لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

یک روز چشم وا می کنم و می بینم همه ی فصل ها و ماه ها و روزها برایم شبیه به هم اند . در پنج شنبه همان احساسی را دارم که در شنبه دارم و غروب دوشنبه برایم با غروب جمعه ، هیچ فرقی ندارد ...
بهار ، فقط بهار است و پاییز ، فقط پاییز ...
دیگر زیباییِ گلها ، من را به وجد نمی آورَد ، خِش خشِ برگ ها مرا یادِ کسی نمی اندازد و جدول های کنار خیابان را که می بینم؛ به سرم هوای قدم زدن و دیوانگی نمی زند...
تنهاییِ پروانه ها دلم را نمی لرزانَد ، مقصد قاصدک ها برایم مهم نیست و دنبالِ شجره نامه ی جیرجیرک ها نمی گردم...
یک روز چشم وا می کنم و می بینم که زندگی را بیش از اندازه جدی گرفته ام و تمام تلاشی که می کنم برای زنده ماندن است ، نه زندگی کردن ...
از یک جایی به بعد ، همه چیزِ جهان برایم تکراریست ، نه اشتیاقی برای عاشقِ کسی شدن دارم و نه انگیزه ای برای عاشقانه با کسی حرف زدن ...
تمام زندگی ام طبق فرمول یکنواختِ منطق ، پیش می رود و دیگر هیچ آرزوی عجیبی در سرم ندارم ...

آدم ها لابه لای مشکلات و سختی ها بزرگ می شوند
ولی
بدانیم که آن روز ، ما بزرگ نشده ایم ،،، فقط کودک بلند پرواز درونمان را کشته ایم ...
بزرگ شدن اینقدرها ترسناک نیست...

[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا