لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

آورده اند؛ در آن هنگام که حسین بن منصور حلاج را سنگسار می کردند، هر کسی سنگی می انداخت. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد، گفتند: ز همه سنگ ننالیدی،از گِلی نالیدن چراست؟ گفت: « از آن‌که، آن‌ها نمی دانند و معذورند، از او سختم می آید که می داند و نباید انداخت و باز می اندازد. «پس دستش جدا کردند،خنده ای بزد! گفتند خنده چیست؟! گفت:«دست از آدمی بسته، باز کردن آسان است، مرد آن است که دست صفات- که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد- قطع کند.» پس پایش ببُریدند تبسمی کرد گفت: «بدین پای سفر خاکی می‌کردم، قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببُرید

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ ] [ 13:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا