|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
قرارشان را گذاشتند گمشده میان کاج های بلند قامت پیر آخرین نیمکت از سمت راست. درست روبه رویشان دیواری با رنگی کهنه و نم کشیده قرار داشت که پیچک ها محسورش کرده بودند. عصر های پاییز برای مدت کوتاهی در آن مکان خورشید طوری میتابید که آنها میتوانستند با خیال راحت دست هایشان را در هم قفل کنند.
روز های اول نیمکت برایشان زیادی کوچک مینمود، زیرا هر دو در دورترین نقطه از یکدیگر مینشستند؛ فاصله میانشان زیادی به چشم میآمد و فضای ما بین را پر میکرد..
آن اوایل جاذبه ی زمین چشم هایشان را هدف قرار داده بود و نگاهشان موزائیک های آجری رنگ را می کاوید. هنور لذت گفتگوی چشم ها را درک نکرده بودند
نمیدانم چه اصراری بود یکدیگر را به صورت جمع خطاب کنند که گاهی میان جمله هایشان مفردی فرار کند، مثلا "شما" بشود "تو" و شناسه ی آخر فعل هایشان نقش دوم شخص مفرد بگیرد.
خورشید تند تر میدوید، ماه نفس زنان به دنبالش و زمان با قدرت تر از همیشه حال را تبدیل به گذشته میکرد..
فاصله ها در گذشته گم شد چشم ها گفتگو کردند و تمام 'شما' ها به 'تو' و در نتیجه 'ما' تغییر شکل داد... و بزرگ ترین پیشرفت اشتراک قدرت لامسه بود.. گاهی در قدم زدن، بازو به بازو هنگام تبادل کتاب ها انگشت به انگشت زمان عبور از خیابان دست در دست در تنگنای روزگار با ازدحام مشکلات و دل گرفتیگی هایش ترقوه به ترقوه.. و هرازگاهی هم لب هایشان بر هم فرود میآمد..
بر روی فلز های یخ زده ی نیمکت نشست همان عطر رز مخصوصش را استفاده کرده بود، همان طور که فکر میکرد او دوست دارد موهایش را بافته بود، با مدادی مشکی چشمانش را وحشی تر کرده بود، ال استار زرد به پا کرده بود، او خیلی کار ها کرده بود! منتها فاعل زندگی اش مفعول نداشت..!! یا اویی در کار بود که میرفت یا اویی که نیست یا اویی که باید برود
همه چیز به انحنای لبان مخاطب مذکرش بر میگردد.. درست زمانی که استاد میان ابیات شعری بین آخر را به فراموشی سپرد و آن دو ادامه اش را با هم زمزمه کردند : تا قیامت در میان سینه حبست میکنم تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی..
همه چیز با آن لبخند کزایی شروع شد.. او لبخند زد و قلبی ریتم یکی در میان گرفت! او فقط لبخند زد ولی در میان ذهن دخترانه ای بار ها باهم بر روی آخرین نیمکت از سمت راست قرار گذاشتند بارها قدم زدند بارها از خیابان عبور کردند..
او بارها فقط خیال کرده بود..... [ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 11:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||