لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 



عشق، امضای”دوستت دارم“
آخر نامه های خیسم بود
نسبت ِبی شناسنامه به هم
فحش ناموسی پلیسم بود

توی تاکسی گرفتن دستت!
مثلاّ رفتن به دانشگاه!
اول شب قدم زدن با تو
آخر شب قدم زدن با ماه...

شمع ها را بچین و روشن کن
آه ِ خود را یواش فوت کنم
بغلم کن، ولی اجازه بده
بعد گریه فقط سکوت کنم

ده ِشهریور است، چشمم را
به دوتا ابر دور می دوزم
مثل کبریت خیس، خاموشم
مثل سیگار نصفه می سوزم

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ـ

از تــــو در حـال ِ منفجــر شدنـم
در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تاصبح
صبح ،سر درد ِ لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجـالتی دارم !! .

ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکـه بایـد به دادمـان برسد
آمد و از کنارمان رد شد

هیچ کس واقعا نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد.. .
.
.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عشق دست چین نمی کند، عشق هم مانند نور خورشید گزینشگر نیست و بر همه یکسان می تابد. عشق موجب خاص بودن یا تشخص کسی نمی شود. عشق، انحصارگر نیست. انحصارگرایی، ماهیت عشق خدایی نیست، بلکه ویژگی عشق من درونی است. با این حال، شدتی که عشق حقیقی با آن احساس می شود، می تواند متفاوت باشد. ممکن است کسی باشد که عشق را شفاف تر و پرشورتر از دیگران به شما بازتاب دهد و چنان چه آن شخص نیز همین احساس را نسبت به شما داشته باشد، می توان گفت که در رابطه ای عاشقانه با او قرار گرفته اید. پیوندی که شما را به آن شخص متصل می کند، همان پیوندی است که شما را با کسی که کنارتان در اتوبوس نشسته است، یا با پرنده، درخت یا گلی اتصال می دهد. فقط میزان شدت این احساس متفاوت است.


[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]

پول مانند حس ششم است که در صورت نبود آن، دیگر حواس پنجگانه به خوبی کار نمی‌کنند...!

موافقی؟

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:25 ] [ گنگِ خواب دیده ]

کارهایی که از انجام دادنشان پشیمان خواهید شد!

در ادامه کارهایی را که در دوران پیری از انجام دادن شان پشیمان خواهید شد را برایتان آورده ایم تا هر چه زودتر برای داشتن یک زندگی شادتر، دست به کار شوید.

- در خانه ماندن و سفر نکردن
شما در سفر چیزهایی می‌آموزید که نه پدر و مادر و نه معلم مدرسه‌تان به شما یاد نمی دهند. سفر تجربه‌های جالبی را در اختیارتان قرار می‌دهد که هیچکسی قادر به تعلیم آن نخواهد بود.

- برای خود تصمیم نگرفتن
اگر افسار زندگی تان را به دست دیگری داده اید یا زمانی که می خواهید برای زندگی تان تصمیم بگیرید، دیگران را به علاقمندی های خود ترجیح می دهید، بهتر است که همین جا به این شیوه پایان دهید زیرا اولویت زندگی شما تنها خودتان هستید.

- از یادگیری زبان دیگر سر باز زدن
- رها نکردن شغلی که بدان علاقه ندارید

- جمع نکردن پول
تا جوان هستید باید به فکر پول جمع کردن باشید. این بدان معنی نیست که تمام پول تان را کنار بگذارید، بلکه شما باید نهایت لذت را از زندگی تان ببرید اما همیشه مقداری از پول تان را برای روز مبادا کنار بگذارید.

- پنهان کردن احساسات
- داشتن رابطه ای ناسالم
- داشتن دوستان بد
- نگفتن «دوستت دارم»

- به نظر دیگران زیادی اهمیت دادن
زمانی که سن شما بالا می رود، تازه می فهمید که نظر دیگران هیچ اهمیتی ندارد و آنچه در اولویت زندگی شما قرار دارد، تنها خودتان هستید.

- تأمل نکردن
- رها کردن آنچه برایتان ارزش دارد
- ریسک نکردن

- نگران بودن
برای اتفاقی که هنوز برایتان رخ نداده، نگران نباشید. سعی کنید در لحظه زندگی کنید و از تک تک ثانیه های زندگی تان لذت ببرید

- از محدودیت ها نگذشتن
شاید شما فرد ترسویی باشید که جرات پریدن از ارتفاع، اجرا در مقابل دیگران یا قایق سواری در آب های خروشان را نداشته باشد اما گاهی باید محدودیت ها را کنار بگذارید و به زندگی تان هیجان دهید. آنوقت خواهید دید که شکستن عادات گاهی چقدر هیجان انگیز و مثبت خواهد بود.

- کار کردن زیاد
- دنبال نکردن رویاها
- امتحان نکردن غذاهای مختلف
- ورزش نکردن

- قدر خود را ندانستن
شما بی نهایت زیبایید. هر چه زودتر این را بفهمید، زندگی موفق تر و شادتری را تجربه خواهید کرد.



[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]

من ماندم و دریای بی ماهی

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:22 ] [ گنگِ خواب دیده ]

این 15 عمل را رها کن تا شاد باشی:

1 – همیشه حق با تو بودن را رها کن
2 – نیاز به کنترل کردن را رها کن
3 - سرزنش کردن را رها کن

4 - افکار مبارزه گرانه خود را رها کن
5 – باورهای محدود کننده خود را رها کن
6 – شکوه و شکایت را رها کن

7 – قضاوت کردن را رها کن
8 – نیاز به تحت تاثیر قرار دادن دیگران را رها کن
9 - مقاومت در مقابل تغییر را رها کن
10 – برچسب زدن ها را رها کن

11 – ترسهایت را رها کن
12 – بهانه هایت را رها کن
13 – گذشته را رها کن

14 – وابستگی هایت را رها کن
15 – زندگی کردن بر طبق خواسته های دیگران را رها کن.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 23:18 ] [ گنگِ خواب دیده ]


یقین کردمی مرگ اگر نیستی‌ست
از این ورطه خود را رهانیدمی

بدان عرصه‌ی پهنِ بی‌ازدحام
خر و بار خود را کشانیدمی

به جسم و به جان هردُوان مُردمی
ز هستی رَسَن بُگسَلانیدمی

بر این قلعه‌ی شومِ ذاتُ الصُّوَر
به تحقیر، دامن فشانیدمی

مَر این معدن خار و خس را به جای
بدین خوش علف گلّه مانیدمی...


[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:18 ] [ گنگِ خواب دیده ]

نگاه مکعبی چیست ؟

نگاه مکعبی یا شش جهتی یک اصطلاحه؛ یعنی آدم هر عملی رو میخواد انجام بده، از چند جهت بهش نگاه کنه...

ما آدما معمولا از همون یک جهتی که اول به ذهنمون میاد کاری رو انجام میدیم یا نمیدیم، ولی در نگاه مکعبی سعی میکنیم از چند زاویه ی دیگه هم به قضیه نگاه کنیم.

مثلا دوست دارم فلان چیز رو به دوستم بگم،
نگاه مکعبی میگه:
اثراتش رو هم بررسی کن، اگه بگی، اثراتش و عواقبشش چیه؟
شاد میکنه یا ناراحت؟
یا مثلا رفتار یکی ناراحتم میکنه‌، تو ذهنم اول میگم:
قطع رابطه یا برخورد باهاش.

نگاه مکعبی میگه:
عجله نکن، شاید فلان مشکل رو داشته که با تو بد برخورد کرده. شاید حواسش نبوده، شاید فشار کارش زیاده بهم ریخته...

نگاه مکعبی نیاز به "مکث قبل از عمل" داره...
سخته، ولی نهایتا کارهامون تو شبانه روز پخته تر میشه، احتمال اشتباه میاد پایین و موفقتر میشیم!

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]


هولاکو خان" پادشاه مغول،از
علمای زمانه اش سوالی پرسید:
که آیا "حاکمِ عادلِ کافر" بهتر است
یا "حاکمِ مسلمانِ ظالم"؟

علما از پاسخش درماندند تا اینکه
"‏ابن طاووس" در پاسخ
برایش نوشت که:
"‏کافرِ عادل" بهتر از
"مسلمانِ ظالم"است!

‏وقتی دلیل این
جواب را پرسیدند گفت:
"‏حاکم مسلمان"،اسلامش برای خودِ
اوست و "ظلمش" برای مردم؛
‏ولی "حاکم عادل کافر"، کُفرش
برای خودش هست و "عدلش"
برای مردم...!! ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]

لب هاى عتيقِ تو

مرا مى خواند

لبخندِ بليغِ تو

مرا مى خواند

يك برج در آستانه ى ريختنم

آغوشِ عميقِ تو

مرا مى خواند...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 19:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عکس پروفایل چون عشق آمد از عقل دیگر مگوی

چقدر

دلتنگی‌ام

بزرگ شده است

مردی شده برای خودش

و مدام کنار پنجره

سیگار می‌کشد...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 19:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]

شوخی های جدی شاه عباس با خارجی ها

بازی انگلیس و هلند در زمین شاه عباس!

مورخان شاه‌عباس را دومین مؤسس سلسله صفویه می‌دانند و این سخن، به هیچ‌وجه گزافه نیست. دوران پس از مرگ شاه تهماسب‌یکم تا آغاز اقتدار شاه‌عباس‌یکم، یعنی بین سال‌های ۹۵۵ تا ۹۷۰ خورشیدی، چیزی حدود ۱۵ سال، دورانی سراسر آشوب و بلوا بود؛ دورانی که مرز‌های شرق و غرب، آماج حملات ازبک و عثمانی قرار گرفت و امنیت از کشور رخت بربست.

شاه‌عباس توانست با تکیه بر توانمندی ذاتی و البته چاشنی‌کردن خشونت و بی‌رحمی کم‌نظیر، قدرت خود را در کشور تثبیت و به‌تدریج، بر رقبای داخلی و خارجی غلبه کند. بااین‌حال، او تنها در کشورگشایی مهارت نداشت، بلکه در کشورداری هم، از کیاست و سیاست فراوان بهره‌مند بود که در این نوشتار، برآنیم تا این مسئله را در عرصه اقتصادی بررسی کنیم.


خسیس یا زرنگ؟!
یکی از ویژگی‌های مهم شاه‌عباس‌یکم، توجه‌اکید وی به مقوله اقتصاد بود؛ تا آن‌جا که برخی از مورخان وی را به خسّت متهم کرده‌اند. در این تردیدی نیست که شاه صفوی، هر امتیاز ثروت‌آوری را در کشور، متعلق به خود می‌دانست.

احتمالاً درگیری او با خان‌احمد گیلانی (درگذشته به سال ۹۷۵ خورشیدی)، شوهرعمه‌اش، بر سر انحصار تجارت ابریشم خطه گیلان بود که در مغرب‌زمین مشتریان فراوانی داشت. بااین‌حال، روش شاه‌عباس در تسهیل تجارت با خارجی‌ها، فقط برای خود او سود نداشت؛ بلکه چرخه اقتصاد ایران را به گردش درمی‌آورد و شکوفایی اقتصادی، زمینه‌ساز شکوفایی فرهنگی و... نیز می‌شد.

ازاین‌رو باید دیپلماسی اقتصادی و تجاری فرمانروای مقتدر صفوی را، برای عامه ایرانیان مفید بدانیم. در این‌بین، آگاهی شاه‌عباس از چگونگی روابط میان دولت‌های اروپایی، نقش مهمی را در شکل‌گرفتن طرح‌های تجاری وی ایفا می‌کرد.


دنیای به‌هم ریخته پشت مرز‌ها
دورانی که از آن صحبت می‌کنیم، دوران آغاز رقابت‌های استعماری میان دولت‌های اروپایی است. مدتی پیش از آن‌که شاه‌عباس قدرت خود را در ایران تثبیت کند، نبرد‌های بزرگ دریایی در اقیانوس اطلس میان ناوگان کشور‌های اروپایی آغاز شده بود.

در سال ۱۵۸۸ میلادی (۹۶۷ خورشیدی)، نبرد بزرگ دریایی میان ناوگان اسپانیا از یک‌سو و بریتانیا و هلند از سوی‌دیگر، با پیروزی دو دولت متحد اروپایی پایان یافت.

این نبرد که برخی به یادبود نام ناوگان اسپانیایی، آن را «آرمادا» می‌نامند، تکلیف تجارت دریایی اسپانیایی‌ها را یکسره کرد و آن‌ها را از عرصه رقابت، به‌طور جدی بیرون راند. اما رفاقت میان انگلیس و هلند، بعد از جنگ «آرمادا» زیاد پایدار نماند؛ فرمان مشهور الیزابت اول، مبنی بر اجازه به کشتی‌های انگلیسی برای حمله به ناوگان هر کشور بیگانه، کار را به جا‌های باریک کشاند.

این درگیری‌ها به‌ویژه در منطقه خلیج‌فارس که انگلیسی‌ها پس از اخراج پرتغالی‌ها در سال ۱۶۲۱ میلادی (۱۰۰۰ خورشیدی)، توانسته بودند در آن موقعیت خوبی کسب کنند، بسیار جدی بود. رقابت تجاری میان کمپانی هندشرقی انگلیس با کمپانی هندشرقی هلند نیز، مزید بر علت شد تا کشتی‌های این دو دولت اروپایی، سایه یکدیگر را با تیر بزنند.

طبق گزارش عبدالرضا هوشنگ مهدوی در کتاب «تاریخ روابط خارجی ایران»، ناوگان هلند در کرانه‌های شمالی خلیج‌فارس، همواره موردحمله انگلیسی‌ها قرار می‌گرفت.
شوخی‌های جدی شاه‌عباس!
شاه‌عباس کاملاً از اختلافات میان رقبای تجاری اروپایی آگاه بود. او مهمانی‌های بزرگ برگزار می‌کرد، سفرای اروپایی را فرا می‌خواند و به قول نصرا... فلسفی، در کتاب «شاه‌عباس اول»، آن‌ها را زیر نظر می‌گرفت تا ببیند کدام یک با دیگری حرف نمی‌زند یا رو برمی‌گرداند. افزون بر این، با جهانگردان اروپایی، ساعت‌ها گپ می‌زد و ثمره این گفت‌وگوها، آشنایی بیشتر فرمانروای صفویه با اوضاع آن سوی عالم بود.

ساختار دیپلماسی تجاری شاه‌عباس، دقیقاً بر اساس توجه به این اختلافات بنا شد. اسکندربیگ ترکمان در «عالم آرای عباسی»، حتی از شوخی‌های شاه‌عباس با سفرای اروپایی سخن گفته‌است که بر اساس اختلافات میان دولت‌های آن‌ها و با هدف دوبه‌هم‌زنی انجام می‌گرفت!
وقت کاسبی است!
در چنین موقعیتی، ایران به عنوان مرکز مهم تولید ابریشم و البته، کشوری با جمعیت بالا، درآمد مناسب و موقعیت جغرافیایی خوب، بسیار موردتوجه تاجران اروپایی قرار داشت و آن‌ها، به قول معروف، برای ورود به بازار ایران سر و دست می‌شکستند. شاه‌عباس با آگاهی از مسائلی که برشمردیم، تصمیم گرفت رقبای بزرگ اروپایی را برای کسب سود بیشتر، به بازی در زمین خود وادارد.

او با این‌که از ناوگان انگلیسی‌ها برای اخراج پرتغالی‌ها از گمبرون (بندرعباس فعلی) و جزایر خلیج‌فارس بهره برده‌بود، اما حاضر نشد به آن‌ها اجازه ورود کالا، بدون عوارض گمرکی را بدهد؛ انگلیسی‌ها با فرمان مشهور «ابریشم» حق خرید این کالا را در داخل ایران به دست آورده‌بودند؛ حقی که البته انحصاری نبود!

مدتی بعد، شاه‌عباس بدون این‌که انگلیسی‌ها را در جریان امر قرار دهد، به هلندی‌ها هم اجازه فعالیت اقتصادی و گشایش تجارت‌خانه را در بنادر ایران و اصفهان داد. انگلیسی‌ها که به‌شدت از این کار شاه صفوی شاکی شده بودند، کوشیدند او را وادارند که رقیب قَدَر را از بازار ایران براند؛ اما شاه‌عباس به این تقاضا وقعی ننهاد.

به این ترتیب، دعوای میان هلند و انگلیس به رقابت در بازار ایران کشید و از آن‌جا که آن‌ها نمی‌توانستند داخل خاک ایران به روی هم اسلحه بکشند، مجبور شدند برای تصاحب بازار به رقابت تجاری از طریق پایین‌آوردن قیمت رو آورند؛ موضوعی که باعث پایین‌آمدن قیمت‌ها در بازار ایران و رونق تجارت در کشور شد.

شاه‌عباس از این رهگذر، سود فراوانی به جیب می‌زد و تجار ایرانی هم می‌توانستند به کسب و کار خود رونق بدهند. این وضع تا سال ۱۰۰۷ خورشیدی و درگذشت شاه‌عباس ادامه داشت؛ اما انگلیسی‌ها بعد از آن هم نتوانستند تا مدت‌ها در ایران کاری را از پیش ببرند؛ انقلاب اولیور کرامول در بریتانیا و گردن‌زدن چارلز اول، پادشاه انگلیس توسط او در سال ۱۶۴۸ میلادی (۱۰۲۷ خورشیدی)، شاه صفی صفوی را که پس از شاه‌عباس به قدرت رسیده بود، سخت خشمگین کرد و با دستور او، ورود کالای انگلیسی به ایران محدود شد و در عوض، هلندی‌ها را تحویل گرفتند!

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 18:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]

پشت پرده خواستگاری نادرشاه از ملکه روسیه!

یکی از دوره‌های تاریخی که توسط او مورد بررسی قرار گرفته، دوره افشاریه است که به واسطه قدرت و توانمندی نظامی نادرشاه، جنبه‌های مثبت و منفی فراوانی در آن قابل احصاست. نادرشاه دوران سلطنت خود را عموماً در نبرد گذراند و تقریباً سالی نبود که وی در آن به جنگ مبادرت نورزیده یا در تدارک آن نبوده‌باشد.

او برای پیشبرد نقشه‌های خود، از تمام ظرفیت‌های ممکن بهره می‌برد و البته، پیشنهاد ازدواج یکی از این ظرفیت‌های بالقوه بود!


تعامل با روسیه
یکی از دغدغه‌های همیشگی نادرشاه، تقابل با ارتش عثمانی در مرز‌های غربی ایران بود. هر چند که او بیشتر تلاش می‌کرد این مشکل را با روش‌های دیپلماتیک حل و فصل کند، اما به دلیل ادعا‌های طرف‌ها بر سر مناطق مرزی، در بیشتر مواقع از نبرد گریزی نبود.

در چنین شرایطی، نادرشاه کوشید از ظرفیت نظامی اروپایی‌ها که همواره از اقتدار دولت عثمانی واهمه داشتند، به نفع خود بهره گیرد. در این زمان، مناقشات میان روسیه تزاری و امپراتوری عثمانی اوج گرفته بود و دو قدرت در اطراف دریای سیاه دایم به یکدیگر چنگ و دندان نشان می‌دادند.

در همان حال، یورش مداوم عثمانی‌ها به صفحات شمال غربی ایران و تلاش برای تسلط بر قفقاز، باعث شد که نادرشاه دایم درگیر بیرون راندن آن‌ها از این منطقه باشد.

پشت پرده خواستگاری نادرشاه از ملکه روسیه!

روس‌ها هم که برای دفع خطر حمله عثمانی‌ها از قفقاز به کمک نادر سخت محتاج بودند، باب مراوده دوستانه را با وی گشودند و حتی اعلام کردند که حاضرند سرباز و مهمات در اختیار وی قرار دهند تا از آن‌ها برای مقابله با عثمانی‌ها استفاده کند.

این وعده، البته چند بار جامه عمل به خود پوشید و یک‌بار در بحبوحه هجوم عثمانی‌ها به دربند قفقاز، پنج هزار سرباز روس به ارتش نادرشاه ملحق شدند و به او در جنگ کمک کردند. این موضوع مقدمه‌ای برای ورود بیشتر دیپلمات‌ها و بازرگانان روسی به ایران بود.
ماجرای یک درخواست ازدواج عجیب
دورانی که نادر روابط سیاسی و تجاری خود را با روسیه گسترش داد، مصادف با پایان دوران اغتشاش در حکومت تزار‌ها بود. پس از مرگ پتر اول در هشتم فوریه ۱۷۲۵ (بهمن ۱۱۰۳ خورشیدی)، روسیه پنج سال را در کشمکش‌های مربوط به انتقال قدرت گذراند؛ کاترین اول، همسر پتر، دو سال و پس از او، پتر دوم که در سنین نوجوانی بود، سه سال حکومت کرد و درگذشت.

در سال ۱۷۳۰ (۱۱۰۸ خورشیدی)، قدرت به «آنا ایوانوا رومانُف»، ملکه مقتدری رسید که حکومت ۱۰ ساله او، ثبات سیاسی و نظامی لازم را در روسیه ایجاد کرد و این قدرت گرفتن، با اوج‌گیری اقتدار نادرشاه همزمان شد. روابط میان فرمانروای افشاری و ملکه تزاری به تدریج و با تعاملات نظامی اتفاق افتاده بیشتر شد.

با این حال، اطلاعات نادرشاه درباره ملکه روسیه زیاد نبود. تا آن‌که یک‌بار، هنگامی که جمعی از بازرگانان روس به دربار او آمده‌بودند، اطلاعاتی درباره آنا ایوانوا به دست آورد. طبق گزارش میرزامهدی‌خان استرآبادی، «در حین حضور نواب صاحبقران از جماعت تجار [روس]و احوال و پرسش پادشاهی آقا بانو (منظور آنا ایوانواست) نمودند که زن چگونه پادشاهی می‌کند و ارکان دولت او چگونه خدمت می‌نمایند؟

ایشان گفته بودند که پادشاهی ما به ارث می‌باشد؛ از زمان عیسی تا حال آباء و اجداد ما ذکوراً و اناثاً خدمت آن درگاه می‌نمایند؛ خواه زن باشد و خواه مرد که از ما طایفه خللی راه نمی‌یابد.»
پس از این گفتگو نادر موضوع خواستگاری از ملکه روسیه را مطرح می‌کند: «نواب صاحبقران فرمودند که چه شود که بین ما و آن عقد ازدواج رو نماید که دولت یکی شود. تجاران عرض [کردند]که مژده بهتر از این نمی‌باشد.»

بی‌تردید طرح موضوع خواستگاری از ملکه روسیه، بدون پیش‌زمینه ذهنی نبوده‌است؛ نادر پیش از آن، در پی تجهیز قشون و ایجاد نیروی دریایی در دریای خزر بود و حتی یک انگلیسی به نام «جان التون» را مأمور ساخت ناو جنگی در این دریا کرد.

بنابراین، طرح مسئله خواستگاری، آن هم زمانی که سطح روابط میان دو کشور در همه زمینه‌ها افزایش یافته‌بود، ارتباط مستقیمی با طرح‌های توسعه‌طلبانه نادرشاه در شمال دریای خزر داشته‌است. پاسخ بازرگانان روس، البته از سر چاپلوسی یا وحشت بود، اما ملکه روسیه برای پاسخ دادن به پیشنهاد نادرشاه، روش زیرکانه‌تری را به کار برد.

او در پاسخ نوشت: «ما مملکت و خود را به هیچ وجه از تو دریغ نداریم، اما لازم مواصلت چنان است به مذهب حضرت عیسی (ع) که داماد وارد حجله ناز می‌گردد. هرگاه شما اراده اتحاد و یگانگی دارید، باید چند یومی به عنوان ملاقات وارد این دیار گردید و با هم نمک خورده، بعد الیوم نظر به خواهش شما معمول خواهم داشت.»

و با این پاسخ، به طورتلویحی به درخواست نادر، جواب منفی داد. ظاهراً این خواستگاری فراتر از مبادله پیام‌هایی که ذکر کرده‌ایم نرفته است. ایوانوا مدتی بعد، در سال ۱۷۴۰ (۱۱۱۹ خورشیدی)، بدرود حیات گفت و نادرشاه تا سال ۱۱۲۶ خورشیدی، هفت سال پس از مرگ ملکه روسیه، همچنان بر سریر قدرت باقی ماند.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 18:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مرا با اندوهم رها نکن،

زندانی‌ام کن

با دستی که آفتاب می‌ریزد.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]

لا تسال ما هی اخباری

لا شیء مهم الّا انت...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]

سر به هوا شده اند

واژه هایم

تو را که می بینند

دست و پایشان را

گم می کنند

حالا با چشمانم

برایت شعر می گویم

کافیست نگاهم کنی

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عطری به جا مانده از معشوق

- از روز خداحافظی -

در این گوشه،

تنها بهار توی اتاقم.

کش می‌دهد خودش را توی تختخوابم

آهسته آهسته، تنهایی.

ردی از موهای قهوه‌ای معشوق روی بالش.

تنهایی،

دوستی که رؤیاها را قسمت می‌کنم با او...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ماجرای بردیای دروغین و پادشاه شدن داریوش بزرگ

پس از مرگ کوروش بزرگ، اداره قلمرو وسیع به ولیعهدش، کمبوجیه رسید. کمبوجیه بر خلاف پدرش، با اقوام تابع مدارا نمی کرد و آنها را زیر دست خود می دید. در عین حال برادرش بردیا که از فضائل کوروش برخوردار بود در بین عامه مردم محبوب تر بود. در چنین شرایطی در قلمرو ایران اغتشاش هایی رخ داد که چند سالی، کمبوجیه را به خود مشغول کرده بود. همه اینها باعث شده بود که کمبوجیه، بردیا را تهدیدی برای سلطنت خود بداند. کمبوجیه که اندیشه فتح مصر را در سر داشت نمی توانست برادرش را در پارس، به حال خود رها کند. به همین سبب تصمیم گرفت برادر خود را مخفیانه به قتل برساند. داریوش در کتیبه بیستون بیان می کند که کمبوجیه قبل از لشکرکشی به مصر بردیا را کشته است. ولی هرودوت معتقد است که کمبوجیه، بردیا را همراه با خود به مصر می برد و در آنجا بین دو برادر اختلافی پیش می آید، کمبوجیه بردیا را به شوش می فرستد و در آنجا او را پنهانی به قتل می رساند. طبیعتا روایت داریوش از قتل بردیا پذیرفتنی تر است؛ چرا که خود در آن زمان حضور داشته است. به هر حال بردیا به دست کمبوجیه جانش را از دست می دهد.

س سال از آن واقع می گذرد. کمبوجیه مصر را فتح می کند. خبر های بدی از ایران به گوش کمبوجیه می رسد. شخصی در ایران ادعا می کند که بردیا، پسر کوروش است. به صورتی که جارچی های کمبوجیه در سوریه سلطنت او را اعلام کرده اند. کمبوجیه راهی ایران شد ولی در حماة سوریه مرگ گریبانش را گرفت. در مورد مرگ کمبوجیه روایات متعددی وجود دارد. کتیبه بیستون به ما می گوید که که "به مرگ خود مرد". روایاتی می گوید که مرگ او بر حسب تصادف بوده است. عده ای گمان می برند که کمبوجیه خودکشی کرده است. بسیاری هم معتقدند که به مرگ خود مرد یعنی به علت طبیعی جانش را از دست داد. در میان این ها مرگ او برحسب تصادف محتمل تر است.

کسی که ادعا کرده بود که بردیاست گئومات (که به نام بردیای دروغین هم مشهور است) می باشد. او به قتل بردیا توسط گئومات واقف بود، پس از این فرصت برای خود و برادرش که این دسیسه را چیده بودند استفاده کرد. البته مشکلاتی نیز گریبانگیر ایران بود. ایران طی جنگ با مصر تلفات زیادی داد. برای مثال می توان به سپاه گمشده اشاره کرد که در آن 50 هزار نفر که به لیبی اعزام شده بودند ناپدید شدند که همین چند سال پیش اجساد آنها کشف شدند. هر چند که ممکن است در این رقم بزرگنمایی شده باشد ولی شواهد نشان می دهد که سپاهی از ایران در این منطقه گم شده است. برخی به اشتباه گمان می برند که گئومات نماینده و هوادار ماد ها بوده ولی در حقیقت آن دو میخواستند حکومتی بر پایه حکومت مغ ها بنا کنند. گئومات تاج و تخت هخامنشی را تصاحب کرد و همچنین تمام زنان کمبوجیه را به همسری گرفت. او برای کسب محبوبیت، به مدت سه سال مالیات را به مردم بخشید و مردم را از خدمت نظامی معاف کرد. او تلاش زیادی کرد که هویت واقعیش پنهان بماند و حتی زنان دربار را از هم جدا کرد که مبادا باعث شود دسیسه اش فاش شود. او از کاخ خود در شوش خارج نمی شد و با بزرگان پارسی ارتباط برقرار نمی کرد. همین کار های مشکوک سبب شد که اشراف زادگان پارسی به او سوظن پیدا کنند.

