|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
سایکوپتهای اطراف ماچند وقت پیش کتابی از دکتر رابرت هار استاد روانشناسی جنایی دانشگاه بریتیش کلمبیا خوندم که راجع به تجربه های کاری و حرفه ای اش از برخورد با سایکوپتها نوشته بود. بخش های از کتاب که به نظرم جالب بود را ترجمه و بازنویسی کردم.
شروع کتاب با بحث نسبتا مفصلی شروع میشه راجع به اینکه سایکوپت یا سوشیوپت کدامش را باید استفاده کرد؟ نویسنده معتقده که هر دو به یک معنی هستند ولی بار معنایی مختلفی در ذهن شنونده ایجاد می کنند. سایکوپت به خاطر نزدیکی به کلمه سایکو که در زبان انگلیسی به معنی روانی استفاده میشه حس این را میده که مشکل بیولوژکی دارند و سوشیو پت به شنونده حس این را میده که مشکل حاصل از تربیت و شرایط زندگیشونه. نکته جالب کتاب اینه که نویسنده میگه تعداد سایکوپت ها خیلی خیلی زیادتر از حدی هست که تصور میکنید و در همه مشاغل و موقعیتهای مختلف وجود دارند. از پزشک گرفته تا وکیل و معلم و مهندس و غیره. در آمریکا تخمین می زنه حدود ۲ میلیون نفر سایکوپت وجود دارند و تنها در شهر نیویورک صد هزار نفر. به طور متوسط دو تا چهار درصد آدمها را تخمین می زنه که سایکوپت هستند. یعنی در یک کلاس چهل نفره تقریبا بطور متوسط همیشه یک سایکوپت هم وجود داره.
به نظرم نمونه ایرانی معروفش اون آدمی است که زمانی به جرم تجاوز زندانی بود و کم کم پله های ترقی را طی کرد و بعد هم با مدرک جعلی خودش را فارغ التحصیل آکسفورد معرفی کرد و استاد دانشگاه شد و در نهایت حتی وزیر شد. و وقتی مشخص شد که مدرکش جعلی است خندید و گفت مدرک چه اهمیتی داره؟ نمونه آمریکایی که این کتاب در فصل هفتم معرفی کرده (بدون نام بردن از اسمش) نفری است که نامزد انتخاب مرد سال شده بود. عضو کمیته اجرایی حزب جمهوری خواه بود در شهر کوچکی بود. خودش را به عنوان دکترای روانشناسی از برکلی معرفی کرده بود و ده سال در این شهر با این عنوان زندگی می کرد. یک خبرنگار محلی کنجکاو میشه و شروع می کنه راجع به مدرکش تحقیق می کنه متوجه میشه هیچ وقت اصلا دانشگاه نرفته. کل ارتباطش با دانشگاه از طریق درسهای اختیاری بوده که زمان زندانی بودنش از دانشگاه ها گرفته. زمان کودکی لباس پیش آهنگی می پوشیده و مجانی مسافرت می رفته. کلا سه هفته در ارتش خدمت کرده و اخراج شده ولی بعدش خودش را به عنوان قهرمان نیروی هوایی معرفی می کرده و از افتخارش استفاده می کرده. سه زن و چهار بچه داره و از سرنوشت هیچ کدومشون خبر نداره. در مصاحبه اعلام می کنه که حزب جمهوری خواه خدماتش پشتش خواهد ایستاد که همینطور هم شد. نامه رییس حزب در حمایتش که اون را با ابراهام لینکن مقایسه کرده : I assess [his] genuineness, integrity, and devotion to duty to rank right alongside of President Abraham Lincoln, این قسمت کتاب به نظرم جالب بود راجع به اینکه قبل از مشاوره گرفتن از دکتر یا روانشناس و یا مشاور مطمین باشید که پزشک تفاوت آنتی سوشیال و سایکوپت را می دونه.
مورد جالب دیگه ای که تعریف می کنه شخصی است که برای بررسی فرستادند پیش روانشناس. داستان زندگیش را اینجور تعریف می کنه:
در حال حاضر به جرم قتل که میگه اتهام است در زندان به سر می بره. تقاضای آزادی داره و برنامه اش این است که بعد از آزاد شدن مشغول کار ساختمانی و خرید و فروش بشه و با پدر و مادرش زندگی کنه که سالها است اونها را ندیده. تحلیل اولیه روانشناس: آدم باهوش و دقیقی است که مهارت های روابط انسانی خوب و قوی داره. بررسی مواردی که ادعا کرده: تمام موارد دروغ مطلق هست و بطور مطلق هیچ کدوم اینکارها را اصلا انجام نداده و تماما همه را دروغ گفته. تمام عمر به جرم های مختلف زندانی بوده و تحصیلات خاصی هم نداره. فلسفه اش؟ اینقدر دروغ های مختلف با جزییات بگو بالاخره یک تعدادی اش را باور می کنند. ویژگی اصلی؟ ترسی از اینکه دروغهاشون برملا بشه ندارند. بعد از برملا شدن لبخند می زنند و شروع می کنند به دروغ گفتن. مهمترین نقص شون این هست که نمی تونند نتایج کارهاشون را ببینند و از رسوایی و گیر افتادن نمی ترسند. اصولا بخش ترس در وجودشان نیست. متوجه عواقب کارهاشون نیستند.
