لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

یک روز چشم وا می کنم و می بینم همه ی فصل ها و ماه ها و روزها برایم شبیه به هم اند . در پنج شنبه همان احساسی را دارم که در شنبه دارم و غروب دوشنبه برایم با غروب جمعه ، هیچ فرقی ندارد ...
بهار ، فقط بهار است و پاییز ، فقط پاییز ...
دیگر زیباییِ گلها ، من را به وجد نمی آورَد ، خِش خشِ برگ ها مرا یادِ کسی نمی اندازد و جدول های کنار خیابان را که می بینم؛ به سرم هوای قدم زدن و دیوانگی نمی زند...
تنهاییِ پروانه ها دلم را نمی لرزانَد ، مقصد قاصدک ها برایم مهم نیست و دنبالِ شجره نامه ی جیرجیرک ها نمی گردم...
یک روز چشم وا می کنم و می بینم که زندگی را بیش از اندازه جدی گرفته ام و تمام تلاشی که می کنم برای زنده ماندن است ، نه زندگی کردن ...
از یک جایی به بعد ، همه چیزِ جهان برایم تکراریست ، نه اشتیاقی برای عاشقِ کسی شدن دارم و نه انگیزه ای برای عاشقانه با کسی حرف زدن ...
تمام زندگی ام طبق فرمول یکنواختِ منطق ، پیش می رود و دیگر هیچ آرزوی عجیبی در سرم ندارم ...

آدم ها لابه لای مشکلات و سختی ها بزرگ می شوند
ولی
بدانیم که آن روز ، ما بزرگ نشده ایم ،،، فقط کودک بلند پرواز درونمان را کشته ایم ...
بزرگ شدن اینقدرها ترسناک نیست...

[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]

یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چندتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست... و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند.

[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]

برای یکدیگر نسخه نپیچید !

فراموش نکنید

که قرار نیست همه آدم ها شبیه به هم باشند

وقتی کسی خسته و رنجور از همه چیز

می آید و سفره دلش را پیشتان پهن می کند

ملاحظه گر باشید و با حرف های نسنجیده تان پشیمانش نکنید ...

آدم ها گاهی

فقط به دنبال گوشی شنوا برای شنیدنِ دردهایشان هستند

و نیازی به راه حل های منطقیِ من و شما ندارند ...

صرفا فقط به این خاطر که

واکنش هایِ شما در برخورد با مسائل با آن ها متفاوت است

زخم زبان نزنید و نگویید

اگر جای تو بودم فلان کار را انجام می دادم

شاید راه حل هایِ شما فقط به کارِ زندگی خودتان بیاید ...

یادتان بماند

که حتی همه ی داروها

روی بدنِ همه ی بیماران تاثیر یکسانی ندارد

[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

قرارشان را گذاشتند

گمشده میان کاج های بلند قامت پیر

آخرین نیمکت از سمت راست.

درست روبه رویشان دیواری با رنگی کهنه و نم کشیده قرار داشت که پیچک ها محسورش کرده بودند.

عصر های پاییز برای مدت کوتاهی در آن مکان خورشید طوری می‌تابید که آنها می‌توانستند با خیال راحت دست هایشان را در هم قفل کنند.

روز های اول نیمکت برایشان زیادی کوچک می‌نمود، زیرا هر دو در دورترین نقطه از یکدیگر می‌نشستند؛ فاصله میانشان زیادی به چشم می‌آمد و فضای ما بین را پر می‌کرد..

آن اوایل جاذبه ی زمین چشم هایشان را هدف قرار داده بود و نگاهشان موزائیک های آجری رنگ را می کاوید.

هنور لذت گفتگوی چشم ها را درک نکرده بودند

نمی‌دانم چه اصراری بود یکدیگر را به صورت جمع خطاب کنند که گاهی میان جمله هایشان مفردی فرار کند، مثلا "شما" بشود "تو" و شناسه ی آخر فعل هایشان نقش دوم شخص مفرد بگیرد.

خورشید تند تر میدوید، ماه نفس زنان به دنبالش و زمان با قدرت تر از همیشه حال را تبدیل به گذشته می‌کرد..

فاصله ها در گذشته گم شد

چشم ها گفتگو کردند

و تمام 'شما' ها به 'تو' و در نتیجه 'ما' تغییر شکل داد...

و بزرگ ترین پیشرفت اشتراک قدرت لامسه بود..

گاهی در قدم زدن، بازو به بازو

هنگام تبادل کتاب ها انگشت به انگشت

زمان عبور از خیابان دست در دست

در تنگنای روزگار با ازدحام مشکلات و دل گرفتیگی هایش ترقوه به ترقوه..

و هرازگاهی هم لب هایشان بر هم فرود می‌آمد..

بر روی فلز های یخ زده ی نیمکت نشست

همان عطر رز مخصوصش را استفاده کرده بود،

همان طور که فکر می‌کرد او دوست دارد موهایش را بافته بود،

با مدادی مشکی چشمانش را وحشی تر کرده بود،

ال استار زرد به پا کرده بود،

او خیلی کار ها کرده بود!

منتها فاعل زندگی اش مفعول نداشت..!!

یا اویی در کار بود که میرفت

یا اویی که نیست

یا اویی که باید برود

همه چیز به انحنای لبان مخاطب مذکرش بر می‌گردد..

درست زمانی که استاد میان ابیات شعری

بین آخر را به فراموشی سپرد

و آن دو ادامه اش را با هم زمزمه کردند :

تا قیامت در میان سینه حبست میکنم

تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی..

همه چیز با آن لبخند کزایی شروع شد..

او لبخند زد و قلبی ریتم یکی در میان گرفت!

او فقط لبخند زد ولی در میان ذهن دخترانه ای بار ها باهم بر روی آخرین نیمکت از سمت راست قرار گذاشتند

بارها قدم زدند

بارها از خیابان عبور کردند..

او بارها فقط خیال کرده بود.....

[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مردم اینجا چقدر مهربانند!!

دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند.

دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون

برایم تنگ بود کلاه گشادتری و دیدند هوا گرم شد،
پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم

کهنه و پاره است به من وصله چسباندند و چون

از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند

و حسابم را رسیدند. خواستم در این مهربانکده خانه بسازم،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . .

روزگار جالبی است،مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان میزاید....

[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]

Silence and smile are two powerful tools. Smile is the way to solve many problems and silence is the way to avoid many problems

[ پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳ ] [ 8:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا