|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
خواندن اسطوره چه فایده ای دارد؟خواندن اسطوره هایی که به دوران های کهن باز می گردد در دنیای پر هیاهو و پر پیچ و خم امروز چه فایده ای دارد و اصلا چرا ما اسطوره و داستانهای اساطیری را می خوانیم؟ در پاسخ به این پرسش میتوان گفت اسطوره، فرهنگ و حاصل اندیشه ی جوامع بدوی انسان است و میتواند ما را با مسیر اندیشه انسان از آغاز تا کنون آشنا کند. اسطوره الفبای شناخت انسان از دنیای پیرامونش است.
با خواندن اسطوره پی میبریم اندیشه ای که امروز رایج است یا اندیشه ای را که قبول یا رد می کنیم از آغاز پیدایی و شکل گیری بر چه پایه هایی استوار بوده است. همانطور که خواندن تاریخ، بخشی از زمان زندگی انسان را، برای پی بردن به نقاط قوت و ضعف یک ملت، یا شناخت بهتر ویژگی های ملی و هویت یک قوم، روشن می کند، اسطوره میتواند بخشی از خرد و اندیشه و نیز باورهای مردم باستان و اساس و پایه های آن را به ما بشناساند و این شناخت خود زیر بنای شناخت بهتر دنیای امروز و نگاه امروز انسان به زندگی و جهان است بطوریکه به گفته ی ژرژدومزیل خواندن اسطوره برای تثبیت قواعد و عملیات سنتی ست که بدون خواندن آن همه چیز جامعه متلاشی می شود. خواندن اسطوره چه کارکرد یا کارکردهایی دارد؟ خواندن اسطوره از این نظر که مطالعه بازمانده ی باورها و رفتارها و مراسم اجتماعی انسانهاست اهمیت دارد. این ویژگی اهمیت خواندن اسطوره ها را همپای رشته هایی مانند الهیات و جامعه شناسی می کند. ژرژدومزیل اسطوره شناس بزرگ فرانسوی در باره فایده ی خواندن اسطوره می گوید:” کارکرد اسطوره، عبارتست از تشریح نمایش وارِ آراء و عقاید یک جامعه، نه فقط برای پیوند دادن آن به وجدان جامعه و ارزش های آن و آرمان هایی که نسل به نسل دنبال می شود؛ بلکه بیش از همه برای تشریح همان ساختار موجودیت خود، عناصر، رابطه ها، موازنه ها و تنش هایی که آن جامعه را تشکیل می دهند، نیز برای تثبیت قواعد و عملیات سنتی است که بدون آن، همه چیز در جامعه متلاشی خواهد شد”. ریک ریوردن ,Richard Russell Rick Riordan Jr نویسنده امریکایی می گوید اسطوره برای هر خواننده ای چیزی دارد. من همیشه نمی توانستم همه شاگردانم را به خواندن شعر، داستان نویسی یا داستانهای واقع گرایانه علاقه مند کنم ولی با تلاش بسیار کم می توانم تقریبا صد درصد کلاس را دریک واحد اسطوره ای درگیر کنم و این تصادفی نیست. چرا اسطوره می خوانیم؟دکتر مهدی رضایی در کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر هشت دلیل برای خواندن اسطوره آورده است: ۱- اسطوره پاسخی به پرسش هایی ست که همیشه ذهن انسان را مشغول کرده است. در این کارکرد اسطوره جنبه علت شناختی دارد؛ یعنی چرایی پدیده های طبیعت را توضیح می دهد و در پی یافتن پاسخ ابهاماتی ست که از طرف طبیعت به انسان وارد می شود. اسطوره پاسخی غیر عقلانی به پرسشی عقلانی ست. ولی با این حال چون تنها پاسخ برای این دست پرسش هاست ارزشمندست. مهمترین پرسشی که همواره ذهن انسان را به خود مشغول کرده و اساطیر به آن پاسخ داده اند شناخت جهان پیرامونست. انسان به کمک اساطیر، معماهای رازناک جهان و طبیعت را برای خود به گونه ای نمادین توجیه کرده است. ۲- اسطوره بخشهایی از اندیشه پیشین هر قوم و ملتی ست که به آنها هویت می بخشد. به سخنی دیگر اسطوره نقطه ی آغازین اندیشه و هویت هر ملت است که ساختارهای کنونی اجتماعی آن ملت، بر اساس آنها شکل گرفته است. برای نمونه جامعه ی طبقاتی کنونی هند که ریشه در باورهای آریائیان کوچنده به این سرزمین دارد و تا کنون به قوت خود باقی مانده است. ۳- اسطوره ها نظام اجتماعی را بوجود آورده و یا آنها را توجیه می کنند. برای نمونه اسطوره ای که در باورهای ایرانی در باره ی فر کیانی رایج بود تا مدتها نوع حکومت (شاهنشاهی) این مردم را توجیه می کرد. ۴-اسطوره به عنوان رؤیای جمعی اجتماع، خواست ها، آرزوها و آمال یک گروه را بازگو می کند. اسطوره ها در این کارکرد، بیشتر چشم به آینده دارند؛ باور به نجات انسان در پایان جهان و رهایی واپسین جهان، نمونه ی آنست. ۵- اسطوره ها رفتارهای سنتی یک جامعه را توجیه می کنند. نمونه آن، قربانی کردن گوسفند در عید قربان میان مسلمانان که پایه آن داستان ابراهیم و سربریدن فرزندش است. ۶- برخی اسطوره ها جنبه ی توصیفی دارند. این اسطوره ها چیزهایی را بازگو و توصیف می کنند که دیدرس مردمان به دورند و کسی توان درک مستقیم آنها را ندارد. مانند اساطیری که درباره ی جهان پس از مرگ وجود دارد و ویژگیهای آن دنیای جاوید را بازگو می کند. ۷- درمان، بهبود و الهام یکی دیگر از کارکردهای اسطوره است. برای نمونه اسطوره های آفرینش نقش ویژه ای در درمان بیماران دارند. در میان سرخپوستان ناواها این روایتهای اسطوره ای، هنگامی بر زبان آورده می شود که هستی یک فرد به خطر می افتد. سرخپوستان در این هنگام از راه بازگو کردن اسطوره ی آفرینش به بهبود بیمار کمک می کنند. ۸- یکی از کارکردهای دیگراسطوره، اسطوره قهرمانی یا اسطوره ی فردی ست که کارکردشان بازگو کردن یک شخصیت است آنچنان که باید باشد. البته اینگونه از اسطوره ها را افسانه به شمار می آورند چرا که ساختگی بودن آنها بر همگان روشن است و برای این اهمیت دارند که درباره ی شخصیتی مهم هستند و پیرامون زندگی آن شخص شکل گرفته اند. از نمونه این اسطوره ها شاید بتوان به افسانه زندگی کوروش هخامنشی یا زندگی دارا که او را بر روی آب می گذارند تا کسی او را بگیرد، اشاره کرد.
گذشته از این دلایل هرکس ممکنست به هر دلیلی داستانهای اسطوره بخواند حتی فقط برای سرگرمی و لذت بردن و ممکن است هر کس برداشت و درک متفاوتی از یک اسطوره داشته باشد. ریک ریوردن می گوید اگر شما میتوانید بفهمید که چرا هفائیستوس پدر و مادر خود را دوست داشت به رغم اینکه آنها او را از کوه المپ پرت کرده بودند پس شما چیزی اساسی در باره آنچه انسان را قلقلک می دهد درک کرده اید. هر چه عمیق تر وارد افسانه شوید بیشتر آن را در می یابید. چرا اسطوره ها ماندگار شدند؟در جهان تاریخمند امروز این پرسش وجود دارد که چرا اسطوره که اعتنایی به تاریخ ندارد، عمرش به سر نیامده و همچنان باقی و ماندگار شده است؟ در پاسخ استاد جلال ستاری در کتاب اسطوره در جهان امروزی می گوید: اسطوره یک چیز عینی ثابت است که به خاطر ثابت بودنش هر دم تکرار می شود و باید همواره تکرار شود تا نیکی یی را که نخستین بار در آغاز آفرینش با پیدا شدن اسطوره پدید آمد، پیوسته زنده کند و زنده نگاه دارد. همانطور که آفریدگار به حکم «خلق مدام»، دم به دم آفرنیش را نو می کند. اسطوره هر بار که بازگو می شود، به آفرینش جهان و کائنات تداوم می بخشد و این باور به معنی نفی هرگونه نوآوری و نوجوییِ تاریخمندست. و شاید بتوان گفت یکی از دلایلی که اسطوره ها ماندگار شده اند و هنوز بازآفرینی یا خوانده می شوند قصه پردازی ناب آنهاست. اسطوره یک شناخت درونی ست و در فرهنگها سنتی و دین ورز که به قداست جهان باور دارند، هنوز زنده است. در یک معنی دیگر اسطوره آموزشی رازگونه و آیین تشرف به رازهای آفرینش است که هیچگاه نمی میرد بلکه هر از گاهی با جامه ای نو رخ نشان می دهد. چرا که اسطوره ها از شمار دلمشغولی های جاودانه آدمی اند که گریبان اندیشه انسان را رها نمی کنند و پیوسته در ذهن انسان پرسش هایی برمی انگیزند که هیچگاه پاسخ تمام و کامل و خرسند کننده ای نمی یابند. این پرسش ها چیزهایی از شمار مرگ و زندگی و سرنوشت بشر و راز هبوط و امید رستگاری و خواست و آرزوی بازگشت به وطن اصلی و… هستند. امروز اسطوره شناسان رد این موضوعات «تاریخ گریز» را در رمانها و نمایشنامه های رمزی (سمبلیک) بازیافته اند. همواره و در همه جای جهان مسائل ارزشمندی برای انسان وجود داشته که هرگز کهنه نمی شود و راه حل علمی هم ندارد. کسانی که با آن مسائل دست در گریبان شده اند، در عرصه تجربه های انسان، صورتی اساطیری یافته اند. برای نمونه شوق آدمی به گذشتن از اندازه خویش برای به دست آوردن قدرت برتر انسانی و دستیابی به حریم امن خدایان که پرومته و فاوست آن بلندپروازی و جاه طلبی را نمادین می کنند. پرومته پیش بینی خیرخواه انسان است که زئوس را فریب می دهد و بذر آتش را از چرخ خورشید ربوده به زمین می آورد و در نتیجه زئوسِ بازی خورده و خوار شده، از سر کین خواهی، او پشتیبانان و دوستداران او را عقوبت می کند. و کدام قوم است که در تاریخ زندگی اش، پهلوانی مردم دوست، نداشته که به سود مردم با خداوندگاران زر و زور گلاویز نشده باشد. فاوست برای ارضاء میل لذت جویی و شوق شناخت و آگاهی و کنجکاوی که از اندازه بیرونست، روح خود را به شیطان می فروشد و شیطان نیز او را با رمز و راز علوم خفیه آشنا می کند و قدرت اعجاز و توانایی انجام کارهایی که دیگران نمیتوانند بکنند را به او می بخشد. در اثر گوته، فاوست، مارگریت پاکدامن و بیگناه را فریب می دهد و سپس وی را با کودکی که میوه ی عشق ناپاک (ممنوع) است ؛ را رها میکند مارگریت کودک را می کشد و به مرگ محکوم می شود. ولی چون توبه می کند و آمرزش می خواهد از نفرین خداوندی نجات پیدا می کند. اما فاوست که میان دو قطب: مفیستوفلس که سوگند خورده از پای ننشیند تا او را به مرتبه ی حیوانی فروآورد، و خداوند که فاوست را در اختیار میان خیر و شر – سقوط یا هبوط با رستگاری و بهروزی به اراده و کوشش خودش- آزاد می گذارد؛ نماد و تمثیلی از انسان و سرنوشت او و نیز سرگردانیش میانِ دو نیروی نیکی و بدیست. این اسطوره ای نیست که عمرش به سر آمده باشد، و از این روست که معروفست فاوست همواره تاری نهفته را در ذهن و ضمیر هر انسان می لرزاند. دون ژوان و بخصوص دون ژوان مولیر، شخصیتی اساطیریست، نقش پردازی آدمی تبهکار، گمراه و گناهکار، و هرزه و نیز خداناشناس است. او گستاخ و بی پروا ست ولی دریا دل و بدبین، و نیز مغرور و خردگرا هم هست. برخی مفسران او را نماد رمزی کمال جویی دانسته اند. به باور این مفسران دون ژوان زن باره ای سبکسر و لاابالی نیست، بلکه در جستجوی کمال مطلوبی ست که هرگز به آن دست پیدا نمی کند. خیلی دور (بعید) است که هر دوی این معنی که از نقش دون ژوان اراده کرده اند، روزی بی اثر شود یا از دست برود. ادیپ آنچنانکه پیشگویی شده بود، پدرش لائیوس را کشت و به پرسش معماگونه ای که ابوالهول (فینکس Sphinx) جان اوبارِ شهر طیره از رهگذران می کرد، به درستی پاسخ داد. سرانجام ابوالهول از فرط خشم و یأس خود را از فراز تخته سنگی به زیر افکند و جان سپرد. مردم شهر به شکرانه این کار شگرف ادیپ، او را به پادشاهی برداشتند و چنانکه تقدیر(و سنت آن شهر) بود، یوکاسته بیوه ی لائیوس را به همسریش درآوردند. بدینگونه تیر تقدیر به رغم دوراندیشی و احتیاط و خردمندی ادیپ و خانواده اش نشکست و به هدف نشست. حال کیست که در دوران زندگیش تجربه نکرده باشد که همیشه تدبیر و تقدیر با هم راست نمی آیند و اگر قضا آید دیگر احتیاط سودی ندارد؟ سیزیف نیرنگ باز حیله گر به عذابی دردناک دچار می شود. او به فرمان زئوس، باید در جهان دیگر تخته سنگی را در دامنه ای از پایین به بالا بغلطاند. ولی تخته سنگ چون با رنج بسیار به قله ی تپه می رسد، به خاطر سنگینی سنگ و شیب تند تپه، به پایین میغلطد و سیزیف ناگزیر آن کار پر مشقت را که هیچگاه پایانی ندارد؛ از سر می گیرد. بقول شاعر: جهان را چنین فتنه با هر سریست/ که رنج یکی راحت دیگریست. تلاش بیهوده ی سیزیف، البته این معنی را نمی رساند که رنج کش تا به گنج رسی و نابرده رنج گنج میسر نمی شود؛ بلکه از دیدگاه آلبرکامو، رمز یا تمثیل پوچی زندگیست و باید این واقعیت تلخ را پذیرفت و بیداردل و هشیارزندگی کرد. در همه فرهنگها، این داستان یا افسانه، اسطوره شده که شهید زنده ی جاویدست و بی گناهی که برای بهروزی مردم قد برافراشته و با ستمکاران پنچه افکنده و در این راه جان باخته است؛ هرگز نمی میرد. بلکه روزی روزگاری باز می گردد و جهان را از لوث وجود ظلم و گناه و بیداد، پاک می کند و یا از خونش گل و گیاه و لاله و سبزه می دمد، چنانکه هر زمستان، روی در نقاب خاک می کشد و در بهاران، دوباره زاده می شود و جوانی از سر می گیرد.
برپایه فرضیه آرکی تایپ archetype، یا صور مثالیِ کارل گوستاویونگ، این آرکی تایپها در بازپسین تحلیل چیزی جز اساطیر پایدار و ماندگار نوع بشر نیستند. استاد ستاری می گوید : بنابراین برخی اساطیر دورانی خاص، یعنی اساطیری که دورانی را شرح و ترجمانی می کنند؛ با سپری شدن دورانِ زاینده ی آن، نمی میرند. پویندگی و توانمندی رمز، که جوهره و قوه محرکه ی اسطوره است، اسطوره را مانند زهدان و مادرِ تاریخ و مقدرات، بر مسند قدرت می نشاند. برای نمونه ما در دوران خود همتای ناپلئون و چگوارا Che Guevara را داریم که به باور ادگار مورن Edgar Morin با دو اسطوره ی دیرین و کهن جوش خورده است. چگوارا از نظر چگونگی زندگی با رابین هود، جوانمرد عیار و فریادرس ستمدیدگان یکی شده و در مرگ با عیسی مسیح که برای نجات بشر جانش را فدا کرد. استاد جلال ستاری در کتاب اسطوره در جهان امروز می نویسد: در عصر پیچیده ی ما که علم و تکنولوژی، عرصه های زندگی را تسخیر کرده و بشر با ساختن ابزارهای پیشرفته، توانایی دگرگونسازی جهان پیرامون را به طرز بی سابقه ای افزایش داده و سلطه اش را بر نیروهای مهار نشدنی و نافرمان طبیعت آشکار کرده، شاید قدرت کارکرد بیشتر باورهای اساطیری کهن، از دست رفته باشد؛ ولی تردیدی نیست که در عوض عوامل دیگری از قماش انگیزه های سیاسی- اقتصادی، مانند تولید و مصرف و توسعه و رقابت و… که نیروی خیال بشر را با همان قدرتِ اسطوره های سنتی، بر می انگیزند، جایگزینشان شده است. در این احوال، اسطوره تصویر ساده شده و شبهه انگیز و پندارگونیست که آدمها و دولتها درباره ی فردی یا رخدادی می سازند یا می پذیرند و آن تصاویر تکانه مانند، قدرت تأثیری شگرف دارند و در زندگی و نظام ارزشی و باورها و آراء مردم و دولتها اثر می گذارند. اینگونه اسطوره های قدیم، گاه نفوذِ حکم و اثربخشی خود را از دست می دهند و جای خود را به اسطوره های نوساخته می دهند [ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
عباس میرزا ولیعهد از نظر یک جهانگرد آلمانی وارث تاج و تخت ایران در حدود سی و پنج سال دارد. او مردی است خو بروی و خوش منظر و آداب و رفتارش حکایت از اصالت و نجابت او میکند . کلامش نغز و گفتارش متین و با وقار است و ضمن سخن گفتن، بسیار بجا و بموقع لبخندی بر لبانش نقش می بندد. نگاهش حاکی از رأفت و مهربانی و صفا و یکرنگی است.طبیعت او از هر گونه قساوت و بیدادگری بیزار بوده و تا آنجا که میتواند از بروز آن در قلمرو خویش جلوگیری میکند.
عباس میرزا ولیعهد از نظر یک جهانگرد آلمانی [ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ببری خان گربه محبوب ناصرالدین شاه به روایت عزیز السلطان ....آبدار باشی ابراهیم امین السلطان یا کس دیگری بود و برای ببری خان مثل شاه غذا می آورد. در سفرها هم برای گربه از تخت روان مخصوص استفاده می شد، و منزل به منزل او را همراه شاه می بردند. مشهدی رحیم، فراش امین اقدس لَلِه گر به بود. از قراری که شنیده ام گربه هم نسبت به شاه خیلی مأنوس بود....
ببری خان گربه محبوب ناصرالدین شاه به روایت عزیز السلطان:
[ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خواب خوش مهد علیا برای ناصرالدین شاه ! نامه مهدعلیا به ناصرالدین شاه
خواب خوش مهد علیا برای ناصرالدین شاه ! [ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 9:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]
فال چل سرو نمونه ای از اشعار لکیفال چل سرو و نمونه ای ازاشعار و ابيات آن [ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 18:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]
یلدای کهن، تنیده در تاریخ و فرهنگ لرستان
- یلدا آیینی کهن و باستانی که جشن مهر و زایش را به طولانی ترین شب سال پیوند زده، نسل به نسل محفوظ مانده و تاریخ و فرهنگی غنی را به مردمان دیار لرستان هدیه کرده است. به گزارش ایرنا یلدا آیین کهن مهر و دوستی در تاریخ غنی لرستان است که به قدمت فرهنگ این دیار هرساله در شب چله جشن زایش مهر و دوستی، توسط قوم لر برپا میشود، این استان دیار سنت های دیرین گنجینه ای از آیین را در تار و پود تاریخ تنیده که برشمردن آنها تنها قطره ای از بیکران مواریث معنوی این قوم است. سنت هایی که در هزاره های تاریخ همواره ارزش آفرین بوده، نسل به نسل منتقل شده اند و بی شک تعدد و تنوع آداب و رسوم، عقاید، فنون، فرهنگ و دانش بومی لرستان در طول قرن های تاریخ، عظیم ترین داشته و میراث قوم لر را خلق کرده است. سرزمین لرستان همواره در طول تاریخ، شاهد مناسبت و رویدادهای مختلف در قالب آیین هایی منحصر به فرد و شایسته این قوم اصیل بوده است و پایبندی به این آیین ها و بهره گیری از سبک زندگی نیاکان در میان مردم لر همچنان پاس داشته می شود. آثار تاریخی و مجموعه اشیا قدیمی تنها میراث فرهنگی به شمار نمی روند بلکه این مقوله شامل سنت ها و تجلیات زندگی مانند هنرهای نمایشی، آداب و رسوم اجتماعی، آیین ها و جشن های مرتبط به جا مانده از اجداد و نیاکان است. آیین شب یلدا از گذشته های دور تاکنون با برگزاری آداب و رسوم سنتی در نقاط مختلف ایران فرصتی برای همدلی و همنشینی با اقوام و بزرگان فامیل، جشنی برای آغاز فصل سرما و زمستانی سپیدپوش و نمادی از همدلی اقوام ایرانی و اتفاق نظر بر گرامیداشت این شب است. علاوه بر جذابیت آیین ها و سنن مختلف شب یلدا، سرکشی به خانواده و دید و بازدید یکی از بارزترین ویژگی های این شب آیینی است که در دین مبین اسلام نیز مورد تاکید قرار گرفته است. آیین شب یلدا در لرستان به "شُوچله" معروف است و ریشه این آیین به هزاره سوم و چهارم پیش از میلاد برمیگردد؛ مردم این خطه در گویش لری خود به این شب " اول قاره " میگویند که به همراه آداب و رسوم ویژهای اجرا میشود و از گذشتههای دور نسل به نسل انتقال یافته است. مردم دیار لرستان با فرهنگی غنی و قدمتی کهن همچون دیگر اقوام ایرانی همواره آیینهای شب یلدا را ارج نهاده و از چند روز قبل از رسیدن آن شب، خود را برای برگزاری آیینهای ویژه مهیا میکنند. یلدا هم یکی از آیین های سنتی و کهن دیار لرستان ریشه در قدمت تاریخی و فرهنگی این استان دارد، شب یلدا معروف به "شوچله" است که همچنان در میان نسل های مختلف این استان گرامی داشته می شود و داستان ها و سنن این شب طولانی سینه به سینه منتقل شده است. تاکنون بیش از ۲۰۰ آیین سنتی در لرستان شناسایی و ۲۱ مورد آنها در فهرست میراث معنوی ثبت شده است. رقص لری (دس –بازی – چوبی )، عزاداری (چمر) ، عزاداری روزهای تاسوعا وعاشورا (گل مالی) ، چهل منبر ، شب یلدا(شوچله ) ، کاسه همسایه (کاسم سا) ، فال ۴۰ سرود (چل سرو)، بازی های محلی دال پلان، قیقاچ، ترنه بازی (کمربند بازی)، گاروا (باران خواهی ) از جمله آیین های سنتی این استان هستند که بر اساس اعتقادات و سبک زندگی مردم شکل گرفته اند و ریشه در فرهنگ این دیار دارند. یلدای آیینی در لرستان بر اساس منابع مختلف، یلدا به زمان بین غروب آفتاب ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته میشود، به طور معمول خانوادههای ایرانی در شب یلدا، شامی فاخر و همچنین انواع میوهها و رایجتر از همه هندوانه را مهیا و دور هم صرف میکنند. ایرانیان یلدا را به عنوان بلندترین شب سال و نماد روشنی می دانند و از ایران کهن تاکنون جشن یلدا را با هدف گرامیداشت این ۲ و همچنین امید به زمستانی نه چندان سخت برپا می کنند. در لرستان نیز که مهد فرهنگ غنی ایرانی بوده شب یلدا یا ' شو اول قاره' با آداب و رسوم خاص خود همراه است و مردم این دیار سعی می کنند در حد بضاعت خود به هر نحو که شده این آداب را به جا بیاورند. روز آخر آذرماه، خانه تکانی توسط کدبانوها و زنان لرستانی آغاز می شود و همزمان با این خانه تکانی حال و هوای دل مردمان لر نیز طراوت و تازگی می یابد. زنان لرستانی با تمام هنر و سلیقه خود سعی در یک سفره آرایی چشمگیر و سبقت از یکدیگر دارند و در این میان می توان گفت یکی از اصلی ترین غذاهای لرستان به ویژه خرم آباد انواع غذاهای کبابی از جمله جوجه کباب و کوبیده است. رفته رفته با نزدیک شدن به غروب آخرین روز پاییز در همه خانه های لرستان بوی گندم بو داده به مشام می رسد گندمی که اصطلاح 'گندم شیر' دارد و آن را در شیره میخیسانند و زردچوبه و نمک را با آن مخلوط سپس آن را روی ساج برشته و همراه بادام، گردو، کشمش، سیاه دانه و کنجد مخلوط میکنند که البته سال های اخیر سایر تنقلات از جمله پسته، گردو و بادام نیز جایی در سبد شب یلدای لرستانی ها برای خود باز کرده اند. بعد از صرف شام مفصل، شب نشینی، دید و بازدید اقوام، فال حافظ و فال ۴۰ سرود به همراه صرف انار و هندوانه آغاز می شود.
شب یلدا (شو چله) بخشی از تاریخ و میراث لرستان مدیرکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی لرستان بیان کرد: با گذشت سالیان دراز هنوز مردم افسانه امیل و ممیل و ششله و چارچار زمستان را میدانند و در کوی و برزن روستاها و مناطق قدیمی نوجوانان با آویزان کردن شال پشت بام خانه همسایه، هدیه دریافت میکنند که این آیین بخشی از میراث لرستان است. عطا حسن پور گفت: از آنجایی که شب یلدا در لرستان هنوز هم با آداب و آیین خاصی به سبک و سیاق قدیمی برگزار میشود، شبی اساطیری و بخشی از تاریخ و میراث استان است. وی ادامه داد: یکی دیگر از سنتهای این شب در لرستان تهیه غذا و شام مخصوص این شب است و همچنین تنقلات ویژه لرستان که قدیمیترین آن شامل گندمشیر یعنی گندمی که مدتی در شیر خیسانده شده و برای شب یلدا برشته و سرو میشود، پسته وحشی نیز یکی از آجیلهای مخصوص این شب است که در طبیعت لرستان نیز وجود دارد و همراه با آجیل شب یلدا در لرستان مصرف میشود. حسنپور عنوان کرد: انار نیز به علت رنگ قرمز و نماد گرمابخش بودن در شب یلدای لرستان جایگاه ویژهای دارد و خصوصا اینکه نقش انار در یافتههای باستانشناسی این استان کشف شده و آنچه از گچبریها نمایان است این میوه از دوره ساسانی در استان کشت میشده و یکی از میراث آن می باشد. مدیرکل میراثفرهنگی، گردشگری و صنایع دستی لرستان افزود: ما لرستانیها و مردم ایران از لحاظ باستانی بودن این شب، یلدا را ارج مینهیم که پیشینه تاریخی این شب نماد زایش، ایزد مهر و تاریخ ایرانیان است. یلدا جشن زایش مهر و مهربانوان ایرانی حسن پور گفت: آیین شب یلدا یا "شو چله" سال ۹۰ در فهرست میراث معنوی به نام لرستان ثبت شده است و در ایران قدمتی به درازای تاریخ دارد. وی افزود: شب یلدا آیینی کهن و مربوط به دین مهر و مهر پرستی در دوران قبل از زرتشت است که شواهد مهر پرستی را در دوران هخامنشیان و اشکانیان نشان می دهد و در دوره ساسانیان تلاش می شد تا آثار آن از بین رود. وی اظهار داشت: در اثر جنگ های ایران و روم در دوره های اشکانیان و ساسانیان حدود ۲۷۰ سال قبل از تولد مسیح، آیین میترائیسم وارد اروپا شد و حدود ۶ قرن در آنجا رواج داشته است و امپراطوران بزرگ روم ازجمله "نرون" مهرپرست بودند. حسن پور ادامه داد: آیین مهرپرستی براساس مهر ورزی، دوستی و پاکی بوده و اسرار بسیاری از این دین بیان شده است که دارای هفت مرحله بوده که سیر و سلوک در مرحله هفتم سپری شده است. وی گفت: بر اساس شواهد آیین مهر، مهمترین عنصر این آیین، یلدا شب زایش مهر است که یک بانوی ایرانی که فرزند ناهید بوده شب اول زمستان درون غاری متولد شده است. حسن پور افزود: در لرستان نیز شب اول زمستان شعر" امشو اول قهاره " توسط برخی از جوانان خوانده می شود که برگرفته از رفتن ناهید به غار برای تولد مهر و زایش آب و چشمه است. وی عنوان کرد: در شب تولد مهر، ناهید غذایی نداشته است و اکنون در سنن لرستان مرسوم است که جوانان در پشت بام ها آیین" شال دُرکنی " را به جا می آورند و همچون ناهید تمنای غذا برای مهر دارند. وی ادامه داد: در آیین مهرپرستی هرکجا محراب بوده آب و چشمه جاری نیز بوده است که در لرستان شواهد بسیاری در این مورد وجود دارد و غار کوگان با هفت آب انبار مکانی برای عبادت مهرپرستان بوده و در اتاق آخر این غار تاریکی مطلق است چراکه مهرپرستان خدای نور را در عمق تاریکی جستجو می کردند. حسن پور عنوان کرد: تنگ باباعباس و قلعه ویزن یار شهر رومشکان نیز محرابه هایی از مهر پرستی دارند که در دوران ساسانیان تبدیل به آتشکده شده است. وی افزود: در لرستان مرسوم است شب یلدا غذاهای قرمز، گرم و رنگارنگ استفاده شود چراکه شب زایش مهر گاوی در غار قربانی می شود که دیگر جانوران از آن تناول می کنند و در حقیقت قربانی تولد مهر است و بر این اساس مردم دیار لرستان سعی بر قربانی کردن گوسفند دارند. وی اظهار داشت: یلدا در ایران باستان بیش از عید نوروز ارزش داشته و هیچ آیینی نیز به عظمت این شب نبوده است که در لرستان نیز نسبت به دیگر مناطق با آیین ویژه و مرتبطتری پاس داشته می شود . این باستان شناس لرستانی گفت: گرامیداشت شب یلدا در ایران باستان به دلیل گرامیداشت مقام زن بوده که در این شب طولانی یک ایزد بانو متولد شده است و بر این اساس بین لرستانی ها مرسوم است در این شب برای خواهران و دختران خانواده کادوهایی تهیه می کنند که برای احترام به مقام آنان در گذشته گاو و گوسفند هم قربانی می شده است. حسن پور با اشاره به اینکه ابوریحان بیرونی دین مسیحیت را مشابه دین مهر پرستی دانسته است ادامه داد: گفته می شود حضرت مسیح نیز همچون مهر بدون پدر در شب اول زمستان متولد شده است. وی با بیان اینکه در دین اسلام آب را مهر حضرت فاطمه (س) می دانیم و مقام زن به پاسداشت شخصیت این بانوی گرامی اسلام ارزشمند و گرامی است تصریح کرد: لرستان در ایران باستان دیار گرامی داشتن مقام زن و ارج نهادن به این عنصر مهم خانواده بوده است. یلدا ثبت جهانی شد مدیرکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی لرستان گفت: "یلدا/ چله" بهعنوان نوزدهمین عنصر میراثفرهنگی ناملموس کشورمان مشترک با کشور افغانستان به ثبت جهانی رسید. حسن پور اظهار داشت: ثبت ملی آیین شب یلدا/چله برای نخستین بار توسط میراث فرهنگی لرستان در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید. وی بیان کرد: در راستای معرفی آداب و رسوم مردم لرستان در شب یلدا (شو چله) با همکاری صدا و سیمای مرکز استان ۲ برنامه متفاوت از شبکههای ملی و استانی روی آنتن خواهد رفت که در این راستا ویژه برنامه ای در حمام تاریخی "گپ" خرمآباد از شبکه یک سیما و یک برنامه هم با موضوع یلدا به صورت زنده از شبکه لرستان در نظر گرفته شده است. فال 'چل سرو' مجموعه ابیات 'چل سرو' ( ۴۰ سرود) سراسر به زبان لکی و متعلق به قوم لک و ادبیات و فرهنگ آن بوده است که با توجه به لک زبان بودن بخش های وسیعی از لرستان و ارتباط لک زبانان با سایر اقوام در سراسر استان گسترش یافته است. گرفتن فال چل سرو و خواندن ۴۰بیت شعر، همانند تفال به حافظ در میان لرستانی ها رواج دارد، تفالی که لرستانی ها برای شروع فصل سرما و زمستان می زنند و گاهی اوقات نیز به نیت خاصی فال می گیرند. در چل سرو یک نفر از بزرگان خانواده ۴۰ عدد از دانه های تسبیح را شمرده و جدا می کند و سایر بزرگترها که اشعار چل سرو را می دانند به نوبت مصرع های نخست این اشعار را می خوانند و به ازای هر مصرع، یک عدد دانه تسبیح شمارش می شود. البته فرد تسبیح به دست باید تسبیح را از بقیه افراد مخفی کند تا متوجه نشوند۴۰ دانه تسبیح کی به اتمام می رسد، تا اینکه چهلمین مصرع که به چهلمین دانه تسبیح می رسد به عنوان نتیجه تفال اعلام می شود. پس از آن، مصرع دوم تفال نیز خوانده می شود و تعبیر آن هرچه که باشد به منزله خوب یا بد بودن نتیجه نیت مورد نظر است. 'خدات و بین د دو گل ژوهار، اول اسب و زین دوم ژن و مال' به معنی 'خدا ۲ گل بهاری به تو بدهد، اول اسب و زین دوم زن و دارائی، 'تلی ژ زلفت پاونی پامه، گری نوینمت آخر دنیامه' به معنی 'تاری از زلفانت پایبند پای من است، لحظه ای نبینمت آخر دنیای من است، 'هر صو و سحر بانگ خروسان ، شوره تلمیت بار تازه عروسان' به معنی 'هر صبح و سحر بانگ خروس ها، صدای پای کاروان تازه عروس ها می آید' نمونه هایی از ابیات فال چل سرو هستند. شال دُرکنی و امشو اول قاره پس از صرف شام، پسرهای نوجوان هر خانه با در دست گرفتن چادرهای مشکی و رنگی از طریق پشت بام منزل خود به پشت بام همسایه ها می روند و با سردادن اشعاری، صاحبان خانه ها را به بیرون از منزل می کشانند. در واقع با توجه به بافت سنتی بسیاری از مناطق لرستان، خانه ها دوش به دوش یکدیگر قرار گرفته است و به راحتی می توان تا چندین خانه را از طریق پشت بام ها سرکشی کرد. دراز کردن شال یا چادری از پشت بام همسایه برای دریافت آجیل و میوه از سوی دیگر همسایگان و خواندن اشعاری به همین منظور از برنامههای ویژه شب یلدا در شهرهای مختلف لرستان است. نوجوانان و جوانان به پشت بام همسایه خود می روند و در حالی که چادر همراه خود را از پشت بام به حیاط منزل همسایگان آویزان کرده اند با خواندن اشعار کوتاه، رسیدن یلدا را خبر می دهند و برای اهل منزل آرزوی خیرت و برکت می کنند، پس از خواندن اشعار با صدای بلند، صاحب خانه در شال و یا چادر آنها آجیل، شیرینی و میوه و گندم شاهدانه میگذارد. 'امشو اول قاره، خیر د هونت بواره' امشب اول یلدا یا اول زمستان است خیر و برکت در خانه ات باشد، 'نون و پنیر و شیره، کیخا هونت نمیره' نان و پنیر و شیره کدخدا (صاحب خانه) خانه ات نمیرد، 'چی به علی کوشکه بیاره' چیزی بده علی کوچولو یا بچه ات بیاورد، اشعاری است که توسط جوانان و نوجوانان خوانده می شود. تفال به دیوان حافظ و شاهنامه خوانی خواندن دیوان حافظ و تفال به آن، شاهنامه فردوسی و داستان سرایی از دیگر آدابی است که در شب یلدا زینت بخش محافل گرم مردم این دیار بوده و از محبوبیت ویژهای نیز برخوردار است. شاهنامه خوانی از گذشته های دور تاکنون از آیین و رسوم لرستان است به طوریکه شاهنامه معمولا به دست بزرگ ایل و در پایان به دست بزرگ خانواده خوانده می شده است و همواره جوانان سعی در یادگیری و از بر کردن آن داشتند زیرا افتخار بسیار بزرگی در میان این قوم محسوب می شده است. دلیل اصلی جذابیت شنیدن شاهنامه خوانی در آن بود که نقالان با طرز بیان خاص، تکیه کلام ها، حرکات و تا حدودی نقش قهرمانان را بازی کردن، تاثیر داستان را صد چندان می کردند. پیش از رواج رادیو و تلویزیون و دیگر ابزارهای سرگرم کننده امروزی، کالای جذاب شاهنامه خوان و نقال بازگو کننده داستان های حماسی و پهلوانی که شاید از میان شاگردان آنها تنها چند نفر باقی مانده باشند، بیشتر خریدار داشت اما امروز این کار کمتر خریدار دارد و جای خود را به رسانه های جمعی و مجازی داده است. در شب های دراز زمستان کار نقل رواج بسیار داشت و نقالان داستان های ابومسلم، داراب نامه و سمک عیار را با چاشنی هایی از شعر و آواز حکایت می کردند و به تدریج به منابع دیگری روی آورده و در این میان شاهنامه فردوسی بیش از همه مورد توجه قرار می گرفت و در این میان داستان رستم و سهراب مهمترین مقام را داشت و امروز نیز داستان «سهراب کشی» شهرت بسیاری دارد. قدیمیترهای لرستان از رسم و رسومی در شب یلدا سخن می گویند که دهه های اخیر به فراموشی سپرده شده است، رسمی که در آن پس از قربانی کردن یک گوسفند و تقسیم آن به ۴۰ بسته، ذخیره غذایی زمستان آماده می شد. در این آیین که بیشتر در محیط های عشایری و روستایی انجام می شد گوسفند ذبح شده را دوباره در پوست خود نگهداری می کردند تا در سرمای زمستان، جیره غذایی مناسبی برای خانواده باشد. لرستانی ها همچنین از اول دی تا ۴۰ روز بعد را چله بزرگ می نامند و گوسفند قربانی شده را برای این ۴۰ روز نگهداری می کنند. تا روز ۴۴ زمستان را به عنوان سردترین و سخت ترین روزهای سرما می دانند و در وصف آن اینگونه سروده اند: 'چارم و ری چلته' به این معنی که این چهار روز به اندازه تمامی ۴۰ روز نخست زمستان سرد و طاقت فرسا است. گندم شادونه یکی از تنقلات شب یلدا در لرستان گندم شادونه آجیل مردم لرستان در شب چله است که برای درست کردن آن گندم را در شیر خیسانده، سپس زردچوبه و نمک را با آن مخلوط کرده و آن را روی ساج (تابه) برشته می کنند و همراه خلال بادام، گردو، پسته، کشمش، سیاه دانه و کنجد مخلوط می کنند و در شب یلدا می خورند. پخت انواع شیرینیهای محلی از جمله تنقلاتی است که مردم این دیار در شب یلدا از آنها استفاده میکنند. [ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 18:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]
بگذار جامِ بوسه هایت بر لبم ساقی بماند [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 18:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
چرا تنها تو از میان آدمیانچرا تنها تو از میان آدمیان [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 18:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
وقتی زمانه سخت برتو می گذراند وبر افکارت چوباد برتو می کوبد تو آب بر آتش باش وخاکه آن خاموشش کن [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]
برای مردم زندگی نکن! [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اگه کسی از اشتباهتون ساده میگذره؛به این معنی نیست که اشتباهتون کوچیکه [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:43 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ببین ما همونایی هستیم که حواسمون هست هیشکی ازمون ناراحت نشه. [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]
چند لحظه ساكت میمانم و بعد میگويم: [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
جرم این است...در این جا چار زندان است [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
شوريده کرد شيوه آن نازنين مرا عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا غم همنشين من شد و من همنشين غم تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا زينسان که آتش دل من شعله ميزند تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا اي دوستان نميدهد آن زلف بيقرار تا يکزمان قرار بود بر زمين مرا از دور ديدمش خردم گفت دور از او ديوانه ميکند خرد دوربين مرا گر سايه بر سرم فکند زلف او دمي خورشيد بنده گردد و مه خوشه چين مرا تا چون عبيد بر سر کويش مجاورم هيچ التفات نيست به خلد برين مرا - عبید زاکانی -
گر مرد رهی میان خون باید رفت
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:26 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ناصرالدین شاه و رؤیای محبوب از دست رفته(جیران) [متن دستخط ناصرالدین شاه ذیل تصویر]: سنه ۱۲۶۵، جیران هم بود، خاتون جان هم بود، غلامحسین خان هم تازه از عزای مادرش آمده بود با شال خلعتی
ناصرالدین شاه و رؤیای محبوب از دست رفته جیران ملقب به فـروغ السـلطنه،پنجمین زن عقدی ناصر الدین شاه بود که ناصر الدین شاه در جوانی دل بـه او بـاخت.وی که اهل تجریش بـود،چـنان شـاه را اسیر عشق خود ساخته بود که شـاه در کـنار وی همسران دیگر خود را از یاد برده و آتش حسادت را در دل خستۀ آنان افروخته بود. 1 [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
یک دریچه آزادی باز کن به زندانم یک سبو پر از شادی خرج کن که مهمانم ابر نقره افشان شو تا چو تاک بارآور پیش دست و دلبازان دست و دل بیفشانم یک چمن صفا داری باز کن به رویم در بر بساط گل بنشین در کنار بنشانم لحظه های امروزم شاد باد و رنگین باد وعده های فردا را اعتماد نتوانم فرّ بامدادم کو؟ نیمروز شادم کو؟ آفتاب بیرنگی بر فراز ایوانم مرگ راه می بندد لحظه های غلتان را کو مجال پوییدن؟ گوی تنگ میدانم عشق! خیز و توفان کن! آنچه مانده ویران کن! از تو باد خاشاکش لانه پریشانم با زبان سرخ آخر چون کند سر سبزم؟ رنگ بوی خون دارد نکته ها که می دانم عشق می رسد از راه پیش او سخن کوتاه در نماز خون شعری با حضور می خوانم [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خوشبختی، آزاد بودن از اجبارهای برونی و به ویژه رهایی درونی از این اجبارها و موقعیت های است که می تواند درد و ناراحتی ایجاد کند. خوشبختی در آغاز کردن است نه در به هدف رسیدن. اگر به سرنوشت و تقدیر معتقد هستیم و بر این باوریم که همه چیز برایمان از آنگاه که زاده شدیم، بدون دخالت ما از پیش تعیین شده است و ما در حالت انفعال تام به سر می بریم، دیگر «خوشبخت شدن» کاملا بی معنی می شود. چون آنچه از «پیش شده» و هستی یافته است دیگر نیاز به «شدن» و هستی یافتن ندارد. جانوران و انسان به این رفتار گرایش دارند که هر بار «بهترین امکان تطبیق در آن زمان» را تا ابد به عنوان «یگانه امکان تطبیق» در نظر بگیرند. البته حاصل چنین نگرشی دو بار کوری است: یک بار کوری به دلیل ندیدن این واقعیت که با گذشت زمان آن تطبیق دیگر بهترین تطبیق نیست. کوری دوم برای ندیدن این حقیقت که در کنار آن امکان شناخته شده راه حل های بسیاری وجود داشت یا دست کم کم وجود دارد. اعتقاد به این اصل که فقط یک راه حل مجاز، ممکن، کارآمد و منطقی برای مشکل او وجود دارد و اگر همه کوشش ها تا کنون بدون نتیجه مانده است نشان می دهد که کوشش کافی نبوده است.
به هدف رسیدن که هم معنای واقعی و هم استعاری دارد به عنوان مهم ترین اندازه سنج موفقیت، قدرت، قدردانی و میزان احترام و اهمیت به خود شناخته می شود. برعکس شکست و عدم موفیت یا حتی زندگی کردن بدون کوشیدن نشانه حماقت، تنبلی، نداشتن حس مسئولیت و بزدلی است. اما گام برداشتن به سوی موفقیت دشوار است. برای آن هم باید سختکوش بود و هم اینکه احتمال این را داد که سخت ترین کوشش هم می تواند بی بهره باشد. [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
And was it his destined part [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
در درونم غمي ريشه دوانده كه آن هم عقيم است. حتي غمهايم بيبار و برگاند. آبستن درختي هستم جوان و غبراق كه ثمري ندارد و تنها شيره جانم را ميمكد. در برابرم شكافي است كه برگها و شاخههای درخت را ميبلعد. فرود سالهاست كه شهرتم شده، ولي اين بار خوب به محتوا نشسته است.
نقاشي ريشهها، فريدا كالو، 1943 [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:50 ] [ گنگِ خواب دیده ]
من نمرده بودم من زن بودم. همین ...
روح از بدنم بلند شد، سبکی بیقرار کننده ای بود. در سرم مورچه میدوید. کسی به زانوهایم چنگ میزد و چشم هایم سیاه بود. نه بیدار بودم و نه خواب. پشت سرم تیر میکشید. مویی در چشمم بود و غباری در گلو. توان فریاد نبود ولی از درون جیغ میکشیدم. پناه میخواستم. گویی زیر آب فریاد میزدم و صدایم به جایی نمیرسید. من نمرده بودم من زن بودم. همین...
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]
درس شماره 1: مقایسه کردن، موجب می شود که انسان برای خوشبختی خودش دلتنگ شود. درس شماره ۲: خوشبختی، غالبا بیخبر و ناگهانی (سورپرایز کننده) میآید. درس شماره ۳: بسیاری از مردم، خوشبختی خود را فقط در آینده میبینند. درس شماره 4: بسیاری از من فکر میکنند که خوشبختی به معنای ثروتمند یا قدرتمند بودن است. درس شماره 5: برخی اوقات خوشبختی به این معنی است که چیزی را نفهمی. درس شماره 6: خوشبختی یعنی یک پیادهروی حسابی در میان کوههای ناشناخته زیبا. درس شماره 7: این یک اشتباه است که فکر کنیم خوشبختی هدف است. درس شماره 8: خوشبختی یعنی اینکه انسان با آدمهایی که دوستشان دارد باشد. درس شماره 8ب: بدبختی یعنی اینکه انسان از آدمهایی که آنها را دوست دارد جدا باشد. درس شماره 9: خوشبختی یعنی این که خانواده آدم هیچ کم و کسری نداشته باشند درس شماره 10: خوشبختی یعنی این که آنان شخصی داشته باشد که عاشق آن است. درس شمارة 11: خوشبختی یعنی این که انسان، یک خانه و یک باغ داشته باشد. درس شماره ۱۲: خوشبختی یعنی این که انسان احساس کند برای دیگران، مفید است. درس شماره ۱۳: خوشبختی یعنی این که انسان، همان گونه که هست، دوست داشته شود. درس شماره ۱۴: خوشبختی یعنی این که انسان، همیشه خود را سرزنده احساس کند. درس شماره ۱۵: خوشبختی یعنی این که انسان جشن حسابی بگیرد. درس شماره 16: خوشبختی، یعنی این که انسان به خوشبختی کسانی فکر کند که دوستشان دارد. درس شماره ۱۷: خورشید و دریا برای تمامی انسانها خوشبختی هستند [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]
آگاهی بر این واقعیت که زندگی خوب دارید احتمالا حس به زیستی را در شما تقویت میکند و اضافه نکردن این پاداش دلپذیر به رضایت کلیتان از زندگی بیفایده به نظر میرسد. به عبارت دیگر این مطلب درست نیست که خوشبختی در گرو آگاهی نداشتن بر آن است. از چشمانداز این نگاه رمانتیک و خام، به تأمل نشستن و فکر کردن همواره شخص را دچار مخمصههای مرگبار خواهد کرد. این کاری است که میتوان آن را نظریه زندگی «بندبازی روی یک دره» نامید: اگر به آن فکر کنی بلافاصله سقوط خواهی کرد. اما دانستن اینکه موضع چیزها نسبت به شما چیست، شرط لازم برای اطلاع از این مطلب است که باید سعی کنید و آنها را تغییر دهید، یا همان طور که هستید کمابیش حفظشان کنید. شناخت، دشمن خوشبختی نیست، بلکه کمککار آن است. همان طور که ویتگنشتاین میگوید، جسم بهترین تصویر روح است. اگر میخواهید «روح» کسی را رصد کنید،ببینید چه کاری انجام میدهد. از دیدگاه ارسطو،خوشبختی از رهگذر فضیلت به دست میآید و فضیلت قبل از هر چیزی کردار اجتماعی است، نه نگرشی ذهنی. خوشبختی بخشی از شیوه عملی زندگی است نه نوعی رضایت خاطر درونی و خصوصی. معنای زندگی راهحلی برای یک مسئله نیست، بلکه زیستن به شیوهای معین است. این پرسش ماوراءطبیعی نیست، بلکه اخلاقی است. چیزی جدا از زندگی نیست، بلکه چیزی است که زیستن را به امری ارزشمند بدل میکند. میتوان گفت حد معینی از کیفیت، عمق،فراوانی و فشردگی زندگی است. به این تعبیر معنای زندگی خودِ زندگی است که به شیوهای معین به آن نگریسته میشود ... کلید فهم کائنات در الهامی تکاندهنده نیست، بلکه در چیزی است که شمار کثیری از مردم شرافتمند آن را انجام میدهند، بدون آنکه دربارهاش فکر کرده باشند. جاودانگی نه در یک دانه شن، بلکه در یک لیوان آب است. کیهان حول تسلا بخشیدن به بیماران دور میزند. وقتی به این شیوه عمل میکنید، در عشقی که ستارگان را پدید آورده است سهیم میشوید. این گونه زیستن زنده بودن صرف نیست، بلکه سرشار از زنده بودن است. این نوع از فعالیت عشق نامیده میشود و با احساسات اروتیک یا حتی عاطفی هیچ ارتباطی ندارد. تبحر در عشق ورزیدن امری کاملا غیرشخصی است: نمونه اعلای آن دوست داشتن غریبه هاست،نه کسانی که به آنها تمایل دارید یا ستایش میکنید. نوعی کردار یا شیوه زندگی است، نه یک وضعیت ذهنی. با شورمندیهای گرم یا روابط شخصی نزدیک ارتباطی ندارد. پس آیا عشق همان معنای زندگی است؟ قطعا یکی از نامزدهای مطلوب شماری از ناظران هوشمند،به خصوص هنرمندان است. عشق به خوشبختی شباهت دارد، زیرا به نظر میرسد اصطلاحی پایهای و هدفی فیالنفسه است که مثل خوشبختی به سرشت ما تعلق دارد... آنچه آن را عشق نامیدهایم، شیوهای است برای آشتی دادنِ جستجو برای رضایت خاطر فردی با این واقعیت که ما حیواناتی اجتماعی هستیم. زیرا عشق به معنای ایجاد فضا برای شکوفا شدن دیگری است، در همان حال که او نیز این کار را برای شما انجام میدهد. رضایت خاطر هر یک زمینهای برای رضایت خاطر دیگری میشود. تا اینجا دو رقیب نیرومند عرصه معنای زندگی را معرفی کردیم: عشق و خوشبختی که تعارضی هم با هم ندارند. همان طور که ویتگنشتانین در جایی گفته است: اگر چیزی به نام زندگی جاودانی وجود داشته باشد،باید همین جا و هماکنون باشد. این لحظه حاضر است، که تجسمی از جاودانگی است،نه زنجیره بیپایان این قبیل لحظهها [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:47 ] [ گنگِ خواب دیده ]
وقتی کودک شکلات تلخ را خورد صورتش در هم رفت. من همان موقع قهوه تلخم را نوشیدم. تجربه طعم تلخی در کودکی را به یاد آوردم. ما بزرگها امروز از تلخی شراب و شکلات و قهوه لذت میبریم. از تلختر از آنها نیز تلخهایی چون تنهایی دوری غم ... تلخها هنوز تلخاند ما نوعی دیگر دوست داریم. [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:46 ] [ گنگِ خواب دیده ]
عشق در شاهنامه با محوریت زنزهرا عسگری با بیان اینکه عشق در شاهنامه در خدمت پهلوانان است، اظهار کرد: حماسهها در شاهنامه در اوج اقتدار پهلوانیها سروده شده و طبیعتاً به بحث انسان آرمانی میپردازد. انسان آرمانی و حماسی انسانی است که برایش ناممکن وجود ندارد. شاهنامه را در وهله اول حماسی میدانیم و درست است که عشق بهصورت عشق عراقی بیشتر تبیین شده و عشق را از سنایی به بعد در آثار حافظ، سعدی و مولانا بررسی میکنیم اما عشق در سبک خراسانی عشقی است که با لذتجویی و کامیابی همراه است.
وی افزود: ژانر غالب شاهنامه حماسی است. شاهنامه حماسه ملی و تنها اثر فاخر اصیل در حوزه حماسه است و حماسه مصنوع نیست. مثلاً گلستان سعدی صرفاً تعلیمی و تربیتی است اما ازلحاظ مفهومی ژانرهای دیگر هم دارد. اما بعد غالب شاهنامه حماسی و داستان زندگی است و زندگی سرشار از مفاهیم متعدد است.
این استاد دانشگاه اظهار کرد: اصل و اساس شاهنامه روایت است نه مانند مثنوی که شامل داستانهای کوتاه است بلکه شاهنامه سیر منطقی و توالی و سیر تاریخی منظم دارد که از کیومرث شروع میشود تا به رستم و اسفندیار و الیآخر میرسد. در داستان شاهد همه مفاهیم هستیم از آنجایی که مفاهیم غنایی و عاشقانه هم سهم مهمی در احساسات بشری دارد، در شاهنامه گنجاندهشده است . همچنین ادبیات داستانی و نمایشی هم در شاهنامه دیده میشود .
وی گفت: حماسه نوع ادبی غالب در شاهنامه است اما به دلیل بحث روایی که وجود دارد ادبیات غنایی در کنار ادبیات تعلیمی، داستانی و نمایشی نیز در شاهنامه وجود دارد، اما مهم این است که ادب غنایی، احساسی، عاشقانه و تغزلی تحت تأثیر حماسه است و باز حماسه محوریت دارد و این بحث غنایی مسحور و مغلوب بحث ادبیات حماسی است و چون در ادبیات حماسی پیروزی مهم است رزم و گذشتن پهلوانان از هفتخوان مهم است، پهلوان باید از خوان عشق هم بگذرد و به سلامت به عافیت و وصال برسد.
این مدرس دانشگاه گفت: چون در شاهنامه داستان زندگی و ادبیات غنایی وجود دارد اما تحت تأثیر حماسه است؛ به همین علت ادبیات غنایی در شاهنامه با آثار عاشقانه قرن ۶و ۷و ۸ فرق میکند. چون در خدمت حماسه است و از آن زمختی و بدوی بودن حماسه متأثر است.
این دانشآموخته ادبیات بیان کرد: مخاطبان این نوع ژانر بیشتر پهلوانها را می شناسند و ازآنجاییکه حماسهها با نگاه مرد سالارانه و مرد محوراست و نوع ادبیات مردانه است برای زن پهلوانان مثل بانو گردآفرید که مدبر و کاردان است کمتر سهمی وجود دارد.
عشق پهلوانان با وصال همراه است
این مدرس دانشجویان خارجی در مرکز زبان فارسی با اشاره به عشق پهلوانان خاطرنشان کرد: پهلوانان اگر عاشق شوند گویی تقدیر دستبهدست هم میدهد تا این وصال اتفاق بیفتد تا پهلوان ناکام نماند پهلوان در آثار حماسی چه در صحنه رزم و چه در صحنه بزم باید پیروز باشد.
وی افزود: درست است که سرنوشت سیاوش و ایرج و رستم تراژیک است اما بااینوجود این افراد در میدان رزم پیروز هستند و در ساحت عشق هم نباید شکست بخورند. این ازدواج و وصال حتی اگر به مرگ هم بکشد بعد از تولد فرزند است.
این پژوهشگر حوزه اسطوره با تفسیر و توضیح کلمه عشق بیان کرد: عشق چون یک کلمه عربی است و ازآنجاییکه فردوسی عمدی داشت بر پارسی گستری، این کلمه بیشتر مصداقش با کلمه مهر و دلبستگی در شاهنامه وجود دارد و ازآنجاییکه شاهنامه در بستر روایتها و داستانها اتفاق میافتد، کتابی برای زیستن در تمامی اعصار و کتاب زندگی است.
عسگری بابیان اینکه داستانهای معروف عاشقانه در شاهنامه خیلی متعددند اظهار کرد: داستانهایی مثل بیژن و منیژه، کتایون و گشتاسب، سیاوش و فرنگیس و حتی سهراب و گرد آفرید نشاندهنده این است که زن عنصر منفعلی در شاهنامه نیست و نمیشود صرفاً باشخصیتی مثل سودابه در مورد زن در شاهنامه قضاوت کرد. بلکه زن عنصر پویایی است که در بیشتر موارد خودش طالب عشق است.
وی گفت: معروفترین داستانها داستان زال و رودابه است. در داستان زال و رودابه شاهد هستیم سین دخت با پایمردیها و وساطتهایی که میکند از وقوع فاجعه و جنگ جلوگیری میکند و به وساطت همین بانوی بزرگ است که ازدواج زال و رودابه شکل میگیرد تا به یمن این وصال؛ رستم بزرگ پهلوان دردانه ایرانزمین متولد میشود. عشقی که در شاهنامه وجود دارد همراه با سوزوگداز نیست و عین وصال است و پهلوان در میدان بزم هم مثل میدان رزم پیروز میشود. حتی اگر این عشق هجران و سختیهایی داشته باشد، بالاخره به وصال میرسد.
عسگری بیان کرد: همانطور که در بحث زنان در شاهنامه گفته شد، زنان خودشان طالب وصالاند. قابلدستیابی هستند و این وصال پرپیچوخمی داستان عاشقانه قرن ۶ و ۷ و ۸ را ندارد. تنها نزاعی که بر سر زن صورت میگیرد و در شاهنامه شاهد هستیم داستان مادر سیاوش است که در بیابانی در صحرا گمشده و پهلوانان طالب او هستند و بالاخره از آن کیکاووس میشود و کیکاووس از این زن صاحب سیاوش میشود.
وی عنوان کرد: در بررسی عشق در شاهنامه باید نگاهمان بدویتر باشد نه اینکه بخواهیم عشق را بهصورت یک منظومه افلاطونی و یک عشق کاملاً متعالی بدانیم که مثل عشق در اشعار حافظ و سعدی درگیر و دار آسمان و زمین گمشده، خاکستری شده یا مرزهایش مشخص نیست. چون انسان سبک عراقی انسان پیچیدهتری از انسان در سبک خراسانی است و طبیعتا عشق و لوازم عشق در آن پیچیدهتر است.