نکته جالب اینه که سایکوپتها همه قاتل نمیشند. از هر ۲۰۰۰ نفر یک نفرشون قاتل میشه. اکثریت غریب به اتفاقشون بین مردم زندگی عادی می کنند و یه عده شون هم هستند که مقدار توجهی جرم و کلاه برداری انجام میدند و هیچ وقت دستگیر یا زندانی نمیشند. کلا علامت های ظاهری چندانی ندارند که راحت شناسایی بشند. معمولا در هیچ کاری بطور تخصصی نمی توند تحصیل کنند چون خسته میشند. معمولا هر چیز را نصفه و نیمه یاد می گیرند و رها می کنند. ولی اصطلاحات تخصصی و اداهای مربوط به اون تخصص را خیلی سریع یاد می گیرند. آدمهای عادی که در اون زمینه تخصص ندارند به راحتی فریبشون را می خورند. ولی آدمهای متخصص اون رشته اگر بطور متمرکز صحبت کنند متوجه میشند که طرف سوادش عمق خاصی نداره. که البته بلد هستند که چطور موضوعات بحث را عوض کنند. برای همین می تونند در کارهای که تخصص ندارند سالهای سال کار کنند و کسی متوجه نشه. نیروی هوایی و آتش نشانی در مقطعی تصمیم می گیرند از این ویژگی سایکوپتها که اصلا از چیزی نمی ترسند استفاده کنند و از اونها خلبان و آتش نشانهای موفق تربیت کنند. نتیجه موفقیت آمیز نبود. چون که میزان علاقه شون به موضوعات طولانی نیست و از تکرار سریع خسته میشند. در عین حال توجه زیادی هم به یک سری جزییات که به نظرشون هیجان انگیز نیست ندارند. مثلا در پرواز هواپیمای جنگی ممکن هست فوق العاده خوب و نترس باشند ولی به جزییات ساده ای مثل مقدار بنزین توجه نمی کنند و به خاطر عوامل اینجوری در کارشون هیچ وقت موفق نمیشند.
آیا ممکن هست در زندگی خانوادگی موفق باشند؟ آره. امکانش هست. نوع حسشون به زن و بچه شبیه حس بقیه آدمها به ماشین یا خونه شون هست. ازشون مراقبت می کنند برای اینکه احساس می کنند داریی شون هست. مشکل اینجاست که مثل دارایی هایی دیگه بهشون وابستگی عاطفی خاصی ندارند. صرفا دارایی شونه. نمونه مثالی می زنه از مردی که با زنش مشکل داشته و دفترچه یادداشتش را پلیس پیدا کرده:
در نهایت هیچ کدوم از اینکارها را انجام نداره. ولی کشتن زن و بچه اش به عنوان گزینه های مختلفی که امکان داره در ذهنش اومده. هیچ وابستگی عاطفی خاصی بهشون نداره و به نظرش وسیله هستند برای رسیدن به هدفی که داره.
در فصل نهم توضیح میده که توانایی درک احساس را ندارند چون بسیاری از احساس ها مثل ترس و اضطراب را ندارند. اما مثل کور رنگها سعی می کنند با نشانه گذاری احساس ها و واکنش های مناسب به اون را شناسایی کنند. مثلا کور رنگها می دونند چراغ بالای چراغ راهنمایی رانندگی قرمز است اما رنگش را نمی بینند. اما نشانه گذاری می کنند که اون چراغ قرمزه. در مکالماتشون ممکنه بگند فلانی چراغ قرمز را رد کرد. اما رنگ قرمز مورد اشاره شون در ذهنشون هیچ معنی نداره جز نشانه. سایکوپت ها هم راجع به احساسها و کلمات احساسی چنین وضعی دارند.
در ادامه راجع به یک سری تستهای نوار مغزی صحبت می کنه که نشون میده برخلاف بقیه انسانها که مرکز یک سری افکار و احساسات در قسمت راست یا چپ مغز است در این افراد مرکز خاصی وجود نداره و کلا در مغزشون پراکنده است. یک نظریه جالبی هم ارایه داد راجع به اینکه سایکوپت ها چرا می تونند اینجور دروغهای بگند که از اساس همه چیزش دروغه و هیچ رگه ای از واقعیت درش جریان نداره. برداشت سطحی من از ماجرا اینه که در آدمهای عادی ظاهرا یک قسمت خاص در مغز وجود داره که کارش کنترل حرفهای هست که آدم می زنه، این قسمت در سایکوپت ها وجود نداره و در واقع مرکز تخصصی برای اینکار وجود نداره و پخش و پلا بخش های مختلفی در مغز اینکار را انجام میدند. برای همین سایکوپت ها در حرفهاشون حرفهای متناقض زیاد می زنند. مثلا میگه من قاتل سریالی نیستم. می پرسند ولی تو یک سری آدم کشتی؟ میگه اره کشتم. میگه در آدمهای عادی برای اینکه دچار تناقض نشند یک خط نیمه واقعی را انتخاب می کنند و حول اون واقعیت نصفه و نیمه دروغ می سازند. برای همین دروغهای که می سازند یک رگه ای از واقعیت داره که حول و حوش اون قضیه غلو می کنند یا واقعیت را عوض می کنند. سایکوپت ها این قسمت را ندارند و متوجه تناقض نمیشند و برای همین ترسی هم از تناقض در حرفهاشون ندارند. برای همین کل حرفهاشون هیچ رگه ای از واقعیت می تونه نداشته باشه و کلش همه ساخته ذهنشون باشه. در واقع یک چیزی می سازند که از اساس وجود نداره. نکته جالب دیگه این است که میگه در حرف زدن از دستهاشون خیلی استفاده می کنند و حرکت دستها کاربردی در انتقال مفهوم نداره. مثل زمانی که با تلفن حرف می زنید و از دستهاتون استفاده می کنید. از طریق حرکتهای اضافی دست هیچ پیامی را منتقل نمی کنید و این حرکتها ناخوداگاه است. در واقع این حرکت دستها زمانی رخ میده که در انتقال کلمات مشکل دارید. مثلا وقتی به زبان دوم حرف می زنید که خیلی به اون زبان مسلط نیستید معمولا دستهاتون را بیش از حالتی که به زبان مادری که بهش مسلط هستید تکون میدید. ایشون معتقد هست احتمالا علت مشابهی در سایکوپتها وجود داره. در واقع مشکل اصلی شون اینه که مثل کور رنگها که بعضی یا همه رنگها را نمی بیند. سایکوپتها کلمات احساسی را متوجه نمیشند چون مرکز احساس مشابه ندارند. برای همین متن احساسی نمی تونند بنویسند ولی حرفهای احساسی می تونند بزنند چون از چهره شما فیدبک می گیرند و کلمات مناسب را پیدا می کنند.
فصل بعدی راجع به این صحبت می کنه که با وجود این تناقض ها چطور مردم فریب این آدمها را می خورند و این افراد در جذب و سو استفاده از بقیه خیلی موفق هستند؟ یک علت را این می دونه که دیگران تکه تکه بودن و گاهی از این شاخه به این شاخه پریدن در حرفها به دیگران حس تعلیق داستان مانند میده. مردم جذب این حالت میشند و احساس می کنند که این از هوش زیاد این فرد ناشی شده که اینجور حرف می زنه.
از نظر جنسی سایکوپت ها علاقه زیادی به خیانت دارند و معمولا روابط جنسی زیاد با آدمهای متعدد دارند و ویژگی مشترکشون این هست که از بچه های حاصل از این روابط اصلا نگهداری نمی کنند و سلامت و زندگی اون بچه ها براشون اهمیت نداره چه مرد باشند و چه زن.
در نهایت ختم کلام چطور با این آدمها باید مواجه شد؟فصل آخر راجع به نحوه مواجه با سایکوپت ها است.
سریال چگونه با مادرت آشنا شدم را اگر دیده باشید. بارنی روش های را برای مخ زنی معرفی می کنه مثل فرودگاه یا بار یا جاهای مختلف که چگونه از ضعف و تنهایی طرف برای نزدیک شدن و مخ زنی استفاده کنید. روشهای سایکوپت ها دقیقا شبیه به همون روشها است.
قسمت بعدی اینکه اگر گیر سایکوپتها افتادید و از شما سو استفاده کردند خودتون را ملامت نکنید. باور کنید که کاری از دست شما برنمیاد و هر کس دیگه ای هم بود گرفتار این آدمها میشد. فراموش نکنید که در کنفرانس که اساتید روانشناسی حضور داشتند نتونستند برگزار کننده سایکوپت را بشناسند.کاری از دست شما برنمیاد خودتون را ملامت نکنید و سعی کنید از اون فرد دوری کنید و دیگه خودتون را در موقعیت ها مشابه قرار ندید. نکته آخر حتما مشاوره حرفه ای روانشناسی بگیرید که به شما کمک کنند. پایان. پانوشت یک: اگر کتاب چاخان نوشته عزیز نسین را نخوندید حتما توصیه می کنم بخونید. داستان اینکه چطور مردم گیر سایکوپتها می افتند و بقیه از بیرون میگند مگه میشه؟ مگه احمقی که گولش را خوردی؟ و بعد خودشون در دام می افتند. اسم کتاب را گوگل کنید پی دی اف مجانی ازش زیاد گیر میاد.
پانوشت دو: یه مثال واقعی که از فرودگاه برای فریب استفاده می کنه. محل مورد علاقه سایکوپت ها برای پیدا کردن قربانی
[ شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ ] [ 11:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||