به نقل از هرودوت این هوتن بود که برای اولین بار به بردیای دروغین مظنون شد. او سران هفت خانواده بزرگ پارسی را جمع کرد تا درباره وضعیت کنونی تصمیمی بگیرند. این هفت نفر عبارت اند از : هوتن یا اوتانه، اردومنش، گئوبروو، وین دفرنه، بغابوخش یکم، ویدرنه و سرانجام داریوش پسر ویشتاسپ. داریوش در آن موقع بین 28 تا 36 سال سن داشته است و نسبت به بقیه جوان تر و البته دانا و مدبرتر بوده است. بعد از حضور او بود که این تصمیم اتخاذ شد که حکومت دروغین گئومات را سرنگون کنند. بقیه بزرگان بر خلاف داریوش معتقد بودند که باید آرام آرام پیش رفت ولی داریوش معتقد بود که باید سریعا حکومت را از او بازپس گیرند. آنها به قصد جان گئومات راهی شوش شدند. داریوش و یاران وفادارش راهی کاخی شدند که گئومات مغ در آنجا حضور داشت. آنها با نزاع و درگیری وارد دژی به نام کیاهووتیش شدند و در نهایت مغ ها طعم تیغ داریوش را چشیدند. سپس سر آنها را قطع کردند و در معرض نمایش گذاشتند. در همین حال مردم هم شمشیر کشیدند و هر مغی که می دیدند را می کشتند. بدین ترتیب حکومت بردیای دروغین بعد از هفت ماه (به روایتی هشت ماه) اتمام یافت.

گئومات زیر پای داریوش

هفت یار، نشستی برپا کردند تا در مورد آینده ایران تصمیم بگیرند. هرودوت از مذاکره ای میان آنها می گوید. هوتن که از حکومت کمبوجیه ناراضی بود، معتقد بود که باید مردم صاحب اختیار باشند. در اینجا هرودوت دقیقا از لفظ دموکراسی استفاده می کند. بغابوخش یا مگابیز سخنان هوتن را درباره انقضای حکومت پادشاهی تاکید کرد ولی با این حال بیان کرد که مردم نمی توانند به درست انتخاب کنند و باید حکومت را به دست چند انسان شایسته بدهیم. در اینجا با اریستو کراسی مواجه هستیم. داریوش مدافع حکومت پادشاهی است و در نهایت هم با استدلال های گوناگون بقیه شورا را قانع کرد که نظام پادشاهی بهتر است. در مورد این روایت هرودوت تردید وجود دارد ولی دلیل نمی شود که به کلی آن را زیر سوال ببریم. در نهایت داریوش به پادشاهی رسید و دوباره شکوه را به ایران بازگرداند.

داریوش بزرگ در کتیبه بیستون می گوید : هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد چیزی دربارهٔ گئوماتای مغ بگوید تا اینکه من آمدم از اهورامزدا یاری طلبیدم، اهورامزدا مرا یاری کرد. من با کمی از مردم، این گئوماتای مغ را با کسانی که سردستهٔ همراهان او بودند، کشتم. در ماد قلعه‌ای هست که اسمش سیکایاووش آنجا من او را کشتم. پادشاهی را از او بازستادم. به فضل اهورامزدا شاه شدم، اهورامزدا شاهی را به من اهدا کرد.

اکنون بهتر است به بررسی ادعایی بپردازیم که می گوید داریوش دروغگو است و بردیای حقیقی به حکومت رسیده است و داریوش بردیای واقعی را کشته است. آنها می گویند که کتبیه بیستون داریوش در واقع چیزی جز فریبکاری نیست و دلایل مضحکی را هم ذکر کرده اند. می گویند کمبوجیه پسر نداشت پس برادر خود را که ولیعهدش محسوب می شود نمی کشت. گویا فراموش کرده اند که کشتن برادر برای تثبیت قدرت همواره در تاریخ رخ داده است. اظهار دارند که هرودوت و مورخین بابلی، فرد شورشی را بردیا خوانده اند، اما همین مورخان یونانی او را گوماتس یا کوماتس خطاب کرده اند. می گویند ممکن نیست که قتل شاهزاده هخامنشی توسط کمبوجیه پنهان بماند ولی نمی دانند که بردیا با مردم سروکاری نداشت. در کل باید گفت هیچ دلیل محکمی مبنی بر دروغگویی داریوش که در کتیبه اش به اهورا مزدا سوگند می خورد وجود ندارد. هماهنگی میان کلیات روایت بیستون و هرودوت هم نشانه دیگری بر باطل بودن این فرضیه است.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]

شاه عباس و ردای مسیح!

شاه عباس قبای مسیح را به نشانه حسن‌نیت و برقراری پیوند دیپلماتیک به سفیر ایران می‌سپارد که عازم مسکو شده و آن را تحویل تزار روس دهد.

 ردای مسیح!

برای فراموشی یک حادثه یا فاجعه هولناک هرگاه آن را از در «تاریخ» بیرون کنیم باز، اما از پنجره «روایت» داخل می‌شود و در ضمیر جمعی ما می‌نشیند. حال اگر برای پاک کردن تاریخ از ضمیر مشترک و یا به عبارتی، به منظور سرکوب «حافظه جمعی» بخواهیم کتاب روایت را به آتش بکشیم یا از انتشار آن جلوگیری کنیم که به زعم خویش، کلمات و واژه‌ها را یا پنهان کنیم یا «عقیم» سازیم آنگاه با تمثال و تندیس تاریخ چه کنیم؟

نماد‌هایی که «تبلور» رنج آن فاجعه شده تا نسل به نسل ببینیم آن حادثه را؛ بنابراین با سرکوب روایت کلامی، گویی روایت تصویری در هنر نمایش و انجام مراسم جایگزین این واژه‌ها می‌شوند تا تبلور رنج و فقدان آن اسطوره شوند.

اینک نظری کوتاه داریم به سفر ردای «روح‌الله» که از تفلیس تا کرملین می‌رود یا شاید که از کلیسای جامع ارامنه تا کلیسای اعظم مسکو به غنیمت رفت. روایت است پس از تصلیب عیسی (ع) این ردا از سرباز رومی خریداری شده و به تفلیس آورده می‌شود یا آنکه این سرباز گرجی در بازگشت به تفلیس این قبای قدیس را سوغات آورد.

سلطان صفوی، شاه عباس هم گرچه همسر سوگلی او مسیحی بود و ولیعهد نگون‌بخت ایران «صفی میرزا» هم از مادر مسیحی زاده شده بود، اما شاه بار‌ها به تفلیس و ایروان و قره‌باغ لشکر کشید و غنایم فراوان به اصفهان آورد. تنها در یک حمله، او ۳۰ هزار مسیحی صاحب فن و حرفه را به ایران آورده و در حاشیه شهر اصفهان به نام جلفای جدید اسکان داد.

در سال هزار و چهار خورشیدی حمله سپاه قزلباش به فرماندهی شاه عباس به گرجستان و پایتخت آن (تفلیس قدیم در بیست کیلومتری تفلیس امروز) آغاز می‌شود که به شاه خبر می‌دهند محل اختفای ردای مسیح را در سردابه کلیسای جامع پیدا کرده‌اند.

قبای مسیح که در صندوقچه زرین و مزین به سنگ‌های قیمتی قرار داشت به اصفهان منتقل شده و شاه عباس به نشانه حسن‌نیت و برقراری پیوند دیپلماتیک این قبای نفیس را به گروزین اورسام بیگ، ایلچی (سفیر) ایران می‌سپارد که عازم مسکو شده و آن را تحویل تزار روس «میخائیل فدروویچ» از خانواده رومانوف دهد.

بگذریم که این ردای به غنیمت رفته فرزند مریم بعد‌ها «ستون فقرات» کرملین در ساختار سیاسی شد که به سمفونی (میثاق) بین دین و دولت مشهور شد. ایلچی در شب عید نوروز به دروازه مسکو می‌رسد و تزار میخائیل به همراه پدرش پاتریارک اعظم (والاترین مقام مذهبی شاخه ارتدوکس) به احترام مسیح به استقبال این غنیمت گرانقدر می‌روند.

از آنجا که این ردا توسط ایلچی (گرجی مسلمان شده) به کلیسای کرملین آورده شده بود پس تزار ناچار شد برای تائید این قبای متبرک از سه پاتریارک اعظم استانبول، آتن و اورشلیم نیز استفتا کند که هر سه بر حرمت و تبرک آن فتوا دادند.

سه ماه بعد ارتدوکس‌های سراسر روسیه برای زیارت به مسکو آمدند. در نامه‌ای که اورسام بیگ ایلچی به تزار تسلیم می‌کند آمده است ردای مونس مریم، درون صلیبی بزرگ در زیرزمین کلیسا پنهان بود که توسط قزلباشان شاه عباس کشف شد!

سال‌ها بعد قبای مسیح به سه پاره تقسیم شد و دو تکه آن به قصر زمستانی پطر کبیر در سن پطرزبورغ و نیز به کلیسای پطروس مقدس در شهر کی‌یف پایتخت اوکران فرستاده شد. علت انتخاب کی‌یف آن است که به باور روس‌ها هزار سال پیش این شهر دروازه ورود مسیحیت به روسیه از طریق روم دوم (قسطنطنیه یا استانبول) بود.

دیمیتری شاهزاده روس و همراهان در اورشلیم و رم و استانبول به دنبال دینی می‌گشتند که تا حدودی منطبق بر روحیات روس باشد؛ پس او در مرکز امپراتوری بیزانس (قسطنطنیه) شاخه ارتدوکسی را پسندید و با کوله‌باری از انجیل و صلیب و بیرق و نیز انبوهی از آثار و روایات و شعائر به کی‌یف بازگشت. به این وسیله شاخه ارتدوکسی یا همان دین دولتی در سراسر روسیه منتشر شد.

سابقه دین‌داری در روسیه، نسبتاً جوان و هزار ساله است و به قدمت ارمنستان نیست که ایروان گهواره مسیحیت است.

شاه عباس

به این سبب از همان آغاز ورود شاخه ارتدوکسی به روسیه پیوند بین دین و دولت توسط حاکم و پاتریارک امضا شده که امروز اصطلاحاً آن را به زبان روسی «سمفونی» یا همان میثاق و عهدنامه بین دین و سیاست می‌نامند.

بنابراین چندان بی‌دلیل هم نیست که در روسیه بویژه در دوره تزار‌ها سیاست عین دیانت می‌شود و دیانت نیز عین سیاست، اما هنگامی که نوبت به ایران می‌رسد آنگاه «شاپشال» معلم محمدعلی شاه برپایه همین تز یا دکترین روسی، شاه ایران را قانع می‌کند که پیرو تزار روس باشد و او نیز مجلس شورای ملی را به توپ ببندد!

روایت شده نخستین روزی که جارچیان در مسکو جار زدند که در میدان شهر برای زیارت صندوقچه مبارک ردای مقدس جمع شوند، در آن روز بیمارانی بر اثر مسح این صندوق متبرک شفا یافتند و از آن پس تزار و بزرگان روس هنگام بیماری و گرفتاری به زیارت قبای مسیح می‌رفتند تا شفا یابند.

بعد‌ها این سنت شکست و بزرگان کشور که به سبب پیری قادر به انجام سفر زیارتی نبودند از تزار و یا پاتریارک اعظم استدعا داشتند که عبای مبارک را به نزد آن‌ها ببرند تا شاید شفا یابند. در محلی که ایلچی ایرانی این قبا را تحویل پاتریارک اعظم داد به دستور پطر کبیر یک کلیسای سنگی باشکوه ساخته شد.

در دوران عباس میرزا و جنگ ایران و روس، ژنرال پاسکویچ فرمانده قفقاز ابتدا در مسکو به زیارت این قبا رفت تا در جنگ پیروز شود. ناپلئون بناپارت نیز که با یک لشکر نیم میلیونی توانست مسکو را تسخیر کند، اما نتوانست قبای مقدس را پیدا کند، کرملین را به آتش کشید.

پاره تراژیک روایت این ردای پاک، اما دوره بلشویکی و انقلاب اکتبر است؛ بنا به فرمان لنین رهبر انقلاب بسیاری از کیلسا‌ها در روسیه و قفقاز تخریب شده و ناقوس‌ها و صلیب‌ها بی‌صدا شکستند و ذوب شدند.

می‌گویند لنین حتی در نظر داشت نماد سلطه و استبداد تزاری روسیه (کاخ کرملین) را هم منفجر کند، اما بنا به سفارش دوستش «آنتون چخوف» شاعر و نویسنده مشهور روس که از او خواست کرملین را به موزه تبدیل کند پس او هم از نابودی کرملین منصرف شد.

در پی سلطه بلشویکی و جنگ داخلی سه ساله بیش از ده هزار کشیش و اسقف روسی محاکمه و تیرباران یا زندانی شدند؛ هفت هزار کلیسا تخریب و «تیخون» پاتریارک اعظم روسیه نیز پس از خلع لباس و خلع کلیه القاب و عناوین دینی به یک شهروند معمولی تبدیل شد و پس از محاکمه به زندان افتاد.

طرفه آنکه وقتی لنین رهبر انقلاب بر اثر تیراندازی یک زن جوان روسی از ناحیه صورت مجروح می‌شود همان تیخون پیر در زندان و در جمع کشیشان برای شفا به درگاه مسیح استغاثه می‌کرد و برای شفای لنین دعا می‌خواند.

پس از فروپاشی شوروی پاره‌های ردای مسیح که اینجا و آنجا بایگانی یا پنهان شده بود به تدریج جمع‌آوری شده و در کلیسای اعظم مسکو نگهداری می‌شود؛ روس‌ها، اما همچنان دهم ژوئیه سالگرد ورود این قبای مقدس به مسکو را در کلیسا جشن می‌گیرند.

پس از فروپاشی شوروی بقایای پیکر آخرین تزار روس (که به فرمان لنین، شاه و همسر و فرزندانش تیرباران می‌شوند) باز در زیر همان پاره از ردای مسیح، تبرک یافته و در کلیسای جامع دفن می‌شود؛ ردایی که به واسطه آن، تزار روس «شاه شهید» نامیده و نزد پیروان روسی «قدیس» شده است.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چگونه در مورد رابطه جنسی صحبت کنیم؟

در پاسخ به این سوال که چگونه در مورد رابطه جنسی صحبت کنیم؟ باید بگوییم که صحبت کردن در مورد رابطه جنسی مهارتی است، که نیاز به آموزش دارد. شاید در اکثر مواقع و شرایط، صحبت کردن در مورد مسائل مربوط به جنسیت و رابطه جنسی دشوار باشد. با این وجود استفاده از برخی واژه ها در مکالمات در مورد رابطه جنسی برای همه افراد به همین راحتی نیست. این امر به ویژه در مورد مسائل مانند خواسته های جنسی و شخصی خود افراد سخت تر و مشکل تر هم می شود.

اما برقراری ارتباط سالم و موثر بخش مهمی از داشتن رابطه جنسی خوب است. تمایل به صحبت در مورد نوع رابطه جنسی یک مهارت کلیدی است.

کیت مک کامبس، یک مربی روابط جنسی و روابط، در این مورد معتقد است شاید صحبت نکردن در مورد مسائل جنسی از برخی درگیری ها جلوگیری کند، اما برای داشتن یک رابطه جنسی موثر یک مهره کلیدی است.

با انجام این مکالمات، رابطه شما و همسرتان می تواند از نظر عاطفی، روانی و ذهنی تقویت شود. برای یادگیری راهکارهای اینکه چگونه در مورد رابطه جنسی صحبت کنیم؟ ادامه مقاله را بخوانید.

در مورد رابطه جنسی از چه موضوعاتی باید صحبت کنیم؟

گفتگو در مورد مقاربت و صمیمی شدن تنها موضوع، مربوط به رابطه جنسی نیست. سایر موضوعات در مورد رابطه جنسی می تواند شامل موارد زیر باشد:

  • سلامت جنسی
  • نحوه کشف ناشناخته ها
  • چقدر دوست داریم رابطه جنسی داشته باشیم.
  • چگونه با اختلافات با یکدیگر در هنگام رابطه جنس با هم کنار بیاییم.

صحبت در مورد این مباحث همچنین می تواند به ایجاد یک رابطه بهتر کمک کند زیرا طرفین درمورد احساسات و نیاز های همدیگر اطلاعات بیشتری یاد می گیرند و می توانند علائق جدید را با هم کاوش کنند.

همچنین لازم است از صحبت کردن در مورد سلامتی، به ویژه عفونت های منتقله از راه مقاربتی (STI) و کنترل بارداری، خجالت و کم رویی را کنار بگذارید. صحبت نکردن در مورد این مسائل ممکن است سلامتی شما را به خطر بیندازد و آینده ای را که نسبت به آن کاملا امیدوارید، تغییر دهد.

صحبت در مورد سلامت جنسی خود و طرف مقابل لازمه رابطه جنسی است.

بحث در مورد سلامتی خود با افرادی که قرار است با آنها از نظر جنسی صمیمی شوید می تواند تا حدودی سخت و مشکل باشد. درخواست از آنها برای آزمایش بیماری های مقاربتی می تواند منجر به احساس حقارت شود. اما صحبت نکردن در مورد این بیماری ها می تواند نتایج بدتری را در پی داشته باشد. در نظر داشته باشید که:

  • از هر ۷ نفر HIV مثبت ۱ نفر نمی داند که به بیماری های مقاربتی مبتلا است.
  • کلامیدیا می تواند منجر به ناباروری و حتی عفونت غده پروستات در مردان شود.
  • تقریبا هر فردی که از نظر جنسی فعال است احتمال دارد به ویروس پاپیلومای انسانی (HPV) مبتلا باشد.
  • موارد سفلیس از اوایل دهه ۲۰۰۰ در حال افزایش بوده و میزان موارد جدید سفلیس نیز افزایش یافته است.

اطلاع کامل از وضعیت سلامت جنسی خودتان و شریک زندگی تان می تواند اضطراب های همراه با تصمیمات خاص را کاهش دهد.

شان ام هوران، استاد دانشگاه ایالتی تگزاس، بر ارتباط بین شرکای صمیمی تمرکز دارد. او پیشنهاد می کند گفتگوهای مربوط به سلامت جنسی را بر اساس محبت قرار دهید. اگر شریک زندگی شما در مورد انجام آزمایش های بیماری های مقاربتی و به اشتراک گذاری نتایج مردد است، تمایل شما و صحبت کردن در مورد این موضوع، شاید این شک و تردید را کاهش دهد.

رابطه جنسی مطمئن و کنترل بارداری

مسئولیت کنترل زایمان در طول تاریخ به دوش زنان بوده و این تا حدودی ناعادلانه است. همه شرکا باید از دسترسی و استفاده مسئولانه از روش های موثر جلوگیری از بارداری آگاه و مسئول باشند.

کاندوم و سایر روش های پیشگیری، در صورت استفاده صحیح از بارداری جلوگیری می کند. اگر رابطه ای دارید که در آن شما و همسرتان تصمیم گرفته اید که از کاندوم یا سایر روش های مانع استفاده نکنید یا استفاده از آن را متوقف کنید، باید قبل از برقراری رابطه درباره راه های کنترل بارداری با هم صحبت کنید. انواع مختلفی از کنترل بارداری وجود دارد، بنابراین حتما با پزشک خود در مورد گزینه های مناسب مشورت کنید.

چگونه می توانید در مورد میزان رابطه جنسی مورد نظر خود صحبت کنید؟

هر رابطه جنسی سالم نیاز به ارتباط مداوم دارد. بهتر است که هم بر نیازهای خود و هم بر نیازهای شریک زندگی خود تمرکز کنید. ایده خوبی است که در مورد نیازهای خود راحت باشید و سعی کنید آنها را به راحتی با شریک خود درمیان بگذارید.

تیماری اشمیت، دکتر جنسیت انسان، نیز تأکید بر موارد مثبت را پیشنهاد می کند.اگر می خواهید رابطه جنسی کمتری داشته باشید بهتر است به دنبال راه های دیگری برای لذت بردن از رابطه خودتان هم باشید. به دنبال منافع شریک زندگی خود باشید و در اطراف آن یک فعالیت یا تاریخ جدیدی را مشخص کنید که هر دو از آن لذت ببرید. داشتن رابطه جنسی بیش از حد و یا کم می تواند عوارض جانبی زیادی را همراه داشته باشد.

صحبت در مورد ترجیحات جنسی باید آسان باشد زیرا در نهایت منجر به لذت شما می شود، اما بحث در مورد آنها اغلب دشوار است زیرا ما از قضاوت شدن و نحوه قضاوت طرف مقابل می ترسیم.

بعضی از افراد که رابطه جنسی زیادی را می خواهند دوست ندارند خیلی سکسی تلقی شوند. دیگران ممکن است نگران باشند که درخواست رابطه جنسی کمتر می تواند بیانگر این باشد که شریک زندگی آنها در برقراری رابطه مشکل دارد. نگرانی های خود را بیان کنید. صحبت در مورد رابطه جنسی به عنوان یک مکالمه دو طرفه بهترین نتیجه را دارد.

رضایت در رابطه جنسی را از یاد نبرید.

به یاد داشته باشید که هر دو طرف باید با اشتیاق رضایت خود را برای انجام رابطه جنسی اعلام کنند. فقط به این دلیل که با شریک زندگی طولانی مدت خود رابطه جنسی دارید، به معنای رضایت داشتن از آن نیست. اگر احساس می کنید به اجبار طرف مقابلتان، مجبور به برقراری رابطه شده اید و یا دوست ندارید با او رابطه داشته باشید حتما به یک روان شناس یا سکس تراپ مراجعه کنید. در مورد هر نگرانی می توانید با پزشک یا مشاور خود مشورت کنید.

ارتباط بین دوست داشتن و دوست نداشتن را کشف کنید.

صحبت در مورد چگونگی لمس شدن، اختلاف نظر ها و حتی تخیلات رابطه جنسی نسبت به صحبت در مورد STI، کنترل بارداری یا دفعات رابطه جنسی ساده تر است. پس سعی کنید بین آنچه که دوست دارید در مورد آن با شریک خودتان صحبت کنید و آنچه که دوست ندارید یک ارتباط برقرار کرده و آنها را به گونه ای به همدیگر ربط دهید. در مورد فعالیتهایی که حین رابطه جنسی شما آنها را دوست دارید و همه موارد مربوط به آن با شریک خود مشورت کنید.

برقراری ارتباط با چنین نیازهای صمیمانه ای به اعتماد به نفس بالایی نیاز دارد. در عین حال، برقراری ارتباط موثر در حین رابطه جنسی باعث ایجاد این اطمینان و اعتماد می شود.

به این فکر کنید که با چه چیزی راحت هستید و از چه چیزهایی ناراحت خواهید شد. به یاد داشته باشید شما همیشه می توانید نظر خود را تغییر دهید.

اگر نگران هستید چیزی که می خواهید امتحان کنید از نظر جسمی یا جنسی خطرناک است، با یک روانشناس مشورت کنید.

شروع مکالمه در مورد رابطه جنسی

یکی از موانع برقراری ارتباط این است که شاید به کار بردن برخی کلمات در حین رابطه جنسی مانند «پایین تر» یا «آرام تر» مسخره باشد. اما نحوه شروع رابطه، دیدگاه لذت و محبت بسیار مفید است. دو شریک زندگی که از نظر جنسی با یکدیگر درگیر هستند در نهایت می خواهند یکدیگر را سرگرم کنند.

برای شروع مکالمه و کاوش از فیلم ها استفاده کنید.

اگر هنوز نمی توانید کلمات یا زمان لازم را برای گفتن آنچه می خواهید پیدا کنید، به تحریکات وابسته به عشق شهوانی خود بپردازید. تماشای فیلم یک راه عالی برای شروع مکالمه با همسرتان است.

به عنوان مثال، اگر مایلید در اتاق خواب رابطه جنسی برقرار کنید، یک راه آسان برای شروع آن با شریک زندگی خود تماشای یک فیلم است. در حین فیلم، سعی کنید سوالات خودتان را بپرسید تا از احساسات همسر خود آگاه شوید. بهتر است مبنای گفتگوی خود را بر اساس کنجکاوی بگذارید نه قضاوت کردن طرف مقابلتان.

در مورد رابطه جنسی کجا و کی صحبت کنیم؟

بسیاری از کارشناسان و مشاوران سکس تراپی معتقدند، علاوه بر اینکه نوع کلمات و نحوه بیان آنها می تواند تاثیر داشته باشد، اینکه کی و کجا در مورد رابطه جنسی صحبت کنیم هم مهم است.

در برخی شرایط زمان مناسبی برای صحبت کردن در مورد رابطه جنسی نیست، از جمله:

  • هنگام قدم زدن
  • هنگام گرسنگی و یا خستگی
  • در رختخواب یا قبل از خواب
  • قبل یا بعد از رابطه جنسی

صحبت در مورد رابطه جنسی بعد از رابطه جنسی ممکن است به عنوان انتقاد یا انکار در نظر گرفته شود. صحبت قبل از رابطه جنسی می تواند شما را دقیقاً در مورد همان چیزی که شریک زندگی می خواهد، تحریک کند.

بهترین وقت مناسب برای صحبت در مورد رابطه جنسی این است که قبل از آن به همسر خودتان اطلاع دهید که می خواهید در مورد یک موضوعی با او صحبت کنید که ممکن است کمی غیرطبیعی باشد.

اصول ارتباطات در مورد رابطه جنسی

احترام و احساس احترام جنبه های اصلی یک رابطه جنسی است. استفاده از اصطلاحاتی مانند « من» یک تکنیک ارتباطی است که به شما کمک می کند تا تجربه گوینده را مورد تأکید قرار دهید، بدون اینکه از طرف مقابل شرم داشته باشید یا احساس سرزنش یا شکایت کنید.

برخی از اصول ارتباط در مورد رابطه جنسی، عبارتند از:

  • من خیلی دوست داشتم وقتی این موقعیت را با هم داشتیم. آیا کاری می توانم انجام دهم تا از این موقعیت ها بیشتر استفاده کنم؟
  • متوجه شدم که به نظر می رسد قبل از رابطه جنسی پیش بازی کمی داشته ایم. آیا می توانیم در مورد راه هایی برای صرف وقت بیشتر در پیش نوازی صحبت کنیم؟

نحوه حل اختلافات در رابطه جنسی

اگر احترام وجود داشته باشد، می توانید اختلافات را با هم برطرف کنید. اما گاهی اوقات تشخیص اینکه احترامی بین طرفین وجود دارد، خصوصاً در اوایل رابطه بسیار سخت است. اگر همسر جدید شما از آزمایش STI یا به اشتراک گذاشتن نتایج آنها خودداری کند، ممکن است بدون احترام به آنها گفتاری غیر کلامی داشته باشد. ارزیابی اینکه با گذشت زمان اوضاع بهبود می یابد یا نه، دشوار است.

اما اختلافات نباید منجر به اولتیماتوم و دستور شود. وقتی شما و شریک زندگی خود با هم اختلافی دارید، ضرورتی ندارد که با هم قطع رابطه کنید. در این شرایط بهتر است عمیق تر شوید. برای برقراری ارتباط موثر تر تلاش کنید.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]

بعد از مرگ ناپلئون آلت مردانگی اش طی کالبد شکافی بریده شد و بین کلکسیون دارها دست به دست می چرخید. اخیرا آلت ناپلئون در یک حراج به مبلغ 3000 دلار به Evan Lattimer پسر یک اورولوژیست فروخته شد.

ناپلئون بناپارت
ناپلئون بناپارت

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

زندگی دختران ایرانی پیش از ازدواج در عصر قجر

ازدواج و مقدمات پردامنه آن به نظر می‌رسد بخشی از تفریح‌ها و سرگرمی‌های زندگی دختران ایرانی، دست‌کم در تاریخ معاصر به‌شمار می‌آمده است. «هرچه دختر بزرگتر می‌شود به شایعه‌ها و سخن‌چینی‌های اندرونی بیشتر علاقه‌مند می‌شود و بیشتر آنها را درک می‌کند. گاه نام خود و اشاره‌هایی را که به نامزدیش می‌شود می‌شنود. اگر سوالی بکند به احتمال در جواب دروغ‌هایی تحویلش می‌دهند».

