|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
خواندن اسطوره چه فایده ای دارد؟خواندن اسطوره هایی که به دوران های کهن باز می گردد در دنیای پر هیاهو و پر پیچ و خم امروز چه فایده ای دارد و اصلا چرا ما اسطوره و داستانهای اساطیری را می خوانیم؟ در پاسخ به این پرسش میتوان گفت اسطوره، فرهنگ و حاصل اندیشه ی جوامع بدوی انسان است و میتواند ما را با مسیر اندیشه انسان از آغاز تا کنون آشنا کند. اسطوره الفبای شناخت انسان از دنیای پیرامونش است.
با خواندن اسطوره پی میبریم اندیشه ای که امروز رایج است یا اندیشه ای را که قبول یا رد می کنیم از آغاز پیدایی و شکل گیری بر چه پایه هایی استوار بوده است. همانطور که خواندن تاریخ، بخشی از زمان زندگی انسان را، برای پی بردن به نقاط قوت و ضعف یک ملت، یا شناخت بهتر ویژگی های ملی و هویت یک قوم، روشن می کند، اسطوره میتواند بخشی از خرد و اندیشه و نیز باورهای مردم باستان و اساس و پایه های آن را به ما بشناساند و این شناخت خود زیر بنای شناخت بهتر دنیای امروز و نگاه امروز انسان به زندگی و جهان است بطوریکه به گفته ی ژرژدومزیل خواندن اسطوره برای تثبیت قواعد و عملیات سنتی ست که بدون خواندن آن همه چیز جامعه متلاشی می شود. خواندن اسطوره چه کارکرد یا کارکردهایی دارد؟ خواندن اسطوره از این نظر که مطالعه بازمانده ی باورها و رفتارها و مراسم اجتماعی انسانهاست اهمیت دارد. این ویژگی اهمیت خواندن اسطوره ها را همپای رشته هایی مانند الهیات و جامعه شناسی می کند. ژرژدومزیل اسطوره شناس بزرگ فرانسوی در باره فایده ی خواندن اسطوره می گوید:” کارکرد اسطوره، عبارتست از تشریح نمایش وارِ آراء و عقاید یک جامعه، نه فقط برای پیوند دادن آن به وجدان جامعه و ارزش های آن و آرمان هایی که نسل به نسل دنبال می شود؛ بلکه بیش از همه برای تشریح همان ساختار موجودیت خود، عناصر، رابطه ها، موازنه ها و تنش هایی که آن جامعه را تشکیل می دهند، نیز برای تثبیت قواعد و عملیات سنتی است که بدون آن، همه چیز در جامعه متلاشی خواهد شد”. ریک ریوردن ,Richard Russell Rick Riordan Jr نویسنده امریکایی می گوید اسطوره برای هر خواننده ای چیزی دارد. من همیشه نمی توانستم همه شاگردانم را به خواندن شعر، داستان نویسی یا داستانهای واقع گرایانه علاقه مند کنم ولی با تلاش بسیار کم می توانم تقریبا صد درصد کلاس را دریک واحد اسطوره ای درگیر کنم و این تصادفی نیست. چرا اسطوره می خوانیم؟دکتر مهدی رضایی در کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر هشت دلیل برای خواندن اسطوره آورده است: ۱- اسطوره پاسخی به پرسش هایی ست که همیشه ذهن انسان را مشغول کرده است. در این کارکرد اسطوره جنبه علت شناختی دارد؛ یعنی چرایی پدیده های طبیعت را توضیح می دهد و در پی یافتن پاسخ ابهاماتی ست که از طرف طبیعت به انسان وارد می شود. اسطوره پاسخی غیر عقلانی به پرسشی عقلانی ست. ولی با این حال چون تنها پاسخ برای این دست پرسش هاست ارزشمندست. مهمترین پرسشی که همواره ذهن انسان را به خود مشغول کرده و اساطیر به آن پاسخ داده اند شناخت جهان پیرامونست. انسان به کمک اساطیر، معماهای رازناک جهان و طبیعت را برای خود به گونه ای نمادین توجیه کرده است. ۲- اسطوره بخشهایی از اندیشه پیشین هر قوم و ملتی ست که به آنها هویت می بخشد. به سخنی دیگر اسطوره نقطه ی آغازین اندیشه و هویت هر ملت است که ساختارهای کنونی اجتماعی آن ملت، بر اساس آنها شکل گرفته است. برای نمونه جامعه ی طبقاتی کنونی هند که ریشه در باورهای