|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
در یک فضای کمالگرا، تو همیشه متحمل بار و فشار روانی زیادی هستی. دستِ تو همیشه از آن چیز که برایت تعریف شده است، کوتاه است و همین مسئله، از تو یک مجسمهی غمگین میسازد که قادر نیست شرایط خویش را تغییر دهد. تا زمانی که آن هدفِ نهایی را تیک نزنی، خودت را از جشنهای کوچکِ درونی محروم میکنی. بیشتر از رضایتِ درونیِ خود، در صدد کسبِ رضایت از محیط هستی چون دیدگاه محیط نسبت به موجودیتِ تو مهمتر از چیزی است که خود در درون باور داری. تو از آفرینگفتنِ دیگران لذتِ بیشتری میبری تا آفرینهای آرام و کوچکی که در خلوت به خودت میگویی. تو مجبوری هر روز که بیدار میشوی، نواقصت را زیرِ فرش پنهان کنی، راه بیفتی و از پلههای انتظارِ جامعه بالا پایین بروی تا بلکه بتوانی امضای هویتیِ خود را اخذ نمایی، امضایی که به تو این اعتبار را میبخشد که از حالا به بعد تو هم انسانِ به دردبخور و نخبهای هستی و میتوان روی تو نیز حسابی باز کرد. در سوی کمال حرکت کردن، بخودیِ خود بد نیست اما اینکه از خود بازیچهای بسازی برای اهدافی که هیچ سنخیتی با راه و مسلک و آرزوی قلبیات ندارند، میتواند روزی تو را به ورطهی نابودی بکشاند. چه انسانهای توانمندی که به زندگی نه گفتند؛ چراکه محیط مزدِ زحماتشان را آنگونه که باید نداد، چون آنها انتظارِ پاسخی درخور را داشتند، انتظارِ تصویری که در ذهنِ خویش متصور بودند، اما... در پیرامون تو متغیرهای جانبی زیادی نقش بازی میکنند، متغیرهای ناخوش و نامطلوبی که متاسفانه اغلب از کنترل تو خارج هستند و میتوانند مانند لکههای جوهر، بر کاغذِ سپیدِ تقدیریت نقش ببندند. تو میمانی و آن لکهها و اینکه چقدر از حالا میتوانی با آنها کنار بیایی. اگر شخصِ کمالگرایی باشی، طاقتِ این سیاهیها را نخواهی داشت و خیلی زود رنگ میبازی چون اساساً در منطقت چنین متغیرهای بیرونی تعریف نشدهاند. ممکن است در یک جایی از زندگی به دوراهیِ مرگ و مرگ برسی و چقدر این لحظه دردآور است. اما اگر شخصی باشی که به کمال اهمیت میدهد اما از طرفی نواقصِ خود را هم پنهان نمیکند، متغیرهای بیرونی را نیز به رسمیت میشناسد و در تلاش است هر روز، نسخهی بهتری از خود را (از آنچه در حیطهی اختیارات است) ارائه بدهد، هنگامِ مواجهه با متغیرهای غیرقابل کنترل بیرونی، عکسالعملهای منطقیتری دارد. دستکم در لحظهای که محیط دستِ رد بر سینهات میزند، تو اولین کسی هستی که خودت را با آغوشی باز و بدون توضیح و پانویس میپذیری و در گوش خود میگویی اینان نمیدانند چه مشقتی کشیدهای، اینان نمیخواهند بدانند که تو هم انسانِ مفیدی هستی، اینان کمر به قتلِ باورت بستهاند. تو باید به توانایی،خلاقیت و استعدادهایی که تا به حال از آنها استفاده نکردهای باور داشته باشی. بگذار گریهات را در بیاورند اما در حینِ گریهها به مسیرت ادامه بده، درست مثل یک «جنگجوی اندوهگین». کسی چه میداند، شاید حتی در لحظهای از زندگی که با تابلویِ دوراهیِ «مرگ یا مرگ» رو به رو میشوی، با چشمی تَر به تابلو نیشخندی بزنی و بگویی: «عزیزم! من خودِ مرگ هستم!». [ یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 12:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||