در محضر ملاباجی‌ها؛ «ما را از پنج سالگی به مکتب می‌گذاشتند آن هم نه همه دختران را [...] نه ساله که می‌شدیم از مکتب بیرونمان می‌آوردند. اگر کتاب می‌توانستیم بخوانیم یا خط می‌توانستیم بنویسیم پدران عزیزمان با کمال تغیر کتاب و قلم را از دستمان گرفته پاره کرده و شکسته و به دور می‌انداختند که چه معنی دارد دختر خط داشته باشد مگر می‌خواهید منشی بشوید همین‌قدر که بتوانید قرآن بخوانید کافی است. این بود شرح حال ما دختران خانه پدری تا زمانی که شوهرمان می‌دادند».

روزنامه تمدن در هفتم ربیع‌الاول ١٣٢٥ هجری قمری با انتشار این پاره‌گفتار، آن را نوشته یکی از مخدرات (زنان) شناسانده است؛ روایتی چکیده و فشرده از زندگی دختران ایرانی پیش از ازدواج در تاریخ معاصر! دخترانی که بیشتر اجازه تحصیل به گونه امروزی نداشتند و آنچه از جهان می‌فهمیدند، به دایره‌ای کوچک از دانش و آگاهی محدود می‌شد که بیشتر از زنانی به دست می‌آوردند که «ملاباجی» نام داشتند و در خانه‌های خود یا گاه در مکتب‌خانه‌هایی کوچک، به دختران خانه‌داری و خواندن قرآن می‌آموختند.

سهیلا ترابی‌فارسانی در نوشتار «روند نوگرایی در آموزش زنان تا پایان پهلوی اول» در کتاب «زن در تاریخ ایران معاصر، از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی»، درباره شیوه تعلیم و آموزش زنان و دختران، بر پایه داده‌های تاریخی می‌نویسد «آموزش سنتی در ایران به سه شکل مکتب‌خانه‌ای، حوزه‌های علمیه و تدریس خصوصی در منازل وجود داشت. مکتب‌خانه‌ها بیشتر به آموزش احکام مذهبی، خواندن قرآن و صرف و نحو عربی می‌پرداختند. ادبیات قدیم همچون غزلیات حافظ، گلستان سعدی، مثنوی مولوی، خمسه نظامی، دیوان سنایی و خلاصه الحساب شیخ بهایی نیز در زمره کتاب‌های درسی آنها به‌شمار می‌رفت [...] این مدارس در منازل معلمان، مساجد، دکه‌های بازار یا سرگذرها تشکیل می‌شد. شیوه تدریس خصوصی و استفاده از معلم سرخانه نیز جنبه عمومی نداشت و به‌طورکلی ثروتمندان و خانواده‌های متمول برای این‌که فرزندان‌شان با کودکان دیگر تماس نداشته باشند و معاشرت با آنها موجب بدآموزی‌شان نشود از معلم سرخانه برای کودکان خود استفاده می‌کردند».

دختران با چادر نماز گل‌گلی و دست‌های حنابسته در کلاس درس ملاباجی‌ها می‌نشستند تا از مادران‌شان بیشتر بدانند، اما همین که به مرحله نوشتن و آموختن واقعی می‌رسیدند، به خانه و سبک زندگی مادران‌شان بازمی‌گشتند؛ هرچند دختران خانواده‌های ثروتمند، گاه از این قاعده کرختی زندگی برکنار بودند و می‌توانستند جهان را بزرگتر و واقعی‌تر ببینند و بیشتر بیاموزند. لیدی مری‌شل، همسر وزیرمختار انگلستان در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار، در کتاب «سفرنامه لیدی شیل» بر همین پدیده تصریح داشته، می‌نویسد «زنان طبقه مرفه معمولا باسواد و با شعر و ادب مملکت خویش آشنایی دارند و اغلب آنان قرائت قرآن نه معنی آن را می‌دانند. در میان زن‌های ایل قاجار و به‌خصوص خانواده سلطنتی تعداد افراد باسواد خیلی زیاد است. اکثر آنها مکاتبات خود را شخصا بدون کمک میرزاها می‌نویسند».

یکی از نمونه‌های روشن دخترانی را که پیش از ازدواج به دلیل انتساب به خانواده‌ای مرفه و تراز یک، دانش و کمالات به دست می‌آوردند و روزگار خود را به خطاطی، مطالعه و مشاعره می‌گذراندند، شاید در خاندان فرمانفرماییان و منتسبان این شاهزاده قاجاری بتوان جست، به‌ویژه از این‌رو که شماری از دختران این خاندان، خاطره‌های زندگی و زمانه خویش را به جزییات نگاشته‌اند. مهرماه فرمانفرماییان، یکی از آن دختران به شمار می‌آید. او در کتاب «زیر نگاه پدرم»، افزون بر آن‌که به مادموازل، معلم فرانسوی خود، دانش‌اندوزی‌اش در مدرسه ژاندارک و مهارت‌هایش در زمان فراغت اشاره کرده است، درباره دانش‌اندوزی مادرش پیش از ازدواج در شهر کرمانشاه نیز روایت‌های درنگ‌آمیز دارد «[مادرم] مانند دختران آن دوره در منزل تعلیم دیده بود.

آموزگار او را ملاباجی می‌گفتند. اصولا زنانی که قرآن تدریس می‌کردند ملاباجی نام داشتند. اسم بامسمایی است، ملا به معنی باسواد و باجی مخفف آبجی یعنی خواهر. مادرم می‌گفت «خانه ما به رسم آن دوران دارای چند حیاط تودرتو بود. چون پدرم فوت کرد زندگی ما محدود شد. مادرم بعضی از آنها را اجاره می‌داد. یکی از آنها در ازای تدریس قرآن به من، به ملاباجی واگذار شد [...] هنگامی که از تدریس ملاباجی رهایی یافتم و نزد خانم باجی تهرانی گلستان سعدی را شروع کردم دنیا برایم به رنگی دیگر درآمد. اشعار بوستان را از بر می‌کردم، کتاب قاآنی و اشعار سعدی را نزدم می‌گذاشت و هنگام چرخ‌کردن با صدای بلند آنها را می‌خواندم. مادرم اشعار بسیاری از حفظ داشت، به‌موقع و برای تأیید هر حرفی خطی شعر یا مصرعی می‌خواند [...] خطش نسبتا خوب و خوانا بود. در جوانی گلستان سعدی را به خط خوشی نوشته بود [...] و زیبا [هم] نامه می‌نوشت».

چنان که در این روایت پیداست دخترانی نیز در دوره قاجار حتی در شهرهایی دور از مرکز می‌زیستند که ناچار نبودند تنها به سوزن‌دوزی و کارهای خانه مشغول باشند. قهرمان میرزا سالور (عین‌السلطنه) شاهزاده قاجاری نیز در کتاب «روزنامه خاطرات عین‌السلطنه» به فهرستی بلند بالا از این هنرها اشاره کرده است که هر دختر در شهرهای کوچک و روستاها باید زمانش را با انجام آنها پر می‌کرد تا شوهرش تجدید فراش نکند «زن‌های شهری به درد این‌جا [روستا] نمی‌خورد [...] اگر کارهای ذیل را نداند [... باید] با فلاکت زندگی کند: گلیم‌بافی، جاجیم‌بافی، کرباس، چادرشب، جوال، خورجین، انبان، چوخابافی، جوراب، دستکش، خیاطی، نانوایی، آشپزی، گیاه‌شناسی، پشم‌ریسی». به نظر می‌رسد آموختن هر یک از این فن‌ها روزها وقت دختران را پیش از ازدواج می‌گرفته، دیگر زمانی برای آموختن و مدرسه‌رفتن نمی‌مانده است. هرچند روایت شده است دغدغه تحصیل دختران، پس از مشروطه همواره مطرح و هدف اصلی زنان ترقی‌خواه «تاسیس مدارس دخترانه و علم‌آموزی دختران و زنان ایرانی» بوده است؛ هدفی که پیش از انقلاب مشروطیت نیز روزنامه‌ها و دگرگونی‌خواهان بارها بر بایستگی آن تاکید کرده، تنی چند از مردان و زنان ترقی‌خواه گام‌هایی برای برآوردن آن برداشته بودند؛ هرچند به علت‌های گوناگون به بار ننشسته بود. شمس‌الدین رشدیه در کتاب «سوانح عمر» روایت می‌کند که در ‌سال١٣٢٠قمری «علیا جناب نسا خانم که اصلا از فامیل محترم کاشان است، مخصوصا برای حب وطن از قفقاز به طهران آمده تا یک مدرسه دخترانه تأسیس نماید».

او همچنین می‌افزاید «مردی که در آن وقت نفوذ حکم داشت و اول شخص ولایت بود از اجرای این خیال مبارک مانع آمد». رشدیه همچنین می‌نویسد «یک‌سال بعد تلاش دیگری به عمل آمد و خانم طوبی رشدیه مدرسه دخترانه پرورش را در قسمتی از منزل مسکونی خویش تأسیس کرد که با استقبال مردم مواجه شد. در سه روز اول تأسیس این مدرسه هفده‌نفر در آن ثبت‌نام کردند ولی در روز چهارم فراشان دولتی تابلوی مدرسه را برداشتند و مدرسه را منحل کردند». بدین‌ترتیب تا سال‌ها تنها همان دختران منتسب به خانواده‌های فرمانروا و ثروتمند می‌توانستند تحصیل کنند، آن هم تحصیل به بهترین شیوه، نزد معلمان زبده خارجی که با وسواس برگزیده می‌شدند. این وسواس را در نامه عبدالحسین میرزا فرمانفرما به پسرانش در تاریخ ٦ ذیقعده ١٣٣٨ قمری می‌توان دید که از آنها خواسته بود معلم زبده فرانسوی برای خواهران‌شان برگزینند «تربیت برای خواهرهای شما خیلی لازم است. معلمی تا دو ماه دیگر با هر خرجی که ممکن باشد باید تهیه و بفرستید و الا آنها بی‌تربیت می‌مانند».

از حنا بستن تا سینما رفتن

دریافت ما از این منابع چنین می‌نمایاند که تفریح در زندگی اجتماعی ایرانیان به‌ویژه دختران در روزگار پیش از ازدواج اساسا بسیار محدود بوده است؛ دختران و زنان معمولا تفریحی جز در محور و درون خانواده نداشته‌اند که آنها نیز محدود به‌ شمار می‌آمده است. ویپرت فون بلوشر، جهانگرد آلمانی در اواخر دوره قاجار در «سفرنامه بلوشر» می‌نویسد «یکی از تفریحات مهم ایرانی به تفرج‌رفتن دسته‌جمعی است در دشت و صحرا و در سایه درختانی که چندان فراوان نیست با صرف مقدار معتنابهی شیرینی‌های خوشمزه و چای تازه‌دم. در این گردش‌ها زنان نیز شرکت می‌کنند اما همیشه در حوزه خانواده». این زنان البته گاه سرگرمی‌ها و تفریح‌هایی برای خود مهیا می‌کردند که بیشتر با قصه‌ها و آیین‌ها و باورهای فولکلوریک همراه بوده است و دختران نیز احتمالا به دلیل‌هایی همچون بخت‌گشایی در آن مشارکت داشته‌اند.

عین‌السلطنه در «روزنامه خاطرات عین‌السلطنه» بارها به گردهمایی زنان در روزهای مشخصی از تقویم در امامزاده زید تهران اشاره می‌کند «همه ساله روز بیست‌وهفتم در امامزاده زید معرکه می‌شد. تمام زن‌های طهران، نجیب و نانجیب، پیر و جوان جمع می‌شدند و رسوماتی داشتند. مثلا آن‌قدر حنا در آن روز می‌بستند که حوض بزرگ امامزاده آبش قرمز می‌شد. کارها دارند، پیرهنها می‌دوزند، گداییها می‌کنند. کارها می‌کنند که به نوشتن درست نمی‌آید [...] مثلا یکی حنای زیارت درست می‌کند، یکی حنای بخت درست می‌کند، یکی حنای مکه معظمه می‌دهد، یکی حنای سفیدبختی می‌دهد، یکی حنای مراد می‌دهد [...]».

زمانه‌ای بعدتر اما دختران گاه تفریح‌هایی مترقی‌تر داشته‌اند؛ مثلا پدران خود را به زحمت راضی می‌کردند به سینما بروند، اما چه سینما رفتنی، که خود گونه‌ای پیک‌نیک گروهی بوده است. مهرماه فرمانفرماییان در کتاب «زیر نگاه پدرم» هنگام روایت خاطره سینما رفتن خود، به روشنی سختی‌های تفریح دختران را در خانه پدری نقش می‌بندد «خبردادند فیلم سه تفنگ‌دار اثر الکساندر دوما را در چهارراه حسن‌آباد نمایش می‌دهند. کتاب آن را به فرانسه خوانده بودم و با دنیای ناشناخته و پر از جلال و جبروت دربار پادشاهان فرانسه آشنایی پیدا کرده بودم. شجاعت و جوانمردی سه تفنگ‌دار، سوارکاری‌ها، جدال‌ها و پیروزی‌های آنان را مطابق تخیلات خود توسعه می‌دادم. راجع به تصادفاتی که برای آنها اتفاق می‌افتاد و باعث شگفتی و شادمانی می‌گردید با خواهرم و دوستانم صحبت می‌کردم. آرزو داشتم در اقدامات و فعالیت‌های فریبنده و گیرایشان شرکت می‌جستم.

آن وقت سر چهارراه حسن‌آباد به این نزدیکی می‌شد آن داستان را دید. چه نعمت غیرمترقبه‌ای. به دامان مادر آویختیم و اجازه شازده [پدر] را از او خواستیم. مانند ایلی از پیر، جوان، آحسین و دلی، لَله‌ها کودک به بغل و به دست، روانه سینما شدیم». البته روشن است که تفریح‌های دختران اعیان تهران، منحصربه‌فرد بوده است. ستاره فرمانفرماییان، یکی دیگر از دختران عبدالحسین میرزا فرمانفرما، در کتاب «دختری از ایران» اشاره می‌کند که دختران عمارت اعیانی فرمانفرما به خواست پدر به ورزش تشویق می‌شده‌اند؛ پدیده‌ای که زنان سنتی درباره دختران خود برنمی‌تابیدند. این مسأله در روایت ستاره به چشم می‌آید «پدرم به همه همسرانش دستور داده بود که باید تمامی بچه‌ها ازجمله دخترها به اندازه کافی ورزش کنند و این اگرچه یک اندیشه پیشرفته و متناقض با باورهای آنان بود ولی مادرانمان که شوهرشان را عاقل‌ترین انسان روی زمین می‌دانستند، برای‌شان سرپیچی از فرمان‌های پدرم غیرقابل تصور بود. مادرم با دوختن یک شلوار نمدی زردرنگ مهر تاییدی بر من به‌عنوان یک پسر پاره‌وقت زد و از آن پس پیوسته همراه ابول، کوچکترین برادر ناتنی‌ام در حیاط بودم. با برادرهایم مسابقه می‌دادم تا معلوم شود چه‌کسی بهتر از درخت چنار یا از ستون‌های مقابل خانه بالا می‌رود و همه‌حال می‌کوشیدم ثابت کنم که از همه سریع‌تر و شجاع‌ترم».

پاره‌ای نهادهای نوپای مدنی در تاریخ معاصر نیز گویا با این دگرگونی در سبک زندگی دختران همراهی داشته‌اند. کانون بانوان شعبه‌هایی در چند استان تشکیل داد و افزون بر برپایی مجلس‌های سخنرانی، پایه‌گذاری روزنامه و مجله برای بالابردن سطح آگاهی زنان و گشایش پیشاهنگی دختران در مدارس، کلاس‌هایی برای دختران در زمینه‌های ورزش، موسیقی و تعلیم زبان‌های خارجی تشکیل داد.

همه دختران اما آیا این تفریح‌ها را داشته‌اند؟ داده‌های پراکنده در روایت‌های تاریخی این را نمی‌رساند. شاید بخش زیادی از زمان‌های فراغت دختران مجرد، بر پایه یک سنت و رسم دیرینه، به بافتن یک قالی نمادین اختصاص می‌یافته که قرار بوده است همراه خود به خانه بخت ببرند.‌ هانری رنه دالمانی، جهانگرد و عتیقه‌شناس فرانسوی در دوره قاجار در کتاب «سفرنامه از خراسان تا بختیاری» می‌نویسد که هر دختری پس از ازدواج، فرش دستباف خود را به خانه شوهر می‌برد تا از شکیبایی و دقتی که در آن به خرج داده است، حوصله و وفاداری او نسبت به همسرش معلوم شود. این داده، اهمیت مسأله ازدواج را در میان دختران و خانواده‌های‌شان در تاریخ اجتماعی معاصر می‌نمایاند.

زندگی دختران ایرانی پیش از ازدواج در عصر قجر

ازدواج دختران به لطف رمال‌ها

ازدواج و مقدمات پردامنه آن به نظر می‌رسد بخشی از تفریح‌ها و سرگرمی‌های زندگی دختران ایرانی، دست‌کم در تاریخ معاصر به‌شمار می‌آمده است. کلارا کولیوررایس انگلیسی که در اواخر دوره قاجار به ایران سفر کرده بود، در کتاب «زنان ایرانی و راه و رسم زندگی آنان» دراین‌باره روایتی جذاب دارد «هرچه دختر بزرگتر می‌شود به شایعه‌ها و سخن‌چینی‌های اندرونی بیشتر علاقه‌مند می‌شود و بیشتر آنها را درک می‌کند. گاه نام خود و اشاره‌هایی را که به نامزدیش می‌شود می‌شنود. اگر سوالی بکند به احتمال در جواب دروغ‌هایی تحویلش می‌دهند. گاه مادری سعی می‌کند جنبه‌هایی از مسائل را برای کودک روشن کند و در باب شادی حاصل از داشتن لباس نو، جواهر و شیرینی‌ها، دامادی خوش‌سیما و خانه آینده برای او صحبت می‌کند. هرچه دختر بزرگسال‌تر باشد این موارد کمتر جلب توجهش را می‌کند و کمتر انجام می‌شود چه خود او چیزهایی از سرشت وهمی و غیرواقعی زندگی، از سایرین شنیده است».

بشری دلریش در کتاب «زن در دوره قاجار» در این‌باره می‌نویسد «در جامعه عهد قاجار فاصله چندانی بین کودکی و ازدواج دختران وجود نداشت. دختران اغلب از هفت تا سیزده سالگی ازدواج می‌کردند و عملا به‌عنوان رکن مستقلی وارد معرکه زندگی خانوادگی می‌شدند. درواقع عواملی چون دستیابی به استقلال اقتصادی، رشد نسبتا سریع دختران در آن روزگار و پایین‌بودن میانگین عمر -به دلیل شیوع بیماری‌های گوناگون و عدم رعایت اصول بهداشتی- در افزایش این ازدواج‌های زودرس موثر بود. از طرفی باورهای اجتماعی رایج نیز در تحقق ازدواج‌های زودرس بی‌تأثیر نبود.بر این اساس سعادتمندترین دختران آنهایی بودند که در خانه شوهر به بلوغ می‌رسیدند. زیرا تصور می‌شد که بدین‌گونه آنان از وسوسه‌های نفسانی بیشتر در امان خواهند ماند».

این ازدواج‌های زودرس البته تنها موضوع بغرنج دختران نبود؛ نشریه «شکوفه» در پنجم ربیع‌الاول ١٣٣٣ قمری، در نوشتاری درباره باورهای خرافی و عامیانه پاره‌ای از ایرانیان درباره اهمیت ازدواج دختران چنی نوشت «مادران [...] فقط چیزی را که می‌دانستند این بود که دختران را در طفولیت خواهی‌نخواهی به یک مرد بی‌تناسبی شوهر بدهند [...] اگر دخترش به سن چهارده‌سالگی فرضا برسد غمگین باشد که چرا روز بدبختی او دیرتر رسیده پول در جیب رمال و جادوگران بکنند که چرا چند صباحی دیر به مقصود باطل نایل شدم». لیدی شیل در سفرنامه‌اش اشاره کرده است که این روی‌آوری به جادو، در روزگار پس از ازدواج نیز ادامه داشته است «گاهی‌اوقات یکی از زنان حرم که شوهرش به علتی ازجمله زایل‌شدن جاذبه زنانه از او غفلت نموده و توجهی به وی ندارد به انواع و اقسام سحر و افسون و ورد و دعا رو می‌آورد تا شوهرش را جادو کند و به سوی خود بکشد».

روایت‌های یاکوب ادوارد پولاک، پزشک اتریشی دربار ناصرالدین‌شاه قاجار در سفرنامه‌اش «ایران و ایرانیان» در این زمینه جذاب‌تر است. او می‌نویسد «من خود شاهد مواردی هم بودم که با پرداخت رشوه اجازه برای شوهردادن دختر هفت ساله گرفته‌اند اما به‌هرحال در خانواده‌های معتبر به دختران در سن دوازده یا سیزده سالگی جهیزیه می‌دهند. یک دختر خوش‌بروبالا برای پدرومادرش در حکم سرمایه‌ای‌ست زیرا کسی که بخواهد این دختر را به زنی بگیرد باید شیربهایی در عوض بپردازد و از آن گذشته به نسبت زیبایی و رشد جسمی آن دختر باید مبلغ معتنابهی هم به‌عنوان مهریه تعهد کند. شیربها معمولا به حدود پانصد تومان بالغ می‌شود. به همین دلیل پدر و مادر در مواظبت تغذیه و تهیه رخت و لباس دختران از هیچ دقت و کوششی فروگذار نمی‌کنند حتی اگر سایر اهل خانه از این لحاظ دچار مضیقه بشوند. دلیل آن هم واضح است چون تقریبا اطمینان دارند که همه این مخارج روزی جبران می‌شود. اگر دختری زیبایی جسمی داشته باشد دیگر کسی چندان جویای خانواده و اصل و تبارش نمی‌شود چنین دختری می‌تواند همسر رئیس قبیله، سیاستمداری محترم و حتی شخص شاه بشود».

کلارا کولیوررایس در کتاب «زنان ایرانی و راه و رسم زندگی آنان» اما نگرشی دگرگونه درباره توجه به دختران در خانواده‌های ایرانی در تاریخ معاصر دارد. روایت این نوشتار درباره روزگار دخترخانگی در تاریخ معاصر ایران، در مقایسه نگرش او با روایت پولاک می‌تواند پایان یابد؛ این روایت می‌تواند تفاوتی روشن در بخشی از زندگی دختران ایرانی را بنمایاند «زمانی که دختر ایرانی بزرگ می‌شود اگر سالم بوده و خوب تغذیه شده باشد زرنگ و بشاش خواهد بود[.] با سایر کودکان بازی می‌کند و به گفت‌وگوهای دختران بزرگتر گوش فرا می‌دارد. احتمال دارد لباس‌های زیبایی داشته باشد اما به‌طورکلی به سر و وضع کودکان ایرانی توجه نمی‌شود. با گیسوانی که به ده دوازده رشته بافته شده و به ندرت شانه و دوباره بافته می‌شود، و چارقد چیتی که بر سر اوست و مدام سُر می‌خورد، داشتن زیبایی و ظاهری آراسته مشکل است. این حالت را با گیسوان کوتاه و روبانی گره‌دار و زیبا مقایسه کنید!»

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چشم من چشم تورا دید

ولی دیده نشد

من همانم که پسندید

و پسندیده نشد

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]

برخی از ادیبان سعدی شاهد باز و جمال‌پرست یا به به اصطلاح امروز بچه باز بوده!

"خوش می‌رود این پسر که برخاست
سرویست چنین که میرود راست

ابروش کمان قتل عاشق
گیسوش کمند عقل داناست

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:39 ] [ گنگِ خواب دیده ]

همجنس گرایی در تاریخ ایران

مغولان و ایلخانان و تیموریان

پسربارگی و همجنس‌گرایی مردانه در روزگار مغولان چندان رواج یافته‌بود که جغتای می‌خواست آن‌را ممنوع کند. اما گیخاتو (حک ۷۱۲ تا ۷۱۶) چندان شیفته پسران بود که این‌کار موجب ریزش محبوبیت او در نزد مغولان و سرنگونی‌اش شد.

  • در سال ۸۰۶ شاه‌احمد، حاکم بغداد چنان واله و شیدای پسر مغولی زیبایی شد که به قاضی بغداد برخورد و شکایت به توخمتش‌خان (مرگ ۸۲۷) برد که همان روزها تبریز را فتح کرده‌بود، و او نیز به امیران فرمان داد که حاکم را دستگیر کنند.
  • حاجی‌شاه، حاکم یزد که از اتابکان یزد بود، چندان دل‌باخته پسرکی بود که بر اثر این رفتارهای ننگینش، اتابکان یزد را ازدست داد.
  • مَدرَک علی شیبانی، شاعر و معلم، عاشق پسرکی عیسَوی شد که دست رد به سینه او زد و به مکتب نرفت. مَدرَک به چنان اندوهی دچار شد که از درس دادن بازماند و دیوانه شد. از دوستانی که به دیدارش می‌آمدند خواهش می‌کرد او را بیابند تا مگر دردش دوا شود. دوستان آن شاگرد را پیدا کردند و به آنرا به منزل مَدرَک آوردند، دستش را گرفت و از احوالش باخبر شد. مَدرَک برای او چندشعر عاشقانه برای او سرود و در پایان فریادی سرداد و درگذشت.

در روزگار تیموریان، وضعیت اجتماعی کمی عوض شد و کون‌مرزی از لوازم عیش و نوش باقی‌ماند. بابُرنامه نمونه‌های فراوانی از محیط همجنس‌دوستانه‌ی دوره تیموری به‌دست می‌دهد : «حصاریان [در درّه‌ی فراغه] و خاصه‌ی پیروان خسروشاه همواره به فسق و شراب‌خواری مشغول بودند. ...چیز دیگر اینکه پسرکان مردم شهر و دکّان‌داران هم! حتی از ترکان و قشون نمی‌توانستند از خانه به‌در شوند از ترس این‌که به لواط ببرندشان.» البته تنها آنان نبودند. * در بابرنامه آمده که محمود میرزا، پسر سوم ابوسعید میرزا : «پیوسته شراب می‌نوشید. چندین مغعول نگه می‌داشت و در قلمروی خود هرکجا جوان نکوروی و بی‌ریش می‌بود، او به هر طریقی شده وی را مغعول گردانیدی. او پسرانِ بِیگ خود و بیگ پسرانش را و برادران شیری‌اش را گردانیدی. درطول زندگی‌اش این فساد دامنه‌ای یافت که دیگر کسی پیدا نمی‌شد که مفعولی نداشتی. داشتن ایشان مزیّتی به‌شمار بود و نداشتن‌شان نقصی... به گِرد او لوده‌ها و دلقکان که کارهای زشت و ناپسند می‌کردند، آن‌هم در پیش چشم مردم.

  • بایسَنقُر میرزا پسر شاهرخ از شاهزدگان تیموری بوده که بِیگ محبوبی داشته به‌اسم عبدالله بارلاس.
  • محمد ولی بیگ، حاکم هرات، خدمت‌کاری قدیمی داشت به‌اسم خواجه محند چنار که او را چون پسر خود دوست می‌داشته و داروغگی شهر را به وی داده. خواجه از انجام هیچ شرارتی فروگذار نمی‌کرد، و مردم چندان از او چشم می‌زدند که اگر پسران خوش‌چهره‌ای داشتند، اجازه نمی‌دادند پا از خانه بیرون بگذارند، ولی کسی جرئت نداشت از کردار داروغه، نزد حاکم چیزی بگوید.برای همین جامی، در هشدار به پسران جوان بی‌ریش بیتی سرود :
تا نشود برقع موی روی پامنه از خانه به بازار و کوی

ظهیرالدین محمد بابر مؤسس امپراتوری مغولی هند بود که آخرین امپراتوری از دوران طلایی اسلامی به‌شمار می‌آید.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:36 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عاقبت از بهار

گل سرخی

به یادگار خواهد ماند

گل سرخی که

آرزو داشت

یک روز

در میان موهای تو

در باد

برقصد ...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]

موهایت را باز نکن

می ترسم عطرشان

در شهر بپیچد

گنجشک ها را دیوانه کند

پروانه ها را عاشق ...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مدرنیته ایرانی از منظر جنسیت

گزارشی از کتاب «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش» به بهانه انتشار ترجمه فارسی

مدرنیته ایرانی از منظر جنسیت

برخلاف تاریخ‌نگاری از بالا که سلطه‌ای طولانی در تاریخ‌نگاری جهان داشته، تاريخ‌نگاري از پایین معطوف است به تاریخ حاشیه‌ها، گروه‌ها و طبقات پایین جامعه، تاریخ جنبش‌های اجتماعی این گروه‌ها، اقشار و طبقات و نقش‌شان در فرآیند تکوین جامعه، تاریخ فعالیت‌های اجتماعی-سیاسی مردم. افسانه نجم‌آبادی از تاریخ‌نگاران بنام این حوزه است که یکی از نخستین آثار مهم در حوزه تاریخ‌نگاری جنسیت را در ایران نوشته است: «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش: نگرانی‌های جنسیتی در مدرنیته ایرانی».

تاریخ اجتماعی در سال‌های اخیر عاملیت تاریخی را منحصر به فرادستان و نهادهای اجتماعی و سیاسی نمی‌داند و بیشتر در پی یافتن نقش مردم، گروه‌ها و جریان‌های حذف‌شده در تحولات جامعه است. برخلاف تاریخ‌نگاری از بالا که سلطه‌ای طولانی در تاریخ‌نگاری جهان داشته، تاریخ‌نگاری از پایین معطوف است به تاریخ حاشیه‌ها، گروه‌ها و طبقات پایین جامعه، تاریخ جنبش‌های اجتماعی این گروه‌ها، اقشار و طبقات و نقش‌شان در فرآیند تکوین جامعه، تاریخ فعالیت‌های اجتماعی-سیاسی مردم. این شکل از تاریخ‌نگاری با تمرکز بر زندگی مردم عادی، حیات روزمره‌شان، اعتراضات و مبــارزات حـذف‌شدگــان و گروه‌های فرودست جامعه، سیاست و مردم را در فرآیند دگرگون‌سازی ساختارها نشان می‌دهد.

تاریخ‌نگاران ایرانی در سال‌های اخیر توجه ویژه‌ای به این رویکرد داشته‌اند که از جمله می‌توان به کارهای احمد اشرف، یرواند آبراهامیان، خسرو شاکری، تورج اتابکی، نگین نبوی، ژانت آفاری، علی بنوعزیزی، علی قیصری، محمد توکلی‌طرقی، هما ناطق، هوشنگ شهابی، فخرالدین عظیمی و دیگران اشاره کرد. افسانه نجم‌آبادی از دیگر تاریخ‌نگاران بنام این حوزه است که یکی از نخستین آثار مهم در حوزه تاریخ‌نگاری جنسیت را در ایران نوشته است: «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش: نگرانی‌های جنسیتی در مدرنیته ایرانی». به تازگی دو بخش از این کتاب با نظارت مولف به فارسی ترجمه و منتشر شده است. پیش از این نیز دو کتاب «حکایت دختران قوچان: ازیادرفته‌های انقلاب مشروطیت» (انتشارات روشنگران و مطالعات زنان) و «نهضت نسوان شرق» (با همکاری غلامرضا سلامی، نشر شیرازه) به فارسی ترجمه و منتشر شده بود. نجم‌آبادی استاد تاریخ و مطالعات جنسیت دانشگاه هاروارد و رئیس کمیته برنامه مطالعات زنان و جنسیت این دانشگاه است و در کتاب حاضر نشان می‌دهد چگونه جنسیت و تمایلات جنسی همپای مدرنیته در ایران دچار تغییر و تحول شده است.

افسانه نجم‌آبادی مدرنیته ایرانی را مقوله‌ای صرفاً محدود به سیاست و اقتصاد نمی‌داند و معتقد است به نحو چشم‌گیری بر مبنای مسائل مربوط به حوزه جنسیت شکل گرفته است

کتاب پژوهشی است دقیق درباره امر جنسی که از طریق مواجهه ایران با غرب در قالب مفاهیمی چون ملت، جنسیت، وطن و علم صورت‌بندی جدیدی به خود گرفته است. مثلاً طبق روایت تحلیلی نجم‌آبادی «تا پیش از دهه اول قرن بیستم که زنان خواستند خواهران ملت در نظر گرفته شوند، معنای ملت عمدتاً با اخوت هم‌ردیف بود و وطن به زن، معشوق و مادر تعبیر و تفسیر می‌شد. مفهوم ناموس در ارتباط تنگاتنگ با مردانگی ملت و زنانگی وطن، قـرار داشـت. ناموس از پیشینه مذهبی‌اش (ناموس اسلام) جدا و به شکل مسأله‌ای ملی (ناموس ایران) مجدداً مفهوم‌سازی شد. همچون ملت که از اجتماعی دینی به اجتماعی ملی تغییر کرد. ناموس که دو ایده عصمت زن و یکپارچگی ملی را در خود مستتر داشت، در هر دو معنا تبدیل بـه چیزی همچون مایملک مرد شد که باید از آن محافظت می‌کرد؛ ناموس جنسی و ناموس ملی به شدت در یکدیگر تنیده شدند».

نجم‌آبادی تاریخ «قرن طولانی نوزدهم» ایران را دورانی می‌داند که با تغییر مفهوم جنسیت عجین بوده است. درعین‌حال این تغییر را مبتنی‌ بر دگرگونی تمایلات جنسی تعریف می‌کند. در نظر او تاریخ ایران نه‌تنها به قول خودش مردمدار است، بلکه بسیار دولت‌مدار است. او نیز پیش از این کتاب همچون تاریخ‌نگاران معاصر دوران مدرنیته در ایران، عمده‌ترین تفاوت فرهنگی ایران را با اروپا روابط اجتماعی میان زنان و مردان اروپایی و حضور زنان اروپایی در فضاهای عمومی تلقی می‌کرده، ولی در این کتاب به این نتیجه می‌رسد که خود این فرضیه، پیشاپیش برآمده از هنجارسازی دگرجنس‌خواهی و زنانه‌کردن زیبایی اسـت. این نتیجه‌گیری تاثیر تعیین‌کننده‌ای بر کتاب حاضر گذاشته است. او می‌کوشد در فصل اول کتاب به این موضوع بپردازد. همچنین در این کتاب متعارف‌بودن دوگانه زن/ مرد زیر سؤال می‌رود. این کار را نجم‌آبادی به کمک تمایزی انجام می‌دهد که در قرن نوزدهم میان مذکربودن و مردبودن وجود داشت.

نجم‌آبادی در این کتاب آثار و بقایای به‌جای‌مانده از دوره قاجار را دنبال می‌کند تا نشانی از جنسیت و امر جنسی بیابد. برای این کار علاوه‌بر سفرنامه، رمان و شعر دوران قاجار، از نقاشی‌ها، پارچه‌نوشته‌ها و تصاویر ضرب‌شده بر روی مسکوکات نیز استفاده می‌کند. این منابع به مباحث اصلی سه فصل اول کتاب شکل می‌دهد که بر متون تصویری استوارند. در نظر او «استفاده از متون تصویری به‌عنوان داده‌های اولیه برای نگارش تاریخ، اولویتی را که ما معمولاً برای متون نوشتاری قائل می‌شویم، به چالش می‌کشد […] چالشی که من با آن مواجه شدم این بود که چگونه می‌توان «خوانشی» تاریخی از متون تصویری داشت و چگونه از روش‌های تفسیر بصری جهت شکل‌دهی به بحثی تاریخی اسـتفاده کرد». از سوی دیگر، نجم‌آبادی کمبود منابع تاریخی و اسناد قابل‌اعتماد درباره زنان دوره قاجار را این‌گونه رفع می‌کند که «اگر ما جنسیت را به صورت تحلیلی مطالعه کنیم، از منابع مربوط به مردان، درباره زنان هم می‌توان استفاده کرد». او می‌کوشد با استفاده از تحلیل جنسیتی، تاریخی متفاوت بنویسد، «تاریخی که در آن زنان غایب نیستند و جنسیت مقوله‌ای ازقلم‌افتاده نیست، تاریخی که در آن مسائل جنسیتی و زنان در حاشیه و پیوست نباشند».

نجم‌آبادی کمبود منابع تاریخی و اسناد قابل‌اعتماد درباره زنان دوره قاجار را این‌گونه رفع می‌کند که «اگر ما جنسیت را به صورت تحلیلی مطالعه کنیم، از منابع مربوط به مردان، درباره زنان هم می‌توان استفاده کرد»

دقت نظری و تاریخی نجم‌آبادی این کتاب را به یکی از متون جریان‌ساز در حوزه‌‌ تاریخ مدرن ایران، علوم سیاسی و مطالعات جنسیتی تبدیل کرده است. کتاب تحلیل و روایت نظام‌مندی از مفهوم گرایش جنسی و ظهور آن در مدرنیته ایرانی در عصر مشروطه و پهلوی ارائه می‌کند. نوآوری بحث نجم‌آبادی در تاریخ اجتماعی ایران بسیار مهم است: او مدرنیته ایرانی را مقوله‌ای صرفاً محدود به سیاست و اقتصاد نمی‌داند و معتقد است به نحو چشم‌گیری بر مبنای مسائل مربوط به حوزه جنسیت شکل گرفته است. او از ظهور پدیده‌ گرایش جنسی در دوره مشروطه می‌گوید و نشان می‌دهد «هنجارسازی از دگرجنس‌خواهی در رابطه جنسی و اروس بدل به شرط «تحقق مدرنیته» شد- طرحی که مسـتلزم دگرجنس‌خواهانه‌کردن روابط اجتماعی در فضاهای عمومی و بازصورت‌بندی خانواده بود». او این فرآیند را مقارن می‌داند با تلاش جامعه ایران برای مدرن‌شدن. ازاین‌رو، بسیاری بر این باورند این کتاب تصویر غالب از دوران قاجار را بر هم زده و ادبیات مرتبط با این موضوع را به جلو برده است.

روایت نجم‌آبادی از قرن نوزدهم، به ادعای خودش، بیش از آنکه روایتی علّی باشد از امکان‌ها سخن می‌گوید. در نظر او عاملیت و علیت را می‌توان از زوایای مختلفی مورد توجه قرار داد. او تاکید دارد «اگرچه قدرت متوازن نبود ولی این بدان معنا نیست که عاملیت فرهنگی یک‌طرفه بوده است. اینکه ما صرفا غرب را دارای عاملیت می‌دانیم و تأثیر شرق بر غرب را هیچ‌گاه به معنای نفی عاملیت غرب در نظر نمی‌گیریم، برسـاخته نگاهی استعماری است که اندیشه ما را تا به امروز متأثر کرده است». نجم‌آبادی در پایان مقدمه کتاب حاضر توصیفی از این کتاب ارائه می‌دهد که خود گویای هدف آن است: «این کتاب در ابتدا پروژه‌ای در باب تاریخ‌نگاری جنسیت‌محور در ایران مدرن بـود. هـدف نشان‌دادن ایـن نکته بـود که جنسیت در مدرنیته ایرانی نقشی کلیدی داشته و صرفاً ته‌مانده‌ای از سنت نیست. بااین‌حال این کتاب سر از جای دیگری درآورد: تمایلات جنسی. اگر این کتاب ما را نسبت به همراهی فمینیسم در ضعف و نقصان‌های مدرنیته ایرانی آگاه کند و قـدمی در راه پیشبرد مطالعات مدرن جنسیت و سکسوالیته در ایران بردارد، دستاوردی بیش از انتظار من خواهد داشت».

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:26 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ملک خاتون، اولین فرماندار زن ایرانی!

طبق کتاب «تاریخ گزیده» نوشته «حمدالله مستوفی» زندگی سیاسی سیده ملک خاتون هم از زمانی‌که با «فخرالدوله دیلمی» حاکم وقت آل بویه ازدواج کرد آغاز شد.

بقعه متبرکه‌ای به نام نخستین زن فرمانروای ایران در محله مینابی در منطقه ۱۵ وجود دارد که این بقعه به امامزاده سیده ملک خاتون (س) از نوادگان امام موسی کاظم (ع) معروف است.

هنگام ورود به داخل بقعه این خاتون متوجه تابلویی می‌شوید که دعای زیارت بر آن نقش بسته و نسب این بانو را به «اسپهبد رستم طبری» از فرمانروایان آل‌بویه می‌رسد.

طبق کتاب «تاریخ گزیده» به قلم «حمدالله مستوفی» زندگی سیاسی سیده ملک خاتون هم از زمانی‌که با «فخرالدوله دیلمی» حاکم وقت آل بویه ازدواج کرد آغاز شد. نام اصلی سیده ملک خاتون «شیرین» بود که دختر «رستم ابن شروین طبری» مردی از تبار «باوندی» طبرستان که در تاریخ از او به‌عنوان زنی عفیف و ملک‌زاده یاد شده‌است. فخرالدوله در سال ۳۸۷ قمری در قلعه طبری در ری درگذشت.

در زمان فوت فخرالدوله، فرزندانش «مجدالدوله» و «شمس‌الدوله» و «عین‌الدوله» کوچک بودند و حکومت ری به دست شیرین افتاد.

اما او برای حکمرانی و پایداری حکومت آل بوئیان بعد از فوت شوهرش، مجدالدوله را جانشین همسرش و حکومت همدان را به پسر دیگرش شمس‌الدوله واگذار کرد و عین‌الدوله هفت ساله را به حکومت اصفهان برگزید. از آن پس شیرین به «ام‌الملوک» لقب گرفت.

اولین بانوی حاکم

زمان شهرت شیرین که حکومت ری را برعهده گرفته بود به دوره تهدید غزنویان می‌رسد. آن زمان «سلطان محمد غزنوی» نامه‌ای به این خاتون نوشت و از او خواست ری را تسلیم کند و شهر را در اختیارش قرار دهد و خودش هم تسلیم شود.

شیرین نیز در جواب نامه سلطان محمود نوشت: «اگر بر ری پیروز شوی همه خواهند گفت پادشاه غزنویان زنی را شکست داده است و اگر در این جنگ شکست بخوری در تاریخ ثبت می‌شود که تو از یک زن شکست خورده‌ای.» این نامه باعث هوشیاری سلطان محمود شد و او را از حمله به ری بازداشت و تا خاتون زنده بود، ری از حمله غزنویان در امان ماند.

آرامگاه سرشناسان قجری

امامزاده سیده ملک خاتون (س) برای اهالی محله قابل احترام است. بنای اصلی حرم از زمان فتحعلی شاه قاجار است که طبق کتیبه‌های سنگ مرمر توسط «نواب علیه سلطنت خانم» ملقب به «محترم‌السلطنه» فرزند «میرزای عمادالدوله» در سال ۱۳۰۹ هجری قمری تعمیر شده است. این بنا ۴۰۰ مترمربع مساحت دارد و گرداگرد آن آرامگاهی تعلق به افراد سرشناس قاجار دیده می‌شود.

بنای فعلی حرم هم شامل ایوان آجری و رواق جدید است. بنای این حرم در سال ۱۳۷۸ تغییر کرد و به یک حرم چوبی و مشبک تبدیل شد و در سال ۱۳۸۱ به دلیل فرسودگی ضریج طلایی جایگزین ضریح چوبی شد. این امامزاده در خیابان خاوران، خیابان برادران سجادی، هشت متری ملایری قرار دارد

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چرا در دوره شاه‌عباس کسی ناهار نمی‌خورد؟

پلو‌ها جایگاه ویژه‌ای در وعده شام داشتند؛ قاورمه‌پلو (قرمه‌پلو)، بریان‌پلو، نرگسی‌پلو، لیموپلو، به‌لیموپلو، قبولی‌مرصع و ... از انواع غذا‌هایی بود که برنج در آن‌ها نقش اصلی را داشت و در دوره صفوی مورد علاقه مردم ایران بود.

چرا در دوره شاه‌عباس کسی ناهار نمی‌خورد؟

از آشپز‌های ماهر دوره صفوی، دو کتاب یا رساله باقی مانده و به دست ما رسیده‌است؛ یکی رساله «کارنامه»، نوشته حاجی محمد بغدادی، آشپز دربار شاه‌اسماعیل صفوی و دیگری، «ماده‌الحیوه» نوشته نورا... خان، آشپز شاه‌عباس‌یکم.

هر دو رساله در خود، افزون بر روش طبخ غذا‌های ایرانی، گزارشی از عادات غذایی ایرانیان را هم ثبت کرده‌اند که بسیار خواندنی است. طبق این گزارش‌ها، مردم عادی در دوره شاه‌عباس، دو وعده غذایی داشتند؛ یکی چاشت یا همان صبحانه و دیگری، شام.

البته در برخی از مشاغل، وعده سومی را هم به وعده‌های غذایی اضافه می‌کردند که ناهار بود؛ اما ناهار خیلی جدی گرفته نمی‌شد و شاید به عنوان یک میان وعده به آن نگاه می‌کردند. ایرانیان نه در وعده صبحانه و نه در وعده ناهار (اگر آن را صرف می‌کردند)، اقبالی به غذای گرم و طبخ شده نداشتند.

به دیگر سخن، صبحانه و ناهار آن‌ها عبارت بود از غذای حاضری، مثل لبنیات، میوه و احیاناً مواد غذایی شیرینی مانند مربا. در عوض وعده شام، بسیار مفصل و چرب تهیه و صرف می‌شد. برای یک خانواده متوسط ایرانی در این دوره، شام ترکیبی از مواد غذایی پرحجم، مانند گوشت، برنج، گندم، حبوبات و ... بود.

پلو‌ها جایگاه ویژه‌ای در وعده شام داشتند؛ قاورمه‌پلو (قرمه‌پلو)، بریان‌پلو، نرگسی‌پلو، لیموپلو، به‌لیموپلو، قبولی‌مرصع و ... از انواع غذا‌هایی بود که برنج در آن‌ها نقش اصلی را داشت و در دوره صفوی مورد علاقه مردم ایران بود.

دستور‌های غذایی هر دو نویسنده رساله آشپزی در دوره صفویه، نشان می‌دهد که حجم چربی در مواد غذایی وعده شام بسیار بالا بوده‌است. این عادت غذایی در دوره‌های بعد به صبحانه هم تعمیم یافت و به ویژه از دوره قاجار، کله‌پزی‌ها تأمین‌کننده صبحانه لذیذ و کامل بودند.

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:22 ] [ گنگِ خواب دیده ]

وقتی هنوز یخچال نبود، تهرانی‌ها چطور آب‌خنک می‌خوردند؟

یکی از یخچال‌های طبیعی تهران که تا همین ۵۰ سال پیش فعال بود و بعد از تبدیل شدن به کارخانه یخ، تا ۱۵ سال پیش قالب‌های بزرگ یخ دست مردم و صنوف مختلف می‌داد، یخچال حاج محمدخان امیرمعتضدی معروف به یخچال حاج‌محمدخان بود.

یخچالی پرمشتری در دل محله دزاشیب و در کوچه‌ای به همین نام. قلب یخی «کوچه یخچال» محله دزاشیب، اما سال‌هاست که از تپش ایستاده. آخرین بازمانده‌های پیکر آن یخچال تاریخی هنوز در دل محله باقی‌مانده؛ اما روح در بدن ندارد و دیگر از آن یخ‌های بلورینش خبری نیست. پیدا کردن یخچال دزاشیب که روزگاری بسیاری از اهالی شمال تهران به مدد آن آب خنک سر سفره‌های خود داشتند، کار سختی نیست.

فقط باید از اهالی قدیمی محله آدرس گاراژ خیابان شهید احمدی را بخواهید. وسط گاراژ، جایی که ماشین‌های قراضه در انتظار تعمیر پارک شده‌اند، دریچه‌ای کوچک روی یک دیوار سیمانی دیده می‌شود.

دست‌نوشته قدیمی بالای دریچه، هویت و تاریخ یکی از قدیمی‌ترین یخچال‌های شمال تهران را در خود حفظ کرده است. اینجا روزگاری یکی از یخچال‌های طبیعی تهران بود که مردم از صنوف مختلف گروه گروه برای یخ‌هایش صف می‌کشیدند. حالا، اما سال‌هاست که در هر خانه یک یخچال پیدا می‌شود و یخچال‌های طبیعی به خاطره‌ای در ذهن قدیمی‌های محله تبدیل شده‌اند.

«محمدعلی وارسته‌پور» یکی از اهالی قدیمی دزاشیب که در همین محله به دنیا آمده و خاطره‌های بسیاری از کوچه یخچال دارد از نحوه کار یخچال‌های طبیعی و شیوه جالب تولید در این یخچال‌ها می‌گوید: «در همین محوطه گاراژ که ماشین‌ها در آن پارک کرده‌اند، یک استخر بزرگ با عمق کمتر از نیم‌متر وجود داشت که در زبان شمیرانی به آن «یخ‌چائون» می‌گفتند. زمستان که از راه می‌رسید آب قنات را در این استخر می‌ریختند.

آب از شدت سرما تا صبح یخ می‌بست. هر روز قبل از ظهر، وقتی قطر یخ زیاد می‌شد، آن را با دیلم می‌شکستند و تکه‌های یخ را در یخچال کنار استخر می‌ریختند تا در فصل تابستان برای امورات مختلف استفاده شود.»

یخچال طبیعی چطور کار می‌کرد؟

اکنون یک بنای سیمانی که دریچه‌ای کوچک در مرکز آن قرار دارد و از نوشته روی دیوار پیداست که روزگاری محل تحویل یخ بود، آخرین یادگاری به جا مانده از آن یخچال تاریخی است. اما محلی که یخ‌ها در آن تلنبار می‌شد تا در تابستان مورد استفاده قرار بگیرد، چه ساز و کاری داشت.

وارسته پور ادامه می‌دهد: «یخچال چیزی شبیه به آب‌انبار بود که در عمق ۱۵ متری زمین قرار داشت. در واقع محوطه‌ای بزرگ بود که با کارگران تکه‌های یخ را در آنجا می‌ریختند. یک دیوار گلی ۶ متری هم دور یخچال چیده بودند که روی سقف طاق ضربی و کاهگلی یخچال سایه می‌انداخت تا آفتاب داغ تابستان هم نتواند یخ‌های انباشته شده در یخچال را که در عمق ۱۵ متری زمین قرار داشت آب کند.

آخر زمستان که یخچال پر از یخ می‌شد، ورود شیب‌دار آن را که به عمق ۱۵ متری می‌رفت با کاهگل مسدود می‌کردند تا یخ‌ها در تابستان قابل استفاده باشد.»

کارگران

تصویری تاریخی از کارگرانی که در یخچال‌های طبیعی کار می‌کردند

یخ‌کش‌ها چه کسانی بودند؟!

یخچال طبیعی دزاشیب پس ازمدتی به کارخانه یخ تبدیل شد. از آن کارخانه یخ، امروز فقط همین ساختمان سیمانی تحویل یخ و نوشته روی آن باقی‌مانده و نشانی از آن یخچال طبیعی قدیمی وجود ندارد. اهالی دزاشیب می‌گویند حوالی سال ۱۳۴۵ بود که یخچال طبیعی که با شیوه سنتی کار می‌کرد تعطیل شد و همزمان با توسعه این محله، کارخانه یخ‌سازی صنعتی جای آن را گرفت و نامش شد کارخانه یخ حاج‌محمدخان.

با وجود اینکه بیش از ۵۰ سال از تعطیلی یخچال طبیعی محله گذشته، اهالی قدیمی دزاشب که تابستان‌ها کار هر روزشان خرید یخ از این یخچال طبیعی بود، هنوز قیمت آن قالب‌های یخ را از یاد نبرده‌اند. وارسته‌پور می‌گوید: «یخچال حاج محمدخان امیرمعتضدی ۲ کارگر تنومند داشت که امورات یخچال را مدیریت می‌کردند.

تولید یخ در این یخچال‌ها کار بسیار سختی بود و لازم بود کارگران توانایی بدنی بالایی داشته باشند. در دوران کودکی و نوجوانی ما، دو کارگر تنومند به اسم مشهدی احمد و مشهدی محمود مسئولیت تکه‌تکه کردن یخ‌ها با دیلم و ریختن آن‌ها در یخچال را برعهده داشتند.

به همین دلیل تهرانی‌ها به این کارگر‌ها «یخ‌کش» می‌گفتند. آن‌ها وظیفه دیگری هم داشتند. از آنجایی که یخ باید تمیز و بدون آلودگی به دست مردم می‌رسید، شب‌ها مسئولیت داشتند مسیر قنات را از زباله پاک کنند تا آب تمیز وارد استخر شود.»

وقتی هنوز یخچال نبود، تهرانی‌ها چطور آب‌خنک می‌خوردند؟ | تصویری از مشقات تولید یخ در تهران ۱۵۰ سال پیش
افرادی هم بودند که جای ثابتی برای فروش یخ داشتند. آن‌ها الاغ و قاطری داشتند که خودشان تا یخچال می‌رفتند و یخ مورد نیازشان را به قیمت ارزان‌تر تهیه می‌کردند.

یخ کیلویی یک قَران!

اما تابستان که از راه می‌رسید، تازه قسمت سخت ماجرا شروع می‌شد. یخ‌کش‌ها باید تکه‌های یخ را به زحمت از عمق ۱۵ متری زمین و از دل یخچال پله پله بالا می‌کشیدند. وارسته‌پور می‌گوید: «مثل حالا نبود که در یخچال را باز کنی و یک قالب یخ داخل لیوانت بی‌اندازی.

کارگر‌ها ماه‌ها تلاش می‌کردند که تابستان یخ داشته باشیم. آن‌ها یخ‌ها را ۱۵ متر با از پله‌ها بالا می‌کشیدند و در همین نقطه که امروز محل پارک ماشین‌هاست می‌فروختند. یخ هم کیلویی فروخته می‌شد. یادم می‌آید آن روز‌ها قیمت هر کیلو یخ فقط یک قَران بود.»

یکی از آخرین یخ‌فروش‌های تهران درگذشت

در گوشه گاراژ جای خالی پیرمردی سفیدموی احساس می‌شود؛ «حاج‌طاهر» آخرین یخ‌فروش یخچال طبیعی محله بود. مردی سخت‌کوش و مهربان که چند دهه در این یخچال طبیعی زحمت کشید و در روزگاری که خبری از یخچال‌های برقی و خانگی نبود، با قالب‌های یخ تولیدی این یخچال، آب گوارا دست اهالی دزاشیب می‌داد. «حاج طاهر گودرزی» چندی پیش درگذشت تا آخرین یادگار یخچال حاج محمدخان امیر معتضدی هم به خاطره تبدیل شود.

بر اساس تاریخ شفاهی محله دزاشیب، حدود ۱۵ سال پیش کارخانه یخ حاج‌محمدخان هم تعطیل شد، اما در تمام این سال‌ها حاج‌طاهر گودرزی در گوشه گاراژ یخ می‌فروخت و قدیمی‌ها و صاحبان برخی رستوران‌ها از او یخ می‌خریدند. حاج طاهر و برادرش، زمانی کارگر همین یخچال طبیعی بودند و تابستان‌ها هر روز ۶۰ پله شیب‌دار را برای بالاکشیدن یخ‌های زمخت و سنگین، پشت سر می‌گذاشتند.

آن‌ها یخ‌های سنگین را در محوطه یخچال که دمای زیر صفر درجه داشت، در گونی می‌ریختند و به زحمت از پله‌ها بالا می‌کشیدند. وراسته‌پور می‌گوید: «بعد‌ها هم که یخچال طبیعی تعطیل شد، حاج طاهر در کارخانه یخ حاج محمدخان و بعد از آن هم با آخرین صاحب کارخانه یعنی حاج عباس ذاکری شمیرانی کار می‌کرد.

تا همین یکی دو سال پیش او همچنان در همین محل یخ می‌فروخت. چندلایه گونی، نایلون و در آخر یکی دو پتو روی قالب‌های یخی که از محلی دیگر می‌آورد، قرار می‌داد و با چند ضربه دیلم قطعات کوچک یخ را به مشتری‌ها می‌فروخت.»

طاهر گودرزی

تصویری از مرحوم طاهر گودرزی که سال‌ها دریخچال دزاشیب و کارخانه یخ محمدخان کار کرده بود

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]

شادی

نه فضیلت است نه لذت

نه این و نه آن

بلکه به مفهوم رشد است

ما وقتی شاد هستیم که در حال رشد باشیم

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]

وَعَدتُکِ أن لا أُحِبُّکِ..

ثُمَّ أمامَ القَرارِ الکَبیرِ، جَبنتُ

وَعَدتُکِ أن لا أعود...وَ عُدتُ...

وَ أن لا أموت اشتیاقاً وَ مِتُّ

وَعَدتُ مراراً

وَ قَرَرتُ أن أستَقیلُ مِراراً

وَ لا أتَذکّرُ أنّی إستقلتُ..

وَعَدتُ بِأشیاءَ أکبرَ مِنّی..