آریائیان کوچنده به این سرزمین دارد و تا کنون به قوت خود باقی مانده است. ۳- اسطوره ها نظام اجتماعی را بوجود آورده و یا آنها را توجیه می کنند. برای نمونه اسطوره ای که در باورهای ایرانی در باره ی فر کیانی رایج بود تا مدتها نوع حکومت (شاهنشاهی) این مردم را توجیه می کرد. ۴-اسطوره به عنوان رؤیای جمعی اجتماع، خواست ها، آرزوها و آمال یک گروه را بازگو می کند. اسطوره ها در این کارکرد، بیشتر چشم به آینده دارند؛ باور به نجات انسان در پایان جهان و رهایی واپسین جهان، نمونه ی آنست. ۵- اسطوره ها رفتارهای سنتی یک جامعه را توجیه می کنند. نمونه آن، قربانی کردن گوسفند در عید قربان میان مسلمانان که پایه آن داستان ابراهیم و سربریدن فرزندش است. ۶- برخی اسطوره ها جنبه ی توصیفی دارند. این اسطوره ها چیزهایی را بازگو و توصیف می کنند که دیدرس مردمان به دورند و کسی توان درک مستقیم آنها را ندارد. مانند اساطیری که درباره ی جهان پس از مرگ وجود دارد و ویژگیهای آن دنیای جاوید را بازگو می کند. ۷- درمان، بهبود و الهام یکی دیگر از کارکردهای اسطوره است. برای نمونه اسطوره های آفرینش نقش ویژه ای در درمان بیماران دارند. در میان سرخپوستان ناواها این روایتهای اسطوره ای، هنگامی بر زبان آورده می شود که هستی یک فرد به خطر می افتد. سرخپوستان در این هنگام از راه بازگو کردن اسطوره ی آفرینش به بهبود بیمار کمک می کنند. ۸- یکی از کارکردهای دیگراسطوره، اسطوره قهرمانی یا اسطوره ی فردی ست که کارکردشان بازگو کردن یک شخصیت است آنچنان که باید باشد. البته اینگونه از اسطوره ها را افسانه به شمار می آورند چرا که ساختگی بودن آنها بر همگان روشن است و برای این اهمیت دارند که درباره ی شخصیتی مهم هستند و پیرامون زندگی آن شخص شکل گرفته اند. از نمونه این اسطوره ها شاید بتوان به افسانه زندگی کوروش هخامنشی یا زندگی دارا که او را بر روی آب می گذارند تا کسی او را بگیرد، اشاره کرد.
گذشته از این دلایل هرکس ممکنست به هر دلیلی داستانهای اسطوره بخواند حتی فقط برای سرگرمی و لذت بردن و ممکن است هر کس برداشت و درک متفاوتی از یک اسطوره داشته باشد. ریک ریوردن می گوید اگر شما میتوانید بفهمید که چرا هفائیستوس پدر و مادر خود را دوست داشت به رغم اینکه آنها او را از کوه المپ پرت کرده بودند پس شما چیزی اساسی در باره آنچه انسان را قلقلک می دهد درک کرده اید. هر چه عمیق تر وارد افسانه شوید بیشتر آن را در می یابید. چرا اسطوره ها ماندگار شدند؟در جهان تاریخمند امروز این پرسش وجود دارد که چرا اسطوره که اعتنایی به تاریخ ندارد، عمرش به سر نیامده و همچنان باقی و ماندگار شده است؟ در پاسخ استاد جلال ستاری در کتاب اسطوره در جهان امروزی می گوید: اسطوره یک چیز عینی ثابت است که به خاطر ثابت بودنش هر دم تکرار می شود و باید همواره تکرار شود تا نیکی یی را که نخستین بار در آغاز آفرینش با پیدا شدن اسطوره پدید آمد، پیوسته زنده کند و زنده نگاه دارد. همانطور که آفریدگار به حکم «خلق مدام»، دم به دم آفرنیش را نو می کند. اسطوره هر بار که بازگو می شود، به آفرینش جهان و کائنات تداوم می بخشد و این باور به معنی نفی هرگونه نوآوری و نوجوییِ تاریخمندست. و شاید بتوان گفت یکی از دلایلی که اسطوره ها ماندگار شده اند و هنوز بازآفرینی یا خوانده می شوند قصه پردازی ناب آنهاست. اسطوره یک شناخت درونی ست و در فرهنگها سنتی و دین ورز که به قداست جهان باور دارند، هنوز زنده است. در یک معنی دیگر اسطوره آموزشی رازگونه و آیین تشرف به رازهای آفرینش است که هیچگاه نمی میرد بلکه هر از گاهی با جامه ای نو رخ نشان می دهد. چرا که اسطوره ها از شمار دلمشغولی های جاودانه آدمی اند که گریبان اندیشه انسان را رها نمی کنند و پیوسته در ذهن انسان پرسش هایی برمی انگیزند که هیچگاه پاسخ تمام و کامل و خرسند کننده ای نمی یابند. این پرسش ها چیزهایی از شمار مرگ و زندگی و سرنوشت بشر و راز هبوط و امید رستگاری و خواست و آرزوی بازگشت به وطن اصلی و… هستند. امروز اسطوره شناسان رد این موضوعات «تاریخ گریز» را در رمانها و نمایشنامه های رمزی (سمبلیک) بازیافته اند. همواره و در همه جای جهان مسائل ارزشمندی برای انسان وجود داشته که هرگز کهنه نمی شود و راه حل علمی هم ندارد. کسانی که با آن مسائل دست در گریبان شده اند، در عرصه تجربه های انسان، صورتی اساطیری یافته اند. برای نمونه شوق آدمی به گذشتن از اندازه خویش برای به دست آوردن قدرت برتر انسانی و دستیابی به حریم امن خدایان که پرومته و فاوست آن بلندپروازی و جاه طلبی را نمادین می کنند. پرومته پیش بینی خیرخواه انسان است که زئوس را فریب می دهد و بذر آتش را از چرخ خورشید ربوده به زمین می آورد و در نتیجه زئوسِ بازی خورده و خوار شده، از سر کین خواهی، او پشتیبانان و دوستداران او را عقوبت می کند. و کدام قوم است که در تاریخ زندگی اش، پهلوانی مردم دوست، نداشته که به سود مردم با خداوندگاران زر و زور گلاویز نشده باشد. فاوست برای ارضاء میل لذت جویی و شوق شناخت و آگاهی و کنجکاوی که از اندازه بیرونست، روح خود را به شیطان می فروشد و شیطان نیز او را با رمز و راز علوم خفیه آشنا می کند و قدرت اعجاز و توانایی انجام کارهایی که دیگران نمیتوانند بکنند را به او می بخشد. در اثر گوته، فاوست، مارگریت پاکدامن و بیگناه را فریب می دهد و سپس وی را با کودکی که میوه ی عشق ناپاک (ممنوع) است ؛ را رها میکند مارگریت کودک را می کشد و به مرگ محکوم می شود. ولی چون توبه می کند و آمرزش می خواهد از نفرین خداوندی نجات پیدا می کند. اما فاوست که میان دو قطب: مفیستوفلس که سوگند خورده از پای ننشیند تا او را به مرتبه ی حیوانی فروآورد، و خداوند که فاوست را در اختیار میان خیر و شر – سقوط یا هبوط با رستگاری و بهروزی به اراده و کوشش خودش- آزاد می گذارد؛ نماد و تمثیلی از انسان و سرنوشت او و نیز سرگردانیش میانِ دو نیروی نیکی و بدیست. این اسطوره ای نیست که عمرش به سر آمده باشد، و از این روست که معروفست فاوست همواره تاری نهفته را در ذهن و ضمیر هر انسان می لرزاند. دون ژوان و بخصوص دون ژوان مولیر، شخصیتی اساطیریست، نقش پردازی آدمی تبهکار، گمراه و گناهکار، و هرزه و نیز خداناشناس است. او گستاخ و بی پروا ست ولی دریا دل و بدبین، و نیز مغرور و خردگرا هم هست. برخی مفسران او را نماد رمزی کمال جویی دانسته اند. به باور این مفسران دون ژوان زن باره ای سبکسر و لاابالی نیست، بلکه در جستجوی کمال مطلوبی ست که هرگز به آن دست پیدا نمی کند. خیلی دور (بعید) است که هر دوی این معنی که از نقش دون ژوان اراده کرده اند، روزی بی اثر شود یا از دست برود. ادیپ آنچنانکه پیشگویی شده بود، پدرش لائیوس را کشت و به پرسش معماگونه ای که ابوالهول (فینکس Sphinx) جان اوبارِ شهر طیره از رهگذران می کرد، به درستی پاسخ داد. سرانجام ابوالهول از فرط خشم و یأس خود را از فراز تخته سنگی به زیر افکند و جان سپرد. مردم شهر به شکرانه این کار شگرف ادیپ، او را به پادشاهی برداشتند و چنانکه تقدیر(و سنت آن شهر) بود، یوکاسته بیوه ی لائیوس را به همسریش درآوردند. بدینگونه تیر تقدیر به رغم دوراندیشی و احتیاط و خردمندی ادیپ و خانواده اش نشکست و به هدف نشست. حال کیست که در دوران زندگیش تجربه نکرده باشد که همیشه تدبیر و تقدیر با هم راست نمی آیند و اگر قضا آید دیگر احتیاط سودی ندارد؟ سیزیف نیرنگ باز حیله گر به عذابی دردناک دچار می شود. او به فرمان زئوس، باید در جهان دیگر تخته سنگی را در دامنه ای از پایین به بالا بغلطاند. ولی تخته سنگ چون با رنج بسیار به قله ی تپه می رسد، به خاطر سنگینی سنگ و شیب تند تپه، به پایین میغلطد و سیزیف ناگزیر آن کار پر مشقت را که هیچگاه پایانی ندارد؛ از سر می گیرد. بقول شاعر: جهان را چنین فتنه با هر سریست/ که رنج یکی راحت دیگریست. تلاش بیهوده ی سیزیف، البته این معنی را نمی رساند که رنج کش تا به گنج رسی و نابرده رنج گنج میسر نمی شود؛ بلکه از دیدگاه آلبرکامو، رمز یا تمثیل پوچی زندگیست و باید این واقعیت تلخ را پذیرفت و بیداردل و هشیارزندگی کرد. در همه فرهنگها، این داستان یا افسانه، اسطوره شده که شهید زنده ی جاویدست و بی گناهی که برای بهروزی مردم قد برافراشته و با ستمکاران پنچه افکنده و در این راه جان باخته است؛ هرگز نمی میرد. بلکه روزی روزگاری باز می گردد و جهان را از لوث وجود ظلم و گناه و بیداد، پاک می کند و یا از خونش گل و گیاه و لاله و سبزه می دمد، چنانکه هر زمستان، روی در نقاب خاک می کشد و در بهاران، دوباره زاده می شود و جوانی از سر می گیرد.
برپایه فرضیه آرکی تایپ archetype، یا صور مثالیِ کارل گوستاویونگ، این آرکی تایپها در بازپسین تحلیل چیزی جز اساطیر پایدار و ماندگار نوع بشر نیستند. استاد ستاری می گوید : بنابراین برخی اساطیر دورانی خاص، یعنی اساطیری که دورانی را شرح و ترجمانی می کنند؛ با سپری شدن دورانِ زاینده ی آن، نمی میرند. پویندگی و توانمندی رمز، که جوهره و قوه محرکه ی اسطوره است، اسطوره را مانند زهدان و مادرِ تاریخ و مقدرات، بر مسند قدرت می نشاند. برای نمونه ما در دوران خود همتای ناپلئون و چگوارا Che Guevara را داریم که به باور ادگار مورن Edgar Morin با دو اسطوره ی دیرین و کهن جوش خورده است. چگوارا از نظر چگونگی زندگی با رابین هود، جوانمرد عیار و فریادرس ستمدیدگان یکی شده و در مرگ با عیسی مسیح که برای نجات بشر جانش را فدا کرد. استاد جلال ستاری در کتاب اسطوره در جهان امروز می نویسد: در عصر پیچیده ی ما که علم و تکنولوژی، عرصه های زندگی را تسخیر کرده و بشر با ساختن ابزارهای پیشرفته، توانایی دگرگونسازی جهان پیرامون را به طرز بی سابقه ای افزایش داده و سلطه اش را بر نیروهای مهار نشدنی و نافرمان طبیعت آشکار کرده، شاید قدرت کارکرد بیشتر باورهای اساطیری کهن، از دست رفته باشد؛ ولی تردیدی نیست که در عوض عوامل دیگری از قماش انگیزه های سیاسی- اقتصادی، مانند تولید و مصرف و توسعه و رقابت و… که نیروی خیال بشر را با همان قدرتِ اسطوره های سنتی، بر می انگیزند، جایگزینشان شده است. در این احوال، اسطوره تصویر ساده شده و شبهه انگیز و پندارگونیست که آدمها و دولتها درباره ی فردی یا رخدادی می سازند یا می پذیرند و آن تصاویر تکانه مانند، قدرت تأثیری شگرف دارند و در زندگی و نظام ارزشی و باورها و آراء مردم و دولتها اثر می گذارند. اینگونه اسطوره های قدیم، گاه نفوذِ حکم و اثربخشی خود را از دست می دهند و جای خود را به اسطوره های نوساخته می دهند [ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 17:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||