این استاد دانشگاه بابیان اینکه در شاهنامه نوعی نگاه بشری به زن شده است، اظهار کرد: در شاهنامه کسانی که بهعنوان معشوق انتخاب میشوند؛ ایرانی یا تورانی، داخل یا خارج از مرزها، زن پیران ویسه یا دختر افراسیاب، فرقی نمیکند، هرگز زنان سخیفی نیستند بلکه زنان شاهنامه بانوانی متعالی هستند [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:43 ] [ گنگِ خواب دیده ]
فیلسوفترین فیلسوفاندر سالهای اخیر به علل و دلایل مختلف، از جمله تحولات سیاسی و اجتماعی، در میان برخی از اهل فرهنگ و علاقهمندان این تصور قدرت گرفته که فلسفه و فلسفهورزی با هر گونه دین و دینورزی تضاد و تقابلی حلنشدنی دارد و از آن این نتیجه اخذ شده که فیلسوف نمیتواند دیندار باشد و فلسفه دینی مثل فلسفه مسیحی یا فلسفه اسلامی، اصولا فلسفه نیست. گروهی که اصولا از سرشتی تحت عنوان «دینخویی» سخن به میان میآورند و بر پایه آن مدعیاند ما در تاریخ و فرهنگ خودمان به علت سیطره دین، دچار امتناع تفکر بودهایم، برخی هم مدعی شدهاند که نه فقط فلسفه اسلامی، اصولا فلسفه نیست و در بهترین حالت کلام است، بلکه متفکران شناختهشدهای چون فارابی و ابنسینا، فیلسوف به معنای دقیق کلمه نیستند، یعنی ملتزم به عقل خودبنیاد نیستند، بلکه در نهایت متکلمینی هستند که از اینکه به صراحت خود را متکلم بخوانند، ابا میورزند، اما در واقع در کنه گفتار و نوشتارشان، از دین و دیانت دفاع میکنند. در گفتار حاضر، امیر مازیار، پژوهشگر فلسفه، با نقد این دیدگاه، بهطور مشخص به ابنسینا میپردازد و نشان میدهد که نه فقط تعبیر فلسفه اسلامی، پارادوکسیکال و نادرست نیست، بلکه چهره برجستهای چون ابنسینا، در این سنت فکری و فلسفی، فیلسوفی تمامعیار و برجسته است. ابنسینا هم در آثار و موضوعاتی که به آنها پرداخته، هم در روش کارش و هم در منشش- اگر بتوان منش را نشان داد- از فیلسوفترین فیلسوفان است و کاملا به عقل و استدلالهای عقلی ملتزم بوده. این رویداد دوم شهریورماه، در راستای سلسلهرویدادهای تردید ارایه شد. آنچه میخوانید، گزارشی از این گفتار است.********** ابنسینا (۴۱۶-۳۵۹ ه.ق.) متفکر بزرگ و مشهور ایرانی اهمیتی فراتر از سرزمین ایران و بلکه سرزمینهای ایرانی یافته و نقش مهمی در تاریخ فکر و فلسفه جهان ایفا کرده است. هیچ کتاب تاریخ فکر و فلسفهای نیست که در آن از ابنسینا و نقش او در ایجاد و انتقال اندیشهها یاد نشده باشد. از این جهت ابنسینا مقام تثبیتشدهای در جهان فکر و فلسفه دارد. اما سوالها و نگاههای متفاوتی به او وجود دارد، از جمله این پرسش احتمالا مهم که آیا واقعا میتوان ابنسینا را فیلسوف خواند یا خیر؟ البته بدون شک ابنسینا خودش را فیلسوف میدانست و کار خودش را فلسفهورزی میخواند. دیگر معاصران ابنسینا هم او را به همین نام میشناختند، حتی مخالفان و منتقدان و به خصوص منکران یا تکفیرگران ابنسینا که کم هم نبودند، او را دقیقا به وصف فیلسوف میشناختند. از سوی دیگر ابنسینا بین آرای خودش و متکلمان، مرز دقیق و روشنی ترسیم میکند و به هیچوجه خودش را متکلم نمیخواند و اتفاقا یکی از گروههایی که در آثارش با ذکر نام یا بدون ذکر نام، آرای آنها را نقد میکند، کسانی هستند که او آنها را «متکلمان» میخواند. بنابراین تقریبا مشخص است که ابنسینا از دید خودش فیلسوف است و مخالف نگرش متکلمان است. در تاریخ کلاسیک جهان اسلام نیز چنین نگاهی به او وجود داشته است. پس چرا میپرسیم ابنسینا فیلسوف است یا متکلم؟ این سوال در روزگار ما مطرح شده است و با تلقیهای امروزه نسبت به فلسفه و کلام، این پرسش برجسته شد است. این تلقیها چیست؟ فلسفه تعاریف پیچیده و متعددی دارد، اما معمولا نگرش یا بینش عقلانی به واقعیت تعریف شده است. ابزار فیلسوف عقل و استدلال محض است، یعنی استدلالهای پیشینی که خیلی بر دادههای تجربی و علمی تکیه ندارند. از این جهت علم و فلسفه متفاوتند. فیلسوف میکوشد با اتکا به عقل محض به ما بگوید جهان چیست و در آنچه میگذرد و ما به عنوان انسان در آنچه باید بکنیم. از سوی دیگر متکلم عموما کسی است که دین و آیین و باورهای خاصی را پذیرفته و از ابزارهای مختلفی برای اثبات و دفاع از دین و باورهای خاص خودش بهره میگیرد تا آنها را موجه کند یا به نحو منسجمی آنها را بیان کند یا باورهای رقیب و مخالف دین خودش را رد و نفی کند. بنابراین مبدا و مبنای کار متکلم پذیرش یک دین، آیین یا باور به شکل محکم و جدی است. تلاش بعدی او با بهرهگیری از دانشهای مختلف از جمله عقل با اهداف مذکور صورت میگیرد. بنابراین عقل نزد متکلم توجیهکننده و مستحکمکننده آن باور اول است و بالاستقلال اهمیت ندارد و نقش ذاتی ندارد، بلکه نقش خادم دین را ایفا میکند در حالی که در فلسفه عقل بالاستقلال اهمیت دارد و خادم چیز دیگری نیست. در زمانه ما وقتی فلسفهها یا جریانهای فکری به تدریج از نظامهای دینی قدیم فاصله گرفتند و سیطره نظامهای دینی از سر علوم برداشته شد، این سوال پیش آمد که آیا واقعا کسانی که قبلا در دل نظامهای دینی به تفلسف میپرداختند، به راستی فیلسوف بودند و کار فیلسوفانه میکردند یا بهتر است آنها را متکلم بخوانیم؟ یعنی آنها نگاه استقلالی به عقل نداشتند و آن را خادم و مطیع باورهای دینی خودشان میدانستند؟ این مساله را میتوانیم در مورد فیلسوفان سنتی خودمان هم طرح کنیم که یک تعلق خاطر و پیوند جدی میان آنها و دین وجود داشت زیرا این پیوند آنقدر جدی بود که مکتبی را که در آن فلسفهورزی میکردند، فلسفه اسلامی میخوانیم. آیا آنها فیلسوف بودند یا متکلم؟ در پس این پرسش میخواهیم به نوع نگاه آنها به عقل پی ببریم و دریابیم که آنها برای عقل در کنار منبعی مثل دین، چه اعتبار و جایگاهی قائل بودند. بنابراین در بحث از متکلم یا فیلسوف بودن ابنسینا، موضوع مهم نسبت میان آرای او و عقاید دینیاش است. در سالهای اخیر کسانی به صراحت گفتهاند که ما نمیتوانیم فیلسوفان مسلمان و بهطور خاص ابنسینا را فیلسوف بخوانیم و بهتر است آنها را متکلم بخوانیم. یکی از آنها، استاد مصطفی ملکیان است که چند جا این بحث را مطرح کردهاند. از دید ایشان ابنسینا متکلم است و برای عقل یک ارزش تبعی قائل است. ۱- مکتب فکری ابنسینا ابنسینا به مکتب موسوم به فلسفه اسلامی تعلق دارد. ایراد بسیاری از همین جا آغاز میشود و میپرسند مگر در فلسفه که یک دانش عقلانی محض است میتوان پیوندی با دین پیدا کرد و رنگی از دین به فلسفه زد؟ آیا چنین چیزی فلسفه است که بتوان ابنسینا را ذیل آن فیلسوف خواند. اولا اصطلاح «فلسفه اسلامی»، متاخر است یعنی هیچکدام از متفکران و فیلسوفان جهان اسلام و حتی مخالفان این متفکران کار و مشغله خودشان را یا کسانی را که نقد میکردند، «فلسفه اسلامی» نخوانده بودند. این فیلسوفان کار خودشان را فقط و فقط «فلسفه» مینامیدند و مخالفان هم آنها را «فیلسوف» مینامیدند. اگر در زمان خودشان، کسانی کار آنها را «فلسفه اسلامی» میخواند، امری غریب و شگفتانگیز مینمود زیرا در نگرش عمومی، فلسفه در جهان اسلام و از جمله در زمان ابنسینا، دانشی با ریشههای مشخص و شناختهشده یونانی بود و خود فرهنگ یونانی، فرهنگی شرکآلود تلقی میشد و همه میدانستند فیلسوفانی مثل کندی و فارابی و ابنسینا، ذیل آن سنت فکری کار میکنند بنابراین هیچگاه وصف «اسلامی» را به کار خود منتسب نکردند. البته شخصا با اصطلاح «فلسفه اسلامی» مخالفتی ندارم و آن را تا حدودی درست میدانم، اگرچه معانی غلطی از آن وجود دارد. اما واقعیت آن است که این اصطلاح در دو قرن اخیر برای توصیف ماجرای فلسفی در جهان اسلام به کار رفته است و در خود این جهان به کار نرفته است. البته وقتی از فلسفه اسلامی سخن میگوییم، مراد این نیست که این فلسفه موضوعات و مسائلش را از دین میگیرد یا بر آرا و اقوال و احادیث دینی متکی است یا میکوشد خودش را در چارچوب دین تعریف کند. موجه بودن این اصطلاح از دید من، به این خاطر است که فلسفه مانند علم و هنر و همه فعالیتهای بشر در هر فرهنگی و هر تاریخ و جغرافیایی، یک مشغله محض عقلانی نیست و هر فعالیت بشری نسبتی با فرهنگ و تاریخ و جغرافیا دارد و از آن اثر میپذیرد. این اثرپذیری بسیار جدی است و نمیتوان به شکل حاشیهای به آن نگریست و بسیار جدی است. به این معنا، آن مشغلهای که به عنوان فلسفه در طول قرون متمادی در عالم اسلام در جریان بود، ذیل این عالم فعالیت میکرد. فلسفه عالمدار است و عالم این فلسفه در جهان اسلام، فکر و فرهنگ اسلامی است. این فلسفه مدام با دین و مسائل دینی و دینداران، آگاهانه و اختیاری یا غیراختیاری درگیر بود و حضور پر قدرت دین در این عالم تاثیر خود را بر این فلسفه گذاشته است، کما اینکه در سایر فرهنگها و تاریخها و جغرافیاها نیز چنین است. مثلا در دوره مدرن میتوان از تاثیر فرهنگ علمگرایی یا جریانهای اقتصادی یا نظامهای سیاسی بر فلسفه سخن گفت. به این معنا فلسفه اسلامی داریم. اما این سخن به معنای آن نیست که فیلسوفان روش خاصی داشتند متفاوت از روش مثلا ارسطو یا دکارت یا اسپینوزا یا لاک یا .... اینها هم دغدغه و ادعایشان کار فلسفی با همان روش فلسفهورزی است و فلسفه به هیچوجه در بند منقولات نیست بنابراین ابنسینا ذیل مکتب فلسفه اسلامی به معنای مذکور است. ۲- آثار و روش ابنسینا وقتی به آثار متعدد و مفصل و متنوع ابنسینا مینگریم، شکی به جای نمیماند حوزه کاری و موضوعاتی که به آنها میپرداخت، فلسفه است. فعلا به آثار علمی او کار ندارم. در جهان قدیم، دانشها در مجموعهای از کتابها و عناوین و ابواب شناخته شده بود و کسی که میخواست به دانشی بپردازد، با استفاده از تقسیمبندیهای مذکور، دقیقا کتابها و فصول و ابواب مورد نظر خودش را میخواند. فلسفه هم کتابها و عناوین و فصول و ابواب خاص خودش را داشت و فلسفهخوانی و فلسفهدانی به معنای مطالعه و تسلط بر آنها بود. در سنت اسلامی الگوی این آثار مجموعه آثار ارسطو بود که در جریان نهضت ترجمه به عالم اسلام وارد شده بودند و مبنای درس و بحث فلسفه بودند. کسانی که اهل فلسفه یا فیلسوف خوانده میشدند، این آثار را دنبال میکردند. ابنسینا دقیقا در این حوزه کار میکند و عموم آثاری که تالیف کرده، در این چارچوب ارسطویی است. البته ابنسینا فیلسوف صاحبنظر، مبتکر و خلاقی است و در هر بحث مواضع و تقریرات و نقدها و ابداعات خاص خودش را دارد. بنابراین موضوع و مجموعه آثار ابنسینا، دقیقا به حوزه فلسفه تعلق داشته است. از این جهت ابنسینا کاملا به کار و بار فلسفه توجه داشت. البته در حاشیه آثار اصلی و بزرگ، رسالههای کوچکی تدوین کرده که عموما منسوب به او هستند و در آنها به تفسیر برخی آیات قرآن یا شرح و توضیح برخی اعمال دینی پرداخته است. اینها آثار اصلی فلسفی ابنسینا نیستند، اگرچه در آنها هم مشغله اصلی فلسفی است و مثل کتابها یا رسالههای متکلمان و مفسران نبود. اینکه فیلسوفی درباره یک آیه قرآن و یک عمل عبادی بنویسد، منافاتی با مشغله فلسفه نداشت و ندارد. این تصور که در فلسفه اسلامی، موضوعات، مسائل و کتابهایی که محل بحث هستند، به اسلام و مسائل دینی اختصاص دارند، درست نیست. اتفاقا در مجموعه آثار فلسفی این فیلسوفان و از جمله ابنسینا، حجم بسیار بسیار کمی به این نوع مباحث دینی اختصاص دارد. در مجموعه آثار فلسفی ابنسینا شامل مباحث الهیات، طبیعیات، منطق و حکمت عملی، بحثهای دقیقا مرتبط با موضوعات دینی، به مباحث کتاب الهیات و بخش کمی از کتاب نفس محدود میشوند. در خود کتابهای علمالنفس (مطابق با درباره نفس ارسطو) و الهیات (مطابق با کتاب متافیزیک ارسطو) طرح شده، مباحث مستقیما دینی وجود ندارد و موضوع متناظری با آنچه در الهیات طرح میشود، وجود ندارد. در نه مقاله از ده مقاله کتاب الهیات شفای ابنسینا، دقیقا مباحث محض فلسفی وجود دارد و تنها در مقاله دهم است که ابنسینا آگاهانه وارد موضوعات دینی میشود و میتوان این مقاله را فلسفه دین ابنسینا خواند. در بقیه کتاب، موضوعات شناختهشده مباحث فلسفی طرح شدهاند که از یونان و زمان ارسطو سابقه دارند. البته در کتاب، بحثهایی مثل وجود خداوند و دلایل وجود او، صفات خداوند و موجودات مجرد و ... مطرح میشود اما این مباحث، مباحث فلسفی تلقی میشدند نه موضوعاتی دینی و ارسطو و فیلسوفان مابعد ارسطویی هم به آنها پرداخته بودند. اینها مباحثی جدی و شناختهشده در فلسفه آن زمان تلقی میشدند. نکته مهم اینکه آن نوع نگاهی که در کتابهای فلسفی، به بحث وجود خدا و موجودات مجرد و ... صورت میگرفت، کاملا جهتگیری متفاوتی داشت با بحثهایی که بهطور خاص دینی تلقی میشدند. مثلا در کتاب علمالنفس بحثهای مفصلی راجع به تجرد نفس و فناناپذیری آن مطرح میشود. امروز شاید تلقی این باشد که این بحثی کاملا دینی است اما کاملا عکس این است، یعنی در آن تصورات دینی و باورهای اسلامی متشرعین در قرون نخستین، اعتقاد به مجرد بودن نفس، یک باور فلسفی شرکآلود تلقی میشد و عموم متشرعین به نفس مجرد قائل نبودند و چهار- پنج قرن طول کشید که بحث تجرد نفس و اصولا بحث مجردات و تقسیم عالم به مادی و مجرد، به شکل جدی وارد مباحث الهیاتی شود. گاهی گفته میشود اولین کسی که بحث تجرد نفس را به نحو جدی وارد الهیات اسلامی کرد، غزالی بود که بعد از ابنسینا زندگی میکرد. یعنی تا زمان غزالی عموم متکلمان و متشرعان، تقسیم عالم به مادی و مجرد را نمیپذیرفتند و تصور مجرد از برخی موجودات، تصوری فلسفی بود که در قرون نخستین بین آنها و اندیشههای اسلامی اصطکاک وجود داشت. در حالی که امروزه تصور میشود که بحث تجرد نفس نزد ابنسینا، بحثی دینی است. حال آنکه اینها باورهایی است که ریشه در آرای یونانیان داشته است. اما روش ابنسینا در آثار فلسفیاش، فلسفی یعنی استدلالهای عقلی است و اهتمام بسیار ویژهای به دلیل و استدلالهای عقلانی دارد. یکی از حجیمترین بخشهای آثار ابنسینا را آثار منطقی او تشکیل میدهند. یکی از بزرگترین مجموعه آثار منطقی در جهان اسلام و حتی شاید بتوان گفت جهان قدیم متعلق به ابنسیناست. در این مجموعه آثاری مثل برهان هست که اثر بسیار مهمی در معرفتشناسی و روششناسی است و در آن راجع به انواع استدلالها و اعتبار آنها بحث میشود و اثری بسیار برجسته و ارزشمند است. یعنی ابنسینا نه فقط ادعا دارد که مطابق روش عقلی بحث میکند، بلکه بحثهایی مبسوط درباره چیستی استدلال و اعتبار آن و ... مطرح کرده است و استفادههای زیادی از این آرای منطقی در آثارش دارد. این نکتهای کاملا مشهود و ملموس در آثار ابنسیناست. او هیچوقت عقل و نقل را خلط نکرده و در استدلال خودش از منقولات استفاده نکرده و همیشه تابع دلیل بوده است و سعی کرده لوازم استدلالهای عقلی را تا انتها دنبال کند. این ویژگی بسیار مشخص آثار اوست که در تورق آنها هم آشکار است. او در آثار فلسفیاش، بسیار بسیار به ندرت به متون دینی ارجاع داده است. ۳- منش فکری و تعقلی ابنسینا ظاهرا چنین اندیشمندی با این آثار و آن روش، باید فیلسوف خوانده شود. پس چرا برخی او را فیلسوف نمیدانند؟ کسانی مثل آقای ملکیان که چنین ادعا کردهاند، به مباحث مذکور کار ندارند و به چیزی توجه دارند که من آن را «منش فکری یا تعقلی ابنسینا» میخوانم. ایشان میگویند فیلسوف کسی است که واقعا به عقل اعتقاد دارد، شعارش این است که «نحن ابناء الدلیل» (ما پیروان دلیل هستیم) و نتایج عقل را تا انتها میپذیرد، ولو بلغ ما بلغ، هر جا ما را ببرد. ما اگر فیلسوف باشیم، باید یکسر تابع عقل باشیم. چنین موجود عقلورز و استدلالگرای محضی است. اگر فیلسوف چنین انسان استدلالگرای محضی باشد، اشکالی در مورد ابنسینا پدید میآید. او یک فیلسوف مسلمان است و یک اعتقاد دینی را-ظاهرا یا باطنا- پذیرفته و بنابراین در فلسفهاش میکوشد به گونهای حرکت کند که با این اعتقادات تصادم پیدا نکند و مخالفت با دین برایش ایجاد نشود، بلکه تا سر حد ممکن فلسفه خودش را همسو با اعتقاد دینی خودش میکند. حتی فلسفه خودش را پشتوانه اعتقاد دینیاش قرار میدهد. این پشتوانه قرار دادن، به آن شکل ظاهری رسالههای کلامی نیست، اما در باطن امر، مرزهای باور دینی خودش را حفظ میکند و تابع دلیل ولو بلغ ما بلغ نیست و جایی که به اعتقاد دینی برسد، ناچار میایستد و این اعتقاد دینی ناگزیر مرزهایی برای فلسفهورزی او قرار میدهد. مثلا ابنسینا در بحث اثبات وجود خدا، مثل یک فیلسوف بیطرف وارد نمیشود. البته روش بحث او ظاهرا روش عقلی و استدلال برهانی است. اما واقعیت این است که او در اصل خدا را پذیرفته و میکوشد در فلسفهاش به سراغ دلایلی برود که وجود خدا را اثبات میکند و به دلایل علیه آن اهتمام چندانی ندارد، زیرا انسان مسلمان است و بنابراین در واقع فیلسوف نیست، با آنکه ظاهرا روش کاریاش فلسفی است و شاید بتوان این استدلال کلی را ساخت که اصلا اصطلاح فیلسوف اسلامی یا فیلسوف مسلمان، جمعناپذیر است. فیلسوف کسی است که تابع عقل است و مسلمان کسی است که مرجعیت دین را پذیرفته است و در نتیجه یا مرجعیت عقل را نپذیرفته یا آن را ذیل مرجعیت دین، به عقل اعتنا میکند و چنین کسی به معنای حقیقی کلمه فیلسوف نیست. آیا ابنسینا واقعا اینگونه است؟ پیشتر بد نیست درباره این معیار تفکیک یا تقسیمپذیری تامل کنیم: آیا درست است برای تشخیص فیلسوف یا فیزیکدان یا متکلم دانستن یک فرد، بحث را از آثار او فراتر بریم و بپرسیم او در درون خودش، چگونه است و اگر دریافتیم او اعتقادات و انگیزههای غیرعقلانی دارد، او را از صف فیلسوفان کنار بگذاریم؟ آیا این نگاه میتواند معیار موجهی برای فیلسوف خواندن کسی باشد؟ به گمان من خیر، چنین نیست زیرا اولا در بسیاری از اوقات ما به این نوع دادهها برای بررسی باطن افراد و نوع منش درونی آنها نداریم که دریابیم آیا واقعا تابع عقل هستند یا خیر. ثانیا چنین نگرشی به انسان، تصنعی، مصنوعی و فاقد نمونه و مصداق واقعی در جهان خارج است. یعنی در فرض آقای ملکیان فیلسوف انسانی است که وجودش تماما عقل شده و هیچ انگیزه و علقه و پیشفرض و باوری به عقلورزی او قید نمیزند. آیا چنین انسانی در کل تاریخ وجود داشته است که عقل محض باشد؟ پیشفرض این تصور از فیلسوف، پذیرش انسان دکارتی است که میتواند همه مفروضات خودش را تعلیق کند و یک عقل محض شده است. اما در واقع این امر غیرممکن است و عموم فیلسوفان جدید با انسان دکارتی مشکل دارند و میگویند چنین انسان دکارتی وجود ندارد و چنین تصوری از فیلسوف، تصنعی و بلامصداق است. همه فیلسوفان تحتتاثیر محیط و باورها و انگیزهها و ... هستند. انسان از آن جهت که انسان است، دلیلتراش است. به تعبیر هیوم، عقول انسان تابع امیال اوست. فروید هم میگفت اعمال انسان تابع جریانهای ناخودآگاه اوست. همه انسانها از جمله فیلسوفان چنین هستند. اینکه به درونیات یک فیلسوف برویم و ببینیم چه اعمالی آن را مقید کرده، منطقی نیست. اگر با این متر و معیار سراغ تاریخ فلسفه برویم و ارزیابی کنیم چه کسی فیلسوف بوده یا نه، آیا فیلسوفی را میتوان یافت که صرفا از عقل خود تبعیت کرده؟ از کجا بدانیم کانت، هگل، راسل و ویتگنشتاین آیا مفروضات و علایق و باورهای درونی داشتهاند یا خیر؟ زیرا باورها منحصر به باورهای دینی نیستند و انواع باورها مثل باورهای ماتریالیستی یا علمگرایانه هم هستند. از کجا بدانیم این افراد هر آنچه یافتهاند، منحصرا از عقل استفاده کردهاند و ولاغیر و هیچ انگیزههای دیگری نداشتهاند. بسیاری از فیلسوفان مدرن انسانهای معتقدی بودند و انگیزههای قوی دینی داشتند. بنابراین ملاک منش اصلا مناسب و قابل دستیابی نیست و به فرض دستیابی ما را دچار ابهامی درباره کل تاریخ فلسفه میکند. ما ناگزیریم که سراغ آثار فیلسوفان برویم و روش و مشی فلسفی و پایبندی آنها به عقل و استدلال را بسنجیم. در عین حال تاکید میکنم که اگر کسی با ابنسینا آشنا باشد و متون او را به درستی خوانده باشد، در درجهبندی درباره منش یا روحیه ابنسینا، نمره بسیار بالایی به او میدهد. او به این معنا، یکی از فیلسوفترین فیلسوفان است. بنابراین اتکا به منش و این دست پرسشها، اولا مبتنی بر یک فرض غلط است که فیلسوف را میتوان بر پایه منش کاملا متکی به عقل ارزیابی کرد و ثانیا اطلاعاتی میخواهد که دسترسی به آن ممکن نیست و ثالثا به فرض امکانپذیر بودن ما را با تصویر غریبی از تاریخ فلسفه مواجه میسازد. ابنسینا قطعا و به اعتبار آثار و روشش فیلسوف است. ۴- مصداقی بحثبرانگیز ابنسینا در بحث معاد مواضعی اتخاذ کرده که موجب شده کسی مثل آقای ملکیان آن را شاهدی بر پایبند نبودن او به فلسفه بخواند. البته معاد بحثی بسیار شناختهشده در فلسفه ابنسیناست و او به علت اقوالش در این زمینه در عالم اسلام شهره و بلکه بدنام و متهم است و به این علت حتی تکفیر شده است. مشهور است که ابنسینا به معاد جسمانی قائل نبود و به معاد روحانی قائل بود، یعنی معتقد بود جسم ما بعد از مرگ متلاشی میشود و آنچه از ما باقی میماند، نفس ماست که موجودی مجرد است و اگر لذات و آلامی نفس ما بعد از حیات داشته باشد، لذات و آلام روحانی است. این نظری است که در موضوع بحثبرانگیز معاد جسمانی یا روحانی، عموما به ابنسینا نسبت داده میشود. اما نکته بحثبرانگیز بحثی است که ابنسینا در بعضی از آثار خودش مطرح کرده، از جمله در الهیات شفا در بحث از معاد، قبل از شروع بحث، جملهای آورده که میگوید در مورد معاد و آنچه در آخرت بر ما میگذرد، اقوال گوناگونی هست از جمله آنچه در شریعت آمده و ما آنچه در شریعت آمده را به اعتبار رسول صادق مصدق میپذیریم اما بحث خودمان معاد روحانی است و سپس بحث خود را در دفاع از معاد روحانی ادامه میدهد. اشکالگیران به ابنسینا میگویند اگر او واقعا فیلسوف بود، نباید این جمله را میگفت و این نشان میدهد که او واقعا تحتتاثیر باورهای دینی خودش است. اما آیا واقعا چنین است؟ این جمله در برخی جاها که راجع به معاد بحث کرده، آمده، اما به گمان من این نشان نمیدهد که روش و منش او فلسفی نیست. زیرا اولا این تنها نمونه از این موارد است و این بیان نادر در آثار او در موضوعی بسیار بحثانگیز مطرح شده که فیلسوفان به خاطر آن در آستانه تکفیر قرار داشتند و طبیعی است که فیلسوف در این جاها جانب احتیاط را رعایت کند، به خصوص که ابنسینا در اصل بحث، از معاد روحانی سخن میگوید. او دلیل یا دلیلتراشی برای آن باور دینی به دست نمیدهد. یعنی مشخص است که نوعی احتیاطورزی فلسفی صورت میگیرد که در تاریخ فلسفه، به خصوص تاریخ فلسفه جدید بسیار رخ داده است، مثلا فیلسوفان تجربهگرا و عقلگرا مثل کانت و هگل که در جامعه خودشان در مظان اتهام بودند یا پستهای دانشگاهی از آنها گرفته میشد و مجبور بودند به دلیل این نتایج، مواضع خود را تعدیل کنند یا بعضی مباحث را نیاورند یا مقدمههایی به کتابهایشان الحاق کنند. این داستان شناختهشدهای در تاریخ فلسفه است. هیچکس به خاطر این مقیدات کانت و دکارت را غیرفیلسوف نخواند. ثانیا ابنسینا در آثارش قضاوت خود را در مورد متون دینی و تصویر معاد به صراحت گفته است. او در همین الهیات شفا و در رساله مشهور الاضحویه فیالمعاد که اختصاصا درباره معاد و توصیفات دینی درباره آن است، رای خودش را به وضوح بیان کرده و گفته ما باید بدانیم زبان دین، زبان فلسفی و اخباری نیست و این نوع تعبیرات را درباره معاد نباید به ظاهر گرفت. در این رساله درباره زبان و توصیفات دینی نکات بسیار مهمی میگوید. او میگوید اگر خدا میخواهد نبی بفرستد، نباید حقایق دین را چنان که هستند به مردم نشان بدهد و باید زبانی خیالین انتخاب کند که مردم تحتتاثیر آن قرار بگیرند و در حد عقول آنها باشد. بنابراین ابنسینا در آثارش موضع خود درباره معاد را در آثار فلسفیاش به وضوح بیان کرده است و مخاطبان او در عالم اسلام هم دیدگاه او را به خوبی میشناسند. بنابراین بحث معاد مصداقی نیست برای آنکه نشان بدهد ابنسینا منش فلسفی ندارد و به عقل پابیند نیست. ۵- جایگاه کلی دین و فلسفه نزد ابنسینا آیا ابنسینا در فلسفهاش عقل را تابع دین کرده یا بالعکس یا کوشیده این دو را به موازات هم مطرح کند؟ اگر متکلم باشد، قاعدتا باید عقل را به گونهای به کار بگیرد که باورهای دینی را تا جای ممکن در جای خود بگذارد و توجیهی عقلانی از آنها ارایه دهد. اما اگر اصل برای او فلسفهاش باشد، باید بکوشد باورهای دینیاش را مطابق عقل سازد. آنچه در آثار ابنسینا میبینیم، این شق دوم است. یعنی ابنسینا هر جا وارد موضوعات دینی مثل تصور خدا، نبوت، بحث وحی، معجزه، دعا، شفاعت، استجابت دعا و ... شده است تلقی کاملا عقلانی و خلاف راست کیشی (ارتودوکسی) ارایه کرده است. او فلسفه خودش را تا سر حد امکان نگه داشته و تنها سعی کرده از امور دینی تاویلی فلسفی و عقلی ارایه بدهد. او فلسفه را ذیل دین نمیبرد، بلکه میکوشد تا حد ممکن دین را به فلسفه نزدیک کند. او اساسا دین را نوعی بینش محاکاتی نسبت به جهان میداند و معتقد است باورهای دینی را با باورهای فلسفی که گزارههای واقعنما درباره جهان هستند، خلط کنیم. این بینش نشان میدهد که ابنسینا تا چه حد عقلگراست و در مقابل دین چقدر به استقلال فلسفه باور دارد. [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سه پاسخ به اندوه در فلسفه!، هر یک از ما چیزی را در زندگی تجربه خواهیم کرد که متحولمان میکند. زندگی انسان ماجراجویی و اعتدال است. امروزه بسیاری از مردم تمایل دارند از زبان «تجربههای شکلدهنده به زندگی» استفاده کنند، اما ایده بیداری یا نوعی شروع دوباره، به اندازه خواب یا عاشق شدن در شرایط انسانی نقش اساسی دارد.
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سکاها
سکاها تباری ایرانی، مستقل و کمتر شناخته شده اند. از شرق ایران به شمال غرب که برویم با قومی روبرو می شویم که هر چند از نظر هنری و نظامی پیشرفته اند ولی بیابانگرد معرفی شده اند. سَکاها (saca) در شمال دریای سیاه می زیستند. آنها از شرق تا چین، آلتانی و سیبری و از غرب تا میانه اروپا با همه همسایگان دست و پنجه نرم کرده اند. سکاها در طول تاریخ با قوم های مختلف آمیختند. گروهی از آنها در قفقاز باقی مانده اند که در آثار کهن ایران «آس» نامیده شده، و اکنون آنها را به نام «اُسِت» (Osset) می شناسیم. در باره تبار سکاها و زبان و فرهنگ آنها خود ایشان و نیز دانشمندان غرب و روس پژوهش های بسیاری کرده اند. آثار سکاها در ایران تا همدان پیدا شده است.
هرودوت درباره سکاها می نویسد:
برخی بر این باورند که سکاها چهار قبیله بودند و یک رئیس داشتند (امیل بنونیست). ولی گفته می شود در این داستان چه به واقع و چه به تلویح، آن چهار چیز، خیش و یوغ و تبرزین و جام اشاره به سه فعالیت اجتماعی هندیان و دیگر هندواروپائیان و به ویژه ایرانیان دارد. خیش و یوغ نشان کشاورزی و تبر و کمان سلاح ملی سکاهاست. هرودوت می گوید جام نشانه شراب مقدس روحانی یا نثار رهایی از مایعات است. گفته می شود شاخه ای از سکاها باقی مانده و به یکی از زبانهای ایرانی بسیار دور سخن می گویند. اس ها (ossets) پهلوانانی داشتند که نَرت (Nart) نامیده می شده اند و روایت های حماسی فراوانی از آنان باقیست. این روایتها بیشتر به روسی و سپس به فرانسه ترجمه شده اند. ساختار ایدئولوژیک اجتماعی در حماسه های عامیانۀ اس های امروز باقیست و اگرچه به صورت پاره پاره و در گونه های مختلف در ۱۳۰ سال اخیر روایت شده، ولی پس از جنگ جهانی دوم بسیار واکاوی شده اند. پهلوانان باستانی اس ها، نرت ها، به سه خاندان (طبقه) تقسیم می شدند:
بوریتا بسیار دارا هستند و زیر و بم زندگی دارامند را دارند و در مقابل اینها، شمار کم اخسارتاگ تاکتا توده مردم اند. آلاگتاها در خانه هایشان جایی برای شرابخواری مجلل دارند، جایی که شگفتی های جامی جادویی را به نمایش می گذارند. از آن به “الهام بخش نرت ها” تعبیر می شود. اخسارتاگ تاکتا جنگجویان قابل توجهی هستند که نام آنها از مادۀ اَخسر(ت) به معنی شجاعت گرفته شده که با تغییرات آوایی زبان های سکایی همان «کِشترَه » در سنسکریت و «خِشترَه» در اوستاست. خشرته نیای واژه “شاه” فارسی و نمایشگر طبقه جنگجویانست. این وضع اجتماعی را بین همسایگان اس ها یعنی “چرکس ها”، “تاتارها”، “انجازها”، “چچن ها” و “اینگوش ها” نیز می توان دید. در پژوهش های اخیر حماسه های عامیانه اس ها وجود سه طبقه اجتماعی در همه وجوه زندگی اس های باستان و درگیری های آنان به دست آمده است. سکاها پیش از این تقسیم بندی اجتماعی زندگی اشتراکی داشتند. برای هرودوت اشتراک در زن بسیار چشمگیرتر بوده و ظاهرا این جنبه را روایت کرده است. شروین وکیلی در کتاب «اسطوره شناسی پهلوانان ایرانی» می نویسد:” سکاها اتحادیه ای از قبیله های ایرانی نژاد ایرانی زبان، اما کوچگرد بودند که برای قرنها در مرزهای ایران زمین به صورت قبایلی متحرک و غارتگر زیسته بودند. سکاها در آغاز دوران سلوکی و همزمان با فرو ریختن مرزهای استوار ایرانِ هخامنشی، به درون این سرزمین راه یافتند و به تدریج یکجا نشین شدند. نیروی نظامی آنها، به صورت خون تازه ای در رگهای ایران به جریان افتاد و کمک کرد تا مهاجمان باختری این سرزمین رانده شوند. پارتیانی که دودمان اشکانیان را بنا نهادند نیز در اصل یکی از همین قبایل خویشاوند با سکاها بودند”. او می نویسد:” حضور سکاها در ایرانِ اشکانی به قدری چشمگیر بود که تاجِ شاه اشکانی را رئیس قبایل سکا بر سرش می گذاشت، و هفت خاندان اشرافی و سلحشور که تبار بیشترشان به سکاها باز می گشت، مهمترین نیروهای حاکم بر استانهای ایرانی در این دوران پانصد ساله بودند”. دکتر شروین وکیلی می گوید:” قبایل سکاها در همین دوران (پانصدساله) به سیستان کوچیدند و آنجا را که پیش از آن «آراخوزیا» نامیده می شد، با نام جدید که به معنای سرزمین سکاهاست ملقب ساختند”.
به گفته شروین وکیلی سکاها سال ۷۰ پیش از میلاد حرکت کردند و قندهار را گشودند. در سال ۵۷ پیش ازمیلاد شاهی سکا به نام «موآ» در این شهر تاجگذاری کرد و دودمان کوشانی را بنا نهاد. شاخه ای از این سکاها نیز به استان باستانی کوچیدند که در زمان هخامنشیان آراخوزیا نامیده می شد که همان سیستان و بلوچستان امروزین است. پارتها که هم، هم پیمان سکاها بودند و هم به نظام خانخانی خو کرده بودند؛ سکاها را به عنوان تیولداران این ناحیه به رسمیت شناختند. در دانشنامه زبان فارسی زیر واژه «سکا» می خوانیم:
در دانشنامه همچنین آمده است: زبان سکایی از گروه شرقی زبانهای ایرانی، زبان طوایفی از ایرانیان بوده است که بنابر منابع باستانی (به زبانهای فارسی باستان، یونانی و چینی)، در شرق سرزمین سغد می زیستند. از دوره باستان این زبان جز چند واژه بر سکه های، کتیبه ها و در نوشته های یونانی، لاتینی و هندی چیزی در دست نیست (بیلی، زبانهای قوم سکا). بر پایه آثار به جا مانده از دوره میانه که در آغاز قرن بیستم به دست آمده میتوان گفت دو گویش زبان سکایی؛ سکایی تُمشُقی و سکایی خُتَنی هستند. این دو گویش از آن سکاهایی هستند که یکجا نشینی گزیده بودند. از گویش تمشقی آثار اندکی به جا مانده و نامی از زبان به کار رفته در آنها دیده نمی شود. تُمشُق واژه ای ترکی به معنی منقار نام دهکده ای نزدیک مارال باشی در شمال شرق کاشغرست. گفته می شود هنوز در قفقاز به زبان سکایی، که در دورۀ جدید به «آسی» شهرت دارد؛ گفت و گو می شود. آسی نیز دو گویش اصلی «دیگوری» و «ایروانی» دارد. واژگان دو زبان آسی سکاییِ ختنی بسیار نزدیکند. گویش سکایی ختنی در سرزمین ختن که مرکز آن نزدیک شهر ختن امروزی (در زبان چینی هوتی ین،Ho-t’ien) بود، تا سده ۱۱ م رواج داشت و پس از آن جای خود را به زبان ترکی داد. بیشتر بخوانید زرتشت اسطوره یا پیامبر در لغتنامه دهخدا در باره قوم سکاها آنده است:
سکاها در لغتنامه دهخداهمچنین در لغتنامه دهخدا می خوانیم سکاهایی که از سوی آسیای میانه با ایران سر و کار داشتند «ساک» یا «ساس» نامیده می شدند. داریوش آنها را سَکَه (saka) می نامید. سکه نامی ست که افراد این قوم نیز آنرا بر خود نهاده بودند. هرودوت می گوید سکاهایی که در اروپا ساکن بودند خود را سکلت (Scolotes) می نامیدند. بقراط، ارسطو، استرابون و بطلمیوس در باره سکاها اطلاعاتی داده اند ولی از همه کامل تر هرودوت در باره آنها نوشته است. بر پایه لعتنامه دهخدا، ۷ قرن پیش از میلاد سکاها از کوههای قفقاز گذشته و به آذربایجان و شمال ایران تاختند. هوخشتره پادشاه ماد که برای گشودن آشور پیش می رفت ناگهان خبر یورش سکاها را شنید و محاصره نینوا را رها کرده برای پاسداری از کشور خویش بازگشت. او نزدیک دریاچه ارومیه با سکاها نبرد کرد و شکست خورد و شروط سخت آنان را پذیرفت. سکاها پس از آن دانستند که کسی یارای پایداری در برابرشان را ندارد. زیرا آشور در نبرد مادها ناتوان شده بود و خود مادها هم که از سکاها شکست خورده بودند. بنابراین سکاها که در آشور غنیمت هایی نیافتند به تاخت و تاز خود در شمال غرب ایران ادامه دادند. آنها از آشور، وان و کاپادوکیه تا کرانه های دریای مدیترانه کشوری پس ازکشور دیگر را غارت و خراب کردند. آنها هرچه می یافتند را با خود می بردند در این میان فقط مردمانی سالم ماندند که به قلعه ها پناه بردند.این یورش ها تا جایی ادامه داشت که پادشاه مصر «پسامتیک»، یا «فسمنیخ» که پیروزمندانه وارد شام شده بود تا خبر یورش سکاها را شنید عقب نشینی کرد و برای سرداران سکاها هدیه هایی فرستاد و آنها را از وارد شدن به مصر بازداشت.
برخی باور دارند آشوریان که دیدند از سوی کیمیریها و مادها در تنگنا هستند، از سکاها کمک خواستند ولی برخی دیگر (دهخدا) می گویند آمدن سکاها به آسیای غربی باید ادامه همان جابه جایی آریاییان باشد که از قرنهای پیش آغاز شده بود و آریاییان دسته دسته به نجد ایران و آسیای غربی وارد می شدند. باری، تاخت و تاز سکاها در سرزمین مادها و آسیای صغیر سالها طول کشید و از تورات به خوبی پیداست که از یورش و کشتار سکاها تا جه اندازه ترس و وحشت در دل مردمان بوده است. هرودوت می گوید این تاخت و تاز ۲۸ سال طول کشید. در این مدت سکاها غیر ازاینکه ملل باج می گرفتند؛ آنها را چپاول میکردند. بیشتر بخوانید طاووس در اساطیر جهان سرانجام سکاهاسرانجام پس از سالهای طولانی یورش و چپاول مردم در سرزمین های مختلف، هوخشتره پادشاه ماد، مادی ییس (Madyes) سردار سکاها را که پسر «بارتائو» بود با تمام سران سپاه مهمان کرد و همه را در حال مستی کشت. پس از آن پادشاه ماد با سکاها جنگید و چون آنها بی سالار بودند شکست خوردند و از سرزمین ماد بیرون رفتند. کوروش بزرگ پس از گشودن بابل در شمال و مشرق ایران به سکاها پرداخت. آنها را فرمانبردار کرد. برخی کشته شدن کوروش را در جنگ با سکاها می دانند.
داریوش بزرگ پس از تسخیر بابل خواست سکاها را مجازات کند. در ستون ۵ بند ۴ بیستون آمده است:
خدایان سکاهابه گفته هرودوت سکاها نیز مانند بسیاری از مردم باستان به خدایان باور داشتند. شش خدایی که هرودوت میگوید سکاها می پرستیدند را میتوان اینگونه برشمرد:
آیین های سکاهاسکاها پرستشگاه یا تندیس خدایان را نمی ساختند، ولی در میان خدایان فقط آرس، خدای جنگ پرستشگاه و تندیس داشت. سکاها هراکلس را هم می پرستیدند و برای او قربانی می کردند. سکاها برای هراکلس حیوان اهلی یا اسب قربانی می کردند ولی برای آرس قربانی کردن انسان هم جایز بود. به همین دلیل از هر صد اسیری که می گرفتند یکی را با شمشیری که نشان این خدا بود می کشتند. آنها خوک را نگه نمی داشتند و قربانی کردن خوک نیز ممنوع بود. یکی از رسمهای سکاها این بود که خون نخستین دشمنی را که می کشتند؛ می آشامیدند و سرهای کشتگان را برای پادشاه می بردند. سربازان و سپاه تا سر دشمن را برای پادشاه نمی بردند از غنیمت خبری نبود. گاهی از پوست دشمنان دستمال و از سر آنها کاسه می ساختند. سکاهای پول دار این کاسه ها را طلا اندود می کردند و آشکارست هرچه شمار این کاسه هابیشتر بود افتخارات جنگی آنها بالاتر بود. هرگاه سکاها با کسی پیمانی می بستند در کاسه ای گلی شراب می ریختند با چاقو یا ابزاری نیز زخمی به بدن هم پیمان خود می زدند اندکی از خون بیرون زده از این زخم را با شراب می آمیختند سپس شمشیر و تیر و زوبین را در شراب می گذاردند و دعا می خواندند. در پایان مراسم هم پیمانان و حاضران از آن شراب می نوشیدند. [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]
درویشان عهد قاجار به روایت دکتر پولاک ....بسیاري از آنان وانمود می کنند که به کیمیاگري اشتغال دارند و خود را استاد این کار جا می زنند؛ با اغوا، مبالغ مهمی از مردم می گیرند و بعد یکباره ناپدید می شوند. ...
درویشان عهد قاجار به روایت دکتر پولاک دکتر یاکوب ادوارد پولاک اطریشی از نخستین معلمان دارالفنون و از اولين پزشکان خارجى بود كه به دعوت ميرزا تقى خان امیرکبیر وارد ايران شد تا به تدريس پزشکى و جراحى در دارالفنون بپردازد. وی در ایران ده سال زیست(۱۸۵۱ تا ۱۸۶۰ ) به کار طبابت و تدریس اشتغال داشت. از ۱۸۵۵ به بعد طبيب مخصوص ناصرالدین شاه بود. در ۱۸۸۲ بار دیگر به ایران سفر کرد و به مطالعه و تحقیق پرداخت. بعدها در وین به تدریس زبان فارسی مشغول شد و کتاب سفرنامه پولاک«ایران و ایرانیان »را نوشت که در سال ۱۸۶۵ در دو جلد به چاپ رسیدو در ایران توسط آقای کیکاوس جهانداری ترجمه شد. درویشان عهد قاجار به روایت دکتر پولاک: در روزگاران قدیم از این طبقه مردم برجسته ترین اندیشمندان و مستعدترین شاعران برخاسته اند؛ در اینجا فقط به نامهاي پر آوازه ،سعدي و حافظ اشاره میکنیم. اما فعلا طبقاتي از ولگردان، قوالان 1 [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گوشتهای مورد استفاده ایرانیان عصر قاجار و نحوه طبخ آن به روایت دکتر پولاک اطریشی از انواع گوشت، ایرانی فقط گوشت گوسفند، بره و مرغ را می خورد و مراد او از لفظ گوشت اغلب همینهاست و بس........امعا و احشا، دل، جگر، جگرسفید و شکمبه حیوان را یا دور می ریزند که غذاي سگهاي فراوان می شود و یا آنها را بلاعوض به مردم فقیر می بخشند. طحال را همیشه به سگان میدهند.........در هیچ سفره محتشمی نیست که از کباب خبري نباشد
گوشتهای مورد استفاده ایرانیان و نحوه طبخ آن به روایت دکتر پولاک اطریشی 1 از انواع گوشت، ایرانی فقط گوشت گوسفند، بره و مرغ را می خورد و مراد او از لفظ گوشت اغلب همینهاست و بس. اقسام دیگر گوشت مانند گوشت گاو و گاومیش به علت تغذیه غیر کافی و نادرست دام[در ایران] سفت و خشک می شود و فقط طبقات فقیر در فصل زمستان به آن روی می آورند. اغلب شاه به من می گفت نمی فهمد مردم درحالیکه به اندازه کافی گوسفند و بره و مرغ هست چطور می توانند گوشت دیگري بخورند و از سرنوشت غمبار اروپائیان که ناچارند گوشت گاو بخورند در تأسف بود. در این مقام باید یادآور شد که ایرانیها تصورات خاصی از قیمت خواربار در اروپا دارند و مبناي این تصور باطل آن است که نمایندگیهاي سیاسی ایران براي آنکه بتوانند خرج سفره زیادتري به جیب بزنند چنین اخباري را شایع میکنند. ۱. - دکتر پولاک به دعوت امیرکبیر برای تدریس در دارالفنون همراه با شش استاد دیگرِ اتریشی ،پیش از گشایش دارالفنون به ایران آمدند.، بعدها وی طبیب مخصوص ناصرالدین شاه شد و مدت ۱۰ سال در ایران بود. ۲. مبهی: شهوتانگیز، شهوتزا(لغت نامه دهخدا) منبع: سفرنامه پولاک «ایران و ایرانیان»، ترجمه کیکاوس جهانداری،1368 ،تهران ،انتشارات خوارزمی، تلخیصی از صفحات 86 الی 90 [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ژاک هردوان فرانسوی در تهران(1303 – 1305خورشیدی ) ...منظره خیابان لاله زار طوری است که بیننده گمان می کند مستقیما به برفهای تو چال می رسد،کثرت رفت و آمد درشکه و پیاده ها این خیابان را شبیه به یکی از خیابان های محله فرانسویان در سویس جلوه می داد....خانم ها زیاد رفت و آمد می کنند . همگی دارای چادر و پیچه و شناختن آنها غیر ممکن بود...بر عکس خیابان لاله زار در خیابان استانبول هیاهو و دادو قال خیلی زیاد بود. در این میان، داد و فریادِ درشکه چیها که خبردار خبردار می گفتند به گوش می رسید....
ژاک هردوان فرانسوی در تهران(۱۳۰۳ – ۱۳۰۵خورشیدی ) ژاک هردوان ،سفرنامه در آفتاب ایران(1303 – 1305ش )، مترجم ،مصطفی مهذب ،تهران، 1324 ش.چاپخانه چهر، صص25 - 28 [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
شاه شدن احمد شاه 13ساله
فاطمه قاضیها، کتاب دختران ناصرالدین شاه [ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 14:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]
پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 19:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]
زندگی داستایوفسکی از ازدواج با تایپیست رمانش تا اعدام
فئودور داستایوفسکی در سال ۱۹۲۱ پا به جهان گذاشت. پدرش پزشک و مادرش دختر یکی از تجار مسکو بود. والدینش در جوانی او از دنیا رفتند. سال ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغ التحصیل و در وزارت جنگ مشغول به کار شد، اما یکسال بعد، از این کار استعفا داد و در حالی که ارث پدریاش را هم با ولخرجی از کف داده بود، رمان اوژنی گرانده بالزاک را ترجمه کرد. در سال ۱۸۴۵ با نوشتن رمان بیچارگان وارد محافل ادبی نویسندگان ساختارشکن پطرزبورگ شد. بسیاری از منتقدان ادبی او را بزرگترین نویسنده روانکاو دنیا دانستهاند. شخصیتهای داستانهای او، افرادی هستند روان پریش. شاید مشهورترین جمله این نویسنده روسی قرن ۱۹ میلادی، همان جملهای باشد که از زبان یکی از شخصیتهای رمان مشهورش برادران کارامازوف بیرون میآید: اگر خدا نباشد، همه کاری مجاز است. فئودور داستایوفسکی در سال ۱۹۲۱ پا به جهان گذاشت. پدرش پزشک و مادرش دختر یکی از تجار مسکو بود. والدینش در جوانی او از دنیا رفتند. سال ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغ التحصیل و در وزارت جنگ مشغول به کار شد، اما یکسال بعد، از این کار استعفا داد و در حالی که ارث پدریاش را هم با ولخرجی از کف داده بود، رمان اوژنی گرانده بالزاک را ترجمه کرد. در سال ۱۸۴۵ با نوشتن رمان بیچارگان وارد محافل ادبی نویسندگان ساختارشکن پطرزبورگ شد.
داستایوفسکی در ۱۸۵۸ اعدامدر حالی که با نوشتن چند رمان دیگر، جای پای خود را در این محفل محکمتر کرده بود، یک نفوذی پلیس مباحث این جلسات را به پلیس مخفی اطلاع داد و داستایوفسکی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای داستایوفسکی تقاضای مرگ کرد. او و سه نفر دیگر را با چشم بسته پای جوخه اعدام بردند و کشیشی را برای طلب بخشش پیش آنها آوردند، اما در حالی که سربازان آماده شلیک بودند و طبلهای نظامی مینواختند، سربازان تفنگهای خود را زمین گذاشتند. داستایوفسکی و سه نفر دیگر، شوکه از این اعدام ساختگی به زندان برگردانده شدند. او به چهار سال زندان و خدمت در لباس سربازی محکوم شد.
در سال ۱۸۶۳ ازدواج با تایپیست رمان خودپس از گذراندن دوره محکومیت، از زندان آزاد شد و پس از دو سال عاشقی با ماریا بیوه یک کارمند گمرک وصلت کرد. طولی نکشید از ارتش استعفا داد و در نشریهای که برادرش منتشر میکرد، مشغول روزنامه نگاری شد. در سال ۱۸۶۶ جنایات و مکافات یکی از شاهکارهایش را نوشت. در همان سال قمارباز را به رشته تحریر در آورد که موجب آشنایی اش با تایپیستی به نام آنا و ازدواج با او شد. قمارباز فقط طی ۲۶ روز و با تندنویسی آنا نوشته شده بود. او و آنا راهی سفر به اروپا شدند. داستایوفسکی در این سفر بارها پول خود را در قمار باخت. رمان قمارباز در واقع وصف اعتیاد شدید خود داستایوفسکی به قمار است. این رمان، ماجرای زندگی یک خانواده ثروتمند روس است که بر اثر پارهای تغییرات و بی لیاقتی ها، مال فراوان خود را از دست داده و ناچار به مهاجرت به کشوری دیگر شده اند. روایت کننده این قصه که معلم فرزندان این خانواده است، خود فردی قمارباز است. او در سراسر داستان یا در حال قماربازی است یا از قماربازی برگشته است. معلم، اما ایمانی راسخ به بخت خود دارد و دائم در فکر قمار است. او باور دارد که تنها یک راه برای خوشبختی اش وجود دارد و آن بردن در میز قمار است.
داستایوفسکی در رمان معروف دیگرش یعنی جن زدگان یا همان تسخیرشدگان در طنزی گزنده و سیاه به روشنفکران عصر خود میتازد. او آنها را به خاطر بازی با اندیشههای انقلابی بدون این که واقعا بدانند انقلاب در عمل چیست، زیر سوال میبرد. او استدلال میکند که از یاد بردن موازین اخلاقی و انسانی به خاطر افکار آزادیخواهانه به استبدادی ختم میشود که از استبداد قبل از انقلاب هم بدتر است. نظر فروید درباره داستایوفسکیشاهکار بزرگ او یعنی برادران کارامازوف در اواخر عمر او یعنی سال ۱۸۷۹-۸۰ به شکل پاورقی به تدریج در نشریه روسکی وستنیک منتشر شد. شخصیتهای اصلی این داستان، پنج نفرند؛ فیودور پاولوویچ کارامازوف و چهار فرزندش دیمیتری، ایوان، آلیوشا و اسمردیاکف (که فرزند نامشروع فیودور است). فیودور پاولوویچ کارامازوف یک ملاک بدنام در یکی از شهرهای کوچک روسیه بود که در نهایت به قتل میرسد و پسر بزرگترش، دیمیتری به ظن قتل وی دستگیر میشود. هر یک از چهار برادر، وجهی از شخصیت پدر را بیان میکنند.
فروید این رمان مملو از شخصیتپردازی و تحلیلهای عمیق روانشناسی است. زیگموند فروید پدر علم روانکاوی در مقالهای با عنوان داستایوفسکی و پدرکشی، با تحلیل انگیزههای فرزندان کارامازوف برای پدرکشی و تحلیل روابط داستایوفسکی با پدرش، او را واجد انگیزه پدرکشی دانست. داستایوفسکی که در آثار خود به شخصیتهایی میپرداخت که حتی کشتن دیگران را نیز زیر پرچم اعتقادات ایدئولوژیک خود توجیه میکردند در سال ۱۸۸۱ بر اثر خونریزی ریه درگذشت. [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 9:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]
آشفتگی در هیچ خانهای ناگهانی نیست
غزاله علیزاده اولین اثرش، «سفر ناگذشتنی» را در پاریس نوشت. اثری که از آغاز تلاش نویسنده برای رسیدن به دنیایی آرمانی با تکیه بر ادبیات کهن و عرفان شرق خبر میداد. نویسندهای که بیهیچ دغدغهای از آرمانشهر خود میگفت و چیزها را بیعجله و با وسواس و دقت تمام، توصیف میکرد. فاطمه علیزادههراتی، تنها فرزند منیرالسادات سیدی -که «غزاله» صدایش میکردند از کودکی- در کنار شیفتگی به ادبیات، از خیلی چیزها برخوردار بود. از مادری که روی سنگ مزارش، «شاعر و نویسنده» حک شده است تا امکان تحصیل در مهد «شاهدخت» و بعدتر دبیرستانی به همین نام و ادامهتحصیل در خارج از کشور. به گزارش هم میهن، غزاله علیزاده، اگر بود حالا ۷۵ساله بود و از مهمترین نویسندگان زن معاصر که در برجستهترین اثرش، «خانه ادریسیها»، از انقلابی میگوید که برای حفظ ارزشهایش، دست به تصفیههای «استالینی» میزند. او با مرگش در ۴۸ سالگی یکی از دراماتیکترین صحنههای ممکن را ساخت؛ «در جنگلِ جواهرده رامسر، آویخته از درختی، با گردنِ کج…، اندامش، مثلِ همیشه پوشیده در رَختِ یکدست سیاه، تاب میخورَد… با چشمانِ بسته و لبخندی تلخ نشسته بر لب… به آرامشِ هیچوپوچِ مرگ رسیده… رهاشده از درد، رنج، دشواریها و ناهمواریهایِ این روزگار و این زندگی…» و اگرچه رضا براهنی، اینطور بر مرگخواهیاش افسوس خورد: «خدایا، چه ستمی این زن بر «زبان»، بر هستی و بر جهان روا داشت؟»، اما زبان و ادبیاتش همواره بیشوکم در شعاع سلوک ظاهریاش ماند و در زمان حیاتش کمتر خوانده و دیده شد. او که شاخصترین اثرش، «خانه ادریسیها» را اینطور شروع میکند: «بروز آشفتگی در هیچ خانهای ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه یابد و اجزاء پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند.»
۲۷ بهمنماه ۱۳۲۷ در مشهد به دنیا آمد، در سالهای ۵۵.۵۶ و ۶۳ مجموعه داستانهای کوتاه «سفر ناگذشتنی» و رمانهای کوتاه «بعد از تابستان» و «دو منظره» را منتشر کرد و «خانه ادریسیها» و «چهارراه» را در سالهای ۷۱ و ۷۳ بیرون داد. داوران مجله ادبی گردون، به «جزیره»؛ یکی از قصههای مجموعه «چهارراه»، قلم زرین بهترین قصه کوتاه را دادند، اما برای نویسنده پنجهدرپنجه مرگ، توجهی دیرهنگام بود و از پس آنهمهسال فراموشی، میتوانست بیشتر به شفقت شبیه باشد تا قدرشناسی. غزاله تا پیش از مرگ در روز جمعه ۲۱ اردیبهشتماه ۱۳۷۵، دو بار ازدواج کرده بود، دو بار اقدام به خودکشی و به سرطان مبتلا بود. از بیژن الهی یک دختر بهنام سلمی داشت و با محمدرضا نظامشهیدی سرپرستی دو دختر بازمانده از زلزله سال ۱۳۴۱ بوئین زهرا را برعهده گرفته بود. خودش گفته بود در یکسال گذشته کاری جدی در زمینه ادبیات نکرده است، اما چند قصه ناتمام داشت و رمان «شبهای تهران» اش زیر چاپ بود. میگویند اگرچه رشد سرطان متوقف شده بود، اما او تودارتر و تنهاتر بهنظر میرسید. از مرگ و مرگانتخابی زیاد حرف میزد. مرگ با گاز را ایدهآل میدانست و دار زدن را مزخرفترین شیوه خودکشی. براهنی میگفت؛ غزاله سرطان مرگ دارد. بعد از مرگش رمان «شبهای تهران» و مجموعه داستان «با غزاله تا ناکجا» در سال ۷۸ و رمان «مُلک آسیاب» در سال ۹۵ منتشر شد. سهسال بعد از مرگ نویسنده، «خانه ادریسیها» لوح زرین و دیپلم افتخار جایزه «بیست سال ادبیات داستاننویسی» را ازسوی وزارت فرهنگوارشاد اسلامی دریافت کرد. از تهران تا پاریساو که در جوانی با مدرک کارشناسی علومسیاسی از دانشگاه تهران برای تحصیل در رشته فلسفه و سینما به دانشگاه سوربن در فرانسه رفت از گوستاو فلوبر، نویسنده تأثیرگذار قرن نوزدهم فرانسه، خیلی خوشش میآمد و مخصوصا از این جملهاش: «در مقام هنرمند میباید شراب بنوشی، با زن بجوشی، در عشق بکوشی و به جنگ درآیی و ناموننگ بخواهی، اما به یکشرط که نه میخواره باشی، نه زنباره، نه شوهر و نه حتی سرباز صفوف مقدم.» گوشهگوشه تولستوی را بلد بود، انگار که با او بزرگ شده و همزیستی کرده باشد، اما به فلوبر حسادت میکرد. طاقت نمیآورد کسی جز خودش درباره فلوبر حرفی بزند. غزاله نثر خود را وامدار شاعران بزرگ سرزمیناش و معماری میدانست و ساختارهای داستانیاش را مرهون نویسندگان توانای آنسوی مرزها و معتقد بود: «با سختکوشی، عشق و ایثار هر معجزهای ممکن است.» بهنظرش: «رد کردن کار جاودانی مارسل پروست از جانب آندره ژید، بر نام موجه او لکهای بهجا گذاشت، نازدودنی.» این را در مورد اهمیت کار منتقدان و در توصیف سنگینی مسئولیتشان میگفت و ابایی نداشت از اینکه بگوید کمالطلب است و سختگیر و خردهبین؛ اگرچه با چاشنی عذرخواهی همراهش میکرد. در پاسخ به این سوال که از او خواسته بودند سهرمان برجسته ایرانی را نام ببرد، گفته بود: «عیب بزرگی دارم؛ در حد افراط کمالطلبام. آرزو دارم ادبیات معاصر ما، چون دوران گذشته همسنگ با قلههای جهانی باشد و حسرت یک چخوف، یک هنری جیمز یا یک گوگول را نخوریم.» درخواستش شفاف بود: «هرگاه به گفتوگویی موجز و بر هدف نشسته، تصویری دقیق و سالم برخوردیم، با رعشهای حاصل وجد، ادای احترام کنیم به آن تلاش سترگ.» و متاثر بود که: «چرا شاعری مانند فروغ فرخزاد که هنوز به کمال نرسیده بود، با مرگش جامعه را تکان میدهد و تاثیرش تا سالها باقی میماند، اما بعدها، مثلا مرگ اخوان ثالث حتی برای دانشجویان ادبیات و کتابخوانها هم اتفاق مهمی نیست؟» فاصله رفتناش از ایران و برگشتناش را مادرش، منیرالسادات سیدی اینطور توضیح میدهد: «غزاله در کنکور، ادبیات فارسی در مشهد و حقوق و فسلفه در تهران قبول شد. ادبیات و فلسفه را دوست داشت و از دبیر فلسفه جایزه گرفته بود، اما در کنکور حقوق نمره ۲۰ آورده بود و دوست داشت در تهران ادامهتحصیل دهد. بهطور ضمنی از او خواستم اگر به تهران میرود، در رشته حقوق نامنویسی کند. او به افسردگی سختی مبتلا بود و فکر میکنم خواندن آن رشته هم مزید بر علت شد. غزاله حقوق خواند، بعد برای گرفتن دکترایش به پاریس رفت و با اصرار و التماس مرا به پاریس خواند. ناچار رفتم. هنوز اسم ننوشته بود. در فرانسه میگفتند، باید رشته حقوق سیاسی را ادامه دهد، اما او پایش را در یک کفش کرده بود که فلسفه اشراق بخواند. سرانجام رئیس کرسی فلسفه اشراق اسلامی، غزاله را برای تحقیق در مورد فلسفه مولانا پذیرفت. متاسفانه غزاله دنبال کار و تحقیق را نگرفت، چون دیگر پدر و مهربانیاش را نداشت.» غزاله در کنار سیمین، شهرنوش، گلی و مهشیدغزاله علیزاده اولین اثرش، «سفر ناگذشتنی» را در پاریس نوشت. اثری که از آغاز تلاش نویسنده برای رسیدن به دنیایی آرمانی با تکیه بر ادبیات کهن و عرفان شرق خبر میداد. نویسندهای که بیهیچ دغدغهای از آرمانشهر خود میگفت و چیزها را بیعجله و با وسواس و دقت تمام، توصیف میکرد. علیزاده، اما در اثر بعدیاش، «بعد از تابستان» که با تجدیدنظر در چاپ دوم در مجموعه داستانهای «چهارراه» آمد، راه تازه آغازشده را ادامه نداد. اینبار به دنیای دو دخترعمو (حورا و توراندخت) و رویارویی آنها با مسئله عشق پرداخت. «بعد از تابستان» دوره شکستن علیزادهی آرمانگرا بود. شکستن به این معنا که میخواست به عشق، واقعیت انسانها و از همه مهمتر زندگی، کمی منطقیتر نگاه کند. در «دو منظره» به وقایعنگاری زندگی مهدی از خانوادهای سنتی و مذهبی پرداخت. داستان، شرححال مردی معمولی بود که با زنی زیبا و سردمزاج ازدواج کرده و از او صاحب دختری شده است که خصوصیات روشنفکری و مبارزهجویی دارد. غزاله در این اثر با یادآوری انقلاب، یادی از زندانیان و آزادگان کرد و کوشید بگوید، حتی اگر نمیتوانید همپای نسل بعد از خود و شریک دگرگونی باشید، با آن همدل شوید. علی دهباشی و مهدی کریمی در کتاب «شناختنامه غزاله علیزاده» مینویسند: «آنچه مهم است، سعی علیزاده در خلق اثری همگام با زمان خود و بهروز است و آنچه نادیده گرفته میشود و تنها پاسخی از جنس سکوت دارد، عدم بررسی و نقد تلاش او ازسوی منتقدان است و از «دو منظره» همچون «سفر ناگذشتنی» خاطرهای جز سکوت باقی نمیماند.» آشفتگیهای پنهان در پس پرده، در «خانه ادریسیها»، چون بادی ویرانگر، وزیدن گرفت و رمانی را آفرید که بهقول محمد مختاری حاصل نوشتن در «موقعیت اضطراب» بود. رمان قطور «خانه ادریسیها»، شاهکار غزاله علیزاده در دو جلد منتشر شد. غزاله بعد از آن در مجموعه «چهارراه»، چهار داستان کوتاه «دادرسی»، «بعد از تابستان»، «جزیره» و «سوچ» را گرد هم آورد و «شبهای تهران» و «مُلک آسیاب» هم بعد از مرگش بیرون آمد. همه اینها موجب شد فرخنده آقایی بگوید: «غزاله علیزاده از نسل اول نویسندگان زن ایران است. او از نسل سیمین دانشور، گلی ترقی و مهشید امیرشاهی است. از ویژگیهای ایندسته از نویسندگان، زبان فاخر و نیز شستهرفتگیشان است که اغلب از خانوادههای خوب و تحصیلکردهاند، فرنگ رفته و فرنگ دیده و دانشگاهیاند و در زمان خودشان از پیشروها و روشنفکران محسوب میشوند.» زینب کاظمخواه هم در تایید حرف آقایی در «شناختنامه غزاله علیزاده» مینویسد: «غزاله از نسل زنان داستاننویسی بود که با گلی ترقی، شهرنوش پارسیپور و سیمین دانشور آغازگر جریان داستاننویسی زنان در ایران بودند. زنان نویسندهای که در دهههای گذشته سعی کردند خود را از زیر سنگینی سایه مردان نویسنده همعصرشان خارج کنند.» و محمد قاسمزاده اینطور صورتبندی میکند: «زنان نویسنده طی این سالهای نهچندان دور آثار و رمانهای گوناگونی به چاپ رساندهاند: روانیپور با «اهل غرق»، پارسیپور با «طوبا و معنای شب» و دانشور با «جزیره سرگردانی». در مقایسه این رمانها، میتوان به آسانی گفت که «خانه ادریسیها» یک سروگردن از آثار دیگر زنان نویسنده بالاتر است.» نقطه اوج؛ «خانه ادریسیها»«ماجراهای رمان «خانه ادریسیها» در «عشقآباد» میگذرد. بیدرنگ پس از پیروزی انقلاب بلشویکی، بازماندگان خانواده اشرافی ادریسیها که در خانهای بزرگ و مجلل، چون کاخ، زندگی میکنند، دستخوش بحرانهای طوفانآسای برخاسته از انقلاب میشوند. آنها ناچارند در خانهشان اشخاص ناهمگن را جا دهند که عموما با آداب و رسوم زندگی اشراف آشنایی ندارند و درنتیجه آشفتگی برمیانگیزد.» این توصیف جلال ستاری از بهقول خودش «ظاهر ماجرا»ی «خانه ادریسیها» ست، چون معتقد است «در باطن» و به موازات آنچه در رویه میگذرد، «نبض حیاتی که بسان رودی خروشان در ژرفای خاک جاری است»، میتپد. محیطی که وقایع داستان در آن اتفاق میافتد، شهری بهنام «عشقآباد» است. شهری فرضی که کمتر شباهتی به پایتخت ترکمنستان دارد. گرچه مرتب نشانههایی از این شهر در آن دیده میشود. وقایعی که در این شهر اتفاق میافتد؛ روی کار آمدن کمونیستها در انقلاب کبیر روسیه، انقلاب ۱۳۵۷ ایران را تداعی میکند و «آتشکاران قهرمان»، گروههای انقلابی پیروزند که میخواهند مقررات خاص و تازهای وضع کنند. نظمی نوین توسط گروه «قهرمان» که درواقع بازوی اجرایی انقلاب است به گستره خانه ادریسیها هجوم آورده و ضمن تصرف خانه طوفانزده به تمشیت امور میپردازد، اما میان نوآمدگان کشمش تازهای از برخورد قدرت شکل میگیرد. تصفیههایی از نوع استالینی برای حفظ ارزشهای انقلاب شروع میشود و مبارزه ایدئولوژیک جای خود را به روابط میدهد. انقلاب در دور تسلسل میافتد و صاحبان اصلیاش فراموش میشوند. راوی، داستان را از منظر چهار نفر از ساکنان اصلی خانه روایت میکند: خانم ادریسی، وهاب (نوه او)، لقا (دخترش) و یاور (خدمتکار و یار دیرینه اهلخانه). هرچه در رمان میگذرد از منظر این چهار نفر است و اگر شخصیتی غیرازاینها سرگذشت یا خاطرهای دارد، برای اینها یا از نگاه اینها بازمیگوید. تازهواردان در آغاز با نخستین سطح هویتشان ظهور میکنند. توصیفشان در سطح نخستین، از نگاه ساکنان خانه دشمنانه و بیگانه است. با لبهای کبود و کفشهای سبز، بهقول وهاب سمبل سبعیت و خشونت هستند. انگار اصلا فکر نمیکنند. وهاب میگوید؛ میآیند تا فرهنگ و زیبایی را نابود کنند و ابتذال را جای آن بگذارند. دیگر آرامشی نیست. سکون محور افقی بر هم خورده است. خانم ادریسی میگوید؛ فکر میکنند کتاب، مجسمه، گلدان، نقاشی و موسیقی و هر چیز زیبا، زیادی است. «خانه ادریسیها» تمثیلی از تهاجم و بهجانآمدگی است که در آن قدرتِ «کور» بنا به ضرورتی تاریخی، وارد عمل میشود و پس از ویرانسازی، در تبیین ارزشهای خود با لکنتزبان دستوپنجه نرم میکند و در تقابل با ارزشهای کهنه جز «قهر انقلابی»، چیز دیگری برای ارائه نمییابد. باغ بزرگ به تسخیر درمیآید و خانه جادویی چند اشکوبه «ادریسیها»، مقر «جنبش آتش» میشود. غزاله علیزاده میدانست که کسانی، چون محمود معتقدی گمان میکنند «خانه ادریسیها» یک تلقی فمینیستی از مبارزه اجتماعی است تا یک رمان تمامعیار. او در واکنش به مشیت علایی که به انکار جنبه سیاسی- اجتماعی «خانه ادریسیها» توسط نویسندهاش مظنون است، اینطور جواب میدهد: «نمیگویم ندارد. میگویم به یک موقعیت سیاسی محدود و تجربهشده بستگی ندارد و وسیعتر است. درمجموع به توتالیتاریزم نظر داشتم. به حکومتی که مبنایش بر استبداد فردی است.» او که باز میشنود: «اما بیشتر به یک نوع ایدئولوژی نزدیک بودید.» ادامه میدهد: «نه. بهخاطر بعضی الزامات است… وقتی میگویم «آتشخانه مرکزی»، هیچ تاکیدی ندارم که در کدام کشور اتفاق میافتد. آتشخانه مرکزی خودش است، مال رمان «خانه ادریسیها» ست. به الزام میگویم «کمسومول». اصلا ول کنید این «کمسومول» و چیزهایی ازاینقبیل را… آقای علایی به نثر سانتیمانتال اشاره کردند، خداوند مرا از هر نوع سانتیمانتالیسم دور نگه دارد…» او برای جواب دادن به وحید دستپاک هم آماده است. دستپاک میگوید: «من هیچ رابطهای بین داستان شما و وقایع چند دهه اخیر ندیدم. فکر میکنم یک عنصر بسیار مهم که فرهنگ اسلامی و سنت است در این کتاب دیده نمیشود.» و غزاله جواب میدهد: «بعضی رمانها نمیتوانند همه انتظارات را برآورده کنند!» سربند سیاه بر چشم و سفر به سرزمین قهرمانها«غزاله علیزاده نمینوشت، تقریر میکرد و محررها و منشیهایی داشت که تقریرش را مینگاشتند و او شبیه مجسمهای روی یک کاناپه دراز میکشید و چشمهایش را میبست و بلندبلند قصههایش را میگفت.» آیدین آغداشلو شیوه نوشتن غزاله علیزاده را اینطور توصیف میکند: شیوه داستاننویسی غزاله اگر نگوییم در نوع معاصر خود کمنظیر، دستکم جالب بوده است. او داستان را تعریف میکرده و یکی دیگر آن را روی کاغذ میآورده. خودش با حرارت اینگونه توضیح میدهد: «در سنت ادبی ما این روش سابقه دارد. تا آنجا که من میدانم فردوسی چند کاتب داشت و آثار مولانا را حسامالدین چلبی مینوشت. در اولین مرحله شکلگیری کار، چشمهایم را با سربند میبندم و آنقدر در فضای داستان و ذهنیت شخصیتها غرق میشوم که حضور کسی را احساس نمیکنم. ضمنا برقرار کردن یک رابطه انسانی برایم امتیاز است. حضور زنده و باطراوت آدمی که او را در کنارم احساس میکنم و اولین مخاطبی است که میتواند به مخاطبین دیگر تعمیم پیدا کند.» جای دیگر، در گفتگو با ماهنامه گردون، در پاسخ به اینکه شیوه کارتان چطور است؟ برای نوشتن به شرایط خاصی نیاز دارید؟ میگوید: «خواهش میکنم نخندید، چشمهایم را با سربندی سیاه میبندم، سفر میکنم به سرزمین قهرمانهایم. در «خانه ادریسیها» وقتی پا به شهر خیالم میگذاشتم، جزو ساکنانش میشدم، شخصیتهای داستانم از درون تیرگی بیرون میآمدند و ذرهذره شکل میگرفتند، وقتی از زبان هرکدام حرف میزدم در او حلول میکردم یا بهعکس، او در من میشکفت.» خودش گفته بود از هیچکس متنفر نیست، فقط تنها و خسته است و برای همین میرود. هرچند خیلیها مثل فرخنده حاجیزاده معتقدند «حذف ادبی غزاله، فعل مجهولی است که گاه بدجوری ذهن را مشغول میکند» او میگوید: «متاسفانه جامعه ادبی ما که گاه چنان شگفتزده میشود و به خاطر هیچ، هیاهوی بسیار راه میاندازد، در برابر آثار غزاله سکوت کرده است. چرا؟ کیفیت کارش که پایینتر از دیگران نبود! برای آنها که وجبی میسنجند، حجم و تعداد کتابهایش که کم نبود. برای آنها که شکل صوری آدمها را ملاک تایید آثارشان قرار میدهند، زیبایی غزاله که پوشیده نبود. بهدلیل امکانات مالی و مهربانی خاصی که داشت دوروبرش هم که پر بود از ادیبان و فرهیختگان. پس چرا همه، حتی آنهایی که دوستش بودند و دوستشان داشت، سکوت کردند و هرگاه از آنها خواسته شد درباره آثارش بنویسند، با بهانههای ظریف شانه خالی کردند. خصوصا که ما ایرانیها مردهپرستان خوبی هستیم و بعد از مرگ همیشه همسران مهربان، پدران دلسوز، مادران فداکار، دوستان عزیز و در حوزه هنر و ادبیات، نابغههای مهم و انگشتشماری را از دست میدهیم، اما مرگ غزاله هم سکوتمان را نشکست. چرا؟.» ۲۰ سال پس از مرگ غزاله علیزاده، در سال ۱۳۹۵، رئوف عاشوری در گفتگو با فرخنده آقایی، مدیا کاشیگر و امیرحسین خورشیدفر بهمناسبت چاپ رمان تازه «مُلک آسیابِ» غزاله، از خورشیدفر میپرسد: «آیا پس از اینهمهمدت متنی درخور شأن و اندازه غزاله علیزاده نوشته شده است؟» او پاسخ میدهد: «هولناک است، اما نه واقعا. کتابهایش هنوز خوانده میشود و موضوع بحث است، اما دربارهاش چیز جامعی نوشته نشده است.» حالا ۲۷ سال از مرگ غزاله علیزاده میگذرد و هنوز هم نمیتوان گفت متنی درخور شأن و اندازه او نوشته شده است و ما بهقول رضا براهنی، تنها «گل را به روی گور تو میریزیم، میگرییم و برمیگردیم. تنها و دست خالی برمیگردیم.» [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 9:4 ] [ گنگِ خواب دیده ]
رمان «فسخ»؛ راویهای متکثر در اتمسفر زنانه
رمان فسخ سه راوی دارد و این مهم باعث تکثر هویتی در رمان میشود. فصل اول داستان از زبان کاراکتر اصلی بیان میشود. در فصل دوم شخصیت اصلی مخاطب نویسنده است و اتفاقهای داستان خطاب به او به مخاطب عرضه میشود و فصل سوم در خارجیترین شکل ممکن در خارج از پرسوناژ؛ هم به کاراکتر مینگرد و هم به دنیای او (با زاویه دیدی خداگونه). رمان «فسخ» سه مقطع زمانی را در سه فصل متناوب و با ساختاری خطی به تصویر میکشد. فصل نخست دههای را شامل میشود که کابوس دگراندیشان است و دایی ارسلان نماینده دگراندیشان این دهه. نرگس فصل اول کودکی است که شرحی از خودش در یک تعطیلات تابستانی را بازگو میکند. به گزارش اعتماد، فصل دوم با فیلم پری مهرجویی آغاز میشود. زمان اکران فیلم به خوبی مبرهن این معناست که فصل دوم جوانی نرگس را نشانه گرفته. فصل سوم، اما فصل بلوغ و پختگی نرگس است. نرگس فصل سوم زنی بالغ است در جامعهای متفاوت از دهههای پیشین. فسخ در ادامه کارهای قبلی انسیه ملکان است. نویسنده در این رمان تلاش میکند عشق را به چالش بکشد و این موضوع از رهگذر پرداختن به یکی از مهمترین آسیبهای اجتماعی جامعه ما یعنی دروغ انجام شده. کار مهم نویسنده رمان فسخ این است که شعار نمیدهد و تعریفی از عشق برای مخاطبش عرضه نمیکند. ملکان فقط داستان مینویسد با رویکردی آلن رب-گری یه (۱) وار و فسخ حاصل داستاننویسی اوست و چه نیکو است که فسخ داستانگو است.
رابطهای که بین نرگس و سالی و آرش (سه شخصیت اصلی رمان) در جریان است خواه نامش عشق باشد، خواه رابطهای بیمارگونه یا تلقیای نادرست از عشق؛ عاشق و معشوق یا بهتر بگویم افراد درگیر در این رابطه را هدف نمیگیرد، بلکه خود عشق یا توهم عشق بین این سه نفر را به مخاطب عرضه میکند. عشقی که کودکی و جوانی و بزرگسالی این سه متاثر از اوست و این تعبیر با جملهای که نویسنده از رولان بارت (۲) در ابتدای کتابش آورده همخوانی دارد: سیلاب زبان که در جریان آن عاشق به فسخ کردن معشوق در چارچوب خود عشق مصمم میشود با انحرافی دقیقا عاشقانه این خود عشق است که عاشق به آن عشق میورزد، نه معشوق فسخ برای نویسندهاش یعنی شیفته عشق بودن. عشق رمان فسخ دامی است که، چون درش بیفتی و از آن بیرون بجهی باز دوست داری در دامش بیفتی و این حس عشق را بازآفرینی کنی. نرگس درگیر حس عشق است و تا آخر در تجربه این حال میسوزد. عشقی که رنگ و بوی عشقهای خلدآشیانی را ندارد، اما هر چه هست زمینی است و برای نرگس قابل احترام. اگر عاشق عشقید کتاب فسخ را بخوانید. امید به اینکه باران عشق بر سر همه ما جاری شود. و، اما بعد… نقد پیش رو از رمان فسخ تنها مقوله شخصیتپردازی را شامل میشود و تمرکز این مقاله بیشتر بر شخصیت نرگس و ارتباط او با دیگر کاراکترهاست. در ابتدا باید به این مهم اشاره شود که نقد پیش رو؛ توجهش بر رابطه خواننده با متن است نه رابطه نویسنده با متن؛ لذا مطالب ذکر شده در این نوشتار در پیوند با خواننده رمان فسخ گفته میشود و حتیالامکان نظر نویسنده این مقاله به عنوان یک زبانشناس و منتقد ادبی وارد نوشتار نشده. با این حال در ابتدای کلام؛ نظر شخصی خودم از شخصیتپردازی رمان را به اختصار بیان میکنم و بعد به نقد زبانشناسانه اثر میپردازم. تنها نکتهای که به عنوان شخص خودم مطرح میکنم و شاید پرداختن به آن؛ خوانش رمان را روانتر میکرد، عمق بخشیدن بیشتر به شخصیتهای رمان فسخ است، چراکه رمان پتانسیل این را داشت که خوانندگانش را کمی بیشتر با جزییات شخصیتها آشنا میکرد. البته بگویم که جزییات زمانی به بنمایه یک داستان کمک میکند که بهنگام و به تناسب سیر اصلی داستان به کار گرفته شود. با این همه؛ دقت نظر یا شاید وسواس بیش از حد نویسنده رمان به شاخ و برگ ندادن به داستان – هر چند باعث شده رمان فسخ نثری شسته و رفته داشته باشد - در حدی است که برخی المانهای مهم نیز از قلم زیبای نویسنده افتاده. به جهت اینکه مخاطبان را با مفهوم مورد نظر خودم از مقوله شخصیتپردازی و آنالیز شخصیتهای داستانی آشنا سازم؛ گریزی به انواع شخصیتهای داستانی میزنم تا از این رهگذر به بحث مربوط به رمان فسخ بازگردم. از جمله افرادی که سعی کردند تعریفی جامع از انواع شخصیتهای داستانی ارایه دهند، میتوان از ادوارد مورگان فورستر (۳) انگلیسی نام برد. او در تعریفی که از گونههای مختلف شخصیتهای داستانی در ۱۹۸۷ به دست داده؛ انواع کاراکترهای داستانی را در دو زیرشاخه تقسیم میکند: وی در همین گفتاورد و در تعریف ماهیت کاراکترهای ساده و پیچیده داستانی آورده است که «شخصیت ساده پدید میآید تا تنها یک هدف یا ماموریت را دنبال کند. وقتی شخصیتی ساده رفتار و کرداری را از خود بروز میدهد که او را از بند تک بعدی بودن میرهاند آنچه در پی این رویداد پدیدار میشود، این است که کاراکتر فوقالذکر خود را به سمت تبدیل شدن به شخصیتی پیچیده سوق داده.» (۴) ترجمه در نقطه مقابل این تعریف؛ فورستر کاراکتر پیچیده را هر آن چیزی قلمداد میکند که در دایره وجودی شخصیت ساده نگنجد. سنجش اینکه چه هنگام با کاراکتری ساده یا پیچیده روبهرو هستیم نیز توسط فورستر تعیین شده: «راه تمییز دادن این دو گونه شخصیت از هم در این است که ببینیم آیا کاراکتری که به ظن خواننده پیچیده است، توانایی رودست زدن یا به اصطلاح سورپرایز کردن و قانع نمودن مخاطب را دارد یا نه. چنانچه کاراکتر مورد نظر قابلیت انجام این مهم را نداشت ساده است، اما اگر توانست مخاطبش را سورپرایز کند در حالی که از پس قانع ساختن خواننده برنیاید احتمالا با شخصیت سادهای روبهرو هستیم که تظاهر به چند بعدی بودن میکند.» (۵) ترجمه با اینکه فورستر هرگز مثالی برای تعاریف مورد نظرش از دو گونه شخصیتهای داستان عرضه نمیکند؛ ولی برای روشنتر ساختن منظور فورستر از شخصیتهای ساده و پیچیده مثالهایی ارزنده از آثار ادبیات غرب در زیر ذکر خواهد شد: بهترین مثالها برای شخصیت پیچیده هملت و جورج میلتون هستند. هملت را میتوان شخصیتی پیچیده دانست. جورج میلتون رمان جان اشتاین بک نیز در این جرگه جای میگیرد. اما در نقطه مقابل میتوان جو گارگِری رمان آرزوهای (انتظارات) بزرگ چارلز دیکنز را شخصیتی تک بعدی و ساده قلمداد کرد. فورستر از پیشگامان نظریه شخصیتپردازی است. با این حال تعاریف او از انواع شخصیتهای داستان - که محدود به دو شخصیت ساده و پیچیده میشود- با اصول داستاننویسی نوین مغایرت دارد. شاید بتوان شخصیتهای درگیر در داستانکها را براساس نظر فورستر بررسی کرد، اما آنالیز یک رمان و پیچیدگیهایی که در آن مستور است صرفا با تمییز دادن کاراکترهای ساده از پیچیده امری نیست که شدنی باشد. ایراد دیگر نگرش فورستر نوع نگاه او به گونههای کاراکترهای داستانی است. او در گفتار خود و در توجیه چگونگی تبدیل شدن شخصیت ساده به پیچیده؛ معتقد بود وقتی شخصیتی ساده از تک بعدی بودن رها شود به سمت پیچیده شدن سوق پیدا میکند. این نگاه او به مقوله شخصیتپردازی اساسا غلط است چه که وی اعتقاد داشت شخصیتهای داستانی به وجود میآیند تا به تدریج از دامان تک بعدی بودن بگریزند و به چند بعدی شدن برسند. میدانیم این طرز تفکر در داستاننویسی امروز جایگاه چندانی ندارد. شاید رمانها و داستانهایی باشند که نویسندگانشان شخصیتهای فرعی را به تدریج از فرع داستان به درآورند و به اصل بیاورند - البته عکس این نیز جایز است - با این همه این امر، امری شخصی است که به مقتضای پتانسیل یک داستان اتفاق میافتد. در همین رمان فسخ شاهد هستیم که چنین اتفاقی نیفتاده. لغزش دیگر فورستر در نگاه سیاه و سفید او به مقوله شخصیتپردازی بود. به باور او شخصیتها یا سادهاند یا پیچیده و اگر ساده باشند تمایلی غریزی در چند وجههای شدن آنان را از تک بعدی بودن به چند بعدی شدن میرساند. این نظر فورستر نیز ناصواب است. شخصیتهای داستانی الزاما تک بعدی یا چند بعدی نیستند، بلکه در جریانی سیال و به فراخور داستان تغییر مییابند. حال که کلیاتی از نگاه کلاسیک رایج در بحث شخصیتپردازی را ارایه دادم به طرح نظریه پروفسور جاناتان کالپپر (۶) – زبانشناس شهیر انگلیسی - خواهم پرداخت. نظریه او که از جدیدترین نظریات زبانشناسی در حوزه نقد شخصیتهای داستانی است به مدد نویسنده این مقاله خواهد آمد تا در آنالیز شخصیتهای رمان فسخ به خصوص نرگس مورد استفاده قرار گیرد. نقد زبانشناسانه من که بر مبنای مدل پیشنهادی کالپپر انجام گرفته در زبان فارسی سابقه چندانی ندارد و جزو اولین نقدها در این حوزه است هرچند این مدل توسط زبانشناسان دیگر در دنیا برای آنالیز شخصیتهای نمایشنامهها، فیلمها و داستانها استفاده شده. اغلب این دست نقدها به زبان انگلیسی و بر آثار غربی نوشته شدهاند. امید که سایر زبانشناسان فارسی زبان با بهرهگیری از این مدل به نقد سایر آثار داستانی فارسی بپردازند. از دیرباز بحثی که در ادبیات داستانی نقل محفل منتقدین این حوزه بود بر چارچوب دو نظریه مختلف و متضاد میچرخید: نظر اول متعلق به دستهای از منتقدان ادبی است که معتقدند شخصیتهای داستانی از دل زندگی مردم سرچشمه میگیرند و شاخصههای انسانی دارند و باید با نگاهی فرامتن به کاراکترها نگریست (۷). نظر دوم که واکنشی است به نظر اول؛ کاراکترهای داستانی را محصول متن میداند و به آنالیز درون متنی پایبند است (۸). کالپپر تلفیق و ادغام این دو نظر را بهترین سنجش برای شناخت کاراکترهای داستانی معرفی میکند. او کاراکترهای داستانی را جزو لاینفک متن میداند که به تناسب متن و معنایی که پس هر عبارت نهان است نمود متفاوتی از خود بروز میدهند. وی در نظریهاش با رویکردی شناختی به متن و شخصیتهای داستانی مینگرد. او در توضیح بیشتر؛ جملهای از نمایشنامه تک پردهای داستان باغ وحش (پیتر و جری) اثر ادوارد آلبی میآورد: «من به باغ وحش رفتهام.» (ترجمه) به نظر شما گوینده این گزاره چه کسی است؟ تصور بسیاری از ما این است که گوینده جمله فوق بچهای خردسال است، چراکه بچهها احتمالا بیشتر از بزرگسالان از رفتن به باغ وحش لذت میبرند. شاید تنی چند از ما فرضیههای دیگری نیز در ذهنمان ساخته باشیم. مثلا گوینده با ذکر این موضوع قصد دارد توجه شنونده را به خود جلب کند. اما نکته جالب در اینجاست که گزاره فوق اولین جمله نمایشنامه داستان باغ وحش است و گوینده آن نه یک بچه که یک مرد (جری) سی و خردهایساله است. در نظر بگیرید چه تفاوتی بین تصور خواننده از شخصیت داستان و آنچه کاراکتر بر زبان میآورد، وجود دارد. حال به رابطه خواننده و متن میرسیم (همان چیزی که در این نقد مورد نظر است). اگر جمله آغازین این نمایشنامه را از دریچه دید خواننده و متن بررسی کنیم؛ نکته جالبی دستگیرمان میشود. جری با بیان این جمله پیتر را مخاطب خود میسازد. غریبهای که روی یکی از صندلیهای پارک نشسته و در حال مطالعه کردن است. با این همه اگر گوینده جمله فوق کودکی میبود، طرح این گزاره برای خوانندگان نمایشنامه داستان باغ وحش قابل درک میشد چه که انتظاری نیست تا کودکان مانند بزرگسالان به اصول و قواعد اجتماعی آشنایی داشته باشند. اما چنانچه پیشتر ذکرش رفت جری کودک نیست. پر واضح است که پیتر هنگام شنیدن این جمله هرگز تصور نمیکند که خود او مخاطب جری است. حتی وقتی که جری جملهاش را سه مرتبه و هربار بلندتر از قبل تکرار میکند نیز پیتر خود را در مقام پاسخگویی نمییابد. این رفتار عجیب جری خوانندگان نمایشنامه را به جایی میرساند که تصور کنند پرسوناژ جری شخصیت عجیبی دارد و لاجرم طرح این موضوع از جانب وی با هدف و نیت خاصی همراه است. دیدیم که همین یک جمله آغازین نمایشنامه تا چه حد ولو به غلط شخصیت جری را در ذهن خواننده میسازد. کالپپر پشتوانه خوانندگان یک داستان در پردازش ذهنی شخصیتها را در دو نوع منبع اطلاعاتی خلاصه میکند: نخستین منبع؛ عامل انگیزش است و دومی اطلاعات و پیشفرضهایی که خواننده از قبل در پیوند با جهان مادی در ذهنش جای داده. از منظر کالپپر انگیزه همان متن داستان است و اطلاعات طبقهبندی شده در ذهن خواننده اشاره به پیشفرضها و جزییاتی دارد که از قبل از خواندن یک متن داستانی در ضمیر خواننده وجود داشته و این اطلاعات طبقهبندی شده شامل آن دسته از مواردی است که در حافظه بلندمدت فرد ذخیره شدهاند. کالپپر درک ذهنی خواننده از متن داستان را مرهون دو پروسه تاپ داون (بالا به پایین) (۹) و باتن آپ (پایین به بالا) (۱۰) میداند. وی به درکی که خواننده از داستان به فراخور فاکتورهای خارجی میرسد، باتن آپ و به شناختی که خواننده اثر از پرسوناژها به تناسب اطلاعات شخصی پیش ذخیره شده در ذهنش میرسد، تاپ داون میگوید. کالپپر ترکیب و تلفیق این دو را راهگشای آنالیز شخصیتهای داستان میشمرد. به عبارت آخری، او معتقد است که تصور خواننده از یک کاراکتر در نتیجه ارتباطی شکل میگیرد که خواننده با متن و دانش فرامتنی برقرار میکند. پروفسور کالپپر برای بیان نظراتش در پیوند با آنالیز شخصیتهای داستانی؛ مدل پیش رو را ارایه میدهد. مدل پیشنهادی کالپپر تا حد زیادی متاثر از آرا و عقاید دکتر کاترین اِمٌت - استاد زبانشناس دانشگاه گلاسکو- است و درک دقیق این مدل نیازمند شناختی جامع از آثار دکتر امت است. دکتر امت که سابقه همکاری با روانشناسان را در کارنامهاش دارد، در آثارش نگاهی روانشناختی به ذهن خوانندگان یک داستان میکند. کالپپر با تاثیر از این موضوع و با بهرهگیری از تکنیکهای زبانشناسی و روانشناسی ذهن؛ درصدد است تا بفهمد افراد در زندگی روزمرهشان چگونه همدیگر را میفهمند و بر مبنای یافتههایش از نوع ارتباطات افراد در جهان حقیقی؛ مدل پیش رو را طراحی کرده تا بر مبنای روانشناسی ذهن انسان به آنالیز جهان کاراکترهای داستانی بپردازد. در این نوشتار از مدل پیشنهادی کالپپر استفاده شده تا شخصیتهای رمان فسخ آنالیز شود. اما پیش از آنالیز رمان تلاش خواهم کرد تا تعریف بیشتری از مدل کالپپر ارایه دهم. او در مدل پیشنهادیاش بیشتر در جستوجوی این معناست که بفهمد خواننده یک داستان چگونه و به چه شکلی کاراکترهای داستانی را در حین خواندن داستان در ذهنش ساخته و پرداخته میکند. مدل پیش رو مدل پیشنهادی پروفسور کالپپر است که ایشان با طرحش تلاش کرده تا چراغ راه نقادان ادبی در جهت نقد آثار داستانی باشد: هر کدام از مستطیلهای قرار داده شده در این مدل نمایانگر یکی از مراحلی است که به واسطه آنها ذهن خواننده یک داستان شخصیتهای درگیر درون داستان را آنالیز میکند. در درون مستطیلهای بزرگ؛ مستطیلهای کوچکتری قرار گرفته به این معنا که حداقل بخشی از المانهای درون مستطیلهای بزرگتر به امر شخصیتپردازی در ذهن خواننده کمک میکند. پیکانهایی مشکی رنگ؛ این مستطیلها را به هم مربوط میسازد و این بدان معنی است که پروسه شناخت و آنالیز کاراکترها تلفیقی از تاپ داون و باتن آپ است. از طرفی وجود پیکانهایی که تمامی مستطیلها را به هم مرتبط میسازد ما را بدان جایی رهنمون است که بفهمیم آنالیز کاراکترهای داستانی از فیلتری چرخشی عبور کرده و بدون وجود فاکتورهایی نظیر تاپ داون و باتن آپ - با هم و در کنار هم - آنالیز شخصیتهای داستانی ممکن نیست. به عبارت آخری، هر آنچه خواننده یک داستان در دنیای واقعی تجربه میکند، نوع جهانبینیاش را شکل داده و جهانبینی فرد تاثیری ژرف دارد بر نحوهای که او به جهان داستان (به خصوص شخصیتهای داستانی) مینگرد. سیستم کنترل (۱۱) که در مدل کالپپر نقش ویژهای ایفا میکند؛ بر کل پروسه درک شخصیتهای داستانی در ذهن خواننده نظارت دارد. در حقیقت این سیستم نظارتی کمک میکند تا خواننده داستان در حین خواندن رمان؛ کاراکترها را از متن داستان بیرون بکشد و شناخت بیشتری از پرسوناژها به دست آورد. به بیانی دیگر، هدف از خواندن یک داستان بیرون کشیدن شخصیتها از دل متن است و این مهم به وسیله سیستم کنترل صورت میپذیرد. از طرفی مدل کالپپر آکسان زیادی بر اطلاعات از پیش ذخیره شده در ذهن خواننده (۱۲) میگذارد. این دست جزییات تا حدی ذهنیت خواننده از کاراکترهای داستانی را میسازد. میدانیم که منظور از اطلاعات پیش ذخیره شده آن چیزی است که در حافظه بلندمدت خواننده نقش بسته. بگویم که در ذهن هر فرد این نوع جزییات متفاوت است هرچند ممکن است بخشی از این اطلاعات در ذهن همه خوانندگان یکسان باشد. این جزییات میتواند بارقهای از حقایق علمی را در خود جای دهد مانند این مهم که به لحاظ بیولوژیک مردان متفاوت از زنانند یا اطلاعاتی از اتفاقات حادث شده در گذشته خواننده داستان یا هر چیز دیگری. اطلاعات پیش ذخیره شده در ذهن خواننده؛ هنگام خواندن یک داستان فعال میشود و خط فکری خاصی را به خواننده در پیوند با کاراکترها میدهد (و این همان چیزی است که کالپپر تاپ داون میخواند). به بیان دیگر هیچ خواننده داستانی بهطور مطلق نمیتواند مدعی باشد که با ذهنیتی کاملا باز و خنثی به استقبال یک رمان یا داستان میرود. مدل وضعیت (۱۳) که در میانه مدل کالپپر قرار گرفته حاصل تلفیق دو چیز است: اطلاعات پیشتر ذخیره شده در ذهن خواننده با المانهای فنی زبان که نویسنده برای آفرینش شخصیتها به کار گرفته. ترکیب این دو باعث میشود تا خواننده به درکی بهتر از شخصیتها برسد. مدل وضعیت نسبت به نوع متن و ژانری که داستان درش قرار میگیرد، میتواند تا حدی احساسات خواننده یک داستان را نسبت به شخصیتهای داستانی برانگیزاند، چراکه تلفیق دو فاکتور ذکر شده در بالا - که باعث پیدایش مدل وضعیت در ذهن مخاطب میشود - اطلاعات کم نظیری از عقاید، باورها، اعتقادات و روابط پرسوناژها با هم به خواننده داده و همین دست اطلاعات است که احساسات خواننده را در پیوند با پرسوناژهای داستانی برمیانگیزاند. اطلاعات از پیش ذخیره شده در ذهن مخاطب ممکن است باعث شود تا خواننده برای شخصیتهای داستانی نمود خارجی پیدا کند یا اینکه پرسوناژها را از جهان تخیل خارج نکند. المانهای فنی زبان ممکن است تا حدی تعادل بین اطلاعات مخاطب از شخصیتهایی که نمود خارجی دارند با آنانی که ندارند را تحت تاثیر قرار دهد. برای مثال تبحر یک نویسنده میتواند؛ چنان اطلاعات از پیش ذخیره شده مخاطب را به چالش بکشاند که خواننده؛ شخصیت تخیلی رمان را واقعی قلمداد کند. در نظر داشته باشید اگر مدل وضعیت؛ یک متن داستانی (برای مثال متنی نظیر نمایشنامه فراخوانی آدمیزاد) را در زمره متون اخلاقی گذاشت احتمالا ذهن خواننده کتابخوان اطلاعات پیشتر ذخیره شدهاش در پیوند با هفت گناه کبیره را به کار میگیرد تا به درکی بهتر از شخصیتهای این نمایشنامه برسد. متقابلا اگر مدل وضعیت ذهن یک خواننده؛ متنی داستانی (برای مثال متنی نظیر کارهای آرنولد وسکر) را در چارچوب ژانری، چون مکتب ظرفشویی (واقعگرایی اجتماعی) (۱۴) قرار دهد، بنابراین انتظار خواننده این خواهد بود که تمام پرسوناژهای اثر حتما مصداق خارجی داشته باشد. پس میبینیم که مدل وضعیت تا چه اندازه بر نحوهای که خواننده؛ داستانی را میخواند اثرگذار است. حال که مدل وضعیت را بررسی کردیم هنگام آن رسیده که سراغ پایه متن (۱۵) در مدل کالپپر برویم. همانند مدل وضعیت؛ پایه متن به شناخت بیشتر کاراکترها کمک میکند، اما تفاوت پایه متن با مدل وضعیت در این است که تمرکز این مرحله از مدل کالپپر بر گزارههایی است که در دل متن داستان نهفته. این گزارهها ممکن است در ارتباط با شخصیتهای داستان باشد یا از زبان ایشان مطرح یا در پیوند با فضای کلی داستان طرح شود. آنالیز معنای نهان گزارهها اساس پایه متن است. برخی از این گزارهها ممکن است به قدری تاثیرگذار باشد که خواننده داستان؛ کاراکترها را با گزارهای خاص در ذهنش تداعی کرده و به یاد بیاورد. ممکن است گزارههای برخی پرسوناژهای داستانی مستتر در پایه متن مرتبط با مدل وضعیت باشد و درک عمیقتر این دست گزارهها در پس شناخت مدل وضعیت ممکن شود. برای مثال شخصیتهای تمثیلگونه رمان سیر و سلوک زائر نوشته جان بانیان هیچ کدام اسمی ندارند و با صفات اخلاقی خوب یا بد شناخته میشوند؛ لذا شناخت این کاراکترها بدون درک مدل وضعیت ناممکن است. آخرین مرحله در آنالیز شخصیتها - طبق مدل پیشنهادی کالپپر- مرحله آنالیز ساختار ظاهری متن (۱۶) است. در این مرحله خواننده یک داستان در معرض المانهای خاص زبانیای قرار میگیرد که هویت شخصیتها را میسازد. هر کلمه، اصطلاح یا عبارتی که کاراکترها به زبان بیاورند، میتواند در ذهن خواننده تصویری مجازی از شخصیتها بدهد. بر مبنای این تصویر است که خواننده قادر است سن، ظاهر و بسیاری دیگر از خصیصههای پرسوناژها را در ذهنش مجسم کند. بهترین مثال برای درک بهتر ساختار ظاهری متن و اهمیتش در ساختن شمایی از پرسوناژها درون ذهن مخاطب؛ شخصیت خانم ملپراپ داستان رقبا نوشته ریچارد برینزلی شریدان است. خانم ملپراپ در این داستان دایما از کلمات نادرست به جای واژگانی با صدای مشابه استفاده میکند و این استفاده نادرست از کلمات منجر به موقعیتهایی طنزآمیز در جریان داستان شده و مخاطب را با خصیصههای این کاراکتر بیشتر آشنا میسازد (۱۷). حال که مراحل مختلف آنالیز شخصیتهای داستانی طبق مدل کالپپر را توضیح دادم به رمان فسخ و آنالیز شخصیت نرگس و ارتباطش با سایر پرسوناژها خواهم پرداخت. در این نوشتار از آنالیز تک به تک شخصیتها به جهت طولانی شدن متن خودداری کرده و به آنانی میپردازم که بر شکلگیری پرسوناژ نرگس نقش بیشتری داشتهاند. نخست گریزی به اسامی سه شخصیت محوری داستان میزنم: نرگس، سالی و آرش. دکتر بهرام گرامی در کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی و در صفحه ۳۷۱ چنین آورده است که «شش گلبرگ سپید نرگس همراه با دایره زرد میانی و گاه تیرگی قعر آن مجموعا شکل چشم را به ذهن متبادر میکند. بخش زرد رنگ میانی گل، حالت بیمارگونه به چشم نرگس میدهد و از این رو چشم بیمار و خمارآلود را به نرگس تشبیه کردهاند. ساقه بیبرگ و سبز رنگ گل را که میان تهی و نی مانند بوده و در محل اتصال به گل خمیده است به عصا و قلم تشبیه کردهاند. بر همین وجه، نرگس را سر به زیر، فروتن یا سرسنگین خواندهاند. قسمت زرد میانی گل را به پیاله و قدح، مشعل و شمعدان و بیش از همه به تاج زر تشبیه کردهاند.» (۱۸) با در نظر گرفتن توضیحات بالا که در حقیقت اطلاعات پیش ذخیره شده ذهن خواننده رمان فسخ را ساخته؛ کاملا به منطق انتخاب اسم نرگس پی میبریم. به عبارت دیگر نام نرگس اطلاعات پیش ذخیره شده خواننده و تصورش از نرگس را تایید میکند. سر به زیری و مظلومیت نرگس در مواجه با عشق آرش در نام انتخابی نویسنده متبلور میشود. از طرفی خوشحالی نرگس در آنجا که میفهمد بنا بوده نام تهمینه را بر او بگذارند، ولی منصرف شدند و نامش نرگس شده نیز با صحبتم در بالا و علت انتخاب این نام توسط نویسنده همخوانی دارد چه که نرگس صلابت و آزرم تهمینه را هرگز نداشت و این سستی و نقصان را در زندگی و رابطه عاشقانهاش و دروغش که باعث ساختن تصویری غلط از شخصیت سالی در ذهن خواننده میشود به ما عرضه میدارد. نام سالی و انتخابش برای این پرسوناژ نیز هوشمندانه بوده. یکی از معانیای که برای نام سالی در نظر گرفتهاند؛ بیغم و سرخوش است. از طرفی این نام ایرانی نیست و بارقه ملی یا مذهبی ندارد. درست برعکس اسم نرگس که سابقهای طولانی در سنت ادبی ما داشته. اطلاعات پیشتر ذخیره شده ذهن خواننده نام سالی را حامل دلالت معناهای مشخصی نمیبیند تو گویی صاحب این نام هویت مشخصی ندارد و این مهم درباره سالی صدق میکند و نویسنده رمان به خوبی توانسته تضاد و تعارض نرگس و سالی را از این منظر به تصویر بکشد. با این حال نام سالی امروزیتر از نام نرگس است و این تضاد در نام این دو تعارض عقیدتی بین دو خانواده را نیز به خوبی نشان داده. در نقطه مقابل آرش نامی ایرانی است که صبغهای پهلوانی دارد. اطلاعات پیش ذخیره شده ذهن خواننده به مجرد شنیدن این نام به یاد آرش کمانگیر و سرنوشت او میافتد. حضور تمثیلگونه این پرسوناژ وعدم دستیابی به او درست در لحظه رهایی تیر از زه کمان رابطه آرش با نرگس و سالی همه و همه در تایید ذهنیت خواننده رمان بوده. پیداست نویسنده در انتخاب نام شخصیتهای محوریاش بسیار اندیشیده و نتیجه این مهم زیبایی کارش است. از این بحث نیز میگذرم و به آنالیز شخصیتهای فرعیای (کاتالیزور) خواهم پرداخت که ساختن و پرداختن یاعدم انجام این دو بر ساختن شمای نرگس در ذهن خواننده متاثر بوده. اولین کاراکتر از این دست پرسوناژ پدربزرگ است که باید دربارهاش سخن گفت: نوع پردازش این شخصیت به گونهای است که خواننده با کاراکتری خنثی روبهرو میشود. بود و نبود پدربزرگ کمکی به پیشبرد داستان نمیکند. شاید میشد کل هستی این کاراکتر را در یک فلشبک خلاصه کرد. البته گمان میکنم حضور کم فروغ این کاراکتر در درازای داستان دلیلی بر این مدعاست که نویسنده بیشتر بر جایگاه او در خانواده (احتمالا به عنوان بزرگ خاندان در یک خانواده سنتی) تکیه دارد تا اینکه این شخصیت فرعی را در جایگاهی بنهد که عامل کنش و واکنش باشد. اگر این فرض را درست قلمداد کنیم؛ انفعال پدربزرگ تا حد زیادی اطلاعات پیش ذخیره شده خواننده از بزرگ خاندان را مخدوش میکند. البته قرار نبوده و نیست که شخصیتهای فرعی داستانها پدیدآورنده اتفاقات بنیادی داستان شوند؛ این مهم بر دوش قهرمان و احیانا ضد قهرمان یک داستان است. با این حال صحبت کلی در چرایی وجود پرسوناژ پدربزرگ است که حتی در مقام کاراکتری فرعی به شدت خنثی ظاهر میشود. در حقیقت باید گفت پدربزرگ داستان تا حد زیادی اطلاعات پیش ذخیره شده ذهن (تاپ داون) خواننده از شخصیت تیپیکال پدربزرگ در خانوادههای سنتی ایرانی را مخدوش میکند. بگویم یکی از کارهایی که نویسندگان مهم انجام میدهند، از بین بردن یا به چالش کشیدن ذهنیت (کلیشه)هایی است که خواننده پیش از خواندن داستان طبق مدل کالپپر در ذهنش قرار داده. کالپپر موافق از بین بردن ذهنیتهای خوانندگان داستان در حین خواندن داستانی تازه است. اما به چالش کشیدن اطلاعات پیش ذخیره شده ذهن خواننده توسط نویسنده یک اثر کافی نیست. نویسنده یا باید بر مبنای باورها و عقاید خواننده کتابش پرسوناژی را بسازد یا اگر قصد هنجارشکنی دارد باید اطلاعات پیش ذخیره شده ذهن خوانندهاش را به چالش بکشد و در ازای آن اطلاعات جدید و مهمی را وارد ذهن مخاطبش بکند و اگر چنین نکرد سیستم کنترل مدل کالپپر این نقصان را در ذهن خواننده برجسته کرده و نتیجه این میشود که منطق وجود پرسوناژ با منطق سیستم کنترل همخوانی نخواهد داشت و لاجرم خواننده با پرسوناژ ارتباط نمیگیرد و این اتفاق دقیقا در پیوند با پدربزرگ داستان افتاده. تصویری که نویسنده از پدربزرگ به مخاطب ارایه میدهد؛ ساختاری خطی از یک روتین تکراری است. مردی که مدام چرت میزند. هر از چندی سیگاری میگیراند. با ماشین مورد علاقهاش بیرون میرود و در ارتباط با بیشتر حوادث پیرامونش بیتفاوت و حتی عاری از احساس است. شاید در میان خوانندگان این مطلب عزیزانی باشند که در مقام پاسخگویی به موضوعات ذکر شده توسط اینجانب برآیند. شاید بسیارانی بگویند که در یک رمان یا داستان پرداختن به تمامی کاراکترها امری جایز نیست. مادامی که نویسنده از پس پردازش کاراکترهای اصلی برآید رسالتش را انجام داده. البته این سخن تا حدی پسندیده و درست است، اما گاهی پرداختن به جزییات داستان تاثیر بیشتری از اصل داستان بر خوانندگان ایجاد خواهد کرد. شاید تنی چند از خوانندگان بخواهند مدعی باشند که نویسنده در پیوند با شخصیت پدربزرگ از تکنیک شخصیتپردازی غیرمستقیم یا ضمنی استفاده کرده. این موضوع البته برای من تا حد زیادی غیرقابل پذیرش است و دلیل مخالفتم با طرح مطلبی از این دست مستتر بر این اصل است که کنشها و واکنشهای این کاراکتر با سایرین به خصوص همسرش (حوری) نمیتواند ویژگیهای این شخصیت را به خوانندگان رمان بشناساند، بلکه برعکس به علت مخدوش کردن اطلاعات پیش ذخیره شده ذهن مخاطب وعدم ارایه اطلاعات جدید؛ خواننده را با سوالات بیشتری در پیوند با چرایی هستی این کاراکتر روبهرو میسازد. برای مثال مجادله این شخصیت با همسرش درست در زمانی که خاله آنا به خانه آنها آمده به هیچوجه اطلاعات دست اولی از رابطه زناشویی پدربزرگ و حوری نمیدهد. خشم حوری از شوهرش در سطح باقی مانده و خواننده اطلاعاتی از واکنش غیرمترقبه حوری نسبت به این واقعه نمییابد. آیا خشم حوری ناشی از حس بیاعتمادیای است که او نسبت به شوهرش دارد؟ آیا صحبتهای اشرف دورهگرد؛ حوری را نسبت به شوهرش ظنین کرده؟ یا پای خیانت پدربزرگ در میان است و اساسا نقش کمرنگ پدربزرگ در داستان ناشی از این مهم است؟ البته گزاف نیست اگر بگویم که فضای رمان فسخ فضایی زنانه است. با این حال رمان؛ داعیه فمینیستی ندارد. فضاهای فسخ غالبا با زنان پر میشوند و حضور مردان خواه پدربزرگ باشد خواه شوهر خاله آنا یا حتی آرش صرفا در حاشیه متن باقی میماند. اما این مهم نیز دلیلی بر پوشیدن نقصانی که در بالا گفتم، نخواهد بود چه که حفرههای شخصیت پدربزرگ خواننده را سردرگم میکند. با در نظر گرفتن فضای رمان و ارتباط نزدیکی که قهرمان داستان (نرگس) - حداقل در خردسالی و جوانی - با مادربزرگ و ایضا مادربزرگ با پدربزرگ دارد؛ پرداختن به این دست از وجوهات شخصیت پدربزرگ ولو در حد یکی، دو جمله میتوانست خواننده را تا حدی بیشتر با جهانبینی نرگس و تصمیماتی که در بزرگسالی میگیرد یا ملزم به تبعیت از آنها میشود (همچون ازدواجش) بیشتر آشنا سازد. در کنار پرسوناژ پدربزرگ که حفرههایی دارد، شخصیتهای دیگری نیز در داستان حضور پیدا میکنند که در سطح رها میشوند و حضور داستانی ندارند. مهمترین این شخصیتها؛ کاراکتر تیپیکال دایی ارسلان است که حضور کم فروغش منحصر به فصل اول میشود و در فصل دوم اشارهای گذرا به کشته شدن و سوزانده شدن کتابهایش شده و بعد به کل رها میشود. خواننده داستان فسخ به دو دلیل انتظار میداشت که به این پرسوناژ بیشتر پرداخته میشد. یکی به جهت فعال شدن مدل وضعیت؛ به دلیل قرابتی که در فصل اول بین نرگس و دایی ارسلان میبیند (و تاثیر یافتن نرگس از او که باعث میشود حرفه نقاشی را برای خودش برگزیند) و دو دیگر فعال شدن سیستم کنترل به خاطر تناقض در پردازش شخصیت دایی ارسلان. این تناقض ناشی از دادن اطلاعات و جزییات غیرضروری (باتن آپ) از دایی ارسلان و حتی اتاق خواب اوست و، چون از یک طرف اطلاعات جدید در تضاد با اطلاعات پیش ذخیره شده بوده و شخص دایی ارسلان به شکلی غیرمترقبه از داستان بیرون کشیده میشود؛ سیستم کنترل ذهن خواننده ارتباطی که درخور این پرسوناژ باشد را با او برقرار نمیکند. در نقطه مقابل؛ شخصیت مادربزرگ داستان یکی از پرسوناژهایی است که نویسنده به خوبی از پسش برآمده. این کاراکتر تا حد بسیار زیادی در راستای اطلاعات پیشتر ذخیره شده از تیپ چنین شخصیتی پیش و در هنگام خواندن رمان است. به عبارت دیگر مادربزرگ قصه با اطلاعات پیش ذخیره شده در ذهن خواننده ایرانی کاملا مطابقت دارد و همین دست اطلاعات ذهن خواننده ایرانی است که مادربزرگ داستان را زنی متصلب مییابد که نگاه مذهبی او سایهای سنگین بر زندگی نرگس افکنده. سایهای که بعضا خطمشیهایی به تفکر نرگس میدهد در حدی که سالی در بزرگسالی نرگس را متهم به زیر ذرهبین بودن کرده و شاید به گزافه سخن نمیگوید. البته تفکر و جهانبینی مادربزرگ به نوعی باعث شکاف در رابطه خود او با خاله آنا (خواهر ناتنی حوری) نیز میشود و شاید همین نگاه است که رابطه بین حوری و خاله آنا را چنان سرد و بیروح کرده که حتی حوری نام دخترخوانده خاله آنا را نمیداند؛ چنانکه در ابتدای رمان میخوانیم: میگویم: – سالی دیگر کیست؟ سالی اسم دختره؟! مادربزرگ میگوید: – لابد. چه میدانم. فسخ ص ۹ رابطه شکننده حوری با خاله آنا و حس غریبگیای که بین نرگس و سالی به تناسب این شکاف در ارتباط دو خانواده در فصل نخست کتاب دیده میشود؛ حاصل تفکر و نوع جهانبینی مادربزرگ است که ارتباط دو خانواده را محدود کرده و بعدها در شکلگیری رابطه پرتنش نرگس و سالی و تضادهای این دو با هم نقشی مهم ایفا میکند. بیس متن در مدل کالپپر نیز کاملا سخن مرا در پیوند با شناخت دقیق خواننده از شخصیت مادربزرگ تصدیق میکند. گزارههایی نظیر: – آدم یک لحظه هم نمیتونه داغی جهنم رو طاقت بیاره دنیات را به آخرتت نفروش آنا! فسخ ص ۲۲ خواننده را کاملا با پرسوناژ مادربزرگ و نوع جهانبینیاش آشنا میسازد. نکته قابل تامل دیگر در شخصیت مادربزرگ که باید به آن پرداخت، خشم است. خشمی که به تناسب سیر داستان پررنگ میشود. خشم او از شوهرش و خاله آنا. شاید بتوان تا حدی ریشه خشم مادربزرگ از خاله آنا را در تضاد بین این دو زن تصور کرد. این دو زن در دو نقطه مقابل همند. یکی سنتی است و دیگری به ظاهر تجددطلب. گرچه دور از انصاف است اگر بگویم نویسنده بهطور اخص در کار قیاس سنت و مدرنیته بوده. هرچند تلاش میکند تا حدی به جنگ سنت برود و این معنا در آن جایی ظهور میکند که نرگس از اسم سالی به جهت امروزی بودن خوشش میآید و خشنود است که نام تهمینه را بر او نگذاشتهاند، چراکه پیشتر گفتیم تراژدی زندگی تهمینه او را میترساند. با این حال مجادله سنت و مدرنیته در رمان فقط مظلومیت نرگس را - اقلا در فصل اول و دوم - به مخاطب نشان میدهد چه که نرگس جنگجو نیست بل تابع سنت است و در نهایت به نکاح کسی در میآید که مادربزرگ سنتیاش انتخاب کرده. این مظلومیت کم و بیش در باب خاله آنا نیز صادق است. با این حال تایید میکنم نویسنده رمان فسخ داستانگو است و تلاشش در نمایش تضاد بین سنت و مدرنیته تا حدی موفق و تا حدی ناموفق بوده و به سمت کلیشههای رایج در این نوع بحثها کشیده شده. با در نظر گرفتن این مهم بگویم که خشم مادربزرگ در پیوند با خاله آنا در سطح باقی میماند و مخاطب چرایی این خشم را نمیفهمد. آیا این خشم ناشی از تنشهای درونی مادربزرگ و تجربه زیستش است (حس حسادت به خاله آنا) یا فاکتورهای بیرونی (ازدواج خاله آنا) علت این خشم بوده؟ اهمیت یافتن این خشم در آن جایی مهم میشود که خواننده به ناگهان برخورد غیرمترقبه مادربزرگ - چنانکه ذکرش رفت - و قهر کردن خاله آنا را میبیند. این حفره تا حدی خواننده را در پیوند با شناسههای شخصیت مادربزرگ گمراه ساخته چنانکه در ارتباط با پدربزرگ چنین کرده و قبلا به تفصیل در این باب سخن گفتم. از طرفی نقطه اوجی که نویسنده به وجود میآورد (نزاع بین مادربزرگ و خاله آنا) هیچ کمکی به پیشبرد قصه اصلی نمیکند و در سطح باقی میماند. در کنار حفرههایی که پر کردنشان به قوت داستان کمک میکرد؛ مواردی نیز وجود دارد که نویسنده اطلاعات اضافیای را وارد داستان کرده که وجودشان کمکی به داستان نمیکند. از این دست اطلاعات باید به این مهم اشاره کرد که مادربزرگ؛ نرگس (یا بهتر بگویم خوانندگان رمان) را مخاطب قرار داده و به او میگوید که سالی فرزند واقعی خاله آنا نیست. دانستن این مهم چه کمکی به پیشبرد داستان میکند؟ آیا خواننده در پس دانستن این موضوع شکافی در رابطه نرگس با سالی میبیند؟ آیا ناهنجاری سالی نشات گرفته از خیانت بهرام خان به زن اولش (مادر واقعی سالی) است و خشم مادربزرگ از خاله آنا ریشه در ناهنجاری خاله آنا در ازدواج با مردی است که زنش را به خاطر او ترک کرده و بیم دارد که ناهنجاری خاله آنا تیشه به رابطه او با شوهرش بزند؟ این دست پرسشها در نتیجه اطلاعاتی است که به ضرورت وارد داستان نشده و اگر میشد - ولو در حد یک جمله کوتاه - نوع ارتباط نرگس با سالی و تضادهای رفتاری این دو بیشتر بر خواننده روشن میشد به خصوص که رابطه نزدیک این دو نفر چونان رابطهای خواهرانه است و رقابت و کشمکششان ایضا این را تایید میکند. با این حال شکاف در رابطه این دو با وجود نزدیکی زیادشان در سطح باقی مانده و بر خواننده پوشیده میماند. در ادامه برای آنالیز دقیقتر شخصیت نرگس طبق مدل کالپپر به بحث مربوط به ساختار روایی رمان فسخ میپردازم: رمان فسخ سه راوی دارد و این مهم باعث تکثر هویتی در رمان میشود. فصل اول داستان از زبان کاراکتر اصلی بیان میشود. در فصل دوم شخصیت اصلی مخاطب نویسنده است و اتفاقهای داستان خطاب به او به مخاطب عرضه میشود و فصل سوم در خارجیترین شکل ممکن در خارج از پرسوناژ؛ هم به کاراکتر مینگرد و هم به دنیای او (با زاویه دیدی خداگونه). راوی اول شخص فصل نخست راوی غیر قابل اعتماد است. انتخاب راوی اول شخص در این فصل باعث شده تا خواننده به شخصیت اصلی نزدیک شود تو گویی نویسنده در تلاش است که با استفاده از راوی اول شخص؛ خواننده رمان را به همزادپنداری با نرگس ترغیب کند. اساسا ساختار ذهن خواننده هر داستانی طبق مدل کالپپر به گونهای طرحریزی شده که با کاراکتر مظلوم احساس همدلی بیشتری کند. هرچند دیده شده که نویسندهای متبحر توانسته چنان تغییری در مدل وضعیت، بیس متن، ساختار ظاهری متن، اطلاعات از پیش ذخیره شده و سیستم کنترل ذهن خواننده ایجاد کند که کل ساختار آنالیز ذهنی کاراکتر را در ضمیر مخاطبش به هم بریزد و او را وادار کند تا از ضد قهرمان داستان خوشش بیاید یا با او احساس همدلی کند. مصداق این مهم رمان لولیتا نوشته ولادیمیر نابوکوف روسی است. راوی این کتاب (راوی غیرقابل اعتماد) استاد ادبیات روانپریشی به نام هامبرت هامبرت است که رابطهای بسیار ناسالم و بیمارگونه با دخترخوانده ۱۲ سالهاش به نام دلورس هیز (ملقب به لولیتا) دارد. طبق تمامی متر و معیارهای اخلاقی، شرعی و قانونی خواننده این رمان باید از هامبرت هامبرت متنفر باشد، اما خواننده این شخصیت را بسیار بامزه و جذاب مییابد و این حالت؛ احساسی شرمگونه توام با حس گناه در خواننده ایجاد میکند، چراکه از کسی خوشش آمده که قاتل است و رابطهای نامشروع با دخترخواندهاش دارد و این هنر نویسنده کتاب است که مدل کالپپر ذهن خوانندهاش را به شدت به چالش کشیده. میک شورت در جایی گفته بود - و من نقل به مضمونش را میآورم - یک نویسنده توانا کسی است که بتواند یک رمان جذاب از آلمان تحت سلطه نازی بنویسد. حال اگر به فسخ بازگردم؛ میتوانم چنین سخن بگویم که نویسنده رمان فسخ و به خصوص فصل نخست سعی داشته با انتخاب زاویه دید اول شخص؛ مدل کالپپر ذهن خوانندگانش را فعال کند و با اتکا به اطلاعات پیش ذخیره شده خوانندگانش؛ ایشان را وادار کند تا با نرگس همدلی کرده و حس بدی نسبت به سالی پیدا کنند. نویسنده در این کار بسیار موفق ظاهر شده چه که خواننده حتی تا اواخر فصل دوم نیز نرگس را محق میداند و تنها با رسیدن به فصل سوم است که متوجه میشود سالی به آن حد بد و نرگس در آن حد خوب و مظلوم نبودهاند و این مهم شدنی نبود الا با بهرهگیری از راوی اول شخص غیرقابل اعتماد. زاویه دید فصل دوم «تو خطابی» است. تو خطابی فصل دو میخواهد داوری خواننده کتاب را برانگیزاند. اینجاست که نویسنده در تلاش است بیرون از خودش بایستد و نرگس مظلوم فصل اول را از معصومیتی که برایش ساخته تطهیر کند و در زمینیترین شکل او را در معرض داوری مخاطبش قرار دهد. چنانکه ذکرش رفت؛ ضرب شست نویسنده در فصل سوم کتاب است. راوی سوم شخص این فصل مخاطب را کاملا از نرگس منفک میکند تا نه له او و نه علیه او داوری کند. نویسنده میخواهد خواننده فصل سوم خدایگونه در خارجیترین شکل ممکن روایتی از سرگذشت نرگس داشته باشد و به صحت و سقم گفتارهای او پی ببرد. نویسنده با این شیوه داستانگویی در تلاش است تا تمامی احساسات خواننده کتاب از پرسوناژ نرگس را برانگیزاند. اگر از چارچوب مدل وضعیت کالپپر به شیوه روایت رمان فسخ بنگریم صحبتهای پیشتر ذکر شده در بالا بهتر فهمیده میشود. گفتیم که مدل وضعیت حاصل تلفیق دو چیز است. اطلاعات پیشتر ذخیره شده در ذهن خواننده با المانهای فنی زبان که نویسنده برای آفرینش شخصیتها به کار میگیرد. اطلاعات پیشتر ذخیره شده ذهن خواننده رمان فسخ با خواندن فصل اول و دوم تکمیل میشود. فصل اول محیط اطراف نرگس را برایمان میسازد و فصل دوم درون پرتلاطمش را به تصویر میکشد. تلفیق اطلاعاتی که خواننده از نرگس فصل اول و دوم به دست آورده با تغییر شیوه روایت که از المانهای فنی زبان است باعث فعال شدن مدل وضعیت ذهن خواننده شده و احساساتش را در پیوند با نرگس برمیانگیزاند تا حدی که خواننده دیگر خنثی نظر نمیدهد، بلکه یا با نرگس همزادپنداری کرده یا زبان به ملامتش میگشاید. وقتی به فصل سوم میرسیم با روشنتر شدن بیشتر فضای رمان؛ مدل وضعیت ذهن خواننده نرگس را از جایگاهی که برایش ساخته پایین میآورد و اینجاست که خواننده به صحت و سقم گفتار نرگس شک میکند و فاصلهاش با نرگس دورتر از همیشه میشود. حال اگر از زبانشناسی فاصله بگیریم و لختی از عینک روانشناسی به صورت روایی داستان بنگریم؛ باز میبینیم که تغییر زاویه دید بسیار بهجا و هوشمندانه بوده. جیمز استراتشی در گفتاوردی که به سال ۱۹۹۹ در باب نظرات روانکاوانه فروید گرد آورده؛ از قول فروید میآورد که شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل شده: «نهاد» (اید)، «خود» (ایگو) و «فراخود» (سوپرایگو). این سه عنصر در تعامل با یکدیگر، رفتارهای پیچیده انسانی را به وجود میآورند (۱۹). نویسنده رمان فسخ با استفاده از صورتهای روایی مختلف این امکان را هم به خودش و هم به خواننده داده تا نرگس را از نهاد، خود و فراخود آنالیز کنند و به شناختی جامع از او برسند. این مهم شدنی نبود الا با تغییر زاویه دید و نویسنده در این کار موفق ظاهر شده. نکته حایز اهمیت دیگر؛ بررسی راویهای رمان از منظر مدل کالپپر و به خصوص مرحله ساختار ظاهری متن است. پیشتر خواندیم که در این مرحله خواننده یک داستان در معرض المانهای خاص زبانیای قرار میگیرد که هویت شخصیتها را میسازند. هر کلمه، اصطلاح یا عبارتی که کاراکترها به زبان بیاورند، میتواند در ذهن خواننده تصویری مجازی از شخصیتها بدهد. بر مبنای این تصویر است که خواننده قادر است سن، ظاهر و بسیاری دیگر از خصیصههای پرسوناژها را در ذهنش مجسم کند. باید بگویم که نویسنده توجه زیادی به این مقوله نداشته و ساختار ظاهری متن هویت شخصیتها را بر خواننده عیان نمیکند. هیچ گزارهای در آن حد پرسوناژها را منحصربهفرد نکرده. به نظر میرسد نویسنده امر شخصیتسازی را از دریچه ساختار ظاهری متن انجام نداده. البته انتظاری نیست که نویسندگان رمانها حتما با استفاده از ساختار ظاهری شخصیتپردازی کنند این مهم از طریق سایر مراحل مدل کالپپر- چنانکه ذکرش رفت - شدنی است. با این حال علت توجه من به این موضوع مستتر در زبان روایت (لحن) این رمان بلاخص فصل اول است. راوی فصل اول یک دختربچه کلاس پنجمی است که داستان را به صورت اول شخص نقل میکند. با این همه نه زبان و نه تصویرسازیها نشانهای از این ندارد که یک دختربچه راوی است. البته به تناسب عبور از فصل اول و رسیدن به فصل دوم و سوم زبان روایت برای خواننده قابل توجیه میشود، ولی زبان روایت فصل نخست نشانهای از بچگی نرگس به خواننده نمیدهد و خواننده لاجرم مجبور است با اتکا به نگاه کودکانه؛ نرگس را دختربچه قلمداد کند. البته شاید در درجاتی بتوان به نیت نویسنده در به کارگیری چنین زبانی برای نرگس فصل اول پی برد. با توجه به فضای رمان و لحنی که به درستی برای توصیف نرگس بزرگسال فصل دوم و سوم انتخاب شده، زبانی کودکانه برای نرگس فصل اول تا حدی این فصل را از دو فصل دیگر منفک میکرد و شاید توالی رمان به هم میخورد. پس اگر از این زاویه به رمان بنگریم حرجی به نویسنده وارد نیست با این حال قدری کودکانهتر کردن زبان در فصل اول؛ بلوغ و پختگی نرگس فصل دوم و سوم را باورپذیرتر میکرد. البته هنر نویسنده در این موضوع نهفته که راوی فصل اول رمان تمام اتفاقات داستان را در زمان حال بیان میکند. به عبارت آخری؛ هم نویسنده، هم راوی و هم خواننده در یک زمان با اتفاقات داستان روبهرو میشوند و این شیوه روایت بسیار سختتر از روایت داستان به گونهای است که کاراکتر با افعال زمان گذشته به بچگیاش گریز بزند و از دید یک بزرگسال کودکیش را ببیند. در حقیقت ویژگی فصل یک در این است که هر آن چیزی که نرگس به زبان میآورد – هر چند ممکن است لحنی بزرگسالانه داشته باشد و غیرقابل اعتماد بنماید - از ذهن یک بچه بیرون میجهد نه نرگس بزرگسال؛ بنابراین به علت اهمیت کار نویسنده در شیوه روایت میتوان از نقصان بالا گذشت. نکته پایانی در باب ساختار ظاهری رمان اشاره به یک جنبه مثبت و منفی در پیوند با زبان نوشتار رمان است. نکته منفی ایرادات و اشکالات املایی و انشایی است که تعدادشان کم است و در چاپهای بعدی قابل اصلاحند. نکته مثبت قلم توانای نویسنده است که نتیجهاش رمان فسخ شده. رمانی که از خواندنش خسته نمیشوید و پس از یکبار خواندن مایلید کتاب را دست بگیرید و دوباره بخوانید. نقد من از رمان فسخ و مطالبی که ذکر شد، نشاندهنده قوت این رمان است که تا این اندازه مرا به زحمت انداخت و باعث شد ریزبینانه به نقدش بپردازم. رمان فسخ داستانی قوی و پرمغز دارد. خواندنش را به شدت توصیه میکنم؛ بنابراین اگر تاکنون این کتاب را نخواندهاید حتما سری به جدیدترین اثر انسیه ملکان بزنید [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 9:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]
از بزباش تا آبگوشتباغیآبگوشت در فرهنگ غذایی ایرانیها جایگاه ویژهای داشته و دارد؛ غذای لذیذی که نهتنها در مطبخهای دربار طبخ میشد و باب طبع پادشاهان بود بلکه بوی خوش آن که از آشپزخانهها در بازار و کوچه و پسکوچههای شهرو روستا میپیچید حکایت از علاقه وافر مردم به این غذای لذیذ داشت.
ماریو د بایاسی (Mario De Biasi) عکاس معروف ایتالیایی در آلبوم عکسهایی که از تهران در دهه ۳۰ به یادگار گذاشته است چند مرد جوان را در فضای آزاد یکی از خیابانهای تهران در حال آبگوشت خوردن نشان میدهد. دیدن آبگوشت خوردن ایرانیها همیشه برای گردشگران، عکاسان و تاریخنگاران فرنگی جذاب و متفاوت بود. آنقدر که ردی از آبگوشت را در اکثر سفرنامهها و تصویرهای بهجای مانده از روزگار گذشته میتوان دید. ژان شاردن جهانگردی فرانسوی است که اواخر دوره صفوی از ایران بازدید کرده و غذایی شبیه آبگوشت امروزی را در فرهنگ غذای ایرانیان توصیف کرده است. او درباره این خوراک چنین میگوید: «غذای عمومی ایرانیان غذایی است از گوشت، سبزی و نخود پخته شده است که آن را قبل از پلو سر سفره میآوردهاند». یاکوب پولاک پزشک و جهانگردی که در دوره قاجار از ایران بازدید کرده، طعم آبگوشت ایرانی را چشیده و نوشته است: «گوشت را در آب میپزند و نخود در آن میریزند؛ به آن نخود آب یا آبگوشت میگویند. آن را با قسمتی از گوشت سر سفره میآورند.» میگویند علیاکبرخان آشپزباشی که در دوره سفرهای پولاک، از آشپزهای معروف ناصرالدینشاه بوده، ۱۴ نوع مختلف آبگوشت بار میگذاشت. در روزهایی هم که شاه و درباریان به ییلاق میرفتند، بساط آبگوشتی با گوشت گوسفندان ییلاق و سبزیهای معطر به راه میانداخت که محبوب سلطان بود و پای ثابت سفره ییلاقی. کمکم آوازه این آبگوشت از قصر فراتر رفت و به آبگوشت ییلاقی معروف شد. آبگوشتنامه نادر میرزای قاجاردر کتاب خوراکهای ایرانی اثر نادر میرزا قاجار فهرست مفصلی از آبگوشتها جمعآوری شده است. فصلی که میتوان از آن به آبگوشتنامه نام برد. این فصل از کتاب با این مطلب آغاز میشود: «اکنون سخن از آبگوشت بیاید که نانخورش بزرگ ایرانیها است و این خورش که بانیروترین خوردنی است، تازی و پارسی همیشه به کار بردندی، چه پختن این بس آسان و زودتر به دست آید. خوراک پهلو و روستایی همه ایرانزمین اگر گوشت بیابند همین است و بس. مگر آنکه به هر جای گونهای پزند و در آن افزارها به کار برند. یکیک برشماریم تا دانسته آید.»
ظل السلطان، پسر ارشد ناصرالدینشاه در زیر این عکس نوشته است؛ عکس ابراهیم و اسمعیل و معصومه اولاد آقای حسین قاطرچی و سکینه هستند که آبگوشت میخورند. آبگوشت در تاریخپژوهشگران غذایی بر این باورند که یکی از دلایل رونق آبگوشت در تهران دوران قحطی است؛ چرا که در این دوران باید با کمترین مواد غذایی جمعیت زیادی را سیر کرد. کافی بود کمی گوشت به همراه مقدار زیادی سیبزمینی، حبوبات و گوجهفرنگی در دیگی پر از آب پخته شود تا خوراکی لذیذ برای جمعیت قابلتوجهی تهیه شود. جالب است بدانید آبگوشت به تاریخ نیز گرهخوردگی عجیبی دارد. در کتاب «انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران» نوشته لارنس لاکهارت ماجرای جالبی از علاقه شاه سلطان حسین صفوی به آبگوشت و استفاده از آن برای مقابله با دشمنان خود نقل کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست. در بخشی از کتاب ماجرای «آبگوشت سحرآمیز و شاه سلطان حسین» میخوانیم: «در برخی مواقع، شاه به پیشگویی منجمان اکتفا نمیکرد و خود اوامری صادر مینمود، بهعنوانمثال شاه سلطان حسین در چگونگی مقابله با افغان دستور پخت آبگوشتی سحرآمیز را داد و چنین میپنداشت که پس از اطعام سپاهیان، آنان بهصورت نامرئی مبدل خواهند شد و در نتیجه مزیتی عظیم بر دشمن خواهند یافت. آبگوشت باید در ظرفی تهیه میشد که در هر یک از آنها دو پاچه بز نر با ۳۲۵ غلاف سبز نخود و تلاوت ۳۲۵ تشهد توسط دوشیزهای بر سر آن خوانده میشد و این سفارشهایی بود که به شاه برای پخت این آبگوشت سحرآمیز داده بودند.» بههرحال این غذای شگفتانگیز در تهران با شکلها و شیوههای مختلفی پخته میشود که گوشت، گوجهفرنگی، پیاز، سیبزمینی، حبوبات و لیموعمانی در تمام این آبگوشتها یکسان است اما تفاوت در طعم بهوسیله ادویهها ایجاد میشود. غیر از آبگوشت ساده که افزودنی ویژهای ندارد از جمله آبگوشتهای مورد علاقه تهرانیها میتوان به آبگوشت بزباش و آبگوشت باغی اشاره کرد. در آبگوشت بزباش علاوه بر حبوبات، سیبزمینی، گوشت و ادویهجات، از سبزیهای معطر و لوبیا چشمبلبلی هم استفاده میشود. اما در آبگوشت باغی که بیشتر باغداران و کشاورزان آن را میپختند و در روستاهای غرب تهران همچون روستای کن بسیار پخت آن متداول بود غیر از گوشت موارد ثابت دیگری وجود نداشت. باغداران و کشاورزان به فراخور محصولات فصل آبگوشت را میپختند. سیب، به انار، گردو، شاهتوت، زردآلو، هلو، گیلاس و... در فصلهای مختلف به آبگوشتها افزوده میشد که از این نظر طعمهای ویژهای پیدا میکردند. [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]
صادق هدایتیکی از پایهگذاران داستاننویسی مدرن ایران و از بهترین نویسندهها در کشور ما میتوان به صادق هدایت اشاره کرد. این فرد با قلم منحصربه فرد خود چشماندازی متفاوت دارد و جریانها و سنتهای متداول جامعه را در آثار خود ترسیم کرده است. صادق هدایت مسیری تازه در داستاننویسی فارسی جدید آورده بود و میراثدار بزرگانی همچون خیام و حافظ است. بخش مهمی از آثار صادق هدایت را اعتراض و انتقاد در برگرفته و خرافهپرستی، افراط در مذهبگرایی، استبداد در جنگ و حتی با وجوه به ظاهر زیبایی زندگی از گزند قلم این نویسنده در امان نیستند. با ما همراه باشید.
صادق هدایت کیست؟یکی از نویسندگان، مترجمان؛ روشنفکران ایرانی که از پیشگامان داستاننویسی معاصر محسوب میشود، صادق هدایت است. وی با قلم متفاوت و شگفتانگیز خود تأثیر عمیقی بر جریان روشنفکری ایران در سنتهای دوران خویش داشت. این تاثیر در گذر دورانهای مختلف جلوه عمیقتری پیدا کرد. ردپای آن در آثار دیگر نویسندگان هم وجود دارد. صادق هدایت درباره خودش میگوید: "این حقیر نابغۀ عظیم الشأن گمنامی هستم که بعدها قدرم را خواهند شناخت". صادق هدایت آینده را به خوبی در نوشتههای خود نمایش میداد همانند کسی که از صدها سال بعد به گذشته سفر میکند. او در چهارچوب مکتب ادبی و فلسفی قرار نگرفته و سبک و ایدئولوژی خود را در نویسندگی دنبال میکرد. آثار هدایت مخاطبان خاص خودش را دارد و مخاطبان زیادی در جهان غرب پیدا کرده است. او آثار مطرح از نویسندگان بزرگ جهان را ترجمه کرده و در این زمینه نیز صاحب سبک است. صادق هدایت در حین آزاداندیشی و روایت سنتها و باورها، متعهد به انسان و ناشی از علاقه به ایران است. وی در پس داستانهای اسرارآمیز خود تجسمی دیگر از جامعه ایرانی دارد. صادق هدایت در 28 بهمن 1281 برابر با 17 فوریه 1903 در تهران به دنیا آمد. پدر او هدایت قلی خان و مادرش زیور الملوک بود. رضا قلی خان هدایت طبرستانی جد صادق هدایت و از رجال معروف عصر ناصری بود. صادق کوچکترین پسر خانواده بود و دو خواهر و دو برادر بزرگتر از خودش داشت. صادق هدایت در سال 1287 تحصیلات ابتدایی اش را شروع کرد. او در سال 1296 وارد مدرسه فرانسوی ها شد و در این مدرسه با ادبیات جهانی از طریق کشیش مدرسهاش آشنا شد و به آن علاقهمند شد. برخلاف دیدگاه صادق هدایت مختصرا به زندگی او میپردازیم. ایدئولوژی، سبک، هنر و درونمایه آثار بزرگانی چون هدایت بیتاثیر از زندگی ایشان نیست. این نویسندگان وجوهی مستقل از مولف خود دارند. استاد صادق هدایت در چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ هجری در خانوادهای سرشناس متولد شد. یکی از رجال سیاسی قاجار به نام هدایت قلی خان اعتضادالملک پدر او و زیورالملوک دختر حسین قلی مادر او بودند. فرزند ما قبل آخر خانواده او مخبرالدوله و عیسی خان و محمودخان دو برادر بزرگ صادق هدایت بودند. او یک خواهر کوچکتر از خود داشت و سپهبد حاج علی رزمآرا هم شوهر خواهر صادق هدایت بود.
مولانا جلال الدین بلخی - اسرار و ناگفته های زندگی مولانا - کامل ترین بیوگرافی+بهترین اشعار تحصیلاتصادق هدایت تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه علمیه تهران آغاز کرد و در همین دوران روزنامه دیواری ندای اموات را منتشر نمود. دوران دبیرستان او در مدرسه دارالفنون(ساخته امیر کبیر) به دلیل بیماری چشم درد متوقف شد و مدرسه را به اجبار ترک کرد. یک سال بعد ورزش سنلویی تحصیلات خود را ادامه داد. او با دبیرستان ادبیات جهان آشنا شد و با تعلیم فارسی به کشیش دیرستان دانش او همواره بیشتر میشد. نویسندگی هدایت را میتوان از همین دوران اعلام کرد. کمی بعدتر مقاله نخستین مقاله خود را در روزنامه هفتگی منتشر کرد. گیاهخواری صادق هدایتصادق هدایت روحیه عمیقی به حیوانات و طبیعت داشت؛ به همین دلیل در دوران جوانی گیاهخواری روی آورد. در مقطع متوسطه کتابچهای را به عنوان انسان و حیوان منتشر کرده و سه سال پس از آن کتاب فواید گیاهخواری را در برلین به چاپ رساند. صادق هدایت تا پایان عمر گیاهخوار باقیمانده و استفاده از خوراک خون را مانع از پیشرفته انسانی دانست. بزرگ علوی درباره گیاهخواری صادق هدایت می گوید: یک بار دیدم که صادق هدایت در کافه لاله هزار یک نان گوشتی را به قصد اینکه میان آن شیرینی است گاز زد و ناگهان چشمهایش سرخ شد، پیشانیاش عرق کرد، دستمالی از جیبش بیرون آورده و آن را روی دستمال تف کرد.
سفر به اروپاپس از فارغالتحصیل شدن صادق هدایت در مدرسه سن لویی در سال ۱۳۰۳ با اولین گروه اعزامی دانشجویان به اروپا راهی این کشور شد و تحصیلات خود را در رشته ریاضیات محض آغاز کرد. او علاقه زیادی به رشته خود نداشت و به دلیل جذابیت کشور فرانسه که معدن تمدن جهان غرب بود به این کشور سفر کرده بود. در آن زمان داستانی به عنوان مرگ در مجله ایران شهر به چاپ رساند و مقالهای نیز به عنوان جادوگری در ایران نوشت.
معرفی کامل شهر پاریس - دانستنی های مفید و جالب از شهر زیبای پاریس خودکشی نافرجامصادق هدایت در سال ۱۳۰۷ به دلایلی که مشخص نشد اقدام به خودکشی کرد. او خودش را از روی پلی به نام مارن در فرانسه انداخت. کمک سرنشینان قایقی در آن مکان باعث شد که او جان خود را از دست ندهد. نزدیکان او میگویند که او این کار را به دلیل مسائل عاطفی انجام داده اما خودش به برادرش محمود هدایت میگوید یک دیوانگی کردم که بخیر گذشت. خودکشی نافرجام او منجر به خلق آثاری همچون پروین دختر ساسان، زندهبهگور و مادلن شد. پس از این اتفاق او تحصیلات خود را نیمهکاره رها کرده و به تهران باز میگردد. در بانک ملی مشغول به کار شد تا زندگی خود را بگذراند. هدایت با انتشار پروین دختر ساسان و زنده به گور مقدمه دوستی خود را با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی فراهم کرد و گروه دوستی ربعه را تشکیل دادند.
ممنوع الکاری شدن صادق هدایتپربارترین دوران فعالیت صادق هدایت سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ بود. پس از همکاری در نگارش مجموعه انیران به همراه بزرگ علوی و علی شیراز پورپرتو نمایشنامه مازیار و مجموعه سایه روشن را منتشر کرد. انتشار کتابی به نام وغ وغ ساهاب که کتابی طنزگونه و سیاسی بود منجر شد که از طرف وزیر ممنوعالقلم شود. صادق هدایت اولین نویسنده ایران بوده که اسیر تیغ سانسور میشود. او در این بازه زمانی کتابهای زیادی شامل گرداب، سه قطره خون، علویه خانم و سفرنامه اصفهان را منتشر کرد. سفر به هنددر سال ۱۳۱۵ به دعوت علی شیرازپورپرتو صادق هدایت به بمبئی سفر کرد و در منزل او ماند. در آنجا با فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمندان پارسی موفق شد کارنامه اردشیر بابکان را از زبان پهلوی به فارسی ترجمه کند. مهمترین فعالیت هدایت در این دوران انتشار نسخه خطی به نام بوف کور بود که شاخصترین اثر او محسوب میشود. انتشار بوف کور برای اولین بار در هند صورت گرفت. او در دوران سکونت خود در هند مشکلات مالی بسیار زیادی داشت و از مهماننوازی شیرازپور بهره میبرد. صادق هدایت در این دوران در آثار طنز خود، تلخی و تاریکی دوران خود را نمایش میدهد. او در سال ۱۳۱۹ به تهران بازگشت و پس از استعفا از بانک ملی در وزارت فرهنگ مشغول شد. فعالیت ادبی و نگارش خود را ادامه داد اما ممنوعالکاری او هنوز ادامه داشت. در زمان جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین، فضای سیاسی کشور گشایش یافت. این موضوع فرصتی برای اهل قلم و روشنفکران بود وظایف اجتماعی خود را ایفا کنند. هدایت کتاب مشهور سگ ولگرد منتشر کرده و روح انتقادی شدیدی داشت. او داستان بلند حاجی آقا و مجموعه ولنگاری را در این زمان منتشر کرد. در زمان جنگ جهانی دوم افراد زیادی مانند بزرگ علوی به حزب توده پیوستند اما صادق هدایت هرگز به عضویت این حذب در نیامد. او با نام مستعار خود مقالاتی درباره این حذب در روزنامه وابسته به آن به چاپ رساند. او گوید شرح حال من هیچ نکته برجستهای نداشته و پیشامد قابل توجهی در آن رخ نداده است. پس از پایان جنگ جهانی دوم ورود به سالهای بلوا، انحراف حزب توده و ماجرای کردستان و آذربایجان باعث شد که صادق هدایت آرمانهای خود را از دست رفته ببیند. او در نامههایی به حسن شهید نورایی و محمدعلی جمالزاده نوشته بود و میگوید زیاد خسته و به همه چیز بیعلاقه بوده و فقط روزها را میگذراند. اوج ناامیدی هدایت را میتوان در اثری به نام توپ مرواری مشاهده کرد، کتابی که با نام مستعار هادی صادق بود و تا پس از مرگ او به چاپ نرسید. صادق هدایت در سال ۱۳۲۹ برای فروش کتابهای خود به پاریس رفت و چند روز در این کشور اقامت داشت. آخرین روزهای زندگی هدایت در آپارتمان اجارهای در پاریس گذشت. او داستانهای ناتمام و چاپ نشده خود را سوزاند و در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ با باز گذاشتن شیر گاز و بستن تمامی منافذ منزل خود، زندگی خود را پایان داد. مرگ صادق هدایت ابهامات فراوانی دارد زیرا او به عنوان یک روشنفکر اجتماعی دشمنهای فراوانی در تیمهای زیادی داشت. آثار به جای مانده ۴۸ سال زندگی صادق هدایت بسیار پربار هستند. آرامگاه صادق هدایتجسد صادق هدایت توسط یکی از دوستان ارمنی او در آپارتمان اجارهای وی پیدا شد. تحقیقاتی که بر شیوه مرگ صورت او گرفته ابهامات بسیار زیادی دارد. پیکر صادق هدایت با تشیع اندکی ایرانی مقیم فرانسه و شهروندان فرانسوی در گورستانی به نام پرلاشیز پاریس به خاک سپرده شد. این آرامستان از مشهورترین آرامستانهای پاریس بوده که نویسندگان سرشناس و هنرمندان نامدار را در آن به خاک میسپردند. علاوه بر صادق هدایت یکی دیگر از نویسندگان مطرح ایرانی به نام غلامحسین ساعدی نیز در این آرامگاه به خاک سپرده شده است. در سال ۱۳۴۲ به تصمیم خانواده صادق هدایت سنگ مزار او تغییر کرد و علی سردار افخمی معمار مشهور ایرانی طراح مقبره او است. نام گروهی از نویسندگان نوگرا و روشنفکر که در تقابل با گروه ادبای سبعه پدید آمد، ربعه نام دارد. گروه سبعه از نویسندگانی مانند ملکااشعرای بهار، اقبال آشتیانی و بدیع الزمان فروزانفر تشکیل شده بود. گروه ربعه در مقابل این گروه قرار داشتند. گروه ربعه بعدها گسترش یافت و افراد زیادی همچون نیما یوشیج و ذبیح بهروز و... به آن پیوستند و با گروه سبعه به کلکل میپرداختند. در تهران توسط اعتضاد الملک خانه پدری صادق هدایت بنا شد. این بنا یکی از خانههای تاریخی پایتخت محسوب میشود که با شماره ۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ثبت شده است. مالکیت فعلی این منزل بر عهده بیمارستان امیر اعلم است. در سال ۱۳۸۱ این منزل به عنوان مهد کودک مورد استفاده قرار میگرفته و پس از اعتراضهای جهانگیر هدایت برادرزاده صادق هدایت این منزل به کتابخانه تغییر پیدا کرد.