فماذا غداً سَتَقولُ الجَرائدُ عَنّی؟

أکید.. سَتَکتبُ أنّی جننتُ..

أکید.. سَتَکتبُ أنّی إنتَحَرتُ

وَعَدتُکِ..

أن لا أکون ضعیفاً... وَ کُنتُ..

وَ أن لا أقول بِعینیکِ شِعراً..

وَ قُلتُ...

وَعَدتُ بِأن لا ...

وَ أن لا..

وَ أن لا ...

وَ حینَ إکتشفتُ غبائی.. ضَحکتُ...

وَعَدتکِ..

أن لا أتلفن لیلاً إلیکِ

وَ أن لا أفکر فیکِ، إذا تمرضینَ

وَ أن لا أخاف علیکِ

وَ أن لا أقدم وَرداً...

وَ أن لا أبوس یدیکِ..

وَ تلفنتُ لیلاً.. عَلى الرّغمِ مِنّی..

وَ أرسلتُ ورداً.. عَلى الرغم مِنّی..

وَ بُستُکِ مِن بینِ عَینیکِ، حتّى شبعتُ

وَعَدتُ بِأن لا..

وَ أن لا ..

وَ أن لا..

وَ حینَ إکتشفتُ غبائی ضَحکتُ...

وَعَدتُکِ...

أن لا أکون هُنا بعدَ خَمس دقائقَ..

وَلکن.. إلى أینَ أذهبُ؟

إنَّ الشوارعَ مَغسولةٌ بِالمَطَرِ ...

إلى أینَ أدخلُ ؟؟..إنَّ مَقاهی المَدینةِ ...مَسکونةٌ بِالضَّجرِ ..

إلى أینَ أبحرُ وَحدی ؟؟...

وَ أنتِ البِحارُ ...

وَ أنتِ القلوعُ ...

وَ أنتِ السفرُ ...

فَهَل مِنَ الممکنِ أن أظلَ ...لِعَشرِ دقائقَ أخرى ...لِحینِ إنقطاعِ المَطَرِ ...

أکید بِأنّی سَأرحلُ ...

بَعدَ رَحیلِ الغُیومِ ..وَ بَعدَ هُدوءِ الرّیاحِ ...

وَ إلا فَسَأنزِلُ ضَیفاً علیکِ ...

إلى أن یَجیءَ الصباحُ ...

وَعَدتُکِ أن لا أعودَ ...وَ عُدتُ ...

وَ أن لا أموتَ إشتیاقاً ....وَ مِتُّ...

وَعَدتُ بأشیاءَ أکبرَ منی ...

فماذا بنفسی فَعلتُ؟ ...

لقد کُنتُ أکذبُ ...مِن شِدّةِ الصِّدقِ ..

وَ الحمدُ للّهِ ...

أنّنی کذبتُ ...

**************************************************

قول دادم که دوستت نداشته باشم

سپس در برابر این تصمیم بزرگ ! ترسیدم

قول دادم که برنگردم و برگشتم

و از دلتنگی نمیرم و مُردم ...

بارها قول دادم

و بارها تصمیم گرفتم که کنار بکشم

و یادم نمی‌‌آید که کنار کشیده باشم

قول هایی دادم بزرگ‌تر از خودم

فردا روزنامه‌ها درباره من چه خواهند گفت ؟

حتما خواهند نوشت دیوانه شده‌ام

حتما خواهند نوشت خودکشی کرده‌ام

قول دادم

که ضعیف نباشم... و بودم

که برای چشمانت شعری نسرایم

و سرودم ..

قول دادم که نه ..

و نه ..

و نه ..

و وقتی به حماقتم پی بردم ... خندیدم ...

دروغ می‌گفتم از شدت راستگویی

و خدا را شکر که دروغ می‌گفتم ...

قول دادم

که هیچ شبی به تو زنگ نزنم

و به تو فکر نکنم ، وقتی بیمار می‌شوی

و دلواپست نباشم

و گلی نفرستم

و دستانت را نبوسم

و شبی زنگ زدم .. بر خلاف میلم

و گل فرستادم .. بر خلاف میلم

و وسط دو چشمانت را بوسیدم ، تا سیر شدم

قول دادم که نه ...

و نه ...

و نه ...

و وقتی به حماقتم پی بردم خندیدم ...

قول دادم

که بعد از پنج دقیقه دیگر اینجا نباشم

ولی کجا بروم ؟

خیابان‌ها خیس باران‌اند

به کجا بروم ؟

در قهوه‌خانه‌های شهر تشویش ساکن شده است

تنها به کجا دریانوردی کنم ؟

که تو دریایی...

تو بادبانی...

تو سفری...

می‌شود ده دقیقه دیگر هم بمانم تا باران بند بیاید ؟

ابرها که بروند ،

حتما خواهم رفت

بادها که آرام شوند ..

وگرنه تا صبح مهمانت می‌شوم

قول دادم که برنگردم .. و برگشتم

که از دلتنگی نَمیرم و مُردم

قول هایی دادم بزرگ‌تر از خودم

چه کردم با خودم؟

دروغ می‌گفتم از شدت راستگویی

و خدا را شکر که دروغ می‌گفتم ..

" نزار قبانی

[ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]

فلک را جور بی‌اندازه گشتست
جهان را رسم و آیین تازه گشتست
هَزار امروز هم‌آواز زاغ است
گل از بی‌رونقی‌ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم دیرینه گر در سینه داری
چه غم گر بادهٔ دیرینه داری
دو چیز اندُه برند از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش‌آهنگ
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دائم به کین است

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 16:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]

زنبورهای ایرانی

زنبورهای ایرانی

سازمان گدایان در تاریخ ایران

«شغل درويشي شغل آزاديست و كساني كه لياقت كار كردن ندارند و يا از راهي كه تعقيب نموده‌اند مأيوس برگشته‌اند بدرويشي و دريوزگي تن درميدهند و تاج درويشي بر سر گذارده، پوست ببر را بر روي شانه مياندازند تا بتوانند با سهولت عصاره هم‌ميهنان خود را بكشند».
هانري رونه دالماني در کتاب «سفرنامه از خراسان تا بختیاری»

«اكنون معلوم است كه بشهر بزرگي وارد مي‌شويم زيرا گداهاي زيادي را در كنار راه مي‌بينيم كه باميد گرفتن يك شاهي دعاي زيادي نثار ما مي‌كنند اما اگر چيزي به آنها ندهيم پي‌درپي دشنام و لعنت بدرقه ما خواهند كرد». گداهایی که‌ هانري رونه دالماني، عتیقه‌شناس و جهانگرد فرانسوی، در کتاب «سفرنامه از خراسان تا بختیاری» به‌عنوان نشانه‌ای از رسیدن به یک شهر بزرگ یاد می‌کند، با گذاری بر روایت‌های تاریخی برجای‌مانده از گذشته می‌توان دریافت یکی از پدیده‌های مهم و از ویژگی‌ها و نشانه‌های زیست اجتماعی بخشی از جامعه ایران در بسیاری از دوره‌های تاریخ به‌ویژه در سده‌های متاخر بوده است. این مسأله در روایت‌های دیگر جهانگردان نیز به فراوانی به چشم می‌آید؛ آن‌جا که ژوانس فووریه در کتاب «سه‌سال در دربار ایران: خاطرات دكتر فووریه پزشك ویژه ناصرالدین شاه قاجار» می‌نویسد: «در ایرانی گدایی اقسام عدیده دارد و به همان نسبت كه عدد گدایان بی‌شمار است طرق گدایی نیز لا تعدو لا تحصی است»، دیگر می‌توان پذیرفت با یک «مسأله» مهم در دوره‌هایی از تاریخ اجتماعی این سرزمین و جامعه روبه‌روییم. گدایان که بر پایه این گزاره، اهمیت می‌یافته‌اند اما از چه بخش‌های جامعه بودند؟ آیا نشانه‌هایی از گونه‌ای سازمان‌یافتگی و وجود تشکیلاتی گسترده از این دسته در تاریخ می‌توان جست؟ میان گستردگی پدیده گدایی و نمود پررنگ گدایان در جامعه ایران با رخدادهای سیاسی، وضع اقتصادی و کنش‌های اجتماعی جامعه، آن‌گونه که منابع تاریخی روایت کرده‌اند، پیوندهایی وجود داشته که موجب می‌شده است این پدیده در گذار تاریخ پایداری و پایندگی داشته باشد.
گدایی پیش از آن‌که در گذر روزگار، از گذشته‌های دور تا زمانه کنونی، «ناهنجاری اجتماعی» به شمار آید، در تاریخ یک «طبقه اجتماعی» به شمار می‌آمده و با وضع اقتصادی، سیاسی، اجتماعی جامعه‌ها پیوند داشته است. گدایی یکی از پدیده‌های درنگ‌آمیز تاریخ اجتماعی ایران به شمار می‌آید و گدایان، دسته‌ای مهم در میان قشرها و طبقه‌های گوناگون جامعه بوده‌اند. منابع و گواه‌های تاریخی، در گام نخست بررسی پدیده گدایی و گدایان در تاریخ ایران، به‌ویژه در علت‌یابی و واشکافی پیوستگی و ماندگاری آن، ما را به یک قلمروی دیگر راه می‌نمایانند. درویش‌ها، نخستین و مهمترین بخش جامعه ایران در روزگار گذشته به شمار می‌آیند که با پدیده گدایی پیوندی استوار داشته، وضع «سازمان‌گونگی» این پدیده را در تاریخ ایران شدت می‌بخشیده‌اند. طبقه درویشان یا دست‌کم بخشی از آنان، چنان که جهانگردان روایت کرده‌اند، هیچ‌گاه از گدایی به دور نبوده، تصویری روشن از پیوند با گدایی را در جایگاه یک کنش مهم اجتماعی در دوره‌های گوناگون تاریخ ایران بر جای گذاشته‌اند. «گدایی» و «درویشی» بدین‌ترتیب دو گستره و پدیده همراه و هم‌تراز به شمار می‌آمده‌اند. ژان شاردن، جهانگرد پرآوازه فرانسوی که در دوره صفوی به ایران آمده است، در «سفرنامه شاردن» به درویشان یزد اشاره می‌کند که «حرفه‌شان گدايي است» و آنان را همانند راهبان كليساهاي لاتن» برمی‌شمرد كه «در معابد كيش ترسايان براي گرفتن صدقه گرد مي‌آيند... و جامه كهنه و صدقه مي‌طلبند». او چنین وضعیتی را از نگرش آن درویشان به دنیای میرا و زودگذر، برآمده می‌داند. شاردن آنان را این‌گونه می‌شناساند: «پشت پا به دنيا زده، از آن روي برگردانده‌اند؛ پول و ثروت در نظرشان خاك مي‌نمايد؛ عمر را به آوارگي و بي‌خيالي و سستي مي‌گذرانند، از گدايي روزي مي‌خورند». پاره‌ای خانقاه‌های درویشان بدین‌ترتیب به مکان‌هایی برای مراجعه درویشان گدامسلک بدل می‌شده است. شاردن یک خانقاه بزرگ به نام باني‌اش «بابا لقاط BabaLoghat» نام می‌برد که «صوفيان اجتماعات خود را در آن تشكيل مي‌دهند، و هر روز جمع بسياري از درويشان و بي‌نواياني كه از راه گدايي روزگار مي‌گذرانند بدان جا روي مي‌آورند، و اطعام مي‌شوند». شیوه گدایی آن‌ دست از درویشان دنیاگریز اما با گدایان معمولی تفاوت‌هایی داشته است؛ تا آن‌جا که پاره‌ای از جهانگردان، روش آنان را «کشیدن عصاره هم‌میهنان» تعبیر کرده‌اند. ‌هانري رونه دالماني، جهانگرد و عتیقه‌شناس فرانسوی که در میانه‌های دوره قاجار به ایران آمده است، در کتاب «سفرنامه از خراسان تا بختیاری» روش‌های ویژه گدایی درویشان را چنین توصیف می‌کند: «درويشان مانند گداها دست طلب به سوي كسي دراز نمي‌كنند آنها فقط در كوچه راه مي‌روند و اشعاري مي‌خوانند و يا ذكري مي‌كنند و چون به عابري برسند به جاي سلام مي‌گويند يا هو... يا حق... و يا فقط به لفظ حق اكتفا مي‌كنند و معني اين كلمه اين است كه اي عابر هر كه مي‌خواهي باش، مؤمن يا كافر در اداي ماليات خودت به درويش كوتاهي نكن[.] گاهي هم درويشان براي گرفتن ماليات چيزهاي كم‌اهميتي به عابرين مي‌دهند از قبيل برگ سبز يا گل و يا ميوه و يا نقل و در عوض پولي مي‌گيرند». این روش‌های گدایی، گاه با پاره‌ای آیین‌های ایرانی همزمانی می‌یافته است. این جهانگرد اروپایی، نوروز را بهترین زمان گدایی درویشان برمی‌شمرد، زیرا ایرانیان سرخوش از عید، سیل صدقه و احسان را در این هنگامه جاری می‌کرده‌اند: «بهترين موقع گدایي درويشان ايام عيد نوروز است... هر عابري به اميد اين‌كه در ‌سال نو خوشبخت شود چيزي به گدا يا درويش مي‌دهد». این دسته از درویشان اما خود نیز از پای ننشسته، برای دریافت سهم‌شان از ثروتمندان روش‌هایی نو می‌آفریده‌اند. دالمانی دراین‌باره می‌نویسد: «درويشان در بيرون خانه اعيان و اشراف و متمولين چادر كوچكي مي‌زنند و در آن منزل مي‌كنند و در جلوي چادر خاك و گل جمع مي‌كنند و شاخه‌هاي سبزي در آن فرو مي‌برند و پوست ببر و كشكول خود را به ديوار مي‌آويزند و مشغول خواندن اشعار و اوراد خود مي‌شوند و يا حق‌گويان ماليات خود را مطالبه مي‌كنند». او سپس به بستری اشاره می‌کند که به گسترش چنین شیوه‌هایی در میان درویشان خوگرفته به گدایی یاری می‌رسانیده است: «خيمه زدن درويش در بيرون خانه‌اي نشانه ابهت و جلال و قدرت صاحب خانه است[.] بسا مي‌شود كه مدت يك هفته درويش را در بيرون خانه نگاه مي‌دارند تا مردم او را ببينند و بعد چيزي باو ميدهند». بیشتر این دسته گدایان، مکانی همیشگی نداشته، از این شهر به آن شهر می‌رفته‌اند. سنت گدایی بدین‌ترتیب در سراسر سرزمین ایران، حتی دیگر کشورها جابه‌جا می‌شده است. ژوانس فووریه، پزشك ویژه ناصرالدین‌شاه قاجار در کتاب خاطرات خود «سه‌سال در دربار ایران» روایتی جالب در این‌باره دارد: «كار ایشان بیشتر این است كه پای پیاده از این شهر به آن شهر بروند و زندگانی را به سؤال [گدایی] بگذرانند. تبری بر دوش و كشكولی در دست دارند و غالبا داستان رستم یا شرح حال علی بن ابی طالب و امام حسن و امام حسین [علیهم‌السلام] یا سرگذشت خود را به طریق نقالی روایت می‌كنند». او چنان درویشانی را پراکنده در میان کشورهای گوناگون شناسانده، می‌نویسد: «این دراویش سراسر ایران و هند و عربستان را می‌گردند و به نام كسانی كه استطاعت زیارت كعبه یا مشاهد مقدسه را ندارند به آن نقاط می‌روند و خرج سفر خود را از همین مردم به تناسب توانگری ایشان می‌گیرند».
مسافرين در موقع گردش در شهرها بهياكل عجيبي برمي‌خورند يعني زنان گدایي را مي‌بينند كه در زواياي كوچه‌ها نشسته و دست تكدي بسوي عابرين دراز كرده‌اند، مخصوصا مشاهده روبند آنها كه در اثر تماس با بيني، چرك و كثيف و سوراخ شده است كراهت‌آور است.

جنگ‌هایی که گدا نمی‌کشد
جنگ‌هایی که گدا می‌سازد!
جست‌وجو در قلمروی پیچیده گدایی در تاریخ ایران، ما را از سرزمین درویشان برون آورده، به هنگامه تلخ جنگ‌ها و ویرانی‌ها می‌برد. یوداش تادیوش كروسینسكی، جهانگرد لهستانی، در کتاب «سفرنامه كروسینسكی: یادداشت‌های كشیش لهستانی عصر صفوی» روایت گدایی کور را بیان داشته که به تعبیر وی «اغرب غرایب» بوده است، از آن‌رو که «بعد از چند‌ سال قحط [برآمده از یورش افغانان به اصفهان و شهربندان آن] همان گدای كور را دیدم كه نمرده، باز گدائی می‌كرد». مهراب امیری نیز در کتاب «ده سفرنامه، یا، سیری در سفرنامه‌های جهانگردان خارجی راجع به ایران» داستان همان گدای کور را از زبان یک جهانگرد اروپایی بازگفته که به نظر می‌رسد منبع اصلی آن همان روایت کروسینسکی بوده باشد؛ تحلیل او اما از این رخداد جالب می‌تواند باشد: «این موجب شگفتی است در جائی كه هزاران تن از ثروتمندان بنام، در اثر گرسنگی جان خود را از دست داده بودند مشیت الهی بر این قرار گرفت، كه از جان گدای كوری كه از نعمت بینائی محرومش كرده بود حراست نماید و روزی او را از طریق تكدی تهیه و تدارك نماید. لااقل این داستان به ما نشان می‌دهد كه در بعضی اوقات گدایان ممر درآمدی دارند كه ثروتمندان از آن محروم هستند». او باز هنگامی که از قربانیان یورش افغان‌ها به اصفهان سخن می‌راند به فراوانی گدایان و بینوایان اصفهانی در آن روزگار اشاره می‌دارد. از داستان آن گدای کور و دیرپای اصفهانی که بگذریم، جنگ اما از پدیده‌ها و رخدادهایی تاریخی به شمار می‌آید که نه‌تنها می‌توانست بستری مناسب برای پیدایش گدایان فراهم آورد که در گذار تاریخ به پیوستگی و ماندگاری آن در یک جامعه یا قلمرو یاری رساند. نمونه‌ای روشن از چنین تاثیری را در یکی از لشکرکشی‌های بنیانگذار دودمان حکومتی قاجار می‌توان به تماشا نشست. گیوم آنتوان اولیویه، جهانگرد فرانسوی در کتاب «سفرنامه اولیویه: تاریخ اجتماعی - اقتصادی ایران در دوران آغازین عصر قاجار» دراین‌باره نوشته است: «آغا محمد شاه به تفلیس هجوم برد و این شهر را كه پایتخت گرجستان بود، به قهر و غلبه تصرف كرد و به قتل و نهب فرمان داد. از پیران و مریضان، آنچه به جای مانده بود كشتند و آنچه جوان از مرد و زن یافتند به اسیری گرفتند». شاه قاجار فرمان داد اسیران را به تهران بفرستند». این جهانگرد اروپایی وضع نزار آنان را در تهران چنین وصف کرده است: «آنان شبها در زمین خشك و خالی خفته، روزها را می‌گذاشتند كه در شهر گردیده، و از عیسویان ساكنین تهران گدایی كنند. این عیسویان جمع قلیلی از ارامنه بودند كه بسیار گدا و پریشان حال بودند. ... ما اكثر اوقات اینها را می‌دیدیم كه از دری به دری به گدایی رفته، و به حالت زار، خود را به مشقت از جایی به جایی می‌كشیدند».
نیازی نیست گفته‌ آید روزگار هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران و زمانه حکمرانی هیچ دودمانی در این سرزمین، از دیرباز تا دوره معاصر، بی‌جنگ و یورش به سرنیامده است؛ بدین‌ترتیب می‌توان دریافت سیل گدایان در پس این هنگامه‌های بلا چگونه در تاریخ ایران پدید می‌آمده و همچون زخمی بر تن جامعه بر جای می‌مانده است.
«در ایران، گدایان در هر گوشه و کنار به انتظار گرفتن خرده‌های نان ایستاده و قیافه بیمار و پر از جراحت آنها را در پشت هر دری می‌توان مشاهده کرد».
فرد ریچاردز در کتاب «سفرنامه فرد ریچاردز»

جاهایی که گداها بیشتر دیده می‌شدند
اکنون که با دسته‌هایی از گدایان و دو بستر گداپروری در تاریخ این سرزمین آشنا شدیم، در جست‌وجوی مکان‌هایی برمی‌آییم که گدایان در آن‌جاها بیشتر حضور داشتند. بیرون شهرها و بازارها، مکان‌هایی به شمار می‌آمدند که گدایان ایرانی بیشتر در آنها دیده می‌شدند. ورودی شهرهای ایران در دوره‌های گذشته، بیشتر با گردهم‌آیی و پراکنش گدایانی زینت می‌یافته است که به آمدگان و رفتگان یورش می‌بردند تا از کف‌شان چیزی به دست آورند. این، تصویری به شمار می‌آید که جهانگردانی بسیار در سفرنامه‌های‌شان نقش بسته‌اند. ژوانس فووریه در کتاب «سه‌سال در دربار ایران» از یک اردو گدا در ورودی شهر تبریز سخن رانده که جلوی آنها را «مگر به زور چماق شاطرها» نمی‌شد گرفت. او پاره‌ای از گدایان در ورودی شهرهای ایران را «عده‌ای خوره‌ای [جذامی]» می‌شناساند که همواره در بیرون شهرها جای دارند و «آنها را از آبادی‌ها دور كرده و ایشان را از نزدیكی به مراكز مسكونی ممنوع ساخته‌اند. این بیچاره‌ها هر وقت مسافری را در حین عبور می‌بینند به جلوی او می‌دوند و با یك دست صورت خود را می‌پوشانند و دست دیگر را به تكدی دراز می‌كنند». پزشک اروپایی بر این باور است که «انصافا هیچ منظره‌ای از این تنفرانگیزتر و جانسوزتر در دنیا وجود ندارد». فووریه اما در اشاره به گدایان ورودی شهرها تنها نیست؛ روایت‌هایی فراوان و گوناگون از قلم دیگر جهانگردان در دوره‌های گوناگون تاریخ ایران دراین‌باره می‌توان خواند. ‌هانري رونه دالماني، جهانگرد فرانسوی، در مسیر برون‌آمدن کاروان از شهری به سوی تهران عصر قاجار، هنگام گذر از دروازه شهر به گدایانی برخورده است که کاروانیان را زائر پنداشته، برای سلامتی‌شان دعا می‌کرده‌اند: «ما هم چند شاهي بآنها داديم. پس از خروج از دروازه بدسته ديگري از گدايان برخورديم كه مركب بود از پسران و اشخاص كور و درويشاني كه تبرزيني در دست داشتند و از ما طلب صدقه و احسان ميكردند، باز هم چند شاهي بطرف آنها انداختيم كه در گردوخاك جاده افتاد. گداها بطرف آنها دويدند و براي برداشتن آنها بمنازعه پرداختند». او و همراهانش باز در مسیر نیشابور با «گداهای ژوليده و كثيف» رویاروی می‌شوند که دور آنها را گرفته «براي برانگيختن حس ترحم اتصالا اعضاي ناقص و جراحات خود را نشان ميدادند». عتیقه‌شناس فرانسوی در چاپارخانه شاهرود نیز به جمعیتی از گدایان برمی‌خورد که «با چشمان مريض و صورت‌هاي كريه آبله‌گون ايستاده بودند». دالمانی «عزیمت از اصفهان» را نیز این‌گونه روایت می‌کند: «گداهاي زيادي در اطراف ما صف كشيده‌اند و با حال تضرع طلب احسان مي‌نمايد در ميان آنها پسر كوچكي است كه صدايش قطع نميشود و ساير گداها او را مي‌زنند و از پيش خود مي‌رانند». کاروانسراهای جاده‌ها به‌ویژه نزدیک به شهرها نیز مکان‌هایی برای گردهم‌آیی گدایان به شمار می‌آمد. ریچاردز انگلیسی در کاروانسرای نزدیک شهر یزدخواست از «وضع نامطبوع» گدایانی سخن رانده است که «با بیماریهای شدید و خفیف خود بر در کاروانسرا ایستاده بودند».
بازار، بخشی مهم در تاریخ شهرهای ایرانی به شمار می‌آید؛ گستره‌ای که نه‌تنها به کنش‌های اقتصادی و بازرگانی اختصاص داشته که بافتی اجتماعی و فرهنگی در شهرهای مشرق‌زمین به‌ویژه ایران در خود می‌گنجانده و جایگاهی مهم در ساختار شهری داشته است. بدین‌ترتیب طبیعی به نظر می‌رسد در جست‌وجوی گدایان به این گستره برسیم و سراغ «زنبورهای بازار» را بگیریم؛ گدایانی که یک نقاش انگلیسی با این لقب وصف‌شان کرده است. فرد ریچاردز، جهانگرد انگلیسی در کتاب «سفرنامه فرد ریچاردز» هنگام توصیف بازارهای ایرانی و شوری که مردم در آن‌جا می‌یابند، یک دسته غمگین را از دیگران جدا می‌کند: «متکدیانی که دایما ناله می‌کنند و می‌توان آنها را «زنبورهای بازار» نامید». گداها یکی از اجزای بازاری بودند که در قاب دیدگان جهانگردان اروپایی سرزمین عجایب به شمار می‌آمد؛ همان‌گونه که ارنست اروسل، جهانگرد بلژیکی در روزگار قاجار آن‌جا را «دارالعجایب تهران» نامیده و یکی از شگفتی‌ها در نگاه او گدایانی بوده است که «برای جلب ترحم دیگران روی بدن خود زخم‌های دلخراشی ایجاد کرده بودند». زنبورهای بازار، هنگام حضور مهمانان فرنگی که از دیگران متمایز بودند، گاه نقش‌هایی برعهده می‌گرفتند تا دریافتی‌شان افزایش یابد. دالمانی به چنین گدایانی در بازار اشاره می‌کند که کار پلیس را انجام می‌دادند: «گدائي هم كه پير بود و لباس كثيفي بر تن داشت دنبال ما افتاده بود و كار پليس را انجام ميداد و با چوبدستي خود مردم ولگرد را از اطراف ما دور مي‌كرد و نمي‌گذارد كه به ما نزديك شوند و لباس كثيف خود را بلباس ما بمالند».
مسجد نیز از دیگر مکان‌های همگانی شهرها به شمار می‌آمد که گدایان به حضور یا گردهمایی نزدیک آن علاقه بسیار داشتند؛ شاید از آن‌رو که مردم هنگام حضور در آن‌جا، به پیروی از انگیزه‌های معنوی، آمادگی بیشتر برای کمک به گدایان داشتند. ارنست اروسل به تعداد زیاد گداها روی سنگ‌فرش‌های مسجد شاه تهران اشاره کرده که «با بی‌قیدی و بلاهت خاصی به ما نگاه می‌کردند. چند شاهی به طرفشان انداختیم. بیش از آنچه از دیدن ما در این مکان مقدس دچار حیرت شوند، از دریافت این احسان ناچیز خوشحال شدند». آدام اولئاریوس، جهانگرد آلمانی نیز در کتاب «سفرنامه آدام اولئاریوس: ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی» به مسجدی در یکی از شهرهای ایرانی اشاره می‌کند که نیازمندان به‌ویژه گدایان برای تکدی در آن‌جا گرد می‌آمده‌اند.

گداهای جذامی؛ رانده از جامعه
رواج پدیده گدایی پیرامون شهرهای ایرانی در روزگار گذشته، با مسأله‌هایی چون فقر، بیماری و رانده‌شدگی اجتماعی پیوند می‌یابد. بخشی از گدایانی که در روایت‌های جهانگردان، در بیرون شهرها، پیش‌روی رهگذران نمایان می‌شدند، نه گدا که فقیرانی به شمار می‌آمدند که به علت‌های گوناگون بیرون شهرها می‌زیستند. اینان گاه تنگدستانی بودند که توانایی زندگی در شهر را نداشتند، گاه روستاییانی به شمار می‌آمدند که در دوره‌های خشکسالی و نبود محصول، به گدایی روی می‌آوردند. دسته‌ای دیگر از گدایان بیرون شهرها در مسیر جاده‌ها، پاره‌ای بیماران و رانده‌شدگان جامعه بودند. جذامیان از نمونه‌هان برجسته در این میانه به شمار می‌آمدند. یاکوب ادوارد پولاک، پزشک اتریشی دربار ناصرالدین شاه قاجار، در کتاب «سفرنامه پولاک؛ ایران و ایرانیان» درباره توصیف جذامیان ایران، با اشاره به وجود موسسه‌ای آبرومند در مشهد «از توابع آستان قدس ازجمله موقوفات حضرت رضا که حامی غرباست» به‌عنوان تنها پناهگاه مناسب جذامیان ایران، از وجود دیگر «مأمن‌هایی برای جذامی‌ها» در «آذربایجان، خمسه و خلخال» یاد می‌کند که البته «عبارتند از کلبه‌های گلی مسکنت‌باری که در فاصله‌ای دور از شهر قرار دارند و بیشتر به لانه‌های حیوانات درنده شبیه‌اند تا مسکن و مأوای آدمیان». این تیره‌بختان به روایت پولاک «فقط می‌توانند از کاروانهائی که از آن صفحات می‌گذرند تکدی کنند؛ در شهرها و قراء آنها را راه نیست، زیرا مردم آنها را نجس می‌شمارند و بیماریشان را ارثی می‌پندارند».

عموی گدای شاهِ هوسران

ارنست اورسل، جهانگرد بلژیکی در روزگار قاجار، از پدیده‌ای جالب در جامعه ایرانی یاد می‌کند که میان «شاه» و «گدا» در جایگاه والاترین و پست‌ترین رتبه‌های اجتماعی پیوند می‌داده است؛ شاهزاده‌های گدا! کنایه این جهانگرد اروپایی به فتحعلی‌شاه، دومین حکمران دودمان قاجار روی دارد که به تعبیر او «کمتر از هفتصد زن -که برای او ششصد بچه آورده‌اند- نداشت» که موجب شده است جانشینان و بازماندگانش «از پنج‌هزار نفر» تجاوز کنند: «بدیهی است شاه فعلی نمی‌تواند به همه این شاهزاده‌ها -که قوم و خویش نزدیکش هستند- برسد. به این جهت اغلب آنها با فقر و بیچارگی غیرقابل تصوری دست به گریبانند و حتی اکثر آنها در خانه‌ها نوکری می‌کنند. یک گدای پیری که اغلب پایگاهش دم دروازه شمیران است و همه مردم تهران او را خوب می‌شناسند همیشه با ذکر این‌که عموی بزرگ شاه است دست گدایی به سوی دیگران دراز می‌کند». نمودی از این شیوه زیست درباری را به گونه‌ای دیگر در بستر جامعه و میان توده ایرانیان در روزگار یادشده می‌توان به تماشا نشست؛ آن‌جا که زادآوری بسیار، یکی از ویژگی‌های پاره‌ای از بخش‌های جامعه به شمار می‌آمده است. آدام اولئاریوس، به بسیاری از نوجوانان «بیکار و ولگرد» در شهرهای ایران اشاره می‌کند که بخشی از آنها به تعبیر وی دستاورد «مردان ایرانی زن‌باره» بوده که «کودکان بسیار به دنیا می‌آورند» و دسته‌هایی از آنها در کوچه و خیابان‌های شهر، به ولگردی و گاه گدایی روزگار می‌گذرانده‌اند.

ناله و ضجه یک گدای ناقص... ما گرسنه‌ایم

نقص عضو، از ویژگی‌هایی بوده که در میان گدایان ایرانی به چشم می‌آمده است. این پدیده می‌توانسته است دو سو داشته باشد؛ یک، فرد بر اثر معلولیت و ناتوانی در برآوردن نیازمندی‌ها به تنگدستی رسیده و گدایی پیش کرده و دو، عامدانه با ایجاد نقش در پاره‌ای اعضای بدن یا شاید تمارض به نقص عضو، در پی ایجاد حس ترحم در بیننده و رهگذر بوده است. فرد ریچاردز، آن‌جا که از «سماجت گدایان ایرانی خارق‌العاده و ضجه و ناله‌های آنها بسیار نامطبوع و ناخوشایند» سخن می‌راند، تأکید می‌کند: «اغلب آنان از بیماری و نقص عضو رنج می‌برند». ارنست اورسل، جهانگرد بلژیکی نیز به «یک مشت گدا و گرسنه و بدبخت» در منطقه دروازه نوی پایتخت اشاره می‌کند که از رهگذران «با التماس پول و صدقه می‌خواستند» و «برای این‌که به هرکدام از آنها چیزی برسد، از سر و کول هم بالا می‌رفتند». آنچه در این میانه اما به عنوان یک ویژگی بیشتر به چشم این اروپایی می‌آید این است که «مردها یکی از اعضای ناقص بدن خود را نشان می‌دادند، و زن‌ها بچه‌های رنجور و رنگ‌پریده خود را... و همه یک‌صدا و یک زبان ناله می‌کردند: ما گرسنه‌ایم!»

متکدیان معتاد

منابع تاریخی، از وجود دسته‌ای «متکدیان معتاد» در تاریخ ایران آگاهی می‌دهند که در پی اعتیاد گسترده خویش به مصرف خشخاش، تریاک و مشتق‌های برآمده از آنها، در دوره‌های گوناگون تاریخی، به گدایی روزگار می‌گذراندند. فرد ریچاردز، جهانگرد و نقاش انگلیسی در میانه‌های دوره قاجار، آنان را چنین وصف کره است: «تقریبا در هر قسمتی از ایران... افراد مخبطی یافت می‌شوند که خود را به ابلهی می‌زنند یا این‌طور می‌نمایند که گرفتار یکی از ارواح خبیث شده‌اند و برخی دیگر از آنها را در توقفگاه‌های بین جاده‌ها می‌توان دید. اینها نمونه‌های وحشتناکی از متکدیان معتاد هستند که تن بیمار خود را در جامه‌های ژنده و کثیف پوشانیده‌اند و با قیافه‌های نفرت‌انگیز و ناامید به اتفاق کودکانی که نسخه اصل پدران خود هستند خود را به مسافران نشان می‌دهند».

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 15:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]

چرا پنهان کنم؟… عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم.
تو را می خواهم ای چشم فسونبار
که می سوزی نهان از دیرگاهم.

چه می خواهی ازین خاموشی سرد؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب تست
که می بخشی به شادیها نویدم!…

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز.
چراغی در شب تارم برافروز!
به جان آمد دل از ناز نگاهت؛
فرو ریز این سکوت آشناسوز!…

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]

و گفت درباره‌ی زناشویی چه می‌گویید ای استاد؟

و او در پاسخ گفت:

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال‌های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می‌کنند همراه خواهید بود.
آری، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روح‌های شما.

جام یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده‌ی نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان‌گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش درمی‌آیند.

دلِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه‌داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می‌تواند دل‌هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند، و درختِ بلوط و درخت سرو در سایه‌ی یکدیگر نمی‌بالند.

«بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران” با ترجمه “نجف دریابندری”»

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:47 ] [ گنگِ خواب دیده ]

همیشه بزرگترین اتفاق‌ها
به سادگی هرچه تمام تر اتفاق می‌افتد
پای همه کارگرها را
به سیاست باز کردند
از وقتی که
جرثقیل ها چوبه دار شدند

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است

رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روی دل از قبلهٔ مهر و وفا گردیده است

پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است

نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی سرو را
خار چندین جامهٔ رنگین ز گل پوشیده است

گوهر و خرمهره در یک سلک جولان می‌کنند
تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است

هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه
در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است

تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند
یوسف بی‌طالع ما گرگ باران‌دیده است

در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست
چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است

برزمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز
عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است

گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا
هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 14:43 ] [ گنگِ خواب دیده ]

هنوز می‌توان با پند سعدی زندگی کرد؟

هنوز می‌توان با پند سعدی زندگی کرد؟

نکات اخلاقی که به صورت پند و نصایح از زبان شیخ اجل آمده‌اند و او آنها را در زمانه‌ای با شرایط و مردم خاص خودش سروده و نوشته است در زمان حال چقدر کاربرد دارد؟ آیا دغدغه‌های ذهنی این شاعر ایرانی اکنون نیز می‌تواند کارآمد باشد یا تنها مختص زمانه خودش بوده است؟ آیا پند و اندرزهایی که سعدی در قالب حکایات شیرین بیان کرده است برای جامعه امروز نیز مناسب است؟

یکی از صفات و ویژگی‌های بارز آثار سعدی که بسیاری نیز به آن واقف‌اند آموزه‌های تربیتی آثار او است. سعدی در بسیاری از آثارش با زبانی ساده نکات اخلاقی و تربیتی را در قالب شعر و حکایات بیان کرده است.

سعدی شیرازی ملقب به شیخ اجل و استاد سخن، شاعر و نویسنده قرن هفتم ایران است که در شیراز دیده به جهان گشود. او که در زمان حکومت سلطان محمد خوارزمشاه و سلطان غیاث‌الدین زندگی می‌کرده دارای آثاری به نثر چون گلستان و نظم چون بوستان است. از جمله دلایل شهرت این شاعر پارسی‌گو می‌توان به نظم و نثر آهنگین و قوی در آثارش اشاره کرد.

بسیاری از بزرگان ادب، سعدی را یکی از پایه‌های بنای استوار ادب فارسی می‌دانند و علاوه بر ایرانیان بسیاری دیگر از ادبا و نویسندگان غیرایرانی نیز درباره سعدی سخن‌ها رانده‌اند. به عنوان مثال باریه دو منار، مترجم بوستان سعدی به زبان فرانسوی، درباره نفوذ سعدی در اروپا می‌گوید: «از تمام گویندگان شرقی، سعدی تنها شاعری است که مورد درک و دریافت اروپاییان قرار گرفته است و علت افتخار و اعتبار او این است که سعدی در گلستان جامع تمامی صفاتی است که جمال‌شناسی نوین خواستار آن است.»

دکتر نصرالله امامی، عضو هیات علمی دانشگاه شهید چمران اهواز در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا خاطرنشان کرد: آنچه که سعدی به عنوان نصایح اخلاقی، پند و اندرز در اشعار خودش و به ویژه در بوستان و گلستان مطرح می‌کند، بخشی در پیوند با اخلاق عرفی و بخشی مرتبط با اصول اخلاقی است.

او با اشاره به اینکه بخش از نصایح سعدی مربوط به اصول اخلاقی است توضیح داد: اصول اخلاقی در همه زمان‌ها ثابت و تغییرناپذیر است. برای مثال مروت، حقیقت دوستی، پرهیز از ریا، وفاداری، رعایت حقوق پدر و مادر و امثال این‌ها جزو اصول اخلاقی هستند که در همه جوامع بشری و اقوام اعمال ستوده و پسندیده‌ای محسوب می‌شوند. بخشی از نصایح سعدی به این مسایل ارتباط پیدا می‌کند و طبیعتا دغدغه و مساله مورد اعتنا و توجه در دوره ما بوده و خواهد بود.

عضو هیات علمی دانشگاه شهید چمران اهواز خاطرنشان کرد: بخشی از نصایح سعدی برآمده از آداب و رسوم و شرایط فرهنگی و اجتماعی روزگار سعدی است که امروزه تعدادی از این موارد از نظر اصول تعلیم و تربیت و ارتباطات جمعی و شرایط کنونی قابل قبول نیست و اگر گاهی اوقات انتقادهایی نسبت به بعضی از نصایح سعدی می‌شود در حقیقت معطوف به این بخش است. برای مثال موضوع تنبیه کودکان و دانش‌آموزان در مدرسه، امروزه امری مردود است اما سعدی با توجه به شرایط روزگارش و رفتارهای نهادینه شده می‌گوید: «استاد معلم چو بود بی‌آزار/ خرسک بازند کودکان در بازار» و بعد در گلستان نیز داستانی را درباره اینکه معلم باید در ارتباط با دانش‌آموزان شدت عمل داشته باشد و دانش آموزان از معلم بترسند و معلم مجاز به تنبیه دانش‌آموز است می‌آورد.

وی ادامه داد: همچنین در روزگار سعدی مرسوم نبوده است که زنان به تنهایی به بازار بروند، به همین دلیل سعدی با شدت و خشنونت این مساله را نهی می‌کند و می‌گوید: «چون زن راه بازار گیرد بزن/ و گرنه تو در خانه بنشین چون زن». یا در روزگار سعدی پوشیدن شلوار نیلی رنگ برای مردان امر ناپسندی بوده و این را برای مردان مناسب نمی‌دیدند. همچنین سعدی در بوستانش مساله‌ای را این گونه مطرح می‌کند که هنگامی که سفره غذا را پهن می‌کنند پدر خانواده باید شروع کننده غذا باشد و دیگران باید صبر کنند.

او تاکید کرد: از این قبیل مسایل در آثار سعدی زیاد است. اگر ما کتاب گلستان را مطالعه کنیم متوجه می‌شویم که بسیاری از این‌ مسایل با شرایط امروز سازگار نیست. البته در این میان نمی‌توانیم سعدی را هم مورد بازخواست قرار دهیم که چرا این مسایل را مطرح کرده است چراکه آن‌ها جزو اخلاق عرفی، آداب و رفتارهای نهادینه شده روزگار سعدی هستند. در کنار همه این مسایل، سعدی، شعرها و ابیاتی هم دارد که جهانی شده و مورد قبول متمدن‌ترین مردم دنیا و پیشرفته‌ترین نهادهای اجتماعی بشری در روزگار اوست.

امامی اظهار کرد: وظیفه ما به عنوان استادان ادبیات و به عنوان منتقدان ادبی این است که سعدی را مطابق آنچه که واقعیت افکار و اندیشه‌های سعدی است معرفی کنیم و آن قسمت از سروده‌های او را که مسایل کلان و دغدغه‌های مهم بشری و مطالب قابل قبول برای جامعه امروز است را معرفی کنیم و آن بخشی را که با شرایط امروز همخوانی ندارد چرایی عدم انطباقش را روشن کنیم چرا که آداب رسومی که در زمانی قابل قبول بوده است در روزگار دیگر ممکن است غیر قابل قبول باشد و این‌ها ناگزیر در اشعار شاعر ورود پیدا می‌کنند. یعنی ما علت قابل قبول نبودن را همراه با دلایل توجیهی بیان می‌کنیم و فکر می‌کنم چنین تلاشی سوءتفاهم نسل جدید در مورد میراث‌های ادبی قدیم را اصلاح می‌کند و اگر انتقادی وجود دارد، این انتقاد سطحی نگری و ظاهربینی درباره آثار ادبی را جدا می‌کند.

همچنین حامد صافی، شاعر و پژوهشگر و عضو هیات علمی دانشگاه شهید چمران اهواز به خبرنگار ایسنا گفت: پرداختن به تجربیات انسانی و زندگی اجتماعی بشر همیشه برای سعدی مهم بوده است. حتی وقتی سعدی می‌خواسته از عشق سخن بگوید از تجربیات انسانی استفاده کرده است و نوع لحن و نصایح و پند و اندرزهای او هم از همین جنس هستند. گلستان سعدی با پندها و اندرزهای او هم خانواده است و در حوزه ادبیات تعلیمی می‌تواند گنجانده شود و برای انسان مدرن امروز می‌تواند پیام‌های زیادی داشته باشد. قطعا متن مواعظ سعدی هنوز زنده است.

وی توضیح داد: وقتی سعدی از غیبت کردن و تهمت زدن ابراز دوری می‌کند مخاطب خودش را بر آن می‌دارد که از این ضد ارزش اخلاقی دوری کند. این مساله چیزی نیست که بعد از گذر زمان رنگ ببازد و مردم بخواهند از آن روی برتابند. وقتی سعدی از ریاکاری دوری می‌کند و آن را مورد نکوهش قرار می‌دهد و بعد آن را در یک واقعه بیان می‌کند آن قدر ملموس است که برای انسان روزگار ما نیز قابل کاربرد و پیگیری است. در واقع همین ملموس بودن و پرکاربرد بودن موجب می‌شود تا نصایح و پندهای سعدی و به ویژه کتاب گلستان او برجسته شود.

در ادامه علی‌رضا بدیع، شاعر و غزلسرا، درباره سعدی به خبرنگار ایسنا گفت: سعدی شاعر پرآوازه قرن هفتم است که با غزلیات، بوستان و گلستانش بیشتر او را می‌شناسیم. به جرات می‌توان گفت سعدی بیشترین تاثیر را پا به پای فردوسی بر زبان و ادب پارسی در طول سده‌ها گذاشته است.

او بیان کرد: اگر فردوسی و سعدی را نداشتیم زبان ما در قرن حاضر این چیزی نبود که هم‌اکنون با آن در حال صحبت هستیم و بعید نبود که زبان‌مان به خاطر هجمه‌هایی که از جوانب مختلف صورت گرفت عربی می‌شد. در گلستان و بوستان سعدی و تعدادی از غزلیات او که جنبه پند و اندرز دارند سعدی، بیشترین تاثیر را نسبت به دیگر شاعران بر رفتار و کنش‌های ایرانیان گذاشته است.

بدیع اظهار کرد: زمانی که غزلیات مولانا را می‌خوانیم با حجم انبوهی از شور، وجد، نشاط، طرب و موسیقی مواجه می‌شویم و زمانی که غزلیات حافظ را می‌خوانید خوش تراش بودن کلام حافظ و آرایه پردازی‌های آن شما را مجذوب خود می‌کند. سعدی به طور ویژه در گلستانش که مجموعه نثر او محسوب می‌شود و آن را به هشت باب تقسیم کرده، راجع به یکی از رفتارهایی که از نظر او مذموم بوده است صحبت می‌کند. مثلا در باب آیین جوانمردی، شباب و پیری و خیلی موضوعات دیگر در روزگار او دغدغه بوده است.

او گفت: بسیاری از ضرب المثل‌ها و عباراتی که امروز در میان مردم دهان به دهان می‌چرخد از شعر‌های سعدی گرفته شده است. اصولی در زندگی هست که از زمانی که آدم ابوالبشر پا به کره خاکی گذاشته است تا زمان جاوید، جاویدان باقی خواهند بود و در همه جوامع جهانی نیز همین گونه است. به عنوان مثال جوانمردی، آداب معاشرت، رفاقت و سفر کردن در همه ادوار ثابت بوده است. برای همین تا زمانی که انسانی روی کره زمین وجود داشته باشد این اصول به قوت خودشان باقی هستند.

او ادامه داد: نقش و ادبیات سعدی پس از خودش به گونه‌ای بوده است که توانسته سال‌ها بعد از خودش زبان را در همان بستر زبانی خودش تثبیت کند و ریخت زبان فارسی را به صورت همان زمان نگه دارد. این جذابیت و این استحکام زبان کاری است که سعدی انجام داده است. او به عنوان استاد بلاغت کاری کرده که ما هنوز کلام او را به عنوان سرلوحه در گفتار و نوشتار خودمان حفظ کرده‌ایم.

بدیع بیان کرد: غول بزرگ ادبی چون سعدی موجب می‌شود که شعرش تا قرن‌های قرن ماندگار باشد و بتواند با مردم به راحتی ارتباط برقرار کند بدون اینکه نیازی به ترجمه داشته باشد. مثلا در ادبیات کشوری همچون آلمان که روز به روز صنعت و ادبیاتش دستخوش تغییر می‌شود هر چند سال برای این که متون کلاسیک خودشان را بخوانند نیاز به مترجم دارند، اما یکی از شانس‌های که ما آورده‌ایم این است که زبان‌مان به آن اندازه تغییر و تحول نداشته است و ما می‌توانیم حتی با شعر رودکی هم ارتباط برقرار کنیم.

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:47 ] [ گنگِ خواب دیده ]

قالت لهُ

أتحبّني وأنا ضريرةٌ؟

وفي الدُّنيا بناتٌ كثيرةٌ

الحلوةُ و الجميلةُ و المثيرة

ما أنت إلا بمجنون

أو مشفقٌ على عمياء العيون

قالَ

بل أنا عاشقٌ يا حلوتي

ولا أتمنى من دنيتي

إلّا أن تصيري زوجتي

وقد رزقني اللهُ المالَ

وما أظنُّ الشفاء محال

قالت

إن أعدتَ إليّ بصري

سأرضى بكَ يا قدري

وسأقضي معك عمري

لكن

من يعطيني عينيه؟

وأيُّ ليلِ يبقى لديه؟

وفي يومٍ جاءها مُسرِعا

أبشّرکِ قد وجدتُ المُتبرِّعا

وستبصرين ما خلق اللهُ وأبدعا

وستوفين بوعدكِ لي

وتكونين زوجةً لي

ويوم فتحت أعيُنها

كان واقفاَ يمسُك يدها

رأتهُ

فدوّت صَرختُها

أنت أيضاً أعمى؟

وبكت حظها الشُومَ

لا تحزني يا حبيبتي

ستكونين عيوني ودليلتي

فمتى تصيرين زوجتي ؟

قالت

أنا أتزوّجُ ضريرا

وقد أصبحتُ اليومَ بصيرا؟

فبكى

وقال سامِحيني

من أنا لتتزوّجيني؟

ولكن

قبل أن تترُكيني

أريدُ منكِ أن تعديني

أن تعتني جيداً بعيوني

***********************************

به او گفت

آیا مرا دوست داری در حالیکه نابینا هستم؟

و در دنیا دختران بسیاری هستند.

دلنشین و زیبا و جذاب ...

تو جز دیوانه ای نیستی...

یا دلت بر دخترک نابینایی سوخته...

گفت...

بلکه من یک عاشقم ای زیبای من...

و از دنیای خویش چیزی نمی خواهم...

جز اینکه همسر من باشی...

و خدا مال فراوان به من داده است...

و گمان ندارم که علاج تو محال باشد...

گفت اگر بینایی مرا به من بازگردانی...

ای تقدیر من به تو رضایت خواهم داد....

و عمرم را با تو سپری می کنم....

اما....

کیست که چشمانش را به من بدهد؟...

و کدام شب نزدش بماند؟...

و یک روز شتابان نزد دختر نابینا آمد....

تو را بشارت باد که بخشنده ی چشمان را یافتم...

وبه زودی آنچه را خدا آفرید و ابداع کرد خواهی دید...

و به وعده ی خود عمل خواهی کرد...

و همسر من خواهی بود...

و روزی که چشمانش را باز کرد....

دستان دختر در دست او بود در حالیکه ایستاده بود...

دختر او را دید...

پس فریادش طنین انداز شد...

آیا تو هم نابینا میباشی؟!!...

و بر بخت شوم خویش گریست...

مرد گفت غمناک نباش ای عشق من....

تو چشمان و راهنمای من خواهی بود...

پس کِی همسر من خواهی شد؟...

دختر گفت...

آیا با یک نابینا ازدواج کنم...

و هم اکنون بینا شده ام؟...

پس مرد عاشق گریست...

و گفت مرا ببخش...

من کیستم که تو مرا به همسری برگزینی؟...

و اما...

قبل از اینکه مرا رها کنی...

از تو میخواهم که به من قول بدهی ....

که از چشمانم به خوبی نگهداری کنی....

نزار قبانی

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آورده اند؛ در آن هنگام که حسین بن منصور حلاج را سنگسار می کردند، هر کسی سنگی می انداخت. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد، گفتند: ز همه سنگ ننالیدی،از گِلی نالیدن چراست؟ گفت: « از آن‌که، آن‌ها نمی دانند و معذورند، از او سختم می آید که می داند و نباید انداخت و باز می اندازد. «پس دستش جدا کردند،خنده ای بزد! گفتند خنده چیست؟! گفت:«دست از آدمی بسته، باز کردن آسان است، مرد آن است که دست صفات- که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد- قطع کند.» پس پایش ببُریدند تبسمی کرد گفت: «بدین پای سفر خاکی می‌کردم، قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببُرید

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]

نقد و عیارسنجی فلسفه

بهاء‌الدین خرمشاهی

 نقد و عیارسنجی فلسفه / بهاء‌الدین خرمشاهی

من منکر فلسفه نیستم، بلکه منتقد آنم. به فلسفه مثل هر انسان اندیشه‌ورزی علاقه دارم، اما اعتقاد نهایی ندارم. منتقد و پرسشگر از معرفت‌شناسی یا شناخت‌شناسی فلسفه‌ام و علاقه به کلیت و موجودیت فلسفه دارم، اما اعتقاد نهایی به اتقان علمی ـ عقلی احکام مابعد‌الطبیعی و مدعیات متافیزیکی ندارم که فی‌الواقع بیش از آنکه یافتنی و دریافتنی باشد، بافتنی است.

همه برای آنکه عقلمندی و هوشمندی خود را نشان بدهند، به فلسفه هجوم یا پناه می‌برند و در عمل هم می‌بینیم که اذهان تیزتر و جویاتر و پویاتر جذب فلسفه می‌شود. فلسفه مانند شعر و ادبیات آسان نیست. اگر علم نباشد که نیست، فن است و فنی است آموختنی و آکادمیک که باید با شرایطش و از اهلش یا از مراجع و منابع معتبر فرا گرفت. من نیز مثل هر انسان اهل اندیشه و اهل مسائلی فراتر از روزمره‌ها و نام و نان،‌ در جوانی مجذوب فلسفه شدم. هنوز هم برای فلسفه اهمیت و اعتبار و ارج و احترام بسیاری قائلم. بنده نه مانند غزالی از شدت غیرت دینی منتقد فلسفه‌ام، و نه مانند تحصلیان (پوزیتیویست‌ها) از شدت علم‌زدگی و جزم‌اندیشی و تجربه‌گرایی حاد. البته این مقدار با غزالی همدلی و همدردی دارم که برنمی‌تابم فلسفه سایه سنگینی بر اندیشه دینی بیندازد و خود را قیّم و حاکم اندیشه‌‌ها و احکام و حتی اعتقادات دینی بینگارد و بگوید هر اعتقادی (از جمله به معاد یا بقای روح یا واقعیت داشتن فرشتگان و حقیقت و حقانیت بهشت و دوزخ) باید توجیه و توضیح عقلی داشته باشد.

زبان و تجربه و سپس شناخت‌شناسی دینی، مستقل و خودمختار است و اگرچه همراه با بحث و فحص عقلی هم هست، ولی عقل آن را بعداً به میان و به میدان می‌آورد. مؤمن نیک‌اعتقاد که به تعبیر قرآنی «قلب سلیم» دارد، به وجدان یا عقل عملی و عرفی و گویی به طریقه‌ای سمعی و نقلی، جهان غیب را قبول دارد و عقل عملی‌اش هم مددکار اوست؛ اما عقل نظری‌اش اگر شک و شبهه‌های فلسفی در میان آورد و مثلا بخواهد با به میان آوردن «شبهه آکل و مأکول» یا «محال‌انگاری اعاده معدوم»، منکر معاد شود، او به جای چنین عقلی که نظری است، جانب عقلی را که وجدانی و عملی است، می‌گیرد و تا به جایی می‌رسد که به قول یکی از متفکران قرون وسطی فریاد برمی‌آورد: «محال است، لذا باور می‌کنم!» ایمان به شرط چاقو نیست. ایمان رویکرد اراده و عاطفه و وجدان و آگاهی و دل‌آگاهی ما به غیب و قدس است. هنوز معلوم نیست که انسان تجربهرحال اصیل فلسفی داشته باشد؛ اما مسلم است که تجربه و حال دینی دارد؛ همچنان‌که تجربه و حال عرفانی، و تجربه و حال اخلاقی، و تجربه و حال هنری هم دارد. این تجربهرحال‌ها اصیل است. تقدم بر عقل و نقد و نقادی‌های عقل نظری دارد.

در طول تاریخ تمدن و تاریخ ادیان، شاید حتی یک‌درصد از مؤمنان نباشند که به شرط اقناع عقلی و استدلال و برهان فلسفی ایمان آورده باشند. نیز حتی یک‌درصد از مؤمنان و معتقدان به مبدأ یا معاد، اگر هم برایشان مبرهن شود که ادله اثبات و مبدأ و معاد متقن نیست، دست از ایمان و اعتقاد خود برنمی‌دارند. انسان‌های مؤمن، هنرمند، اخلاقی، عارف، دنبال دل هستند، نه دلیل و به قول پاسکال: «دل برای خود دلایلی دارد که عقل از آنها خبر ندارد.»

فلسفه در آغاز موضوع شسته و رفته‌ای نداشت. همه کوْن و مکان را در بر می‌گرفت، از ذره تا خورشید، و از سبزه تا ستاره و از کاه تا کاهکشان. هنوز هم موضوع فلسفه بسی گسترده است. این به جای آنکه حسن آن باشد، عیب آن است. به این مسائل و دهها مسئله دگر باید با صبوری و خونسردی بپردازیم. بنده فقط فلسفه‌خوان بوده‌ام یا هستم، و چندان فلسفه‌دان نیستم، اما در حد کلیات و آن میزان که برای فرار از فلسفه لازم و کافی است، از فلسفه قدیم و جدید اسلامر ایران و غرب اطلاع دارم.

