|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
من نمرده بودم من زن بودم. همین ...
روح از بدنم بلند شد، سبکی بیقرار کننده ای بود. در سرم مورچه میدوید. کسی به زانوهایم چنگ میزد و چشم هایم سیاه بود. نه بیدار بودم و نه خواب. پشت سرم تیر میکشید. مویی در چشمم بود و غباری در گلو. توان فریاد نبود ولی از درون جیغ میکشیدم. پناه میخواستم. گویی زیر آب فریاد میزدم و صدایم به جایی نمیرسید. من نمرده بودم من زن بودم. همین...
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 15:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||