در سال ۱۳۹۹ از اتاقها و محوطه خانه پدری صادق هدایت به عنوان انباری برای ضایعات بیمارستانی استفاده میشده و خسارات زیادی به این خانه تاریخی در ایران وارد شده است. امیدواریم که این بنا را محافظت کنند و بعدها به موزه تبدیل شود. صادق هدایت آثار زیادی دارد که برخی از آنها تحت عنوان کتاب و برخی دیگر در روزنامه و مجلات منتشر شدهاند. درونمایههای اغلب آثار او انتقادی بوده و به زبان ساده، تلخ، زهرآگین و گاهی طنزآلود نوشته شدهاند. بسیاری از آثار او ممنوعالانتشار بوده و در سال ۱۳۸۴ انتشار دو کتاب بوف کور و حاجی آقا هم ممنوع شد. در سال ۱۳۸۵ چاپ تمامی آثار وی تعلیق شد و در سالهای اخیر با واسطهگری جهانگیر هدایت برخی آثار او با سانسور فراوان چاپ شدهاند.خرید کتابهای صادق هدایت از دستفروشها به راحتی انجام میشود و این کتابها هیچ سانسوری نداشته و به صورت زیرزمینی چاپ میگردند. بوف کورمشهورترین اثر صادق هدایت که در سال ۱۳۰۹ برای اولین بار به رشته تحریر درآمد بوف کور است. این کتاب به سبک سورئایسم نوشته شده و برای نخستین بار در سال ۱۳۱۵ با اندکی دگرگونی در ۵۰ نسخه خطی منتشر شد. بنا به نظر برخی از اهالی قلم یکی از ۲۰ اثر برتر قرن بیستم این اثر بوده و با به کارگیری برخی توصیف و نشانها پیوند غیرقابل انکار دارد. این کتاب حدیث نفسی یک راوی با توهم و آشفتگی های روانی را دنبال میکند که دست به گریبان است. این اثر مهمترین کتاب ادبیات معاصر ایران بوده که با بهرهگیری از تعالی هنر به مفهوم انسان خداگاه در لایههایی از انزوا و استبداد به جامعه خرافه زده میپردازد. این اثر در ۷۰ کشور منتشر شده و ترجمه آن به ۲۲ زبان زنده دنیا گواه از شهرت آن است. بوف کور نسبت به سایر آثار هدایت پیچیدگی بیشتری داشته و مخاطب را به جهانی تاریک گسیل میدهد. نقاشی های صادق هدایتمجموعه نقاشیهای صادق هدایت با نام آهوی تنها توسط جهانگیر هدایت جمعآوری شده است. این نقاشیها طراحی سادهای داشته و از یک استعداد پرداخت نشده خبر میدهد. درون مایه نقاشیهای هدایت با نوشتههای او منطبق بوده و تجسم جهانبینی خاص او را بر کاغذ تداعی میکند. یکی از تاثیرگذارترین افراد تاریخ و جهان نوگرایی، صادق هدایت بوده که علاوه بر انقلابی که در داستان نویسی فارسی پدید آورد سبک و سیاق خود را در آثار نویسندههای نسل بعد خود به یادگار گذاشت. از ویژگیهای مهم نثر هدایت تا پیش از سالهای پایانی عمر میتوان به ناسیونالیسم ایرانی اشاره کرد. صادق هدایت از جامعه خرافهپرست و افراطیگری در مذهب انزجار داشته و در عوض به ایران باستان علاقه ویژه نشان میدهد. استبداد حکمرانان دولت را نقد میکند و به همین دلیل دو قشر مذهبی و سیاسی جامعه دشمن هدایت میشوند. جزء جدانشدنی از آثار هدایت که در تمام داستانهای او تجلی دارد مرگ است. گاهی مرگ را راه نجات معرفی میکند و گاهی از آن گریزان است مفاهیمی چون مرگ و خودکشی بخشی از مشغولیت ذهنی صادق هدایت بوده که باعث میشود به این موضوع توجه زیادی داشته باشد. جدا از مرگاندیشی هدایت به عنوان یکی از افراد آگاه جامع مرگ را به عنوان نماد هویت ایرانی معرفی میکند که در سراسر تاریخ اسیر خونریزی ویرانی بوده است. به اعتقاد صادق هدایت جامعه مرگپرور در تشخیص و تفکیک معنای مرگ و زندگی دچار نافهمی است. او میگوید تنها مرگ است که دروغ نمیگوید و در پایان زندگی ما رو به سوی خود فرا میخواند.منتقدان ادبی میگویند که جهان صادق هدایت و توصیف و شخصیتهای حاضر در آن رنگمایه ملی دارند. او در نگارش داستانهای خود معجزهگری است که از فرهنگ مردم بهره گرفته و نثر ساده و عاری از پیچیدگیهای ادبی را تولید میکند. از ویژگیهای آثار هدایت میتوان به مرگاندیشی شخصیت داستانهای هدایت که عمق زیادی داشته و می کوشد تا مخاطبان را به جنبههای روانی و درونی کاراکتر پیوند بزند اشاره کرد. توصیفهای تاثیرگذار از ویژگیهای ظاهری و مناظر داستان او بوده و برای ارائه توصیههای داستان از طنز کمک میگیرد. داستان های هدایت مخاطب محور نبوده و هنر خویش را در اولویت قرار میدهد. او ترجمه وفاداری را کنار میگذارد تا ایدههای خود را در آن دخیل کند. مهمترین نقدی که به آثارترجمه صادق هدایت وارد می شود همین نکته است. [ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]
قدیمیترین سنگقبر تهرانسنگقبرهای تاریخی و قدیمی بازتابدهنده آدابورسوم تدفین، منطقه زندگی و زیست اجتماعی و فرهنگی مردم یک شهر محسوب میشوند. تهران نیز از این قاعده مستثنی نیست.
یکی از قدیمیترین سنگقبرهای کشفشده در تهران مربوط به سنگقبر ۹۰۰ سالهای است که نام شاعر تهرانی، مولانا فخرالدین حیدر تهرانی، رویش حک شده است. علیرضا زمانی، تهران پژوه، میگوید: «اگر به قدیمیترین سنگقبر موجود در بازار که در امامزاده زید تهران قرارداد، نگاه کنید، متوجه میشوید مربوط به ۹۰۰ سال پیش و مربوط به مولانا فخرالدین مولانا حیدر تهرانی است. آن زمان عنوان مولانا را به هرکسی اطلاق نمیکردند و آن شخص باید سلسله مراتبی در حوزه تصوف و ادبیات را طی میکرد تا این عنوان را دریافت کند. این موضوع نشان میدهد بارقههایی از فرهنگ در تهرانی که یک روستا بوده، وجود داشته است.»
سنگ قبر مولانا فخرالدین حیدر تهرانی با قدمت ۹۰۰ سال در امامزاده زید(ع) در امامزاده زید، علاوه بر این مقبره قدیمی، آرامگاه لطفعلیخان زند نیز قرار دارد. پادشاه جوان زندیه که به دست آقامحمدخان قاجار به قتل رسید. سنگنوشتههای زیادی در قبرستانها و بهخصوص در باغهای محله کن کشف شده است که نشان از هویت چند صدساله این محله قدیمی دارد.امین نورقربان از فعالان فرهنگی این محله میگوید: «تاریخی که روی سنگها درجشده نشان از قدمت ۷۰۰ ساله آنها دارد. روی یکی از این سنگها عبارت «قبر احمد» یا «حسنک زیرک» حک شده است. سنگها بهقدری سنگیناند که نمیشود ۵ نفری هم بلندشان کرد. بزرگترهای ما میگفتند این منطقه قبرستان گبرها بوده است.»
سنگ قبر کشف شده در باغات کن او میگوید: «حکاکی روی سنگ کار هزینهبری بوده و فقط ثروتمندان میتوانستند چنین کاری سفارش دهند. این در حالی است که قبرهای مردم عادی را با چیدن سنگهای رودخانهای مشخص میکردند. سالها پیش در محدوده دره پستانک در محدوده محله بهاران فعلی قبرهایی در جریان ساختوساز یافت شد که اموات روبهقبله دفن نشده بودند. ظاهراً این افراد مسلمان نبودهاند.» همچنین نورقربان میافزاید: «زمانی که مدرسه مهدیه کن ساخته میشد چند قبر پیدا کردند که اسکلت بهصورت جنین در قبرها قرارگرفته بودند و وسایلی نیز کنارشان یافت شد. به دلیل ناآگاهی این قبرها حین ساختوساز از بین رفته و کسی پیگیر آنها نشده است. چند سنگقبر قدیمی نیز در هشتی ورودی صحن امامزاده جعفر (ع) وجود داشت که روی دیوار بود. قدمت سنگقبرها بر اساس تاریخ درجشده رویشان بیش از ۵۰۰ سال بود. روی بعضی از این سنگقبرها تصویری از جانماز و تسبیح حک شده بود.»
تصویر حیوانات برسنگ قبر کشف شده در باغات کن با قدمت ۷۰۰ ساله نگهداری از سنگقبرهای قدیمی عزمی جدی را میطلبد. متأسفانه بسیاری از این سنگها به دلیل ناآگاهی از بین رفته و یا به یغما رفته است. متأسفانه کسی به فکر سنگنوشتههای محله کن نیست مدتهاست تعدادی از آنها در گوشهای از سرای محله جا مانده اند.
[ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:26 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 13:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 9:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]
میرزا رضاکرمانی،تروریست ناصرالدین شاه، به روایت همسر و فرزند دو، سه هفته از غیبت میرزا رضا میگذرد و همسرش که کاملاً از او بیخبر است، یک روز بالاخره تصمیم میگیرد خودش به دنبال شوهرش بگردد «چادرم را به سر انداختم و دور تا دور شهر سراغ او را گرفتم تا عاقبت فردی که شاهد دستگیری میرزا بود به من گفت: شوهرت را چماق به دستهای حکومتی گرفتند و بردند حبس.».....
[ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ایران از نگاه بانو ویتاسکویل وست نویسنده انگلیسی و همسر قونسول (1304 - 1305 ه.ش ) .... در این مملکت اگر بخواهیم از خشم جاویدان برهیم باید تسلیم و رضا اختیار کنیم. آن گاه است که فارغ از پیشداوریهای اروپاییها می توانیم آزادانه اروپا را فراموش کرده و چیزهایی را که کاملا برای ما تازه است درک و هضم کنیم....
ایران از نگاه بانو ویتاسکویل وست نویسنده انگلیسی و همسر قونسول (۱۳۰۴ - ۱۳۰۵ ه.ش ) [ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خاطره سلطان صاحبقران از شکارپلنگ سیاه : ما هم دیدیم کسی جرأت نمیکند، نزدیک برود، خودمان رفتیم محاذی سوراخ، یک شبحی از پلنگ پیدا بود، با چهار پاره چهار تیر تفنگ انداختیم، کار پلنگ ساخته شد، بعد گفتیم بروند، پلنگ را از توی نیها بیرون بیاورند، پارهای میرفتند نزدیک میگفتند مرده است، همین که نزدیک میشدند باز پلنگ غرش میکرد. گاهی میگفتند مرده است، گاهی میگفتند زنده است نمرده. بالاخره آدم ابراهیمخان رفت و دمش را گرفته کشید بیرون، امّا باز جان داشت و صدا میکرد، بیرون که آوردند به جعفرقلیخان [گفتیم] با چوب بزند توی سرش، او هم چند چوبی زد، به هر حال پلنگ کشته شد، پلنگ سیاه ماده بزرگی است، به سن هشت ساله،
خاطره سلطان صاحبقران از شکارپلنگ سیاه : [ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]
وقتی که ناصرالدین شاه زن لرد سالزبوری را مات می کند.
روزنامه خاطرات ناصرالدین شاهدر سفر سوم فرنگستان ، به کوشش دکتر محمد اسماعیل رضوانی، فاطمه قاضیها، 1371 [ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
زئوس، همسران و معشوقه گان
زندگی خدایی زئوس آنقدربا ماجراهای عاشقانه به هم آمیخته است که زندگی دون ژوان و کازانوا به پای آن نمی رسد. این ماجراها نیمی مشروع و نیمی نامشروعند. زئوس چندین همسر رسمی گرفت که همه را جز هرا عوض کرد. دوشادوش همسران، او معشوقه های پرشمار زمینی و آسمانی داشت که آنها نیز عوض می شدند. همسر ثابت او که ملکه دنیا باقی ماند همان «هرا» بود که رومیان او را «یونون» یا «ژونن» می نامند. هرا دختر کرونوس و خواهر زئوس و خود از خدایان بود. هرچند هرا در اداره جهان به زئوس کمک می کرد ولی بیشتر از هر چیزبرای پیشگیری از شیطنتها و بازیگوشیهای زئوس توان می گذاشت تا به هر شکلی شده معشوقه های او را بتاراند. همسران زئوس
نخستین همسر زئوس پیش از هرا « متیس» (به معنی عقل)، بود. به گفته هزیود شاعر شهیر یونانی متیس یک تنه اطلاعاتش از همه خدایان و آدمیان بیشتر بود. دو تا از خدایان که به متیس حسادت می کردند به زئوس گفتند اگر متیس صاحب فرزندی شود، آنقدر این فرزند عاقل خواهد بود که خدایی را از چنگ زئوس درآورد و به جای او بنشیند. زئوس ترسید و درست زمان به دنیا آمدن فرزند متیس، مادر و کودک را با هم بلعید. به این ترتیب هم از خطر برکناری رها شد هم تمام عقل متیس را خورد و به اندازه او عاقل شد. پس از متیس، زئوس الهه «تمیس»، دختر اورانوس و الهه نظم و قانون مادی را به همسری گرفت. متیس دیگر صاحب عقل کل نبود که زئوس نگران باشد، پس فرزندانی به دنیا آورد. یونانیان بر این باورند که فصلها، قوانین، عدالت، صلح و آرامشِ شب، فرزندان زئوس و تمیس اند. پس از ازدواج زئوس و هرا، زئوس از تمیس جدا شد ولی این الهه همچنان بعنوان مشاور مخصوص زئوس در کنار او باقی ماند. همسر دیگر زئوس « همنوزین» دختر یکی از تیتانهای گذشته بود. زئوس ۹ شب پیاپی در آغوش همنوزین سپری کرد که نتیجه آن ۹ دختر زیبابود که آنها را «موزها» می نامند. هریک از این دختران الهه یکی از هنرهای زیبا شد. موزها همان الهه های معروف شعر و ادب و هنر یونان هستند که از سه هزار سال پیش تا کنون هنرمندان یونانی با علاقه خاص از آنها سخن گفته اند. «اورینومه» الهه دریا، همسر دیگر زئوس بود که سه دختر زیبا به دنیا آورد. این سه دختر مانند موزها معروفند و «جاذبه های سه گانه» نام دارند. «دمتر» همسر دیگر زئوس بود. این الهه شب زفاف به همبستری با زئوس تن نداد. زئوس به خشم آمد و به زور او را تصرف کرد. ازاین پیوند «پرسفونه» الهه مرگ و تاریکی به دنیا آمد.
در نهایت زئوس هرا را به همسری برگزید. هرا دختر کرونوس و خواهر زئوس بود. پدرش او را به دایه ای سپرده بود و دایه او را درآبخوست یا جزیره «اویه» پرورش می داد. زئوس شنید که هرا از تمام الهه های دیگر زیباترست، به اویه رفت، هرا را دزدکی دید و عاشق او شد. برای اینکه هرا را بدگمان نکرده باشد خود را به شکل فاخته سفیدی درآورد، از آنجا که فصل زمستان بود وانمود کرد از سرما بی حس شده، هرا پرنده را برداشت و به سینه خود نهاد تا گرمش کند، زئوس شکل اصلی خود را بازنمود و خواست او را در آغوش بکشد. هرا آنقدر پایداری کرد که زئوس به او وعده زناشویی داد و اندکی پس تر مراسم ازدواجشان باشرکت همه خدایان و الهه های المپ، باشکوهی که در قلمرو خدایان بی سابقه بود برگزار شد. پس از هرا دیگر خدای خدایان همسر نگرفت، ولی سلسله شیطنتهای بی شمار او موجب حسادت و دشمنی هرا با بسیاری کسانی شد که به دست هرا به سرنوشت های تلخی دچار شدند. زئوس در این زمینه به الهه هایی کوچک و بزرگ المپ بسنده نکرد بلکه دنبال زیبارویان زمینی که فناپذیر بودند، نیز رفت. معشوقه های زئوساگر زئوس را عاشق پیشه خستگی ناپذیر بنامیم، پر بیراه نگفته ایم. او جدای از همسرانش، متیس، تمیس، همنوزین، اورینومه، دمتر و هرا دست رد به سینه هیچکدام از زیبارویان آسمانی نزد، و در میان کامیابی های بسیار چند بار هم شکست خورد. شکست های عشقی زئوس در تاریخ خدایان یونان دستمایه بسیاری آثار هنری قرارگرفت.
یکی از زنانی که مدتها در برابر خواهش زئوس و وعده هایش پایداری کرد «تتیس» بود. پانزده سال زئوس به فکر رام کردن او بود و هربار ترفند تازه ای می زد، ولی هیچکدام نگرفت. سرانجام به زور متوسل شد، در همین هنگام پرومته که از بند رسته بود رازی را که از دیرباز فقط او میدانست؛ به وی گفت. پرومته به زئوس گفت ممکن است از همبستری او با تتیس فرزندی به دنیا بیاید که زئوس را از تخت خدایی به زیر اندازد. زئوس ترسید و تتیس را راحت گذاشت. «استریا» دختر «کئوس» و «فبه» پری جنگلی زیبایی بود که زئوس دل در گرو عشق او گذاشته بود و استریا از تمنای زئوس شانه خالی می کرد. زئوس ناچار به ترفند شد. خود را به صورت صدفی در دریای یونان افکند و در میان امواج تبدیل به جزیره ای روان شد که یونانیان آن را «دلوس» نامیدند. ترفند زئوس کارگر نشد و این الهه هم تسلیم او نشد. زئوس جز در چند مورد، در بیشتر ماجراهای عاشقانه پیروز می شد. یکی از آنها مربوط به «لتو» است. لتو پری سرکشی بود که به عشق زئوس با گرمی پاسخ داد و خود را در معرض حسادت خطرناک هرا قرارداد و با ماجرایی تلخ و دشوار روبه رو شد. لتو از زئوس صاحب دو فرزند شد. یکی «آپولون» رب النوع موسیقی و دیگری «آرتمیس» الهه زیبای شکار. معشوقه دیگر زئوس، «مایا» دختر «اطلس» رب النوع محافظ زمین بود. این بار این مایا بود که عاشق زئوس شد. ازآنجا که مایا همه جا خود را در معرض حسادت هرا می دید و از سرانجام کار بیم داشت، از المپ کناره گرفت و به «آرکادی» رفت و بالای کوه «سیلن» مسکن گرفت تا آنجا آزادانه ومحرمانه با زئوس عشقبازی کند. به گفته هومر زئوس هرشب پس از خوابیدن هرا نزد مایا می رفت و باقی شب را با آن شادی که هم خدایان و هم آدمیان را می فریفت در بستر مایا بسر می برد. زاده این عشق پسری بود به نام «هرمس» یا عطارد که پس تر پیامبر خدایان شد. خواهر مایا «الکترا» نیز در حلقه معشوقه های زئوس بود. فرزند آنها «هارمونی» به معنی تناسب و هماهنگی نام گرفت. خواهر سوم مایا و الکترا به نام « تایگت» نیز از چشم چرانی های زئوس دور نماند. درباره ماجرای تایگت و زئوس روایت های مختلفی هست. در روایتی گفته می شود او بر خلاف دو خواهر خود تسلیم زئوس نشد و در این راه « آرتمیس» دختر زئوس و الهه شکار به تایگت کمک کرد. آرتمیس تایگت را به صورت غزالی زیبا درآورد و وقتی او را به شکل نخست خود بازگرداند که زئوس سرگرم زیبارویان دیگر بود. روایت دیگری هم گفته شده که بر اساس آن تایگت نیز تسلیم عشق زئوس شد و از این عشق «لاسدمون» به دنیا آمد که حامی بخش بزرگی از سرزمین یونان شد. زئوس غیر از الهه ها، به پریان نیز علاقه داشت. پریان دختران زیبایی بودند که مقامشان از خدایان نامیرا پایین تر و از آدمیان بالاتر بود. اینها نیمه خدایانی بودند که همیشه در جنگل ها و آبها زندگی می کردند و آواز می خواندند و عشق می ورزیدند. تنها پوشش اینها گیسوان زرین و پریشانی بود که گاه تا زانویشان می رسید. این پریان مردمان روی زمین را می دیدند وعشاق را در حنگلها راهنمایی می کردند و می کوشیدند تا هیجانهای دختران جوانی را که تازه با عشق وهوس آشنا شده اند آرام کنند. پریان جنگل بسیاری اوقات در دام دیوان جنگل یا ساتیرها Satyr می افتادند و ناچار تسلیم آنها می شدند. این پریان ناپیدا بودند و به چشم افراد بشر دیده نمی شدند. باری، زئوس توانست چند تن از آنها را در زمره معشوقه گان خود درآورد. دوتا از زیباترین آنها یکی «اگشین» و دیگری «انتیوپ» دختران رودخانه «ازوپوس» بودند. زئوس برای ربودن اگشین به شکل عقابی درآمد و این پری را در پنجه خود گرفت و به جزیره « اوینوپیا» برد و در همانجا بود که این پری از او صاحب فرزندی به نام « ائاکوئه» شد. زئوس معشوقه های زمینی هم داشت. یکی از مشهورترین داستانهای عاشقانه زئوس، عشقبازی او با «دانائه» است. دانائه دختر زیبا و یکی یکدانه پادشاه آرگوس بود. پیشگویان به آرگوس گفته بودند او پسری به دنیا می آورد که پدر بزرگ خود را می کشد. آرگوس برای پیشگیری از این اتفاق طاقی از مفرغ در زیر برجی ساخت و دختر را با دایه اش آنجا زندانی کرد نا به هیچ مردی نزدیک نشود. زئوس که مجذوب زیبایی دانائه شده بود به صورت باران طلا از رخنه بام وارد اتاق شد و با دانائه درآمیخت و زاده این عشق «پرسئوس» Perseus بود. پرسئوس بعدها نیمه خدایی شد. این بخش از افسانه خدایان یونان با ایران ارتباط دارد از این جهت که یونانیان قدیم پادشاهان هخامنشی را از نوادگان پرسئوس می دانستند و نام پارس و پارسی را برگرفته از نام پرسئوس می انگاشتند. در ادبیات یونانی مکرر از داریوش و خشایارشاه با عنوان زادگان خدای خدایان نام برده شده است. با تولد پرسئوس آرگوس به وحشت افتاد و دانائه و پسرش را در صندوقچه ای دربسته نهاد و به دریا افکند. صندوقچه مدتی روی دریا سرگردان بود تا سرانجام به جزیره «سریفوس» رسید و ماهیگیری آن را از آب بیرون آورد و مادر و فرزند را نجات داد. اما عشقبازی زئوس با معشوقه دیگر زمینی بی دردسرتر بود. این معشوقه «اوروپا» بود. اوروپا که بعدها نام خود را به قاره اروپا داد، دختر « فنیکس» پادشاه فنیقیه بود. اوروپا روزی کنار رودخانه با ندیمه های خود مشغول گل چیدن بود که دید قوچی زیبا با شاخهایی پرپیچ میان رمه گوسفندان پدرش می چرد. اوروپا مجذوب قوچ شد و او را دنبال کرد در حالیکه نمی دانست این قوچ خدای خدایان است که دل به عشق او داده و برای دیدار او به این صورت درآمده است. اوروپا شاخهای قوچ را نوازش کرد. قوچ با ادب تمام در برابرش زانو زد. اوروپا بازی کنان بر پشت قوچ سوارشد تا حلقه گلی را که در دست داشت به دور شاخهای قوچ گره بزند. همین که اوروپا بر پشت قوچ نشست، قوچ جستی زد، خود را میان امواج افکند و دوشیزه را با خود برد. آنها به جزبره کِرِت رسیدند. هنوز در این جزیره جایی را که نخستین خوابگاه عشق خدای خدایان و دختر پادشاه فنیقیه بود به گردشگران نشان می دهند. بر اساس افسانه ها درخت چناری که بر این نقطه سایه افکنده بود در تمام فصل های سال تازه می ماند زیرا شاهد عشق خدای خدایان بود. حاصل این پیوند سه پسر بود که هر سه آنها را پادشاه کرت که بعدها با اوروپا ازدواج کرد به فرزندی پذیرفت.
یکی دیگر از معشوفه های زمینی زئوس «سمله» بود. سمله دختر «کادموس» شهریار تِب بود. وقتی هرا از روابط عاشقانه او با زئوس آگاه شد خود را به شکل زنی روستایی درآورد و نزد سمله رفت و به او تلقین کرد که از زئوس بخواهد یکروز با تمام جلال و شکوهش نزد او برود. زئوس تلاش کرد سمله را از این درخواست بازدارد ولی سمله پافشاری کرد. ناچار روزی زئوس سوار بر گردونه فروزان خود بر سمله وارد شد در حالیکه برقهای آسمانی و آذرخش همراه او بودند. سمله در برابر آن همه درخشندگی و حرارت تاب نیاورد و در شعله های آسمانی سوخت و خاکستر شد. زئوس بچه ای را که سمله در شکم داشت از خاکستر بیرون آورد و تا هنگام تولد او را در شکم (یا ران) خود نگه داشت. این نوزاد همان بود که بعدها «دیونیزوس» نام گرفت. زئوس دامنه هوسهای خود را همین جا محدود نکرد. با اینکه خودش خدای خانواده و ازدواج بود ولی به کرات زنان زیبای شوهردار را فریفت. زئوس برای عشقبازی با «الکمن» همسر «آمفیتریون» پادشاه تِب به حیله ای دست زد. زئوس می دانست این زن بسیار پاکدامنست پس یکروز وقتی آمفیتریون از خانه بیرون رفت زئوس خود را به شکل او درآورد و وارد خانه شد. الکمن از دیدن شوهرش که تازه از خانه بیرون رفنه بود شگفت زده و در عین حال شاد شد. او گمان کرد بازگشت همسرش برای تمنای هم آغوشی با اوست. پس خود را تسلیم کرد. چند ساعت بعد آمفیتریون به خانه برگشت واز همسرش الکمن تمنای همبستری کرد ولی تعجب کرد از اینکه دید همسرش بر خلاف همیشه در بستر عشق حرارت و شوری نشان نمی دهد. الکمن هم از اینکه با این فاصله کم دوباره آمفیتریون تقاضای همبستری کرده متعجب شد. سرانجام پیشگویی این راز نهفته را بر ملا کرد و معما روشن شد. از این عشق یک شبه دو پسر به دنیا آمد، «هراکلس» یا هرکول فرزند زئوس، و «ایفیکلس» فرزند آمفیتریون.
ولی مشهورترین ماجرای عاشقانه او با زنان شوهر دار مربوط به «لِدا»ست. این افسانه قرنها منبع الهام شاهکارهای ادب و نقاشی و پیکرتراشی بوده و به صورت ضرب المثل درآمده است. داستان لدا این بود که او زنی فوق العاده زیبا بود و شهرت زیبایی اش در همه یونان زبانزد بود. روزی هنگام غروب در استخری شنا می کرد قویی سپید به او نزدیک شد. قو درخشندگی و زیبایی عجیبی داشت. قو مدتی در کنار لدا ایستاد. و با وی بازی کرد و با نوک خود سرتاپای لدا را بوسید و نوازش کرد. همان شب لدا با همسر خود به بستر رفت و نه ماه بعد صاحب دو دختر و دو پسر شد. یک دختر و یک پسر به نامهای «هلن» و «پلوکس» فرزندان زئوس (قوی سپید) و یک دختر و یک پسر به نامهای «کاستور» و «کلیتمنستر» فرزندان شوهرش بودند. بازهم عشقبازیهای عاشق پیشه خستگی ناپذیر، زئوس، به اینها تمام نمی شود. نقریبا هر سرپرست نیمه خدایی که در شهرهای کوچک و بزرگ یونان فرمانروایی می کرد فرزند مشروع یا نامشروع زئوس بود. شاید فهرست وار از باقی عشقبازیهای او اینطور بتوان گفت که: زئوس از «پلوتو»، پری دریا، صاحب فرزندی به نام «تانتال» شد. از دو پری جنگل و دریا به نامهای «آناگریته» و «هنریون» صاحب دو پسر شد که یکی شهر «اولن» و دیگری شهر «اولید» را بنا کرد. یکبار «آلا» نوه زئوس، مورد توجه او قرار گرفت زئوس برای رهایی از حسادت هرا آلا را به زیرِزمین برد و چندین شب با اوگذراند. نتیجه این عشق «نیتیوس» پهلوان کوه پیکر بود. اندکی بعد خدای خدایان با «نه ئه را» ازدواج کرد. از این ازدواج «آگله» قهرمان بزرگ و اساطیری یونان به دنیا آمد. یکبار هم زئوس عاشق «پروتوگنی» همسر «لوکر» شد. لوکر خود پسر زئوس از یک پری جنگلی بود. زئوس این زن زیبا را که در واقع عروس خودش بود از شوهرش ربود و از او صاحب پسری به نام «اوپونس» شد. سپس عاشق «یتیا»، خواهر عروسش، شد . درست شبی که از بستر یتیا باز می گشت در جنگل پری زیبایی به نام «نیتا» دید و به صورت کبوتری سپید باقی شب را با او گذراند. «تالی» دختر «هفائیستوس» معشوقه دیگر زئوس بود. هفائیستوس پسر زئوس و خدای مقتدر صنعت بود او از خدایانی بود که المپ را ترک کرد تا مجبور به اطاعت کورکورانه از زئوس نباشد. زئوس از دختر هفائیستوس صاحب فرزندی به نام «پالیک» شد. معشوقه دیگر زئوس «تیمبریس» بود که «پان» خدای معروف جنگلها و بستانها در ادبیات مغرب زمین را به دنیا آورد. معشوقه معروف دیگر زئوس «دیا» همسر «هکسیون» بود. زئوس برای فریفتن او به شکل اسبی درآمد و دیا را که عادت به اسب سواری داشت بر پشت خود نشاند و به جنگل برد و از او صاحب فرزندی به نام «پیرتیوس» شد. «کارمه» زن زیبای جزیره کرت نیز یکبار به خوابگاه زئوس راه یافت و بعد «بریتومارتیش» را به دنیا آورد. همچنین «السه» که بعدها به دست زئوس به آسمان رفت و بصورت ستاره ای درآمد فرزندی به نام « اتیمینوس» را به خدای خدایان ارمغان داد.
برداشت های گوناگون از عشقبازیهاس زئوس
در تفسیر عشقبازیهای زئوس نظرهای بسیاری مطرح شده است. برخی بر این باورند که این عشقبازیها سمبل فلسفی ست. برای مثال عشقبازی زئوس، خدای روشنی، با لدا یا لتو، که نزد نخستین یونانیان و بسیاری اقوام آریایی الهه شب و تاریکی بوده، آمیختگی روز و شب را نشان می دهد. برخی دیگرنگاه تاریخی به این داستانها دارند. آنها می گویند شاید مثلا داستان عشق زئوس به دختر پادشاه فنیقیه و بردن او به جزیره کرت بصورت گاو وحشی نمانیدۀ انتقال تمدن فنیقیه به کرت و از آنجا به یونان باشد، زیرا گاو وحشی وقوچ نشان فنیقی ها بوده است. برخی دیگر، این داستانها را برداشت هایی شاعرانه از عوامل طبیعی می دانند. مثلا باران طلا که بر دانائه بارید و او را باردار کرد، ظاهرا نور زرین خورشید است که تخم ها و دانه ها را در دل خاک بارور می کند. بنابراین باید دانست که یونانیها در انتساب این داستانها به خدای خدایان خود قصد توهین به او نداشتند. بلکه می خواستندعواطف خود و معنای زندگی را بصورتی شاعرانی و زیبا توصیف کنند [ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ] [ 8:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||