آشنایی با فلسفه

آشنایی بنده با فلسفه به سه صورت بوده است: یکی مطالعه آزاد از جمله خواندن تواریخ فلسفه و بعضی متون و آثار فلسفی؛ دیگر به درس خواندن فلسفه نزد استاد؛ و سوم ترجمه بعضی از آثار فلسفی و یک مورد هم تألیف. مطالعه آزاد که شرح و بسط لازم ندارد. هر چه دندان‌گیر یافته‌ام،‌ در پنج دهه اخیر عمرم خوانده‌ام؛ و مانند اغلب فلسفه‌دوستان، مطالعه‌ام را از کتاب ارجمند «سیر حکمت در اروپا» اثر شادروان محمد علی فروغی آغاز کرده‌ام.

اما استادانم در فلسفه سه تن بوده‌اند: نخست شادروان پدرم که بخشی از «شرح منظومه حکمت» حاج ملاهادی سبزواری را نزد ایشان خوانده‌ام و از محضر ایشان دهها اصطلاح و قاعده فلسفی را آموخته‌ام. استاد بعدی بنده، جناب آقای دکتر مهدی محقق بوده‌اند که همراه با جناب کامران فانی و دکتر حسین معصومی همدانی و چند تن دیگر یک دوره منظومه حکمت (شرح منظومه) را نزد ایشان خوانده‌ایم و به شروح آنها هم از جمله شرح آملی و هیدجی و شرح کلی و روشنگر ایزوتسو به نام «بنیاد حکمت سبزواری» مراجعه و آنها را مطالعه کرده‌ام.

استاد دیگرم که زماناً بین پدرم و دکتر محقق بودند، حضرت آیت‌الله ابوالحسن شعرانی بودند که در سال ۱۳۴۴ یا ۱۳۴۵ در دانشکده ادبیات درس اختیاری فلسفه اسلامی را گرفتم و دو ترم متوالی نزد ایشان الهیات و طبیعیات حکمت اسلامی خواندم و چنان‌که خودشان فرمودند، بهترین نمره کلاس را گرفتم. حال آنکه این درس خاص دانشجویان رشته فلسفه بود و بنده و یک دوست دیگر، از رشته زبان و ادبیات فارسی آن درس را به طور اختیاری گرفته بودیم و جمعاً هشت واحد درسی بود. جا دارد از استاد دیگرم دکتر محمدر گری ‌لگن‌هاوزن که نزد ایشان در انجمن فلسفه همراه با عده‌ای از فضلا یک دور «فلسفه دین» خوانده‌ایم، به نیکی یاد کنم.

از آغاز دهه پنجاه به بعد که ترجمه را به عنوان حرفه ذوقی و علمی خود برگزیدم، چند متن فلسفی از انگلیسی به فارسی ترجمه کردم. از جمله «عرفان و فلسفه» اثر و.ت. استیس (Stace) فیلسوف انگلیسی ـ آمریکایی که کتاب «فلسفه هگل» او را هم شادروان حمید عنایت به فارسی ترجمه کرده‌اند. متن دیگر «درد جاودانگی» نام دارد که ترجمه دقیق‌تر یا عنوان اصلی آن (که در ترجمه فارسی، فرعی شده است) «سرشت سوگناک زندگی» است، اثر میگل د اونا مونو (Unamuno) فیلسوف عظیم‌الشأن معاصر اسپانیایی که شاهکار اوست و به بیش از پنجاه زبان ترجمه شده است. من این ترجمه را با شور و شیدایی و همدلی و بلکه همزبانی غریبی ترجمه کرده‌‌ام و اگر ریا نباشد و حمل بر خودستایی نشود، عرض می‌‌کنم که از بابت این ترجمه تشویق‌های زیادی دریافت کرده‌ام.

متن دیگر، ترجمه کتاب «علم و دین» اثر ایان باربور (Barbour) است که به قول مؤلف بررسی و تطبیق مسائلی از فلسفه علم و فلسفه دین است. این کتاب و این ترجمه، کتاب درسی اصلی رشته علم کلام جدید در دانشگاه و حوزه بوده است. متن دیگر، تألیف کتاب یا رساله مفردهر تک‌نگاشتی درباره یکی از مکاتب فلسفی و فلسفه علمی مهم معاصر است، به ‌نام پوزیتیویسم منطقی» که این اثر هم در چند دانشگاه متن درسی بوده است. گفتنی است که این رساله انتقادی است، یعنی بنده انتقادهای منکرانه و بی‌محابای پوزیتیویست‌ها از جمله آیر و کارناپ را از متافیزیک پاسخ گفته‌ام و بر آن بوده‌ام که معیار تحقیق‌پذیری که اس و اساس این مکتب است، برای علم خوب است، یعنی نسبتاً بهتر است، ولی خالی از مشکل نیست نه برای فلسفه؛ زیرا طبق این معیار حضرات برآنند که هر چه تحلیلی (منطقی) و تجربی نباشد، مقبول نیست. و احکام متافیزیکی و ایدئولوژیکی و حتی اخلاقی و هنری را نه صادق، نه کاذب، بلکه لایعنی و بی‌ربط و مهمل می‌خواندند.

می‌گویند هر کس که منتقد یک فکر یا مکتب باشد، به‌ویژه هر چه جدی‌تر و پرجوش و خروش‌تر باشد، به نحوی نهانی و ناخودآگاه تحت تأثیر آن فکر یا مکتب است و من بعدها فهمیدم که معیار تحقیق‌پذیری پوزیتیویستی را کمابیش خوش دارم و انتقادم به متافیزیک بر این است که هیچ معیاری برای «درستی‌آزمایی» در مورد آن قابل اعمال نیست؛ لذا تأثیر آثار متافیزیک بر خوانندگانش یک نوع تأثیر زبانی ـ ادبی است، به جای آنکه علمی ـ عقلی ـ انتقادی باشد. اما فرق من با پوزیتیویست‌ها این است که بنده بسیاری احکام و تأویلات و آرایی را که نه منطقیر قیاسیربرهانی است و نه تجربی، می‌پذیرم. مانند بسیاری از احوال عرفانی، احکام اخلاقی، یا دینی، یا هنری و آنها را مهمل نمی‌دانم. ولی در مورد متافیزیک، بی‌آنکه آن را لایعنی یا مهمل بدانم، برآنم با آنکه اندیشه‌ورزانه و هوشمندانه است و ارزش فکری و فرهنگی هم دارد، اما به هنر نزدیک‌تر است تا به علم و غالباً تاب انتقاد عقلی ـ علمی ندارد. لذا برآنم که به قول فیلسوف بزرگ معاصر، کارل پوپر، اینها نه اثبات‌پذیر هستند، نه ابطال‌پذیر و غالباً شأن ابطال‌ناپذیر دارند. و این ابطال‌‌ناپذیری حُسن آنها نیست، بلکه عیبشان است؛ مثلا قول به وجود «انسان کامل» مسلماً اثبات‌پذیر نیست، از نظر بعضی‌ها هم که خیلی پوزیتیویستی فکر می‌کنند، باطل است؛ اما با وضعی که در فلسفه و عرفان ما دارد، ابطال‌ناپذیر است؛ یعنی تکلیف صدق و کذبش در قیامت روشن خواهد شد. هکذا دهها موجود یا حکم متافیزیکی دیگر که نه کذبش مسلّم است یا قابل اثبات و نه صدقش.

متن دیگر فلسفی که این بنده از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده‌ام، جلد هشتم از تاریخ فلسفه ۹ جلدی فردریک کاپلستون است که نام فرعی آن «از بنتام تا راسل» است. کتابی است ارجمند و کلان. متن دیگر، کتابی است به نام «خدا در فلسفه» که در مقدمة آن برهان جدیدی در اثبات وجود باری تعالی طرح کرده‌ام. این کتاب مشتمل بر هشت (گونه) برهان بر اثبات وجود خداست و چند بار چاپ شده است. این و حدوداً سی چهل مقالة فلسفی ـ کلامی کارنامة ناچیز فلسفی بنده است. شاید همین‌قدر حاکی از این باشد که فلسفه‌ورز بوده‌ام و به فلسفه اشتغال خاطر و بلکه تعلق خاطر داشته‌ام.

انتقاد به فلسفه

اما اگر کسی انتظار داشته باشد که بنده باید ابتدا فیلسوف سپس منتقد باشم، تکلیف شاقی می‌فرماید و چنین ضرورتی ندارد. انتقاداتی که بنده می‌کنم، به مسائل فنی و تفصیلی فلسفی نیست، به گوشه‌ای از فلسفه است، و تا حدی است که همین‌قدر دانش و تجربه هم برای آن کفایت می‌کند. می‌گویند شاعری شعری برای کسی خواند؛ شنونده به نکته‌ای از شعر ایراد گرفت. شاعر نازک‌طبع که انتظار تحسین داشت نه انتقاد، آزرده و برآشفته شد و گفت: «شما حق انتقاد ندارید. شما که شاعر نیستید، حق و صلاحیت ندارید که به شعر من انتقاد کنید!» مخاطب که مردی روزگاردیده و اهل تأمل بود، خونسردانه لبخندی زد و گفت: «اختیار دارید، من مرغ نیستم، طبعاً تخم هم نمی‌گذارم، اما اگر یک تخم‌مرغ فاسد باشد، آناً آن را تشخیص می‌دهم!»

حالا داستان ماست. خوانندگان با خواندن مطالب آتی و ملاحظة بعضی انتقادات عقلی ـ عرفی که این‌جانب بر فلسفه وارد می‌دانم، تصدیق خواهند فرمود که برای نقد فلسفه، لازم نیست انسان فیلسوف باشد یا لااقل برای این‌گونه نقد کلی، به دانش فنی تفصیلی فلسفی احتیاجی نیست. حالا بنده از دندة جدل برنمی‌خیزم که بگویم نافی را نفی کافی است. وارد کردن این ایرادها و انتقادها خیلی علم و فرهنگ نمی‌خواهد، مختصری انتقاد عقلی و عقل انتقادی می‌خواهد. شاید پاسخ دادن به هر انتقادی، از وارد کردن آن انتقاد دشوارتر باشد؛ چنان‌که فی‌المثل اگر کسی منکر یک امر یا نکتة بدیهی شود، اثبات آن امر بدیهی، یعنی اثبات عقلی ـ‌ منطقی آن در اغلب موارد بسیار دشوار است؛ چنان‌که اگر کسی منکر وجود جهان خارج شود و از شما بخواهد دلیل بیاورید که ما جهان خارج را خواب نمی‌بینیم و وجودی مستقل از ما دارد، بسیار دشوار است. معروف است که این بزرگ‌ترین وهن فلسفه است. مهمترین دلیلی که می‌توان بر وجود جهان خارج یعنی همین جهان سرشار از اشیا و دار و درخت و آدم و ماشین و کوچه و خیابان و غیره آورد، تلقی طبیعی و عملکرد عادی انسان و جانوران است. به قول جورج سانتایانا ما «ایمان جانوری» داریم که جهان خارج، یعنی جهان ملموس مادی عینی، مستقل از دید و ذهن ما وجود اصیل دارد؛ یعنی گاو وقتی که تشنه می‌شود و به سراغ سطل آب یا چشمه می‌رود و کوچکترین شکی ندارد که آب وجود خارجی دارد، یا اگر هم سطل آب ندارد، این امر، خارجاً و واقعاً متحقق است و سطل خالی واقعیت دارد.

ادوارد جی مور ـ فیلسوف بزرگ انگلیسی و استاد برتراندراسل ـ وقتی که خواست برای اثبات جهان خارج دلیل بیاورد، خیلی فکر کرد و آخر عقلش به اینجا رسید که هنگام سخنرانی درباره همین موضوع، ابتدا یک دستش را دراز کرد و گفت: «این یک دست» و سپس دست دیگرش را کنار آن نهاد و گفت: «این هم دستی دیگر»؛ یعنی توسّل به بدیهیات کرد نه اینکه اثبات بدیهیات. استناد کردن به اینکه فلان امر بدیهی یا اجماعی است، آسان است، اما اثبات اینکه چرا اجماع مستند است، دشوار است. چرا که هزاران اجماع بوده است که گذشت علم و تجربه نشان داده آن اجماع‌ها بی‌حاصل بوده‌اند. پس برای اثبات صدق و صحت اجماع نمی‌توان گفت چون اکثریتی از انسان‌های عاقل به آن عقیده دارند، زیرا خرافات هم ممکن است یک امر اجماعی و اجتماعی باشد، اما به هر حال بی‌پایه است. یا اساطیر بسیاری بوده است که بشر باستانی آنها را دارای اصل و اصالت می‌انگاشته و امروز پنبة آنها خود به خود زده شده و پتة آنها روی آب افتاده است.

از کارهای فلسفی بی‌اهمیت این‌جانب نگارش دهها مقالة فلسفی یا نقد کتاب‌های فلسفی بوده است؛ مانند نقد کتاب «عدل الهی» اثر مرحوم آیت‌الله مطهری، «منطق و معرفت» اثر استاد دکتر دینانی، «فلسفة علمی» اثر برتراندراسل، کتابی به نام «پوپر» ترجمة مرحوم منوچهربزرگمهر، نقد ترجمة کتاب «منطق اکتشاف علمی» اثر پوپر ترجمة دکتر حسین کمالی، نقد «قبض و بسط تئوریک شریعت»، نقد کتاب «منطق، زبان، حقیقت» اثر آیر ترجمة مرحوم بزرگمهر، شرحی بر شرط‌بندیر شرطیة پاسکال در کتابی از آثار بنده که اتفاقاً آن هم گرایش فلسفی ـ کلامی دارد به‌نام «جهان غیب و غیب جهان»، یا نگارش مقالاتی چون «از شک نهراسیم» که حاکی از ربط و پیوند متقابل و معنی‌دهندة شک و ایمان است، و مقالة «اتحاد عاقل و معقول» تا برسد به مقالة «اندیشه و آثار پوپر» و مقالات دیگر که اکنون نام آنها را به یاد ندارم تا می‌رسیم به مقاله‌ای به نام «نقد و عیارسنجی فلسفه» که اساس اندیشة انتقادی این نوشتار را تشکیل می‌دهد و در شمارة ۲۱ مجلة نگاه نو چاپ شد و بازتابی داشت که شمه‌ای از آنها را نقل می‌کنم.

یک روز که حالم خوب بود، خودنویسم را از غلاف کشیدم و به مصاف فلسفه رفتم و بدون وقفه در همان نشست سه چهار ساعته مقاله‌ای به ‌نام «نقد و عیارسنجی فلسفه» در بیست و چند صفحه نوشتم و فرستادم برای مجله نگاه نو. از سوی دیگر چند نسخه از روی آن زیراکس برداشتم و یک‌شب جمعه که منزل استادمان حیدرعلی خان برومند مهمان بودم، به همراه خود و در کیف خود به آنجا بردم که با اهل نظر در میان بگذارم. استاد برومند مرد بزرگی بود و استاد مسلم علم کلام و علم اصول، و بنده در معیت چند تن از بزرگان (آقایان دکتر غلامرضا اعوانی، دکتر عبدالکریم سروش، کامران فانی، خانم دکتر شهین اعوانی، و چند تن دیگر) نزد ایشان در حدود دو سال، هفته‌ای یک جلسه دو ساعته، در انجمن حکمت و فلسفه، اصول فقه خواندیم که بیشتر به صورت درس خارج بود؛ اما گاه به «کفایه» آخوند خراسانی هم ارجاع داده و استناد می‌شد. این استاد عزیز گاه‌گاهی ما را به منزلشان دعوت می‌کردند تا رسیدیم به یکی از این دعوت‌ها که در مرداد ۱۳۷۳ بود.

وقتی بنده به آنجا رسیدم، عده‌ای از علما که اتفاقاً همگی اهل فلسفه و علوم عقلی بودند، پیش از من در آنجا حاضر و مشغول گفتگو بودند. حاضران غیر از استاد و من، عبارت بودند از: آقای دکتر اعوانی، دکتر دینانی، دکتر محقق داماد، بزرگواری که نامش را محفوظ می‌داریم به‌نام معلم فلسفه و بزرگوار دیگری که باز هم نامش را محفوظ می‌داریم به نام مترجم فلسفه.

بعد از حال و احوال، استاد که میزبان بودند، پرسیدند: «فلانی، تازه چه خبر؟» با شرم حضور عرض کردم: «اخیراً مقاله‌ای در انتقاد از بعضی نکات مربوط به فلسفه، یا فلسفه به طور کلی نوشته‌ام» و دست ‌کردم کیفم را باز کردم و چند نسخه از مقاله نامبرده را که تعدادش تقریباً برابر با تعداد حاضران بود، بیرون آوردم و میان مهمانان تقسیم کردم. ناگهان همهمه‌ای درگرفت. استاد با خوش‌طبعی ذاتی‌اش لبخند زد و با لهجه بسیار ملیح اصفهانی‌اش گفت: «باید بخوانیم و ببینیم که چی‌چی مرقوم داشته‌اید.» دکتر اعوانی هم با لبخند و خوش‌خلقی گفتند: «آقای خرمشاهی هر چی که در نقد و انتقاد فلسفه باشد، خودش جزء فلسفه است.» بنده از شنیدن این حرف لبخندی زدم و گفتم: «بله، از آن نظر که به هر حال تحلیل است و بحث عقلی است، درست است، اما بنده با منطق از فلسفه انتقاد کرده‌ام.» دکتر محقق داماد با آنکه در مسائل علمی صریح‌اللهجه است، نگاهی به رونوشت مقاله انداخت و طبق اخلاق و احتیاط علمی‌اش گفت: «باید بخوانیم و به ادله شما برسیم.» دکتر دینانی هم در عین آنکه به هیجان آمده بود، چیزی نگفت فقط با اشاره به مقاله من گفت: «باید دید.»

معلم فلسفه با حالتی نگران رو به بنده کرد و در حالی که دستهایش را به هم می‌مالید با شکسته‌نفسی و سلامت‌نفس کم‌نظیری لبخندزنان گفت: «پس می‌فرمایید این سی سالی که ما در دانشگاه فلسفه درس داده‌ایم، باد هوا و هباءً منثورا بوده؟» گفتم: «معاذالله! بنده نه بنیه علمی انتقاد نیرومند از فلسفه را دارم و نه اینکه فلسفه دو سه‌هزار ساله با یک مقاله سرش به زیر آب فرو می‌رود.»

اما مترجم فلسفه به‌کلی ملتهب و حتی می‌توان گفت متشنج بود. ایشان با تشتت و حتی تشدد درآمد که: «یعنی چه آقا!‌ هر چه توی این مقاله نوشته باشید، سخیف است!» ناگهان همه ساکت شدند و در یک آن احساس کردم که اگر خویشتنداری نکنم، مهمانی استاد برومند به هم خواهد خورد و اجر بانی ضایع می‌شود؛ تحمل کردم و گفتم: «عجب! تصور می‌کردم اینکه سالها با فلسفه مشغول بوده‌اید، در شما سعه صدر و شرح صدر به بار آورده! گمان نمی‌کنم امامزاده فلسفه از جانب بنده این‌قدر در خطر باشد که لازم باشد با درشتی و دشنام از حریمش دفاع کنند. بنده برای فلسفه و بلکه فرهنگ یک معیار بیشتر ندارم و آن تساهل و مدارا و به قول امروزی‌ها رواداری است. اگر در کسی نباشد، نگران می‌شوم. شما که هنوز نمی‌دانید بنده در این مقاله چه نوشته‌ام؟ اگر واکنش شما طبیعی است، پس چرا این آقایانی که بسی بیشتر از شما به فلسفه پرداخته‌اند، همین واکنش یا مشابه آن را نشان ندادند؟»

باری، هر آدمی از لحن و نگاه و رفتار دیگران می‌فهمد که با او چه عواملی دارند: آیا رفیق‌اند، شفیق‌اند، رقیب‌اند، روادار هستند، مهربان‌اند، کلافه‌اند، مدعی‌اند، منکرند، مریدند، متنفرند، منتقدند یا غیره. بنده هم با این گیرنده طبیعی که در وجودم هست، احساس کردم جناب مترجم عنایتی به بنده ندارند؛ اما مدارا کردم و نگذاشتم جوّ مجلس مهمانی متشنج شود. اما کسی هم از اهل مجلس به مترجم فلسفه گوشزد نکرد که درشتی و دشنامش برخلاف ادب بوده است. آن شب بهتر از همیشه فهمیدم که فضل ظاهری لزوماً فضیلت باطنی و فرزانگی به بار نمی‌آورد.

چند روز بعد مترجم فلسفه در مقام استمالت از من برآمد و گفت: «شما ما را ترساندید! توی این مقاله که چیزی نیست، مثل همه مقالات شما معتدل و شیرین بود.» ابتدا اهمیتی ندادم و خواستم او را با نوسانات احوالش که دهها نفر از دوستانش را از او رنجانده بود تنها بگذارم، اما دیدم حرف دارم.

از ایام کودکی و نوجوانی فکر می‌کردم که علم و معرفت باید انسان را پاکیزه و پالوده و پیراسته کند. وقتی از دانشمندی درشتی و خشونت و اخلاقیات یا کردار منفی و ناسنجیده می‌دیدم، یکه می‌خوردم. از اینکه حکمت و معرفت از زبانش به ذهنش و از آنجا به قلب و از آنجا به جانش سرایت نکرده است، تکان می‌خوردم. همیشه این بیت سنایی آویزه گوشم بود:‌

علم کز تو، تو را بنستاند

جهل از آن علم بهْ بوَد صد بار

بی‌آنکه از نظریه فلسفی اتحاد عاقل و معقول و عالم و معلوم خبر داشته باشم قائل به این اتحاد بودم.

در همان ایام نوجوانی به حدیثی نبوی برخوردم که بسیار بر من اثر گذاشت. حضرت رسول(ص) فرموده بودند: «انّی بُعثتُ لاتمّم مکارم الاخلاق: من مبعوث شده‌ام که مکارم اخلاق را تکمیل کنم.» از این حدیث به این فکر فرو رفتم و از خود پرسیدم که: دین مهمتر است یا اخلاق؟ یکی حقیقت تشریعی است و یکی نهادۀ تکوینی و هر دو الهی. دیگر جرأت نمی‌کنم به‌صراحت بگویم اخلاق از دین مهمتر است؛ اما دیدم یک انسان اخلاقی هر قدر که به دین احتیاج داشته باشد، ولی نیاز انسان دینی به اخلاق از آن بیشتر است. استدلال‌گونه‌ای هم دارد: اگر دین در خدمت اخلاق و تهذیب نفس و اصلاح رفتار و گفتار و کردار و پندار انسان‌ها باشد، با رسالت انبیا و هدایتگری اولیا و مشی صُلحا موافق درمی‌آید؛ اما اگر اخلاق در خدمت دین باشد، چون ادیان و مذاهب قدیم و جدید، قطع نظر از حق و ناحق‌بودن بعضی از آنها، آن‌وقت اخلاق متعدد و چندهزارگونه خواهیم داشت که هیچ صاحبدل و صاحب‌نظری نمی‌پسندد، بلکه نمی‌پذیرد. فقط یک اخلاق انسانی داریم، البته با تفاوت اخلاقیات. دین وسیله‌ای است نورانی و اغلب قدسی و آسمانی برای انسان‌سازی و تقرب به خداوند و تخلق باخلاق‌الله. اما اخلاق غایت است و به قول اسپینوزا: فضیلتْ خود پاداش خویش است. از سوی دیگر این بیت سعدی هم همیشه خاطرآویز من است:

بدی را بدی سهل باشد جزا

اگر مردی، احسن الی من اسا

باری، یک روز دست آقای مترجم فلسفه را گرفتم و به اتاق خلوتی بردم تا چهار کلمه حرف درست (و نه لزوماً درشت) به ایشان بزنم. گفتم: شما فروتنی مرا به حساب عظمت مقام خودتان نگذارید. من عادت به این دارم که به‌ویژه نسبت به کسانی که چند سالی از من بزرگ‌ترند یا در حرفه مشترک چند صباحی باسابقه‌ترند، جوری رفتار کنم که شاگرد با استاد رفتار می‌کند؛ اما شما چرا وهم ‌برتان داشته است؟ آیا به چند فقره ترجمه که کرده‌اید، غرّه‌اید؟ من هم همان‌قدر ترجمه کرده‌ام، خیلی بیش از این هم تألیف کرده‌ام. شما از نگارش پنج تا مقاله عاجزید؛ یعنی فقط ترجمه می‌‌کنید. فکری و فرهنگی از خودتان ندارید. به چه چیزی غره‌اید؟ اگر به کارنامه فرهنگی‌تان مغرورید، آیا کارنامه مرا کمتر یا بدتر ارزیابی می‌کنید؟

بعد به خود آمدم، دیدم که نفس امّاره دارد تلافی و تلاطم می‌کند؛ گفتم کتاب نوشتن که فی‌نفسه فضیلتی نیست، بلکه شغل است. «فضیلت» با «فضل» فرق دارد. آنچه معیار آدمیت است، علوم اولین و آخرین نیست، فضایل اخلاقی است؛ لذا ادامه دادم:‌ «یک مثقال اخلاق، از یک خروار علم (تازه کدام علم؟)‌ برتر است.» مترجم فلسفه نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت:‌ «برای من این‌طور نیست، علم مهمتر است.» گفتم: کدام علم؟ این مختصر اطلاعات عمومی پریشان را می‌گویید علم؟ ما که همچو بهره‌ای از علم نداریم، پس بهتر است جانب اخلاق را داشته باشیم. از آن گذشته مگر علم در خطر بود که شما بُراق شدید و بد و بیراه گفتید؟ کدام علم اجازه می‌دهد که از مقاله‌ای نخوانده، بد بگویید؟ آنهایی که در غرب یا شرق، علم واقعی و فراوان دارند، هرگز منکر اخلاق نیستند، بلکه اخلاقی‌ترین انسان‌های جامعه خودشان‌اند. به یک آبدارچی به اندازه رئیس دانشگاه احترام می‌گذارند، به قول سعدی:

تواضع کند هوشمند گزین

نهد شاخ پرمیوه سر بر زمین

ولی دم سرد من در آهن سردش نفوذی نداشت؛ گفتم فکری به حال خودتان بکنید. آدمهایی که در یک سال اخیر از رفتار و گفتار شما رنجیده‌اند، به اندازه یک سپاه هستند. اما به‌راستی معتقدم که فلسفه وسعت دید و وسعت مشرب و مدارا به بار می‌آورد. اگر کسی به فلسفه بپردازد و شرح صدر و مدارا نداشته باشد، در واقع فلسفه را حرام کرده است و به حیف و هدر داده است و دانشی که فرزانگی به بار نیاورد، فضل بی‌فضیلتی بیش نیست.

به‌راستی معتقدم که فلسفه وسعت دید و وسعت مشرب و مدارا به بار می‌آورد. اگر کسی به فلسفه بپردازد و شرح صدر و مدارا نداشته باشد، در واقع فلسفه را حرام کرده است و به حیف و هدر داده است و دانشی که فرزانگی به بار نیاورد، فضل بی‌فضیلتی بیش نیست.

آن مقاله چاپ شد و بازتابی یافت. جناب داریوش آشوری که ذهن فلسفی و تحلیلی روشنی دارد، در شماره بعد دو یادداشت به همان نشریه داد که یکی درباره شادروان فردید بود و دیگری در اشاره به مقاله من و رد محترمانه آن که بخشهایی از آن را نقل می‌کنم: «هنگامی که مردی با دانش و ذوق ایمانی و حس شاعرانه ـ عارفانه و ریشه‌داری ژرف در فرهنگ ایرانی و اسلامی همچون خرمشاهی به شکستن کمر فلسفه برمی‌خیزد و با آن درمی‌افتد، به خاطر آدمی می‌گذرد که بگوید باز غزالی دیگری از میان ما برخاسته است تا به نام ایمان و دین، با عقل بنیادی فلسفه بستیزد و برتری وحی را بر عقل استنتاجی به کرسی نشاند؛ اما او اگرچه با فروتنی چنین قیاسی را آگاهانه رد می‌کند، باز همچنان غزالی‌وار به فلسفه می‌تازد و می‌خواهد آن را به سود دین از سویی، و به سود علم پوزیتیو از سوی دیگر رد کند. اما چنین بی‌پروا در چند صفحه حکم آخر را در باب گستره عظیم فلسفه در جهان امروزکردن و به چیزی تاختن که ما هنوز در آستانه آشنایی با آن هستیم تا چه رسد به فهم و جذب درست آن، از مردی با پروا و هوشمندی و حیای خرمشاهی به دور است!

خرمشاهی از جایگاهی به فلسفه می‌تازد که کم و بیش همان جایگاه پوزیتیویستی و پوپری است؛ یعنی دیدگاهی در میان فیلسوفان مدرن که علم پوزیتیو را تنها رهیافت ممکن به شناخت می‌‌داند و برای فلسفه وظیفه‌ای جز هموار کردن راه و روش برای علم نمی‌شناسد و هر آنچه در قالب فهم مکانیکی علمی و فهم عام که همان فهم مکانیکی و مشترک بشری است نگنجد، به نام «متافیزیک» بی‌اعتبار می‌شمارد… من در شرایط کنونی خودمان، در فهم مسائل تاریخ و فرهنگ و زبان خودمان جای فلسفه و فهم فلسفی را بسیار خالی می‌بینم و به‌روشنی می‌بینم که فهم علمی جزئی‌نگر در فهم بن و ریشه مسائل چندان توانا نیست و نیاز به دیدگاه‌های نظری عالی‌تری دارد که فهم فلسفی فراهم تواند کرد؛ یعنی فهمی که مسائل را از افقی گسترده‌تر و بالاتر و با تذکر معنا و ماهیت تاریخ و فرهنگ روشن کند، بنابراین زنده‌باد فلسفه!»

آقای آشوری در رد مقاله بنده بحث ماهوی نکرده‌اند و نقضها و ایرادهایی را که من بر فلسفه وارد کرده‌ام یا قابل رد ندانسته‌اند (به هر دو معنی)، یا دیده‌اند وارد ماهیت شدن و جواب تفصیلی دادن دشوار است و با یک یا دو یادداشت نمی‌توان برگزار کرد. ایشان رطب‌خورده‌ای هستند که منع رطب نمی‌توانند کرد، تعلق خاطرشان به فلسفه و مهم‌انگاری آن تا به حدی است که نمی‌توانند خونسردانه یا به انتقادها پاسخ دهند، یا دفاعیات مستقل و جدیدی از اتقان و اعتبار معرفت فلسفی به‌عمل آورند. همین است که در پایان یادداشت خود شعار «زنده باد فلسفه» را سر داده‌اند. من در این دعا و آرزو با ایشان شریکم و نه فقط برآنم که فلسفه زنده باد، بلکه به نوعی اطمینان دارم که تا پایان تاریخ فکر و فرهنگ و در واقع مدنیت و تمدن بشری، فلسفه از انسان جدا نخواهد شد و زنده خواهد ماند؛ اما برای آنکه بهتر زنده بماند و طول عمر توأم با سلامت پیدا کند، بهتر این است که گاهی خود را به معاینة پزشکان یعنی صاحبنظران و منتقدان بسپارد و به جای انکار رخنه و خلل، درصدد کشف رخنه و خلل و سپس حتی‌المقدور رفع رخنه و خلل‌ها از حریم خود باشد.

پس از انتشار یادداشت جناب آشوری، یکی دیگر از دوستان اندیشه‌ورزم، آقای سیامک عاقلی، وارد صحنة این گفتگو شد و مقاله‌ای در رد نظرگاه و یادداشت آقای آشوری نوشت که در شمارة بعد (۲۳) «نگاه نو» به طبع رسید. جای خوشوقتی است که نگارش مقالة ناچیز «نقد و عیارسنجی فلسفه» مختصر تحرکی در فضای فکری در بعضی محافل دانشگاهی و حوزوی به بار آورد؛ چنان‌که یکی از فهیم‌ترین فیلسوفان معاصر ایران، آقای دکتر دینانی، نه برای پاسخ به آن مقاله، ولی با انگیزه‌ای که آن مقاله و مقالة دیگری که در همان زمینه و زمانه، در نگاه نو به قلم این‌جانب به نقد کتاب «منطق و معرفت» ایشان نوشته شده بود، کتاب ارزشمندی مرقوم داشتند که در سال ۱۳۷۶ انتشارات طرح نو منتشر کرد و آن «ماجرای فکر فلسفی در اسلام» نام دارد، و هدفش نقد و رد مخالفت‌هایی است که در طول تاریخ گذشته و تا به حال به‌ویژه به ‌نام و به انگیزة حمایت از حریم وحی و ایمان و اندیشة دینی، نسبت به فلسفه ابراز گردیده است، نظیر مخالفت‌های غزالی و سپس ابن‌تیمیه.

حال به نقد عباراتی از مقالة جناب عاقلی می‌پردازیم: در مقالة «نقد و عیارسنجی فلسفه» یک سلسله دلایل منطقی در تردید در اعتبار معرفت متافیزیکی اقامه گردیده و ضعف سیستم‌های فلسفه از لحاظ منطقی نمایانده شده است… مادام که ما معیار و محکی برای سنجش صحت اظهارنظری نداریم، می‌توانیم آن اظهارنظر را به عنوان کوششی عقلانی و نظری ارج بگذاریم؛ اما نسبت به قبول و پذیرش آن باید سکوت اختیار کنیم، هرچند گویندة آن، فیلسوف پرهیمنه و رعب‌انگیزی مثل هگل و امثال او باشد. پیشرفت فهم و تفکر و فرهنگ بشری، مدیون عقل و فهم بشری است و تفکر نظری در این میان نقش اصلی را ایفا کرده است. اما عقل نظری مادام که مستندات مستحکمی در اختیار نداشته باشد، کارش به تاختن در میدان تخیلات و تعصبات و اوهام ختم می‌گردد؛ و از یاد نبریم که از فلاسفه، بیشتر از حرفهای مفید، حرفهای غیرمفید شنیده‌ایم.»

آقای سعید رحیمیان در ایراد به مقالة بنده و توضیح اینکه قضایا و احکام مابعدالطبیعی فاقد معیار نیست، ‌نوشتند: «فلسفة اولی هیچ‌گاه ادعا ندارد که قضایای مطرح‌شده در آن قضایای تجربی باشند تا با محک ابطال‌پذیری، صحت و سقم این ادعا سنجیده شود و این امر در عین حال بدین معنا نیست که فلسفه و نظریات فلسفی، فاقد ملاکی برای نمایاندن بطلان یا صحت خود باشند، بلکه معیار فلسفة اولی همانا منطق، برهان و تحلیل عقلی و آزمایشگاه ذهن است و قضایای فلسفی گرچه ابطال‌پذیر تجربی نیستند، اما در صورت بطلان، کذب آنها توسط منطق قابل نمایاندن است.»

پاسخ اجمالی به این دوست نادیده این است که این معیار، یک معیار نظری و اعتباری است که مثل شمشیرهای عتیقه، کمتر فایدة عملی دارد. اتفاقاً باید به ایشان گفت جانا سخن از زبان ما می‌گویی. آیا خود ایشان هیچ‌وقت هنگام خواندن یک متن متافیزیکی حاضر شده‌اند و این همه جلادت و رشادت فکری داشته‌اند که هرچه برهانی یا منطقی نیست، بی‌اهمیت و بی‌اعتبار بشمارند؟ در این صورت از حدوداً ۳۰۰هزار کتاب متافیزیکی که در همة زبان‌ها و همة زمان‌ها در زمینة متافیزیک نوشته شده است، شاید بیشتر از ۳۰۰ عبارت حرف و حکم و قضیه و قیاس مقبول و معتبر منطقی بیشتر باقی نماند! اگر «پدیدارشناسی روح» هگل و «وجود و زمان»‌ هایدگر را در ترازوی عقل و منطق و علم که دنبالة عقل به‌شمار می‌آید، بسنجید، چه میزان از احکام و عبارات آنها، به عنوان احکام و عبارات واقعیت‌دار و حقیقت‌دار و معنی و مصداق‌دار باقی می‌ماند؟ پاسخ من این است که کمتر از یک هزارم! بسیاری از احکام و عبارات متافیزیکی نه قابل اثبات صدق است و نه قابل اثبات کذب؛ همین است که عمر بشریت را تلف می‌کند. معروف است که هایدگر گفته است: «عدم می‌عدمد» یا «هیچ می‌هیچد»! این جمله فقط به عنوان یک جملة کژتاب و قلقلک‌دهنده ارزش کاریکاتوری یا کاریکلماتوری دارد. عدم بیچاره هیچ ندارد که بهیچد یا نهیچد! منتها یک عده درست مانند گزافگویان یا خودشیرین‌کنان دربار ـ فی‌المثل دربار ناصرالدین‌شاه که هر کلمه را که ذات اقدس شهریاری در گوشة حکمی یا نامه‌ای یا فرمانی می‌نوشت، تذهیب می‌کردند، و دور قابش بادمجان می‌چیدند، این حرفها را جدی می‌گیرند و دربارة ژرفی آنها داد سخن می‌دهند!

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:40 ] [ گنگِ خواب دیده ]

جهان از دلبران خالی است؟

یا

من چشم و دل سیرم؟"

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:35 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ورود به منطقه ممنوعه

ورود به منطقه ممنوعه


گزارش‌هایی از کوشش‌های زنان ایرانی در تاریخ برای ورود به مکان‌هایی که مردانه برشمرده می‌شد

زنان در گذر روزگار همواره برای ورود به گستره‌های اجتماعی با محدودیت‌هایی روبه‌رو بوده‌اند. پاره‌ای از این محدودیت‌ها بر اساس باور و اعتقادها و پاره‌ای دیگر بر اساس سنت‌ها و عرف‌های یک جامعه برپا می‌شده است. دگرگونی‌های اجتماعی ایران در روزگار پایانی حکومت قاجار و نیز سراسر دوره پهلوی اول، جامعه را با پدیده‌هایی روبه‌رو ساخت که پیش از آن پیشینه‌ای نداشت. زنان در چرخه این دگرگونی‌ها توانستند به گستره‌هایی وارد شوند که در آن زمانه، عجیب و شگفت به شمار می‌آمد. کافه که صورتی نو از قهوه‌خانه در ایران به شمار می‌آمد به همراه مکان‌هایی چون رستوران و سینما در دسته جاهایی بود که زنان ایرانی آرام‌آرام و در میانه دلواپسی‌ها و مخالفت‌های بخش‌هایی نیرومند از جامعه توانستند بدان‌ها راه یابند.

ورود دزدکی بانوی متشخص به قهوه‌خانه
مادام کارلاسرنا، جهانگرد پرآوازه ایتالیایی که در روزگار قاجار به ایران سفر کرده است، در سفرنامه خود «آدم‌ها و آیین‌ها در ایران» هنگام توصیف وضعیت زنان طبقه ثروتمند جامعه ایرانی به یک پدیده جالب در زندگی آن‌ها اشاره می‌کند «خانم‌های طبقه اعیان خیلی کم پیاده بیرون می‌آیند، مگر در اوقاتی که بخواهند برای مچ‌گیری از همسرانشان و یا دلربائی از آنان از خانه خارج شوند. بطوریکه همه می‌دانیم چنین مسائلی، گاهی پیش می‌آید همچنانکه در همه‌جا از جمله در اروپا هم پیش می‌آید. بعضی از این نوع خانم‌ها در نشان دادن سر و صورت بی‌حجاب خود بسیار گستاخ هستند ولی در اینگونه موارد، برای آنکه بتوانند دزدکی وارد چایخانه، رستوران و یا مسجد بشوند، با پوشیدن لباس مردانه خود را به شکل مردان درمی‌آورند و در اینگونه مکان‌های عمومی قرارهای مختلف می‌گذارند». او نوشته‌های خود را به آگاهی‌هایی مستند می‌کند که «از یکی از خانم‌های متشخص که نسبت به غیبت‌های گاه‌به‌گاه همسرش مشکوک شده بود» به دست آورده است «او بمنظور کسب خبر و سر درآوردن از ته و توی قضیه به اینصورت تغییر لباس می‌داده است». اشاره بانوی ایتالیایی به مکان‌هایی که زنان دزدکی به آنجاها وارد می‌شده‌اند، ما را با یک پرسش روبه‌رو می‌کند؛ از مسجد که طبیعتا بخش زنانه داشته و نیز از رستوران که یک پدیده نوین و فرنگی در ایران به شمار می‌آمده است، اگر بگذریم، حضور زنان در قهوه‌خانه که یک مکان کاملا مردانه با مناسبت‌های ویژه بوده، چگونه ممکن می‌شده است؟ جست‌وجو برای یافتن پاسخ این پرسش، ما را هم با جزییات حضور زنان در قهوه‌خانه آشنا می‌کند هم به آن بهانه به قلمرو یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز زندگی مردم ایران به ویژه در ٥٠٠ سال اخیر فرامی‌خواند؛ همان پدیده‌ای که دو جهانگرد آمریکایی در سفرنامه «گشت‌وگذاری در ایران بعد از انقلاب مشروطیت»، نام «باشگاه عمومی ایرانیان» با ویژگی‌های منحصربه‌فرد بر آن گذارده‌اند «چای‌خانه یا به قول مردم ایران قهوه‌خانه، گونه‌ای باشگاه و مرکز اجتماع مردم و کانون همه فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی طبقات مختلف ایرانیان است که برکنار از تشریفات و به صورت دموکراتیک اداره می‌شود و مردم از هر صنف و دسته و طبقه‌ای معمولا ساعتی از اوقات بیکاری خود را در این محل می‌گذرانند. ما در آمریکا نمونه این باشگاه را که توسط مردم اداره شود و به صورت طبیعی مورد استقبال مردم باشد، نداریم». پیش از جست‌وجو برای یافتن پیوند میان زنان و قهوه‌خانه، از دالان‌های تودرتوی تاریخ به روزگار گذشته می‌رویم تا دریابیم مکانی که شگفتی دو آمریکایی را یک سده پیش برانگیخته، چگونه جایی بوده است.

باشگاه همگانی ایرانیان با منظومه‌ای از سرگرمی‌ها
قهوه‌خانه‌ها، مینیاتوری از همه ویژگی‌ها و بخش‌بندی‌های جامعه ایرانی به شمار می‌آمد «قهوه‌خانه همان‌جايي است كه انگليسيان بدان كافي هوس ‌CoffeHeus مي‌گويند. ... قهوه‌خانه عبارت از اتاق بسيار وسيعي است كه به صورت‌هاي مختلف در بهترين و پرجمعيت‌ترين نقاط شهر ساخته مي‌شود. زيرا قهوه‌خانه محلي است كه در آن جمعيت كثيري از طبقات مختلف مردم گردهم مي‌آيند. اگر قهوه‌خانه بسيار بزرگ و وسيع باشد معمولا حوضي در ميان آنست. دور اين اتاق بزرگ تخت‌هايي به ارتفاع سه و به عرض سه يا چهار پا ساخته شده يا به جاي تخت نيمكت‌هايي براي نشستن وجود دارد. در قهوه‌خانه‌ها از صبح پگاه تا شب به روي همگان باز است. مخصوصا هنگام غروب پر از جمعيت مي‌باشد. در قهوه‌خانه مردم چاي مي‌نوشند، با يكديگر به گرمي و خوشرويي سخن مي‌گويند. در اين جاست كه هركس صاحب خبر است، و همه مي‌توانند بي‌ترس و بيم درباره سياست به آزادي صحبت بدارند. هيأت حاكمه نيز متقابلا به آنچه در قهوه‌خانه‌ها بر زبان مردم مي‌رود توجه و اعتنا نمي‌كند». ژان شاردن، جهانگرد پرآوازه فرانسوی با این روایت و توصیف ویژه از قهوه‌خانه در روزگار صفوی، ما را به پدیده‌ای شگفت‌انگیز در فرهنگ و جامعه ایرانی روبه‌رو می‌کند که شاید نمونه‌ای همسان برای آن در تاریخ ایران نمی‌توان یافت. این شرق‌شناس فرانسوی نگاه ویژه خود را اینگونه شرح می‌دهد «در قهوه‌خانه‌ها براي مشتريان تخته نرد مي‌آورند تا با بازي نرد خود را سرگرم بدارند. همچنين بازي صدف كه مخصوصا ميان ترك‌ها رواج دارد و اين بازي به وسيله ارامنه از اروپا به ايران آمده است؛ و بازي تخم‌مرغ كه در ايام عيد نوروز رواج كلي دارد. ... در قهوه‌خانه‌ها مردم خود را به بازي‌هاي مجاز و سرگرم‌كننده نظير شطرنج و نرد مشغول مي‌دارند.... درويشان، شاعران، نيز به نوبه خود در قهوه‌خانه‌ها ميدان‌داري مي‌كنند. سخنان ... درويشان همچنان كه در كشور ما جريان دارد متضمن اندرزهاي اخلاقي است ولي هيچ‌كس ناچار نيست بدان‌ها گوش فرادهد، و هيچ داستان‌پردازي حق ندارد هيچيك از بازيكنان را به ترك بازي و شنيدن داستان مجبور كند. داستان‌ها و حكايات داستانسرايان گاه منظوم و گاه منثور است. در قهوه‌خانه‌ها ناگهان ... [فردی] در ميان قهوه‌خانه يا در گوشه‌اي از آن برپا مي‌ايستد و با صداي بلند به وعظ و خطابه مي‌پردازد يا درويشي به‌ناگاه وارد مي‌شود و براي مردم از بي‌وفايي دنيا و بي‌اعتباري آن، بي‌قدري دارايي و ثروت، و بي‌ارجي خوشي‌ها و لذات و افتخارات دنيوي داد سخن مي‌دهد. گاه نيز چنان روي مي‌دهد كه دو يا سه ناطق هر كدام در گوشه‌اي سخن مي‌گويند. يكي نقالي مي‌كند و ديگري وعظ». شاردن سپس از مقدمه‌ای که برای توصیف این نهاد ویژه در جامعه ایران آورده است، چنین نتیجه می‌گیرد «الجمله دامنه آزادي در اين مراكز اجتماع چندان گسترده است كه همانند آن در هيچ نقطه دنيا وجود ندارد. هركس هرچه دلش مي‌خواهد مي‌گويد، و هر كس به سخن هر كه مايل است گوش فرا مي‌دهد. و آن كه به جدّ سخن مي‌گويد حق ندارد متعرض كسي شود كه به طنز و لطيفه و كنايه حرف مي‌زند. درويشان، ... شاعران، حماسه‌پردازان و داستانسرايان معمولا سخن خود را با گفتن اين جمله ختم مي‌كنند: پند و موعظه بس است؛ به نام و به اميد خدا دنبال كارهامان برويم. سپس آنان كه داستان يا حكايت گفته‌اند يا پند و اندرز داده‌اند يا نقالي كرده‌اند بي‌آن كه اسباب مزاحمت و تصديع خاطر حاضران را فراهم آورند از آنان چيزكي مي‌طلبند، و اگر جز اين كنند صاحب قهوه‌خانه هرگز اجازه نمي‌دهد كه بار دگر پا به آن قهوه‌خانه بگذارند».

مذمت حضور زنان در قهوه‌خانه‌ها
قهوه‌خانه‌ها مکان‌هایی همگانی اما تنها برای مردان به شمار می‌آمدند و زنان را بدانجاها راه نبود. قهوه‌خانه در ایران بدین‌ترتیب محیطی مردانه داشت. حضور زنان در این مکان آنگونه که منابع تاریخی روایت می‌کنند، زشت شمرده می‌شد. جعفر شهری در کتاب «تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم» اشاره می‌کند در دوره قاجار تنها زنانی که نگاه منفی جامعه را بر خود پذیرفته بودند، به برخی از قهوه‌خانه‌ها می‌رفتند. پیش‌تر البته از قلم مادام کارلاسرنا خواندیم که ورود آن‌ها اما مخفیانه و با لباس مردانه بوده است. توصیف مرتضی راوندی در کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» از چگونگی ورود زنان به قهوه‌خانه جالب است. او روایت می‌کند زنان گاه با رشوه‌ای که به مامورین دولت و پلیس شهر می‌دادند، آزادانه به اماکن عمومی از جمله قهوه‌خانه وارد می‌شدند، گاه نیز پلیس از آن‌ها به عنوان جاسوس در قهوه‌خانه و دیگر اماکن عمومی بهره می‌برد. بررسی منابع تاریخی بیانگر نگاه منفی حکومت به حضور زنان در قهوه‌خانه بوده است. مهدیقلی هدایت «مخبرالسلطنه» در «خاطرات و خطرات» از یک سخنرانی در عصر پهلوی اول به سال ١٣١٤ یاد می‌کند که در آن در مذمت حضور زنان در قهوه‌خانه‌ها سخن رانده است. این مساله نشان می‌دهد حتما در آن روزگار زنانی بوده‌اند که به قهوه‌خانه می‌رفته‌اند. هدایت، حتی اشاره می‌کند سال‌ها پیش‌تر هنگامی که مظفرالدین شاه قاجار و همراهانش در سفر به اروپا، خدمتکاران زن قهوه‌خانه‌ای در کارلسبارد پروس را می‌بینند، شگفت‌زده می‌شوند. منابع تاریخی گاه به زنانی اشاره می‌کنند که حتی مالک یک قهوه‌خانه بوده یا آنجا را اجاره و قهوه‌چی استخدام کرده‌اند. اشرف‌الملوک فخرالدوله، یکی از دختران پرآوازه مظفرالدین شاه قاجار، از جمله آن دسته زنان به شمار می‌آمده است. مریم صدیقی در کتاب «قهوه‌خانه در آیینه اسناد» از وجود اسنادی در آرشیو ملی ایران آگاهی می‌دهد که فخرالدوله، قهوه‌خانه خالصه باجخانه کهریزک را در سال‌های ١٣١٠ و ١٣١١، از اداره مالیه غار و فشافویه اجاره کرده است.

قهوه‌خانه زنانه در حمام!

شاید اگر بخواهیم هم‌ترازی برای قهوه‌خانه بجوییم که زنان را برای اجتماع در آن راهی بوده است، جز مکان‌هایی چون بازار و اندرونی خانه‌ها، از حمام می‌توانیم نام بریم. کارلا سرنا، جهانگرد اروپایی در کتاب سفرنامه‌اش «آدمها و آیینها در ایران»، از فضایی برایمان سخن می‌راند که هرکس را بدان راه نبوده و او به لطف یک شاهزاده خانم دربار توانسته است بدانجا برود؛ حمام، جایی شگفت‌انگیز از دریچه کاربرد در زندگی زنان ایرانی! این بانوی ماجراجوی ایتالیایی که در میانه‌های دوره قاجار به ایران آمده است، یک روز زنان ایرانی «از ساعت هشت صبح تا شش عصر» را در ماجرایی جذاب برایمان توصیف می‌کند «در ایران، حمام رفتن، وقت بسیار زیادی می‌گیرد، چون حمام تنها جای شست‌وشو نیست، بلکه محلی است که مردم همه‌گونه نظافت و کارهای آرایشی خود را در آنجا انجام می‌دهند برای همه‌ی زنان، حمام رفتن نوعی پیک‌نیک یا گردش دسته‌جمعی محسوب می‌شود، و آنها به صورت اجتماع و با زن و دختر خانواده و در و همسایه همه با هم به حمام می‌روند». وی سپس جزییات حمام‌رفتن زنان و مراسم پس از شست‌وشو را چنین بیان می‌کند «حمام این شاهزاده خانم، که در «اندرون» واقع شده بود، بی‌نهایت زیبا و توام با ذوق و سلیقه خاصی بود. ... فرشهای عالی، تشکهای ابریشمین، مخده‌های نرم و راحت را ... کف زمین در رخت‌کم پهن کرده بودند تا بعد از استحمام هر کسی خواست بتواند استراحت کند. هرچه برای آرایش لازم بود آنجا در دم دست گذاشته بودند: شیشه‌های عطر گل، چندین آیینه، جعبه‌های توالت پر از سرخاب، سفیداب ... از همه نوع و هر قدر که دلتان بخواهد. ... [پس از استحمام] سر هر کدام از آنان در میان دستهای کلفتی قرار گرفته بود و او در یک ظرف نقره‌ای حنا خیسانده، و موی خانمش را رنگ می‌کرد. ... از همان حنا مقداری هم روی دستها و پاها مالیدند». آیین‌هایی که زنان در حمام انجام می‌داده‌اند، شگفت‌انگیز می‌نمایاند. کارلا سرنا در این‌باره می‌نویسد «خانمها وقتی این کارشان به پایان رسید، در جایی که نشسته بودند چندین ساعت متوالی تکان نخوردند و در همان جا به صرف شربت و کشیدن قلیان و گپ‌زدن مشغول شدند. یکی از شاهزاده خانمها، نقش نقالها را به عهده گرفته بود، و از قهقهه‌ها و سروصدای جمعیت معلوم بود که مجلس او خوب گرفته است. ... غذای اصلی عبارت بود از پلو با خورشت گوشت و آلوی خشک‌شده، و چند خوراک دیگر. بعد از خوردن غذا، خواجه‌ها دوباره آمدند و ظرفهای دیگری مملو از شیرینی و میوه آوردند. هنگام صرف غذا، مطربها وارد شدند. آنها آنقدر خواندند و رقصیدند تا آنکه بزک و آرایش خانمها از همه لحاظ کامل شد ... وقتی همه‌ی آنها از این نوع کارها که برای «خوشگل» کردن خود انجام می‌دادند، فراغت حاصل کردند، دیگر کسی نمی‌توانست میان زنان زیبا و زنان زشت، فرقی قائل گردد چون همه‌ی آنان کم‌وبیش قیافه یکسانی داشتند ... بعد نوبت به آراستن موی سر رسید». این اما پایان یک برنامه حمام نمی‌توانسته باشد «خلاصه آنان با تفریح هم حمام و هم آرایش کردند و آن روز یکی از روزهای واقعا خوش آن خانمها بود. قهقهه‌ی خنده‌ها، شوخیهای بچگانه‌ای که ردوبدل می‌شد، درست بازی کودکان خردسال را در روزهای تعطیل به یاد آدم می‌آورد. وقتیکه «خودآرایی» خانمها از هر لحاظ تکمیل شد، باز هم برای آنان چایی و قهوه و قلیان آوردند و بوی غلیظ تنباکوی قلیان همه جای فضای این رخت‌کم زیبای حمام را پر کرده بود».

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]

"شــک نــدارم تــو نيمــه‌ی دیگــر منــی!

همــان نیمــه‌ای کــه بــاد بــا خــود بــرده اســت"

نه آدمم نه گنجشک

اتفاقی کوچکم

هر بار می افتم

دوتکه می شوم

نیمی را باد می برد

و نیمی را مردی که نمی شناسم

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:26 ] [ گنگِ خواب دیده ]

قوی کسی است که:
نه منتظر می ماند خوشبختش کنند...
و نه اجازه می دهد بدبختش کنند ...

خودتان را #تایید کنید؛

هر روز خودت را تایید کن،
به خودت بگو که من هر کاری را با موفقیت به پایان می رسانم ،
من پیروز و برنده زندگی خویش هستم،
با خودت مهربان باش، نیروی درونت را تشویق کن به شاد بودن و اشتیاق داشتن به زندگی.

احساس ایجاد شده بواسطه تشویق و تاییدتان سطح ارتعاشتان را بالا می برد
و شما در مدار عزت نفس بالا ، موفقیت و شادی قرار خواهید گرفت
و در نهایت با اتفاقاتی روبرو می شوید که هم جنس فرکانس شماست.


[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 12:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]

بزرگ ترین مسئله ناشی از زندگی نمایشی، موانع و اشکالاتی است که در طریق خودشناسی ایجاد می کند. به علت رفتارهای نمایشی، و همچنین تک عملی.
واقعیت صورت وضعیت موجود ما به یک شکل مرتبط بر ما معلوم نیست. بر روی هر چیز لعـاب و لفافی از نمایش کشیده ایم. و این لعابها نمی گذارند زیر آنها بر ما نمودار بشود. مثلاً درون تـو پـر از ترس و ناتوانی است.
ولی همین که توانستی یک چشمه نمایش شجاعت از توانایی در مقابل من بازی کنی، چنان دچار لذت می شوی که از درون ناتوان وپرترس خودت غافل می مانی.
این نمایشات اصولاً درک ضرورت رهایی را برایت سست می کنند. به تو یک نشئه موقتی می دهند. لذتی که از نمایش در مقابل مـن عـايدت می شـود، تـرا بـه خـود مشغول می کند و از چاره اندیشی برای ریشه کن سـاختن واقعـی ضعف ها و رنج های درونیات غافل نگه می دارد.
نمایشات نمی گذارند عمق رنج های خود را حس کنی. زندگیات مشغولیتی می شود بین از این نمایش تا نمایش بعدی.


[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 12:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]

پیدا کردن نقطه ضعف های دیگران کمی هوش می خواهد ؛ اما سوء استفاده نکردن از آنها ، مقدار زیادی شعور ...

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 12:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا