن و تجسم اشیا

4- توصیف صوری و الگوریتمیک:

توصیف صوری و الگوریتمیک یکی دیگر از ویژگی‌های مهم نظریه محاسباتی ذهن می‌باشد. الگوریتم روشی صوری است که شیوه قدم به قدم محاسبه را تعیین می‌کند. نکته بسیار مهم در پردازش الگوریتمیک، این است که تنها بر اساس خصوصیات شکلی و نحوه‌ی بازنمودها یا رمزهای ذهنی عمل می‌کند و در آن پردازش معنایی دارای اهمیت نیست. معمولا نمادها دارای دو دسته ویژگی‌های صوری و ویژگی‌های معنایی می‌باشند.
در محاسبات رایانه، اینکه درخواست شما به چه چیزی در عالم خارج دلالت دارد، اهمیتی ندارد. برای همین به این نوع پردازش، پردازش صوری یا نحوی گفته می‌شود که در برابر پردازش معنایی قرار می‌گیرد.
مطابق نظریه محاسباتی ذهن، شناخت حاصل همین نوع پردازش صوری یا نحوی است. اما نتیجه این پردازش به گونه‌ای است که به نیازهای معنایی ما نیز پاسخ می‌دهد. یک رایانه برای اینکه رفتار هوشمندانه داشته باشد، نیازی به چیزی به جز همین پردازش صوری ندارد و اگر خوب طراحی شده باشد، می‌تواند پاسخ درخواست‌هایی که محیط از او دارد را بدون آنکه کسی متوجه عدم توجه آن به ابعاد معنایی شود، بدهد. داعیه نظریه محاسباتی ذهن این است که ذهن انسان نیز از همین شیوه پردازشی استفاده می‌کند. آنچه ما تفکر می‌نامیم چیزی جز محاسبه و انجام عملیات محاسباتی روی علایم ذهنی نیست و ذهن برای آنکه بتواند از عهده این کار برآید، باید واجد بخش‌های مستقل باشد. این بخش‌های مستقل عبارت‌اند از یک پردازش‌گر مرکزی، الگوریتم‌هایی برای رمزگردانی و رمزگشایی و سیستم‌های ورودی و خروجی.

5- پیمانه ای بودن ذهن:

یکی از ویژگی‌های مهم دیگر نظریه محاسباتی ذهن، پیمانه‌ای بودن آن است. به طور کلی بر اساس نظریه پیمانه‌ای بودن ذهن، ذهن یک سیستم پردازش واحد و یکنواخت نیست. بلکه مرکب از سیستم‌های کوچک‌تری می‌باشد که دارای اهداف مشخص بوده و کم و بیش مستقل از یکدیگر عمل می‌کنند. اگر ذهن دارای همچین ساختاری باشد، قاعدتا فهم فعالیت‌های آن باید از طریق فهم فعالیت‌های زیر سیستم‌های آن و ارتباط کارکردی آن‌ها با یکدیگر صورت بگیرد.
برخی از محققان از شواهد بدست آمده از مطالعات اعصاب شناختی، برای تایید این فرضیه استفاده می‌کنند. برای مثال کسی که مبتلا به ادراک پریشی چهره(Prosopagnosia) است، به رغم سالم بودن سایر توانایی‌های ذهنی، نمی‌تواند چهره اشخاص یا حتی چهره خود را تشخیص دهد. چنین اختلالی می‌تواند بیانگر این باشد که توانایی تشخیص چهره یک پیمانه است.

6- آزمایش اتاق چینی:

نظریه محاسباتی ذهن هنوز هم یکی از بانفوذترین مدل‌ها در حوزه‌ی علوم شناختی به حساب می‌آید اما با این حال مخالفان جدی نیز دارد. جان سرل(John Searle) در بین منتقدان نظریه محاسباتی ذهن یکی از مشهورترین‌ها است. سرل آزمایش فکری مشهوری دارد که جزو آزمایش‌های کلاسیک در حوزه‌ی علوم شناختی محسوب می‌شود. این آزمایش اتاق چینی نامیده می‌شود و در مقابل بازی تقلید تورینگ قرار می‌گیرد. در آزمایش فرضی، فردی انگلیسی زبان داخل اتاقی است که اتاق چینی نام دارد. در این اتاق تنها چیزی که وجود دارد یک کتاب راهنمای بزرگ می‌باشد که در آن دستورالعمل‌های لازم برای پیدا کردن معادل برای عبارت‌های چینی آمده است.
به این معنا که اگر یک عبارت چینی به فرد داده شود، او می‌تواند بر اساس دستورالعمل‌های کتاب مشخص کند که جواب مورد نظر به زبان چینی چه خواهد بود. در بیرون اتاق آزمایشگری قرار دارد و سوالاتی را به زبان چینی به داخل اتاق ارسال می‌کند و از فرد داخل اتاق می‌خواهد که پاسخ سوال را به زبان چینی بدهد. فرد انگلیسی زبان داخل اتاق می‌تواند با کمک کتاب راهنمایی که در اختیار دارد، جواب سوال‌های پرسشگر را بدهد. از نظر کسانی که در بیرون اتاق نظاره‌گر این اتفاق هستند، فرد داخل اتاق موفق به پاسخ‌دادن به آزمون شده است. به عبارت دیگر اگر مانند تورینگ ملاک هوشمندی ما ملاک رفتاری باشد، آزمودنی ما از عهده این کار برآمده است و هوشمند می‌باشد.
اما سرل این سوال را مطرح می‌کند که آیا کسی که داخل اتاق چینی است از عهده آزمون رفتاری برآمده است؟ آیا واقها چیزی از زبان چینی فهمیده است؟ پاسخ او منفی است. از نظر سرل توانایی پردازش صوری و الگوریتمیک به معنای تفکر آنگونه که در انسان وجود دارد نیست. تفکر در انسان مستلزم بررسی محتوا و معنای علایم یا چیزی که به آن اشاره می‌کند می‌باشد. به این ویژگی در ادبیات فلسفه ذهن حیث التفاتی گفته می‌شود. بنابراین ما وقتی نمادها را در ذهن مرور می‌کنیم دانستن اینکه این نمادها به چه چیزی در دنیای خارج اشاره می‌کنند نیز، حایز اهمیت است.
گفتنی است که نقدهای مطرح شده به این نظریه به این معنا نیست که رویکرد محاسباتی ذهن منسوخ شده است. این نظریه محاسباتی همچنان فعال است و حجم قابل توجهی از پژوهش‌هایی که در حیطه علوم شناختی انجام می‌گیرد از این نظریه برای سازمان‌دهی مدل‌هایشان استفاده می‌کنند.
تز مربوط به استدلال کردن، که تبیین محاسباتی استدلال کردن (Computational Account of Reasoning) (CAR) خوانده می شود، در اصل بر این ادعای مقدم مبتنی است که حالات التفاتی بازنمایی های نمادین را شامل می شوند. برطبق CAR ، این بازنمایی ها هم ویژگی های معناشناختی دارند و هم نحوی (syntactic)، و فرآیند استدلال کردن به شیوه هایی انجام می گیرد که تنها به نحو نمادها حساسند و نه معنا- نوعی فرآیند که تعریف فنی «محاسبه» را ارضا می کند و به عنوان دستکاری صوری نمادها (formal symbol manipulation) شناخته می شود؛ یعنی، دستکاری صوری نمادها بر طبق فنون (تکنیک های) صرفا صوری و نه معنایی. این مفاهیم «دستکاری صوری نمادها»، مفاهیمی فنی هستند و در اصل از مباحثات در ریاضیات اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مشتق شده اند.
دانشمندان علوم شناختی بر این باورند که دانش در ذهن از بازنمایی های ذهنی (mental representations) تشکیل شده است. انواع بازنمایی ها عبارتند از قاعده ها، مفاهیم، تصاویر و تمتیل ها.
علوم شناختی بر این باور است که انسانها دارای روال هایی (procedures )ذهنی هستند که بر بازنمایی ها عمل می کند و تفکر،اعمال ما را می سازند. انواع مختلف بازنمایی های ذهنی، انواع متفاوتی از روال های ذهنی را می پرورند.
رای نمونه، روشهای مختلف بازنمایی اعداد را در نظر بگیرید. اغلب افراد با بازنمایی هندی،عربی اعداد (1، 2، 3، ...) و روال های معیار جمع، کسر، ضرب و تقسیم آشنایی دارند. از اعداد رومی نیز می توان برای بازنمایی اعداد استفاده کرد (I ، II ، X ، C) اما انجام عملیات محاسباتی با اعداد رومی نیازمند روال های متفاوتی است. سعی کنید
CIV (104) را بر XXVI (26) تقسیم کنید.
مثالی دیگر، به دو جمله زیر توجه کنید:
هرگاه باران ببارد، آنگاه زمین خیس می شود.
زمین خیس نیست.

از فرض صدق دو جمله 1 و 2 به این نتیجه می رسیم که باران نباریده است. ممکن است تصور کنیم که از معنای جمله ها به این نتیجه رسیده ایم در حالیکه بر مبنای ویژگی های صوری، این نتیجه به دست آمده است. در واقع عملیاتی که ذهن اینجا انجام داده است همان قانون رفع تالی در منطق است:
p → (¬p & (P → Q))¬
در جمله های فوق بازنمایی های ذهنی به شکل گزاره ها است و عملیات ذهنی (محاسبات)، عملیات صوری منطقی است. البته همانطور که اشاره شد ذهن فقط یک گونه بازنمایی ندارد؛ بازنمایی های مختلف هر کدام روال های عملیاتی (computations )متفاوت و مجزایی دارد. برنامه پژوهشی نظریه بازنمایی ذهن، مطالعه اشکال متفاوت بازنمایی های ذهنی، شناسایی و مطالعه محاسباتی است که بر آنها صورت می گیرد.

7- نظر اساتید:

سرل سوالات بیشتری را دربارهٔ آنچه که ما به منزله محاسبه در نظر می‌گیریم مطرح می‌کند:
دیوار پشت سر من همین الان در حال اجرای برنامه ورد استار (Wordstar)چون برخی از الگوهای جنبش مولکولی همریخت با ساختار الگوریتم ورد استار است. اما اگر دیوار ورد استار را پیاده‌سازی کرده بود، پس یک دیوار به اندازه کافی برای اجرای هر برنامه از جمله برنامه‌های اجرا شده در مغز نیز پیچیده‌تر می‌شد.
هیلاری پاتنم به‌طور مشابه ادعا می‌کند:
هر سیستم معمولی بازی یک اوتوماتای نامتناهی محض متناظر است.
دنیل دنت فرضیه پیش نویس های چند گانه( Multiple Drafts ) را پیشنهاد می‌کند، که در آن آگاهی مفهومی است که در ارتباط با فضا و زمان در مغز است ولی این ارتباط واقعاً روشن و واضح نیست. آگاهی چیز دیگری جز محاسبه نیست یا به بیان دیگر هیچ تعاتر دکارتی وجود ندارد که شما در آن از محاسبات آگاه باشید.
جری فدر بیان می‌کند که وضعیت‌های ذهنی، مانند باورها و آرزوها، پل ارتباطی است بین پدیده‌های دنیای واقعی با مفهیم انتزاعی ذهنی. او مدعی می‌شود که این پدیده‌ها می‌توانند به وسیلهٔ عناصر زبان تفکر(LOT) توصیف شوند. علاوه بر این، این زبان نه تنها یک توصیف‌کننده افکار است بلکه به خودی خود شکل دهندهٔ آن‌ها در مغز نیز هست. فُدُر به نوعی کارکردگرایی پایبند است و مدعی است که تفکر و دیگر فرایندهای ذهنی شامل یک سری محاسبه بر روی پدیده‌هایی است که تبدیل به زبان تفکر شده‌اند.
دیوید مر بیان می‌کند که فرایندهای شناختی در سه سطح توصیف می‌شوند: سطح محاسباتی (که مسائل محاسباتی را توصیف می‌کند )به عنوان مثال تطبیق ورودی به خروجی( که توسط فرایند شناختی محاسبه می‌شوند)؛ سطح الگوریتمی (که الگوریتمی برای حل مسئله در سطح محاسباتی ارائه می‌دهد) و سطح اجرایی (که اجرای فیزیکی الگوریتم‌ها را از طریق سطح الگوریتمی در بسطر بیولوژیکی توصیف می‌کند، به عنوان مثال خود مغز).
اورلیک نیسر اصطلاح «روانشناسی شناختی» را در کتاب خود که در سال ۱۹۶۷ منتشر کرد (روانشناسی شناختی) به کار برد، نیسر انسان‌ها را به عنوان یک سیستم پویای پردازش اطلاعات که فعالیت‌های ذهنی آن ممکن است توسط محاسبات ایجاد شود، توصیف کرده‌است.
استیون پینر «زبان غریزه» را به عنوان یک تکامل در انسان که به صورت یک ظرفیت پیش فرض برای سخن گفتن است در نظر گرفت (در حالی که برای نوشتن این گونه نیست).
هیلاری پانتم کارکردگرایی (در فلسفه ذهن) را برای توصیف آگاهی پیشنهاد کرده‌است، این ایده بیانگر آن است که آگاهی معادل یک سری محاسبات است، بدون توجه به این که این محاسبات در مغز، کامپیوتر یا یک مغزِ در آزمایشگاه صورت گرفته باشد.

[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 11:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]

سایکوپت‌های اطراف ما

چند وقت پیش کتابی از دکتر رابرت هار استاد روانشناسی جنایی دانشگاه بریتیش کلمبیا خوندم که راجع به تجربه های کاری و حرفه ای اش از برخورد با سایکوپتها نوشته بود. بخش های از کتاب که به نظرم جالب بود را ترجمه و بازنویسی کردم.

شروع کتاب با بحث نسبتا مفصلی شروع میشه راجع به اینکه سایکوپت یا سوشیوپت کدامش را باید استفاده کرد؟ نویسنده معتقده که هر دو به یک معنی هستند ولی بار معنایی مختلفی در ذهن شنونده ایجاد می کنند. سایکوپت به خاطر نزدیکی به کلمه سایکو که در زبان انگلیسی به معنی روانی استفاده میشه حس این را میده که مشکل بیولوژکی دارند و سوشیو پت به شنونده حس این را میده که مشکل حاصل از تربیت و شرایط زندگیشونه.

نکته جالب کتاب اینه که نویسنده میگه تعداد سایکوپت ها خیلی خیلی زیادتر از حدی هست که تصور می‌کنید و در همه مشاغل و موقعیتهای مختلف وجود دارند. از پزشک گرفته تا وکیل و معلم و مهندس و غیره. در آمریکا تخمین می زنه حدود ۲ میلیون نفر سایکوپت وجود دارند و تنها در شهر نیویورک صد هزار نفر. به طور متوسط دو تا چهار درصد آدمها را تخمین می زنه که سایکوپت هستند. یعنی در یک کلاس چهل نفره تقریبا بطور متوسط همیشه یک سایکوپت هم وجود داره.

  • در ساحل دریا داشت قدم می زد. یک زن و مرد به یک کشتی تفریحی خیره شده بودند و با کنجکاوی نگاهش می کردند. رفت جلو خودش را معرفی کرد گفت صاحب این کشتی من هستم. دوست دارید داخلش را ببینید؟ خوشحال شدند. داخل کشتی رفتند با هم مشروب خوردند. خندیدند و اوقات خوشی داشتند. دست آخر پرسید می خواهید این کشتی را بهتون بفروشم؟ استقبال کردند و روی قیمتی توافق کردند. ازشون خواست ۱۵۰۰ دلار بهش بیعانه بدند که بعد هفته دیگه خرید را نهایی کنند. پول را گرفت و رفت. صرفا یک عابر بود در اون ساحل.
  • داستان دیگه ای که روایت می کنه تجربه کاری خودش است میگه اولین روز کاریم به عنوان روانشناس (مشاور)‌ زندان بود. یک زندانی درخواست بازدید داشت. اومد حرف زد و وسط حرف یکهو یک چاقو از جیبش در آورد که با این چاقو می خوام فلان زندانی را بکشم. پشت سرم یک دکمه قرمز برای موقعیت استثنایی بود. می خواستم دکمه را فشار بدم. ولی فکر کردم اگر دکمه را فشار بدم طرف را دستگیر می‌کنند و چاقو را ازش میگیرند و چند روز انفرادی میره ولی عوضش رابطه من با همه زندانیها خراب میشه و دیگه هیچ کس بهم اعتماد نمی کنه. پس صبر کردم و باهاش حرف زدم. بین انتخاب اینکه ۱) خبر بدم و چاقو را ازش بگیرند و رابطه ام با زندانی ها خراب بشه و ۲) اینکه خبر ندم که خلاف قانون است و خودم را به دردسر بندازم، اولی را انتخاب کردم. چون کارم برام مهم بود و می خواستم در اینکار موفق باشم و مورد اعتماد.
    زندانی از این موضوع خبر داشت و اصلا برای همین با چاقو وارد جلسه شد. اگر خبر می دادم رابطه ام تا همیشه با زندانیها خراب می‌شد و حالا که خبر ندادم تبدیل شد به مهره این زندانی سایکوپت. که حالا هر روز درخواست ملاقات با من را داشت و هر دفعه یک تقاضا داشت. در واقع وارد یک بازی دو سر باخت شده بودم.
  • تقاضای اولش این بود که منتقلش کنند به بخش آشپزخونه. چون که فکر می کرد آینده اش در آشپزی است و دلش می خواد آشپز معروفی بشه و وقتی از زندان آزاد میشه کار و کسب خودش را راه بندازه و فهمیده که خیلی علاقه و شوق به آشپزی و غذا درست کردن داره. قبول کردم و براش تقاضا دادم. چند ماه بعد یک شبکه پخش مشروبات الکی در زندان کشف شد و بعد مشخص شد که مغز متفکر ماجرا این شخص است که رفته آشپزخونه و اونجا به شکر و میوه و انواع چیزهای که میشه باهاش الکل درست کرد دسترسی داره و یک سیستم مخفی زیرزمینی برای تولید و فروش الکل درست کرده. فرستادندش انفرادی.
  • بعد از مدتی دوباره اومد سراغم و درخواست کرد منتقلش کنند به بخش تعمیرات و رنگ آمیزی ماشین. چون علاقه اش به مکانیکی است و خیلی تغییر کرده و می خواد برای روز آزاد شدن آماده باشه که بعدش مغازه خودش را بزنه. و خیلی از نظر ذهنی و روحی تغییر کرده و آماده برگشت به جامعه است. منتقل شد به بخش تعمیرات. بعد از مدتی درخواست کرد که از پدرم بخوام که براش تقاضای کار در تعمیرگاه ماشینش بفرسته که با کمک اون تقاضای کار زودتر آزاد بشه و بره کار را شروع کنه. که این دفعه مخالفت کردم.
  • بعد از مدتی زندان را ول کرد که برم دکترا بخونم. قبل از رفتن ماشین خریدم. ماشین را از یکی از کادر زندان خریدم که طبق امکانات زندان ماشین را میشد بدی تعمیرات زندان رنگ کنند. در مسیر برگشت ماشین دو سه بار خراب شد. بار آخر توی سرپایینی ترمز خالی کرد. بازرسی های بعدی نشون داد که ترمز ماشین دستکاری شده بود. مطمین بودم کار خود اون طرف است ولی نمیشد اثبات کردو
  • چند سال بعد استاد روانشناسی دانشگاه بریتیش کلمبیا بودم در صف ثبت نام دانشجوهای جدید بودم که شنیدم یک نفر داره میگه که من در زندان دستیار دکتر فلانی بودم و کارهاش را انجام می دادم و خیلی به من اعتماد داشت. یهو خشکم زد. سرم را بالا آوردم دیدم خودشه. به من لبخند زد که چطوری دکتر؟ بعد بدون ترس و یا خجالت ادامه حرفهاش را داد. و وقتی من با خنده بهش گفتم تو دستیارم بودی؟ موضوع بحث را عوض کرد و شروع کرد راجع به موضوعی دیگری صحبت کردن. یک نمونه رفتار تیپیکال سایکوپت ها را با این داستان از زندگی واقعیش شرح داده.
  • داستان دیگر: پزشک متخصص کودکان که چند سال در شهری کار می کرد هر از گاهی عمل جراحی های کوچک هم انجام می داد و حتی چند بار عملهای بزرگتر هم انجام داد. بعد از مدتی که عده ای مریض ها که به خاطر سو استفاده جنسی ازش شکایت کردند یک شبه غیب شد. جستجوی پلیس نشون داد که مدتی قبل در شهری دیگه به عنوان متخصص روانشناسی کار می کرده و اونجا هم از بیماران سو استفاده می کرده و زمانی که بهش مشکوک شدند و نزدیک به دستگیری بود غیب شد و فرار کرد. در هیچ کدوم از دو زمینه تخصص و تحصیل نداشته و دانشگاه اصلا نرفته. صرفا بلد هستند چطور ادای مشاغل دیگه را در بیارند و اطلاعات دارند.مشاغل مورد علاقه اشون پزشکی - روانشناسی - مشاوره مالی - وکالت - پلیس و کلا هر شغلی که مردم ناخوداگاه به طرف اعتماد می کنند هست.

به نظرم نمونه ایرانی معروفش اون آدمی است که زمانی به جرم تجاوز زندانی بود و کم کم پله های ترقی را طی کرد و بعد هم با مدرک جعلی خودش را فارغ التحصیل آکسفورد معرفی کرد و استاد دانشگاه شد و در نهایت حتی وزیر شد. و وقتی مشخص شد که مدرکش جعلی است خندید و گفت مدرک چه اهمیتی داره؟

نمونه آمریکایی که این کتاب در فصل هفتم معرفی کرده (بدون نام بردن از اسمش) نفری است که نامزد انتخاب مرد سال شده بود. عضو کمیته اجرایی حزب جمهوری خواه بود در شهر کوچکی بود. خودش را به عنوان دکترای روانشناسی از برکلی معرفی کرده بود و ده سال در این شهر با این عنوان زندگی می کرد. یک خبرنگار محلی کنجکاو میشه و شروع می کنه راجع به مدرکش تحقیق می کنه متوجه میشه هیچ وقت اصلا دانشگاه نرفته. کل ارتباطش با دانشگاه از طریق درسهای اختیاری بوده که زمان زندانی بودنش از دانشگاه ها گرفته. زمان کودکی لباس پیش آهنگی می پوشیده و مجانی مسافرت می رفته. کلا سه هفته در ارتش خدمت کرده و اخراج شده ولی بعدش خودش را به عنوان قهرمان نیروی هوایی معرفی می کرده و از افتخارش استفاده می کرده. سه زن و چهار بچه داره و از سرنوشت هیچ کدومشون خبر نداره. در مصاحبه اعلام می کنه که حزب جمهوری خواه خدماتش پشتش خواهد ایستاد که همینطور هم شد.

نامه رییس حزب در حمایتش که اون را با ابراهام لینکن مقایسه کرده :

I assess [his] genuineness, integrity, and devotion to duty to rank right alongside of Presi­dent Abraham Lincoln,

این قسمت کتاب به نظرم جالب بود راجع به اینکه قبل از مشاوره گرفتن از دکتر یا روانشناس و یا مشاور مطمین باشید که پزشک تفاوت آنتی سوشیال و سایکوپت را می دونه.

مورد جالب دیگه ای که تعریف می کنه شخصی است که برای بررسی فرستادند پیش روانشناس. داستان زندگیش را اینجور تعریف می کنه:

  • هشت سالگی خانه را ترک کرد.
  • یازده سلاگی خلبانی و پرواز را شروع کرد.
  • پانزده مدرک خلبانی گرفت.
  • به عنوان خلبان تجاری کار کرده.
  • در نه کشور و در چهار قاره زندگی کرده.
  • شرکت ساختمانی خودش را داشته.
  • حدود یک سال مزرعه داری کرده.
  • شش ماه به عنوان آتش نشان جنگل کار کرده.
  • دو سال به عنوان گارد ساحلی.
  • مدتی کاپیتان یک کشتی کوچک بود.
  • غواص آبهای عمیق

در حال حاضر به جرم قتل که میگه اتهام است در زندان به سر می بره. تقاضای آزادی داره و برنامه اش این است که بعد از آزاد شدن مشغول کار ساختمانی و خرید و فروش بشه و با پدر و مادرش زندگی کنه که سالها است اونها را ندیده.

تحلیل اولیه روانشناس: آدم باهوش و دقیقی است که مهارت های روابط انسانی خوب و قوی داره.

بررسی مواردی که ادعا کرده: تمام موارد دروغ مطلق هست و بطور مطلق هیچ کدوم اینکارها را اصلا انجام نداده و تماما همه را دروغ گفته. تمام عمر به جرم های مختلف زندانی بوده و تحصیلات خاصی هم نداره. فلسفه اش؟ اینقدر دروغ های مختلف با جزییات بگو بالاخره یک تعدادی اش را باور می کنند.

ویژگی اصلی؟ ترسی از اینکه دروغهاشون برملا بشه ندارند. بعد از برملا شدن لبخند می زنند و شروع می کنند به دروغ گفتن. مهمترین نقص شون این هست که نمی تونند نتایج کارهاشون را ببینند و از رسوایی و گیر افتادن نمی ترسند. اصولا بخش ترس در وجودشان نیست. متوجه عواقب کارهاشون نیستند.

  • نمونه دیگر: نویسنده که تخصصش روانشناسی جنایی است و موضوع کارش سایکوپتها هستند به کنفرانسی برای سخنرانی دعوت میشه که قرار میشه علاوه بر لوح تقدیر بهش پانصد دلار هم هدیه بندند. شش ماه بعد از کنفرانس پول را بهش نمیدند. تماس می گیره می فهمه رییس کنفرانس را دستگیر کردند و زندانی است.
    در بررسی متوجه میشند طرف یک لیست کامل از انواع جرم و جنایتها را انجام داده و سابقه جنایی کاملی داره. در کنفرانس همه متخصص های روانشناسی جنایی را دعوت کرده. خودش را دکترای روانشناسی معرفی کرده و باهاشون حرف زده ناهار خورده و راجع به سخنرانیهاشون نظرات تخصصی داده و هیچ کدوم از شرکت کننده ها نفهمیدند که طرف سایکوپت هست و هیچ تخصصی نداره. نویسنده میگه به قدری آدم موجه و قابل اعتمادی بود که اگر بعد از ناهاری که با هم خوردیم از من تقاضا می کرد بهش پول قرض بدم بهش پول قرض می دادم.

نکته جالب اینه که سایکوپتها همه قاتل نمیشند. از هر ۲۰۰۰ نفر یک نفرشون قاتل میشه. اکثریت غریب به اتفاقشون بین مردم زندگی عادی می کنند و یه عده شون هم هستند که مقدار توجهی جرم و کلاه برداری انجام میدند و هیچ وقت دستگیر یا زندانی نمیشند. کلا علامت های ظاهری چندانی ندارند که راحت شناسایی بشند.

معمولا در هیچ کاری بطور تخصصی نمی توند تحصیل کنند چون خسته میشند. معمولا هر چیز را نصفه و نیمه یاد می گیرند و رها می کنند. ولی اصطلاحات تخصصی و اداهای مربوط به اون تخصص را خیلی سریع یاد می گیرند. آدمهای عادی که در اون زمینه تخصص ندارند به راحتی فریبشون را می خورند. ولی آدمهای متخصص اون رشته اگر بطور متمرکز صحبت کنند متوجه میشند که طرف سوادش عمق خاصی نداره. که البته بلد هستند که چطور موضوعات بحث را عوض کنند. برای همین می تونند در کارهای که تخصص ندارند سالهای سال کار کنند و کسی متوجه نشه.

نیروی هوایی و آتش نشانی در مقطعی تصمیم می گیرند از این ویژگی سایکوپتها که اصلا از چیزی نمی ترسند استفاده کنند و از اونها خلبان و آتش نشانهای موفق تربیت کنند. نتیجه موفقیت آمیز نبود. چون که میزان علاقه شون به موضوعات طولانی نیست و از تکرار سریع خسته میشند. در عین حال توجه زیادی هم به یک سری جزییات که به نظرشون هیجان انگیز نیست ندارند. مثلا در پرواز هواپیمای جنگی ممکن هست فوق العاده خوب و نترس باشند ولی به جزییات ساده ای مثل مقدار بنزین توجه نمی کنند و به خاطر عوامل اینجوری در کارشون هیچ وقت موفق نمیشند.

آیا ممکن هست در زندگی خانوادگی موفق باشند؟ آره. امکانش هست. نوع حسشون به زن و بچه شبیه حس بقیه آدمها به ماشین یا خونه شون هست. ازشون مراقبت می کنند برای اینکه احساس می کنند داریی شون هست. مشکل اینجاست که مثل دارایی هایی دیگه بهشون وابستگی عاطفی خاصی ندارند. صرفا دارایی شونه. نمونه مثالی می زنه از مردی که با زنش مشکل داشته و دفترچه یادداشتش را پلیس پیدا کرده:

  • از زنم جدا بشم.
  • - زنم را بکشم و بچه هار انگه دارم.
  • یکی از بچه ها را بکشم قتلش را بندازم گردن زنم.
  • هر دو تا بچه را بکشم و بعد زنم را بکشم.
  • دو تا بچه را بکشم از زنم جدا بشم.

در نهایت هیچ کدوم از اینکارها را انجام نداره. ولی کشتن زن و بچه اش به عنوان گزینه های مختلفی که امکان داره در ذهنش اومده. هیچ وابستگی عاطفی خاصی بهشون نداره و به نظرش وسیله هستند برای رسیدن به هدفی که داره.

در فصل نهم توضیح میده که توانایی درک احساس را ندارند چون بسیاری از احساس ها مثل ترس و اضطراب را ندارند. اما مثل کور رنگها سعی می کنند با نشانه گذاری احساس ها و واکنش های مناسب به اون را شناسایی کنند. مثلا کور رنگها می دونند چراغ بالای چراغ راهنمایی رانندگی قرمز است اما رنگش را نمی بینند. اما نشانه گذاری می کنند که اون چراغ قرمزه. در مکالماتشون ممکنه بگند فلانی چراغ قرمز را رد کرد. اما رنگ قرمز مورد اشاره شون در ذهنشون هیچ معنی نداره جز نشانه. سایکوپت ها هم راجع به احساسها و کلمات احساسی چنین وضعی دارند.

  • مثال می زنه از مصاحبه روانشناسی با یک قاتل زنجیره ای که ازش راجع به انگیزه قتلهاش می پرسه. قاتل شروع می کنه با جزییات صحنه جنایت را تشریح می کنه. روانشناس با تفکر اینکه نباید قضاوت گر باشه هیچ احساسی در چهره خودش نشان نمیده و قاتل مدتها همینجور حرف می زنه. در لحظه ای روانشناس دیگه از نمی تونه شدت توصیفات مربوط به قتل که اونجور خونسرد داره تعریف میشه را تحمل کنه و لحظه ای صورتش حالت منزجر میگیره. سایکوپت بلافاصله کلماتش را عوض می کنه و میگه واقعا ناراحت کننده بود و صحنه ای ناجوری بود. در واقعا احساس مناسب را از چهره می‌خونه. خود سایکوپت چون اون احساسها را در وجود خودش نداره، خودش نمی تونه قضاوت کنه که این حرفها چه احساساتی بر می انگیزه و مهارت بسیار بالای پیدا می کنند در خوندن احساسات از چهره دیگران و اینکه در مقابل هر کدوم چه کلماتی باید به کار برد و چه کارهای کرد.

در ادامه راجع به یک سری تستهای نوار مغزی صحبت می کنه که نشون میده برخلاف بقیه انسانها که مرکز یک سری افکار و احساسات در قسمت راست یا چپ مغز است در این افراد مرکز خاصی وجود نداره و کلا در مغزشون پراکنده است.

یک نظریه جالبی هم ارایه داد راجع به اینکه سایکوپت ها چرا می تونند اینجور دروغهای بگند که از اساس همه چیزش دروغه و هیچ رگه ای از واقعیت درش جریان نداره. برداشت سطحی من از ماجرا اینه که در آدمهای عادی ظاهرا یک قسمت خاص در مغز وجود داره که کارش کنترل حرفهای هست که آدم می زنه، این قسمت در سایکوپت ها وجود نداره و در واقع مرکز تخصصی برای اینکار وجود نداره و پخش و پلا بخش های مختلفی در مغز اینکار را انجام میدند. برای همین سایکوپت ها در حرفهاشون حرفهای متناقض زیاد می زنند. مثلا میگه من قاتل سریالی نیستم. می پرسند ولی تو یک سری آدم کشتی؟ میگه اره کشتم.

میگه در آدمهای عادی برای اینکه دچار تناقض نشند یک خط نیمه واقعی را انتخاب می کنند و حول اون واقعیت نصفه و نیمه دروغ می سازند. برای همین دروغهای که می سازند یک رگه ای از واقعیت داره که حول و حوش اون قضیه غلو می کنند یا واقعیت را عوض می کنند. سایکوپت ها این قسمت را ندارند و متوجه تناقض نمیشند و برای همین ترسی هم از تناقض در حرفهاشون ندارند. برای همین کل حرفهاشون هیچ رگه ای از واقعیت می تونه نداشته باشه و کلش همه ساخته ذهنشون باشه. در واقع یک چیزی می سازند که از اساس وجود نداره.

نکته جالب دیگه این است که میگه در حرف زدن از دستهاشون خیلی استفاده می کنند و حرکت دستها کاربردی در انتقال مفهوم نداره. مثل زمانی که با تلفن حرف می زنید و از دستهاتون استفاده می کنید. از طریق حرکتهای اضافی دست هیچ پیامی را منتقل نمی کنید و این حرکتها ناخوداگاه است. در واقع این حرکت دستها زمانی رخ میده که در انتقال کلمات مشکل دارید. مثلا وقتی به زبان دوم حرف می زنید که خیلی به اون زبان مسلط نیستید معمولا دستهاتون را بیش از حالتی که به زبان مادری که بهش مسلط هستید تکون میدید. ایشون معتقد هست احتمالا علت مشابهی در سایکوپتها وجود داره. در واقع مشکل اصلی شون اینه که مثل کور رنگها که بعضی یا همه رنگها را نمی بیند. سایکوپتها کلمات احساسی را متوجه نمیشند چون مرکز احساس مشابه ندارند. برای همین متن احساسی نمی تونند بنویسند ولی حرفهای احساسی می تونند بزنند چون از چهره شما فیدبک می گیرند و کلمات مناسب را پیدا می کنند.

  • مثال جالبی می زنه راجع به اینکه سایکوپت ها متوجه تناقض های حرفهاشون نمیشند. مردی که زنش را کتک می زنه. بلافاصله بعد از کتک زدن میگه تو می دونی که من تو را دوست دارم.
  • قاتلی که میگه من تا حالا کار خشونت آمیزی نکردم. می پرسند ولی قتل کردی. میگه آره قتل کردم.

فصل بعدی راجع به این صحبت می کنه که با وجود این تناقض ها چطور مردم فریب این آدمها را می خورند و این افراد در جذب و سو استفاده از بقیه خیلی موفق هستند؟ یک علت را این می دونه که دیگران تکه تکه بودن و گاهی از این شاخه به این شاخه پریدن در حرفها به دیگران حس تعلیق داستان مانند میده. مردم جذب این حالت میشند و احساس می کنند که این از هوش زیاد این فرد ناشی شده که اینجور حرف می زنه.

  • مورد دیگه در مورد علاقه زنها به مردهای سایکوپت میگه که زنها عاشق روح آزاد و سرکش این افراد میشند. احساس می کنند. رویاهای سرکشی خودشون در وجود سرکش و آزاد این مرد می بینند. در واقع رویاها و فانتزیهای که خودشون جرات محقق کردنش را ندارند در وجود این آدم که از هیچ چیزی نمی ترسه (چون اصلا احساس ترس در وجودش نیست) می بینند و به شدت جذبش میشند. بعد احساس می کنند این مرد فقط احتیاج به محبت و راهنمایی یک نفر زن عاشق داره . اینجوری میشه که به راحتی در دام این مردهای سایکوپت می افتند و اونها هم با همه وجود از زن سو استفاده می کنند و در نهایت بعد از اینکه هر چی میشد ازش کشید با یک نفر دیگه وارد رابطه میشند و زن را رها می کنند.
  • مردهای عادی عاشق سرکشی و مهارنشدنی بودن زنهای سایکوپت میشند و احساس می کنند که یک مرد قوی باید در زندگی این زن باشه که این زن که هیچ مردی نمی تونه به دستش بیاره را به دست بیاره. و اینجوری میشه که در دام سایکوپت می افتند و بعد از اینکه ازشون سو استفاده مالی و... شد رها میشند.
  • یک حالت دیگه هم بررسی کرده که زمانی هست که زن سنتی اسیر یک مرد سایکوپت میشه. در این حالت تا همیشه با هم می مونند و مرد سایکوپت در زندگی راحت خیانت می کنه. زن به تدریج می فهمه و عذاب می کشه. و مرد زن فکر می کنه که باید زن بهتری باشه و نیازها را کامل برطرف کنه که مرد پابند بمونه. مرد سایکوپت خونه را تبدیل می کنه به مرکز همه خلافکاریهاش و هر کاری دلش بخواد انجام میده و زن به صورت خدمتکاری که دایم رنج می کشه تا همیشه با اون مرد زندگی می کنه.
  • مثال دیگری می زنه از زندگی زن سایکوپت و مردی که اعتماد به نفس پایین داره. میگه زندگی اینها هم ممکن است طولانی مدت ادامه پیدا کنه. مرد همیشه فکر می کنه که به اندازه کافی خوب نیست و دایم تلاش می کنه که همه امکانات را فراهم کنه. زن سو استفاده می کنه و راحت خیانت می کنه.

از نظر جنسی سایکوپت ها علاقه زیادی به خیانت دارند و معمولا روابط جنسی زیاد با آدمهای متعدد دارند و ویژگی مشترکشون این هست که از بچه های حاصل از این روابط اصلا نگهداری نمی کنند و سلامت و زندگی اون بچه ها براشون اهمیت نداره چه مرد باشند و چه زن.

در نهایت ختم کلام چطور با این آدمها باید مواجه شد؟

فصل آخر راجع به نحوه مواجه با سایکوپت ها است.

  • نکته اول این است که اگر با شخصی غریبه ای آشنا شدید که در همون برخورد اول خیلی جذبش شدید، خیلی خیلی مواظب باشید. سایکوپت ها متخصص اینکار هستند. خیلی خوب حرف می زنند. تماس چشمی زیاد برقرار می کنند و خیلی گرم برخورد می کنند.
  • تماس چشمی سایکوپت ها ظاهرا یکی از ویژگی های بارزشون هست. چشمهاشون را نمی دزدند و به شما خیره میشند. طوری که حتی ممکن هست یک حس ترس هم ایجاد کنه. میگه در همه رمانها که راجع به سایکوپتها نوشته شده راجع به این نگاه و چشمهاشون حرف زدند که برگرفته از واقعیته. برخی این نوع نگاه نافذ را به نگاه ماهی و خزندگان تشبیه می کنند و برخی میگند شبیه نگاه بز است که خیلی خیره نگاه می‌کنه.
  • نکته دیگه اینکه ضعف های شخصیتی شما را راحت پیدا می کنند. مثلا اگر عاشق این هستید که ازتون تعریف کنند خیلی سریع می فهمند و شما را غرق در تعریف می کنند. اگر عاشق جر و بحث و به چالش کشیده شدن هستید سریع می فهمند و با شما اونجور برخورد می کنند.
  • به شخصیت خودتون آگاه باشید و اگر دیدید یک نفر در همون برخورد اول کاملا مطابق با سلیقه شما است و اصلا هر چیزی هست که از یک مرد یا زن ایده ال و یا دوست ایده ال انتظار دارید. جدی شک کنید.
  • جاهای که معمولا زیاد رفت و آمد می کنند. فرودگاه - بار - کلاب و یا هر جایی که بشه یک نفر را تنها پیدا کرد و بهش نزدیک شد. مثلا ترفندشون که تو هواپیما سراغ شما بیاند یا در فرودگاه ظاهرا یک روش نسبتا کلاسیک بینشون محسوب میشه.

سریال چگونه با مادرت آشنا شدم را اگر دیده باشید. بارنی روش های را برای مخ زنی معرفی می کنه مثل فرودگاه یا بار یا جاهای مختلف که چگونه از ضعف و تنهایی طرف برای نزدیک شدن و مخ زنی استفاده کنید. روشهای سایکوپت ها دقیقا شبیه به همون روشها است.

  • مثال: خانمی تنها در حال پرواز. آقای محترمی کنارش می نشینه و غرق حرف زدن میشه. آقا به خانم میگه که پلیس مخفی است و در حال تعقیب و شناسایی یک باند قاچاق. با هم صمیمی میشند و یک دوره پر از هیجان را شروع می کنند که خانم کار رو زندگی را ول می کنه و با آقا دایم میره سفر و خوش گذرونی و همه هزینه ها از جیب خانم هست. خانم خیلی هیجان زده است که زندگی خیلی خسته کننده اش یهو اینقدر هیجان انگیز شده و همه اش در مسافرت هستند. بعد از مدتی به اقا شک می کنه که واقعا مامور مخفی پلیس باشه. آقا بلافاصله خانم را ترک می کنه و با زن دیگری میره. خانم می مونه و کلی بدهی.
  • این قسمت نترس بودن سایکوپت ها و اینکه جوری زندگی می کنند که انگار فردایی وجود نداره برای خیلی ها جذابه و خیلی جذبش میشند. این ویژگی ناشی از نقصی در ساختار مغزی سایکوپت هاست که نمی‌تونند نتیجه کارهاشون را پیش بینی کنند و نگاه بلند مدت نمی تونند داشته باشند. برای همین اهل ریسکند.

قسمت بعدی اینکه اگر گیر سایکوپتها افتادید و از شما سو استفاده کردند خودتون را ملامت نکنید. باور کنید که کاری از دست شما برنمیاد و هر کس دیگه ای هم بود گرفتار این آدمها میشد. فراموش نکنید که در کنفرانس که اساتید روانشناسی حضور داشتند نتونستند برگزار کننده سایکوپت را بشناسند.کاری از دست شما برنمیاد خودتون را ملامت نکنید و سعی کنید از اون فرد دوری کنید و دیگه خودتون را در موقعیت ها مشابه قرار ندید. نکته آخر حتما مشاوره حرفه ای روانشناسی بگیرید که به شما کمک کنند.

پایان.

پانوشت یک: اگر کتاب چاخان نوشته عزیز نسین را نخوندید حتما توصیه می کنم بخونید. داستان اینکه چطور مردم گیر سایکوپتها می افتند و بقیه از بیرون میگند مگه میشه؟ مگه احمقی که گولش را خوردی؟ و بعد خودشون در دام می افتند. اسم کتاب را گوگل کنید پی دی اف مجانی ازش زیاد گیر میاد.

پانوشت دو:‌ یه مثال واقعی که از فرودگاه برای فریب استفاده می کنه. محل مورد علاقه سایکوپت ها برای پیدا کردن قربانی

[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 11:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چگونه از بی‌اختیاری اعصاب خود خجالت‌زده نشویم؟

چون زیبا و آرامش‌بخش است

چون زیبا و آرامش‌بخش است

چند روزی می‌شود که تمرکزم را گذاشته‌ام بر روی احساسات منفی‌. حالم که خوب است از شادی مینویسم. حالم که بد است، از غم. کمی هم ته‌مایه‌‌‌ی داستان‌های خیالیِ عاشقانه قاطی‌اش میکنم که دل را نزند. با خودم گفتم حالا که به دلایلی کمی خشمگینم، چرا نیایم راجبش بنویسم؟ بازار نوشتن از بی‌اختیاری هم که گرم است؛ شاید بد نباشد راجب بی‌اختیاریِ اعصاب حرف‌هایی بزنیم؛ اما نه از آن حرف‌های کلیشه‌ای که می‌گوید اعصابتان که داغون است و فکر و ذکرتان شده لِه و لورده کردن طرف مقابل، از یک تا صد بشمارید و نیمه‌ی پُر لیوان را ببینید و به نتایج کارهای بدتان فکر کنید و نچ نچ‌. نه! این حرف‌ها فایده ندارد. خودمانیم، چرت است. کمتر کسی میتواند در زمان عصبانیت نیمه‌ی پر لیوان را ببیند؛ اینطور نیست؟ بنابراین_ با ذکر این نکته که من نه روانشناس هستم و نه آدمی بسیار آرام و متین_ ۵ قدم از عقایدم را با شما به اشتراک میگذارم تا از خشم به نفع خودتان استفاده کنید. این را هم بگویم که ممکن است برخی از راهکارها احمقانه به نظر برسد و به کارتان نیاید. شاید اصلا هیچکدامش به دردِ شما نخورد؛ ولی بیایید شانس خودمان را امتحان کنیم. اگر حقیقتا قصد دارید در زمان عصبانیت رفتار مدیریت‌شده و آگاهانه‌ای داشته باشید، این پُست برای شماست؛ در غیر این صورت می‌رویم از یک تا صد می‌شماریم بلکه آرام شویم؛ چطور است؟

0. خشم را بشناسید:

یک چراغ راهنمایی را در نظر بگیرید. زمانی که خشمگین هستیم، چراغ سبز را می‌بینیم. مثل آنکه دستور حمله صادر شده باشد. چیزی درون ما میخواهد گازَش را بگیرد و برود. خشم است دیگر! منطقی به نظر می‌رسد اگر از سرکوب شدن و سکون بدش بیاید؛ اما از طرف دیگر، این باور در ذهن بسیاری از ما شکل گرفته که مواجهه با خشم، یعنی ایست! یعنی پذیرش یک چراغ قرمز بزرگِ چشمک‌زن. یعنی بستن دهانِ احساسی که میخواهد جیغ بکشد. به همین خاطر است که اکثرمان از عصبانیت بیزاریم. حق هم داریم. چه کسی از این خود‌درگیریِ منزجر کننده خوشَش می‌آید؟ ولی باید بدانید که خشم، چیزی بیشتر از یک چراغ زردِ کاملا روشن نیست. با چشم‌های باز ببینید، قبولش کنید، و اجازه دهید به آرامی آزاد شود. نه کسی را آزار دهید و نه خودتان را قربانی کنید. فقط کافیست تمام آنچه که درون خود احساس می‌کنید بپذیرید و (ذره ذره) در زمان و به شکلی مناسب، بروز دهید.

1. از عصبانیت فرار نکنید:

انواع مختلفی از خشم وجود دارد. احتمالا عده‌ای با خشم منفعل آشنا باشند. پرخاشگری منفعل نقطه‌ی مقابلِ پرخاشگری آشکار است و با ساکت شدن هنگام عصبانیت، عبوس و گرفته شدن، به تعویق انداختن کارهای مهم، و وانمود کردن به اینکه همه چیز خوب است نمایان میشود. به زبان ساده‌تر، قسر در رفتن است. نتیجه آنکه:
[ منفعل بودن در عصبانیت = عدم نیاز به کنترل خشم! ]
راضی کننده به نظر می‌رسد؟ نه، به هیچ وجه!
انفعال در خشم یک خودتخریبیِ غیرقابل جبران است. زمانی که از احساسات منفی فرار میکنید و سعی دارید نشان بدهید که همه چیز روبه راه است، در حال نادیده گرفتن تمام آن چیزی هستید که درونِ خود احساس می‌کنید؛ در صورتی که عواطف، چراغ‌های آگاهی هستند. احساسی که دارید، به شما می‌گوید در چه موقعیتی هستید، به چه چیزی نیاز دارید و لازم است تا چه اقداماتی برای مدیریت اوضاع، و بهتر شدن یا بهتر ماندنِ حالتان انجام دهید. زمانی که چشمتان را از این چراغ راهنما میدزدید و تغییر جهت می‌دهید، مسیر (بخوانید: خودتان) را گُم میکنید. به واقع این اتفاقیست که به مرور زمان برای شما می‌افتد. غیرقابل انکار است؛ پس دست از نادیده گرفتنِ احساساتتان بردارید. آن‌ها را به رسمیت بشناسید و بدانید که خشم، وسیله‌ای برای آگاهی‌ست؛ حتی اگر باب میل شما نباشد.

2. هرگز دنده عقب نروید:

نیازی نیست به دنبال نکته‌ی مثبتی در فرد مقابل بگردید، یا خاطرات خوشِ گذشته را به یاد بیاورید.
اعتراف میکنم من که نمیتوانم در زمان عصبانیت، ذهنم را بر روی چنین مسائلی متمرکز کنم؛ ولی اگر شما میتوانید، یادتان نرود که در نهایت، آنچه پیش از این رخ داده هیچ ربطی به احساسِ کنونی شما ندارد. همه‌ی ما لحظاتِ خوب و بدی را تجربه میکنیم که باید ارزش هر کدام را در موقعیتِ خودش حفظ کنیم. (به عقيده‌‌ی من) زمانی که سعی داریم با یادآوریِ اجباریِ یک خاطره‌ی خوش، از میزانِ خشم خود بکاهیم، به همان میزان احمقانه به نظر می‌رسیم که با مرور اتفاقی تلخ، یک روز فوق‌العاده شاد را نابود کنیم!
آیا تا کنون کسی را دیده‌اید که در جشن تولد یا در مراسم ازدواج، با بازگو کردنِ یک خاطره‌ی ناخوشایند، حال همه را بگیرد؟ حتی تصورش هم عذاب‌آور است؛ پس اگر این افراد را سرزنش میکنید، عادل باشید و لطیفه گفتن در مراسم ختم را هم تحسین برانگیز به حساب نیاورید.
درخواست من از شما این است که تمام این یادآوری‌ها را دور بریزید و در زمان حال باقی بمانید؛ گذشته را تمام و کمال رها کنید. نه به دنبال خاطرات خوش بگردید و نه به بحث‌های پیشین گریز بزنید. اگر هم اصرار به یادآوری چیزی دارید، مرحله‌ی شماره‌ یک و به رسمیت‌ شناختنِ خشم را باری دیگر مرور کنید.

چون زیبا و آرامش‌بخش است

چون زیبا و آرامش‌بخش است

3. خوب نگاه کنید ولی هیچ چیز را نبینید:

احتمال دارد با حرف‌های این بخش چندان موافق نباشید؛ پس اگر فکر می‌کنید کمی متعصب هستید، از این قسمت بگذرید.

خوب نگاه کنید. چه کسی را در مقابلتان میبینید؟ عضوی از خانواده؟ یک دوست یا همکار؟ شاید هم غریبه‌ای که از ناکجا آباد پیدایش شده؟! کمی کمک لازم دارید؟ خب، بگذارید بگویم هیچکس در مقابل شما نیست. در حقیقت ذره‌ای اهمیت ندارد که چه کسی شما را خشمگین کرده است؛ چون در نهایت او آنقدر قدرت داشته تا بر روی شما تاثیر بگذارد و چراغ زردِ خشم را روشن کند. فقط همین مهم است!
اگر قرار است از احساساتمان فرار نکنیم و شجاعانه، صادقانه و عاقلانه با آنها مواجه شویم، باید هر محرکِ دیگری را که می‌تواند شمایلِ عواطفمان را دگرگون کند، حذف کنیم. چطور؟ اجازه دهید با طرح یک سوال پیش برویم:
ترجیح می‌دهید بخاطر عشق به شما احترام بگذارند یا از سرِ ترس؟ هر چقدر که لازم است در این باره فکر کنید و به خودتان دروغ نگویید...
تصمیمتان را گرفته‌اید؟
حالا صادقانه به خودتان جواب بدهید: آیا با حذفِ هر یک از این محرک‌ها (عشق و ترس) هنوز هم محترم هستید؟
این باور شخصی من است و مشکلی ندارم اگر با آن موافق نباشید؛ اما فکر می‌کنم هر احساس و صفتی باید بر اساس لیاقت شکل بگیرد. میخواهید به شما احترام بگذارند؟ پس مانند یک فرد قابل احترام رفتار کنید. مادامی که سطح لیاقت خود را ارتقا میدهید، از آنچه که در راستای رسیدن به آن تلاش کرده‌اید بهره‌مند می‌شوید. هیچ ویژگی دیگری جز شایستگی، نباید در میزان برخورداری ما از احترام تاثیرگذار باشد، و چقدر متاسفانه که خلاف آن در دنیا اتفاق افتاده است. ما به واسطه‌ی موقعیت اجتماعی، سن، جنسیت و نسبت خونی، تصمیم میگیریم در نمودارِ خوب و بد بودن بالا و پایین شویم. درخواستی که من از شما دارم این است که بجای حرکت در این طیفِ بچگانه، موقعیت واحد و مشخصی برای ارزش‌های خود تعیین کنید و به آن پایبند باشید؛ بنابراین دیگر در زمانِ عصبانیت، دوست و همکار و پدر و مادر تفاوتی نمیکند. چرا نباید بکند؟ به دو دلیل:

۱. همانطور که پیش از این گفتم، اولین قدم برای تجربه‌ی یک خشم سالم، روبه رو شدن و پذیرش آن است؛ بدون کم و کاستی و هیچ تغییری. زمانی که شما با در نظر گرفتن سن و نسبت دوستانه یا خانوادگی، احساس خود را دستکاری میکنید، به مرحله‌ی صفر باز می‌گردید: سرکوب!
اشتباه نکنید. من نمی‌گویم تمام روابطتان را نادیده بگیرید و اصول اخلاقی را زیر پا بگذارید. هدف من این است که فرد مقابل خود را، فقط و فقط انسانی ببینید که در این لحظه موجب خشم شما شده است. همین و بس! حالا برای گفتگو و برطرف کردن مشکل اقدام کنید.

۲. دوباره به مثال عشق و ترس و ارتباط آن با احترام فکر کنید. اگر کسی که به واسطه‌ی عشق به شما احترام می‌گذارد، از شما متنفر شود چه؟ اگر کسی که بخاطر ترس با شما محترمانه برخورد میکند، موقعیت اجتماعی بهتری پیدا کند، زور بازویش بیشتر شود و یا هر عاملی که موجب ترس از شما شده بود را کنار بزند، دلیلی برای احترام به شما باقی میماند؟
کافیست این مثال را به تمام احساسات و ارزش‌های خود بسط دهید و نقشتان را عوض کنید: اگر ارتباط دوستانه‌یتان خراب شود، یا بجای پدر و مادرتان یک غریبه_ همان رفتاری که شما را خشمگین کرده_ تکرار کند، به خودتان اجازه می‌دهید آزادانه‌تر خشم خود را ابراز کنید؟ اگر این‌طور است، این نکته دقیقا به دردتان میخورد! اگر قصد دارید در زمان عصبانیت عاقلانه برخورد کنید، این خواسته را یک ارزش بدانید و همیشه و در مقابل هر شخصی، بر اساس این باور عمل کنید. خوب نگاه کنید و فقط یک شخص را ببینید نه یک شخصیت را. تنها در این صورت است که مدیریت خشم بخشی از ذات و اصول شما می‌شود، و آگاهانه به دیگران احترام میگذارید؛ زیرا لایق هستند، و شما هم دیگر به خوبی میدانید که لیاقت، با نهایتِ خشم هم از بین نمی‌رود.
تبریک می‌گویم. حالا شما خالصانه‌ترین شکل از عصبانيت را تجربه میکنید؛ بدون اینکه انتظارات، توقعات و سایر محرک‌ها، خشم شما را تشدید یا از آن بکاهد‌.

4. چراغ زرد؛ وقت آن است که کمی صبوری کنید:

اینکه چه راهی برای آرام‌تر شدن انتخاب میکنید، کاملا به خودتان بستگی دارد و نمی‌توان یک نسخه‌ی مشترک برای همه پیچید؛ اما شکی نیست که یکی از مهم‌ترین اصول اولیه در مدیریت خشم، صبر است.
شاید گمان کنید که صبر، صرفا در فاصله گرفتن و به تعویق انداختن گفتگو خلاصه می‌شود. خب، این هم یک راهش است؛ ولی استفاده از هر روشی که سرعت مکالمه را کاهش دهد، خود شکلی از صبر به حساب می‌آید. در ادامه ۳ روش صبوری را که شخصا استفاده میکنم به شما پیشنهاد میدهم:

۱. چت یا نامه‌نگاری: در صورت امکان روبه‌روی یکدیگر بنشینید و چت کنید. به همین سادگی! مزیت این روش آن است که شما ناچارید برای گفتن حرف‌هایتان کمی بیشتر به خودتان زحمت بدهید، و این بدین معناست که شخصِ مقابل هم راهی جز صبوری پیش پایش نیست. شاید مکالمه از حالت عادی بیشتر طول بکشد؛ ولی تضمین میکنم که بعد از مدتی به خودتان می‌آیید و میبینید: دیگر آنقدرها هم خشمگین نیستید!

۲. در فضای باز صحبت کنید: میخواهید مشکل را حل کنید؟ از خانه بیرون بزنید و در هوای آزاد امتحانش کنید. تنها کافیست در یک محیط سرسبز، آرامش‌بخش و زیبا بنشینید و اجازه دهید طبیعت کار خودش را برای تسریعِ تسکین درد شما انجام دهد. قول می‌دهم از تاثیر آن شگفت‌زده خواهید شد.

۳. خودتان را محدود کنید: اگر احتمال می‌دهید کنترل کردن خودتان کمی سخت شود، در جمعی قرار بگیرید که عملکرد شما را محدود می‌کند. به طور مثال گفتگو در کافه یا رستوران، چهارچوب‌های اخلاقی زیادی برایتان تعریف می‌کند که تا حدودی کنترل‌گر هستند. برای من که کارآمد بوده؛ شاید برای شما هم موثر باشد.

5. من خشمگینم:

بگویید من خشمگینم. بله، این را به زبان بیاورید. با تمام جزئیات بگویید. اگر لازم است اشک بریزید یا برای مدتی آن فضا را ترک کنید؛ اما یادتان نرود که درموردش صحبت کنید. فقط زمانی که احساسات به صورت کلمات در می‌آیند و از وجود شما بیرون میریزند، می‌توانید به آرامشی حقیقی دست پیدا کنید و کاملا آرام شوید. در ضمن، بگذارید این را هم بگویم که شجاعت در مواجهه با عواطف و بازگو کردن آنها، شما را تبدیل به فردی با اعتماد به نفس میکند، روابط اجتماعیتان را بهبود میبخشد و به شدت جذاب‌تر میشوید؛ یک جذابِ جسور و واقع‌بین! حالا همه چیز خیلی واقعی‌تر به نظر میرسد. اینطور نیست؟ فقط شمایید و یک احساسِ کاملا درک شده

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 17:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]

برای آزادی، در هر زمان و مکانی

هوارد باسکرویل، شهید دوران استبداد صغیر

هوارد باسکرویل، شهید دوران استبداد صغیر

حکایت تلاش برای آزادی گویی مرز نمی‌شناسد و این درس را باسکرویل به جهانمیان آموخته است؛ استاد تاریخی که گویی متوجه کاستی روایات تاریخی شده بود و با خون خود صفحه تازه‌ای به تاریخ بشریت اضافه کرد: «برای آزادی بجنگ، حتی اگر سرزمین تو نباشد».

«ما را ز سر بریده می‌ترسانی؟» در ادبیات سیاسی ایران بسیار کاربرد دارد و به مضمون ایستادگی استعمال می‌شود. اما کم پیش آمده که مصرعی پیشین آن یادآوری شود؛ مصرعی که شاعری ناشناس برای مانایی حماسه سیصد گل سرخ و یک گل «نصرانی» سروده است.

هوارد کانکلین باسکرویل زاده 10 آوریل 1885 میلادی که در شهر نورث پلات ایالت نبراسکا دیده به جهان گشود. او در جوانی رهسپار دانشگاه پرینستون شد و در رشته الهیات فارغ‌التحصیل گشت.

ماجرای عزیمت وی به ایران با دعوت دکتر ویلسون آغاز می‌شود. چندی است که موسسات خیریه و مذهبی آمریکایی در ایران چند مدرسه و بیمارستان تاسیس کرده‌اند و از باسکرویل جوان دعوت می‌شود که برای تدریس در مدرسه مموریال(پروین کنونی) به تبریز برود.

باسکرویل ابتدا به تدریس تاریخ عمومی پرداخت و اندکی بعد با پیشنهاد دانش‌آموزان، به آموزش حقوق بین‌الملل پرداخت. کمتر از یکسال از حضور باسکرویل در تبریز می‌گذشت که ایران در دامگه حادثه قرار گرفت. محمد علی شاه عناد خویش با مشروطه را هویدا ساخت و کلنل لیاخوف روس، قلب نوباوه دموکراسی ایرانی را به توپ بست.

اعتراض‌ها نسبت به اقدام شاه و همچنین حمایت از مشروطه در اکثر شهرهای ایران شدت یافت اما حال و هوای تبریز با شهرهای دیگر دگرگون بود. تبریز در حقیقت گلوگاه اتصال فرهنگی ایران با غرب محسوب می‌شد و از سویی به سبب سنت حضور ولایت عهد در تبریز، اهمیت سیاسی دوچندانی در سپهر سیاسی وقت ایران داشته است.

بدین سبب خشم «سایه خدا» بیش از هر شهری گریبان‌گیر تبریز شد و برای سرکوب مجاهدان تبریزی، لشکری مجهز به توپ و مسلسل از مراغه، قراجه داغ، قزوین و همدان به تبریز گسیل ساخت. چهار ماه تبریز را محاصره کردند. پایداری تبریزیان با وجود تلفات بسیار اما همچنان ادامه داشت.

اندکی پس از آغاز لشکرکشی شاه به تبریز، سکنسول‌های دُوَل خارجی از شاه خواهان کنار گذاشتن سهمیه آرد جهت حفظ جان شهروندان خارجی ساکن تبریز شدند اما شاه در مقام مخالفت برخاست و دستور داد که تمامی اتباع خارجی بایستی از تبریز خارج شوند اما شهروندان خارجی چنین نکردند. وانگهی آنان بنا به دستور دولت‌های مطبوعشان، از دخالت در قضایای ایران منع شدند.

حال و هوای شهر بر باسکرویل جوان اثر گذاشته بود و وی را دچار تحولات درونی ساخته بود. صادق صادق‌زاده شفق، از شاگردان باسکرویل که نقش مترجمی او را بر عهده داشت بیان می‌کند: «او همواره تکرار می‌کرد که نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود می‌جنگند».

اما با ترور سید حسن شریف‌زاده- دوست هوارد- او نیز تصمیم می‌گیرد که به جرگه مجاهدان بپیوندد. وی به سبب آموزش‌های نظامی که در آمریکا دیده بود، جمعی قریب به 150 نفر از شاگردان خویش را گرد آورد؛ شاگردانی که قریب به اتفاق از توانگران و دارایان تبریز بودند. باسکرویل گروه خویش را «فوج نجات» نامید. به سبب آنکه مدرسه مموریال فضای مناسب برای مشق نظام نداشت و هم آنکه دکتر ویلسون مطابق فرمان سرکنسول از فعالیت باسکرویل رضایت نداشت، او محل مشق را حیاط مسجد ارگ تعیین نمود.

به هر روی سرکنسول از فعالیت‌های باسکرویل در تبریز با خبر شد. در آن زمان تقریبا 350 نفر به عضویت گروه فوج در آمده بودند. در روزی که هم نمایندگان مجلس و هم سردار و سالار ملی در حیاط مسجد مشغول نظاره تمرین گروه فوج بودند، سرکنسول به مسجد ارگ آمد. او قاطعانه به باسکرویل اعلام کرد که به سبب تمرد از قوانین آمریکا مجازات خواهد شد. اما باسکرویل قویا از اقدام خود دفاع کرد. روایتی است که او با پس دادن پاسپورت خویش به همسر سرکنسول، گفت: «تنها فرق من با این مردم زادگاهم است و این فرق بزرگی نیست».

در این میان، فرماندهان و نمایندگان هر کدام تلاشی برای منصرف ساختن باسکرویل انجام دادند اما افاقه نکرد. مدتی گذشت وباسکرویل به آموزش نظامی پرداخت اما هر چه زمان می‌گذشت از اعتماد ستارخان به گروه فوج کاسته می‌شد. بیش از همه به واسطه خامی باسکرویل جوان در جنگ و فنون نظامی سبب ریزش اعتبار فوج شد و افرادی که پیرامون او به مشق نظام می‌پرداختند به 150 نفر ریزش پیدا کرد.

پیش از آغاز نبرد عام غازان در قره آغاج، او به اعضای کروه دستور داد که در شهربانی گرد آیند. پیش از آن عده‌ای برای دریافت توپه به سوی ستارخان روانه ساخت اما سردار ملی دست رد به خواهش آنان زد و بیان کرد: «میروید آمریکایی را بکشتن می‌دهید و توپ را را بدشمن گزارده میگریزید». چنین بود که ستارخان چندان با فوج تبریز همراهی نکرد وانگهی این عدم همراهی خللی در انگیزه اعضای گروه وارد نساخت.

علوی‌زاده از مجاهدان گروه فوج بیان می‌کند که در ساعا ابتدایی نیمه‌شب تنها یازده نفر به محل موعود آمدند: «... دیگران یا خودشان ترسیده یا پس گزاردند. یا مادران و پدرانشان چون از آن آهنگ باسکرویل آگاهی میداشتند جلو پسران خود را گرفتند». اما اندکی بعد گروه‌های دیگر به باسکرویل پیوستند.

علوی‌زاده روایت می‌کند که گروه منتظر آمدن سردار بوده‌اند و قرار هجوم به یک ساعت پیش از دمیدن صبح بوده است. اما چون سردار دیر به اردوگاه آمد، آنان پس از روشنایی صبح عازم قره آغاج شدند. در آغاز نبرد با قزاقان، باسکرویل پیش از همه گام بر می‌داشت و با آغاز آتش دشمن، وی مجروح شد: « حاجی آقا من تیر خوردم». و این آخرین کلام باسکرویل به شفق بود و پس از آن جان داد.

باسکرویل به نوعی با بی‌تجربگی خویش، گروهی را به کشتن داد اما مرگ او سبب شد که دولت‌های بیگانه دیگر به بهانه در خطر بودن جان اتباعشان در تبریز، دستور به اتمام محاصره بدهند. طی مذاکرات سفرای روس و انگلیس به مدت شش روز آتش‌بس اعلام شد تا آذوقه برای مردم ارسال گردد.

مردم تبریز اما برای باسکرویل پس از کشته شدن وی در راه آزادی و مشروطیت سنگ تمام گذاشتند. کنسول وقت بریتانیا در تبریز خبر از برگزاری یک تشییع جنازه تاثیرگذار و پر از ماتم آن هم در اوج گرسنگی و جنگ خبر می‌دهد: «که در چنین بستر داغی از تعصب دینی اسلامی در تبریز کاملا بی‌سابقه بود». در مزار او، سید حسن تقی‌زاده در رسای مرگ او چنین گفت: «آمریکای جوان، باسکرویل جوان را فدای مشروطه جوان ایران کرد».

انجمن تبریز به دنبال آن بود که مالیه‌ای برای مادرش فراهم آورد و به آمریکا ارسال کنند اما با مخالفت دکتر وانیمان آمریکایی روبه‌رو شد. او پیشنهاد داد که تفنگ باسکرویل را با حک کردن نامش و به انضمام پرچم ایران و تصویری از گروه فوج تبریز برایشان بفرستند. پنج روز بعد، ستار خان تلگرافی را برای والدیند باسکرویل بدین شرح ارسال کرد: «ایران در غم از دست رفتن پسر عزیزتان در راه آزادی سوگوار است و ما قسم می‌خوریم که ایرانِ آینده همواره از او چون لافایت، در تاریخ به بزرگی یاد خواهد کرد و به مزار شریف او احترام خواهد گذاشت».

فرش منقش به عکس باسکرویل

فرش منقش به عکس باسکرویل

اما جریان تقدیر از باسکرویل تنها محدود به شرح‌های مذکور نیست. پس از پیروزی مشروطه‌خواهان، زنان تبریزی فرشی منقش به عکس باسکرویل بافتند و برای والدین او ارسال کردند اما به واسطه جنگ جهانی اول هیچ‌گاه به دست او نرسید. در مدرسه مموریال نیز تالاری به نام او نامگذاری شد. عارف قزوینی نیز در رسای مرگ او چنین سروده است:

ای محترم مدافع حریت عباد

وی قائد شجاع و هوادار عدل و داد

کرد پی سعادت ایران فدای جان

پاینده باد نام تو، روحت همیشه شاد

و این قطعه بر روی سنگ قبر او در گورستان آمریکایی‌های تبریز ثبت شد. همچنان توسط عده‌ای ناشناس قبر او توسط گل تزیین می‌شود.

در دوران معاصر نیز، مجسمه نیم‌تنه‌ای از او در سال 1383 ساخته شد و توسط سید محمد خاتمی در خانه مشروطه تبریز پرده‌برداری شد. با وجود برخی از انتقادها، مردم تبریز از این اقدام استقبال کردند. در زیر این نیم‌تنه حک شده: «هوارد سی. باسکرویل. او یک وطن‌پرست، یک تاریخ‌ساز بود».

در نهایت از باسکرویل در اذهان این ترجیع‌بند باقی مانده است:

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می‌ترسانی؟

ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم

در محفل عشاق نمی‌رقصیدیم

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 17:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ن)

شهادت می‌دهم به مرغان سپید بال

هنگامی که تو را به یاد می‌آورم

و از تو می‌نویسم

قلم در دستم شاخه گلی سرخ می‌شود

نامت را که می‌نویسم

ورق‌های زیر دستم غافل‌گیرم می‌کنند

آب دریا از آن می‌جوشد

و مرغان سپید بال بر فراز آن پرواز می‌کنند

هنگامی ‌که از تو می‌نویسم

مداد پاک کن‌ا‌م آتش می‌گیرد

پیاپی باران بر میزم می‌بارد

و بر سبد کاغذهای دور ریخته‌ام

گل‌های بهاری می‌رویند

و از آن پروانه‌های رنگارنگ

و گنجشگکان پر می‌گیرند

وقتی آن‌چه نوشته‌ام را پاره می‌کنم

کاغذ پاره‌هایم

قطعه‌هایی از آینه‌ی نقره می‌شوند

مانند ماهی که روی میزم بشکند

بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو

یا

چگونه فراموشت کنم

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]

با تو بودن خوبست

و کلام تو

مثل بوی گل ، در تاریکی است

مثل بوی گل در تاریکی ، وسوسه انگیز است

بوی پیراهن تو

مثل بوی دریا ، نمناک است

مثل باد خنک تابستان

مثل تاریکی ، خواب انگیز است

گفتگو با تو

مثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتش

می برد چشم خیالم را

تا بیابان های دورترین خاطره ها

که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها

اهتزازی دارند

که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند

نوشخند تو

می برد گرگ نگاهم را

تا چراگاه چالاک ترین آهو ها

می برد آرزوی دستم را

تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو

این پهنه ی پاک زیبا

مثل دریایی تو

اندوه انگیز و غرور آهنگ

مثل دریای بزرگ بوشهر

که پر از زورق آزاد پریشانگرد است

مثل زورق پر از مرد است

مثل ساحل که پر از آواز ست

مثل دشتستان

که بزرگ و بازست

تو ظریفی

مثل گلدوزی یک دختر عاشق

که دل انگیز ترین گلها را

روی روبالشی عاشق خود می دوزد

با تو بودن خوبست

تو چراغی ، من شب

که به نور تو ، کتاب تن تو

و کتاب دل خود را ، که خطوط تن تست

خوش خوشک می خواند

تو درختی ، من آب

من کنار تو ، آواز بهاران را

می خندم و می خوانم

می گریم و می خوانم

با تو بودن خوبست

تو قشنگی

مثل تو ، مثل خودت

مثل وقتی که سخن می گویی

مثل هر وقت که برمی گردی

از کوچه به خانه

مثل تصویر درختی در آب

روی کاشانه ، در چشمان منتظرم می رویی

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]

دل که دایم عشق می‌ورزید رفت

گفتمش جانا مرو ، نشنید رفت

هر کجا بوی دلارامی شنید

یا رخ خوب نگاری دید رفت

هرکجا شکرلبی دشنام داد

یا نگاری زیر لب خندید رفت

در سر زلف بتان شد عاقبت

در کنار مهوشی غلتید رفت

دل چو آرام دل خود بازیافت

یک نفس با من نیارامید رفت

چون لب و دندان دلدارم بدید

در سر آن لعل و مروارید رفت

دل ز جان و تن کنون دل برگرفت

از بد و نیک جهان ببرید رفت

عشق می‌ورزید دایم ، لاجرم

در سر چیزی که می ‌ورزید رفت

باز کی یابم دل گمگشته را؟

دل که در زلف بتان پیچید رفت

بر سر جان و جهان چندین ملرز

آنکه شایستی بدو لرزید رفت

ای عراقی ، چند زین فریاد و سوز ؟

دلبرت یاری دگر بگزید رفت

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عشق ، دل به دریا زدنی ست بی کشتی

و دانستنِ وصال دور از دست

عشق

لرزش انگشتان است

و لب های فروبسته ی غرق سوال

عشق رود غم است در اعماق وجودمان

که پیرامونش تاکها و خارها می رویند

عشق همین است.....

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]

در آب های جهان قایقی است

و من، مسافرِ قایق ،

هزار ها سال است

سرود زنده ی دریانوردهای کهن را

به گوشِ روزنه های فصول

می خوانم

و پیش می رانم.

مرا سفر به کجا می برد...؟!

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:25 ] [ گنگِ خواب دیده ]

‏باید عشقی داشت

عشقی بزرگ در زندگی،

از آن‌رو که این عشق

برای نومیدی‌هایِ بی‌دلیلیِ که

مارا در چنگ می‌گیرد

عذر موجهی می‌تراشد.

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]

فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی

یک سخن کافی است گفتن، گر درین خانه کَس است

یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی

هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !

از مسلمانی همین داری که ترسا نیستی!

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود

مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب

فرق دارد آخر این قصه،موسی نیستی

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:22 ] [ گنگِ خواب دیده ]

طرز تهیه کباب لقمه

طرز تهیه کباب کوبیده خانگی ساده و بی دردسر با طعم عالی

کباب کوبیده از غذاهای بسیار دوست داشتنی و خوشمزه ایرانی است که امروزه با دستورهای متنوعی…موا لازم برای ۴ نفر

گوشت چرخ کرده۵۰۰ گرم

پیاز۱ عدد

جعفری خشک۲ تا ۳ قاشق غذاخوری

آرد۲ قاشق غذاخوری

نمک، زردچوبه و فلفل سیاهبه مقدار کافی

فلفل قرمز و پودر سیربه مقدار کافی

فلفل سبز تند۱ عدد

پوره گوجه فرنگی۵ تا ۶ عدد متوسط

طرز تهیه کباب لقمه

برای تهیه کباب لقمه خوشمزه در ابتدای کار گوشت را به تکه های کوچک خرد می کنیم، سپس درون چرخ گوشت می ریزیم و درون یک کاسه مناسب چرخ می کنیم. در ادامه پوست پیاز را جدا می کنیم و می شوییم.

حالا پیاز را با دندانه های ریز رنده، رنده می کنیم و از صافی رد می کنیم تا آب اضافی اش خارج شود، سپس به گوشت چرخ کرده اضافه می کنیم. در ادامه جعفری خشک را به همراه آرد به گوشت چرخ کرده اضافه می کنیم.

در این مرحله نمک را به همراه زردچوبه، فلفل سیاه، فلفل قرمز و پودر سیر به گوشت چرخ کرده اضافه می کنیم، سپس به مدت ۱۰ دقیقه ورز می دهیم تا مواد ترکیب شده و کاملا منسجم و چسبناک شوند.

طرز تهیه کباب کوبیده تابه ای خانگی با طعم بسیار عالی

طرز تهیه کباب کوبیده تابه ای خانگی با طعم بسیار عالی

کباب کوبیده تابه ای یکی از انواعی رسپی های پخت کباب کوبیده است که معمولا برای کسانی که…

حالا روی کاسه حاوی گوشت چرخ کرده را با سلفون می پوشانیم، سپس اجازه می دهیم به مدت ۱ تا ۲ ساعت درون یخچال استراحت کند تا مزه ها به خورد هم بروند و مایه کباب سفت و منسجم شود.

در این مرحله پس از گذشت این زمان سس کباب لقمه را آماده می کنیم، برای این منظور ابتدا گوجه فرنگی ها را می شوییم و با دندانه های ریز رنده، رنده می کنیم، سپس درون یک تابه مناسب می ریزیم.

حالا مقداری روغن مایع به پوره گوجه فرنگی اضافه می کنیم و تابه را روی حرارت ملایم قرار می دهیم تا آب اضافی پوره گوجه فرنگی کشیده شود. در ادامه فلفل سبز را می شوییم و به صورت حلقه ای خرد می کنیم.

طرز تهیه کباب بناب به روش رستورانی و با طعم بسیار عالی

طرز تهیه کباب بناب به روش رستورانی و با طعم بسیار عالی

کباب بناب یکی از انواع کباب های قدیمی و بسیار خوشمزه ایرانی است که با نام کباب ساطوری هم…

در این مرحله فلفل سبز را به همراه نمک، زردچوبه، فلفل سیاه، فلفل قرمز و پودر سیر به پوره گوجه فرنگی اضافه می کنیم و هم می زنیم تا مواد ترکیب و یکدست شوند، سپس اجازه می دهیم سس روغن بیندازد.

حالا گوشت چرخ کرده را از یخچال خارج می کنیم، سپس به اندازه یک نارنگی از گوشت چرخ کرده بر می داریم و در دست به شکل دوک فرم می کنیم. در ادامه یک تابه جداگانه روی حرارت ملایم قرار می دهیم و مقداری روغن مایع درون آن می ریزیم.

در این مرحله اجازه می دهیم روغن به خوبی گرم شود، سپس کباب ها را درون تابه قرار می دهیم و کاملا سرخ می کنیم تا مغز پخت شوند. در ادامه زمانی که سس گوجه فرنگی به روغن افتاد، درون ظرف مورد نظرمان نان قرار می دهیم.

طرز تهیه کباب تابه ای مخصوص با طعم بسیار عالی

کباب یکی از غذاهای خوشمزه و پرطرفدار ایرانی و ترکی است که با گوشت گوسفندی، گوشت چرخ کرده…

در نهایت مقداری از سس گوجه فرنگی روی نان می مالیم و کباب های سرخ شده را روی سس قرار می دهیم، سپس مقداری پیاز جعفری و ترشی در کنار کباب ها اضافه کرده و سرو می کنیم. نوش جان.

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:8 ] [ گنگِ خواب دیده ]

طرز تهیه مرغ تند با ماست خوشمزه و ساده به روش هندی

طرز تهیه مرغ تند با ماست مرغ تند با ماست یکی از انواع غذاهای خوشمزه و خوش طعم است که با رسپی های مختلفی پخته می شود، برای مشاهده آموزش کامل و …

خواص خرمالو در بارداری + فوایدی که تا حالا نمی‌دانستید!

خواص خرمالو در بارداری فوایدی که تا حالا نمی‌دانستید!

خواص خرمالو در بارداری خرمالو، با توجه به ارزش غذایی بالایی که دارد، می‌تواند جزء رژیم غذایی سالم برای خانم‌های باردار باشد. این میوه با داشتن ویتامین‌ها و مواد معدنی مختلف، می‌تواند …

طرز تهیه گراتن گوشت خوشمزه و مجلسی با سس مخصوص

طرز تهیه گراتن گوشت خوشمزه و مجلسی با سس مخصوص

طرز تهیه گراتن گوشت گراتن گوشت یکی از انواع غذاهای خوشمزه و بین المللی است که مواد متنوعی تهیه می شود، برای مشاهده این آموزش آشپزی نوین در ادامه با سایت چی …

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 18:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آرشیو مجله وحید

آرشیو شماره ها:

۲۰۲

سال ۱۳۵۸ (۶)

سال ۱۳۵۷ (۱۸)

سال ۱۳۵۶ (۲۱)

سال ۱۳۵۵ (۱۳)

سال ۱۳۵۴ (۱۱)

سال ۱۳۵۳ (۱۲)

سال ۱۳۵۲ (۱۲)

سال ۱۳۵۱ (۱۲)

سال ۱۳۵۰ (۱۲)

سال ۱۳۴۹ (۱۲)

سال ۱۳۴۸ (۱۲)

سال ۱۳۴۷ (۱۱)

سال ۱۳۴۶ (۱۲)

سال ۱۳۴۵ (۱۱)

سال ۱۳۴۴ (۱۲)

سال ۱۳۴۳ (۱۲)

سال ۱۳۴۲ (۳)

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 14:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]

در تغييرِ جِبِلَّت‏

یكى از اشتباهاتِ بزرگ دائمِ لاینحلّ عمومى كه اكثرِ افراد بشر واقع در آنند، آن است كه پندارند تغییر جِبِلّت بشر به اراده و اختیارِ خودِ صاحب جِبِلّت[1] یا اختیارِ غیر آن و یا به وعظِ شنیدنى یا خواندنى در كتاب و یا به زجر و آزارِ عمدى و یا به‏ مصائب و وارداتِ مكروهه مهَدِّده روزگارى (كه مى توان این دُوِ آخرى را تغییرِ جلالى نامید و 3 قسم اوّل را تغییرِ جمالى) ممكن است و باید دنبال كرد و به اندازه تلاش و دنبال كردن تغییر داده خواهد شد و هر ناقصى كه تكمیل یافته داخلِ عنوانِ تغییرِ جِبِلّت است و در اثرِ تلاشِ به اراده و اختیار است از خود یا از غیر و یا در اثرِ زجر و مصیبت است به طور لزوم و دوام ،نه تصادف .

و باید دانست كه مراد از جِبِلَّت چیست اگر هیئت و كیفیتى است در ذاتِ شخص كه ثابت باشد و مَنشَاءِ ظهورات و آثار گردد و بگوییم این ممكن ‏التّغییر است به اسبابِ داخله و خارجه ، صحیح است ،امّا اعمّ است از مقصود ما زیرا شاید این كیفیت یكى از مراتبِ متوسّطه این شخص باشد كه اگر اسباب هم نبود مُبدَّل مى‏ شد این مرتبه به مرتبه دیگر تا به آخر مرتبه كه كمالِ آن شخص است ،پس آن كیفیت تغییر یافتنى بود و اسبابِ مغیره كه به پندارِ ما مؤثّرند ، برخوردند به آن به طورِ اتّفاق و تصادف و مؤثّر نبودند زیرا بدونِ آنها نیز تغییر مى ‏شد.

و اگر مراد از جبلّت خود آن مرتبه اخیره كه كمالِ مقدّرِ آن شخص است باشد كه طبیعتِ كلّى بناءِ ساختمانِ آن شخص را بر آن نهاده و براىِ رسیدن به آن ساخته و مقدّماتِ آن را به طور تهیه و استعداد در وجودِ آن شخص مرتّباً بر پا داشته ،آن ممكن ‏التّغییر به اسباب نیست و ممكن التّغییرِ بدون اسباب هم نیست .بعد از هزاران تغییر نماها و تغیرنماها به همان قراردادِ اصلى خواهد رسید و این را قضا و قدر هم مى‏ توان نامید .نگارنده گفته :

اسرار جهان را نه تو دانىّ و نه من

وین خِنگِ فلك را نه تو رانىّ و نه من

تغییر قضا و قدر از كلّى و جزء ممكن نبود دام منه تار متن

و جبلّتِ به این معنى معلوم كسى نخواهد شد تا پندارد كه تغییر داد آن را ، یا او خود تغییر یافت مگر بصیر به باطن آینده اشیاء باشد مانند باغبانِ حاذق كه از برگ اوّلِ روئیدنى بشناسد كه این چه میوه و چه رنگ شكوفه خواهد داد و آفت آن چیست و آفت خواهد به آن برخورد یا نه و اگر هم آفت برخورد ،مانعِ رسیدنِ آن میوه و یا باعثِ بد شدن آن میوه خواهد شد ،نه آنكه ذاتش را تغییر دهد و میوه دیگرى شود و از نهادِ اصلىِ اوّلى به كلّى بیرون رود و چیز دیگرى گردد (قلبِ ماهیت محال است).

و گرفتنِ پیوند كه محسوس است مبنىِّ بر استعدادى در ذات آن درخت است نسبت به این پیوندِ مخصوص كه آن استعداد هم جزءِ جبلّتِ آن درخت است و دیگر آن كه ذاتِ آن درخت باز به حالِ خود باقى است، باطل نشده و این پیوند مَزیدِ بر آن شده و از فروع و شعبِ همان گشته و لذا فرق دارد با آنكه همین پیوند در درختِ اصلىِ خود جداگانه باشد مثلاً بِهْ اگر پیوندِ گلابى شد و بِهْ داد آن بِهْ پیوندى فرق دارد با آن بِهْ كه در درختِ اصلىِ خود باشد ،هم در طعم و خواص و هم در روئیدنِ درختِ بِهْ از بهدانه آن ،كه یا نمى ‏روید و یا مى ‏روید و بِهْ نمى ‏دهد و یا از آن بِهْ كه بدهد ،بِهِ دیگر نمى ‏روید .

و اگر بِهْ را به خود بِهْ پیوند نمایند بهتر از خودِ بِهِ بدون پیوند بِهْ مى ‏دهد امّا در روئیدنِ درخت از بهدانه آن باز فرق مى ‏كند ،حالا همین فرق كردن‏ ها را به سببِ پیوند مى ‏توان مثالِ تغییرِ جبلّت قرار داد یا نه .

تحقیق آنكه تغییراتِ جزئیه لازمه جریان و سیرِ طبیعت است نه تغییرِ طبیعت و فرق است میانِ این دو عنوان ،یكى آن كه طبیعت در سیرِ خودش تغییراتى و فعلیاتى پیدا مى ‏كند تا برسد به آخر كمال و فعلیتِ تغییر ناپذیرش و این امرى است محسوس ،قابلِ انكار نیست امّا تغییرِ جبلّت نیست بلكه سیرِ كمالىِ وجود است .

و دیگر آنكه طبیعت را مى ‏توان از سیرِ طبیعى انداخت یا به قَهقَرى‏ برگردانید و یا راه را بر او گم كرد، یا دور كرد ،یا او را بر خلاف مقصود اصلى برد ،همه اینها محال است و آنچه از این قبیل به نظر آید مقتضاىِ استعدادِ مكمُونِ طبیعت است كه بر ما مخفى بوده و همان استعدادِ مكمون ،این اسبابِ تغییرات را باعث شده و پندارِ تغییر به دل‏ها انداخته نه آنكه باطل یا مغلوبِ غیرِ خودش شده باشد .پس تغییر یكى از افعالِ طبیعت و ظهوراتِ جبلّت است نه بر ضدِّ طبیعت و شكننده آن و زیادتىِ تغییرات ،كاشف است از زیادىِ استعداد و وسعتِ استعدادِ آن طبیعت.

چنانكه قبولِ پیوند و پیوندها كاشف است از بزرگى و احاطه نفس نباتیه آن درخت، نسبت به آن درختى كه قبولِ پیوند یا پیوندها نمى ‏كند ،و باید دانست كه طبیعتِ پیوند، مقهور و محكومِ طبیعتِ ریشه درختِ قابلِ پیوند است در عمر و طاقتِ تشنگى و سرما ، نه در شكلِ برگ و شاخه و میوه و خاصیتِ میوه ،امّا باز خاصیتِ آن عین خاصیتِ خالصه خودش كه ریشه از خود داشته باشد نیست یا بیشتر مى‏ شود مانندِ حُلو كه به ریشه بید پیوند شود كه خنك ‏تر و نرم كننده ‏تر خواهد شد و براىِ رفع سوداهاىِ غلیظِ غیر طبیعى نافع ‏تر و یا كم ‏تر مانند بادام كه به ریشه آلوچه پیوند شود كه قوّت و دُهنیت آن بادام كم‏ تر از بادام ریشه‏ دار خواهد بود ؛مختصر آنكه حكم و اثر از ریشه درخت است و ریشه قابلِ تعدّد نیست و اِباء از كثرت دارد زیرا شأنِ ریشه فاعلیت است و هر قابلِ تعدّد شأنش قابلیت است كه اِباء از كثرت ندارد بلكه وحدتِ فاعلیت لازم دارد و اقتضاء مى‏ كند كثرتِ قابلیت را و هر چه كثرت در طرفِ قابلیت زیادتر باشد دلیل است بر قوّت و استقلالِ فاعلیت و تأكّدِ وحدتش و حقیقى بودنِ وحدتش یا نزدیك بودنِ به وحدتِ حقیقیه .

و قابل هرگز فاعل نخواهد شد مگر به طورِ مظهریت براىِ فاعلِ حقیقى و آلتِ او بودن و مظهریت و آلتیت عاریه است و دائم نخواهد بود و هر چه دیر هم باشد زائل خواهد شد (عاریه و عرضىّ و قسرىّ و جبرىّ) همه فانى و زائل مى ‏شوند اگر چه عالَم ‏ها دوام كنند و همان وقت كه هستند در مرتبه ذات فانى و زائلند یعنى نیستند و نحوه وجودِ ذاتى را ندارند و هر چیزى كه فاقدِ یك نحوه‏ اى از اَنحاءِ وجود باشد آن ذاتى نیست زیرا ذاتى آن است كه داراىِ تمام اَنحاءِ وجود باشد و مالكِ ملكِ وجود باشد مطلقاً ، پس ذاتى عدم‏ پذیر نیست زیرا عدم ،نقیضِ وجود است و جمعِ نقیضین مانندِ رفعِ آنها محال است و اگر حقیقتِ وجود عدم شود لازم آید جمع نقیضین.

امّا هر نحوه ‏اى از اَنحاءِ وجود به تنهایى عدم‏ پذیر است زیرا نحوه وجود ، نقیضِ عدم نیست بلكه قسمى از عدم است چنانكه قسمى از وجود هم هست و احكام بار بر حقیقت است نه بر اقسام و شئون ،پس حكمِ نقاضت باربر حقیقتِ وجود است با حقیقتِ عدم .

امّا شئون و اَنحاءِ وجود با شئون و اَنحاءِ عدم نقاضتِ تامّه ذاتیه ندارند بلكه نقاضتِ تَبَعى و اضافى دارند زیرا حكم و محمول مناسب و در خورِ محكومٌ‏ علیه و موضوعند موضوعِ حقیقى حكم و محمولش هم حقیقى است و موضوعِ تَبَعى و اضافى حكم و محمولش هم تَبَعى و اضافى است و هر تَبَعى و اضافى پیوند است و ریشه از خود ندارد ،و از ریشه حقیقى آب مى ‏خورد و همین آب خوردنِ از ریشه دیگر نامش نحوه وجود است و حقیقت غیرِ نحوه است و اگر گاهى وجودِ حقیقى را هم نحوه ‏اى از انحاءِ وجود بنامند از روىِ مسامحه است والّا نحوه بودن حق و شأنِ مرتبه است و مرتبه غیرِ حقیقت است ،مرتبه به معنى مظهَر و نمایشگاهِ حقیقت است و خودِ حقیقت نه نمایش دارد و نه نمایشگاه است بلكه غیبِ مطلق و كنزِ مخفىّ و نفسِ خفاء است و قابلِ تبدّل به ظهور نیست و مالكِ همه انحاءِ ظهورات است و این خفاء ضدِ ظهور نیست بلكه مادّه ظهور و خفاء است ،پس موقوف بر بودنِ مَن یخفى‏ عَلیه نیست .

و همین است معنىِ كنز مخفىّ در حدیثِ كُنْتُ كنزاً مَخفیاً كه حالا بعد از آفرینش باز كنز مخفى است زوالِ خفاء نشده و همان خفاء ریشه همه ظهورات است .

و همه از آن ریشه آبِ هستى مى‏خورند و هستىِ این ظهورات كاشف از خفاءِ ریشه است و ریشه هرگز شاخه نخواهد شد و ظهور ،حقِّ شاخه است و خفاء ،حقِ ریشه است و ریشه اگر ظاهر شود چنان است كه وجود بَدَل به عدم و قلبِ ماهیت شود و آن وقت نه ریشه خواهد بود و نه شاخه ،پس تكیه ظهور به خفاء است نه به عكس و معنىِ كنزِ مخفى تكیه ‏گاه است و مراتب خلقیه همه تكیه كننده ‏اند نه تكیه ‏گاه و یكى از اقسام توحید در تقسیم از حیث موحَّد توحید معتمد و تكیه ‏گاه اشیاء است كه در همه مراتب وجود (عوالم) یك تكیه‏ گاه (مكان حقیقى) بیشتر نتواند بود ،پس هر كه ایراد كند بر حدیثِ كنز مخفى به اینكه خفاء موقوف بر وجودِ (مَن یخفى‏ علیه) و مستلزمِ تعدد است ،جوابش آن است كه این خفاءِ قبل الظّهور نیست بلكه مَعَ ‏الظّهور نیز هست و این حدیث بیانِ شأنِ حقیقت است كه خفاءِ ذاتى باشد نه وصفى و بیانِ كیفیتِ تطوّرِ حقیقت است به اطوار مراتب كه محبّتِ ذاتیه باشد نه وصفیه و این محبت چون ذاتى است انقطاع ندارد ابداً .

[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 14:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا