لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

چگونه از مقایسه خود با دیگران دست برداریم؟

چگونه از مقایسه خود با دیگران دست برداریم (چگونه مقایسه نکنیم)

بسیاری از افراد فکر می کنند برای دستیابی به موفقیت و جایگاه بالاتر باید خود را با دیگران مقایسه کنند.

در صورتی که قیاس نمودن خود با دیگران می تواند موجب یکنواخت شدن زندگی و از دست دادن انگیزه شما برای رسیدن به موفقیت شود.
بنابراین اگر می خواهید به موفقیت برسید باید از مقایسه کردن خود با دیگران دست بردارید.

مقایسه خود با دیگران باعث می شود که دائما غبطه بخورید که در جایگاه آن ها قرار ندارید و تنها مشکلات زندگی خود را ببینید و از ویژگی های مثبت زندگی خود غافل شوید.
به همین منظور در ادامه متا راز قصد داریم شما را با راهکارهای برای رهایی از مقایسه خود با دیگران، به طور کامل آشنا کنیم.

آسیب های مقایسه خود با دیگران

اما چرا نباید خودمان را با دیگران مقایسه کنیم؟ مگر مقایسه کردن موجب تلاش بیشتر و پیشرفت انسان نمی شود؟ پس چرا می گویند که مقایسه خود با دیگران می تواند موجب آسیب های جدی به روحیات ما و عدم پیشرفت زندگیمان شود؟

مقایسه کردن بد نیست. اما در صورتی که این مقایسه کاملا عاقلانه و سودمندانه باشد. بهترین مقایسه، قیاس نمودن خود با خودمان در گذشته است. به این معنی که سعی کنیم بهتر از گذشته خودمان باشیم.

متأسفانه امروزه چشم و هم چشمی و مقایسه های غیرمنطقی در زندگی ها بسیار زیاد شده است. دلیل آسیب زننده بودن این مقایسه ها، این است که شما تنها سمت خوشبخت و خوب زندگی ها را مشاهده می نمایید و نمی دانید که فرد مورد نظرتان چه مشکلاتی را در زندگی تحمل می نماید.

به طور مثال یکی از مخرب ترین روش های مقایسه خود با دیگران، توجه به زندگی های مجازی و مقایسه نمودن خودمان با آن ها است. فضای مجازی مانند یک قاب زیباست که افراد خوشبختی ها و شادی هایشان را در آن به اشتراک می گذارند.

به همین دلیل شما تنها دارایی ها و شادی های آنان را مشاهده می نمایید. زمانی که می خواهید خودتان را با آن ها مقایسه نمایید، احساس می کنید مشکلات شما در برابر آن ها بسیار زیاد هستند و به نوعی نسبت به این افراد خوشبخت نیستید.

همین موضوع موجب می شود تا حسرت بخورید که کاش می شد چند روز به جای آن ها زندگی کنید.

یک جمله بسیار معروف در رابطه با مقایسه خود با دیگران وجود دارد که می گویند” هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودتان مقایسه نکنید.” این جمله تعریف دقیقی از مقایسه کردن اشتباه را به شما ارائه می دهد.

زمانی که خودتان را با دیگران مقایسه می کنید، تنها خوبی ها و نکات مثبت زندگی آن ها را می بینید. سپس این نکات مثبت را با نکات منفی و مشکلات زندگی خود مقایسه می نمایید.

در نهایت به این نتیجه می رسید که آن ها از شما بسیار خوشبخت‌تر و خوشحال تر هستند. در صورتی که اگر کاملا به زندگی آن ها اشراف پیدا کنید، هرگز حاضر نخواهید بود که حتی چند روز زندگی خودتان را با زندگی آن ها تعویض نمایید.

راهکارهای رهایی از مقایسه خود با دیگران

افرادی که تا به حال بارها به مقایسه خود با دیگران پرداخته اند، فکر می کنند دیگر نمی توانند این عادت را ترک نمایند. اما راهکارهای موثری وجود دارند که با پیروی نمودن از آن ها می توانید این عادت را از بین ببرید و یا از آن به بهترین نحو استفاده کنید.

برای اینکه بتوانید از مقایسه های اشتباه و مخرب رهایی پیدا کنید، بهتر است به توصیه های زیر توجه نمایید.

  1. تمرکز روی درون خود: یکی از دلایل مقایسه خود با دیگران این است که شما دائما در حال بررسی تفاوت های ظاهری خود با زندگی دیگران هستید. برای اینکه بتوانید از این عادت رهایی پیدا کنید، بهتر است مرکز توجه خود را تغییر دهید و روی درون خود تمرکز کنید. قطعا که این موضوع کار راحتی نیست. اما ارزش این را دارد که برای انجام آن تمرین کنید. به طور مثال زندگی دیگران را رها کنید و به بررسی نقاط ضعف و قوت خود بپردازید. پس از شناخت آن ها سعی کنید نقاط ضعف خود را از بین ببرید و نقاط قوت خود را تقویت نمایید. باور کنید پس از مدتی به قدری روی این موضوع تمرکز خواهید کرد، که وقتی برای بررسی و ارزیابی زندگی دیگران نخواهید داشت.
  2. یک الگوی منطقی و درست داشته باشید: اینکه شما خود را با یک فرد قیاس نمایید و از زندگی او الهام بگیرید، اصلا کار اشتباهی نیست. اما به شرطی که نخواهید دقیقا شبیه به او شوید. به طور مثال فردی را می شناسید که انسان بسیار محترم و منحصر به فردی می باشد. از طرفی مهارت های فوق‌العاده ای دارد و با کمک آن ها به جایگاه ویژه ای دست یافته است. شما نیز سعی کنید از او الگوبرداری نمایید و به شناخت ویژگی های منحصر به فرد خود بپردازید. سپس سعی کنید با استفاده از آن ها به موفقیت در زندگی دست پیدا کنید.
  3. مدت زمان استفاده از فضاهای مجازی را محدود نمایید: یکی از دلایل اصلی مقایسه خود با دیگران و نارضایتی از زندگی، ارزیابی نمودن زندگی هایی است که در فضای مجازی می بینید. این زندگی ها دقیقا مانند جایی که هستند، مجازی می باشند و بیشتر آن ها نمایش است. بنابراین در دام این مقایسه های اجتماعی نیفتید و گرفتار آن ها نشوید.
  4. شکرگزاری را از یاد نبرید: زمانی که از خداوند مهربان بابت داشته هایتان تشکر می کنید. دائما نقاط مثبت زندگی خود را یادآور می شوید و همین موضوع موجب می شود تا کمتر به مقایسه خود با دیگران بپردازید. از طرفی شکرگزاری انرژی مثبت و فوق‌العاده ای را وارد زندگی شما می کند که، به کمک آن می توانید اتفاقات خوبی را در زندگی رقم بزنید.

با این توصیه ها مقایسه خود با دیگران را فراموش کنید

اگر می خواهید از مقایسه خود با دیگران رهایی پیدا کنید، بهتر است علاوه بر راهکارهای فوق به توصیه های زیر نیز توجه نمایید. این توصیه ها به شما کمک می نمایند تا مقایسه خود با دیگران را از یاد ببرید و به بهترین نحو درگیر زندگی خود و پیشرفت آن شوید.

این توصیه ها به شرح زیر می باشند.

  • بهتر است نوع نگاهتان را نسبت به خودتان تغییر دهید. به جای تمرکز روی نقاط منفی زندگی، نکات مثبت زندگی خود را بررسی نمایید. اگر رفتارهای اشتباهی دارید، بدون آنکه خودتان را سرزنش کنید برای برطرف نمودن آن ها تلاش کنید. اگر نمی دانید چگونه باید این کار را انجام دهید، بهتر است نکات مثبت و منفی زندگی خود را روی یک کاغذ بنویسید.
  • به افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس خود بپردازید. برای اینکه بتوانید از مقایسه خود با دیگران رهایی پیدا کنید، بهتر است روی عزت نفس و افزایش اعتماد به نفس خود تمرکز کنید. به طور مثال توانایی های خود را بشناسید و آن ها را تقویت نمایید. برای خودتان ارزش قائل شوید و اجازه ندهید کسی زندگی شما را مسخره نماید و به آن بی احترامی کند.
  • با جملات مثبت و محترمانه در مورد خودتان صحبت کنید. اگر می خواهید از مقایسه خود با دیگران رهایی پیدا کنید، خودتان را محترمانه معرفی کنید. به طور مثال زمانی که در جمع هستید و برای کمک به دیگران پیش قدم می شوید، نگویید که “من اصلا برای کار و زحمت به دنیا اومدم” یا “کلا استاد تمیزکاری و کلفتیم”. به جای این جملات بگویید “شما میزبان هستین و کلی زحمت کشیدین، اجازه بدین بهتون کمک کنم.”
  • بدانید که چه زمانی در حال مقایسه خود با دیگران هستید. رفتارهای مقایسه ای را بشناسید. به طور مثال زمانی که در ذهن به مقایسه خود با افرادی می پردازید که در فضای مجازی آن ها را دیده اید. یا افرادی که شرایط کاملا متفاوتی با شما دارند. به این معناست که در حال مقایسه خود با دیگران هستید و این مقایسه کاملا اشتباه است.
  • به تقویت باور و قدرت ذهن خود بپردازید. فراموش نکنید که شما به چیزهایی دست پیدا خواهید کرد که به آن ها باور دارید و رویای آن را در ذهن می پرورانید. این کار انرژی مثبت درونی شما را نیز افزایش می دهد و به شما کمک می نماید تا با دید بهتری به زندگی خود نگاه کنید. از طرفی باورها می توانند زندگی شما را بسازند. به همین دلیل سعی کنید باورهای محدود کننده و منفی را از خود دور کنید و باورهای یاری دهنده را جایگزین آن ها کنید. این کار انگیزه شما را برای موفقیت افزایش می دهد و موجب می شود تا از مقایسه خود با دیگران دست بکشید و تمرکز خود را روی رسیدن به خواسته هایتان بگذارید.
[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:8 ] [ گنگِ خواب دیده ]

زندگی یک تراژدی نیست ، یک طنز است ، زنده ماندن به معنای داشتن شوخ طبعی است.

“زندگی مشکلی ندارد. نگاه کردن به آن به عنوان یک مشکل ، برداشتن یک قدم اشتباه است. زندگی کردن ، دوست داشتن ، تجربه کردن یک راز است ». سخنان اوشو

هیچ کس برای تحقق رویای شما اینجا نیست. هر کس اینجاست تا سرنوشت خود را، واقعیت خود را برآورده کند.

اگر می خواهید حقیقت را ببینید، هیچ نظر موافق یا مخالفی نداشته باشید

نیازی به رقابت با هیچکس نیست. شما خودتان هستید و همانطور که هستید ، کاملاً خوب هستید. خودتان را بپذیرید.

سؤال این نیست که چقدر می توان آموختT برعکس ، سؤال این است که چقدر می توان فراموش کرد.

روزی که فکر می کنید می‌دانید، مرگ شما اتفاق افتاده استT زیرا اکنون هیچ شگفتی و شادی و شگفتی وجود نخواهد داشت. اکنون شما زندگی مرده ای خواهید داشت.

روشنگری درک این است که این همه چیز است ، و این کاملا درست است، این همه است. خودشناسی یک دستاورد نیست، این دانستن این است که هیچ چیز برای بدست آوردن و جایی برای رفتن وجود ندارد.

بیش از پیش ساده لوح باشید، کمتر آگاه باشید و بیشتر شبیه کودکان باشید. زندگی را سرگرم‌کننده تلقی کنی، زیرا زندگی واقعاً این است.

احمق ها به دیگران می خندند، خردمندان به خود می خندند. سخنان اوشو

عقل برای درک خارها کافی است. برای درک گلها به قلب نیاز دارید.

اگر از گذشته خود متنفر باشید ، از خود متنفر خواهید شد. برای گذشته هیچ کاری نمی توان انجام داد ، از آنچه اتفاق افتاده نترسید ، بیدار شوید و زمان حال را تغییر دهید.

به دست آوردن چیزها، اعم از اندیشه، غم یا شادی ، آسان است، اما به خاطر سپردن آن دشوار است.

آن روز راه انسان گم شد. روزی که او هر کشف دیگری را ارزشمندتر از کشف خود پذیرفت. سخنان اوشو

برای دیدن ستارگان به تاریکی خاصی نیاز است

فردا هرگز نمی آید، همیشه امروز است

از سرت بیرون برو و وارد قلبت شو. کمتر فکر کن بیشتر احساس کن

یک لحظه عشق برابر است با تمام ابدیت عشق

عشق هدف است، زندگی سفر است

شجاعت یک رابطه عاشقانه با ناشناخته ها است

هر چه احساس کنی، می شوی. این مسئولیت شماست

هیچ کس قدرت برداشتن دو قدم را با هم ندارد. هر بار فقط می‌توانید یک قدم بردارید

حقیقت چیزی بیرونی نیست که بتوان آن را کشف کرد، بلکه چیزی در درون است که باید به آن پی برد.

نگویید این خوب است و آن بد. تمام تبعیض ها را کنار بگذارید همه چیز را همانطور که هست بپذیر

خلسه را در درون خود بیابید. آن بیرون نیست. در درونی ترین شکوفایی شماست. آنی که دنبالش میگردی تو هستی.

اگر واقعاً خواهان آرامش روی زمین هستید، آرامش را در قلب خود، در وجود خود ایجاد کنید. برای شروع و سپس گسترش آن مکان مناسبی است.

من این دنیا را دوست دارم زیرا ناقص است. ناقص است و به همین دلیل در حال رشد است. اگر کامل بود مرده بود.

شما باید در دنیا زندگی کنید اما از آن دست نخورده بمانید. تو باید در دنیا بمانی، اما دنیا نباید در تو بماند.

گذشته دیگر نیست و آینده هنوز نیست، هر دو بی جهت در مسیرهایی حرکت می کنند که وجود ندارند. یکی قبلا وجود داشت، اما دیگر وجود ندارد، و یکی حتی شروع به وجود نکرده است. تنها فرد مناسب کسی است که لحظه به لحظه زندگی کند.

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 7:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

خودت را در انرژی فناکن. یک پارچه انرژی عشق شو. نه عاشق شخصی مشخص، بلکه عاشق همه چیز و هر چیز.یا حتی عاشق هیچ چیز شو. مسئله، موضوع و مخاطب عشق نیست، بلکه خود انرژی سزشار عشق است. برگرفته از سخنان اوشو

اگر در سکوت اتاق نشسته ای، بگذار آنجا از انرژی سرشار شود. هاله ای از عشق پیرامون خودت ایجاد کن. آن گاه که به درختان مینگری عاشق درختان شو. آن گاه که به ستارگان چشم میدوزی عاشق ستارگان شو تو خود عشق هستی، همین و بس

تو عشق میشوی و هستی معشوقت. هستی خدای تو میشود. انسان ها بدون اینکه به عشق تبدیل شوند به دنبال خدا میگردنند. سخنان اشو

وقتی عشق و نفرت وجود نداشته باشد، همه چیز روشن و واضح می شود.

اگر آن کار را بدون عشق انجام می دهید، بنابراین شما مانند یک برده کار می کنید.

بله، من دوست دارم که خودت را دوست داشته باشی، زیرا تا زمانی که خودت را دوست نداشته باشی، نمی توانی دیگری را دوست داشته باشی. اگر خودتان را دوست نداشته باشید، نمی دانید عشق چیست. اما قبل از اینکه بتوانید خودتان را دوست داشته باشید، باید خودتان را بشناسید. از این رو عشق ثانویه است، مراقبه اولیه است

اگر واقعا می خواهید عشق را بشناسید، عشق را فراموش کنید، مراقبه را به خاطر بسپارید.

اگر می خواهید گل رز را به باغ خود بیاورید، گل رز را فراموش کنید و از بوته رز مراقبت کنید. بهش غذا بده، آبیاریش کن، مواظب باش که به اندازه آفتاب، آب بخوره. اگر از همه چیز مراقبت شود، سرنوشت گل رز در زمان مناسب خواهد آمد. شما نمی توانید آنها را زودتر بیاورید، نمی توانید آنها را مجبور کنید زودتر باز شوند، و نمی توانید از گل رز بخواهید که کامل تر باشد

عشق در وجودت گل رز است، اما وجودت را آماده کن. تاریکی و ناخودآگاهی را از بین ببرید. بیشتر و بیشتر هوشیار و آگاه شوید، و عشق به میل خود و در زمان خودش خواهد آمد. لازم نیست نگران آن باشید. و هر زمان که می آید همیشه عالی است.

عشق یک تجربه معنوی است، نه به جنسیت و نه ربطی به بدن، بلکه چیزی است که با درونی ترین وجود ارتباط دارد.

عشق نیاز به آگاهی بی اندازه دارد. عشق ملاقات دو روح است و شهوت ملاقات دو بدن. شهوت حیوانی است، عشق الهی است اما تا زمانی که ندانید که یک روح هستید، نمی توانید بفهمید که عشق چیست

هنگامی که به مرکز وجود خود رسیدید، عشق را خواهید دید که از شما ساطع می شود. این کاری نیست که شما انجام دهید. گویی خورشید طلوع کرده و گلها باز شده اند و هوا از عطر آنها پر شده است

یکی از اسرارآمیزترین چیزها در مورد انسان این است که او به دادن چیزهایی ادامه می دهد که ندارد. شما به دادن عشق ادامه می دهید و در وهله اول آن را ندارید، و همچنان از دیگرانی که آن را ندارند عشق می خواهید، گداهایی که از گداها گدایی می کنند

دیگران تبدیل به آینه ای شده اند که در آن منعکس می شوید. عاشقان آینه یکدیگرند. عشق شما را از چهره اصلی خود آگاه می کند

به جای اینکه در یک رابطه عاشقانه باشید، یک فرد دوست داشتنی باشید، زیرا روابط یک روز اتفاق می افتد و روز دیگر ناپدید می شود. آنها گل هستند، صبح شکوفه می دهند، تا عصر که از بین می روند

مردم می گویند عشق کور است چون نمی دانند عشق چیست من به شما می گویم فقط عشق چشم دارد غیر از عشق همه چیز کور است.

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 7:47 ] [ گنگِ خواب دیده ]

برای آنکه کار جدیدی را شروع کنید ، باید کار قدیمی تری را تمام کنید و یا دیگر آن را ادامه ندهید . لازمه وارد شدن ، خارج شدن است . لازمه برداشتن ، گذاشتن است.
▪ یکی از پر قدرت ترین کلمات در مدیریت زمان کلمه ” نه ” است به هر کاری که استفاده بهینه از وقت و زندگی تان نیست نه بگویید این کلمه را زود بگویید و بیشتر از آن استفاده کنید . واقعیت این است که ما وقتی برای تلف کردن نداریم.
▪ در واقع هنگامی که مهم ترین کارتان را انتخاب می کنید ، هر کار دیگری اتلاف وقت محسوب می شود زیرا طبق اولویت بندی هایتان هیچ کار یا فعالیتی به اندازه این کار مهم نیست.
▪ همین الان یک ورق کاغذ بردارید و ده هدفی را که می خواهید در سال آینده به آنها برسید لیست کنید. این هدف ها را به صورتی بنویسید که گویا یک سال گذشته است . و آنها همگی به تحقق پیوسته اند . در نوشتن هدف هایتان از زمان حال و ضمیر اول شخص استفاده کنید . هدف ها باید با صراحت و با قاطعیت بیان شوند . با این کار ذهن ناخودآگاه شما بی درنگ آنها را تایید می کند . ..
سپس ده هدفی که نوشته اید مرور کنید . از میان آنها هدفی را انتخاب کنید که رسیدن به آن بیشترین تاثیر را در زندگی شما می گذارد . این هدف هر چه که هست آن را روی یک برگ کاغذ بنویسید ، برای رسیدن به آن مهلتی تعیین کنید ، برنامه ریزی کنید ، طبق برنامه دست به کار شوید و هر روز برای دست یابی به هدف مورد نظر کاری انجام دهید . همین تمرین به تنهایی می تواند زندگی شما را دگرگون کند!
▪ شما فقط به یک طریق می توانید وقت وزندگی خود را تحت کنترل در آورید و آن هم تغییر دادن روش فکر کردن ، کار کردن و نحوه روبرو شدن با سیل بی پایان کارهای است که هر روز بر سرتان می ریزد . میزان تحت کنترل در آوردن کارها و فعالیتهایتان بستگی دارد به اینکه تا چه حد بتوانید انجام بعضی از کارها را متوقف کنید و به جای آن وقت بیشتری را صرف فعالیت های کمتری کنید که واقعا می توانند در زندگی شما تحول ایجاد کنند.
▪ کلید دست یابی به موفقیت بزرگ ، پیروزی ، احترام و خوشبختی در زندگی این است که بتوانی ذهنت را تمام و کمال روی مهم ترین کار یا هدفی که داری متمرکز کنی ، آن را درست انجام دهی و تا آن را به اتمام نرسانده ای دست از کار نکشی .
▪ افراد موفق کسانی هستند که آماده اند تا لذت های کوتاه مدت را به تعویق بیاندازند و با کار و تلاش نتایج بسیار ارزشمندی را در آینده به دست آورند . به عکس ، افراد ناموفق بیشتر به خوشی ها و لذت های کوتاه مدت و آنی فکر می کنند و به آینده خود بسیار کم توجه اند.
▪ یک انسان معمولی اگر بتواند این عادت را در خود ایجاد کند که کارهای خود را به طور واضح اولویت بندی کند و کارهای مهم را سریعا انجام دهد می تواند از یک نابغه که زیاد حرف می زند و نقشه های عالی می کشد اما کمتر کاری را به انجام می رساند پیشی بگیرد.
▪ توانایی شما در تعیین مهم ترین کارهایی که باید شروع کرده و سریعا به اتمام برسانید به احتمال زیاد بیش از هر توانایی یا مهارت دیگری در موفقیت شما نقش خواهد داشت.
▪ قوی ترین ابزار ذهنی شما برای رسیدن به موفقیت توانایی شما در اولویت بندی درست کارهایتان است. هر روز چند دقیقه ای در جای که کسی مزاحم تان نشود راحت بنشینید و بدون استرس و نگرانی فقط به کارهایی که باید انجام بدهید فکر کنید.
تقریبا هر بار در سکوت و تنهایی به ایده های جالبی می رسید که وقتی این ایده ها را به کار بگیرید به میزان زیادی در کار خود صرفه جویی خواهید کرد . با این کار ، اغلب پیشرفتها و موفقیتهایی را تجربه خواهید کرد که مسیر زندگی و شغل شما را به کلی دگرگون کی کند.
▪ از امروز تصمیم بگیرید که پروژه در خدمت خودتان را اجرا کنید : برای تمام عمر در حوزه کارتان یک شاگرد باقی بمانید . برای یک حرفه ای هیچوقت مدرسه رفتن و آموختن تمام نمی شود . چه مهارتها و توانایی هایی است که به شما کمک می کند تا در کارتان در زمان کمتر نتایج بهتری بدست آورید ؟ برای ادامه و پیشرفت کار در آینده به چه توانایی های کلیدی و اصلی نیاز دارید؟ این مهارتها هر چه هستند آنها را مشخص کنید ، برای بهبود آنها برنامه ریزی کنید و سپس فراگیری را شروع کنید . سعی کنید در کارتان همیشه بهترین باشید .
▪ نگاهی دقیقی به میز کار خود بیاندازید ، هم در خانه و هم محل کار ، آن وقت از خودتان بپرسید : چه جور آدمی در یک چنین جایی کار می کند؟
هرچقدر محیط کارتان تمیزتر و مرتب تر باشد بیشتر احساس مثبت بودن ، خلاقیت و اعتماد به نفس می کنید ، همین امروز تصمیم بگیرید که میز کار و دفتر خود را کاملا تمیز و مرتب کنید تا هر بار که پشت میزتان می نشینید احساس کنید که فردی موثر ، کار آمد و آماده پیشروی و موفقیت هستید .
▪ مدام این پرسش های کلیدی را از خود بپرسید : در چه کاری واقعا بهتر از دیگران هستم ؟ از کدام قسمت از کارهایی که انجام می دهم بیشتر لذت می برم ؟ مهم ترین عامل موفقیت من در گذشته چه بوده است ؟ اگر اصلا بتوانم حرفه ای داشته باشم آن حرفه کدام است؟
اگر با خریدن بلیط بخت آزمایی یا چیزی شبیه به آن مبلغ هنگفتی پول به دست بیاورید و این آزادی را داشته باشید که برای بقیه عمرتان هر کار یا هر قسمت از کاری را دوست دارید انجام دهید چه کاری را انتخاب خواهید کرد ؟ برای اینکه مشغول به کار مورد نظر شوید چه مقدماتی را باید فراهم کنید تا بتوانید آن کار را به بهترین صورت ممکن انجام دهید؟ پاسخ این پرسش هر چه که هست از همین امروز دست به کار شوید
▪ همین الان لیست کارهای خود را مرور کنید و در کنار هریک از موارد آن ” الف،ب،پ،ت یا ث بگذارید ، کار “الف۱″ خود را انتخاب کنید و بلافاصله روی آن شروع به کار کنید ، خود را موظف کنید که تا این کار را به اتمام نرسانده اید دست به کار دیگری نزنید .
در طول یک ماه آینده ، قبل از شروع به کار ، این روش الف ب پ ت ث را هر روز و در مورد هر لیستی که از کارها یا پروژه های خود تهیه می کنید به کار بگیرید . پس از یک ماه عادت شروع و ادامه کارهایی را که بالاترین اولویت را برای شما دارند پیدا کرده اید و آینده شما تضمین شده است.
▪ اهداف اصلی کارتان را مشخص کنید . هدفهایی که رسیدن به آنها نشان دهنده آن است که کارتان را به بهترین نحو انجام می دهید مشخص کرده و آنها را روی کاغذ بیاورید . سپس به هر کدام از آنها با توجه به نحوه عملکرد خود در آن زمینه از یک تا ده نمره بدهید ، و آنگاه توانایی یا مهارتی را که اگر به خوبی از پس برآیید بیشترین تاثیر را روی کارتان دارد تعیین کنید.عادت کنید که از این به بعد مرتبا اهداف اصلی کارتان را تجزیه و تحلیل کنید . هرگز از بهبود کار دست بر ندارید . همین تصمیم به تنهایی می تواند زندگی تان را متحول کند.
▪ همین امروز لیستی از تمامی هدفها ، فعالیتها ، پروژه ها و مسئولیتهای خود تهیه کنید . کدامیک از آنها جز ۱۰ تا ۲۰ درصد از کارهایی هستند که ۸۰ یا ۹۰ درصد از نتایج مورد نظر شما را به بار آورند؟
از همین امروز قاطعانه تصمیم بگیرید که وقت بیشتری را صرف فعالیتهای معدودی بکنید که می توانند در زندگی شما تحول واقعی ایجاد کنند و وقت کمتری را صرف فعالیت های کم اهمیت تر بکنید.
▪ از همین امروز تهیه برنامه روزانه هفتگی و ماهانه خود را شروع کنید ، یک دفترچه یا یک برگ کاغذ بردارید و همه کارهایی را که باید در بیست و چهار ساعت آینده انجام دهید یادداشت کنید اگر ایده های جدیدی بعدا به ذهنتان می رسد. آنها را هم مجددا به لیست اضافه کنید. لیستی از تمام پروژه ها و کارهای بزرگی که در نظر دارید در آینده انجام بدهید تهیه کنید هر یک از هدفها و پروژه ه های و کارهای بزرگی که در نظر دارید در آینده انجام دهید بدهید تهیه کنید . هر یک از هدف ها و پروژه های بزرگ خود را بر اساس اولویت ( آنچه مهمتر است) و توالی ( آنچه باید اول انجالم شود و آنچه باید بعد از آن انجام شود ) و … ، مرتب کنید . برای این کار می توانید پایان کار را در نظر مجسم کنید و از آخر به اول بیایید .
روی کاغذ فکر کنید ! همیشه از روی لیست کار کنید . به این ترتیب حتی خودتان هم متعجب خواهید شد که چقدر کارایی تان بیشتر شده است
▪ به طور منظم لیست کارها ، فعالیتها و پروژه های خود را مرور کنید . مرتبا از خودتان بپرسید : کدام پروژه یا فعالیت است که اگر آن را به بهترین نحو و با یک روش زمان بندی شده به انجام برسانم بیشترین تاثیر مثبت را بر زندگی من خواهد گذاشت؟
آنچه را که می تواند بیشترین کمک را به شما بکند ، هر چه که باشد ، به عنوان هدف خود در نظر بگیرید ، برای دستیابی به آن برنامه ریزی کنید و بلافاصله روی برنامه خود شروع به کار کنید .
این کلمات فوق العاده گوته را به خاطر بسپارید : اگر کار را شروع کنید ذهن شما گرم می شود و اگر ادامه دهید به انجام می رسد.
▪ پیش از شروع هر کاری از خودتان بپرسید : انجام دادن یا ندادن این کار چه تاثیر ات بلندمدتی بر زندگی من خواهد داشت ؟
▪ خود را به صورت فردی که می خواهید در آینده باشید مجسم کنید.
▪ برای ایجاد عادت توجه و تمرکز بر روی مهم ترین کارها به سه ویژگی اساسی نیاز دارید که هر سه را می توان یاد گرفت . این سه ویژگی ، تصمیم گیری ، انضباتط و اراده هستند.
▪ یک روش عالی برای موفقیت در کار این است : افکارتان را روی کاغذ بیاورید.
▪ دست به کار شوید ! همین امروز مهم ترین کار یا پروژه ای را که باید تمام شود انتخاب کنید و فورا کار را شروع کنید .
به محض اینکه اصلی ترین کارتان را شروع کردید خود را موظف کنید که آن را بی وقفه و بدون تاخیر تمام و کمال انجام دهید . به این کار به عنوان یک امتحان نگاه کنید . ببینید آیا شما آدمی هستید که بتوانید تصمیم به انجام کاری بگیرید و آن را تا آخر پیش ببرید . وقتی کار را شروع کردید اجازه ندهید هیچ چیز در انجام آن وقفه ایجاد کند.
▪ مشکلات ما را متوقف نمی کنند بلکه به ما آموزش می دهند .
▪ هنگامی که با حداکثر توان و به طور مستمر روی کارهای مهم و اصلی کار می کنید ، ذهن شما وارد وضعیتی می شود که آن را “مد” می نامند . تقریبا هر کس زمانی این حالت را تجربه کرده است . افراد واقعا موفق کسانی هستند که می توانند بسیار بیشتر از افراد عادی ذهن را در این وضعیت نگه دارند
در وضعیت ” مد ” که کارایی و بهره وری انسان در بالاترین حد خود است چیزی شبیه معجزه برای ذهن و احساسات اتفاق می افتد.
▪ تماشای تلویزیون را حذف کنید و وقت آن را صرف خانواده ، مطالعه ، ورزش و انجام هر کاری که به پیشرفتزندگی شما کمک می کند بکنید .
▪ در زندگی همیشه عاقلانه تصمیم گرفتن را تمرین کنید . مرتبا از خودتان بپرسید : اگر این کار را قبلا شروع نکرده بودم ، آیا با اطلاعات و شرایطی که امروز دارم حاضر می شدم الان این کار را شروع کنم ؟
هریک از فعالیت ها و کارهای شخصی و شغلی تان را که قبلا آغاز کرده اید بر اساس شرایط و اطلاعات امروزتان ارزشیابی کنید و ببینید آیا در میان کارهایتان کاری هست که دیگر ضرورتی برای انجام آن احساس نمی کنید . در این صورت این کاری است که باید تکنیک تنبلی سازنده را در مورد آن به کار بگیرید و یا به عبارت دیگر از انجام آن دست بکشید.
▪ از امروز تصمیم بگیرید برای هر کاری که انجام می دهید در خودتان ” احساس اضطرار ” ایجاد کنید . یکی از کارهایی را که معمولا در انجام آن تنبلی می کنید انتخاب کنید و اراده کنید که عادت سریع انجام دادن آن کار را در خود تقویت کنید . هم در مواقعی که فرصتی پیش می آید و هم وقتی که مشکلی رخ می دهد فورا وارد عمل شوید. هنگامی که کار یا مسئولیتی را به شما می سپارند ، سریع آن را به انجام برسانید و نتیجه کار را اطلاع دهید . در تمام مسائل مهم زندگی تان سریع عمل کنید.
آنگاه از اینکه می بینید چقدر کارهای بیشتری انجام می دهید و احساس بهتری دارید تعجب خواهید کرد.
▪ برای شروع سریع یک کار بزرگ و پیچیده که از چندین کار کوچک تر تشکیل شده یکی از دو روش بریدن کالباس و یا سوراخ کردن پنیر سوییسی را به کار بگیرید . ویژگی مشترک انسانهای موفق و خوشبخت آن است که همگی اهل عمل هستند به این معنی که وقتی ایده خوبی را می شنوند فورا آن را به کار می گیرند تا ببینند که تا چه حد این ایده می تواند برایشان سودمند باشد . پس وقت را تلف نکنید . همین امروز این روش ها را امتحان کنید.
▪ افکارتان را کنترل کنید . به خاطر داشته باشید که اکثر اوقات همان می شوید که به آن فکر می کنید . فقط به چیزهایی فکر کنید و درباره آن با خودتان گفتگو کنید که می خواهید داشته باشید نه چیزهایی که نمی خواهید . برای داشتن ذهنی مثبت ، مسئولیت کامل اعمال خود و هر آن چه را که برایتان اتفاق می افتد به عهده بگیرید . به هیچ دلیلی دیگران را مقصر ندانید و از آنها انتقاد نکنید . به جای آنکه به دنبال توجیه شکست هایتان باشید اراده کنید که پیشرفت کنید . ذهن و انرژی تان را روی آنچه می تواند به پیشرفت زندگی شما کمک کند متمرکز کند متمرکز کنید و آنگاه از آنچه پیش می آید شگفت زده خواهید شد.
▪ خودتان را به صورت فردی مجسم کنید که مدام رو به پیشرفت است . خودتان را موظف کنید که با تمرین مرتب روش ها ی بالابردن کارایی ، آنها را تبدیل به عادت کنید تا به طور اتوماتیک و به سادگی این روش ها را انجام بدهید . یکی از نیرومند ترین جملاتی که برای این کار می توانید استفاده کنید این است فقط امروز نگران نباش که این کار باعث شود برای همیشه تغییر کنی . اگر فکر خوبی است : فقط امروز آن را انجام بده.
هر روز به خودتان بگویید : من فقط همین امروز آماده می شوم و روز را با سخت ترین کار شروع می کنم . از تاثیری که این روش روی زندگی تان می گذارد شگفت زده خواهید شد.
▪ برای انجام هر یک از کارهای خود و همچنین برای انجام هر یک از قسمت های آن مهلت تعیین کنید . برای خودتان یک سیستم فشار طراحی کنید . بار خود را کم کم زیاد کنید و اجازه ندهید که از میدان به در شوید . وقتی که برای خود مهلتی تعیین کردید به آن پایبند باشید و حتی سعی کنید کار را زودتر از مهلت مقرر انجام دهید .
در مورد کارها یا پروژههای بزرگ ، قبل از شروع همه مراحل آن را لیست کنید . آنگاه تعیین کنید که برای انجام هر قسمت از کار چند دقیقه و ساعت وقت لازم دارید . سپس برنامه زمان بندی شده روزانه و هفتگی خود را تنظیم مجدد کنید تا بتوانید برای زمانی که منحصرا روی این پروژه کار می کنید وقت خالی ایجاد کنید.
▪ هر هدف ، وظیفه یا پروژه ای را که تا به حال در زندگی برای رسیدن و یا انجام آن سستی و تنبلی کرده اید انتخاب کنید و فورا اولین قدم را برای شروع کار بردارید . برخی اوقات برای شروع تنها کاری که باید بکنید این است که بنشینید و لیستی از تمام مراحلی که برای انجام کار یا رسیدن به هدف باید طی کنید تهیه کنید .
سپس کار را شروع کنید ، هر بار یکی از مراحل را به انجام برسانید ، بعد مرحله بعدی ، و به همین ترتیب تا آخر . در پایان از نتیجه به دست آمده شگفت زده خواهید شد.
▪ اگر دو کار مهم را پیش رو دارید ، اول کاری را که بزرگ تر ، سخت تر و مهم تر است انجام بدهید . خود را موظف کنید که بلافاصله دست به کار شوید و آنقدر مداومت به خرج دهید تا کار را به اتمام برسانید ، پیش از آنکه دست به انجام کار دیگری بزنید .

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:34 ] [ گنگِ خواب دیده ]

Love philosophy

The fountains mingle with the river

And the rivers with the ocean,

The winds of heaven mix for ever

With a sweet emotion;

Nothing in the world is single;

All things by a law divine

In one spirit meet and mingle.

Why not I with thine?—

See the mountains kiss high heaven

And the waves clasp one another;

No sister-flower would be forgiven

If it disdained its brother;

And the sunlight clasps the earth

And the moonbeams kiss the sea:

What is all this sweet work worth

If thou kiss not me?

“Percy Bysshe Shelley”

………………………………………………..

شعر عاشقانه

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]

جوز هندی

جوز هندی که به عنوان جی پال معروف است یکی از ادویه های معروف در هندوستان است. ادویه ای محبوب در سراسر جهان است که به دلیل عطر و طعم خاص آن مورد استفاده قرار می گیرد. طعم بی نظیر آن در آشپزی بر کسی پوشیده نیست .

اما سوال اینه که آیا می دانید جوز هندی چقدر برای سلامتی بسیار مفید است ؟ و یا می دونید مصرف بیش از حدش میتونه چه خطراتی داشته باشه؟ تا حالا با این ادویه ماسک درست کردین؟؟؟

آکادمی فیتنس این ها رو جواب می ده.

خب بیاید شما رو با جوز هندی اشنا کنم …

در حقیقت از جوز هندی برای پیشگیری و بهبود بسیاری از التهابات و سلامت قلب استفاده شده است. به علاوه، از اسانس به دست آمده از این ادویه در خمیردندان‌ها، شربت‌های سرفه، عطرها، صنایع آرایشی و بسیاری موارد دیگر نیز استفاده می‌شود.

خواص جوز هندی :

خواص جوز هندی

  1. خاصیت ضدباکتریایی:

  2. سلامت قلب:

  3. بهبود آلزایمر و سکته مغزی:

  4. کاهش نفخ شکم:

  5. از کبد محافظت می‌کند:

  6. کاهش دردهای رماتیسم و دندان درد:

  7. برای سلامت معده مفید است:

  8. کاهش اضطراب :

  9. خواب راحت تر :

خواص ضد باکتریایی قوی که درکشتن باکتری‌های ایجاد شده درحفره دهان مؤثر است.در این ادویه به وفور یافت میشود. ترکیبی آن برای قلب مفید است و خاصیت آنتی اکسیدانی دارد. تحقیقات نشان می‌دهد که مواد موجود در جوز هندی ممکن است باعث کند شدن روند بیماری آلزایمر شود و باعث بهبود بافت مغز در اثر سکته مغزی می‌شود. جوز هندی به کاهش نفخ (گاز معده یا گاز روده)، هضم غذا کمک کرده و اشتها را بهبود می‌بخشد تحقیقات نشان داده است که یک ترکیب خاص در جوز هندی، میریسلیژن، دارای خاصیت محافظتی قوی در برابر آسیب‌های کبدی است. روغن جوز هندی برای تسکین دردهای روماتیسمی استفاده می‌شود. برای درمان دندان درد، قطره‌های روغن را بر روی پنبه بزنید و روی لثه‌های اطراف دندانی که درد دارد، بکشید. بعضی اوقات برای کنترل بوی بد دهان نیز استفاده می‌شود. مخلوط قطره روغن جوز هندی با عسل برای درمان حالت تهوع، اسهال مزمن و سوء هاضمه استفاده می‌شود. همچنین برای درمان اضطراب و افسردگی استفاده می‌شود. مخلوط شیر گرم و جوز هندی باعث راحت خوابیدن می‌شود و به ریتم خواب کمک می‌کند.

خواص جوز هندی

مهم است بدانید که همیشه از جوز هندی در حد اعتدال استفاده کنید.

دوزهای زیاد می‌توانند یک اختلال حاد روانپزشکی ایجاد کنند. همچنین حاوی میریستین است که در دوزهای زیاد می‌تواند توهم ایجاد کند. همچنین مصرف بیش از حد این ادویه می‌تواند منجر به تشنج، تپش قلب، درد عمومی بدن، استفراغ، حالت تهوع و کم خونی شود. حتی در موارد شدیدتر مصرف بیش از حد موجب خواب طولانی و عمیق مانند کما و در موارد شدیدتر، منجر به مرگ شود. زنان باردار و مادران شیرده نباید از جوز هندی استفاده کنند زیرا می‌تواند باعث سقط جنین در زنان باردار شود. گاهی در صورت مصرف در مقادیر زیاد، ممکن است روی جنین تأثیر بگذارد. همچنین می‌تواند باعث سرگیجه، حالت تهوع و مشکل در ادرار شود. همچنین آن را دور از دسترس کودکان قرار دهید؛ زیرا می‌تواند موجب واکنش آلرژیک پوستی شود.

بهترین راه برای نگهداری

آن را از تابش نور خورشید دور نگه دارید. بهتر است از ظروف در بسته استفاده کنید. از نگهداری روی اجاق گاز، سینک، نزدیک پنجره یا در گرما و رطوبت خودداری کنید زیرا گرما باعث می‌شود ادویه به سرعت خاصیتش را از دست بدهد. اگرچه خشک است، اما به گرما حساس است و قرار گرفتن در معرض بخار می‌تواند خطر آلودگی باکتری یا قارچ را افزایش دهد. اگر در فریزر نگهداری شود و به طور مکرر برای استفاده از فریزر خارج شود، باعث از بین رفتن طعم و بوی آن می‌شود. انتقال آن را به یک ظرف شیشه‌ای قهوه‌ای یا ظروف مات بهترین انتخاب است.

از جوز هندی به عنوان ماسک استفاده کنیم.

ولی چگونه؟!؟!؟! برای کنترل آکنه، ۲ تا ۳ قاشق پودر شده جوز هندی را با کمی شیر مخلوط کنید تا خمیر ایجاد شود. بعد از شستن صورت با آب گرم، آنرا خشک کنید و سپس خمیر را به طور مساوی روی آکنه‌ها پخش کنید. بعد از گذشت دو ساعت از آب گرم برای پاک کردن خمیر و به دنبال آن آب سرد برای بستن منافذ استفاده کنید. این خمیر همچنین به عنوان اسکراب برای درمان جوشهای سرسیاه عمل می‌کند. برای تسکین اگزما [لکه‌های قرمز پوسته پوسته]، با جوز هندی و آب، خمیری درست کنید و خمیر را روی لکه‌های پوسته پوسته شده بگذارید.

برای بهبود خواب، یک فنجان شیر جوشانده با ۱/۴ قاشق چای خوری جوز هندی را میل کنید.

با اینکه جوز‌ هندی به‌مقدار خیلی کم و به‌عنوان ادویه و چاشنی در غذا مصرف می‌شود، ولی جالب است بدانید همان مقدار کم نیز برای سلامتی بسیار مفید است. زیرا این ادویه دارای مواد مغذی است که حاوی ویتامین‌ها، مواد معدنی و ترکیب‌های ارگانیک روغن‌های اسانسیِ‌ موجود در آن هستند. یادمان باشد به اندازه مصرف کنیم . سلامت باشید

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:25 ] [ گنگِ خواب دیده ]

عرق خارشتر برای کبد، لاغری و بدن

خواص عرق خارشتر برای کبد، لاغری و بدن

خواص عرق خارشتر Yavaas Alhagi camelorum در طب سنتی مفیدترین و اثرگذارترین عامل سلامتی بدن شناخته شده است. به طور کلی عرقیات گیاهی برای حفظ سلامتی بدن و پیشگیری از بیماری ها حائز اهمیت است که خواص عرق خارشتر برای کبد چرب نیز توصیه می شود.

عرق خارشتر گرم و خشک است بنابراین برای کسانی که طبعی سرد دارند مفید است.

خارشتر را به صورت عرقیات، دمنوش و همچنین به صورت موضعی نیز می توان استفاده کرد و از خواص خارشتر بهره برد.

یکی از مهمترین خواص عرق خارشتر برای کبد چرب می باشد و نیز بدن را ضدعفونی می کند و از بدن در برابر انگل ها محافظت می کند. حتی گیاه خارشتر می تواند سبب ایجاد آرامش شود و برای کسانی که مشکل خواب دارند مفید است.

در این بخش از سایت متاراز با ما همراه شوید تا در مورد خواص عرق خارشتر برای چربی کبد و دیگر بیماری ها بیشتر مطالعه کنیم تا بتوانیم از آن برای سلامتی بدن استفاده کنیم.

مشخصات گیاه خارشتر

گیاه خارشتر از خانواده باقالی ها می باشد که بوته های آن نیمه درختچه هستند و میوه گیاه خارشتر به صورت کامل شکوفا نمی شود.

ارتفاع گیاه خارشتر ۵۰-۱۵۰ سانتی‌متر است گلهای آن صورتی و خارهای آن زرد هستند. گیاه خارشتر در پاکستان، ایران، عربستان، هند رشد می کند زیرا این کشورها آب و هوایی گرم و خشک دارند که با طبیعت این گیاه سازگار می باشد.

از برگ و گل گیاه خارشتر برای درمان بواسیر و دردهای روماتیسم استفاده می شود. این گیاه معروف نامهای دیگری هم دارد با عنوان یانداق، علف ترنجبین، خاربز، دوه تیکانی.

خواص عرق خارشتر از زمان های بسیار قدیم مورد توجه طب سنتی همچنین مردم بوده است زیرا تاثیرات مثبت آن را در درمان مشاهده کردند و از آن استفاده می کردند.

خواص عرق خارشتر

امروزه مردم در همه دنیا از خواص گیاهان دارویی برای درمان و پیشگیری بیماری ها استفاده می کنند زیرا علم و آگاهی انسان افزایش پیدا کرده و مردم می دانند که طبیعت می تواند یک عامل تاثیرگذار برای سلامت جسم و بدن باشد.

با عرق خارشتر می توانید سیستم ایمنی بدن را تقویت کرده و از بروز انواع بیماری ها جلوگیری کنید در ادامه به خواص عرق خارشتر می پردازیم.

۱ – خواص عرق خارشتر برای کبد

غذاهای چرب، نوشابه های الکلی، عدم فعالیت و ورزش نکردن، می توانند سبب ایجاد کبد چرب شوند و میزان چربی در کبد را بالا برده و این تجمع چربی در کبد می تواند باعث مشکلات فراوانی برای سلامتی بدن شود.

کبد بزرگترین غده در بدن بوده و عملکرد کبد بسیار مهم است زیرا سموم بدن را دفع می کند کسانی که کبد چرب دارند از اضافه وزن و چاقی رنج می برند و مدام احساس خستگی می کنند.

کبد چرب باعث افزایش کلسترول و فشارخون می شود.

عرق خارشتر و دمنوش گیاه خارشتر می تواند کبد چرب را درمان یا کنترل کند. عرق خارشتر می تواند به دفع سموم و پاک کردن کبد کمک کند و چربی کبد را کاهش دهد و به کاهش فشار خون کمک کند، حتی مصرف عرق خارشتر به پیشگیری از بیماری کبد چرب می پردازد و باعث سلامت کبد می شود.

اگر می خواهید از خواص عرق خارشتر برای کبد چرب استفاده کنید می توانید از این عرق پرخاصیت یک فنجان در طول روز مصرف کنید.

۲ – از دیگر خواص عرق خارشتر برای لاغری

خاصیت عرق خارشتر برای بدن زیاد است در این قسمت به برخی دیگر از فواید آن می پردازیم:

عرق خارشتر طبیعتی گرم و خشک دارد که همین امر سبب افزایش سوخت و ساز بدن شده و کاهش وزن ایجاد کند. عرق خارشتر می تواند به چربی سوزی بدن همراه با ورزش کمک شایان توجهی کند.

همچنین مصرف عرق خارشتر سبب کالری سوزی می شود و از ایجاد چاقی و اضافه وزن جلوگیری می کند.

عرق خارشتر یک ملین قوی هست و از اختلال در دفع جلوگیری کرده و به فرایند کاهش وزن کمک می کند و از انسداد روده نیز جلوگیری می کند.

۳ – فواید عرق خارشتر تصفیه کننده خون

خشکی پوست، خستگی مداوم، عدم طراوت و شادابی عواملی هستند که نشان دهنده آلودگی و غلظت خون می باشند.

زمانی که خون آلوده باشد زمینه ساز بروز و ابتلا به انواع بیماری ها است. یکی از خواص عرق خارشتر تصفیه و پاکسازی کردن خون است. جریان خون را در بدن افزایش می دهد و سموم را از بین می برد.

خون آلوده حاوی توکسین ها است و سبب بروز اختلال در سیستم ایمنی بدن می شود با مصرف عرق خارشتر به تصفیه خون کمک می کنید.

۴ – خواص عرق خارشتر برای سیستم گوارش

عرق خارشتر سیستم دستگاه گوارش را تقویت می کند، سلول های عصبی معده را قوی کرده و هضم غذا را آسان می کند.

فواید عرق خارشتر به دلیل طبع گرمی که دارد مسکنی مفید برای معده درد است. اغلب مواد خوراکی که طبع سرد دارند در برخی موارد باعث معده درد و دل می شوند اما مصرف عرق خارشتر این مشکل را رفع کرده و به تقیوت دستگاه گوارش می پردازد.

۵ – خواص عرق خارشتر به عنوان آنتی بیوتیک طبیعی

آنتی بیوتیک ها می توانند از فعالیت میکروب های آسیب زا و میکروارگانیسم‌ها جلوگیری کرده و تمامی آنها را در بدن از بین ببرند، همچنین می توانند از فعالیت انواع باکتری ها و قارچ ها جلوگیری کنند.

عرق خارشتر یک آنتی بیوتیک طبیعی محسوب می شود که مانند یک دارو طبیعی عمل کرده و می تواند از بدن در مقابل عوامل بیماری زا محافظت کند و سیستم ایمنی بدن را تقویت کند.

اغلب گیاهان که در طبیعت وجود دارند و به صورت عرقیات تولید می شوند دارای خواص زیاد از جمله آنتی بیوتیکی طبیعی می باشند خواص عرق خارشتر نیز دارای آنتی بیوتیک طبیعی است که برای بدن مفید بوده و قوای بدن را در مقابل بیماری ها زیاد می کند.

۶ – تپش قلب و فواید عرق خارشتر

گاهی اوقات به علت عوامل استرس زای محیط پیرامون و یا انجام فعالیت های زیاد و سنگین یا مصرف کافئین زیاد و مصرف سیگار بدن دچار اختلال می شود و در اثر آن گاهی اوقات تپش قلب ایجاد می شود ضربان قلب غیر عادی شده و بدن شروع به لرزیدن می کند.

حتی در چنین حالاتی بیماری های قلبی از جمله نارسایی قلب، آریتمی قلبی، افتادگی دریچه میترال به وجود می آید.

عرق خارشتر می تواند به آرامش بدن شما کمک کند و ضربان قلب و خواب را تنظیم کند و به عملکرد قلب کمک می کند و تپش قلب را از بین می برد و می تواند خون رسانی به اعضای بدن را به صورت مناسب انجام دهد.

۷ – فواید عرق خارشتر در بارداری

گاهی اوقات خانمها در زمان بارداری عفونت ادراری می گیرند عرق خارشتر می تواند مجاری ادرار را ضدعفونی کند و همچنین ورم بارداری را کم می کند.

از همه مهمتر طبع گرم عرق خارشتر برای زنان باردار مفید است زیرا سردی مواد غذایی برای بدن خانمهای باردار مضر است و باعث ایجاد کِرختی و بیماری می شود.

اما نکته مهم اینجاست که خانمهای باردار در مصرف هر دارویی اعم از شیمیایی یا گیاهی باید مراقبت باشند و قبل از مصرف باید با پزشک خود مشورت کنند.

۸ – رفع یبوست و عرق خارشتر

عرق خارشتر به هضم غذا کمک می کند و از بروز و ابتلا به یبوست و دردهای بواسیر جلوگیری می کند و باعث رفع یبوست می شود.

خواص عرق خارشتر می تواند تورم ناشی از بواسیر را از بین ببرد.

۹ – التیام روماتیسم و خواص عرق خارشتر

عرق خارشتر خواص ضد التهابی دارد و به کاهش درد و علائم و نشانه‌های بیماری آرتروز کمک زیادی می کند.

حتی می توان روغن آن را به قسمتی که درد و التهاب ناشی از روماتیسم وجود دارد بمالید و درد را کم یا از بین ببرید. می توان روزانه یک یا دو فنجان از عرق خارشتر میل کرده تا درد آرتروز کم شود.

۱۰ – بهبود عملکرد کلیه و فواید عرق خارشتر

خارشتر به درمان بیماری های کلیوی همچنین به درمان سنگ کلیه می پردازد.

عملکرد عرق خارشتر به این شکل است که به دفع ادرار کمک کرده و می تواند سموم ناشی از ایجاد سنگ کلیه را از بین ببرد همچنین شست‌وشو دهنده‌ی کلیه‌ها است.

عرق خارشتر خواص بسیار مفیدی برای درمان و بهبود عملکرد کلیه دارد. و می توانید روزی یک یا دو فنجان از آن را برای سلامت کلیه خود استفاده کنید.

۱۱ – خواص عرق خارشتر برای حملات عصبی

آسیب های مغزی و مشکلات عصبی باعث ایجاد بیماری های بسیار از جمله صرع می شود بیماری صرع باعث حملات عصبی شده و سیستم ایمنی بدن در چنین حالتی هیچ عملکرد درستی ندارد.

عرق خارشتر می تواند اثر ناشی از بیماری صرع را کاهش دهد درست است که به طور کامل درمانی برای آن وجود ندارد اما می توان آن را کنترل و کاهش داد.

عرق خارشتر حملات عصبی را کم کرده و از پیشرفت بیماری صرع جلوگیری می کند.

مضرات و خطرات مصرف خارشتر

  • مضراتی که برای مصرف عرق خارشتر می توان بیان کرد را در قسمت زیر نام می بریم:
  • کسانی که در مصرف عرق خارشتر زیاده روی می کنند.
  • کسانی که طبع خودشان گرم است و مدام از این عرق که طبعی گرم دارد استفاده می کنند.
  • کسانی که حساسیت و آلرژی نسبت به این عرق دارند و خوردن آن برایشان مضر است.
  • کسانی که اسهال خونی و بواسیر خونی دارند.
  • کسانی که مبتلا به حصبه و آبله هستند.
  • زنان باردار و مادران شیرده با تجویز و مشورت پزشک مصرف کنند.

جمعبندی

گیاه خارشتر انواع مختلفی دارد که همه انواع آن سرشار از ترکیبات فعال و بی‌خطر هستند.

اما استفاده زیاد و بی‌رویه از هر گیاه درمانی احتمال دارد ژنتیک انسان را تحت تاثیر قرار دهد، برای همین در مصرف هر گیاه از جمله خارشتر نباید زیاده روی کرد.

برای تهیه عرق خارشتر خودتان می توانید در خانه عمل تقطیر را انجام دهید.

گیاه خارشتر را با آب جوشانده و بعد مایع جوشیده‌ شده را دوباره به دمای سرد برسانید. تقطیر حاصل از جمع‌کردن بخارهای جوشانده آب و خارشتر، عرق این گیاه را تشکیل می دهد.

این گیاه عطری فوق العاده دارد. به طور کلی همه گیاهان دارویی که در طبیعت از آنها استفاده می شود خواصی شگفت انگیز برای بدن انسان دارد و همانطور که گفتیم نحوه استفاده و میزان استفاده آن اهمیت زیادی دارد که باید به آن توجه کرد تا اثرات مفید را بتوانند بر بدن بگذارند.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:52 ] [ گنگِ خواب دیده ]

طب سوزنی و تأثیرات شگفت انگیز آن بر بدن انسان

طب سوزنی (Acupuncture) در درمان بسیاری از بیماری ها مؤثر است این نکته را بارها شنیده ایم یا ممکن است اطرافیان به ما پیشنهاد استفاده از طب سوزنی را داده باشند ولی چقدر با این طب و این شیوه درمانی آشنایی دارید منشاء و خواستگاه آن کجاست؟ طب سوزنی یک روش طب سنتی چینی است که هزاران سال است که در چین و سایر نقاط آسیا استفاده می شود که شامل وارد کردن سوزن های نازک در نقاط خاصی از بدن است. این بر اساس مفهوم چی (تلفظ “چی”) است، که اعتقاد بر این است که انرژی حیاتی است که در بدن در طول مسیرهایی به نام مریدین جریان می یابد. در دهه های اخیر استفاده از آن در سراسر جهان گسترش یافته است. امروزه طب سوزنی به عنوان نوعی از طب مکمل و جایگزین (CAM) در نظر گرفته می شود و اغلب همراه با درمان های پزشکی مرسوم استفاده می شود.

اعتقاد بر این است که طب سوزنی با بازگرداندن تعادل بین یین و یانگ، نیروهای متضاد که عملکردهای بدن را تنظیم می کنند، جریان چی را تحریک می کند و باعث بهبودی می شود. تحقیقات علمی مدرن نشان می دهد که طب سوزنی ممکن است با تحریک سیستم عصبی و ترشح مواد شیمیایی طبیعی در بدن مانند اندورفین، که می تواند به کاهش درد و ایجاد آرامش کمک کند، عمل کند. درمان شامل وارد کردن سوزن های ظریف و استریل در نقاط خاصی از بدن است که ممکن است به صورت دستی یا با تحریک الکتریکی دستکاری شوند.

طب سوزنی در درمان بسیاری از بیماری ها بشرح زیر موثر است:

فهرست مطالب مقاله

  • طب سوزنی در درمان بسیاری از بیماری ها بشرح زیر موثر است:
  • از نظر طب سوزنی چه وقت بیماری در بدن ایجاد می گردد و علت آن چیست؟
    • با طب سوزنی چگونه می توان اعضاء و ارگان های بیمار را درمان نمود؟
    • فلسفه بین Yin (یین) و Yang (یانگ) در طب سوزنی چیست؟
    • طب سوزنی و کنترل چی (Chi)
    • علاوه بر طب سوزنی اقدامات دیگری که به همراه آن بمنظور درمان انجام می دهید کدامند؟
    • موکسا باسیون (Moxibustion) چیست؟
    • معاینات کلینیکی و دوره های درمانی طب سوزنی برای درمان بیماریها چگونه است؟
    • طب سوزنی و آرتروز زانو:
    • طب سوزنی و سردرد:
      • روش طب فیزیکی و توانبخشی در درمان سردرد و میگرن:
    • کانال تلگرام مجموعه تجسم خلاق
    • صفحه اینستاگرام مجموعه تجسم خلاق
  1. انواع بیماری های گوارشی و مثل زخم معده- اثنی عشر – ورم روده ها (کولیت) یبوست مزمن
  2. بیماری های استخوانی و مفاصل شامل آرتروز مفاصل مختلف مثل زانو، گردن درد عصب سیاتیک دست و پا و غیره، و همچنین ورم مفاصل یا بیماری های مختلف استخوان ها
  3. بیماری های اعصاب مانند افسردگی، اضطراب، بی خوابی، بیماری وسواس فکری، و بعضی بیماری های روان
  4. بیماری های زنان مانند نازایی، درد های قاعدگی، پریودهای نامنظم، بیماری های تخمدان، پرولاپس رحم، پریودهای دردناک
  5. بیماری های گوش و حلق و بینی مثل وزوز گوش یا Tenitus، کری عصبی، کری استخوانی، سر گیجه ، تهوع و استفراغ
  6. سردردهای مختلف مانند میگرن سردرد های سینوزیتی، سردردهای عروقی، سینوزیت و سردرد های عصبی
  7. بیماری های ریوی مثل آسم ریه حساسیت ها، سرفه، خلط
  8. به منظور تقویت کبد و سیستم ایمنی و پیشگیری از بیماری ایدز و هپاتیت ها
  9. بسیاری از بیماری های دیگر که در کتاب های معتبر پزشکی طب سوزنی و سایت های اینترنتی مرتبط موجود است.

امروزه طب سوزنی به عنوان نوعی از طب مکمل و جایگزین (CAM) در نظر گرفته می شود و اغلب همراه با درمان های پزشکی مرسوم استفاده می شود.

از نظر طب سوزنی چه وقت بیماری در بدن ایجاد می گردد و علت آن چیست؟

از نظر طب مرسوم چین یا T.C.M بیماری ها در بدن با دو فاکتور ظاهر می گردند.

  1. فاکتور پاتولوژیک خارجی
  2. فاکتور پاتولوژیک داخلی

هر دو فاکتور با آسیب رساندن به اعضا داخلی بدن می توانند موجب صدمات به اعضا و ارگان ها بشوند. مثلاً نمونه فاکتور پاتولوژیک خارجی مثل باد سرد، سرما، رطوبت، باد گرم که جزء عوامل آب و هوایی هستند و عوامل خارجی دیگر مانند خوردن غذاهای انباشته از چربی یا خوردن الکل، و پر خوری که این عوامل هم اگر به صورت زیاد تکرار شوند باعث بیماری و صدمه به ارگان ها و ایجاد بیماری می نمایند. فاکتور های پاتولوژیک داخلی در داخل بدن می باشند مانند ترس ناگهانی، ناراحتی و اندوه، شادی بیش از حد، رفتارهای مالیخولیایی، اضطراب و هیجانات زیاد که خود می تواند سبب آسیب رساندن به اعضا مختلف مثل کبد، قلب، کلیه، طحال، ریه، معده، روده کوچک یا بزرگ و غیره گردد. بمنظور درمان طب سوزنی از طریق نقاط مشخص که برای هر بیماری بخصوص در نظر گرفته شده است با مانورهای که به سوزن داده می شود می توانند برای کم کردن و بیرون راندن عامل ایجاد کننده بیماری یا پاتولوژیک اقدام نمایند.

با طب سوزنی چگونه می توان اعضاء و ارگان های بیمار را درمان نمود؟

طب سوزنی در حقیقت یک تنظیم کننده است همانطور که می دانیم از نظر طب غربی یک سیستم عصبی سمپاتیک و یک سیستم عصبی پاراسمپاتیک داریم که میزان ترشح از غدد داخلی را تنظیم می کنند، و تعادل این سیستم اهمیت زیادی در بدن دارد.

فلسفه بین Yin (یین) و Yang (یانگ) در طب سوزنی چیست؟

از نظر طب شرقی فلسفه Yin (یین) و Yang (یانگ) وجود دارد که دو نیروی متضاد هم میگیرد مثلاً قدرت از Yang (یانگ) سرچشمه می گیرد ولی ضعف از یین می باشد. سیاهی مربوط به یین ولی سفیدی مربوط به یانگ است. حرارت و خورشید مربوط به سیستم یانگ ولی تاریکی و سرما مربوط به سیستم یین است، پر کاری اعضاء مربوط به قدرت یانگ ولی کم کاری اعضاء مربوط به قدرت یین است لذا همواره بدنی سالم است و درست کار می کند که تعادل سیستم یین و یانگ در آن وجود داشته باشد و این همان آرم طب سوزنی است که مشاهده می کنیم هر دو نیم کره سفید (یانگ) و سیاه (یین) به یک اندازه و قرینه می باشند.

ضمناً در بدن انسان ۱۲ مریدین منظم وجود دارد که به ۱۷ شاخه فرعی تقسیم می شوند و ۱۵ شاخه فرعی یا Collateral هم وجود دارد که تمام این مریدین ها مانند کانال های اعضاء اصلی بدن را بهم وصل می کنند. و تعداد زیادی نقاط طب سوزنی روی این مریدین ها قرار داده که با سوزن زدن و تحریک این نقاط می توان اعضاء را تحریک نمود. لذا از نظر دانشگاه طب رسومی چین در صورت بهم خوردن این تعادل بیماری در ارگانها و اعضاء داخلی بدن ظهور پیدا می کند و ممکن است پر کاری یانگ کبد داشته باشیم یا کم کاری یین کلیه داشته باشیم که علائمی در بدن ظاهر می گردد

با افزایش چی (chi) بعلت افزایش جریان خون باعث بهبود کاری آن عضو می گردد

طب سوزنی و کنترل چی (Chi)

که از طریق طب سوزنی و با توجه به نقاط مربوطه و مانورهای خاصی که پزشک متخصص و حاذق به این سوزن ها می دهد می تواند میزان جریان خون یا انرژی یا چی (Chi) را کنترل می کند و در بعضی از اعضاء با افزایش چی (chi) بعلت افزایش جریان خون باعث بهبود کاری آن عضو می گردد و در بعضی موارد با کاهش چی (chi) بعلت کاهش جریان خود به بهبودی عضو مربوطه کمک می کند. و در پاره ای موارد ممکن است راه عبور جریان خون یا چی قطع شده باشد که به اصطلاح چینی به آن استازیارکود چی می گویند که ما با مانورهای مختلف و استفاده از سوزن و الکتریسیته که به سوزن وصل می شود این استازیارکود از بین می رود و اعضاء و احشاء به حالت طبیعی خود بازمی گردند.

علاوه بر طب سوزنی اقدامات دیگری که به همراه آن بمنظور درمان انجام می دهید کدامند؟

طب سوزنی علاوه بر بدن در ناحیه گوش نیز انجام می گردد زیرا نقاط فراوانی در گوش بیمار وجود دارد که از نظر اعصاب مرتبط با مریدین ها و ارگان های حیاتی بیماران است که می توان به منظور بهبود عضو و جریان خون و انرژی یا چی از نقاط گوش استفاده نمود. ضمناً توام با طب سوزنی در بعضی نقاط که در اصطلاح به نام Ah-Shi_Points نامیده می شود و نقاط حساس یا Tenderness Point می باشد بمنظور نتیجه بهتر و افزایش سرعت جریان خون از ماده ای به نام موکسا یا Moxa استفاده می کنیم. بعلاوه گاهی لازم است بعد از طب سوزنی در بعضی نقاط بدن از بادکش یا Cupping استفاده کنیم این عمل نیز به افزایش جریان خون و جلوگیری یا رکود خون و چی کمک فراوانی نموده و درد و اسپاسم عضلات را کاهش می دهد.

موکسا باسیون (Moxibustion) چیست؟

موکسا باسیون (Moxibustion) یکی از تکنیک‌های پزشکی سنتی چینی است که در آن از دود گیاه آرتمیزیا (Mugwort) استفاده می‌شود. موکسا باسیون استفاده از یک ماده صد در صد گیاهی به نام موکسا و ولگارس است که در کوهستانهای چین رشد می کند و هر ساله چینی ها با خشک کردن این گیاه و تبدیل آن به شکل های مختلف مخروطی، سیگاری یا سوکسای چسبناک توده ای آن را به کشورهای دیگر صادر می کنند در این تکنیک، پایه‌ای از آرتمیزیا روی نقاط خاصی از بدن قرار داده می‌شود و سپس آن را به آرامی سوزانده تا باعث تحریک نقاط خاصی از بدن شود. از خصوصیات این گیاه این است که حرارت را در خود نگه می دارد و این حرارت را رفته رفته به انتهای سوزن که در نقطه مربوطه و گاهی در مفصل دردناک مورد نظر قرار دارد انتقال می یابد از طریق حرارت و عکس العمل مربوطه به گلبولهای سفید و آزاد شدن فاکتورهای ضد التهابی موجب رفع کمر درد – زانو درد – دردهای روماتیسمی و غیره شده و یا به علت افزایش جریان خون در رفع بیماری ها کمک شایانی را انجام می دهد. همچنین، برای درمان برخی از بیماری‌های مانند درد مفاصل، سردرد، سینوزیت ( التهاب لایه داخلی بینی) و بیماری‌های دیگر استفاده می‌شود.

همانند سایر تکنیک‌های پزشکی سنتی، موکسا باسیون به‌ عنوان یک روش تکمیلی برای درمان بیماری‌ها استفاده می‌شود و نباید به‌ عنوان جایگزین درمان‌های پزشکی مدرن استفاده شود. همچنین، برای استفاده از این تکنیک بهتر است به یک پزشک یا متخصص مراجعه کنید تا به شما راهنمایی کند که چگونه از آن بهترین نتیجه را بگیرید.

طب سوزنی جز درمانهای غیر جراحی مورد توجه بسیاری از بیماران در جوامع امروزی می باشد

معاینات کلینیکی و دوره های درمانی طب سوزنی برای درمان بیماریها چگونه است؟

معاینات فیزیکی معمولاً به صورت چینی و از طریق مشاهده رنگ گونه و صورت و رنگ چشم و رنگ زبان می باشد. گرفتن نبض از نظر طب چینی اهمیت بسزایی را دارد زیرا می تواند سرشت بیماران را مشخص کند که آیا بیمار در جهت سندرم گرمایی heat syndrome و یا سندرم سرمای یا cold syndrome می باشد و از روی رنگ صورت و زبان و چشم به وجود بیماری در هر یک از اعضاء zang و fu پی می برد و سپس با پرسش و پاسخ گرفتن شرح حال از بیماران با توجه به مشاهدات فیزیکی می تواند نوع اختلال را در بیماران مشخص نموده و نسبت به درمان وی اقدام نمود.

دوره های درمانی در طب سوزنی به صورت ۳ دوره یا course است که هر دوره شامل ۱۰ جلسه است که بیمار می تواند این جلسات را بصورت هر روز یا حداقل ۳ جلسه در هفته انجام دهد چنانچه بهبودی پس از ۱۰ جلسه اول نمایان گردید لازم است ۲ دوره بعدی را هم بطور منظم انجام دهد. پشتکاری و منظم بودن بیماران برای گرفتن نتیجه ایده آل اهمیت زیادی دارد، چون با زدن این سوزن ها بسیاری از موارد واسطه ای نظیر آندورفین ها – بتا آندورفین ها – آلکفالین ها – داینورفین – کاته کولامین ها – سروتوین و موارد واسطه ای زیاد دیگری در حال افزایش در بدن می باشد بنابراین اگر بیماران جلسات خود را منظم بیابند نتیجه مطلوب خواهند گرفت و پشتکار داشتن و مرتب آمدن جلسات به تسریع بهبودی بیماران کمک فراوانی می نماید.

طب سوزنی و آرتروز زانو:

طب سوزنی جز درمانهای غیر جراحی مورد توجه بسیاری از بیماران در جوامع امروزی می باشد. یکی از روشهای مفید درمان غیر جراحی بخصوص در آرتروز طب سوزنی است. شاید کسی تصور نمی کرد که این روش سنتی شرقی روزی بتواند تائیدیه FDAآمریکا را بعنوان سختگیرترین مرجع تایید روشهای درمانی و دارویی و غذایی جهان را بدست آورد. تحقیقات محققین غربی ابتدا با دید ناباورانه انجام شد و نتایج تحقیقات علمی تعجب همگان را برانگیخت و امروز در جوامع علمی به راحتی می توان گفت یکی از روشهای درمانی موفق در آرتروز زانو طب سوزنی است.

طب سوزنی درد بیمار را کاهش داده و نتایج حاصل از ورزش درمانی و توانبخشی بیمار را تسریع می کند در واقع طب سوزنی به تنهایی برای بیمار آرتروز مفید نبوده و خدمات بازتوانی مناسب تحت نظر متخصصین طب فیزیکی و توانبخشی ضروریست. هیچ فردی مدعی بهبود آرتروز با طب سوزنی نبوده و لی می توان مدعی بود که طب سوزنی بعنوان درمان کمک کننده در آرتروز بسیار مفید است.

در سردرد با منشاء گردنی که شایع است عامل سردرد در واقع گرفتگی عضلات گردن است

طب سوزنی و سردرد:

بدون شک یکی از شایعترین علل مراجعه بیماران به کلینیک های تخصصی و مطب پزشکان سردرد می باشد. سردرد با علل مختلف می تواند بروز کند که علل آن در قسمت سردرد توضیح داده شده است ولی درمان سردرد معضلی است که نیاز به توجه ویژه و چند تخصصی دارد .

روش طب فیزیکی و توانبخشی در درمان سردرد و میگرن:

پس از بررسی و مشخص شدن علت سردرد با ید عامل سردرد در مان شود. در سردرد با منشاء گردنی که شایع است عامل سردرد در واقع گرفتگی عضلات گردن است این نوع سردرد در دنیای امروز که کار با کامپیوتر و پشت میز نشینی رایج است معضل بسیاری از بیماران می باشد. ورزش درمانی ،اصلاح وضعیت کار و بکارگیری طب سوزنی در درمان این نوع سردرد مفید است. کشش عضلات گردن انجام میوفاسیال ریلیز در درمان عضلات گرفته موثر است. در میگرن استفاده از بیوفیدبک و متدهای ریلکسیشن و به کارگری طب سوزنی اثرات بسیار مفیدی دارد. هیچ روش درمانی به تنهایی در درمان سردرد موثر نیست بلکه از روشهای مختلف درمانی باید بهره جست تا به نتیجه مفید رسید.

طب سوزنی زمانی که توسط یک پزشک واجد شرایط با استفاده از سوزن های استریل انجام شود، به طور کلی ایمن در نظر گرفته می شود. با این حال، مانند هر درمان پزشکی، برخی از خطرات و عوارض جانبی بالقوه از جمله خونریزی، کبودی و عفونت وجود دارد. اگر به طب سوزنی فکر می کنید، مهم است که با یک پزشک متخصص مشورت کنید و گزینه های درمانی خود را با ارائه دهنده مراقبت های بهداشتی خود در میان بگذارید. توجه به این نکته مهم است که طب سوزنی نباید به عنوان جایگزینی برای مراقبت های پزشکی مرسوم استفاده شود. اگر به طب سوزنی فکر می کنید، ایده خوبی است که ابتدا با پزشک یا ارائه دهنده مراقبت های بهداشتی خود صحبت کنید تا مشخص شود که آیا ممکن است گزینه درمانی خوبی برای شما باشد یا خیر.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

کمال گرایی و راه های درمان آن

کمال‌گرایی (perfectionism)

کمال گرایی در روان‌شناسی، ویژگی شخصیتی است که خصوصیات آن، با تلاش فرد برای بی‌عیب‌ونقص بودن و تنظیم استانداردهایی برای بالاترین سطح عملکرد توصیف می‌شود و با خود-ارزیابیِ انتقادی و نگرانی در مورد ارزیابی دیگران نیز همراه است. کمال گرایی مجموعه ای از افکار خود تخریب گرانه است که فرد را به تلاش برای رسیدن به یک ایده‌آلِ دست نیافتنی یا اهداف غیر واقع‌بینانه سوق می‌دهد، که اغلب منجر به افسردگی و عزت نفس پایین می‌شود.

به عقیده برنه براون (Brené Brown)، نویسنده و استاد محقق در دانشگاه هیوستون، برای بسیاری از مردم، کمال گرایی، یک سپر دفاعی روانی، برای محافظت در برابر سرزنش ها و قضاوت های دیگران و شرم ناشی از آن است

استرس ناشی از کمال گرایی، می تواند منجر به افزایش سطح اضطراب شود و پیامدهایی مانند عزت نفس پایین، اختلالات خوردن (بی اشتهایی یا پرخوری عصبی)، اختلالات خواب و اختلالات روانی دیگر به همراه داشته باشد.

یک تفاوت مهم بین افراد موفق و کمال گرا این است که فرد موفق هنگامی که به هدف خود می رسد، از دستاوردهای خود خوشحال است و از اشتباهات خود درس می گیرد. درحالی که فرد کمالگرا مدام بر روی نداشته های خود متمرکز است و خود را بابت آن سرزنش می کند حتی اگر به هدف خود رسیده باشد.

معنی کمال گرایی ، فاصله‌ی بین خود واقعی‌ افراد با انتظارات‌شان است. به بیان دقیق‌تر، بیشتر کمال‌گرایان تمایل دارند خود را با مدلی ‌ایدئال یا کامل از خود مقایسه کنند. هر چه شخص بیشتر به برآوردن انتظاراتش علاقه داشته باشد، مدیریت کمال‌گرایی و پذیرش واقعیت برای او سخت‌تر می‌شود، به‌خصوص مواقعی که فرد اشتباهی کند یا وقتی همه‌چیز طبق برنامه پیش نرود. این ذهنیت ممکن است باعث ایجاد اَشکال ناسالم کمال‌گرایی شود که منجر به اضطراب، حس ناامنی و الگوهای خودسرزنشی می‌شود.

کمال‌گراها، به‌طور اجباری و وقفه‌ناپذیر، برای رسیدن به اهداف دست نیافتنی، تلاش و تقلا می‌کنند و ارزش خود را با میزان بهره‌وری و دستاوردهای خود اندازه‌گیری می‌کنند. کسی که خودش را برای رسیدن به اهداف غیر واقعی، تحت فشار قرار می‌دهد، به ناچار خود را در معرضِ دامِ ناامیدی نیز قرار می‌دهد. وقتی کمال‌گراها در رسیدن به استانداردهای خود شکست می‌خورند، تمایل به انتقاد خشن از خود دارند.

12 نشانه کمال گرایی

  • کمال گرا ها، نمی توانند کاری را انجام دهند، مگر اینکه بدانند می توانند آن را به بهترین نحو انجام دهند. بنابراین در صورتی که احتمال شکستشان وجود داشته باشد، کار را شروع نمی کنند.
  • آن ها ترجیح می دهند کارها را نیمه کاره رها کنند تا اینکه در آن شکست بخورند.
  • در نظر آن ها، محصول نهایی، مهمترین بخش هر مسیر است. در نتیجه، تمرکز کمتری بر فرآیند یادگیری یا تکمیل آن دارند.
  • برای کمال گراها، تا زمانی که نتیجه مطابق با استانداردهای آن ها حاصل نشود، کار را تمام شده نمی بینند.
  • از آن جا که مایلند همواره کارها را در بهترین حالت و تنها در صورت موفقیت انجام دهند، ممکن است به طور مداوم کارها راه به تعویق بی اندازند تا زمان مناسب فرا رسد.
  • کمال گراها، وقت زیادی، بیشتر از آنچه عموما لازم است را صرف انجام کارها می کنند تا بتوانند به بهترین شکل انجامشان دهند.
  • انتقادگری از ویژگی های اصلی کمال گراها است. آن ها همواره دیگران و فعالیت هایشان را مورد نقد قرار می دهند، زیرا هیچ کاری از نظرشان، کامل و بی نقص نیست.این انتقادها همچنین شامل خودشان نیز می شود. زیرا انتظار بسیار زیادی از خود دارند و اغلب نیز ممکن است نتوانند آن ها را برآورده کنند.
  • در نظر آن ها، هیچی کاری، ارزش انجام دادن ندارد، مگر اینکه کامل و بی نقص باشد.
  • آن ها به جای اینکه به پیشرفت، یادگیری یا سخت کوشی خود ببالند، ممکن است دائم خود را با دیگران مقایسه کنند و نتایج آن ها را مطلوب تر بدانند.
  • کمال گراها، حتی هنگامی که به نتایج دلخواه خود می رسند، باز هم ممکن است ناراضی باشند. زیرا احساس کنند که اگر واقعا کامل بودند، دیگر مجبور نبودند برای رسیدن به اهدافشان اینقدر سخت تلاش کنند!
  • آن ها بیشتر از آن که بر نقاط قوت و نتایج مثبت تمرکز کنند، بر نتایج منفی و نقاط ضعف متمرکز می شوند و از این رو احساس ناامیدی بسیاری دارند.

ویژگی های مخرب افراد کمال گرا را می توان بصورت زیر خلاصه کرد:

  • داشتن توقعات و استانداردهای بالا؛
  • احساس فشار برای برآورده کردن انتظارات بالا؛
  • نیاز به وجود ساختار روشن و ساماندهی مشخص؛
  • واکنش‌های منفی اغراق‌آمیز به اشتباهات؛
  • ترس از شکست به‌طور افراطی؛
  • جاه‌طلب و پرتلاش بودن؛
  • سطح بالایی از خودناباوری و ناامنی؛
  • مشکل در نادیده گرفتن اشتباهات کوچک؛
  • شخصی سازی اشتباهات و تلقی آن‌ها به‌عنوان شکست یا بی‌کفایتی؛
  • ترس شدید از قضاوت یا طرد شدن به‌دلیل اشتباهات؛
  • صرف زمان، تلاش یا انرژی بیش از حد برای بهبود یا کاهش اشتباهات؛
  • نشخوار فکری یا خودسرزنشی؛
  • آمادگی بیش از حد یا داشتن برنامه در تمام مواقع؛
  • نیازمندی به قوانین، انتظارات و دستورالعمل‌های دقیق؛
  • حساسیت شدید به انتقاد و بازخورد منفی؛
  • الگوهای فکری سفت‌وسخت و مطلق؛
  • عزت‌نفس یا اعتمادبه‌نفسی که منوط به موفقیت است.

افرادی که تمایلات کمال‌گرایانه دارند اغلب جزو افرادی‌اند که برخی یا همه موارد زیر را از حالات خود بیان کنند:

  • سطوح بالایی از اضطراب (به‌ویژه اضطراب اجتماعی)؛
  • سطوح بالای افسردگی؛
  • احتمال روزافزون خودکشی؛
  • اختلالات در خوردن و تصویر ذهنی ضعیف از ظاهر؛
  • عزت‌ نفس پایین و خودارزشمندی مشروط؛
  • احساس گناه و شرم؛
  • عدم اطمینان به مهارت‌ها و توانایی‌ها؛
  • اختلال در عملکرد و کاهش دستاورد؛
  • احساس خجالت و عدم امنیت؛
  • عدم داشتن انگیزه و اهمال کاری زیاد؛
  • تاب‌آوری کمتر در برابر چالش‌ها و ناملایمات؛
  • احتمال تسلیم شدن هنگام ارتکاب اشتباه؛
  • خصومت یا عصبانیت نسبت به دیگران؛
  • مشکل در ایجاد روابط صمیمی و قابل‌اعتماد؛
  • ناتوانی در احساس افتخار از دستاوردها؛
  • حساسیت مفرَط به انتقاد و قضاوت دیگران؛
  • ابتلای زیاد به بیماری‌ها و عفونت‌ها؛
  • ترس شدید از شکست؛
  • عدم انتخاب سبک زندگی مناسب از جمله رژیم غذایی، ورزش، و مراقبت از خود؛
  • میزان زیادی استرس، و دشواری در تنظیم هیجانات؛
  • سطح پایینی از رضایت از زندگی.

برخی علل به وجود آمدن کمال گرایی

  • نگرانی در مورد اشتباه کردن
  • استانداردهای شخصی بالا (تلاش برای تعالی)
  • تصور انتظارات بالا توسط والدین
  • انتقاد و سرزنش های زیاد توسط والدین
  • پیروی از الگوهای مخرب اجتماعی
  • مقایسه خود با دیگران
  • تردید در مورد کیفیت اقدامات شخص

چرا باید با کمال گرایی مقابله کنیم؟

لذت از زندگی را از شما می گیرد.
اعتماد به نفس شما را از بین می‌برد.
انرژی و توانایی انجام کار را از شما می گیرد.
اشتیاق شما را برای تجربه های جدید می گیرد.
توانایی رشد و پیشرفت شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

راه های کنترل و مدیریت کمال گرایی چیست ؟

  • شناسایی باورها

در کنار هر رفتار، یادداشت کنید که چرا باور دارید این عمل باید «بدون عیب و نقص» باشد.
برای مثال، تصور کنید هرگز کاری را به دستیارتان واگذار نمی‌کنید، حتی اگر او را برای این کار استخدام کرده باشید. شما معمولا تا دیروقت کار می‌کنید تا وظایفی را به اتمام برسانید که دستیار شما هم می‌تواند آنها را انجام دهد. شما کاری را به او واگذار نمی‌کنید، زیرا باور دارید که او به‌درستی آن کار را انجام نخواهد داد و این وجهه‌ی شما را خدشه‌دار خواهد کرد.

  • به چالش کشیدن باورها و رفتارها

زمانی که رفتارهای کمال‌گرایانه را شناسایی کردید، برای غلبه بر هر یک از آن رفتارها، یک گام مشخص بردارید.
برای مثال، سعی کنید کاری غیرضروری را به دستیارتان واگذار کنید. زمانی که او کار را به انجام رساند، برای این که مطمئن شوید او کارش را به‌درستی انجام داده است، «یک بار» کارش را بررسی کنید.
حتی اگر کار خودتان را بارها بررسی می‌کنید، چون باور دارید که شاید اشتباهی در کارتان باشد، سعی کنید بررسی خود را به دو بار کاهش دهید: یک بار پس از پایان کار و یک بار در پایان روز.

  • بایدها را رها کنید.

برای این کار شما باید در طی روز جمله های باید داری که به ذهنتان می آید را بنویسید. پس از آن می‌توانید بررسی کنید که در طی یک روز، چند تا باید برای رفتار و تصمیم های خود استفاده می کنید؟ به عنوان مثال برخی از این بایدها عبارتند از :
باید درس بخوانم، باید کار خوب پیدا کنم، باید اول شوم، باید خیلی ورزش کنم و …
وقتی شما بایدهای زیادی برای خودتان تعیین می کنید در واقع باعث ایجاد ترس، مقاومت و بی حرکتی در خود می شوید. بنابراین هرگاه جمله ای باید داری به ذهنتان رسید، سریع به جای آن از خود بپرسید “من چه احتیاج و خواسته واقعی دارم؟ “
بنابراین می توانید به خود بگویید “من نیاز دارم که کار بهتری پیدا کنم” یا “خواسته و آرزوی من پیدا کردن یک کار بهتر و مناسب تر است.”
این روش فکر کردن سبب می شود که شما راحت تر بتوانید به دنبال شغل بهتر بگردید. تایید این جمله بیشتر بر نیازها و احتیاجات شما است تا ترس ها و نگرانی ها، به همین دلیل به شما انگیزه بیش‌تری برای حرکت رو به جلو می‌دهد.

  • تفاوت بین تلاش زیاد کردن و کمال گرایی را یاد بگیرید

تلاش سالم، تلاشی است که شما را برای رسیدن به بهترین‌ها سوق می‌دهد. زیرا باعث می‌شود شما از خودتان راضی باشید و مطمئن شوید که همیشه می‌توانید به سمت بهتر شدن حرکت کنید.اما کمال گرایی، یک احساس ذهنی است که به شما می گوید نه شما و نه هیچ چیز دیگر به اندازه کافی خوب نیست. به عبارت دیگر شما فکر می کنید حتما باید به استاندارد بسیار بالایی که تعیین کرده اید برسید تا حس خوبی داشته باشید. بنابراین از انگیزه و امید شما می‌کاهد.

  • انتخاب اهداف واقع بینانه و تقسیم اهداف به مراحل کوچک و قابل انجام

دستیابی به اهدافی که افراد کمال گرا تعیین می‌کنند، ممکن نیست. به همین دلیل باعث می‌شود که این افراد به مرور زمان عصبانی و درمانده شوند. زیرا تلاش برای رسیدن به اهداف تعیین شده بی‌نتیجه به نظر می‌رسد. باید اهداف واقع بینانه انتخاب کنید که قابل دستیابی هستند. پس از رسیدن به یک هدف، هدف واقعی بعدی را کمی سخت تر انتخاب کنید. به این ترتیب شما رشد و پیشرفت خواهید کرد.

  • از مسیر لذت ببرید

اگر شما کمال گرا هستید، تنها مقصد برای شما اهمیت دارد و تمام تمرکز شما روی مقصد است. بنابراین از مسیر لذت نمی‌برید. اگر کمال گرا هستید :
• اگر شما شغل خود را دوست ندارید و راضی نیستید، نمی‌توانید از درآمد و کارهایی که به واسطه می توانید انجام دهید لذت ببرید.
• اگر هنوز نمی توانید مانند موسیقی‌دان های مشهور قطعات را بنوازید. بنابراین نمی‌توانید از نواختن قطعاتی که به خوبی یاد گرفته اید لذت ببرید.
• اگر امروز نتوانستید ورزش کنید، از پیاده روی حتی کوتاه مدت هم نمی‌توانید لذت ببرید.
بنابراین نباید در هیچ شرایطی اجازه دهید که کمال‌گرایی زندگی شما را تحت تاثیر قرار دهد و خراب کند.

  • بر روی چیزهای مثبت تمرکز کنید

اگر با کمال گرایی دست و پنجه نرم می کنید، در بهترین کارهای خود یا دیگران، دنبال نقاط منفی و اشتباهات هستید تا آنها را پیدا کنید. ترک چنین عادتی سخت است ولی با تلاش آگاهانه و درک نقاط مثبت کار خود و دیگران می توانید تمرکز بر روی نقاط منفی کاهش دهید. به طور مثال اگر چیزی از خود یا کارتان دیدید که دوست ندارید دنبال پنج ویژگی دیگر باشید که دوست دارید. به مرور چنین نگرشی به عادت تبدیل می شود.

  • گفتگوی درونی خود را تغییر دهید

افرادی که کمال گرا هستند، صدای درونی شان آنقدر تیز و منفی است که مدام به آنها می گوید که کارشان به اندازه کافی خوب نیست و به اندازه کافی تلاش می کنند. اگر می خواهید بر کمالگرایی غلبه کنید باید بر روی تغییر صدای درونی خود کار کنید. گفتگوی منفی با خود می تواند عزت نفس شما را خدشه دار کند.
قدم های کوچک بردارید
کمال گرایی خصلتی است که مدام اهداف ایده آل گرایانه نامعقول برای فرد ترسیم می کند و به همراه سخت گیری زیاد و نارضایتی شدید انرژی فرد را تلف می کند. باور داشته باشید یک مرتبه نمی توانید قله موفقیت را فتح کنید و باید مسیر موفقیت را به گام های کوچک تبدیل کنید. با هر گام برداشتن به خود پاداش دهید و اشتباهات خود را به آسانی ببخشید. به عنوان مثال برای ورزش کردن 5 نوبت در هفته، اول با یکی دو بار ورزش کردن در هفته شروع کنید و بعد گذشت مدت زمان خاصی، تعداد نوبت ها را افزایش دهید.

  • تمرکز بر یک فعالیت واحد در یک زمان
  • پذیرش این امر همه می توانند اشتباه کنند و توجه به این امر که اشتباهات، فرصت های یادگیری بیشتر و کسب تجربه را ایجاد می کنند.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]

هفت کالبد انسان

انسان دارای هفت کالبد می باشد که با هفت چاکرا در ارتباط است ...

انسان موجودی شگفت انگیز است. انسان تنها دارای یک بعد و یک بدن نیست پس تنها دارای حواس پنجگانه نیست. انسان دارای طبیعت درون و احساسات متعالی است.
وقتی چیزی را با قلب خود احساس می کنید این خارج از حواس پنجگانه است یا وقتی شما به موضوعی فکر می کنید از بعد فیزیکی استفاده نکرده اید.

بدن انسان از هفت کالبد تشکیل شده است. شاید شنیدن این جمله برای مان عجیب به نظر برسد ولی با تمرین و احساس کردن کالبدها حضور واقعی آنها را می توان درک کرد.

هر کدام از این کالبدها با یکی از چاکراهای بدن در ارتباط است و اطلاعات خود را از طریق چاکرا به دست می آورد و از طرفی انرژی خود را به وسیله چاکرا به محیط اطراف می دهد.

بسیاری از اعمال و رفتار و گفتار ما تحت کنترل این کالبدها انجام می شود که در زندگی روزمره بطور ناخودآگاه از ما سر میزند. با شناخت این کالبدها و تأثیرات آن ها می توان رفتار خود را تحت کنترل گرفت و از آن مهمتر با دقت بر آنها خودمان را بهتر می شناسیم.

کالبدها در واقع ارتعاشاتی از انرژی هستند با فرکانس های مختلف و هر کدام از این محدوده های فرکانسی می تواند رنگی خاص ایجاد کند که مجموعه این رنگ ها با یکدیگر رنگ زمینه هاله شخص را رقم می زند. هر گونه تغییرات احساسی یا افکاری در اشخاص باعث تغییر رنگ در هاله می شود.

مجموعه این ارتعاشات باعث میشود که امواجی خاص در اطراف فرد ایجاد شود. یکی از دلایل جذب افراد به یکدیگر یا دفع آنها همین موضوع است. آیا تا حالا تجربه کرده اید که فردی در همان برخورد اول برایتان بسیار دلنشین است یا برعکس با دیدن شخصی حالت انزجار به شما دست بدهد. این مثال ها و مثال های فراوان دیگر به همین موضوع میدان انرژی افراد بستگی دارد. در ادامه به توضیح مختصر این 7 کالبد می پردازیم :

  1. بدن مادی :

بدن مادی همین بدن فیزیکی است که برای حواس قابل درک است. این بدن کمترین انرژی را داشته و از حداقل فرکانس برخوردار است. اگر عملکرد آن ناموزون باشد، به دلیل نقصی است که در سیستم چاکرا پدید آمده است.

  1. بدن اِتِری :

این بدن از لحاظ شکل و ابعاد همانند بدن فیزیکی بوده، جفت اتری آن نامیده می شود. این بدن عهده دار شکل دادن به بدن فیزیکی، خلاقیت و تمام حس های مادی است. بدن اتری انرژی های لازم را از نادی ها جذب و بخشی از آن را صرف داخل می کند و بخش دیگری از انرژی از طریق پوست خارج می شود که حدود دو اینچ طول دارد. این انرژی خارجی اولین هاله ای است که اطراف بدن فیزیکی را فراگرفته است و آن بدن را همانند محافظی در بر می گیرد.

  1. بدن اختری :

سومین بدن عهده دار احساسات و ویژگی های شخصیتی انسان است. فضای این بدن به اندازه بدن فیزیکی است، ظاهر آن شبیه ابر است که در همه جهات حرکت می کند. هاله بدن اختری به صورت تخم مرغ است. احساسات منفی مانند ترس، خشم، افسردگی یا هرگونه ناراحتی موجب پدید آمدن ابرهای تاریک در هاله می شوند. به هر میزان انسان به سمت عشق و از خود گذشتگی بازگردد، رنگ هاله شفاف تر و درخشان تر می شود. تمام احساسات سرکوب شده در بدن اختری یا کالبد ستاره ای فعال می شود و منتظر فرصتی برای رشد می ماند. مثاً اگر کسی در خود پرخاشگری را تقویت کرده باشد، در مقابل کسی قرار می گیرد که پرخاشگری او را تحریک کند. در این کالبد افکار و احساسات ناخودآگاه تأثیرگذارند. مثاً اگر کسی به صورت ناخودآگاه روحیات منفی داشته باشد، این امر او را از رسیدن به هدف باز می دارد.

  1. بدن ذهنی :

چهارمین کالبد انرژی، بدن ذهنی است که سطح امواج آن بالاتر از بدن اثیری و بدن اختری است. این بدن به شکل تخم مرغ است و حجم آن در اشخاص پیشرفته افزایش می یابد. تابش هاله آن گاهی به ده ها متر می رسد. کسانی که از نظر ذهنی پیشرفت کمی دارند، هاله آن ها رنگ کدر خواهد داشت و هر میزان که افکار آن ها زنده تر و عمیق تر باشد، شفاف تر و پررنگ تر است. بدن ذهنی محل افکار، اعتقادات، عقل و منطق ماست. اطاعاتی که از بدن فیزیکی به دست می آید از راه بدن اتری به بدن اختری و از آن جا به بدن ذهنی فرستاده می شود و در آن جا به صورت کام در می آید. بنابراین مهم ترین عملکرد بدن ذهنی، یافتن راه حل های منطقی برای حل مسائل است.

  1. بدن روحانی :

این بدن که به آن گاهی بدن علّی یا سببی گفته می شود، بالاترین فرکانس های انرژی را داراست. هاله کالبد روحانی به کیلومترها می رسد. این هاله معمولا به صورت دایره کامل در انسان وجود دارد. بدن روحانی ملایم ترین رنگ ها را دارد. در عین حال که عمق تابش آن قابل توصیف نیست. امواج انرژی این کالبد با سرعت به سطوح پایین تر پخش شده، به صورت آگاهانه دریافت می شود. اگر تاکنون در کنار مرشدی کامل نشسته باشیم متوجه شده ایم که وقتی بیش از یک کیلومتر از او فاصله می گیریم شرایط تغییر می کند، نور و عشق و هیجان به تدریج کم شده تا کاملاً از بین میرود. از راه کالبد روحانی است که انسان به هدف می رسد. این بدن ما را به هستی الهی وصل می کند و از این طریق تمام اعمال ما همراه با قدرت، برکت و عشق خواهد شد.
در این کالبد فرد به وحدت وجود می رسد و تضادی وجود ندارد. دیگر حب و بغض و رنجیدن وجود ندارد. در این حالت فرد از خودش گذشته است و خودخواهی معنا ندارد و فرد همه چیز و همه کس و خود را جزء هستی و یکپارچه می بیند. در این کالبد، بی ذهنی بطور کامل انجام می شود. زمان و مکان وجود ندارد و سیر و سلوک متعالی انجام می شود.

  1. بدن کیهانی :

بدن کیهانی، بدن وحدت و اتحاد است. این بدن چندان قابل توصیف نیست. حالت کاملاً درونی داشته و حرکت از هستی به سوی ناهستی است. این بدن شکل خاصی ندارد و به رنگ خاصی در نمی آید. کالبد ششم، کالبد کیهانی است. بنابراین هیچ گونه محدودیتی نخواهد داشت.

  1. بدن نیروانی :

هفتمین بدن نهایت کالبدهای انرژی و لطیف انسان است. در این صورت انسان به سرچشمه اصلی آفرینش و فنا دست خواهد یافت. در این حال، انسان با تمام کائنات یکی خواهد شد و انسان می تواند بگوید رسیده ام. این پدیده همان «مکشه» یا «نیروانه» است که فقط حالت بی میلی، بی آرزویی و سکوت و آرامش مطلق است.

گستردگی و درخشندگی رنگ‌های هاله بستگی به پیشرفت و تعالی روح آدمی دارد.

اگر در هاله مشکلی پیش آمده، در آن انسدادی صورت گیرد و یا رنگ آن عوض گردد، نشان دهنده بیماری و مشکلات روحی و ذهنی در فرد است، و اگر از بیماری در این مرحله جلوگیری نشود، بیماری در جسم و کالبد جسمانی ظاهر می‌گردد.

یکی از نشانه‌های شناسائی خلق و خوی شخص و یا تشخیص بیماری، همین هاله می‌باشد، بعضی اشخاص دارای دید اوریک بوده و قادر به دیدن هاله در فرد هستند

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]

جای يك انتخاب را در تفکرت عوض كن تا زندگيت زيباتر شود ، بجای انتخاب ترس از خدا، عشق را انتخاب كن، عشق یک آینه است. رابطه ی عاشقانه واقعی آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند.

به مردم كمك كن آزادانه خودشان باشند. هرگز سعي نكن كسی را به زور وادار به كاري بكني.

کل کائنات یک شوخی است ، بعضی ها آن را لی لا و بعضی ها مایا میخوانند این تنها یک لطیفه و یک بازی است و روزی که این را همیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد و به سراسر پهنا ی کائنات گسترش خواهد یافت.

عشق چنان از احترام سرشار است که آزادی را هدیه می کند. و اگر عشق آزادی به همراه نیاورد، عشق نیست؛ چیز دیگریست. با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.

تنهایی جایی است که دیگری را از دست میدهی. یگانگی هنگامی است که خود را در میابی ، از آنچه میگریزی، بیشتر و بیشتر به سوی آن جلب میگردی.

مراقبه نه سفری در فضاست و نه سفری در زمان بلكه يك بيداری آنی است

تا زمانی که دورهستی نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی ، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی ، باز هم عشق خواهد مرد و بدان که دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بیشتر نصیب می‌برد، اما این اصل مهم نیست، نصیب خودبخود پیش می‌آید. انسان ها نیاموخته اند که زیبایی‌های تنهایی را دریابند. انسان همیشه در تلاش برای جستن نوعی پیوند است، احتیاج دارد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، و یا... در واقع نیاز اصلی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.

عشق آزمونی روحی است و ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه است، عشق با درونی ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته‌ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.

ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس از تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد.

آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.

حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت.

هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد.

اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟

آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقه‌مند است، همواره به خوشبختی دیگران نیزعلاقهمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقهمند است، به همین دلیل یاری می‌رساند. اگر در دنیا همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌جنگند ، ولی هر دواسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.

دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.تنها سیال بودن اهمیت دارد

زندگی يك معما نيست ، يك راز است و این کلمه معنایی کاملا متفاوت دارد. براي معما مي توان پاسخی يافت ، راز بگونه ای است كه هرگز نمي توان پاسخی برای آن يافت. راز چيزی است كه مي توانی با آن يكی شد . مي توانی در آن حل شد و خود به رازی تبديل شود و آری خنده و گريه نيز جزيی از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشی ، غمين بودن زيبايی خود را داراست . فقط بايد بياموزی كه از زيبايی غمين بودن لذت ببری ، از سكوت آن ، از ژرفای آن.

تمام گذشته ی تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشی كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه ای بوده وبايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوی و اگر آسودگی مي خواهی ، پذيرش هميشه راه حل است و هر چه در پيرامون تو رخ می دهد را بپذير.

انسانها اگر می خواهند زندگی كنند پس زندگی کنند نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ، راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه می گذرد و باز گشتی نخواهد بود.

مسأله اساسی عشق اين است كه قبل از هر چيزی بايد بالغ شوی. بعد همسر بالغی پيدا خواهی كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمیكنند. داستان به همين سادگي است.

گناه يكی از قديمی ترين ترفندها برای سلطه بر انسانهای جاهل است. در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. سپس گناه به وجود ميآيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايی ...

عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلی سرشار از عشق داشته باشی دير يا زود مخاطب خويش را پيدا ميكنی عشق تو كسی را كه همواره جويايش بودی پيدا ميكند ، راه عشق راهی پر مخاطره بوده و تنها كسانی كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام می نهند عشق مراقبه تنها نصيب كسانی ميشود كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند.

يكي از اساسی ترين توهمات آدمی اين است كه گمان می كند عشق را مي شناسد ، به همين سبب از تجربه ی عشق عاجز است .هر كسی مي پندارد كه می داند عشق چيست بنابراين نيازی به تجربه ی آن احساس نمی كند. به همين دليل عشق با دنيای ما قهر كرده است. ما با عاشقانی روبروييم كه از عشق تهی اند. والدين تظاهر می كنند كه فرزندان شان را دوست دارند. همسران تظاهر می كنند که یکدیگر را دوست دارند. البته هيچ كس به عمد اين كار را نمی كند بسياری از آنها نمی دانند كه چنين می كنند و ای كاش از همان ابتدا آدم ها می آموختند كه عشق برترين هنر زندگی ست به جادو ميماند و معجزه مي كند. ای كاش می آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد برای كشف آن زحمت كشيد و بايد به ژرفای آن رفت و شيوه ها ی آن را آموخت .

با استاد بودن به معنای ياد گرفتن چيزی نيست، با استاد بودن به معنای مبتلا شدن به آن استاد است. با ديدن استادی كه بال و پر خويش را گشوده و در هوا چرخ ميزند ، ناگهان بياد مي آوری كه آری من هم بال و پری دارم ، من هم ميتوانم در آسمان صاف و آبی به پرواز در آيم. استاد بال و پر تو را به يادت مياورد. استاد چيزی را به تو ياد نميدهد. او فقط اشتياقی را در تو بر می انگيزد.

زمانی كه تنها هستی ، صرفاً تنها هستی و ميان تنهايی و يكتايی تفاوت عظيمی وجود دارد . زمانی كه تنها هستی ، به ديگری فكر می كني ؛ دلت برای ديگری تنگ شده است . تنهايی يك حالت منفی است . احساس می كنی كه چه خوب بود اگر ديگري ، دوستت ، همسرت ، مادرت ، محبوبت ، شوهرت – پيش تو بود . اگر آن ديگری نزد تو بود ، چقدر خوب می شد ؛ اما کس ديگری نيست . تنهايی به معنی فقدان ديگری است . اما يكتايی چیز دیگریست و تو می توانی تنهایی را به یکتایی تبدیل کنی. يكتايی يعنی يعنی حضور سرشار. تو چنان سرشار از حضور خويشتنی كه می توانی با تمامی حضور خود كائنات را پر كنی و نيازی به ديگری نيست .

تمام كار يك استاد ، تبديل شكست ها به گشايش هاست. روان پزشك صرفاً تو را بهبود می بخشد. كار او اين است. او قرار نيست تو را متحول كند. تو به چيزی فراتر از روان شناسی نياز داری. بزرگترين ماجرای زندگی اين است كه آگاهانه وارد شكست شويم. اين از بزرگترين خطرهاست ، زيرا هيچ تضمينی وجود ندارد كه شكست به گشايش بدل شود. اما چه بسیار ارزش این ریسک را دارد.

دنیا از آن شجاعان است

فرديت خاص شيران است. شير تنها حركت می كند. گوسفند هميشه با گله زندگي می كند ، به اين اميد كه بودن با گله امن تر است. با جمع بودن ،‌ احساس حمايت و امنيت بيشتر مي بخشد. اگر كسی به گله حمله كند ، اين امكان هست كه بتوانيد خودتان را نجات دهيد . اما تنها ؟ فقط شيران تنها حركت مي كنند. همه ما شير به دنيا آمده ايم ، اما جامعه شما را شرطی مي كند و ذهن شما را به صورت گوسفند برنامه ريزی می كند . جامعه يك شخصيت به شما می بخشد ،‌شخصيتی امن ،‌ملايم ، بسيار سازگار و بسيار مطيع . جامعه برده می خواهد ، نه انسانهای متعهد به آزادی . جامعه برده می خواهد زيرا تمام صاحبان منافع ، اطاعت می خواهند.

تو زخم های خود را حمل می كنی . با نفس ، كل هستی تو يك زخم است . هيچكس علاقه ای برای صدمه زدن به تو ندارد . هيچكس عمداً نمی خواهد به تو صدمه بزند ، هركس نگران محافظت از زخم های خودش است. ولی با اين حال اتفاق می افتد ، زيرا تو برای زخمی شدن كاملاً آماده ای ، چنان آماده ای كه فقط منتظر ايستاده ای تا اتفاق بيفتد. تو نمی توانی انسان تائو را لمس كنی ، چون كسی برای لمس شدن وجود ندارد . زخمی وجود ندارد. او سالم ،‌ شفا يافته و كامل است. واژه كامل زيباست واژه شفا از واژه كل می آيد و واژه مقدس نيز از واژه كل می آيد . او كامل ، شفا يافته ، و مقدس است . از زخمهايت آگاه باش نگذار رشد كنند ، بگذار شفا يابند ، و آنها تنها زمانی شفا می يابند كه تو به ريشه هایشان برسی . هرچه كمتر فكر كنی ، زخم های بيشتری شفا خواهند يافت بدون فكر و خيال زخمی هم نخواهد بود. يك زندگی بی فكر و خيال را زندگی كن. همچون يك كل واحد حركت كن ، و همه چيز را بپذير. فقط برای بيست و چهار ساعت اعتماد كن ( یک روز زندگی کن ) پذيرش كامل هر آن چه كه اتفاق می افتد. اگر كسی به تو توهين كرد ،‌ بپذير واكنش نشان نده و ببين چه اتفاقی می افتد. ناگهان جريانی از انرژی را در وجود خود احساس خواهی كرد كه قبلاً هرگز احساس نكرده بودی .

گوش دادن يكی از اسرار اصلی ورود به معبد خداوند است. گوش دادن يعنی انفعال. گوش دادن يعنی فراموش كردن كامل خودت ، تنها در آن هنگام است كه مي توانی گوش كنی. زمانی كه با توجه و دقت به كسی گوش مي دهی ،‌خودت را فراموش می كنی . اگر نتوانی خودت را فراموش كنی ، هرگز گوش نمي دهی . اگر بيش از حد در مورد خودت خود آگاه باشی ، صرفاً وانمود مي كنی كه گوش می دهی ولی گوش نمي دهی. ممكن است سرت را تكان بدهی گاه ممكن است بله و نه بگويی ، اما گوش نمي دهی . وقتی كه گوش می دهی ، به يك مجرای صرف بدل مي شوی ، يك انفعال ، يك پذيرش ، يك رحم ، تو مونث مي شوي و برای رسيدن بايد مونث شد. به صورت مهاجم خشن ،‌ به صورت فاتح نمی توانی به خداوند برسی. تو تنها وقتی مي توانی به خدا برسی که يا بهتر بگويم خدا تنها وقتي مي تواند به تو برسد كه پذيرا باشی ، پذيرنده باشی. وقتی يين ( عنصر مونث ) می شوی ، وقتی پذيرنده می شوی ، در باز می شود و تو منتظر می مانی.

تو بيرون زندانی ، بيرون قفسی ؛ می توانی بالهايت را بگشايی و ببينی كه آسمان از آن توست . پهنه ماه و خورشيد و تمام ستارگان متعلق به توست. مي توانی در آبی بيكران ماوراء ناپديد شوی ... فقط از چسبيدن به اين قفس دست بردار ،‌از قفس بيرون بپر و تمامی آسمان از آن تو خواهد بود. بالهايت را باز كن و مانند يك عقاب در امتداد خورشيد پرواز كن . در آسمان درون ، در جهان درون ،‌آزادی والاترين ارزش هاست ، هرچيز ديگري انويه است ، حتي بركت و شور و جذبه. هزاران گل ،‌ بی شماران گل هست ، اما همه آنها در فضای آزادی شكوفا می شوند.

اشخاص كنترل شده هميشه عصبی اند ، زيرا در اعماق وجودشان ،‌آشوب همچنان پنهان است . اگر بی كنترل ، جاری و زنده باشی ، عصبی نيستی. امكان عصبی شدن نيست هر اتفاقی كه بيفتد ، می افتد. تو هيچ انتظاری برای آينده نداری ، تو نقش بازی نمي كنی . پس چرا بايد عصبی باشی ؟

برای كنترل كردن ذهن ، انسان بايد چنان سرد و يخ زده بماند كه هيچ انرژی حياتی ای امكان حركت در اندام ها و در بدنت را نیابد. اگر انرژی امكان حركت داشته باشد ، آنچه كه سركوب شده به سطح خواهد آمد. به اين دليل است كه مردم ياد گرفته اند كه چطور سرد بمانند ، چطور ديگران را لمس كنند و در عين حال آنها را لمس نكنند ، چطور افراد را ببينند و در عين حال آنها را نبينند . مردم با كليشه ها زندگی مي كنند « سلام ، چطوري ؟ » هيچكس از اين حرف ها هيچ هدفی ندارد. اينها صرفاً براي اجتناب از ملاقات واقعی دو شخص است. مردم به چشمان يكديگر نگاه نمی كنند ، آنها دست يكديگر را نمی گيرند ، آنها سعی نمی كنند انرژی يكديگر را احساس كنند ،‌آنها به يكديگر اجازه جاری شدن نمي دهند آنها خيلی ترسيده و كنترل شده اند ، آنها سرد و مرده اند ، بسته و محصورند.

همانگونه كه تو به اطراف نگاه مي كني ، به چشمان يك كودك مي نگری ، يا به چشمان محبوبت ، مادرت ، دوستت به همان ترتيب نيز درخت را حس مي كنی.

آيا هرگز درختی را در آغوش كشيده ای؟

در ختی را در آغوش بكش ، و آنگاه متوجه مي شوی كه اين تنها تو نيستی كه درخت را در آغوش كشيده ای بلكه درخت نيز پاسخ مي دهد ، درخت نيز تو را در آغوش مي كشد. آنگاه برای نخستين بار خواهی دانست كه درخت تنها فرم نيست ، تنها گونه معينی كه گياه شناسان از آن سخن می گويند نيست ، درخت خدای ناشناخته است ، درختی سرسبز در حياط خانه ات ،‌ درختی لبريز از گل در حياط خانه ات ،‌ آن چنان نزديك به تو ،‌ كه به تو اشاره مي كند و بارها و بارها صدايت مي زند .

فيلم صرفاً فرافكنی نور و سايه است

در سالن سينما ، تو به پرده نمايش نگاه می كنی ،‌ تو هرگز به پشت سر نگاه نمی كنی ، پروژكتور در پشت سرت قرار دارد. فيلم واقعاً روی پرده نيست ، فيلم فقط در پشت سر قرار دارد ، و تو هرگز به آن نگاه نمی كنی. ذهن تو در پشت همه چيز قرار دارد ، و ذهن پروژكتور زندگی توست. اما تو همواره به ديگری نگاه می كنی ، زيرا ديگری پرده نمايش است. وقتی عاشق كسی هستی او زيبا و بی مانند به نظر می رسد. وقتی نفرت داری ، همان شخص زشت ترين آدم به نظر مي رسد ، و تو هرگز نمی فهمی كه چطور يك شخص واحد می تواند هم زشت ترين و هم زيباترين انسان باشد … پس تنها راه رسيدن به حقيقت اين است كه بياموزی چگونه در نگرش خود همگام با لحظه باشی و كمك ذهن را كنار بگذاری . اين كمك و ياری ذهن مشكل اصلی توست ، زيرا ذهن فقط می تواند رويا خلق كند … از طريق هيجان هايت ، تفکر ذهن كم كم شبيه واقعيت به نظر مي رسد. اگر بيش از حد هيجان زده شوی مسموم می شوی ، آنگاه ديگر با حواس خود به سر نمی بری. از آن پس هرچه می بينی صرفاً فرافكنی توست. و به تعداد ذهن های موجود ، جهان هست.

زيرا هر ذهنی در جهان خود زندگی می كند

به تعويق انداختن كار احمقانه ای است. فردا هم بايد تصميم بگيری ، پس چرا امروز اين كار را نكنی؟

  • آيا فكر می كنی فردا عاقل تر از امروزی؟
  • آيا فكر می كنی فردا سرزنده تر از امروزی؟
  • آيا فكر می كنی فردا جوان تر و با نشاط تر از امروزی؟

فردا پيرتری و شهامت كمتری خواهی داشت ، فردا با تجربه تری و مكارتر از امروز خواهی بود؛ فردا مرگ نزديك تر خواهد بود، فردا متزلزل و مردد و ترسوتر خواهی بود. هرگز كار امروز به فردا ميفكن. و چه كسی مي داند؟ فردا ممكن است بيايد ، ممكن است نيايد. اگر تصميمی بايد بگيری همين الان تصميم بگير.

دكتر وگل دندانپزشك روزی پس از معاينه دندان های يك دختر جوان و زيبا گفت:

دوشيزه بيسمان ، فكر می كنم مجبور شوم دندان عقلتان را بكشم !

دختر با ناراحتی گفت :

اوه خدای من ، من می خواهم بچه دار شوم !

دكتر وگل گفت:

خوب ، ممكن است تا من صندلی را تنظيم می كنم تصميم تان را بگيريد ؟

تصميمت را بگير تا ابد به تعويق نيانداز

زيرك نباش ، وگرنه همان گونه كه هستی خواهی ماند ؛ تغيير نخواهی كرد. فنون ميانه در راه عشق و فنون ميانه در راه مراقبه باعث بسی گيجی و سردرگمی در تو خواهد شد. اينها كمكي نمي كند ... اما درخواست كمك كردن مخالف نفس است ، پس تو سعی می كنی سازش كنی. سازش خطرناك تر خواهد بود ، سازش تو را سردرگم خواهد كرد زيرا سازش ، خود از سردرگمی ساخته شده ، و سردرگمی بيشتری خواهد آفريد. پس سعی كن بفهمی كه چرا به دنبال سازش مي گردی . دير يا زود درخواهی يافت كه سازش نمی تواند كمكی بكند . و سازش ممكن است راهی باشد تا در هيچ جهت حركت نكنيم ، يا ممكن است صرفاً به معنی سركوب سردرگمی ات باشد . سردرگمی سرانجام خود را بروز خواهد داد. هرگز هيچ چيز را سركوب نكن ، در مورد وضع خود روشن و آگاه باش. و اگر سردرگم هستی ، به ياد داشته باش كه سردرگم هستی.

اين نخستين نكته واضح و روشن در مورد تو خواهد بود

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]

کتاب هایی برای موفق شدن

آدم موفق کیست؟ اصلا تعریف موفقیت چیست؟ موفقیت شغلی، درآمد مکفی یا رضایت از زندگی فردی و خانوادگی؟ موفقیت همه این‌ها هست و در عین حال نیست. این‌روزها به مقالات بی‌شماری در اینترنت برمی‌خورید که به واکاوی تعریف پرداخته‌اند، موضوعی که در مسیر زندگی روزمره دغدغه بسیاری از ماست. موفقیت و راه‌های رسیدن به آن موضوعی است که همیشه مورد توجهٔ مردم قرار گرفته و همه به دنبال یافتن پاسخ به این پرسش هستند که: چگونه و از چه راهی می‌توان به موفقیت رسید؟ ما مقاله‌هایی می‌خوانیم که راز میلیاردرهای معروفِ دنیا در آن فاش شده است؛ داستان زندگی یک درصد از ثروتمندترین مردم جهان که بخش اعظمی از ثروت در مُشت آنهاست، و بعد سعی می‌کنیم از‌آن‌ها تقلید کنیم و کارهایی را انجام دهیم که آن‌ها انجام می‌دهند و از انجام کارهایی که نمی‌کنند اجتناب می‌‌کنیم و با رعایت نکات و ترفندهای کوچکی امیدواریم که به بتوانیم در رسیدن به اهداف‌مان موفق باشیم اما متأسفانه بسیاری از ما ناکام می‌مانیم.

درواقع تقریباً همهٔ ما نکته‌ای را نادیده می‌گیریم و نکته‌ای که به‌شدت سعی می‌کنیم از آن اجتناب کنیم تلاش وافر است. ما می‌‌خواهیم موفق باشیم اما نمی‌خواهیم مسیر و رویکردمان را عوض کنیم. در واقع تنها به دنبال فرمولی ساده برای رسیدن به موفقیت می‌گردیم. حقیقت این است که بیشتر اوقات تنها چیزی که در زندگی به آن نیاز دارید دو چیز است: تلاش و اراده برای تغییر عادت‌ها.

اگر دوست دارید از راه درست به موفقیت برسید و درواقع مسیر موفقیت را طی کنید، نباید از یادگیری اجتناب کنید و نباید تغییر عادت‌های‌تان را دست‌کم بگیرید. باید سعی کنید اطلاعاتتان را بالا ببرید و روی معلومات و تغییر ذهن خود کار کنید. در ادامه کتاب‌هایی را به شما معرفی کرده‌ایم که می‌توانند مسیر موفقیت را برای شما هموار سازند.

برای اطلاعات بیشتر در رابطه با کتاب‌های لیست زیر و همچنین خرید کتاب، به سایت فروشگاه کتاب ۳۰بوک مراجعه کنید.

کتاب اثر مرکب

دوست دارید موفق شوید؟ حتی فردا از امروز هم موفق‌تر باشید؟ آن‌قدر موفق شوید که نه خودتان و نه هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد؟ فارغ از آنکه هر فرد و جامعه‌ای موفقیت را چگونه تعریف می‌کند، این روزها رقابت عظیمی برای دست‌یابی به فرمولی سریع و آسان برای رسیدن به موفقیت در جوامع مختلف وجود دارد.

کتاب اثر مرکب در ۳۰بوک

دارن هاردی نویسندهٔ آمریکایی، سخنران، مشاور و ناشر مجلهٔ «موفقیت» است. زمانی که هاردی ناشر و ویراستار مجلهٔ «موفقیت» بود، متوجه شد تصمیماتی که ما روزانه می‌گیریم تأثیر مستقیمی بر مسیر و موفقیت نهایی یا عدم موفقیت در زندگی می‌گذارد و کتاب اثر مرکب را نوشت تا علاقه‌مندان را با کشف خود آشنا کند و این کشف یک فرمول بسیار ساده است. از نظر هاردی تنها یک فرمول برای شانس وجود دارد: آمادگی (رشد شخصی) + نگرش (ذهنیت) + فرصت + عمل. این یعنی نباید به هیچ‌وجه تأثیر ده دقیقه مطالعه در روز، یا سی دقیقه پیاده‌روی را دست‌کم بگیرید. دارن هاردی در این کتاب به شما نشان می‌دهد که کلید دست‌یابی به موفقیت تأثیر مهم و بلندمدت عادت‌های روزمرهٔ شما است. درواقع او در این کتاب به شما نشان می‌دهد شاید دست به تغییر کوچکی در زندگی بزنیم و در همان ابتدا متوجۀ چیزی نشویم، شاید ۵ ماه یا حتی یک سال بگذرد و همه چیز نسبتاً یکسان به نظر برسد اما دو یا سه سال به خودتان فرصت دهید و این تفاوت‌ها شما را غافلگیر می‌کنند. پس اگر به دنبال تغییری اساسی برای رسیدن به موفقیت می‌گردید، کتاب اثر مرکب را بخوانید و به توصیه‌های آن عمل کنید.

خرید کتاب اثر مرکب

کتاب انسان در جستجوی معنا

ویکتور فرانکل متخصص مغز و اعصاب، روان‌پزشک و روان‌درمانگر قرن بیستم بود که در سال ۱۹۴۳ به همراه خانواده‌اش به اردوگاه کار اجباری نازی‌ها فرستاده شد. او تنها عضو خانواده‌اش بود که توانست از هولوکاست و شرایط وحشتناکِ آن زنده بیرون بیاید. تجربیات وحشتناک فرانکل طی دورهٔ اسارت او را به‌ سطح بالایی از خودشناسی رساند و بدین ترتیب «لوگوتراپی» یا «معنادرمانی» را بنیان نهاد. فرانکل بیشتر زندگی‌اش دربارهٔ افسردگی و خودکشی تحقیق می‌کرد و کتاب انسان در جستجوی معنا را دربارهٔ همین موضوع نوشت.

کتاب انسان در جستجوی معنا در ۳۰بوک

کتاب انسان در جستجوی معنا در سال ۱۹۴۶ منتشر شد و ویکتور فرانکل آن را بر حسب تجربیات خودش به عنوان یک زندانی در اردوگاه‌های کار اجباری در طول جنگ جهانی دوم نوشت و به شرح روش روان‌درمانی خود پرداخت که شامل خلق معنا از دردها و رنج‌ها و آسیب‌ها به منظور تحمل راحت‌تر درد و زندگی هدفمند می‌شود. او در این کتاب با لحنی ساده و به دور از اصطلاحات پیچیده و کلمات سخت روان‌شناسی مکتب معنادرمانی را توضیح می‌دهد. توصیف فرانکل از جنبه‌های عاطفی، معنوی و اجتماعی تجربه‌‌های شخصی خودش و همچنین سایر زندانیان بسیار انسانی و قابل لمس است. درس‌های فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنا شاید مهم‌ترین درس‌های زندگی باشد.

خرید کتاب انسان در جستجوی معنا

کتاب قدرت عادت

تغییر عادت چقدر بر زندگی ما تأثیر دارد؟ آیا اصلاً می‌توان عادت‌ها را تغییر داد؟ چارلز دوهیگ روزنامه‌نگار و نویسندهٔ‌ آمریکایی در کتاب قدرت عادت از همین موضوعات صحبت کرده است. او در این کتاب نحوهٔ ساخت و شکل‌گیری عادت‌ها را توضیح داده است و از نحوهٔ تأثیرپذیری و تأثیرگذاری‌ آن‌ها بر زندگی می‌گوید. او کتابش را با مقالات تحقیقی و پژوهش‌های پزشکی شروع می‌کند تا به خوانندگان نشان دهد عادت‌ها چگونه بر مغز تأثیر می‌گذارند و چطور به صورت فیزیکی بخشی از شیارهای مغز را تغییر می‌دهند و این‌که حالا ما چگونه می‌‌توانیم چنین عادت‌هایی را تغییر دهیم.

بعد از مطالعه کتاب قدرت عادت شما خواهید دانست که چرا عادات هسته اصلی همه کارهایی هستند که انجام می‌دهید و چگونه می‌توانید آن ها را تحت کنترل خود در بیاورید.

کتاب جادوی فکر بزرگ

دکتر دیوید شوارتز نویسندهٔ کتاب جادوی فکر بزرگ، نویسنده و مربی انگیزشی آمریکایی بود که برای نوشتن همین کتاب به شهرت رسید. این کتاب اولین بار در سال ۱۹۵۹ منتشر شد و بیش از ۶ میلیون نسخه از آن به‌سرعت فروش رفت و میلیون‌ها نفر در سراسر جهان با کمک این کتاب توانستند زندگی خود را بهبود بخشند. دکتر شوارتز معتقد است همهٔ ما بیش از آنکه خودمان متوجه باشیم محصول تفکرات پیرامون‌مان هستیم و این‌‌که موفقیت افراد بیش از آنکه به میزان هوش آن‌ها بستگی داشته باشد، به میزان تفکر آن‌ها وابسته است و میزان خوشحالی و خشنودی فرد در واقع به میزان تفکر شخصی او وابسته است. او این مسئله را «بزرگ‌اندیشی» نامید.

اصول و قواعد کتاب جادوی فکر بزرگ از منابع عالی و اصیل و نیز بهترین و بزرگ‌ترین مغزهای متفکری گرفته شده که تاکنون بر این کرۀ خاکی زیسته‌اند. با کمک این کتاب می‌توانید زندگی و کسب‌وکارتان را بهتر مدیریت کنید، درآمد بیشتری کسب کنید و مهم‌تر از همه، به شادی و آرامش برسید.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]

خوشبختی و شادی ربطی به موفقیت ندارد. خوشبختی ربطی به جاه طلبی ندارد، خوشبختی ربطی به پول، قدرت و اعتبار ندارد. این یک بُعد کاملا متفاوت است. خوشبختی وشادی با آگاهی شما ارتباط دارد، نه با شخصیت شما

واقعی باش، برای خودت معتبر باش، خوشبختی وشادی شما بد نیست، خوب است گناه نیست، فقط غم گناه است، فقط بدبخت بودن گناه است. شاد بودن فضیلت است زیرا انسان شاد برای دیگران ناراحتی ایجاد نمی کند. فقط یک انسان شاد می تواند زمینه ای برای شادی دیگران باشد.

شاد بودن چه اشکالی دارد؟ اگر مشکلی وجود داشته باشد، همیشه در ناراحتی شماست، زیرا یک فرد ناراضی موجی از ناراحتی را در اطراف خود ایجاد می کند. خوشحال باش

ما خواستار خوشبختی و شادی هستیم اما چیزی که به دست می آوریم ناراحتی است. همه ما برای شاد بودن تلاش می کنیم، اما یک اشتباه اساسی مرتکب می شویم: شادی به تلاش مربوط نیست، شادی نبودن، به نخواستن آن مربوط می شود.

بارها مردم برای اطمینان به من مراجعه می کنند. آنها می گویند: من احساس خوشحالی و خوشبختی می کنم. چه می گویید؟ چه نیازی به گفتن چیزی است؟ خود گفتنش نیاز است که نشان می دهد شادی غیر واقعی و خیالی است.

واقعاً همه اخلاقیات مخالف شادی است. یک نفر خوشحال است و شما احساس می کنید مشکلی پیش آمده است. وقتی کسی غمگین است، همه چیز خوب است. ما در جامعه ای روان رنجور زندگی می کنیم که همه غمگین هستند. وقتی غمگینی همه خوشحال می شوند چون همه می توانند با تو همدردی کنند. وقتی شما خوشحال هستید، همه در ضرر هستند. با شما چه کار کنند؟

وقتی کسی با شما همدردی می کند، به چهره او نگاه کنید، صورتش می درخشد، او از همدردی خوشحال است. اگر خوشحال هستید، پس هیچ امکانی برای این کار وجود ندارد. شادی شما در دیگران غم ایجاد می کند. ناراحتی شما شادی ایجاد می کند این روان رنجوری است، به نظر می رسد که بنیاد آدمی بسیار دیوانه است

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

هـَر چنـב نمے בآنـَمـ
פֿـوابــ هـايَتــ را
بــا کـہ شَريکــ مے شَوے
امـّـا هَنـوز شَريکــ تَمامـ
بے פֿـوآبـے هـاے مـَלּ تـُويـے
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هيـــــس حـَــرفــــــ نــزَטּ
صِـدآ ے نـَفـَـس هـآيَتــــــــــــ رآ،
بيشتَـــر اَز בرפּغ هـآيَتـــ
בפּستـــــ دآرَم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
چه زیبا گفتـ مترسَڪ تـَنها:
وقتـﮯ نمـﮯ شوב رفتــ
هَمیـטּ یڪ پا هـَم اضافیسـت

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:35 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آشنایی با بهترین اپلیکیشن ادیت عکس

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس به شما کمک می کند تصاویر خود را خیلی ساده و راحت ادیت کنید. بدون اینکه نگران تغییر کیفیت آنها باشید.

آشنایی با بهترین اپلیکیشن ادیت عکس

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس امروزه در بازار از تنوع بالایی برخوردار است. برخی از آنها در برخورداری از ویژگی ها و امکانات جذاب و حرفه ای متمایز می شوند. این اپلیکیشن ها به شما امکان می دهند تا با استفاده از افکت ها، فیلترها، تنظیمات رنگ و کنتراست، ابزارهای قابل تنظیم برای رتوش پوست و بسیاری از امکانات دیگر، تصاویر خود را بهبود دهید و نتایج جذابی را به دست آورید."بهترین راه برای مطالعه و دنبال کردن آموزش ها در زمینه ادیت عکس، استفاده از منابع آنلاین است. "

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس

اما در انتخاب بهترین اپلیکیشن ادیت عکس، مهم است که به نیازها و ترجیحات خود توجه کنید. هر اپلیکیشن دارای ویژگی ها و قابلیت های مختلفی است که ممکن است برای شما مهم باشد. برخی از محبوب‌ترین اپلیکیشن های ادیت عکس عبارتند از:

Adobe Photoshop Express

یک اپلیکیشن قدرتمند و حرفه ای که امکانات گسترده ای از جمله فیلترها، افکت ها، تنظیمات رنگ و ابزارهای رتوش را در اختیار شما قرار می دهد.

ویسکو بهترین اپلیکیشن ادیت عکس

Snapseed

این اپلیکیشن به عنوان بهترین اپلیکیشن ادیت عکس رایگان عرضه شده است. به شما این امکان را می دهد تصاویر خود را با استفاده از افکت ها، تنظیمات جزئی و ابزارهای قدرتمند بهبود دهید.

"برای ایجاد انگیزه برای یادگیری حرفه مورد نظر مانند ادیت عکس، می بایست هدف خود را مشخص کنید. هدف شما می توانید چهره باشد و یا منظره ها باشند."

VSCO

این اپلیکیشن مشهور برای فیلترهای زیبا و ساده است و به شما امکان می دهد تنظیمات رنگ و نور، افکت ها و رتوش پوست را اعمال کنید.

Lightroom

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس حرفه ای برای ادیت و پردازش عکس ها که امکانات قدرتمندی از جمله تنظیمات رنگ، نورپر

قدرتمندترین برنامه ویرایش عکس چیست؟

برنامه های ویرایش عکس قدرتمند و حرفه ای بسیاری وجود دارند. اما یکی از قدرتمندترین برنامه های ویرایش عکس که در این زمینه شناخته شده است، Adobe Photoshop است. Adobe Photoshop به عنوان یک استاندارد صنعتی در زمینه ویرایش و پردازش عکس شناخته می شود و امکانات فراوانی ارائه می دهد.

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس Adobe Photoshop است که قابلیت های زیادی دارد. لایه ها، ابزارهای پیشرفته برای رتوش تصاویر، تنظیمات رنگ و نور، افکت ها، فیلترها و بسیاری از قابلیت های دیگر را به کاربران ارائه می دهد. این برنامه حتی برای طراحی گرافیک، طراحی وب و ایجاد اثرهای ویژه نیز استفاده می شود.

Adobe Photoshop به عنوان بهترین اپلیکیشن ادیت عکس حرفه ای شناخته شده است. با این وجود برای استفاده عمومی و تقریباً هر نیازی، نیازمند یادگیری و تسلط بر مفاهیم پیچیده‌تر است. برای کاربرانی که به دنبال یک برنامه حرفه ای با قابلیت های کامل هستند، Adobe Photoshop یک گزینه مناسب است. اگر به دنبال یک برنامه ساده‌تر هستید، برنامه هایی مانند Adobe Photoshop Express، Snapseed، VSCO و Lightroom نیز گزینه های بسیار خوبی هستند."با رجوع به صفحه استخدام فریلنسری اطلاع بسیار زیادی در رابطه با روند استخدام بدست خواهید آورد. "

آیا اپلیکیشنی بهتر از فتوشاپ وجود دارد؟

مفهوم بهترین اپلیکیشن ادیت عکس به میزانی که با نیازها و ترجیحات شما همخوانی داشته باشد بستگی دارد. هر اپلیکیشن ویرایش عکس ویژگی ها، ابزارها و قابلیت های منحصر به فردی دارد که بر اساس استفاده ها و ترجیحات مختلف می تواند مناسب باشد.

فتوشاپ بهترین اپلیکیشن ادیت عکس


بنابراین بهترین اپلیکیشن ادیت عکس برای شما ممکن است با توجه به نیازهای شما متفاوت باشد. Adobe Photoshop یکی از قدرتمندترین برنامه های ویرایش عکس است که امکانات گسترده ای را در اختیار کاربران قرار می دهد. با این وجود ممکن است برای برخی کاربران این برنامه بیش از حد پیچیده و قدرتمند باشد و به دنبال یک اپلیکیشن ساده‌تر و آسانتر باشند.
Adobe Photoshop بهترین اپلیکیشن ادیت عکس قدرتمند و معروف است که توسط Adobe Systems توسعه داده شده است. این برنامه امکانات گسترده ای را در اختیار کاربران قرار می دهد و به عنوان ابزاری حرفه ای برای ویرایش، طراحی و تولید محتوا شناخته می شود.

Adobe Photoshop قابلیت های متنوعی برای ویرایش و تغییر تصاویر را ارائه می دهد. با استفاده از این برنامه شما می توانید تنظیمات دقیق رنگ و نور، تغییر اندازه و قرارگیری عناصر، حذف و رتوش عیوب انجام دهید. علاوه بر این افکت ها و فیلترها، تنظیمات پیشرفته بر روی لایه ها و بسیاری از ابزارهای دیگر را می توانید انجام دهید.

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس Adobe Photoshop امکانات طراحی گرافیکی و تولید محتوا را نیز داراست. شما می توانید طرح های گرافیکی، آیکون ها، بنرها، پوسترها و سایر انواع محتواهای بصری را در این برنامه ایجاد کنید.

با توجه به امکانات گسترده و پیشرفته Adobe Photoshop، معمولاً برای کارهای حرفه ای و پیچیده در زمینه ویرایش عکس و طراحی گرافیکی توصیه می شود. اما به دلیل پیچیدگی و تعداد زیاد ابزارها، برای مبتدیان ممکن است نیاز به یادگیری و تسلط بیشتری داشته باشد

اپلیکیشن های ویرایش عکس دیگر

Lightroom

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس حرفه ای برای ویرایش و پردازش عکس ها است. امکانات کاملی از جمله تنظیمات رنگ، نورپردازی و رتوش را فراهم می کند. Lightroom یک برنامه حرفه ای برای ویرایش و پردازش عکس ها است که توسط Adobe ارائه می شود. این برنامه امکانات کاملی را برای تنظیمات رنگ، نورپردازی، رتوش و پردازش تصاویر فراهم می کند.
با استفاده از بهترین اپلیکیشن ادیت عکس Lightroom، شما می توانید از ابزارهای پیشرفته برای تنظیم کنتراست استفاده کنید. همچنین روشنایی، سطح سیاه و سفید، تعادل رنگی و سایر پارامترهای رنگ را تنظیم کنید. امکان تنظیمات دقیق برای تاریکی ها، نورپردازی و روشنایی، اصلاح نویز و پردازش تصاویر با کیفیت بالا نیز در این برنامه وجود دارد.

Lightroom دارای ابزارهای پیشرفته برای رتوش پوست، حذف لکه ها و خطوط، تنظیم نقاط و نواحی و دیگر عملیات پردازش تصویر است. این برنامه همچنین امکاناتی برای سازماندهی و مدیریت عکس ها از جمله برچسب‌گذاری، سیستم کاتالوگ و نمایشگرهای پیشرفته را فراهم می کند.بهترین اپلیکیشن ادیت عکس Lightroom توانایی بالا و امکانات کاملی را در اختیار کاربران قرار می دهد. با این حال برای استفاده بهینه از این برنامه، ممکن است نیازمند آشنایی و تسلط بر مفاهیم و فرآیندهای پیچیده‌تر باشید.

Snapseed

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس رایگان با ابزارهای پیشرفته و رابط کاربری ساده است. به شما امکان می دهد تصاویر خود را بهبود دهید و افکت ها را اعمال کنید. Snapseed یک اپلیکیشن رایگان است که ابزارهای پیشرفته و قدرتمندی را برای ویرایش عکس ها ارائه می دهد. با استفاده از Snapseed، شما قادر خواهید بود تصاویر خود را بهبود داده و انواع افکت ها را بر روی آن ها اعمال کنید."پر کردن فرم استخدام فریلنسری اولین مرحله برای معرفی شما به مجموعه رایا مارکتینگ می باشد."

لایت روم بهترین اپلیکیشن ادیت عکس

VSCO

بهترین اپلیکیشن ادیت عکس با فیلترهای زیبا و قابلیت های پیشرفته برای تنظیمات رنگ و افکت ها است. VSCO یک اپلیکیشن محبوب و شناخته شده برای ویرایش عکس است. VSCO از فیلترهای زیبا و استایل های خاص برای ایجاد افکت های منحصر به فرد در عکس ها استفاده می کند. این فیلترها و استایل ها باعث می شوند تصاویر ظاهری جذابتر و متفاوت‌تری داشته باشند. بنابراین بهترین بهترین اپلیکیشن ادیت عکس برای شما بستگی به نیازها، ترجیحات و سطح تجربه شما دارد.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]

لینک سایت مناسب بدنسازی و استایل مناسب برای بانوان

حرکت های اصلاحی و صدها مورد دیگر مربوط به تناسب اندام

بدنسازی و استایل مناسب برای بانوان

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]

نقاشی بوسه اثر لئونید افرموف

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]

بوسه، رویا می سازد.

jarekpuczel41 رنه مگریت medal-puer-lovers-1

vik_muniz_1

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم
اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین
کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 13:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]

از تو که حرف می زنم همه فعل ها ماضی اند...
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید...

کمی نزدیک تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 13:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]

هانا آرنت

زندگی و آثار هانا آرنت

هانا آرنت، نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی- آمریکایی و از مهم‌ترین اندیشمندانی است که آرا و افکارش تأثیری عمیق در قرن بیستم بر جای گذاشت. او از یهودیانی بود که از واقعه هولوکاست جان سالم به‌ در برد و به ایالات متحده مهاجرت کرد. زمینه فلسفه سیاسی و آثار او، موضوعاتی مانند دموکراسی مستقیم یا اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی حکومت‌های استبدادی است.

هانا آرنت، نظریه‌پرداز سیاسی آلمانی- آمریکایی و از مهم‌ترین اندیشمندانی است که آرا و افکارش تأثیری عمیق در قرن بیستم بر جای گذاشت. او از یهودیانی بود که از واقعه هولوکاست جان سالم به‌ در برد و به ایالات متحده مهاجرت کرد. زمینه فلسفه سیاسی و آثار او، موضوعاتی مانند دموکراسی مستقیم یا اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی حکومت‌های استبدادی است. آرنت در چهاردهم اکتبر 1906 به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو یهودی بودند. در 18‌سالگی به ماربورگ رفت تا نزد رودلوف بولتمان، نیکولای هارتمان و مارتین هایدگر تحصیل کند. آرنت سر کلاس‌های هایدگر حاضر می‌شد و سخت تحت تأثیر نگرش تازه و مهیج هایدگر به فلسفه قرار گرفت و به‌زودی وارد رابطه عاطفی پرحاشیه‌ای نیز با او شد. اگرچه راه آرنت در فلسفه سرانجام از هایدگر جدا شد اما این دوره زندگی و تحصیل در ماربورگ بر اندیشه او تأثیری پایدار داشت. آرنت ماربورگ را ترک می‌کند تا تحصیلاتش را نخست در فرایبورگ و سپس در هایدلبرگ پی بگیرد. استاد آرنت در هایدلبرگ کارل یاسپرس بود. یاسپرس تا پایان زندگی آرنت معلم و راهنما و دوست او ماند؛ ولی نفود فکری او بر آرنت به اندازه هایدگر نبود. با‌این‌‌حال زندگی یاسپرس الگوی او برای نوعی از زندگی بود که آرنت بعدها آن را زندگی نظرورزانه نامید. بعد از تکمیل رساله دکترا، آرنت به همراه همسر اولش به برلین رفت. او در برلین مشغول نوشتن زندگی‌نامه «راحل فارنهاگن»، یک زن یهودی شد و رفت‌وآمدش را با کورت بلومنفلد، از دوستان پدربزرگش و از صهیونیست‌های فعال، از سر گرفت. این دو مسئله باعث شد آرنت جدی‌تر به این فکر کند که یهودی‌بودن برای او، به‌ویژه در آلمان، به چه معناست. گزارش آرنت از زندگی راحل را عده زیادی به زندگی‌نامه شخصی خود آرنت هم تعبیر و تفسیر کرده‌اند. او درگیر تأملاتی شده بود در باب دوپهلویی ذاتی یهودی‌بودن و در‌عین‌حال آلمانی‌بودن. آرنت در یکی از نامه‌هایش به یاسپرس می‌نویسد: «آلمانی‌بودن یعنی به زبان آلمانی حرف‌زدن و به این زبان فلسفه و ادبیات خواندن»؛ ولی آرنت هرگز خود را با فرهنگ آلمانی همگون نکرد بلکه آگاهانه هویت یک بیگانه اجتماعی را برای خود برگزید. آرنت پس از بازداشتی کوتاه در ‌آلمان و چند سال تبعید در پاریس در سال 1941 به نیویورک مهاجرت کرد. او که از دوستان نزدیک والتر بنیامین بود، بعد از رسیدن به آمریکا دست‌نوشته‌های بنیامین را نزد آدورنو برد و خود شروع به آموختن زبان انگلیسی کرد. این دوران بسیار سختی برای آرنت بود؛ چون با بسیاری از مواضع صهیونیست‌ها مخالف بود؛ اما دلش می‌خواست برای مردم یهود کاری کند. با پایان جنگ زندگی با همسر جدیدش ثباتی پیدا کرد، آن‌قدر که آرنت بتواند همه وقت و توجهش را صرف نوشتن «خاستگاه‌های توتالیتاریسم» کند. او در سال 1951 رسما شهروند ایالات متحده شد و «خاستگاه‌های توتالیتاریسم» را منتشر کرد. از سال 1952 تا 1962 بسیار پرکار بود، هم می‌نوشت و هم درس می‌داد. آرنت در این دوره چندین کتاب در حوزه فلسفه سیاسی نوشت: «وضع بشر»، «میان گذشته و آینده» و «انقلاب». آرنت در سال 1960 برای محاکمه آدولف آیشمن به اسرائیل رفت تا برای نیویورکر گزارش‌هایی تهیه کند. بعدها پنج مقاله آرنت ویرایش و در قالب کتاب «آیشمن در اورشلیم» منتشر شد. آدولف آیشمن مسئول «اداره امور مربوط به یهودیان» در «اداره اصلی امنیت رایش» بود. او که از افسران بلندپایه حزب نازی بود، در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به «کوره‌های آدم‌سوزی» صادر کرده‌ بود و به دلیل جنایات بی‌شمار و مرگ انسان‌های فراوان در اردوگاه‌های کار اجباری و کوره‌های آدم‌سوزی و اتاق‌های گاز در جنگ دوم جهانی «قصاب اروپا» لقب گرفت. آیشمن پس از جنگ به آرژانتین گریخت و زندگی مخفیانه‌ای را با نام مستعار شروع کرد. سال ۱۹۶۰ تیمی از مأموران موساد او را از این کشور ربودند و به اسرائیل بردند. عملیات شناسایی و دستگیری و اعدام آیشمن تا ۶۰ سال بعد هنوز به‌عنوان یکی از مهم‌ترین رویدادهای قرن بیستم مورد توجه است و کتاب‌ها و فیلم‌های متعددی بر اساس آن نوشته و ساخته شده است. آیشمن نهایتا سال 1962 در دادگاهی در اورشلیم محاکمه و پس از صدور حکم اعدام، به دار آویخته شد. آرنت در گزارش تکان‌دهنده خود، برای نخستین‌بار عبارت چالش‌برانگیز «ابتذال شر» را طرح کرد و آن را گسترش داد. این گزارش و اصطلاح «ابتذال شر» بسیاری از یهودیان و مقامات مذهبی قوم یهود را عصبانی کرد و کار به تکفیر این متفکر سیاسی از سوی یهودیان رسید. آرنت این پرسش را مطرح می‌كند كه آیا ممکن است کسی بی‌‌آنکه شرور باشد، مرتکب شرارت شود؟ به تعبیر دیگر، آرنت در مواجهه با دفاعیات آیشمن که پیوسته از وفاداری به کشورش و وطن‌پرستی و پایبندی‌اش به قانون سخن می‌گفت، به این نتیجه رسید که آیشمن نمی‌توانست فکر کند و ناتوانی در فکرکردن موجب ناتوانی در داوری اخلاقی می‌شود. آیشمن آدمی معمولی بود و خیلی‌ها شبیه او بودند. حرف اصلی آرنت این بود که از منظر نهادهای حقوقی و با معیارهای داوری اخلاقی، این عادی و معمولی‌بودن از مجموع همه مظالمی که او مرتکب شده‌، هولناک‌تر است. به اعتقاد آرنت، «طبیعی جلوه‌دادن فاجعه‌ای که رخ داده است» اساس فاجعه‌ای در حوزه اندیشه اجتماعی است که سبب می‌شود مردم در مواجهه با فجایع کوچک و بزرگ اساسا قادر به تمییزدادن خیر از شر نشوند و به‌مرور به امری عادی تبدیل شود.آرنت در سال 1963 کتاب «انقلاب» را منتشر کرد که به بررسی انقلاب‌های فرانسه و آمریکا می‌پرداخت. او در جنبش‌های دانشجویی سال 1968 نیز حضور فعالی داشت و همین وقایع باعث شد تا کتاب «خشونت» را در سال 1970 منتشر کند. او استفاده از خشونت را حتی در نافرمانی مدنی هم روا نمی‌دانست. در سال 1969 یاسپرس و در سال 1970 هاینریش بلوشر همسر و همفکر خود را از دست داد. پس از مرگ بلوشر تأکیدش را در فلسفه از سیاست برداشت و بیشتر روی به فلسفه نظری آورد و مشغول نوشتن کتاب «حیات ذهن» شد. دو مجلد حیات ذهن، «تفکر» و «اراده» را منتشر کرد و در سال 1974 دچار حمله قلبی شد و در دسامبر 1975 درگذشت. آرنت از خوش‌اقبال‌ترین اندیشمندان غربی در ایران است. به‌جز چند کتاب او در حوزه سیاست عملی، تقریبا مهم‌ترین آثار او و نیز آثار زیادی درباره او به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند. اولین بار عزت‌الله فولادوند در سال 1359 کتاب «خشونت» آرنت را ترجمه و انتشارات خوارزمی آن را منتشر کرد. این کتاب در آن برهه با استقبال گرمی روبه‌رو نشد؛ اما در سال بعد که فولادوند با همین انتشارات کتاب «انقلاب» را به بازار عرضه کرد، مخاطبان فراوانی را پیش‌روی خود دید. در سال 1363 نیز کتاب «توتالیتاریسم» آرنت با ترجمه محسن ثلاثی منتشر شد. بعد ‌از ‌آن و به‌تدریج آثار زیاد دیگری از آرنت ترجمه و منتشر شد؛ از‌جمله «فلسفه سیاسی هانا آرنت» به ترجمه خشایار دیهیمی، «عناصر و خاستگاه‌های حاکمیت توتالیتر-امپریالیسم» به ترجمه محسن ثلاثی، «عناصر و خاستگاه‌های حاکمیت توتالیتر-یهودی‌ستیزی» به ترجمه مهدی تدینی، «وضع بشر» و «حیات ذهن» به ترجمه مسعود علیا، «هانا آرنت: آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفت‌وگوها» به ترجمه هوشنگ جیرانی و «بحران‌های جمهوری» به ترجمه علی معظمی. به‌تازگی و با تأخیری در حدود 60 سال، جنجالی‌ترین اثر آرنت یعنی «آیشمن در اورشلیم: گزارشی در باب ابتذال شر» نیز به قلم زهرا شمس به فارسی ترجمه و روانه بازار نشر شده و خبرها حکایت از آن دارد که به‌زودی چند ترجمه دیگر نیز از این اثر مهم آرنت منتشر خواهد شد.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 12:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آیا روابط عاشقانه را می‌شود با دارو ترمیم کرد؟

دو پژوهشگر می‌گویند تزریق برخی داروها می‌تواند زوج‌ها را از خطر جدایی نجات بدهد

آیا روابط عاشقانه را می‌شود با دارو ترمیم کرد؟ عکاس: جان‌فرانکو مونو.

برخی عشق را والاترین عاطفۀ بشری می‌دانند و برخی منشأ درد و رنجی بی‌حساب. در توصیف عشق میلیون‌ها کلمه بر زبان جاری شده است، ولی کمتر به فرایند زیست‌شیمیایی در پس آن پرداخته شده است. آیا ممکن است دارویی ساخته شود که ما را عاشق کند یا از عشق منصرفمان کند؟ اصلاً می‌شود روابط عاشقانه را با سازوکارهای شیمیاییِ بدن دست‌کاری کرد؟ دو محقق دانشگاه آکسفورد می‌گویند فرایندهای زیستی عشق تأثیر بسزایی بر جنبه‌های روانی افراد دارد: با تزریق مقدار مشخصی از داروها، تحت‌نظر پزشک، می‌توان رابطه‌های ترک‌خوردۀ عاطفی را دوباره ترمیم کرد. چقدر می‌شود به یافته‌های آن‌ها اتکا کرد؟

اینک دیگر مدت‌هاست که برای درمان طیفی از مشکلات روانی، مانند افسردگی و اضطراب، به‌وفور از داروهایی استفاده می‌شود که می‌توان آن را داروهای تغییر ذهن نامید. از‌جمله داروهای مهارکنندۀ باز‌جذب سروتونین۱ (SSRI ها) که همان‌طور که از نامشان پیدا‌ست، بر میزان سروتونین در مغز تأثیر می‌گذارند. در این میان، گونه‌ای وضعیت روانی هست که برای آن دارویی تجویز نمی‌شود و هر‌گونه دخالت زیستی‌پزشکی در آن نا‌روا دانسته می‌شود. بی‌تردید می‌توان گفت بیش از هر وضعیت دیگر انسانی، دربارۀ این وضعیت صحبت می‌شود و این وضعیت دلیل بخش عمده‌ای از زیباترین هنرها و ادبیات و موسیقی است. هر سال در چهارده فوریه این وضعیت گرامی داشته می‌شود یا، به‌اعتقاد برخی، از آن بهره‌برداری اقتصادی می‌شود: عشق.

عشق شاید چیزی سرشار از شگفتی و زیبایی باشد، ولی همه می‌دانند به‌هر‌حال وضعیتی است که درمانی ندارد. همان‌طور که در ترانۀ مشهور گروه بیتلز می‌شنویم: «تنها چیزی که می‌خوای عشقه». ولی عشق را نمی‌توان با پول خرید. برخی عشق را والاترینِ عاطفه‌ها می‌دانند و برخی منشأ درد و رنجی بی‌حساب. اگر از ده نفر بپرسی عشق چیست، بی‌شک ده پاسخ متفاوت خواهی شنید. عشق بن‌مایۀ رمانس است، پس جای تعجب نیست که معمولاً آن را رمانتیکش می‌کنیم. در توصیف این احساس میلیون‌ها کلمه بر زبان جاری شده است، ولی کمتر به فرایند زیست‌شیمیایی که در پس آن نهفته پرداخته شده است.

دو اخلاق‌شناس دانشگاه آکسفورد، برایان اِرپ و جولیان ساویولسکو، در کتاب جدیدشان با نام عشق دارو‌ست۲، از این می‌گویند که این جنبۀ مغفول عشق به همان اندازۀ ساختار اجتماعی و روان‌شناسانۀ آن اهمیت دارد. شاید این را به‌شکلی شهودی می‌دانستیم، زیرا فقدان جذابیت عاطفیِ یک شخص برای خودمان را چنین بیان می‌کنیم: «گروه خونی‌مان به هم نمی‌خورد».

با‌این‌همه، گرچه بسیاری از ما قبول کرده‌ایم که دارو‌هایی که بر مغز تأثیر می‌گذارند در درمان بیماری‌های روانی کارایی دارند، ولی اتخاذ همین رویکرد دربارۀ عشق به مذاق کسی خوش نمی‌آید. عشق را چیزی سالم و طبیعی می‌دانیم و از همین رو‌ست که به بیان ارپ و ساویولسکو آن را موضوع «تقویت زیستی‌پزشکی»۳ نمی‌دانیم.

ولی این دو اخلاق‌شناس استدلال می‌کنند که اینک زمان تغییر نگرشمان دراین‌باره و بررسی امکان‌هایی است که پیشرفت‌های انقلابی در زیست‌پزشکی و علوم‌اعصاب فراهم کرده است. «اگر روزی بتوانیم فرایند‌های عصبی‌شیمیاییِ مربوط به وابستگی عاطفی را به‌روشی ایمن هدف گرفته و دستکاری کنیم، دلایلی در دست است که نشان می‌دهد این کار می‌تواند به افرادی که به‌راستی نیازمند آن هستند کمک شایانی بکند».

نویسندگان این کتاب پا را از این هم فراتر می‌گذارند و می‌گویند همین امروز نیز چنین دارو‌هایی تا‌حدودی آزموده شده‌اند و افراد زیادی در سراسر دنیا آن را استفاده کرده‌اند و لازم است هر‌چه‌زودتر پژوهش‌هایی کنترل‌شده روی آن‌ها صورت گیرد. مشکل اینجاست داروهایی که نویسندگان این کتاب از آن سخن می‌گویند همگی مواد روان‌انگیز۴ غیر‌قانونی هستند، مانند سایلوسایبین۵ و بیشتر از آن متیلن‌دی‌اکسید‌مت‌آمفتامین۶ (MDMA) که در‌واقع مادۀ مؤثر قرص پارتی یا همان اکستازی است.

ارپ و ساویولسکو به مطالعاتی ارجاع می‌دهند که حاکی‌از تأثیر مثبت MDMA بر بیمارانی است که دچار اختلال اضطرابی پس از سانحه (PTSD) هستند و چنین حدس می‌زنند که شاید این ماده برای زوج‌هایی که در رابطه‌شان به مشکل برخورده‌اند نیز مفید باشد.

ولی آیا این بسط بیش‌از‌حد یک استنتاج نیست؟ برای نمونه، جنگیدن در عراق و تبعات روانی آن چه ربطی به رابطۀ عاشقانۀ رو به سقوط دارد؟ اِرپ می‌گوید تحقیق کوچکی انجام شده است که نشان می‌دهد در زوج‌هایی که یکی از طرفین به اختلال PTSD دچار بودند، مصرف حساب‌شدۀ MDMA به بهبود رابطه کمک کرده است. به گفتۀ او، گمان می‌رود دلیل تأثیر مثبت این ماده در مبتلایان به PTSD این باشد که یک دسته مکانیسم‌های دفاعی را از کار می‌اندازد. وقتی این مکانیسم‌های دفاعی از کار می‌افتند، صحبت از احساسات و درونیات بسیار راحت‌تر می‌شود.

ارپ چنین توضیح می‌دهد: «منظور ما این است که آسیب روانی طیف وسیعی را شامل می‌شود و روابط عاطفی نیز گاهی آسیب‌رسان هستند. دلیل اصلی از‌بین‌رفتن بسیاری از روابط در طول زمان این است که شبه‌آسیب‌ها یا آسیب‌های عاطفی در داخل یا خارج از رابطه روی می‌دهد. در این حالت، افراد رفته‌رفته در خودشان می‌روند و دیگر با طرف مقابلشان از احساسات و افکارشان نمی‌گویند. از طرفی، نوع خاصی از صمیمیت لازمۀ عشق است، ولی حین صحبت دربارۀ موضوعاتی خاص با طرفمان مکانیسم‌های دفاعی ما فعال می‌شود و واکنش‌های ناخودآگاه ناشی از ترس از خود بروز می‌دهیم، این مکانیسم‌ها و واکنش‌ها دقیقاً همان چیز‌هایی هستند که این ماده در غلبه به آن‌ها به ما کمک می‌کند».

از این گفتۀ ارپ پیدا‌ست که قصد او این نیست که مثلاً در قرار اول از تقویت زیستی‌پزشکی استفاده شود، زیرا به قول خودش او به لزوم «اصالت» احساسات و قلابی‌نبودن آن‌ها در رابطه باور دارد؛ تمرکز او بر کسانی است که آن مرحلۀ نخست آزمون شیمی را از سر گذرانده‌اند، ولی عشقشان به مرور‌ زمان به‌دلیل سختی‌های روزمرۀ زندگی دستخوش فرسودگی و زوال شده است.

«فرض کنید دارویی مصرف کنیم و ناگهان با کسی احساس صمیمیتی بکنیم که تا پیش از دارو آن احساس وجود نداشت. در این حالت، این احتمال وجود دارد که در‌واقع این حس به‌تمامی ناشی از دارو باشد و نه برآمده از نوعی همخوانی و سازگاری تثبیت‌شده میان ما و طرف مقابلمان. اگر اشتباه نکنم، تیموتی لیری۷ برای بار نخست اصطلاح ’سندرم ازدواج ناگهانی‘۸ را به کار برد و منظورش زمانی برد که دو نفر مثلاً حین رقص در کلوپ شبانه با هم آشنا می‌شوند و پیش خودشان می‌گویند ’وای، نیمۀ گمشده‌ام را پیدا کردم‘ و می‌روند و ازدواج می‌کنند. ولی تأثیر دارو که از بین می‌رود و همدیگر را بیشتر می‌شناسند، در‌می‌یابند که چنان هم با یکدیگر سازگار نیستند».

البته، در کشور ما انگلستان، مادۀ MDMA بیشتر برای نقش‌آفرینی‌اش در به‌اصطلاح دومین تابستان عشق در سال ۱۹۸۸ میلادی شناخته شده است، زمانی که نسلی از جوانان پارتی‌باز با اکستازی آشنا شدند و «عشق زدند» و نشئگی دسته‌جمعیِ ساعت‌ها رقصِ شبانه در یک انبار شهری یا مثلاً مزرعه را تجربه کردند. در ابتدای آن جنبش اجتماعی، بارقه‌ای از آرمان‌گرایی درخشید، ولی خیلی زود به افراط در لذت‌گرایی سقوط کرد و خیلی نگذشته بود که اخبار مرگ نوجوانانی که اکستازی مصرف کرده بودند آن رؤیای آرمان‌شهری را ویران ساخت.

گرچه در بریتانیا و پیش از آن تابستان بسیاری نام MDMA به گوششان نخورده بود ولی در‌واقع، از ده سال پیش از آن تاریخ، این ماده طبق قانونی مربوط به منع فنتیل‌آمین‌ها غیر‌قانونی شده بود. در آمریکا، این ماده در سال ۱۹۸۵ غیر‌قانونی اعلام شد.

البته ارپ و ساویولسکو صحبت از قانونی‌شدن این ماده نمی‌کنند. آن‌ها به خطرات احتمالی آن اذعان می‌کنند، به‌خصوص اگر در موقعیتی نادرست و بدون حمایت‌های لازم مصرف شود، و چنین استدلال می‌کنند که دسترسی به این ماده باید صرفاً برای مقاصد درمانی و تحت‌نظر متخصصان باشد.

در آمریکا و تا سال ۱۹۸۵ میلادی، بسیاری از مشاورانِ رابطه داروی MDMA را تجویز می‌کردند. در سال ۱۹۹۸ میلادی، دو روان‌پزشک با نام‌های جورج گریر و رکا تالبرت مقاله‌ای در ژورنال آو سایکواکتیو دراگز۹ نوشتند که دربارۀ تجربیات آن‌ها در برگزاری جلسات درمانی با واسطۀ MDMA و بر روی هشتاد نفر در سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۵ بود.

این هشتاد نفر پس از یک فرایند غربالگری انتخاب شده بودند و همگی می‌بایست رضایت‌نامه‌ای را مبنی‌بر آگاهی از خطرات احتمالی امضا می‌کردند. سپس گریر و تالبرت به خانۀ آن‌ها می‌رفتند و یک دوز ۷۷ تا ۱۵۰ میلی‌گرمی از MDMA خالص را به آن‌ها تزریق می‌کردند و در ادامۀ جلسه اگر آن شخص می‌خواست یک دوز تقویتی ۵۰ میلی‌گرمی نیز به او تزریق می‌کردند (برای مقایسه، در نظر بگیرید که قرص اکستازی که در خیابان‌های بریتانیا فروخته می‌شود گفته می‌شود بالاتر از ۱۵۰ میلی‌گرم و گاهی ۳۰۰ میلی‌گرم مادۀ MDMA دارد). طبق آمار این دو روان‌پزشک، این جلسات درمانی به درد ۹۰ درصد این افراد خورد و «برخی از آن‌ها گفتند که عشقشان به طرف مقابل بیشتر شده است و راحت‌تر می‌توانند درد و رنج گذشته و کینه‌های بیهوده را پشت سر بگذارند».

با نگاهی بدبینانه، می‌توان گفت که در این صورت دیگر از عشق چه می‌ماند؟ ولی نکتۀ مهم‌تر این است که چطور بتوانیم دو نوع رابطه را از هم تشخیص دهیم: یکی رابطه‌ای که حفظ آن ارزش دارد و باید آن را تقویت کرد، دوم رابطه‌ای که از‌اساس ناکارآمد است و این خطر وجود دارد که این نشئگی موقت آن ناکارآمدی اساسی را پنهان کند.

ارپ و ساویولسکو بسیار مراقب هستند که عشق را چندان هم هنجارگذارانه تعریف نکنند تا با تعریف هر عاشق از عشق همخوانی داشته باشد. به‌همان‌اندازه، ارپ مراقب قضاوت‌های قیم‌مآبانه دربارۀ روابط دیگران نیز است. به باور او، رابطه تعریف واحدی ندارد و بیشتر مانند طیفی است که یک سر آن تک‌همسری است و سر دیگر آن بی‌قیدی جنسی. روابط عاطفی تمام انسان‌ها جایی میان این دو قرار می‌گیرد. پس طبقه‌بندی‌هایی که یک نسخه را برای همه تجویز می‌کنند محکوم به شکست هستند.

«به‌نظرم اشتباه است که بگوییم تحت هر شرایطی همه باید برای همیشه تک‌همسر باشند و این را نیز در قوانین کیفری لحاظ کنیم. ولی این نیز اشتباه است اگر بگوییم ما همه میمون هستیم و زمان تک‌همسری گذشته است و باید تا می‌توانیم شریک جنسی داشته باشیم. در جهان معنا و در تجربۀ شخصی و در نسبتمان با سایرین، جای بسیاری برای برداشت‌های گوناگون از امر ارزشمند هست».

ارپ می‌گوید تصمیم دربارۀ اینکه رابطۀ «صحیح» چیست تاریخ دهشتناکی دارد […]. ولی هر دو نویسنده یک معیار عینی را پذیرفته و از آن کوتاه نمی‌آیند. ارپ می‌گوید: «ولی وقتی پای خشونت به میان باز می‌شود، همۀ ما انسان‌ها، در قالب جامعه، خط قرمز مشخصی علیه آن ترسیم کرده‌ایم. وجود خشونت در یک رابطه نشانۀ بارزی است که نشان می‌دهد آن رابطه با معیاری عینی رابطه‌ای بد است».

در این کتاب، شاهد ادعاهای جسورانه‌ای هستیم که به نظر می‌رسد بیش از اینکه برآمده از واقعیت‌های مستحکم علمی باشند، بیشتر مقاصد تبلیغاتی دارند. برای نمونه، ادعا می‌کند که «زیربنای زیستی عشق رمانتیک کشف شده است» و منظرۀ داروی عشق در افق پیداست. اگر هم نگوییم جامعۀ علمی هنوز در این مورد سردرگم است، حداقل می‌توان گفت هنوز بحث‌های زیادی دربارۀ آن اجزای زیربناییِ زیستی در جریان است، از‌جمله نقش هورمون تستسترون در لیبیدو. نویسندگانِ کتاب اخلاق‌شناس هستند، پس جای تعجب نیست که اوج کتاب وقتی است که به موارد اخلاقی و اجتماعی و کاربردیِ مربوط به پیشرفت علمی می‌پردازد، نه صرفاً جزئیات خود آن پیشرفت علمی.

اگر روزی آن به‌اصطلاح زیربنای زیستی واقعاً آشکار شود و بتوانیم رفتار و عواطف را با دارو‌ها تنظیم کنیم، پس آیا در آن شرایط، ما انسان‌ها کمتر از گذشته خودمختار خواهیم بود و در‌عوض بیشتر شبیه دستگاه‌هایی برنامه‌پذیر خواهیم شد؟

ارپ می‌گوید: «ما انسان‌ها با روش‌های مختلف می‌توانیم خودمان و یا داستانی که دربارۀ خودمان روایت می‌کنیم را تغییر شکل دهیم. با برخی از این روش‌ها راحت‌تر کنار می‌آییم، زیرا در ظاهر ربطی به مغز ندارند، ولی از مداخلۀ مستقیم در مغز هنوز کمی هراس داریم».

ولی ارپ می‌گوید واقعیت این است که حتی کلمات نیز بر مغز ما تأثیر می‌گذارند. او از افسانۀ اودیپ مثال می‌آورد. اودیپ در رضایت کامل مشغول نزدیکی با یوکاسته است و عاشق اوست، ناگهان در‌می‌یابد یوکاسته مادر اوست. «اودیپ دارویی مصرف نکرده است ولی مشخص است در آن لحظه، میزان تستسترون خونش شدیداً افت می‌کند و لیبیدویش کاهش می‌یابد».

ارپ می‌گوید شیمی اعصاب در بدن ما هر لحظه در حال تغییر است و یک روش دیگر برای ایجاد این تغییر استفاده از داروست که مزایا و معایب خودش را دارد.

«کافی است بتوانیم مواردی را شناسایی کنیم که دخالت دارویی یا مشاورۀ روان‌شناسی یا تغییر شرایط اجتماعی می‌تواند اصالت و خودمختاری را افزایش دهد، نه اینکه از آن‌ها بکاهد».

ارپ با چنان آرامش و تسلطی استدلال می‌کند که تعجب می‌کنیم وقتی می‌شنویم خود او تا‌به‌حال هرگز MDMA مصرف نکرده است.

«مدت‌هاست که مایل به تجربۀ این ماده هستم، ولی هنوز موفق به انجامش نشده‌ام، زیرا این ماده هنوز غیر‌قانونی است که به‌نظرم بسیار سختگیرانه و نامنصفانه است».

ارپ اصرار می‌ورزد که راه‌حل صرفاً پژوهش با ذهنی گشوده است. تا آن زمان، مجبوریم کورمال‌کور‌مال در تاریکی‌ها بچرخیم و دوست شویم و جدا شویم و سعی کنیم، علاوه‌بر خودمان، طرف مقابل را نیز درک کنیم، حداقل تا زمانی که داروی عشق برسد.

میکرودوزینگ: نسخه‌ای بی‌نقص؟
در ستایش اکستازی
چند پژوهش محدود این را دریافته‌اند که مقادیری از MDMA می‌تواند برای نظامیان یا کارکنان اورژانس که دچار PTSD شده‌اند مفید واقع شود. البته درمان در شرایطی کنترل‌شده و تحت‌نظر روان‌درمانگر انجام می‌گیرد. هیچ یافته‌ای مبنی‌بر کارایی و فایدۀ میکرودوزینگ۱۰ تفننی و خودسرانه وجود ندارد.

توانایی‌های گُل
رفته‌رفته بر تعداد پژوهش‌های معتبر دربارۀ اثرات میکرودوزینگ مواد شیمیایی گیاه ماری‌جوآنا -تی‌اچ‌سی۱۱ و سی‌بی‌دی۱۲– افزوده می‌شود. در پژوهشی که در سال ۲۰۱۷ انجام گرفت، مشخص شد دوز‌های بسیار پایین تی‌اچ‌سی استرس را کاهش می‌دهد، ولی دوز‌های بالا باعث افزایش اضطراب می‌شود. در تحقیقاتی دیگر دریافتند مادۀ سی‌بی‌دی توانایی درمان بی‌خوابی و چندین بیماری مربوط به اختلالات اضطرابی را دارد.

داستان‌های هاگ
در قسمتی از برنامۀ گوپ لب که از نتفلیکس پخش می‌شود، کارکنان شرکت بهزیستیِ گوئینت پالترو، بازیگر آمریکایی، به جامائیکا رفتند تا با قارچ‌های جادویی میکرودوزینگ کنند و مشکلات روانی و عاطفی خود را حل کنند. اگرچه بسیاری از افراد شاغل در سیلیکون‌ولی نیز از مدافعان سرسخت استفاده از این قارچ‌ها هستند، ولی شواهد معتبرِ کمی از کارایی آن در دست داریم.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 12:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

خوشبختی هم حدی دارد

درمان افسردگی هم به ابزار تبلیغ و هم به میدان مبارزه برای تحریک عمقی مغز بدل شده است

خوشبختی هم حدی دارد

چند سالی هست که پزشکان توانسته‌اند با تحریک الکتریکی مغز افراد افسرده احساس خوشبختی و آرامش در آن‌ها ایجاد کنند. اما به موازات این پیشرفت هر روز سؤالات بیشتری مطرح می‌شود. آیا این پزشکان هستند که باید میزان تحریک الکتریکی و احساس خوشبختی فرد را مشخص کنند، و یا افرادی که از هر کسی بیشتر میزان نیازشان به این‌ها را می‌دانند؟ آیا این تحریکات می‌تواند درمانی ماندگار باشد؟ و آیا احساس خوشبختی هم حدی دارد که گذر از آن می‌تواند مخرب باشد؟

به‌هرحال، این پرسش مقاله مذکور در سال ۲۰۱۲ بود. این مقاله به‌قلم دو آلمانی و یک آمریکایی نوشته شده بود، و آن‌ها داشتند با این مسئله کلنجار می‌رفتند که چگونه باید با امکان دستکاری احساس خوشبختی و حالات روحی افراد از طریق تحریک مغزی روبرو شد. اگر به سیستم پاداش مغز دسترسی مستقیم داشته باشید و بتوانید احساس سرخوشی را کم یا زیاد کنید، چه کسی تصمیم می‌گیرد که سطح آن چقدر باید باشد؟ پزشکان یا فردی که مغزش در معرض خطر است؟

نویسندگان مقاله این پرسش را بدان دلیل مطرح می‌کنند که یک بیمار می‌خواسته است خودش در این باره تصمیم بگیرد: مردی آلمانی و ۳۳ ساله که سال‌ها از «اختلال وسواس فکری-عملی»۱ شدید و «اختلال اضطراب فراگیر»۲ رنج می‌برد. چند سال قبل، پزشکان الکترودهایی را در بخش مرکزی سیستم پاداش او یعنی «هستۀ آکومبنس»۳ کار گذاشته بودند. تحریک مغزی تأثیر نسبتاً خوبی بر روی نشانه‌های بیماری او بر جای گذاشته بود، اما اکنون زمان تعویض باتری تحریک‌گر۴ فرا رسیده بود. این نیازمند یک عمل جراحی کوچک بود زیرا تحریک‌گر در زیر پوست درست پایین ترقوه کار گذاشته شده بود. برای این کار باید برآمدگی کوچک و گرد محل قرارگیری تحریک‌گر شکافته می‌شد. بیمار به بخش اورژانس بیمارستانی در توبینگن می‌رود تا عملیات درمانی بر روی وی انجام شود. در آنجا از عصب‌شناسی به‌نام ماتیس سینوفزیک خواسته می‌شود تا تحریک‌گر را به‌شیوه‌ای تنظیم کند که پارامترهای آن بهینه باشد. او و بیمار با دقت بر روی این مسئله کار می‌کنند، و سینوفزیک با تنظیم‌هایی از ۱ تا ۵ ولت تحریک‌گر را آزمایش می‌کند. در هر تنظیم، او از بیمار می‌خواهد تا احساس خشنودی، سطح اضطراب و احساس تنش درونی خود را توصیف کند. بیمار بر اساس مقیاسی از ۱ تا ۱۰ پاسخ می‌دهد.

آن‌ها با یک ولت کار را آغاز می‌کنند. چیز خاصی رخ نمی‌دهد. خشنودی یا «سطح خوشبختی» بیمار حدود ۲ است، در حالی که اضطراب او بالا در مقیاس ۸ است. با یک ولت بیشتر، سطح خوشبختی به ۳ می‌رسد، و اضطراب او به ۶ کاهش می‌یابد. این بهتر از قبل است اما هنوز چیز فوق‌العاده‌ای نیست. اما، در ۴ ولت، اوضاع کاملاً متفاوت است. اکنون بیمار احساس خوشبختی بیشینه در مقیاس ۱۰ و فقدان کامل اضطراب را توصیف می‌کند.

او به سینوفزیک می‌گوید، «مانند نشئگی مواد مخدر است»، و ناگهان سراسر چهره‌اش غرق در خنده می‌شود، در حالی که قبل از آن سیمایی اندوهگین دارد. عصب‌شناس ولتاژ را برای آزمایش یک درجه بالاتر می‌برد، اما بیمار در ۵ ولت می‌گوید که احساس او «عالی است اما اندکی بیش از حد است». او آن‌چنان احساس خلسه می‌کند که خارج از کنترل است، به‌نحوی که حس اضطراب او تا ۷ بالا می‌رود.

آن‌ها توافق می‌کنند که تحریک‌گر را بر روی ۳ ولت تنظیم کنند. به نظر می‌رسید که این توافقی مقبول باشد که در آن بیمار هم از لحاظ خوشبختی و هم اضطراب تا حدود زیادی در سطح «عادی» است. در عین حال، این ولتاژی است که باتری ۵ هزار دلاری را خیلی سریع تخلیه نمی‌کند. همه چیز خوب و خوش است.

اما روز بعد، هنگامی که قرار است بیمار مرخص شود، او نزد سینوفزیک می‌رود و از وی می‌پرسد آیا آن‌ها قبل از اینکه او مرخص شود می‌توانند ولتاژ را بالاتر ببرند یا خیر. او احساس خوبی دارد، اما همچنین احساس می‌کند که نیاز دارد در هفته‌های آتی «اندکی شادمان‌تر» باشد.

عصب‌شناس مخالفت می‌کند. او به بیمار توضیح می‌دهد که چرا زندگی در حالت سرخوشی دائم ممکن است زیان‌بار باشد. دلایلی وجود دارد که فرد باید امکان نوسان طبیعی حالت روحی در هر دو جهت مثبت و منفی را فراهم نماید. رویدادهای مثبتی که برای شما پیش می‌آید باید بتوانند به‌صورت مثبت تجربه شوند. بیمار سرانجام رضایت می‌دهد و با حالت میانه مرخص می‌شود و متعهد می‌گردد که برای چک‌آپ‌های منظم مراجعه کند.

سینوفزیک و دو همکارش در مقالۀ خود می‌نویسند: «روشن است که صرفاً بدان دلیل که بیمار می‌خواهد پزشکان مجبور نیستند که پارامترهای تحریک‌گر را فراتر از سطوح درمانی مقرر تنظیم کنند». هر چه باشد، بیماران «تصمیم نمی‌گیرند که چگونه دستگاه تنظیم ضربان قلب تنظیم شود».

این درست است، اما تفاوتی وجود دارد. شمار اندکی از افراد عادی می‌دانند که چگونه ضربان قلب باید تنظیم شود، اما هر کسی دربارۀ خلق و خوی خودش متخصص است. چرا نباید به بیماران اجازه داد تا حالات روحی خود را طوری تنظیم کنند که با آرزوها و اوضاع آن‌ها متناسب باشد؟

بله، سه پژوهشگر فکر می‌کنند که ممکن است سرانجام به آن نقطه برسیم، یعنی زمانی در آینده، مردم صرفاً به‌عنوان روشی برای بهبود وضعیت ذهنی خواستار تحریک عمقی مغز خواهند بود.

آن‌ها تأکید می‌کنند که افزایش سطح خوشبختی بدین شیوه ضرورتاً هیچگونه جنبۀ غیراخلاقی ندارد. مسئله فقدان شواهدی است که نشان دهد این روش برای فرد سودمند است، به‌ویژه در پرتو هزینۀ چشمگیر این روش درمانی. حتی قبل از نیاز به تعویض باتری، که هر سه تا پنج سال باید انجام شود، و تنظیم‌های دوره‌ای، خود سیستم ۲۰ هزار دلار و جراحی و تشریفات بیمارستانی ۵۰ هزار تا ۱۰۰ هزار دلار هزینه دارد.

امروز، ما باید از خودمان بپرسیم که «سطح درمانی خوشبختی» کجا می‌تواند قرار بگیرد و اینکه آیا سطوح بالاتر خطرات و زیان‌هایی به همراه دارد یا خیر.

به نظر می‌رسد که مرد جوان ناشناس با الکترودهای آکومبانس استدلال عصب‌شناس را نپذیرفته باشد زیرا، پس از مدتی کوتاه، دیگر برای چک‌آپ مراجعه نمی‌کند و بدون هیچ نشانه‌ای ناپدید می‌شود. شاید پزشک دیگری یافته باشد که حاضر شده است او را خوشبخت کند.

مسائل مربوط به لذت و آرزو دقیقاً به بنیاد معنای انسان‌بودن در جهان باز می‌گردد. توانایی تحریک مدارهای کارکردی خاصی در مغز به‌طور دقیق و هدفمند پرسش‌هایی بنیادین برای ما به وجود می‌آورد.

هدونیا۵. چیزی در این واژه نهفته است؛ بر روی زبان می‌غلطد چنان‌که گویی بر روی فرش قرمز راه می‌رود و حسی خوشایند بر جای می‌نهد. شاید هدونیا نام باغ عدن بوده باشد قبل از آنکه مار پیشنهاد بدخواهانۀ خرد و بینش را ارائه کند. و بیش از هر چیز دیگری، هدونیسم به شعاری بدل شده است برای اینکه چگونه باید زیست.

فقدان احساس لذت۶، به‌شیوۀ خود، در پی ظهور بیماری افسردگی، به موضوعی محبوب بدل شده است. طبق مطالعات مختلف، یک‌چهارم از ما در طول زندگی به این بیماری دچار می‌شویم، و فراوانی آن در دنیای صنعتی دارد افزایش می‌یابد. درمان افسردگی هم به ابزار تبلیغ و هم به میدان مبارزه برای تحریک عمقی مغز بدل شده است.

این روش با کارهای هلن میْبرگ عصب‌شناس آمریکایی و آندرس لوزانو جراح کانادایی در حوزۀ روان‌پزشکی با موفقیت همراه شد. در رسانه‌ها غوغایی به پا شد هنگامی که این دو دانشمند در سال ۲۰۰۵ نخستین پژوهش دربارۀ تحریک عمقی مغز برای درمان افسردگی مزمن شدید را منتشر کردند، و باید بدانید که این نوعی از افسردگی است که به هیچ چیز واکنش نشان نمی‌دهد، نه به دارو، نه ترکیبی از دارو و روان‌درمانی، نه شوک الکتریکی. اما ناگهان، شش بیمار وجود داشت که همه از درمان آن‌ها ناامید شده بودند اما بهتر شده بودند.

به یکباره، هلن میبرگ مشهور شد و در همایش‌ها چنین معرفی می‌شد: «زنی که جراحی روانی۷ را احیا کرد». سپس، دیگران هم به این جریان ملحق شدند، و اکنون آن‌ها دارند بر سر این بحث می‌کنند که دقیقاً در کجای مغز بیماران افسرده باید تحریک انجام شود. این صرفاً نوعی بگومگو بین افراد خودخواه نیست بلکه مناقشه‌ای است دربارۀ اینکه افسردگی واقعاً چیست. آیا آن اساساً دردی روانی است یا اینکه ناتوانی در احساس لذت؟

هلن میبرگ می‌گوید: «شغل من در مقام عصب‌شناس این نیست که مردم را خوشبخت کنم»؛ سپس مکث می‌کند و چنین ادامه می‌دهد: «من بیمارانم را از درد رهایی می‌بخشم و با پیشرفت بیماری مقابله می‌کنم. من آن‌ها را از درون حفره بیرون می‌کشم و از منفی ده به صفر می‌رسانم، اما از اینجا به بعد مسئولیت با خودشان است. آن‌ها با زندگی خود و با این پرسش رو به رو می‌شوند: من کیستم؟»

دفتر کار هلن میبرگ در طول لچکی شیشه‌ای یک ساختمان در دانشگاه اِموری قرار دارد. از لحاظ فیزیکی، قیافه‌اش آدم را به یاد پریان می‌اندازد با موهای لخت قهوه‌ای که بر روی لبه‌های عینک بزرگش قرار گرفته است. او کوچک‌اندام و توجه‌برانگیز است. اما به‌محض اینکه شروع به صحبت می‌کند بزرگی او آشکار می‌شود. صدایش بم و عمیق است، و سخنانش چنان در جریانی ملایم بر زبانش جاری می‌شود که گویی برای همیشه در جهات مختلف در پیچ و تاب است.

او می‌گوید: «ما فرضیه‌ای داشتیم، آزمایشی طراحی کردیم، داده‌ها را کنار هم قرار دادیم، و اکنون روشی داریم که برای شمار بسیار زیادی از بیماران کارآمد است». سپس مکث می‌کند و با طنینی آرام‌تر ادامه می‌دهد: «اما برای من، موضوع همواره فهم افسردگی بوده است».

میبرگ تحقیقاتش دربارۀ مکانیسم‌های افسردگی را در دهۀ ۱۹۸۰ آغاز می‌کند، در زمانی که همه چیز در بیوشیمی و پیام‌رسان‌های عصبی خلاصه می‌شد. مغز سوپی شیمیایی بود، و عارضه‌های روانشناختی به مسئلۀ «عدم‌توازن‌های شیمیایی» مربوط می‌شدند. اسکیزوفرنی نوعی عدم‌توازن در سیستم ترشح دوپامین بود، و فرضیۀ سروتونین دربارۀ افسردگی غالب بود. طبق این فرضیه، علت این بیماری توان‌فرسا باید سطوح پایین سروتونین باشد. این فرضیه با این واقعیت پشتیبانی می‌شد که داروهای ضدافسردگی خاصی سطح سروتونین در مغز را افزایش می‌دادند، اما این نظریه با شواهد مستدل دیگری پشتیبانی نمی‌شد.

سپس چیزی رخ می‌دهد که کانون توجه پژوهشگران را تغییر می‌دهد. پیشرفت‌های چشمگیری در تکنیک‌های پویش مغز حاصل می‌شود و این از جمله بدان معناست که می‌توان به فعالیت مغزهای زنده نگاه کرد و رخدادهای درون مغز افراد با شرایط مختلف را مقایسه کرد. میبرگ در طول دهۀ ۱۹۹۰ شروع می‌کند به جستجوی مدارها و شبکه‌هایی که در بروز افسردگی نقش بازی می‌کنند. دیگران نیز در همین جهت پژوهش می‌کردند، و گروه‌های مختلف می‌توانستند اظهار کنند که در دستگاه لیمبیک۸ و همچنین کورتکس پیش‌پیشانی۹ مشکل وجود دارد. یعنی، مناطق عاطفی و شناختی مغز هر دو در افسردگی نقش ایفا می‌کنند. پویش‌های ام‌آرآی از افراد مبتلا به افسردگی نشان داد که در مقایسه با افراد عادی و غیرافسرده نواحی خاصی از مغز بیش از حد فعال هستند در حالی که نواحی دیگری بیش از حد غیرفعال هستند.

سپس میبرگ بر ناحیۀ کوچکی از قشر مخ با نامی نتراشیده تمرکز می‌کند یعنی ناحیۀ سوبگنوالیس۱۰ یا ناحیۀ برودمان ۲۵ ۱۱. این ناحیه اندازۀ بیرونی‌ترین بند انگشت اشاره است و نزدیک ساقۀ مغز تقریباً دقیقاً پشت حدقه‌های چشم قرار دارد. در اینجا، این ناحیه نه‌تنها به دیگر بخش‌های مخ بلکه به نواحی سراسر مغز متصل است، به‌ویژه بخش‌هایی از سیستم پاداش و سیستم لیمبیک. این سیستم مجموعه‌ای از ساختارهای پیرامون تالاموس است که دربرگیرندۀ عناصر مهمی همچون آمیگدال۱۲ و هیپوکامپوس است و اغلب با عنوان «مغز عاطفی» از آن یاد می‌شود. در مجموع آن‌ها مناطقی از مغز هستند که با انگیزه، تجربۀ ترس، توانایی‌های یادگیری و حافظه، لیبیدو، تنظیم خواب، و اشتهای ما درگیر هستند، یعنی هر چیزی که تحت تأثیر قرار می‌گیرد هنگامی که شما به‌طور بالینی افسرده هستید.

میبرگ می‌گوید: «ما دریافتیم که ناحیۀ بیست و پنج در بیماران افسرده کوچک‌تر است»، و می‌افزاید که همچنین به نظر می‌رسید که گویی آن بیش‌فعال است. «به هر حال، ما دریافتیم درمانی که برای افسردگی مؤثر است، فعالیت در ناحیۀ بیست و پنج را نیز کاهش می‌دهد».

در عین حال، این ناحیه‌ای از مغز است که همۀ ما هنگامی که به چیزی غمناک فکر می‌کنیم آن را فعال می‌نماییم، و با افزایش مطالعات این گمان قوی‌تر و قوی‌تر می‌شود که ناحیۀ ۲۵ نوعی «مرکز افسردگی» است. میبرگ متقاعد می‌شود که این نه‌تنها باید کلید فهم افسردگی بلکه همچنین باید کلید درمان کسانی باشد که هیچ راه درمان دیگری ندارند. یعنی، همان هستۀ کوچک و سرسخت از بیمارانی که نه‌تنها به مغاکی تاریک و ژرف افتاده بودند بلکه نمی‌توانستند دوباره از آن بیرون بیایند. این‌ها کسانی بودند که به‌طور مزمن بیمار بودند و هیچ درمانی برای آن‌ها وجود نداشت، نوعی از بیماران افسرده که اغلب کار آن‌ها به خودکشی می‌انجامید؛ این نوع از بیماران بودند که ۵۰ سال قبل در بیمارستان‌های دولتی تلنبار شده بودند.

چه می‌شد اگر میبرگ می‌توانست به ناحیۀ ۲۵ آن‌ها دست پیدا کند!

و او با کمک یک جراح موفق می‌شود این کار را انجام دهد. در آغاز قرن بیست‌ویکم، هنگامی که او وارد دانشگاه تورنتو می‌شود، با یکی از معروف‌ترین دانشمندان این دانشگاه یعنی آندرس لوزانو ملاقات می‌کند. لوزانو نه‌تنها بر روی صدها بیمار مبتلا به پارکینسون تحریک عمقی مغز انجام داده بود بلکه به‌مثابۀ پژوهشگری شناخته می‌شد که مایل بود ریسک کند و مشتاق به اکتشاف قلمروهای جدید بود. میبرگ ایده‌ای رادیکال پیش نهاده بود، و این برای لوزانو بسیار جذاب بود. بنابراین، مسئله تنها جلب همکاری بیماران بود. در طول چند ماه، دو همکار این ایده را اشاعه دادند، سخنرانی‌های بی‌شماری برای روان‌پزشکان شکاک ایراد کردند و سرانجام کم‌کم بیماران به آن‌ها معرفی می‌شدند. یکی از آن‌ها، زنی که قبل از ابتلا به بیماری در شغل پرستاری کار می‌کرد، نخستین کسی بود که برای این پروژه ثبت‌نام می‌کند. او تمام روش‌های درمانی را امتحان کرده بود و توقع نداشت که یک الکترود بتواند چیزی را تغییر دهد. اما چرا نباید آن را آزمود؟

نوبت اتاق عمل برای ۱۳ می ۲۰۰۳ تعیین می‌شود و همه چیز برای آزمون بزرگ فرضیۀ میبرگ و همچنین خودشیفتگی علمی او آماده می‌شود.

او در حالی که دستانش را رو به‌جلو بلند کرده است می‌گوید: «من شکاف بین کنجکاوی خودم و بیمار را احساس می‌کردم. اگر مشکلی پیش می‌آمد، دلیلش آن بود که من از یک جراح خواسته‌ام کاری را بر اساس یک ایده انجام دهد».

اما جراح با کف دست به پشت او می‌زند و می‌گوید که او، یعنی هلن، از هر کسی بر روی زمین دربارۀ افسردگی بیشتر می‌داند. لوزانو خودش هیچ تردیدی نداشت که می‌تواند تحت استانداردهای ایمنی بسیار بالا الکترود را در مغز بیمار کار بگذارد.

او به من می‌گوید: «از خودت بپرس که اگر این خواهرت بود، آیا این کار را انجام می‌دادی؟»

پاسخ میبرگ مثبت است و آن‌ها کار را شروع می‌کنند. عمل جراحی طبق مقررات انجام می‌شود. به بیمار گفته می‌شود که دربارۀ نتیجه توقع خاصی نمی‌رود.

«هیچکس نمی‌دانست چه رخ می‌دهد. بنابراین به بیمار آموزش داده می‌شود تا مطلقاً هر چیزی را که مشاهده می‌کند به من بگوید. چه آن چیز به نظرش مهم برسد چه نرسد».

تیم تحقیقاتی کار را با پایین‌ترین نقطۀ تماس الکترود و ۹ ولت آغاز می‌کنند. هیچ چیز رخ نمی‌دهد. آن‌ها ولتاژ را بالا می‌برند اما باز هم چیزی رخ نمی‌دهد. سپس به سراغ نقطۀ تماس بعدی نیم میلی‌متر بالاتر در بافت مغز می‌روند. اگر چه آن‌ها فقط با ۶ ولت شروع می‌کنند، بیمار ناگهان صحبت می‌کند. او می‌پرسد آیا آن‌ها اکنون دارند کاری بر روی او انجام می‌دهند؟

«چرا چنین فکر می‌کنی؟ به من بگو چه چیزی احساس می‌کنی».

«احساس ناگهانی آرامش بسیار بسیار زیاد».

«منظورت از آرامش چیست؟»

«توصیفش دشوار است، مانند توصیف تفاوت بین لبخند و خنده. ناگهان نوعی سبکبالی احساس کردم. احساس سبکی بیشتری می‌کنم. مانند زمانی که زمستانی طولانی و سرمای کسل‌کننده را پشت سر گذاشته باشید و از خانه بیرون می‌زنید و نخستین جوانه‌ها را می‌بینید و در می‌یابید که بهار سرانجام دارد از راه می‌رسد».

سپس، جریان الکترود قطع می‌شود. و به‌محض اینکه جریان الکتریسیته قطع می‌شود، بیمار گزارش می‌کند که حس زمان بهار ناپدید شده است.

اکنون، سال‌ها بعد، میبرگ آستین کش‌بافش را بالا می‌زند و ساعدش را به من نشان می‌دهد. او هنوز هم هنگامی که دربارۀ آن نخستین آزمایش صحبت می‌کند موی بدنش سیخ می‌شود. و هنگامی که از او دربارۀ احساسش در آن لحظه در اتاق عمل می‌پرسم، او بدون دودلی اذعان می‌کند که نزدیک بوده است اشک از چشمانش جاری شود.

«آن یک لحظۀ ناب بود».

بعدتر، روشن می‌شود که این واکنش منحصر به‌فرد نبوده است، دیگر بیماران نیز همان «سبکبالی» را احساس می‌کنند. از نظر یکی از آن‌ها، گویی ابری از غبار از پیرامونش ناپدید شده است، در حالی که دیگری ناگهان احساس کرده است که رنگ‌ها و نور بیشتری در اتاق وجود دارد. هنگامی که آن‌ها این تأثیر آنی را تجربه می‌کنند، احتمال زیادی وجود دارد که علائم افسردگی آن‌ها در طول چند ماه نخست پس از عمل جراحی کاهش پیدا کند. اما تأثیر پایدار به‌تدریج حاصل می‌شود و هیچ ارتباطی با سرخوشی یا خوشبختی ندارد.

میبرگ می‌گوید: «بیماران می‌دانند که من هیچ چیز به آن‌ها نداده‌ام بلکه چیزی را برطرف کرده‌ام که برای آن‌ها مزاحمت ایجاد می‌کرد». او تمثیل‌ها را دوست دارد و این تمثیل را به من می‌گوید. «این مانند آن است که به‌طور همزمان یک پایتان روی پدال گاز باشد و یک پایتان روی ترمز و سپس پایتان را از روی ترمز بردارید. اکنون می‌توانید حرکت کنید».

این هستۀ دیدگاه گروه اِموری دربارۀ افسردگی است. آن‌ها افسردگی را فقدان هیچ چیز مثبتی نظیر لذت و شادی نمی‌دانند بلکه یک فرآیند منفی فعال می‌دانند. آن‌ها همچنین باور ندارند که به‌سادگی می‌توانید به بیمار «تزریق مثبت» داشته باشید. بلکه باید فعالیت منفی دائماً آزاردهنده را برطرف کنید.

هنگامی که مقالۀ دوران‌ساز میبرگ در سال ۲۰۰۵ در نشریۀ نوران۱۳ منتشر می‌شود و او با روزنامه‌های مهم مصاحبه می‌کند، فضای مجازی از نوشته‌های خشمگینانه پر می‌شود. پزشکان از حدود خود تجاوز کرده بودند! این بازگشت لوبوتومی۱۴ بود!

«این تعارض هر بار که علم به مرزی جدید می‌رسد ظهور می‌کند. و به‌محض اینکه تحقیقات با مغز ارتباط پیدا می‌کند، کسانی هستند که از این امر برآشفته می‌شوند که از آن بتوان برای بهبود بیماران استفاده کرد».

این سرنخ من بود. من می‌خواستم بدانم که میبرگ دربارۀ شادی، لذت یا در کل هدونیا چه فکر می‌کند. من می‌دانم که برخی گروه‌های تحقیقاتی افسردگی را با تحریک بخش‌هایی از سیستم پاداش مغز درمان می‌کنند و با «تزریق مثبت»، آن‌چنان که او تا حدودی با تمسخر از آن نام می‌برد. این امر به‌ویژه دربارۀ دو دانشمند از دانشگاه بُن صادق است، توماس شلافر روان‌پزشک و ولکر کونن جراح، که عملاً انبوهی از مطالعاتی منتشر می‌کنند که نتایجی تحسین‌برانگیز گزارش می‌کنند.

نوعی تنش در فضای اتاق ظاهر می‌شود. میبرگ چندین بار تأکید می‌کند که شلافر یک «دوست و همکار» است، اما او همچنین معتقد است که شلافر با او رقابت عجیبی دارد. یعنی گویی شلافر نمی‌تواند این واقعیت را بپذیرد که میبرگ نخستین پژوهشگر در این حوزه است.

«شاید افراد بسیاری وجود داشته باشند که از فقدان احساس لذت رنج می‌برند و شاید نتایج بسیار خوبی از کارگذاشتن الکترود در سیستم پاداششان دریافت کنند. اما اگر کسی درد روانی ندارد، من فکر نمی‌کنم به افسردگی مبتلا باشد. اگر زندگی به‌اندازۀ کافی خوب نیست، تعدیل ناحیۀ ۲۵ هیچ سودی برای شما نخواهد داشت».

میبرگ داستان یک بیمار را برای من بازگو می‌کند. این زن در گذشته مشکل اعتیاد به مشروبات الکلی داشته است، و پس از اینکه الکترودها در مغز او کار گذاشته می‌شود، به خانه می‌رود و منتظر می‌ماند تا الکترودها به او حس مستی و سرخوشی بدهند. او به‌دلیل انتظاراتش کاملاً درمانده می‌شود و میبرگ مجبور می‌شود به او توضیح دهد که نباید منتظر هیچ چیز باشد. عمل جراحی صرفاً این خانم را از واقعیت‌های زندگی‌اش آگاه می‌کند. علائم بیماری‌اش بهبود پیدا می‌کند، اما اگر می‌خواهد با اراده زندگی‌اش را پیش ببرد باید خودش چیزی را جایگزین آن‌ها نماید.

«دستگاه عصبی ما طوری تنظیم شده است که بیشتر بخواهد و از مرزهایی که ما با آن‌ها روبرو می‌شویم فراتر برود. شما فقط یک جفت کفش نمی‌خواهید، درست است؟ من اساساً معتقدم که شما وارد اعماق مغز افراد می‌شوید تا چیزی ناقص را ترمیم کنید، اما تصمیم به تحریک سیستم پاداش مغز به‌طرزی عجیب ساده‌انگارانه به نظر می‌رسد. از هر متخصص اعتیاد بپرسید. شما در نهایت با افرادی سر و کار خواهید داشت که جریان الکتریسیتۀ بیشتر و بیشتری طلب می‌کنند».

من از شلافر دربارۀ سرشت بنیادی افسردگی می‌پرسم. دیدگاه او و کونن دربارۀ ایده‌های هلن میبرگ دربارۀ درد روانی که باید خاموش شود به جای مقابله با فقدان احساس لذت چیست؟

مرد درشت‌اندام آهی می‌کشد، برای لحظه‌ای مکث می‌کند، و با روایت حکایتی از دوران دانشجویی‌اش در دانشگاه جان هاپکینز در بالتیمور به پرسش من پاسخ می‌دهد. در یکی از بازدیدهای بیمارستانی معمول، رئیس سالخوردۀ بخش روان‌پرشکی دانشگاه به او اشاره می‌کند و از او می‌خواهد تا علائم افسردگی را نام ببرد. دانشجوی سوئیسی وظیفه‌شناس سر پا می‌ایستد و شروع می‌کند به بازگویی نه علامت افسردگی کتاب درسی، که در این هنگام پیرمرد سخن او را قطع می‌کند.

«نه، نه، شلافر جوان. فقط یک علامت وجود دارد، و این به لذت مربوط می‌شود. از بیمار بپرسید چه چیزی به او لذت می‌بخشد، و او به شما خواهد گفت: هیچ چیز».

شلافر جوان دربارۀ سخن استادش به فکر فرو می‌رود و در واقع شروع می‌کند به سؤال‌پرسیدن از بیمارانش. او هنوز هم این کار را می‌کند. امروز، او معتقد است که فقدان احساس لذت علامت اصلی افسردگی است در حالی که هر چیز دیگری، از جمله درد روانی، چیزی است که افزون بر آن رخ می‌دهد. افراد مبتلا به افسردگی فقط هنگامی احساس بهبودی می‌کنند که فقدان احساس لذت آن‌ها فروکش می‌کند. و این عجیب نیست، زیرا آرزو و لذت نیروهای محرک و کلید بسیاری از فرآیندهای شناختی ما هستند. به‌تعبیری، آرزو تمام دیگر سیستم‌ها را به پیش می‌راند و حتی امکان داشتن رفتار باانگیزه و کار برای رسیدن به هدف را فراهم می‌آورد.

شلافر با طرز بیان کندش می‌گوید: «من با نگرش هلن به سیستم پاداش آشنا هستم. اما باید تأکید کنم که ما هرگز شاهد شیدایی خفیف۱۵ در بیمارانی نبوده‌ایم که الیاف میانی مغز قدامی۱۶ آن‌ها را تحریک می‌کنیم. اگر بیش از حد تحریک کنیم و جریان الکتریسیته را بیش از حد بالا ببریم، بدترین واکنشی که مشاهده کرده‌ایم این است که بیماران احساس مورمور می‌کنند گویی که بیش از حد قهوه مصرف کرده باشند».

کنجکاوی من با سخنان میبرگ دربارۀ سیستم پاداش و اعتیاد برانگیخته می‌شود. من آثار موجود در این زمینه را بررسی می‌کنم و مقاله‌ای مربوط به سال ۱۹۸۶ پیدا می‌کنم که موردی از وابستگی به تحریک عمقی مغز را توصیف می‌کند. نشریۀ پِین۱۷ به‌اصطلاح تاریخچۀ بیماری زن آمریکایی میانسالی را در بر دارد. برای تسکین درد مزمن تحمل‌ناپذیر، یک الکترود در بخش راست تالاموس او کار گذاشته می‌شود. همچنین به او یک دستگاه خودتحریک‌گر داده می‌شود که هنگامی که درد خیلی بد باشد می‌تواند از آن استفاده کند. او حتی می‌تواند پارامترهای جریان الکتریسیته را تنظیم کند. او به‌سرعت در می‌یابد که این تحریک جنبه‌ای شهوت‌انگیز دارد و مشخص می‌شود که این چیزی واقعاً خوب است هنگامی که او آن را تقریباً تا آخرین توان روشن می‌کند و دکمۀ کوچک دستگاه را دوباره و دوباره پیوسته فشار می‌دهد.

در واقع، این آنقدر احساس خوبی دارد که او تمام دیگر ناراحتی‌ها را نادیده می‌گیرد. او چندین بار بر اثر تحریک بیش از حد به فیبریلاسیون دهلیزی۱۸ دچار می‌شود و در طول دو سال بعد عملاً زندگی او تباه می‌شود. او به شوهر و فرزندانش هیچ علاقه‌ای نشان نمی‌دهد، و او اغلب بهداشت و نیازهای شخصی را نادیده می‌گیرد برای آنکه کل روز را صرف خودتحریکی الکتریکی نماید. سرانجام، خانواده‌اش او را مجبور می‌کند تا به‌دنبال راه چاره بگردد. مسئولین بیمارستان محلی از جمله در می‌یابند که او بر روی انگشتی که از آن همیشه برای تنظیم جریان الکتریسیته استفاده می‌کرده است زخمی التیام‌نیافته دارد.

هنگامی که تحریک عمقی مغز دیگر فقط یک ایدۀ آزمایشگاهی نیست بلکه یک روش درمانی رایج و مورد تأیید است، هر کسی می‌تواند دستگاه تحریک‌گرش را بردارد و به پزشکی مراجعه کند که حاضر است تا آن را درست همان‌طور تنظیم کند که او می‌خواهد. شیدایی خفیف مردود است.

اطلاعات کتابشناختی:

Frank, Lone. The Pleasure Shock: The Rise of Deep Brain Stimulation and Its Forgotten Inventor. Penguin Publishing Group, 2018

پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را لون فرانک نوشته است و در تاریخ ۳ مۀ ۲۰۱۸ با عنوان «Can You Overdose on Happiness» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر شده است است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۹۷ آن را با عنوان «خوشبختی هم حدی دارد!» و با ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.
•• لون فرانک (Lone Frank) نویسندۀ دو کتاب با عناوین ژنوم زیبای من (My Beautiful Genome) و میدان ذهن (Mindfield) است. او همچنین مجری و از تهیه‌کنندگان چندین مستند تلویزیونی بوده است و اکنون بر روی مستندی بلند دربارۀ سلامتی و تحریک عمقی مغز کار می‌کند. او قبل از روی آوردن به نویسندگی علمی، در رشتۀ عصب‌زیست‌شناسی دکترا گرفته است و در صنعت بیوتکنولوژی آمریکا کار کرده است.
••• این مطلب برشی است از کتاب The Pleasure Shock نوشتۀ لون فرانک.
[۱] obsessive-compulsive disorder
[۲] generalized anxiety syndrome
[۳] the nucleus accumbens
[۴] stimulator
[۵] Hedonia: واژه‌ای یونانی به‌معنای لذت [مترجم].
[۶] anhedonia
[۷] psychosurgery
[۸] limbic system : ساختارهای مغزی زیر مخ و در دو طرف تالاموس [مترجم].
[۹] prefrontal cortex
[۱۰] area subgenualis
[۱۱] Brodmann area ۲۵
[۱۲] Amygdala
[۱۳] Neuron
[۱۴] lobotomy : نوعی عمل جراحی برای درمان اختلالات روانی که در آن قشر پیش‌پیشانی مغز برش داده می‌شد [مترجم].
[۱۵] Hypomania: صورتی خفیف از شیدایی که مشخصۀ آن سرخوشی و بیش‌فعالی است [مترجم].
[۱۶] medial forebrain bundle
[۱۷] Pain
[۱۸] atrial fibrillation: شایع‌ترین نوع اختلال در کارکرد ضربان قلب

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 12:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]

۷ روغن اساسی برای تقویت مو

اگر به دنبال ضخیم کردن مو‌ها، درمان شوره و خشکی پوست سر، استحکام و درخشش مو‌های خود هستید و یا قصد دارید مو‌های خود را به طور طبیعی روشن کنید، روغن‌های اساسی بسیار ایمن و مقرون به صرفه ‌تر از محصولات شیمیایی موجود در بازار ‌ها هستند.

زمانی که صحبت استفاده از روغن‌های اساسی برای مو‌ها به میان می آید، گزینه‌های فراوانی وجود دارند. اگر به دنبال ضخیم کردن مو‌ها، درمان شوره و خشکی پوست سر، استحکام و درخشش مو‌های خود هستید و یا قصد دارید مو‌های خود را به طور طبیعی روشن کنید، روغن‌های اساسی بسیار ایمن و به اندازه محصولات مراقبت از مو مؤثر هستند.

به لحاظ هزینه نیز مقرون به صرفه‌تر هستند - مصرف مقدار اندکی از یک بطری کوچک روغن ضروری نه تنها می‌تواند مو‌های تان را تغذیه کند، بلکه موجب کاهش شکستگی مو‌ها، موخوره و مقابله با عفونت‌های پوستی می شود. بعلاوه، روغن‌های اساسی کاملاً طبیعی هستند، به این معنی که فاقد مواد شیمیایی خطرناک بوده و برای شما ضرری ندارند.

۷ روغن اساسی برای تقویت سلامت مو
۱. اسطوخودوس
مطالعات نشان داده اند که روغن اسطوخودوس دارای اثرات تقویت کننده مو است. در یک مطالعه حیوانی در سال ۲۰۱۶، کاربرد موضعی روغن اسطوخودوس باعث افزایش چشمگیر تعداد فولیکول‌های مو در موش‌های ماده شد. روغن اسطوخودوس همچنین توانست عمق فولیکول‌های مو را عمیق‌تر کرده و لایه حرارتی را ضخیم‌تر کند.

روغن اسطوخودوس خاصیت ضد میکروبی دارد و از آن برای مقابله با اختلالات باکتریایی و قارچی استفاده می‌شود. برخی دیگر از مزایای روغن اسطوخودوس توانایی آن در تسکین التهاب پوست سر و بهبود خشکی پوست و مو است. به علاوه، از آنجا که استرس و تنش عاملی است که می‌تواند به نازک شدن مو‌ها کمک کند، از روغن اسطوخودوس می‌توان برای ایجاد یک فضای آرام و بدون استرس استفاده کرد.



۲. رزماری
روغن رزماری یکی از روغن‌های اساسی برای تقویت ضخامت و رشد مو است. از آن برای افزایش متابولیسم سلولی استفاده می‌شود، که باعث تحریک رشد مو و بهبودی می‌شود. تحقیقات حتی نشان می‌دهند که روغن رزماری همانند ترکیب شیمیایی ماینوکسیدیل، یک درمان موضعی رایج برای ریزش مو است. وقتی صحبت از تقویت سلامتی مو می‌شود، از مزایای روغن رزماری نیز می‌توان به جلوگیری از طاسی، کند شدن روند خاکستری و درمان شوره سر و خشکی پوست سر اشاره کرد.

برای استفاده از روغن رزماری برای مو‌های خود، ۳-۵ قطره مصرف کنید و آن را با روغن زیتون به همان اندازه مخلوط کنید، و سپس این مخلوط را حدود دو دقیقه در پوست سر خود ماساژ دهید. برای ۳ تا ۴ ساعت اجازه دهید روی مو‌های تان بماند و سپس طبق معمول مو‌های خود را بشویید.

۷ روغن اساسی برای تقویت مو
۳. بابونه
روغن بابونه یک روغن ضروری عالی برای مو است، زیرا در ضمن تسکین التهاب پوست سر باعث درخشش و نرمی به مو‌های شما می‌شود.

آیا می‌دانید از روغن بابونه برای روشن کردن مو‌های شما به طور طبیعی استفاده می‌شود؟ ۵ قطره روغن بابونه را با یک قاشق غذاخوری نمک دریایی و یک سوم فنجان جوش شیرین ترکیب کنید. برای ایجاد خمیر از آب گرم استفاده کنید و مخلوط را روی مو‌های خود بمالید. آن را در پوست سر خود و در پایه مو‌های خود ماساژ دهید، سپس بگذارید حدود نیم ساعت روی سر بماند قبل در نهایت سر خود را بشویید. اگر می‌خواهید تأثیر بهتری داشته باشد، در حالی ترکیب روی سر تان است، زیر نور آفتاب نشسته بنشینید.

تحقیقات نشان می‌دهند که ۵۰ درصد از خانم‌ها مو‌های خود را مرتباً رنگ می‌کنند و درست پس از رنگ کردن مو‌های خود احساس جذابیت بیشتری می‌کنند، اما محصولات بهداشتی که برای روشن کردن مو استفاده می‌شوند حاوی مواد شیمیایی خطرناکی هستند که می‌توانند خطرات زیادی برای سلامتی ایجاد کنند. از انتخاب یک جایگزین طبیعی اطمینان حاصل کنید تا در معرض محصولات غیر بهداشتی رنگ مو مانند فرمالدئید و سفید کننده (هیدروکسید پراکسید) قرار نمی‌گیرید.


۴- روغن چوب سرو
روغن چوب سرو برای تحریک فولیکول‌های مو از طریق افزایش گردش خون به پوست سر استفاده می‌شود. این می‌تواند باعث رشد مو و کندی ریزش مو شود. همچنین می‌تواند نازک شدن مو‌ها و انواع مختلف آلوپسی را درمان کند.

مطالعه‌ای که در اسکاتلند انجام شده است، شامل ۸۶ بیمار بود که به طور تصادفی در دو گروه قرار گرفتند - یک گروه روزانه ترکیبی از روغن‌های سرو، آویشن، رزماری و اسطوخودوس را در مخلوطی از روغن جوجوبا و حامل انگور بر روی اسکالپ سر خود ماساژ دادند. گروه کنترل روزانه فقط از روغن‌های حامل استفاده می‌کردند. بعد از گذشت ۷ ماه، ۴۴ درصد از بیماران در گروه اسانس بهبود علائم آلوپسی را نشان دادند، در حالی که تنها ۱۵ درصد از گروه کنترل بهبودی داشتند.

روغن ضروری سرو نیز می‌تواند به کاهش تحریکات پوستی و دفع التهابات کمک کند، که می‌تواند در شب‌های تابستان برای گذراندن ساعات بیرون از خانه مفید باشد.

روغن چوب سرو را می‌توان بصورت موضعی روی پوست سر و مو بمالید. این روغن با روغن‌های ملایمی مانند اسطوخودوس و روغن‌های حامل مانند روغن نارگیل به خوبی مخلوط می‌شود. همچنین می‌توانید ۲-۳ قطره روغن چوب سرو را به نرم کننده خانگی خود اضافه کنید.


۵- روغن مریم گلی (Clary Sage)
یک ماده مهم در روغن مریم گلی به نام linalyl acetate التهاب پوست را کاهش داده و تولید چربی روی پوست را تنظیم می‌کند. مریم گلی (Clary Sage) همچنین به عنوان داروی طبیعی برای بثورات و یک ماده ضد باکتری عمل می‌کند. اما شاید مهم‌تر از همه این است که مریم گلی می‌تواند به در رفع استرس و تعادل هورمون‌ها کمک کند. سه نوع ریزش مو می‌تواند با استرس زیاد همراه باشد: تلوژن افلوویوم، تریکوتیلومانیا (کشیدن مو) و آلوپسی آرئاتا. از آنجا که می‌توان از مریم گلی برای رفع استرس و کاهش سطح کورتیزول در بدن استفاده کرد، به عنوان یک درمان طبیعی برای ریزش مو‌های ناشی از استرس عمل می‌کند.

Clary Sage به خوبی با روغن جوجوبا ترکیب می‌شود. این دو می‌توانند به شما در تنظیم تولید چربی روی پوست کمک کنند و به شما در جلوگیری از لکه‌های پوستی یا پوسته پوسته شدنی که منجر به شوره سر می‌شوند، مفید باشد. برای کاهش استرسی که با ریزش مو همراه است، می‌توانید عطر روغن مریم گلی را در خانه پخش کنید یا چند قطره را روی مچ، گردن و کف پای خود بمالید.

۷ روغن اساسی برای تقویت مو
۶. روغن علف لیمو
روغن علف لیمو دارای خاصیت درمانی است و به عنوان یک پاک کننده و ضد عفونی کننده موثر عمل می‌کند. این می‌تواند فولیکول‌های مو شما را تقویت کرده و خارش پوست سر و التهاب آن را تسکین دهد. در حقیقت، یک مطالعه در سال ۲۰۱۵ نشان داد که استفاده از روغن علف لیمو بعد از هفت روز شوره سر را به میزان قابل توجهی کاهش داده و بعد از ۱۴ روز استفاده موضعی اثر آن را حتی بیشتر می‌کند.

برخی از فواید روغن علف لیمو شامل توانایی آن به عنوان ماده‌ای دفع کننده طبیعی استرس (که با ریزش مو همراه است) و درمان سردرد است.

شما می‌توانید ۱۰ قطره روغن علف لیمو را به بطری شامپو خود اضافه کنید، یا می‌توانید روزانه ۲-۳ قطره را در پوست سر خود همراه با نرم کننده خود ماساژ دهید. همچنین روغن علف لیمو برای کاهش استرس و سم زدایی از فضا می‌تواند در خانه پخش شود.


۷. سوسنبر
سوسنبر (گونه‌ای نعناع) به تحریک پوست سر کمک می‌کند و به دلیل خاصیت ضد عفونی کننده قدرتمند، می‌تواند شوره سر و حتی شپش را درمان کند. تحقیقات نشان می‌دهند که روغن نعناع باعث رشد مو نیز می‌شود. در یک مطالعه حیوانی در سال ۲۰۱۴، استفاده موضعی از روغن نعناع به مدت چهار هفته اثرات برجسته در رشد مو، افزایش ضخامت مو، تعداد فولیکول و عمق فولیکول را نشان می‌دهد.

سوسنبر باعث احساس خنکی سر می‌شود و به تسکین و کاهش التهاب پوست کمک می‌کند. علاوه بر این استفاده از روغن سوسنبر، برای تقویت انرژی ذهنی، تقویت روحیه و رفع تنش یا سردرد نیز کار می‌کند.

۲-۳ قطره روغن سوسنبر را به شامپو یا نرم کننده خود اضافه کنید.


۵ مزیت روغن‌های اساسی برای مو
۱. تحریک رشد مو
عموما مبتلایان به ریزش مو به امید بازیابی کامل مو‌های خود به جراحی‌های جایگزینی مو و محصولات شیمیایی جلوگیری از ریزش مو مراجعه کنند، اما اولین خط برای مقابله با ریزش مو باید رفع علت اصلی باشد، خواه با افزایش گردش خون، مبارزه با التهاب یا افزایش رطوبت.

نکته شگفت انگیز در مورد روغن‌های اساسی این است که چند قطره می‌تواند همه این کار‌ها را برای شما انجام دهد. لازم نیست از محصولات حاوی مواد شیمیایی برای تحریک رشد مو استفاده کنید، روغن‌های اساسی مانند رزماری و چوب سرو را می‌توان بصورت موضعی برای جلوگیری و برطرف کردن ریزش مو استفاده کرد.

۲. خلاصی از شر شوره سر
یکی دیگر از نگرانی‌های رایج نحوه خلاص شدن از شر شوره سر است، یک اختلال پوستی که ۵۰ درصد از جمعیت جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شوره سر در اثر ایجاد پوست مرده اتفاق می‌افتد و در موارد شدید‌تر، ارگانیسم مخمر مانند آن را تشدید می‌کند. همچنین ممکن است توسط محصولات مراقبت از مو حاوی مواد شیمیایی ایجاد شده باشد که پوست سر شما قرمز، خارش و پوسته پوسته می‌شود.

خواص ملایم، شفابخش و مرطوب کننده روغن‌های اساسی مانند اسطوخودوس و علف لیمو به شما در مقابله با شوره سر به طور طبیعی کمک می‌کند و به از بین بردن مشکلات رایج مراقبت از مو مانند پوست سر پوسته پوسته و خارشی شدن آن جلوگیری می‌کند.

۳. تغذیه مو‌ها
عموما اکثر افراد مبلغ زیادی را صرف محصولات مراقبت از مو می‌کنند تا موهایشان بدرخشد، نرم‌تر و ضخیم‌تر به نظر برسد. متأسفانه، بسیاری از این محصولات آسیب‌های بیشتری نسبت به مزایایی که ارائه می‌دهند، دارند. به عنوان مثال، درمان کراتین حاوی مواد سمی مانند فرمالدئید است که به عنوان یک ماده سرطان زا در انسان شناخته شده است.

به جای روی آوردن به این روش‌های مرسوم، استفاده از روغن‌های اساسی مو باعث می‌شود بدون تجربه عوارض جانبی احتمالی، مو‌های شما قوی‌تر و سالم‌تر شود. خاصیت مرطوب کنندگی، تسکین دهنده و ضد التهاب و ضد عفونی کننده روغن‌های اساسی برای تغذیه طبیعی مو‌های بسیار مفید و مؤثر است.


۴- از چرب شدن مو‌ها جلوگیری کنید
غدد سباسه یا غدد چربی پوست وظیفه دارند سطح هیدراتاسیون مناسب را از طریق سبوم یا چربی که تولید می‌کنند حفظ کنند. این چیزی است که به مو‌های شما درخشش لازم و سالم را می‌بخشد، اما وقتی غدد شما بیش از حد چربی تولید کند، مو‌های شما می‌تواند چرب به نظر برسد، حتی اگر همان روز مو‌های تان را شسته باشید. برخی از روغن‌های اساسی مانند سوسنبر (نوعی نعناع) می‌توانند به شما در کنترل تولید سبوم کمک کنند و مو‌های تان بدون اینکه چرب به نظر برسند، براق باقی بماند.


۵- کاهش هورمون‌های استرس
تحقیقات نشان می‌دهد که استرس با ریزش مو همراه است و عدم تعادل هورمون نیز می‌تواند دلیل دیگری برای این امر باشد. استرس باعث ایجاد التهاب شده و باعث رگرسیون فولیکول مو می‌شود و در نهایت منجر به ریزش مو می‌شود. به نظر می‌رسد خیلی هم سخت نیست که صرفاً با انتشار اسانس‌های آرام بخش و تسکین دهنده استرس خود را کنترل کنید استشمام عطر روغن‌هایی مانند اسطوخودوس و مریم گلی در خانه می‌تواند به جلوگیری از ریزش مو به طور طبیعی کمک کند.

استفاده از روغن‌های اساسی به همراه دستور العمل‌های خانگی تقویت مو
روغن‌های اساسی مو به راحتی بصورت آنلاین یا در فروشگاه‌ها و عطاری‌های محلی شما یافت می‌شوند. بسیار مهم است که فقط روغن‌های اساسی را خریداری کنید که ۱۰۰ درصد درجه خالصی دارند، به خصوص وقتی که روغن را مصرف می‌کنید یا آن را به صورت موضعی مصرف می‌کنید. همچنین ایده خوبی است که با استفاده از هر روغن اساسی که برای اولین بار از آن استفاده می‌کنید، یک آزمایش Patch (واکنش‌های آلرژی زا) را انجام دهید.

از آنجا که روغن‌های اساسی بسیار قوی هستند، باید قبل از استفاده موضعی با روغن حامل رقیق شوند. برخی روغن‌های حامل مفید برای مو شامل موارد زیر است:

• روغن نارگیل - روغن نارگیل حاوی اسید‌های چرب با زنجیره متوسط از جمله اسید لوریک و اسید capric است که دارای خاصیت ضد ویروسی، ضد میکروبی و ضد قارچ قوی هستند. این خاصیت به تمیز کردن کامل مو و پوست سر کمک می‌کند و از این طریق به جلوگیری و معالجه مسائلی مانند شوره سر کمک می‌کند.

• روغن جوجوبا - روغن جوجوبا رشد مو را ترغیب و پوست سر را مرطوب می‌کند. همچنین به عنوان نرم کننده مو و تقویت کننده فولیکول‌های مو عمل می‌کند.

• روغن زیتون - روغن زیتون منبع ویتامین E و سایر آنتی اکسیدان‌ها است. برخی از فواید روغن زیتون شامل توانایی آن در آبرسانی و تسکین پوست است و برای خلاص شدن از شر پوسته پوسته سر و شوره سر کار می‌کند.

به سادگی می‌توانید روغن‌های ضروری مورد نظر خود را و روغن حامل ترکیب کرده و این مخلوط را در پوست سر خود ماساژ دهید. همچنین می‌توانید روغن‌های اساسی را به شامپو یا نرم کننده روزمره خود اضافه کنید. اگر به دنبال پرداختن به یک موضوع خاص‌تر هستید، در اینجا چند دستور العمل DIY آورده شده است که به تقویت سلامت مو‌های شما نیز کمک می‌کند:

۷ روغن اساسی برای تقویت مو
• مو‌های خود را ضخیم کنید: برای کمک به ضخیم‌تر شدن مو‌های خود به طور طبیعی، از این ضخیم کننده طبیعی مو که با ترکیبی از روغن‌های رزماری، سدر و مریم گلی تهیه شده است استفاده کنید. این روغن‌ها با افزایش گردش خون به پوست سر و کمک به تعادل هورمون‌ها، فولیکول‌های مو را تحریک می‌کنند.

• مو‌های خود را تغذیه رسانی کنید: می‌خواهید در استفاده از اسپری‌های معمولی مو خودداری کنید، زیرا بسیاری از محصولات معمولی موجود در بازار امروزه شامل مواد شیمیایی هستند که مطمئنا نمی‌خواهید جایی در نزدیکی سر و صورت خود داشته باشید. برای کمک به جلوگیری از ریزش مو‌های خود و مضرات این موارد، از این اسپری موی خانگی تهیه شده با اسطوخودوس و رزماری استفاده کنید، که باعث می‌شود ریشه مو‌های شما تقویت شود.

• جلوگیری از چرب شدن مو ها: ۲-۳ قطره روغن سوسنبر را به نرم کننده خود اضافه کنید تا از شر مو‌های چرب خلاص شوید.

• افزایش درخشش مو ها: با افزایش درخشش مو و پوست سر به کمک ماسک مو به صورت هفتگی می‌توانید در مراقبت از مو‌ها نقش پر رنگی داشته باشید.


• رنگ مو‌های خود را روشن کنید: ۲-۳ قطره روغن بابونه را قبل از بیرون آمدن در آفتاب به مو‌های خود بمالید.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:10 ] [ گنگِ خواب دیده ]

معجزه گلاب یخ زده برای پوست

معجزه گلاب یخ زده برای پوست

گلاب یخ زده یک ماده شگفت انگیز برای پوست است که به شادابی و خنک شدن پوست شما خصوصا در هوای گرم کمک می‌کند. استفاده از این مکعب‌های کوچک یخ زده ساده‌ترین راه برای خنک کردن پوست پس از یک روز گرم و طولانی است.

شما هر چند وقت یک بار برای رسیدگی به پوست خود وقت می‌گذارید؟ بسیاری از ما آنقدر درگیر مسائل کاری و مشغله‌های زندگی شده ایم که مراقبت از پوست را به فراموشی سپرده ایم.

بخوانید...

راهکار‌های مقابله با پیری پوست

باور‌های رایج، اما اشتباه درباره مراقبت‌های پوستی که تنها پول تان را هدر می‌دهند

رفع چین و چروک صورت در خانه در ۲ دقیقه!

راز زنانی که در ۵۰ سالگی، پوست ۲۵ ساله دارند!

چرا باید از قرص ویتامین c استفاده کنیم؟

اگر شما هم از آن دسته افراد پرمشغله‌ای هستید که نداشتن وقت کافی موجب شده در مراقبت از پوست خود کوتاهی کنید، پیشنهاد می‌کنیم استفاده از این ماده شگفت انگیز را برای محافظت از پوست خود فراموش نکنید.

۱- گلاب یخ زده یک ماده شگفت انگیز برای پوست است که به شادابی و خنک شدن پوست شما خصوصا در هوای گرم کمک می‌کند. استفاده از این مکعب‌های کوچک یخ زده ساده‌ترین راه برای خنک کردن پوست پس از یک روز گرم و طولانی است.

۲- منافذ باز پوست یکی از رایج‌ترین مشکلاتی است که بسیاری از ما با آن مواجه می‌شویم. مسدود شدن این منافذ با روغن و عرق خصوصا در روز‌های گرم تنفس پوست را دچار مشکل کرده و موجب می‌شود پوست شما پیر و کدر به نظر برسد.

مالیدن این تکه‌های گلاب یخ زده بر روی پوست، به بسته شدن منافذ باز و جوانسازی پوست کمک می‌کند.

۳- آفتاب سوختگی و جوش یکی دیگر از مشکلات رایجی است که بسیاری از افراد در هوای گرم با آن مواجه می‌شوند. استفاده از گلاب یخ زده ساده‌ترین راه حل برای درمان این دو مشکل پوستی است.

۴- گل رز دارای خاصیت آبرسانی به پوست است و استفاده از آن پف کردگی پوست را کاهش داده و پوستی نرم و لطیف را برای شما به ارمغان می‌آورد.

۵- ماساژ صورت با گلاب یخ زده به کنترل آکنه نیز کمک می‌کند. این ماده با بستن منافذ باز پوست جوش‌های ناشی از آکنه را از بین می‌برد.

۶- زندگی در دنیای پرمشغله امروزی منجر به افزایش تنش و استرس در بسیاری از افراد شده است. یک راه آسان برای از بین بردن استرس ذهن، استفاده از این مکعب‌های شفابخش است. ماساژ پوست به کمک گلاب یخ زده به رفع تنش‌های ذهنی و کاهش استرس کمک می‌کند.

۷- اگر به یک مهمانی یا مراسم مهم دعوت شده اید و می‌خواهید پوست صورت خود را سریعا شفاف و درخشان کنید، تکه‌های گلاب یخ زده ناجی شما خواهند بود. کافی است یک تکه از آن‌ها را برداشته و صورت و گردنتان را با آن ماساژ دهید و بگذارید به طور طبیعی خشک شود.

۸- می‌توانید از این مکعب‌های یخ زده برای تسکین و آرامش پوست پس از اپیلاسیون یا شیو استفاده کنید. این ماده سوزش پوست را تسکین و التهابات آن را کاهش می‌دهد.

طرز تهیه گلاب یخ زده

مقداری گلاب تازه را درون یک کاسه بریزید و چند گلبرگ گل رز تازه را به آن اضافه کنید. سپس این مخلوط را درون قالب‌های یخ مکعبی ریخته و داخل فریزر قرار دهید تا یخ بزند.

پس از یخ زدن می‌توانید از این تکه‌های گلاب یخ زده برای ماساژ ملایم صورت و گردن خود استفاده کنید. این گلاب‌های یخ زده را می‌توان در هر زمانی مورد استفاده قرار داد. اما توصیه می‌شود برای نتیجه گیری بهتر شب‌ها پیش از رفتن به رختخواب از آن‌ها استفاده کنید.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:8 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مغزِ عاشق

هلن فیشر مهم‌ترین یافته‌هایش دربارۀ عشق و رابطۀ جنسی را شرح می‌دهد

مغزِ عاشق تصویرساز: کزیا گابریلا.

هلن فیشر، احتمالاً بیش از هر انسان‌شناس زیستیِ دیگری، تصور ما را دربارۀ خودمان عوض کرده است. او عمیق‌ترین و انتزاعی‌ترین احساساتمان را با هورمون‌ها و عصب‌هایمان پیوند زده و دم به دم، یادآوری کرده که انسان‌ها، قبل از هر چیز دیگر، موجوداتی زیستی هستند. تحقیقات او دربارۀ عشق که به کمک علوم عصب‌شناختی انجام شده است، بر نیازِ وجودی ما انسان‌ها به تشکیلِ پیوندهای احساسیِ دونفره و عمیقی تأکید دارد که لازمۀ تداوم نسل بشر بوده اس

نخستین بار در ۲۰۱۵ بود که هلن فیشر در نوتیلوس نوشت؛ مقاله‌ای با عنوان «آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده می‌تواند ازدواج‌ها در امریکا را بهتر کند». از آن زمان تاکنون، با این انسان‌شناسِ زیستی بارها مصاحبه کرده‌ایم و مشتاق بودیم تا دیدگاهش را بشنویم دربارۀ این ریسمان‌ها که ما را به هم می‌پیوندد و روحمان را می‌فرساید. فیشر در سال ۱۹۹۲ با کتاب آناتومی عشق۱ در علم عامه‌پسند به شهرت رسید. او در این کتاب کوشید تکامل عشق را از پیشاتاریخ تا عصر علوم اعصاب‌شناختی پی بگیرد. او چندین کتاب دیگر هم نوشته، از جمله چرا او؟۲ فیشر اکنون پژوهشگر ارشد مؤسسۀ کینسی و مشاور ارشدِ علمی وب‌سایت مَچ۳ است.

پژوهش‌های فیشر به مقالات و کتاب‌های بسیاری دربارۀ علم عشق و آمیزش راه یافته است، از جمله داروهای عشق۴، کتاب برانگیزانندۀ جدیدی که برایان دی. ارل و جولین ساولسکو نوشته‌اند و همین هفته در نوتیلوس معرفی شد. به‌ندرت پیش می‌آید که چیزی دربارۀ عشق و آمیزش در نوتیلوس بنویسیم، اما از آرای او چیزی نگوییم. نظرهای او در این مطلب، بیانگر نکات کلیدی اندیشه‌هایش دربارۀ زیست‌شناسیِ عشق و آمیزش است، و غالباً خلاف‌آمدِ عادت و تعجب‌برانگیزند. آن‌ها محصول مصاحبه‌های من با اوست که ذیل عناوینی کوتاه ارائه می‌شوند.

دکتر، من عاشقتم

با استفاده از اف‌ام‌آر‌آی از یک‌صد نفر که دیوانه‌وار عاشق بودند اسکن مغزی گرفتیم. پی بردیم کسانی که هشت ماه از عاشق‌شدنشان می‌گذرد، فعالیت‌های زیادی در آن مناطق از مغز دارند که با احساسات شدید عشق رمانتیک پیوند دارد. کسانی که مدت زیادتری را دیوانه‌وار عاشق بودند -از هشت تا ۱۷ ماه- فعالیت دیگری در آن منطقه از مغز را نشان می‌دادند که با احساسات دلبستگی عمیق پیوند دارد. این به‌روشنی نشان می‌داد که مغز می‌تواند به سادگی و سرعت، سرمستانه و دیوانه‌وار، عاشق شود، اما ایجادِ احساسِ دلبستگیِ عمیق زمان می‌برد. عشق رمانتیک شبیه یک گربه خفته است: هر لحظه ممکن است بیدار شود. اما دلبستگی -آن احساسِ عشقِ کیهانی، عمیق و بی‌پایاب به شخصی دیگر- زمان می‌برد.

یکی از بحث‌های طولانی‌مدت در علم این بوده است که «آیا فقط ساختارهای کلی و در مرتبۀ بعدی، محیط شماست که می‌گوید ’اوه! این احساس عشق رمانتیک است، و آن احساس چیزی است که هنگام دوست‌داشتنِ شکلات داری؟‘ یا مناطق خاصی در مغز برای تفکیک این احساسات وجود دارد؟» هر دو درست است. تحت شرایط خاصی، فرهنگتان به شما می‌گوید قرار است چگونه یک واکنش را تفسیر کنید، و درعین‌حال این نوعی پاسخ مغزی کلی است. تحت شرایط دیگری، قرار نیست این مسئله فرهنگی باشد، بلکه یک سازوکار داروینی است که بخشی خاص از مغز را همراه با ساختارهای مغزی پایه فعال می‌کند، نظام مغزیِ بسیار فردی‌شده‌ای که به دلایل بسیار مشخصی تکامل یافته است.

یکی از شگفت‌انگیزترین لحظات برای ما مطالعۀ کسانی بود که صرع داشتند. آن‌ها مغزی باز داشتند و هر بار که منطقۀ خاصی از هسته‌های دم‌دار، که بخشی از نظام «خواستن» است، تحریک الکترودی می‌شد، بیمار روی خود را برمی‌گرداند و می‌گفت: دکتر، من عاشقتم. بنابراین، مناطق خاصی در مغز هست که ظاهراً ملازمۀ مستقیمی با عواطف خاص دارند. می‌دانیم که نورن‌های آینه‌ای با همدلی پیوند دارند. می‌دانیم یک منطقه از مغز با انطباق اجتماعی پیوند دارد. می‌دانیم برخی از مناطق مغز با مهارت‌های ریاضی پیوند دارند.

تعهدِ سبک

سه نظام مغزی مجزا برای جفت‌گیری و تولیدمثل در ما تکامل یافته است: رانۀ آمیزش، احساسِ عشق رمانتیک و احساسِ دلبستگیِ عمیق. در کل، انسان‌ها تمایل دارند ابتدا عاشقِ کسی شوند و به‌کندی دلبستگی عمیق به او پیدا کنند. اما ممکن است در محیط کار با کسانی آشنا شوید، بیاموزید به آن‌ها احترام بگذارید، خوش‌طبعی آن‌ها را بچشید، و کم‌کم حس عمیقی از دلبستگی به آن‌ها را در خودتان احساس کنید. عاشقِ آن‌ها نیستند. با کسی دیگر زندگی می‌کنید یا با کسی دیگری ازدواج کرده‌اید، و باز هم چنین حسی به آن‌ها دارید. زمان می‌گذرد، آن‌ها تنها می‌شوند، شما تنها می‌شوید، و ناگهان بعد از یک مدت طولانیِ دلبستگی عمیق، ممکن است مدارهای مغزیتان برای عشق رمانتیک روشن گردد و دیوانه‌وار عاشق شوید.

بعید می‌دانم بدانید چه زمانی به آغوش آن دلبستگی خواهید غلطید. این صرفاً کارِ طبیعیِ مغز است. ما ساخته می‌شویم تا دلبستگی عمیقی با انسان دیگری پیدا کنیم، تا بچه‌هایمان را بزرگ کنیم. تشکیل پیوندهای دونفره خصیصۀ حیوانی به نامِ انسان است. ۹۷ درصد پستانداران برای پرورش بچه‌ها جفت تشکیل نمی‌دهند، اما انسان‌ها چنین می‌کنند. دوستی که بیش از ۵۰ سال است ازدواج موفقی داشته، دربارۀ شوهرش به من می‌گفت: «گاهی از او متنفر می‌شوم، اما همیشه عاشقش هستم». منظورش این است که احساس دلبستگی عمیق همیشگی به انسانی دیگر در بلندمدت به‌سادگی احساس می‌شود.

اصطلاح «تعهد سبک» را دوست دارم. ما به‌تدریج وارد صورت‌های سنگین‌تری از تعهد می‌شویم. آنجا هر کس کارهایش را با حوصله انجام می‌دهد که بسیار زیباست. اینکه می‌توانیم رابطه‌های عشقی را هر طور که می‌خواهیم بسازیم ما را قادر می‌کند که به شیوۀ خود اظهار عشق کنیم، مطابق زمان خودمان تصمیم بگیریم و به شیوه‌هایی منطقی رفتار کنیم که موجد رابطه‌ای عاشقانه باشد. برخی تقریباً بلافاصله دلبسته می‌شوند، شاید حتی طی چند روز، و برای دیگران این کار ممکن است مدت‌ها طول بکشد. دلبستگی به هر نحوی می‌تواند رشد کند.

گمان نمی‌کنم آمیزشِ جنسی دلیل اصلی پیوند ما باشد. در یک زندگی شراکتی جز آمیزش موارد بسیار بیشتر دیگری نیز دخیل‌اند. افراد زیادی هستند که به من گفته‌اند که پیش از ازدواج، در مقایسه با همسرشان، شریکان جنسی جذاب‌تری داشته‌اند، اما هرگز کسی را نداشته‌اند که مثل همسرشان بامزه، باهوش، مهربان و فرزنددوست باشد و به خانه‌شان انرژی بدهد. دلایل زیادی هست که شما را در یک رابطه نگه می‌دارد. آمیزش ممکن است برای برخی مهم باشد و برای دیگران اهمیت کمتری داشته باشد.

نه برای کودکان

آمیزش نوعی نظام بسیار نیرومند مغزی است. بخش‌های عظیمی از مغز هنگام ارگاسم غیرفعال می‌شوند. شما همزمان پنج‌تا از ۱۲ عصب اصلی را تحریک می‌کنید. شما واقعاً آن شخص را می‌بینید، می‌بویید، مزه می‌کنید، و لمس می‌کنید. مغز داده‌های زیادی دریافت می‌کند. هرگونه اندام‌ها باعث فعالیت دوپامین می‌گردد و ممکن است شما را به آستانۀ عاشق‌شدن بکشاند. با ارگاسم سیلی از اوکستاکین و وازوپرسین، مواد شیمیایی مغزی‌ای که با احساسِ دلبستگی عمیق پیوند دارند، در خونتان به جریان می‌افتد.

آمیزش مسیری است برای تولیدمثل و مسیری برای فرستادن دی‌ان‌ای خود به آینده. اما آمیزش مداربندی مغز را برای عشق رمانتیک و احساسِ عمیقِ دلبستگی تحریک می‌کند، حتی اگر هیچ قصدی برای بچه‌دارشدن نداشته باشید. این‌ها نظام‌های مغزی ابتدایی است که مدت‌ها، مدت‌ها پیش، تکامل یافتند و مادامی‌که زنده هستیم با ما خواهند ماند. قرار نیست تغییر کنند. درست شبیه این واقعیت که به خوردن گوشت تمایل داریم. تمایل به خوردن گوشت، رانۀ خوردن گوشت، اشتیاق خوردن گوشت، تمام توانایی‌های جسمی ما برای خوردن گوشت، طی دو میلیون سال یا حتی چهار میلیون سال تکامل یافته‌اند. این رسوب‌ها عمیقاً در مغز ما جاخوش کرده‌اند.

آمیزش به غیر از فرزندآوری مزایای بسیار بیشتر دیگری هم دارد: باعث آرامش شما می‌شود، برای کنترل مثانه بسیار مفید است، برای چشم‌ها خوب است، برای پوست خوب است، برای ماهیچه‌ها خوب است، برای تنفس خوب است، و مثل یک داروی ضد افسردگی عمل می‌کند. در مایۀ منی مواد شیمیایی بسیاری وجود دارد، از جمله: دوپامین، سروتونین، تستوسترون، استروژن، اف‌اس‌اچ، ال‌اچ؛ مواد شیمیایی مختلفی که بدن را در حالتِ مناسبی نگه می‌دارند. آمیزش با شخص مناسب برای شما خوب است، حتی اگر بچه ندارید، یا حتی اگر نخواهید آن شخص را برای بار دیگر ببینید.

آمیزش خطرناک است

از روی نوشته‌ها چیزهای زیادی دربارۀ انسان‌ها می‌آموزید؛ نه فقط اندازه و شکل و بو و مزه و لمس و صدا. می‌آموزید آن‌ها تا چه حد انعطاف‌پذیرند، اینکه آیا می‌توانند برخی از عادت‌هایشان را به‌خاطر شما تغییر دهند؟ اینکه آیا مشتاق‌اند شما را خوشحال کنند؟ آیا به حرف‌هایتان گوش می‌دهند؟ آیا نیازهایتان را پاسخ می‌دهند؟ بسیاری از افراد آمیزش‌های برنامه‌ریزی‌نشده دارند تا هرچه زودتر طرف مقابل خود را بشناسند پیش از آنکه شدیداً دلبستۀ او شوند و دریابند مناسب آن‌ها نیست. اما درعین‌حال، می‌توانید با کسی آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده داشته باشید که دوستش ندارید، برایش احترام قائل نیستید یا معتمد شما نیست، و می‌توانید مدارهای مغزتان را برای عشق رمانتیک و احساسِ دلبستگی تحریک کنید و ناگهان گرفتارِ عشقِ دختر یا پسری اشتباه شوید.

هنگامِ آمیزش انرژی متابولیک فراوانی خرج می‌کنید. پس آمیزش خطرناک است. شما با طرفِ مقابلتان بسیار نزدیک هستید و او می‌تواند از پشت به شما خنجر بزند. همچنین، آمیزش خطرناک است چراکه ممکن است عاشق شوید. دوستم دکتر جاستین گراسیا به مطالعۀ کسانی پرداخت که رابطه‌های جنسیِ یک‌شبه داشتند. او از افراد مختلف پرسید چرا رابطه برقرار کردند، و ۵۱ درصد زنان و مردان پاسخ دادند چون می‌خواستند آن شخص را بهتر بشناسند. بنابراین، آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده به‌ندرت اتفاقی است. انگیزه‌هایی در میان است. روی تستوسترون آزمایش‌هایی انجام دادم تا بفهمیم چه اتفاق‌هایی می‌افتد، و مشکلات پسرهای نوجوان را فهمیدم، و خلاصه‌اش این است که کاملاً متحمل است برخی از نوجوانان صرفاً با ‌هدف آمیزشِ جنسی رابطه برقرار ‌کنند. اما به‌نظرم وقتی بزرگ می‌شوید، پی می‌برید که آمیزش زمان‌بر است، انرژی‌بر است. شما می‌خواهید با کسی آمیزش داشته باشید که دست‌کم با او دوست هستید، یا می‌خواهید با او دوست شوید.

گرد هم آمدن

در ما چهار سبک گستردۀ تفکر و رفتار تکامل یافته است که با نظام‌های دوپامین، سروتونین، تستوسترون و استروژن پیوند دارد: کشف‌کننده، بناکننده، هدایت‌کننده، مذاکره‌کننده. دریافتیم انسان‌ها به‌سمت کسانی سوق پیدا می‌کنند که از حیث سبک تفکر و رفتار شبیه‌ خودشان باشند. کشف‌کنندگان، کسانی که تحت تأثیر نظام دوپامین هستند، معمولاً تازگی‌جو، خطرپذیر، کنجکاو، خلاق، خودانگیخته، پرتکاپو و به لحاظ ذهنی منعطف هستند. آن‌ها کسانی را می‌خواهند که قصد دارند بیرون بزنند و آخر هفته را با یک مسواک به پاریس بروند. آن‌ها که سروتونین بالایی دارند، یعنی بناکنندگان، سنتی و پیرو عرف هستند. آن‌ها تابع اصول‌اند، برای مرجعیت احترام قائل‌ هستند، برنامه‌ها و نقشه‌ها را دوست دارند. به دین تمایل دارند. در یک منطقۀ ریز از مغز نشان فعالیت‌هایی را یافتیم که با انطباق با هنجار اجتماعی پیوند دارد، که مهم‌ترین مشخصۀ نظام سروتونین است. دربارۀ دو سبک شخصیتی دیگر -کسانی که سطح بالایی از تستوسترون و ویژگی‌های مرتبط با استروژن را نشان می‌دهند- شاهد فعالیت‌های بیشتری در آن مناطق از مغز بودیم که نه‌تنها با تفکر تحلیلی و تفکر ریاضیاتی مرتبط است، بلکه به‌واسطۀ تستوسترونِ جنینی ساخته می‌شود. کسانی که سطح بالایی از استروژن را داشتند، فعالیت بیشتری را در نرون‌های آینه‌ای -که با همدلی مرتبط است- و دیگر مناطقِ مغز که عمدتاً با استروژن ساخته می‌شوند، دارند

سکان به دست زیست‌شناسی است

مغز بسیار منعطف است. مدت‌هاست که معتقدم هر چه بیشتر دربارۀ زیست‌شناسیِ خودمان بدانیم، بیشتر به قدرت نیروهای فرهنگی برای تغییر آن زیست‌شناسی در جهتِ اصلاحِ رفتار پی خواهیم برد. می‌توانیم رفتارمان را تغییر دهیم. برخی تمایل به الکل دارند، اما نوشیدن را کنار می‌گذارند. برخی تمایل به پرخوری دارند و وزنشان بالا می‌رود و پرخوری را کنار می‌گذارند. برخی تمایل به تنبلی دارند، ولی هر روز سر کار می‌روند و بسیار خلاق هستند.

برخی رفتارها هست که هیچ ربطی به زیست‌شناسی ندارد. اگر در یک خانوادۀ مسلمان بزرگ شوید و آن فرهنگ را آموخته باشید، احتمالاً مسلمان هستید. گمان نمی‌کنم این ربطی به زیست‌شناسی داشته باشد. اگر در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شوید، احتمالاً مسیحی هستید. گمان نمی‌کنم این هم ربطی به زیست‌شناسی داشته باشد. اینکه به چه خدایی اعتقاد دارید، به فرهنگتان برمی‌گردد، اما اینکه به خدا اعتقاد دارید یا نه، به زیست‌شناسی برمی‌گردد.

هرچیزی مؤلفه‌های زیست‌شناختی دارد. وقتی دارید ناهار می‌پزید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. وقتی دارید به یک جوک می‌خندید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. وقتی ایدۀ جدیدی دارید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. می‌توانید بدون ماشین ماشین‌سواری کنید؟ گمان نمی‌کنم. باید ماشین داشته باشید، باید مغز داشته باشید.

می‌دانیم می‌توانید از مسیرهای مغزی مختلف به خروجی‌ها و رفتارهای یکسانی برسید. اما خلاصۀ کلام اینکه می‌توانیم غذایی یکسان بخوریم، داورهای یکسان زیادی نظیر آسپرین بخوریم، یا نوشیدنی بنوشیم، و واکنش یکسانی داشته باشیم. ما همه از یک گونه هستیم و خیلی چیزها در مغزمان هست که با شیوه‌ای نسبتاً معیار عمل می‌کند. ما آن معیارها را یاد می‌گیریم و قرار است آنچه از ما انتظار می‌رود را یاد بگیریم. اما همۀ ما از یک ریشه‌ایم. مدت‌ها پیش، من و شما، در آفریقای شمالی، پیرامون آتشی می‌نشستیم و زمانی من و شما تصمیم گرفتیم همراه با گاومیش‌ها به شمال برویم. به اندازۀ کافی مطمئن هستیم که ما به اروپای شمالی مهاجرت کردیم. دوستانمان به آفریقا چسبیدند و همانجا ماندند. اما هنوز ما یکی هستیم.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]

از دیازپام تا پورنوگرافی

از دیازپام تا پورنوگرافی: زندگی در عصر اعتیاد عکاس: جیمی نلسون.

زندگی در دنیای امروز چنان فرسوده‌کننده و ملال‌آور است که هر کسی برای اینکه بتواند ادامه بدهد، باید راهی برای خوشحال‌کردن خودش پیدا کند. از یک فنجان قهوه بگیرید، تا سریال‌دیدن، سیگارکشیدن، ور رفتن با شبکه‌های اجتماعی، یا امتحان‌کردن انواع و اقسام مسکن‌ها، محرک‌ها یا مخدرهای قوی‌تر. عادت‌هایی که در ظاهر بی‌ضرر و عادی‌اند، اما قابلیت آن را دارند که ما را در دام خودشان فروبکشانند. دنیای امروز، دنیای اعتیاد است، اما سؤال اصلی این است: آیا تقصیرها گردن ماست؟

Virtue and Vice in an Age of Addiction

مترجم: محمد معماریان

یک روز طولانی و کسل‌کننده داشته‌ای و چیزی می‌خواهی که دوباره سرحالت کند. و از قضا این چیز هست، منتظر توست، وقتی خسته یا دل‌گرفته یا صرفاً بی‌حوصله‌ای دستت راحت به آن می‌رسد، و گرچه گاهی نگران می‌شوی که سهمش از زندگی‌ات بیش از آنی شده که باید و شاید، دلداری‌ات می‌دهند که این قضیه کاملاً طبیعی است، حتی رایج است، اما نه آن‌قدر رایج که تمام جاذبه‌اش از دست برود. همه سرشان به آن گرم است، یا حداقل همۀ آن‌هایی که خوش می‌گذرانند، یا آن‌هایی که عین تو هستند. به‌علاوه حتی اگر آن‌قدرها هم عمومی نشده باشد، و حتی مثلاً یک‌ذره نکوهش به دنبالش باشد، لازم نیست کسی خبردار شود. می‌دانی که؛ تا وقتی که واقعاً زیاده‌روی نکنی، اصلاً گران نیست. و فارغ از این‌ها، چه کسی حق دارد بگوید که این چیز واقعاً مسأله‌ساز و مشکل‌آفرین است؟ بعضی از کسانی که تمام وقت مشغولش هستند به نظر خوب می‌آیند؛ و مگر کل ایدۀ آزاد و مدرن بودن آن نیست که قاعده و قانونی در کار نباشد؟ راه خودت را بساز. هم دلت برای قانون‌ها تنگ شده، هم نشده. هم از خودت بدت می‌آید، هم نمی‌آید. یا می‌آید؟ کلاً اهمیت خاصی ندارد. بالاخره باید که روزت را شروع کنی، یا به خواب بروی، یا از این رخوت عبور کنی. این هم که فقط چندتا قرص است، یا یک جرعه نوشیدنی بیشتر. خودت که می‌دانی؛ مگر نه؟

«دسترس‌پذیری، به‌صرفگی، تبلیغ، گمنامی و بی‌هنجاری؛ این‌ها پنج سیلندر موتور اعتیاد دسته‌جمعی‌اند». این را دیوید کورترایت در کتاب جدیدش می‌نویسد که می‌شود گفت وسواس خواندنش را به جان مخاطب می‌اندازد. موضوع کتاب عصر اعتیاد عادت‌های بدی‌اند که به کسب‌وکارهای بزرگ تبدیل شده‌اند. همۀ ما، همیشه، دست به کارهایی می‌زنیم تا خُلقمان را تعدیل کنیم و یک ذره دوپامین جایزه بگیریم، تا بتوانیم کنار بیاییم. همان دومین فنجان قهوه؛ یا موسیقی‌ای که همیشه، چه در ماشین یا خانه یا هدفون، مشغول پخش است؛ یک بستنی یا یک وعدۀ غذا؛ جواب‌دادن در توییتر یا پست‌گذاشتن در اینستاگرام: این‌ها که کارهای تیم رذل‌ها نیست؛ بلکه حس خوبی به ما می‌دهند، یا اگر هم خوب نه، حداقل طبیعی‌اند. وقتی کافی باشد که فقط یک دکمه را فشار بدهی تا حس واقعاً خوبی پیدا کنی، چه می‌شود؟ چرا نباید آن‌قدر پشت سر هم دکمه را فشار بدهی که در عیش و عشرت جان بدهی، یا در خلسه بمیری؟ بعضی آدم‌ها هم این کار را می‌کنند، طوری که چارچوب شیمیایی مغزشان منهدم می‌شود و مسیرهای دوپامین شبیهِ دره‌هایی تنگ و عمیق می‌شوند. ولی خُب می‌دانیم که نباید این کار را بکنیم. ولی چرا نباید این کار را بکنیم؟

خوشبختانه هنوز در زبان ما نشانه‌های کوچکی برای پاسخ‌دادن به جا مانده است. بالاتر به «رذیلت» اشاره‌ای کردم. رذیلت را به محض آنکه ببینیم می‌شناسیم. سوابق پرونده‌های دیوان عالی مطمئنمان می‌کنند که چنین است. سیگار یک‌جور رذیلت‌ است، بی‌چون و چرا. سیگار الکترونیک آن‌قدرها جدی به نظر نمی‌آید که برچسب رذیلت بخورد، ولی چون از همان جنس سیگار است باید بخورد. و رذیلت یک متضاد هم دارد: فضیلت. گویا گمشده‌مان همین است: پاسخ سؤالِ «چرا؟»؛ دلیل اینکه فکر می‌کنیم چیزهایی بهتر از لذت مُدام و چیزهایی بدتر از احساس درد هست. ایدۀ «فضیلت» به تلویح می‌گوید، یا شاید تصدیق می‌کند، که ما ظرفیتی برای درد و لذت داریم پس لابد راه بهینه‌ای برای تجربۀ هر دو هست، یعنی یک شیوۀ عالیِ بودن. مردمی که ما باشیم فراموش کرده‌ایم که حتی پیش از آنکه علم به ما بگوید چقدر شکننده‌ایم و دستگاه کناره‌ای۱ ما چقدر در معرض سوءاستفاده است، خودمان می‌دانستیم که اراده‌ها چقدر ضعیف‌اند و دست‌پروردۀ عادت‌اند، و باید به دنبال میانه‌های طلایی باشیم، نه منتهی‌الیه‌ها. اکنون بین انتخاب فردی و سُستی بشر معلقیم، که زیر پرچم اولی از دومی سوءاستفاده می‌شود. فشار دادن دکمۀ لذت بسیار سودآور است؛ و پیامدهایش هم به جهنم. و در این بیماری دسته‌جمعی‌مان، نه متافیزیکی مانده که مددکارمان باشد، نه الهیاتی دربارۀ بدن داریم که بگوید این گوشت و خون باید در چه راهی استفاده شود.

از وجود جسمانی هیچ روایت مقبول همگانی‌ای وجود ندارد، جز آزادی‌های فردی آدم در قبال شخص خویش در وضع طبیعی. متعاقباً خرید انواع و اقسام لذت را با آغوش باز پذیرفته‌ایم. از اعتیادهای دیگران هم سوءاستفاده کرده‌ایم. مواد، در وسیع‌ترین معنای ممکن، قابل جایگزینی‌اند. آدم‌ها تشنۀ همان دوپامین‌اند و بس. و در جامعه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم، همه‌چیز چنان طراحی شده که همواره به ما دوپامین بدهد. کورترایت این وضع را سرمایه‌داری کناره‌ای۲ می‌نامد: «سرمایه‌داری کناره‌ای یعنی آن نظام کسب‌وکاری که از حیث فناورانه پیشرفته است اما از لحاظ اجتماعی پس‌رفت دارد و در این نظام، صنایع جهانی (اغلب با یاری حکومت‌های همدست و سازمان‌های مجرمانه) مشوّق مصرف اضافه و اعتیادند». کورترایت با نثر شفاف و شاداب و مقادیر زیادی شوخ‌طبعی که البته لازمۀ چنین بحثی است، تاریخچۀ جذابی نوشته است از چیزهایی که می‌پسندیم و دلیل آنکه می‌پسندیمشان: از مزۀ اولین آبجو در خاورمیانۀ باستان تا مخدرها در ویرجینیای غربی.

کتاب کورترایت، داستان بشریّت را می‌گوید که «در یک تعارض زیربنایی میان اصل هورمسیس۳ (کم خوب است، زیاد بد است) و منطق سرمایه‌داری بازار آزاد» گرفتار شده است. اینکه آدم‌ها می‌خواهند چه بفروشند و چه بخرند، و چقدر، اساساً بر عهدۀ خودشان است. علی‌رغم تحولات انقلاب صنعتی، پیش از طوفان جنگ جهانی دوم مقاومت اندکی در برابر رهاکردن اخلاقیات عمومی وجود داشت. ولی آن اخلاقیات بر اساس توجیهات روزبه‌روز سکولارتر و سودگرایانه‌تر بنا شده بودند و این توجیهات جز ریل‌گذاری چیز چندانی عرضه نمی‌کرد. جان استوارت میل‌های دنیا جان راسکین‌ها را لگدمال کرده بودند. پس از جنگ که بساط نظم‌های سابق برچیده شد و تولید انبوه برای جامعۀ انبوه قوام یافت، نظم لیبرال به هژمون جهانی تبدیل شد و سرمایه‌داری کناره‌ای هم جهانی شد:

به اواخر قرن بیستم که می‌رسیم، نهضتِ جهانیِ ضدرذیلت، توسط پدیده‌ای که منصفانه می‌توان اسمش را نهضتِ جهانی رذیلت‌خواه گذاشت، در جبهه‌‌های گسترده‌ای وادار به عقب‌نشینی شد. نهضت رذیلت‌خواه ماشین‌های چندملیتیِ بازاریابی و توزیعی ساخته بود که گرداگردِ محموله‌ای از محصولات که خطر جدی عادت‌پروری و آسیب به همراه داشتند، داربست‌هایِ محافظی از اقناع به پا کرده و با انبوهی از ممانعت‌های عمومی راهبردی، استتارشان کرده بود.

کورترایت ضدسرمایه‌داری نیست. خوان نعمت بازارْ دستمزد آن‌همه سال فلاکتی است که بشر در پی حرکت به سمت کشاورزی و یک‌جانشینی تجربه کرد. اولین رذیلت‌های ما، همان انحطاط‌های کوچک و عادت‌های بد، سازوکارهای سادۀ کنارآمدن با زندگی‌های نسبتاً کم‌بهره از مادیات بودند. و کورترایت به قدرت بازرگانی در تسهیل پیشرفت معتقد است، و به بازار که سازنده و آزمون‌گر و نگه‌دارندۀ آن چیزهایی است که جواب می‌دهند و می‌ارزند. مشکل آن است که سرمایه‌داری کناره‌ای «برادر دوقلوی شرور» سرمایه‌داری است، قُل دومی که «نه از پا، بلکه از یک نقطۀ عطفِ تاریخی به قُل اول خود متصل است، از آن بُرهه‌ای که علم و فناوری تبدیل کالا به رذیلت را ممکن کردند». یعنی خوراک‌های فکری و تلفن‌هایی که طراحی شده‌اند تا از قلاب جدا نشوید. همچنین علم و فناوری، تبدیل رذیلت به کالا را هم میسّر کردند: فاصله‌تان با هرزه‌نگاری فقط یک کلیک است، و قوّت و پیچیدگی مخدّرها افزایش می‌یابد. ترازویی نمانده که مقیاسمان باشد، و متعاقباً امکان میانه‌روی به‌خاطر کمبود منابع که همیشه به صورت پیش‌فرض وجود داشته از میان رفته است. فضای مشاع «بازارگونۀ» داروینی‌ای که گاهی اسم «اثر لیندی»۴ بر آن می‌گذارند، یعنی آنچه خوب است دوام می‌آورد، و آنچه دوام بیاورد بیشتر دوام خواهد آورد. مشکل آنجاست که هیچ‌چیز به اندازۀ میل به دوپامین دوام نمی‌آورد. اعتیادها از جنس اثر لیندی‌اند.

کورترایت بی‌درنگ می‌گوید که واژۀ اعتیاد، محل مناقشه است و تفسیرهای مختلف دارد. بااین‌حال، «این کلمه یک ابزار مختصر و مفید و همه‌فهم است برای اشاره به روندهای رفتاری اجبارگر، شرطی‌شده، بی‌برگشت و آسیب‌زا». اعتیاد در یک ماتریس ارزیابی تعریف می‌شود که تجربۀ فردی را با واقعیت‌های دنیای شیمیایی و انتظارات اجتماعی ترکیب می‌کند. در عصر امروزی اعتیاد، مواد و رفتارهای بالقوه اعتیادآور چند برابر شده‌اند. به‌علاوه، ادعای اعتیادهای دیگری هم هست، از قبیل اعتیاد به رسانه‌های اجتماعی و بُرنزه‌کردن پوست و خرید و نت‌فلیکس، که در نتیجه اعتیاد را به «چیزهایی که دوست دارم زیاد انجامشان بدهم» می‌کاهد. مشخصۀ این عصر آن است که تعریف رذیلت هم رقیق شده است. جریان اصلی مسیحیت و اخلاق‌گرایان مدنی در میانۀ جنگ سرد در برابر حمله‌ای تمام‌عیار از ادای این تکلیف واماندند؛ منظورم حملۀ شکّاکان و فرصت‌طلبان در جامعه‌های مصرف‌زده است که مدعی بودند بسیاری از «رذیلت‌های» سنتی اصلاً نکوهیده نیستند. (همان گیومه گذاشتن‌شان دور کلمۀ رذیلت، اصل حرفشان را روشن می‌کرد).

آنچه جنگ جهانی دوم آغازگرش بود، انقلاب جنسی خاتمه‌اش داد. به روایت کورترایت، در مقابل آنچه در بازار قرار بود اتفاق بیفتد، دین افیونی کم‌قدرت به حساب می‌آمد، حالا دیگر توده‌ها مشتاق همه چیز بودند. او می‌نویسد: «سرمایه‌داری کناره‌ای، با تیشه‌زدن به ریشۀ دین، یکی از مهم‌ترین موانع تاریخی در برابر گسترش و نوآوری‌ خود را از میان بُرد. اگر خدا مُرده باشد، هر کالایی در دسترس است. اگر هر کالایی در دسترس باشد، شانس خداشناسان برای یارگیری کمتر می‌شود». آن فرقه‌های مسیحی‌ای که نقش برجسته‌ای در حیات عمومی بازی می‌کردند، عرصه را تحویل فرقه‌هایی دادند که دنبال کلیساهایی ناب و منزه بودند که فاصله‌شان را با دنیا حفظ می‌کردند. انقلاب جنسی، بر اساس مطمئن‌ترین منبع لذتی که ما انسان‌ها داریم و می‌شناسیم، خاتمه‌بخش آن چیزی بود که جنگ تمام‌عیار آغاز کرده بود.

در جریان قرن بیستم، فصل‌مشترک فناوری، رذیلت و اعتیاد به چشم‌گیرترین صورت خود، در عرصۀ لذت‌های جنسی خودنمایی کرده است. به گفتۀ کورترایت، «دسترس‌پذیری، به‌صرفگی، تبلیغ، گمنامی و بی‌هنجاری، این پنج سیلندر موتور اعتیاد دسته‌جمعی، در نهایت اساسی‌ترین جلوۀ فناورانۀ خود را در دنیای شناور اینترنت یافتند»، که یعنی هرزه‌نگاری و هرزه‌سازی فرهنگ تجردِ معاصر در قالب اپ‌های زوج‌یابی. کورترایت می‌نویسد:

طی صد سال، سه انقلاب در فناوری و سکس رُخ داده است. اولی، روش‌های مصنوعی جلوگیری از بارداری سکس را از تولیدمثل جدا کرد. دومی، پورنوگرافی دیجیتال بود که سکس را از تماس فیزیکی میان افراد جدا کرد. و سومی، دوری آنلاین و محو‌شدن شخص که سکس را از عشق و هدف متعارفش یعنی ازدواج جدا کرد. وقتی سکس ارزان، سریع و همیشه موجود باشد، چرا زحمت دسته‌گل، قرار شام و حلقۀ نامزدی را به خودمان بدهیم؟

ارتباطات جمعی، ظرفیت ابرازِ هر فرد و مصرف شخصی را به صورت مجزا از اجتماع گسترش داده است. به همین منوال، پورنوگرافی هم آن چیزی را که روزگاری در جمع رفقای هم‌سن‌و‌سال در تماشاخانه‌های تاریک مصرف می‌شد، به چیزی تبدیل کرد که همه‌جا در هر زمان روی دستگاه‌های متصل به شبکه‌ موجود است، همان دستگاه‌هایی که تقریباً همۀ ما تمام روز با خودمان این سو و آن سو می‌بریم. گمنامی، دسترس‌پذیری و به‌صرفگی هرگز چنین سهل و آسان نبوده‌اند. تبلیغ هم که فراوان است. بی‌هنجاری چطور؟ به اجتماعتان بستگی دارد.

وقتی آن قلم آخر در عناصر اعتیاد (یعنی رهایی از هرگونه معیار اخلاقی اجتماعی) در کار نباشد، وجدان‌درد نسبت به رذیلت‌هایی که عادتمان شده‌اند تشدید می‌شود. ساموئل پِری در مطالعه‌اش با عنوان معتاد شهوت۵ به مسیحیان پیرو کلیساهای تبشیری و کالونیسم، «پروتستان‌های محافظه‌کار» می‌گوید. روایت اصلی لیبرال‌ها آن بود که دین روزبه‌روز بی‌ربط‌تر و بی‌فایده‌تر می‌شود، اما این پروتستان‌های محافظه‌کار عکس آن روایت عمل کردند: آن‌ها «درگیرِ فرهنگ» شدند، همان فرهنگی که روزبه‌روز بیشتر انواع و اقسام رذیلت را می‌پذیرفت. ولی این کارشان بهایی داشت. این اجتماع که دنیا را جامعۀ مرجع خود شمرد، باید با واقعیت ریاکاری خویش رودررو می‌شد. معتاد شهوت بررسی عواقب شخصی و اجتماعیِ این حقیقت است که تعداد قابل توجهی از پروتستان‌های محافظه‌کار «پورنوگرافی را اخلاقاً رد می‌کنند ولی درعین‌حال مرتب تماشا می‌کنند». پِری با بینشی دقیق می‌گوید این پدیده «از جهاتی، پیامدی گریزناپذیر برای آن خُرده‌فرهنگی است که آداب جنسی فرهنگ غالب را نمی‌پذیرد، ولی در عین حال (و کاملاً عامدانه) از کنارگذاشتن آن فرهنگ، به‌ویژه از منظر فناوری و مصرف رسانه‌ای، امتناع می‌کند».

پِری در مصاحبه‌هایش به پروتستان‌های محافظه‌کار که مصرف‌کنندۀ هرزه‌نگاری‌اند اجازه می‌دهد حرفشان را بزنند چون می‌خواهد بفهمد که «ناهمخوانی اخلاقی» آن‌ها به چه معناست و چه دلالتی برای خودشان و هویت اجتماعی‌شان دارد. اعتیاد یک برساختۀ اجتماعی و شخصی است. تصمیمی که می‌گیریم، اما بر ما سلطه می‌یابد. زندگی‌مان را مختل می‌کند، و زمانی تبدیل به اعتیاد می‌شود که آن را اعتیاد بشماریم: این تجربۀ سوژه‌های دین‌دار در مطالعۀ پِری است. او می‌نویسد: «احتمال تماشای هرزه‌نگاری توسط مسیحیان مقید بیشتر از سایر آمریکاییان نیست، ولی احتمال آنکه به خودشان برچسب معتاد به هرزه‌نگاری بزنند همواره بیشتر است». استفاده از هرزه‌نگاری توسط پروتستان‌های محافظه‌کاری که مرتباً محتوای هرزه تماشا می‌کنند، کاملاً با تعریف متخصصان سلامت از اعتیاد جور درنمی‌آید چون مصرف این محتوا مانع از آن نمی‌شود که شخص یک عضو عادی و مولّد جامعه باشد، یعنی شباهتی به آن نوع ناتوانی‌ای ندارد که مرتباً در الکلی‌ها یا مصرف‌کنندگان «غیرتفننی» مواد می‌بینیم. بلکه پروتستان‌های محافظه‌کار، تماشای هرزه‌نگاری را اعتیاد می‌دانند چون احساس می‌کنند که حیات معنوی‌شان را مختل می‌کند. پِری معتقد است که این تصور، نتیجۀ آن چیزی است که او «متفاوت‌پنداری مسألۀ جنسی» می‌نامد: یعنی اینکه هر نوع بی‌عفتی را در رأس هرم گناهان بدانیم، بالاتر از مثلاً شکم‌پرستی، غضب یا غرور. نتیجه‌اش هم طبعاً آن می‌شود که «بسیاری از مردانی که هم‌صحبت من بودند… گویا ایمان دینی یا تقدس خویش را منحصراً بر این اساس می‌سنجیدند که چقدر در قیدوبندزدن به وسوسۀ تماشای هرزه‌نگاری و خودارضایی موفق بوده‌اند».

متفاوت‌پنداری مسألۀ جنسی یک شاخص مهم در اکثر جلوه‌های پروتستانیسم محافظه‌کار است، و از دهۀ ۱۹۷۰ میلادی حدود نیمی از مؤمنان این گروه مایل بوده‌اند قوانینی علیه هرزه‌نگاری تصویب شود. اما همیشه هم تقدس شخصی را با متر هرزه‌نگاری نمی‌سنجیده‌اند. در روزهای اولی که کنارگذاشتن اخلاقیات جنسی سنتی رواج یافت، تبشیری‌ها برای نکوهش این حرکت به صحنۀ عمومی آمدند، اما آن موقع مشکل را در بستر فرهنگی بزرگ‌تر جامعه می‌دانستند، نه خودشان. چون که می‌دیدند «اصل فرهنگ» توجهی به سنت نمی‌کند، کارزارها علیه هرزه‌نگاری اساساً به سوی قربانی‌سازی آدم‌های نقش‌آفرین در آن محتوا رفتند. در نهایت، رهبران اجتماع‌های پروتستان محافظه‌کار دریافتند که دشمن به پشت دروازه‌هایشان رسیده است: این رهبران اگر هم با ریاکاری خودشان مواجه نشده بودند، وجدان معذب جماعت تحت هدایت خویش را می‌دیدند. وقت آن رسیده بود که «آسیب به بینندۀ شخصی» و احتمال آن را که فراگیری محتوای هرزه‌نگاری به محفل مؤمنانشان هم راه بیابد، جدی بگیرند. پِری می‌نویسد: «تعطیل‌کردن کمپانی‌های پورن یا اطمینان حاصل‌کردن از آنکه مؤمنان از خود و جامعه‌شان در برابر چرک و کثافت محافظت خواهند کرد، دیگر کانون توجه‌ها نیست. بلکه تمرکز بر کمک به مؤمنان، خانواده‌هایشان و جوامع ایمانی‌شان است که از قید اسارت در چنگال اعتیاد به هرزه‌نگاری خلاص شوند».

الهیات پروتستان گاهی محکوم می‌شود که با رویکردی عرفانی، تمکین روانی را بر تبعیت حقیقی جسمانی اولویت می‌دهد تا جایی که حتی دومی را کنار می‌گذارد. این نکته در پروتستانیسم لیبرال بدیهی‌تر می‌شود که می‌گوید آنچه مسیحی اخلاقاً باید بکند و باور داشته باشد، مسألۀ شخصی خود اوست. همین گرایش عمومی کانتی، به نظر پِری، خاستگاه بخش عمدۀ ناسازگاری‌ها و آشفتگی‌هایی است که در پاسخ‌های پروتستان‌های محافظه‌کار در استفاده از هرزه‌نگاری می‌بیند. او اسمش را «ایده‌آلیسم پرهیزکارانه» می‌گذارد. پِری می‌نویسد که به اعتقاد این مسیحیان، «خدا اساساً دلواپس انگیزه‌های آدمی است، نه اعمال او». و لذا «الهیات تن نزد پروتستان‌های محافظه‌کار، ضعیف (ضعیف‌تر از کاتولیک‌ها، مورمون‌ها، مسیحیان ارتدوکس، یهودیان، یا حقیقتاً اکثر ادیان دیگر) است. به بیان ساده، در نظر پروتستان‌های محافظه‌کار، تمکینی که خدا می‌طلبد بیشتر به دل شخص مربوط است تا اعمال جسمانی او». تماشای عامدانۀ هرزه‌نگاری، ضربۀ تمام و کمالی به این روایت از تقدس است، چون عصارۀ شهوت چشم و بدنی است که قلب گنه‌کار را جار می‌زند.

به گفتۀ پِری، پروتستان‌های محافظه‌کار همواره خواهان نسخه‌ای ایده‌آل از رابطۀ جنسی میان زن و مرد با هدف تولید مثل در قالب ازدواج‌اند، ولی تماشای هرزه‌نگاری را قاطعانه‌تر از خودارضایی تقبیح می‌کنند. در حقیقت چون انجیل ارجاع صریحی به خودارضایی ندارد، بسیاری از نویسندگان برجستۀ آن اجتماع می‌گویند خدا نسبت به این عمل بی‌اعتناست، یا حتی می‌شود آن را منفک از قلبِ شهوت‌آلود دانست. بنا به تحقیق پِری، مردان پروتستان به طور کلی و کاربران هرزه‌نگاری به طور خاص (از جمله زنان، یعنی همان بخش اجتماع که کمتر وعظ می‌شوند و کمتر به رسمیت شناخته می‌شوند)، مقولۀ هرزه‌نگاری را گناهی می‌دانند که تجربه‌اش اساساً غیراختیاری، مکانیکی و زیست‌شناختی است، یعنی یک چیز کناره‌ای؛ و کارکرد هویتی‌اش را مختص خود شخص می‌دانند و بس. ولی زنان پروتستان محافظه‌کار که درگیر هرزه‌نگاری نیستند، و ایده‌آلیسم پرهیزکارانه و متفاوت‌پنداری مسئلۀ جنسی را پذیرفته‌اند، هنگامی که کشف می‌کنند شریک زندگی‌شان از هرزه‌نگاری استفاده می‌کند غالباً اهمیتی عاطفی و روایی به این کار نسبت می‌دهند و آن را معادل زنا می‌دانند. چون در روایت آن‌ها بر قلب تأکید می‌شود و به علت آنکه (به‌جز رابطۀ شخصی فرد با مسیح) فرآیند رسمی و رایج اعتراف و آشتی در الهیات پروتستان وجود ندارد، ناهمخوانی اخلاقی میان عقیده و عمل به نفرتی از خود می‌انجامد که غالباً معتادان هرزه‌نگاری را از اعمال معنوی و اجتماعشان دور می‌کند. تجربۀ آن‌ها از گریزناپذیری این گناهِ مشکل‌آفرین آن است که گویی رستگاری‌شان را زیر سؤال می‌برد. محنت شدید روان‌شناختی، گناه‌کار را به نومیدی می‌کشاند یا موجب می‌شود معیارهایی را کنار بگذارد که ابتدا به ساکن به حس نکوهش منجر شده‌اند.

درس‌های زیادی می‌توان از دو کتاب عصر اعتیاد و معتاد شهوت گرفت، ولی یکی از این درس‌ها خاص‌تر و برجسته‌تر است. مفهوم هورمسیس که پیش‌تر مطرح شد، می‌گوید مقدار ماده است که آن را تبدیل به سم می‌کند. مشکل آنجاست که در وضع فعلی فناوری، کنترل مقدار تقریباً محال است. هرچیز که صراحتاً در قالب نظامِ «ورود-اختیاری» تولید یا تنظیم نشده باشد، فراگیر شده و لذا در قالب سیستم «خروج-اختیاری» درمی‌آید۶. کورترایت می‌نویسد:

اینترنت ضربۀ کاری را وارد آورد که کنشِ ضدرذیلت را از صحنه بیرون کرد و به ردیف سوم صندلی‌های تماشاچیان انداخت. در برابر فناوری‌ای که در بُعد پنجم مجازی در یک محیط جهانی به‌هم‌متصل و پسافضایی عمل می‌کرد، استراتژی‌های محدودکننده‌ای که مبتنی بر گلوگاه‌های فیزیکی عرضه و تأمین («صندوق‌عقب را باز کن»)، گلوگاه‌های انسانی («کارت شناسایی‌ات را نشان بده») و تنظیم و مدیریت فضا و زمان (ممنوعیت تبلیغ نزدیک مدارس یا فروش پس از ساعات مقرر) بود شانسی نداشت. کنش‌های ضدرذیلت توان رایانشی نداشتند.

یا به تعبیر پِری، «اعتیاد» مردان پروتستان به هرزه‌نگاری چنان به «اعتیادشان به فناوری مدرن و رسانه» گره خورده است که نمی‌توانند «سرچشمۀ ناخوشی‌هایشان را رها کنند». اینترنتی که داریم علناً یک سیستم خروج-اختیاری است که مبنایش یک چیز است: دسترسی آزاد می‌گیری و در عوضش داده‌های شخصی و چشمت را برای دیدن تبلیغات می‌دهی. تنظیم و تعدیل مقدار مصرف شخصی همچنان به سطحی از خودکنترلی نیاز دارد که فراتر از توان انسان است، مگر آنکه پیش‌فرض معماری این فضا به حالت ورود-اختیاری با انتخاب سنجیده تبدیل شود: مثلاً دیوارهای پولی، عضویت و اشتراک تعبیه شوند، که از قضا شاید همان آرمان لیبرالِ «تعیین سرنوشت شخصی» را محقق کنند که اکنون لگدکوب ضعف‌های سیستم عصبی دوپامین‌طلب ما شده است. یعنی سیستم جدید از ابتدا همان نظم و انضباطی را طلب خواهد کرد که از ابتدا قصد دارد بسازد و ما را به آن عادت بدهد.

ما موفق شده‌ایم یک نسخه از این سیستم ورود-اختیاری را حول محصولات نیکوتین‌دار بسازیم. ساده نبود اما بالاخره اتفاق افتاد، و این می‌تواند قدری مایۀ دلگرمی‌مان شود. گویا می‌توان به سامانۀ کناره‌ای مغز، قید و بند زد. یک نخ تسبیح در مصاحبه‌هایی که عمدۀ محتوای معتاد شهوت را شکل می‌دهند، توصیف تلاش‌های راهبُردی افراد برای حذف وسوسۀ تماشای هرزه‌نگاری است؛ یعنی عملاً سعی می‌کنند آن پنج عنصر در روایت کورترایت را حذف کنند. و این تلاش علی‌رغم آن است که بنا به اعتقادات الهیاتی مصاحبه‌شوندگان، خلوص نیّت بر عمل تقدم دارد. تا زمانی که سیستم ورود-اختیاری برای این چیزها تعبیه شود، هرکس که واقعاً می‌خواهد زندگی فضیلت‌مندی داشته باشد باید سراغ وسیله‌ها و روش‌های تند و تیزی برود تا از آن ساختارهایی خارج شود که جنگی علی‌الدوام برای جلب توجه ما، مشارکت ما و بازگشت وسواسی-اجباری ما به راه می‌اندازند. نظم و انضباط لازم برای فضیلت‌مداری محتاج زمان و فضایی است تا در آن تمرین شده و به عادت مبدل شوند. وقتی می‌خواهیم نیروهایمان را جمع کنیم تا برندۀ جنگ شویم، عقب‌نشینی استراتژیک به معنای ضعف نیست. مسیح چه گفت؟ «اگر چشم راستت تو را به گناه وامی‌دارد، آن را درآور و دور بیانداز. چون بهتر است یکی از اندام‌هایت را از دست بدهی تا اینکه کل بدنت به جهنم بیافتد».


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Courtwright, David T. The Age of Addiction: How Bad Habits Became Big Business. Harvard University Press, 2019

Perry, Samuel L. Addicted to Lust: Pornography in the Lives of Conservative Protestants. Oxford University Press, 2019


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را میکا میدوکرافت نوشته است و در تاریخ ۱۹ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Virtue and Vice in an Age of Addiction» در وب‌سایت امریکن کانسرواتیو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۸ با عنوان «از دیازپام تا پورنوگرافی: زندگی در عصر اعتیاد» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• میکا میدوکرافت (Micah Meadowcroft) دستیار سردبیر سایت خبری واشنگتن فری بیکن است. نوشته‌های او در نیوآتلانتیس، امریکن اسپکتیتور و دیگر رسانه‌ها به انتشار رسیده است.

[۱] limbic system: یا سامانۀ عصبی احساسی، مجموعه‌ای از ارگان‌های عصبی مغزند که زندگی احساسی ما و برخی فعالیت‌های مغزی مانند یادگیری و خاطرات را شکل می‌دهند [مترجم].
[۲] Limbic Capitalism
[۳] hormesis
[۴] Lindy Effect: نظریه‌ای که می‌گوید عمر آتی برخی چیزهای فاسدنشدنی (مثل یک فناوری یا ایده) با سن فعلی‌شان تناسب دارد، بدین‌معنا که هرچه یک محصول بیشتر دوام بیاورد، عمر آتی‌‌اش درازتر می‌شود [مترجم].
[۵] Addicted to Lust
[۶] در سیستم ورود-اختیاری (opt-in)، کاربر در صورتی که تمایل داشته باشد وارد سیستم می‌شود. در سیستم خروج-اختیاری (opt-out) کاربر ناخواسته وارد سیستم می‌شود، ولی در صورت تمایل می‌تواند انصراف بدهد.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 11:4 ] [ گنگِ خواب دیده ]

روغن رزماری برای مو و ابرو

روش استفاده از روغن رزماری برای مو و ابرو

روغن رزماری برای تقویت ابرو، جلوگیری از ریزش مو و شوره سر مناسب است.رزماری گیاهی شفابخش است که از گذشته تا کنون در مصارف آشپزی، سلامتی، بهداشتی و زیبایی مورد استفاده قرار می‌گیرد. این گیاه دارای انواع گوناگونی از جمله اسانس غلیظ، عصاره و روغن است که می‌توانید به عنوان داروی خانگی آن را خریداری کنید و مورد استفاده قرار دهید.

طریقه مصرف روغن رزماری

روغن رزماری سلول‌های پوست را تحریک می‌کند و باعث رشد مو می‌شود. از مهم‌ترین خواص آن می‌توان به ضد التهاب بودن، تقویت سیستم عصبی و بهبود گردش خون اشاره کرد. افزایش گردش خون سبب می‌شود فولیکول‌های مو به خوبی تغذیه شوند و احتمال ریزش مو کاهش یابد. در ادامه چند روش استفاده از روغن رزماری برای مو را به شما خواهیم گفت.

روغن رزماری برای مو‌های چرب

بعد از استحمام حدود ۵ قطره از این روغن را روی بخش‌های مختلف پوست سر بریزید و با انگشتان خود به آرامی ماساژ دهید. در صورت تمایل می‌توانید برای تقویت ساقه‌های مو و جلوگیری از شکنندگی آن‌ها، چند قطره روغن جوجوبا یا نارگیل را به روغن رزماری اضافه و بعد از ماساژ دادن ساقه مو با این مواد، حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه صبر کنید، سپس سر خود را بشویید. البته شستن سر اختیاری است و می‌توانید اجازه دهید روغن روی مو بماند. رزماری خاصیت ضد باکتریایی دارد و استفاده از آن به این صورت، مانع رشد قارچ، باکتری و ایجاد شوره می‌شود.

روغن رزماری برای مو‌های خشک

برای بهره گرفتن از فواید روغن رزماری می‌توانید آن را با شامپو یا نرم‌کننده موی سر ترکیب کنید. این روش برای مو‌های خشک مناسب است و چربی مورد نیاز ساقه‌های مو را تامین می‌کند. مقدار کمی از این روغن، حدود ۴ تا ۵ قطره را در قوطی شامپو بریزید و با هم مخلوط کنید، سپس موی خود را با آن شست و شو دهید.

برای گرفتن نتیجه، توصیه می‌شود این شیوه را یک تا دو بار در هفته تکرار کنید.

روغن رزماری برای ابرو

یکی از روش‌های پر پشت کردن ابرو و تقویت ریشه آن، استفاده از روغن رزماری است. یک قطره رزماری را روی گوش پاک‌کن بریزید و به تمام ابرو بمالید؛ سپس آن را به خوبی ماساژ دهید تا جذب پوست شود. این‌کار را هر شب تکرار کنید تا به مرور شاهد تقویت ابروی خود شوید.

مراقب باشید بیش از مقدار گفته شده از روغن رزماری استفاده نکنید، زیرا ممکن است باعث ایجاد خارش، التهاب و تحریک‌پذیری پوست سر شود.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]

۸ باور مرسوم زیبایی که اشتباه از آب درآمدند!

۸ باور مرسوم زیبایی که اشتباه از آب درآمدند!

همه‌ی ما درباره‌ روش‌های زیبایی‌ شنیده یا خوانده ایم که مؤثر به نظر می‌رسند. مثلاً کوتاه کردن مو‌ها به طور منظم، سرعت رشد مو‌ها را بیشتر می‌کند، شستشوی هر چه بیشتر صورت جلوی جوش زدن را می‌گیرد، یا آفتاب گرفتن روزانه باعث می‌شود هم ظاهر و حال خوبی پیدا کنید. اما همه‌ی این‌ها و بسیاری از باور‌های زیبایی رایج دیگر افسانه‌ای بیش نیستند.

۱- کوتاه کردن مو‌ها به طور مرتب رشدشان را بیشتر می‌کند

به گزارش روزیاتو، گرچه کوتاه کردن گاه و بیگاه مو‌ها می‌تواند جلوی موخوره را بگیرد، اما این کار کمکی به بیشتر شدن سرعت رشد مو‌ها نمی‌کند. فواید کوتاه کردن مو‌ها مشخص است؛ کمک می‌کند مو‌های سالم تر، درخشان و مستحکم تری داشته باشید، اما حقیقت این است که رشد مو‌ها از ریشه‌ی آن‌ها آغاز می‌شود، بنابراین اساساً فرآیندی نیست که کوتاه کردن مو‌ها بتواند به آن سرعت ببخشد.

۲- هر روز آرایش کردن برای پوست مضر است

مانند بسیاری از چیز‌های دیگر، در این مورد هم نه چقدر استفاده کردن، بلکه درست استفاده کردن مهم است. آرایش کردن هر روزه برای پوست ضرر ندارد، به شرط آنکه بعد از آن پوست را به درستی تمیز کنید. حتماً از لوازم آرایشی باکیفیت استفاده کنید تا منافذ پوست تان مسدود نشود و پیش از خواب، صورت تان را به طور کامل تمیز کنید.

۳- جوش بر اثر آلودگی به وجود می‌آید

این باور اشتباهی است که بسیار به آن اعتقاد دارند، اما جوش را آلودگی ایجاد نمی‌کند. برعکس، جوش اغلب حاصل ترکیبی از عوامل هورمونی و ژنتیکی است. در حقیقت، زیاده روی در شستشوی صورت می‌تواند به دلیل تحریک شدن پوست، جوش را تشدید کند.

۴- محصولات پوستی طبیعی همیشه بهترند

ثابت نشده که محصولات پوستی به اصطلاح طبیعی لزوماً برای پوست بهترند. حقیقت این است که همه‌ی این محصولات برای پوست بی ضرر یا مؤثر نیستند، چرا که بسیاری از مواد طبیعی می‌توانند تحریک کننده یا حساسیت زا باشند و حتی بعضی از آن‌ها می‌توانند سمی باشند. انجام تحقیق و بررسی دقیق مواد تشکیل دهنده، پیش از زدن هر نوع محصولی به پوست خود امری ضروری است.

۵- هر از گاهی باید اجازه داد ناخن‌ها هوا بخورند

به دلایلی تصور می‌کنیم گهگاه باید از لاک زدن خودداری کنیم تا ناخن هایمان هوا بخورند. اما این باور اشتباه است و لزومی ندارد فاصله‌ی زیادی بین هر بار لاک زدن ناخن هایتان باشد. ناخن‌ها از آن بخش‌های بدن هستند که توانایی تنفس کردن ندارند. با این حال، استراحت دادن به ناخن‌ها می‌تواند از تجمع قارچ و باکتری جلوگیری کند.

۶- صورت را باید با آب داغ شست

شستشوی صورت با آب داغ می‌تواند حساسیت پوست را بیشتر و آن را خشک کند، امری که باعث می‌شود پوست چربی طبیعی مورد نیازش را از دست دهد. شستشو با آب داغ برای پوست حساس صورت، سنگین و زیاد است و می‌تواند حتی باعث تحریک شدن پوست شود. بهتر است از آب ولرم و یک شوینده‌ی صورت ملایم استفاده کنید تا به پوست تان صدمه وارد نشود.

۷- روزانه ۱۵ دقیقه آفتاب گرفتن بی ضرر است

همه‌ی ما می‌دانیم که آفتاب گرفتن – البته با رعایت نکات ایمنی – یکی از ساده‌ترین راه‌ها برای برخوردار کردن بدن مان از ویتامین D است. با این حال، آفتاب گرفتن شیوه‌ی بی ضرری نیست، چرا که می‌تواند در دراز مدت پوست را درگیر آسیب‌های ناشی از نور خورشید کند و ریسک ابتلا به بیماری‌های پوستی را بالا ببرد. راه دیگری هم برای دریافت ویتامین D وجود دارد، مانند مصرف برخی مواد غذایی حاوی این ویتامین.

۸- کرم‌های ضد چروک می‌توانند نشانه‌های پیری را از میان ببرند

گرچه بسیاری از ما به دنبالش بوده ایم، اما هیچ کرم جادویی که بتواند نشانه‌های پیری را به طور کامل از میان ببرد، وجود ندارد. اغلب کرم‌های ضد چروک صرفاً آبرسانی موقت برای پوست دارند و ثابت نشده که می‌توانند اثر بلند مدت هم داشته باشن

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:23 ] [ گنگِ خواب دیده ]

۷عادت افراد خوش‌اندام که هرگز به باشگاه نرفته‌اند

۷ عادت افراد خوش‌اندام که هرگز به باشگاه نرفته‌اند

وقتی به افراد خوش اندام فکر می‌کنیم، اغلب ذهنمان به سمت کسانی می‌رود که هر روز به باشگاه می‌روند، اما افرادی هم هستند که هرگز به دمبل دست نزده‌اند یا روی تردمیل راه نرفته‌اند، بلکه تنها از چند عادت ساده پیروی می‌کنند که آن‌ها را در بهترین حالت نگه می‌دارد.

اگر کنجکاوید بدانید چگونه افرادی که تا به حال پا به باشگاه ورزشی نگذاشته‌اند، خوش‌اندام هستند، این مطلب را تا انتها بخوانید. احتمالا با پیدا کردن یک روال جدید که کاملاً متناسب با سبک زندگی شما باشد، بتوانید به هدف خود برسید.

۱) حرکت روزانه غیر قابل مذاکره است

افراد خوش‌اندام، حرکت را به بخشی جدایی‌ناپذیر از روز خود تبدیل می‌کنند. این فقط در مورد تمرینات برنامه ریزی شده نیست، بلکه انتخاب پله‌ها به جای آسانسور، پیاده‌روی یا دوچرخه‌سواری تا محل کار، حتی قدم زدن در حین تماس‌های تلفنی است.

فعالیت‌های کوچک و مکرر می‌تواند به برخی از مزایای سلامتی جدی اضافه کند. مثل این است که آن‌ها این گام شمار داخلی را دارند که تیک تاک می‌کند و اطمینان می‌دهد که هرگز برای مدت طولانی ثابت نمی‌نشینند. در واقع بسیار الهام بخش است.

۲) هیدراتاسیون کلید موفقیت است

به همان اندازه که داشتن فعالیت بدنی مهم است، نقش آب را در حفظ تناسب اندام خود نباید دست‌کم بگیریم. هیدراتاسیون یک عنصر ضروری برای حفظ فرم بدن بدون باشگاه رفتن است که اغلب نادیده گرفته می‌شود. نوشیدن آب زیاد باعث افزایش سطح انرژی، کاهش هوس و شادابی پوست می‌شود.

۳) خواب غیر قابل مذاکره است

همانطور که هیدراتاسیون را برای سلامت جسمانی باید در اولویت قرار دهیم، اهمیت خواب را نیز نباید دست‌کم بگیریم. همانطور که آب بدن را شاداب می‌کند، خواب کافی نیز آن را جوان می‌کند و استراحت و بازیابی لازم را برای یک سبک زندگی مناسب فراهم می‌کند.

پذیرفتن خواب به عنوان ستون تناسب اندام بدون نیاز به عضویت در باشگاه بازی را برای شما تغییر می‌دهد.

۴) تغذیه آگاهانه یک روش زندگی است

رکن بعدی داشتن تناسب اندام بدون باشگاه، خوردن آگاهانه است. همانطور که خواب باکیفیت نوعی مراقبت از خود است، تمرین غذا خوردن با آگاهی نیز چنین است.

عادت غذا خوردن آگاهانه به شما کمک می‌کند تا وزن سالمی داشته باشید بدون کالری‌شمار وسواس‌آمیز یا رژیم‌های غذایی محدود - و این کاری است که هر کسی می‌تواند انجام دهد، چه ورزشکار یا نه.

تمرین غذا خوردن آگاهانه به مدیریت استرس منجر می‌شود. همانطور که از آنچه در بدن خود می‌گذاریم آگاه هستیم، باید از نحوه مدیریت استرس نیز آگاه باشیم که به طور قابل توجهی بر سلامت کلی ما تأثیر می‌گذارد.

۵) مدیریت استرس را در اولویت قرار می‌دهند

استرس مانند آن دوستی است که همیشه به شما چسبیده است و اگر مدیریت نشود، می‌تواند منجر به مجموعه‌ای از مشکلات سلامتی شود؛ آیا می‌دانستید که استرس مزمن در واقع می‌تواند خطر چاقی را در شما افزایش دهد؟ بنابراین، فعالیت‌های کاهش دهنده استرس را در برنامه روزانه خود قرار دهید. مانند یوگا، مدیتیشن قبل از خواب، یا فقط نفس عمیق در طول یک روز کاری پرتنش.

همانطور که یاد می‌گیریم استرس را مدیریت کنیم، طبیعتاً خود را به سمت فعالیت‌هایی می‌یابیم که این حس تعادل را بیشتر می‌کند، مانند فعالیت‌های بیرون از خانه.

۶) مشتاق فعالیت‌های خارج از منزل هستند

چیزی جادویی در فضای بیرونی وجود دارد که نمی‌توان آن را روی تردمیل تجربه کرد. یک پیاده‌روی ساده در پارک می‌تواند به اندازه هر جلسه درمانی درون چهار دیواری شفابخش باشد.

درست مانند لذت بردن مداوم از طبیعت، حفظ عادات بهداشتی منظم و مداوم مفیدتر از تلاش‌های پراکنده و شدید است. این اصل جوهره یک سبک زندگی برای داشتن تناسب اندام بدون باشگاه را در بر می‌گیرد.

۷) استمرار مهم‌تر از شدت است

این قانون طلایی است که همه چیز را به هم پیوند می‌دهد: ثبات کلیدی است. آن افراد خوش اندامی که هرگز به باشگاه نرفته‌اند و رژیم‌های غذایی شدید نگرفته‌اند، عادت‌های سالم را در زندگی روزمره خود وارد می‌کنند.

تناسب اندام یک مقصد نیست؛ این سفری است که از تمام انتخاب‌های کوچکی که هر روز می‌گیرید تشکیل شده است.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]

راز دلبستگی

دلبستگی‌ها منشأ رنج و لذت ما هستند و، از گهواره تا گور، به ما آرامش می‌دهند یا بی‌قرارمان می‌کنند

راز دلبستگی

داستان دلبستگی‌های انسان از لحظاتی پس از تولد آغاز می‌شود و تا لحظۀ مرگ نیز ادامه می‌یابد. ما انسانیت و هویت خودمان را بر اساس دلبستگی‌هایمان تعریف می‌کنیم. زندگی‌مان را در راه کسانی که دوستشان داریم سپری می‌کنیم و بیشترین رنج‌ها را وقتی تجربه می‌کنیم که این دلبستگی‌ها آسیب می‌بیند. اما چرا؟ آیا می‌توان دلیل زیست‌شناختی‌ای برای آن‌ها پیدا کرد؟ دلبستگی‌ها چه نقشی در تاریخ تکامل انسانی ایفا کرده‌اند و برای حیات گونۀ ما چه اهمیتی داشته‌اند؟

مغز ما به‌گونه‌ای ساخته شده که از بدو تولد در پیِ دلبستگی به دیگران باشیم. طی سال‌های زندگی، روابط مبتنی‌بر دلبستگی منشأ امنیت عاطفی و لذت و همراهی می‌شوند و گاهی نیز منشأ رنج و ماتم. در مقایسه با سایر حیوانات، روابط انسانی، به‌طرزی شگفت‌آور، چندوجهی هستند. با‌این‌حال، هستۀ اصلی روابط ما پدیده‌ای است که ریشه‌هایی عمیق و گسترده در سایر گونه‌های حیوانی نیز دارد. همچنان که در زندگی پیش می‌رویم و از نوزادی و نوجوانی به بزرگ‌سالی و مرگ می‌رسیم، دلبستگی نقشی پُر‌رنگ در زندگی ما بازی می‌کند و برای ارضای نیاز‌های متغیر ما تغییر می‌یابد. ریشۀ این پدیده چیز‌های زیادی دربارۀ سرشت هستی ما آشکار می‌کند و، به‌همان‌اندازه، دربارۀ اسرار ناگشودۀ تکامل و روان‌شناسی و علوم اعصاب و بسیاری چیز‌های دیگر حرف برای گفتن دارد.

برتراند راسل، فیلسوف بریتانیایی، در کتاب تسخیر خوشبختی۱ می‌نویسد:

آن‌ها که با حس اطمینان سراغ زندگی می‌روند خوشبخت‌تر از کسانی هستند که با بی‌اطمینانی زندگی می‌کنند … فرزندی که والدینش به او علاقه دارند محبتِ آن‌ها را همچون قانون طبیعت می‌پذیرد … فرزندی که به هر دلیل علاقۀ والدین از او دریغ شده است محتملاً کم‌رو خواهد شد و سراغ ماجراجویی نخواهد رفت، ترس و دلسوزی برای خود وجودش را خواهد گرفت و نخواهد توانست با سرخوشی به کشف دنیا برود.

آنچه راسل می‌گفت سال‌ها بعد و در اواخر دهۀ ۱۹۳۰ توصیفی علمی یافت: جانور‌شناس اتریشی، کنراد لورنز، دریافت که غازها و اردک‌ها طوری تکامل یافته‌اند که به نخستین جسم متحرکی که در زندگی می‌بینند دلبسته شوند و وقتی از آن جسم دور می‌شوند نشانه‌های پریشانی بروز می‌دهند. لورنز دریافت که این رانۀ غریزی چنان قدرتمند است که فرقی نمی‌کند آن جسم متحرک مادرِ پرنده باشد یا چرخ دوچرخه یا خود لورنز.

اگرچه این موضوع در نوزاد انسان پیچیده‌تر از این است، ولی در دهۀ ۱۹۵۰ میلادی، جان بالبی، روان‌شناس بریتانیایی، این مفهوم را به ما انسان‌ها نیز تعمیم داد. زمانی‌که آلمانی‌ها در جنگ جهانی دوم شروع به بمباران شهرهای بریتانیا کردند، بسیاری از خانواده‌ها کودکان خود را به خارج از کشور یا به مناطق روستایی فرستادند. جان بالبی طی مشاهداتش از رفتار این کودکان دریافت که آن‌ها نخست با جیغ و داد اعتراض می‌کردند و به‌دنبال والدینشان می‌گشتند، سپس نا‌امید ولی گوش‌به‌زنگ آرام می‌گرفتند و در‌نهایت دل می‌کندند. بالبی با این مشاهدات چنین نتیجه گرفت که کودکان، از روز نخست، الگوهای منحصر‌به‌فردی در ذهنشان شکل می‌دهند دربارۀ اینکه والدین یا کسی که از آن‌ها نگهداری می‌کند چگونه نیازشان را تشخیص می‌دهد و چگونه به آن پاسخ می‌دهد. پس این افراد بزرگ‌سال، در عمل، نقطۀ شروع کشف دنیا برای نوزادان می‌شوند و، در‌نتیجه، این رابطه نخستین دلبستگی نوزاد در مسیر دلبستگی‌های فراوانی می‌شود که در طی حیاتش خواهد داشت. بالبی می‌نویسد:

خوشبخت‌ترین حالت همۀ ما انسان‌ها، از گهواره تا گور، زمانی است که زندگی مجموعه‌ای منظم از سفر‌هایی کوتاه یا دراز باشد که مبدأ آن پایگاه امن ما باشد، پایگاهی که افرادی که به آن‌ها دلبسته‌ایم برایمان فراهم آورده‌اند.

این پایگاه امن اهمیت زیادی دارد. پارکی را که در ابتدای مقاله توصیف کردم در دوران جنگ جهانی دوم تصور کنید. کای، کودکی که در پارک بازی می‌کرد، اینک به روستاهای امن منتقل شد، ولی والدینش در لندن ماندند. ماری همراه با والدینش در لندن ماند و شاهد بمباران و سایر حوادث جنگی شد، اما این اتفاقات را همراه با والدینش تجربه کرد. درست است که والدین کای خیالشان از امنیت فرزندشان راحت بود، ولی کودکانی که در لندن و با والدینشان ماندند، علی‌رغم بمباران‌های بی‌امان، در‌نهایت عملکرد روانی بهتری داشتند.

اما چرا ما انسان‌ها، یا گونه‌های دیگر، از روی غریزه مایل به ایجاد دلبستگی هستیم؟ تئودوسیوس دوبژانسکی، دانشمند اوکراینی‌-آمریکاییِ علم ژنتیک، در سال ۱۹۷۳ چنین نوشت: «بدون تکامل چیزی در علم زیست‌شناسی معنی ندارد». رفتارهای دلبستگی در دوران نوزادی، مانند گریه، احتمالاً چنین تکامل یافته‌اند تا مراقبان نوزاد را نزدیک و متوجه به نوزاد نگه دارند تا نیازهای نوزاد در راستای بقا تأمین شوند و کودک بتواند بالغ شود و ژن‌های آن‌ها را به نسل بعدی منتقل کند؛ بقا و انتقال مواد ژنتیکی، در‌نهایت، ارز رایج تکامل است.

با اینکه رابطۀ دلبستگی میان فرزندان و والدین امری عام و فراگیر است، ولی انواع مختلفی نیز دارد. در سال ۱۹۷۸، مری اِینز‌وُرث، روان‌شناسِ آمریکایی-‌کانادایی، توضیح داد که چگونه می‌توان این سبک‌های مختلف دلبستگی را تحلیل کرد. او روش موقعیت نا‌آشنا را خلق کرد: مادر از اتاق خارج می‌شد و نوزاد را با فردی غریبه تنها می‌گذاشت و کمی بعد دوباره باز‌می‌گشت. اینزورث، با مشاهدۀ تعاملات میان مادر و نوزاد و غریبه، توانست سبک‌های مختلف دلبستگی را به تفاوت‌ها در میزان حساسیت و آگاهی مادران به نیازهای عاطفی نوزاد ربط دهد. برای نمونه، اگر ماری -همان کودکی که در پارک به دنبال پروانه بود- مادری همواره حساس داشته باشد، پریشانی‌اش را با بازگشت دوبارۀ مادرش تنظیم و رفع می‌کند و دوباره می‌تواند بدون پریشانی از پایگاه امن جدا شود و به اکتشاف دنیای پیرامونش بپردازد. در مقابل، مادر کای همواره حساس نیست. در این صورت، او سبک دلبستگیِ نا‌ایمنِ دو‌سو‌گرا را در پیش می‌گیرد؛ پس از بازگشت مادر، رفتاری متناقض انجام می‌دهد و گاهی به او می‌چسبد و گاهی از او خشمگین می‌شود. کودک دیگری، پی‌یر، مادری سرد و بی‌اعتنا دارد. این امر موجب می‌شود سبک دلبستگیِ نا‌ایمنِ اجتنابی در او شکل بگیرد؛ کودک پس از بازگشت مادر تمایلی ندارد که به او نزدیک شود، زیرا سعی دارد پریشانی‌اش را خودش مستقلاً برطرف کند.

ولی چرا توانایی بروز سبک‌های مختلف دلبستگی در ما تکامل یافته است؟ چرا نوزاد در مواجهه با والدِ بی‌توجه دل‌کنده می‌شود؟ می‌توان تصور کرد که دلیل بی‌توجهی چنین والدینی، به‌خصوص در گذشتۀ تکاملی، این باشد که همواره مشغول بقا در محیطی خطرناک یا محیطی با منابع کم بوده‌اند. سبک دلبستگی دل‌کنده و متکی بر خود شاید بهترین راه برای کودک بوده تا والدین را نزدیک خود نگه دارد و در‌عین‌حال باری اضافه بر دوششان نگذارد، مبادا او را رها کنند. به عبارت دیگر، حتی سبک‌های دلبستگی نا‌ایمن نیز احتمالاً در بستر تطبیق با محیط پیرامون تکامل یافته‌اند تا کودکان در آن شرایط نیز بتوانند به بقا ادامه دهند.

مفاهیمی که از مشاهدۀ واکنش نوزادان در روش موقعیت نا‌آشنا به دست آمد امروزه نیز نقشی اساسی دارند و شواهد نشان‌ می‌دهند که سبک‌های دلبستگی، در کودکی و در ادامۀ زندگی، رابطه‌ای نزدیک با میزان حساسیت مراقبان اولیۀ نوزاد دارند. ولی ما انسان‌ها نسبت به نخستین جسم متحرکی که می‌بینیم دلبستگی برگشت‌ناپذیر شکل نمی‌دهیم و سبک‌های دلبستگی انسانی، در‌نهایت، بازتاب سرشت چند‌وجهی تجارب ما هستند. انسان‌ها طیفی گسترده از انواع رفتارها را بروز می‌دهند که دلبستگی‌های اجتماعی نیز در میان آن‌هاست. نظریۀ دلبستگی نمی‌تواند تمام رفتارهای این طیف را توضیح دهد و، همان‌طور که پیش‌تر به چهارچوب‌های مختلف روانکاوی نیز اجازۀ چنین کاری نداده‌ایم، به این نیز نباید چنین اجازه‌ای بدهیم.

همچنان‌که عمر می‌گذرد و سنمان بالاتر می‌رود، از پایگاه امن والدینمان دورتر می‌شویم و روابطی عمیق‌تر با همتایانمان برقرار می‌کنیم. در سال ۱۹۷۳، جان بالبی این پیوستگی رفتار دلبستگی را به قطاری تشبیه کرد که مسافر آن هرچه از ایستگاه اولیه و مرکزی شهر دور می‌شود، به خط‌سیرِ سفرش در طول زمان بیشتر و بیشتر متعهد می‌شود. نحوۀ سفر ما در این خط‌سیر بازتابی است از تجارب دلبستگی ما. برای نمونه، اگر کودکی سبک دلبستگی نا‌ایمن دوسوگرا پیدا کرده باشد، مانند کای، احتمالاً صمیمیت بیشتری طلب خواهد کرد و به نشانه‌های بی‌توجهی یا فقدان آن بسیار حساس خواهد شد. اگر هم کودکی سبک دلبستگی نا‌ایمن اجتنابی داشته باشد، مثلاً پی‌یر، در رابطه‌های آتی نیز صمیمیت و وابستگی متقابل را به حداقل خواهد رساند. کودکی که سبک دلبستگی ایمن داشته باشد، مثلاً ماری، توانایی بیشتری خواهد داشت در اینکه دسترس‌ناپذیربودنِ موقتیِ شخص دیگر در رابطه را ببخشد یا نسبت به آن بی‌اعتنا باشد.

اگرچه بالبی و اینزورث هرگز نگفتند که روابط عاشقانه یا دوستانه ادامه‌ای بر رفتار دلبستگی هستند، ولی عده‌ای به این نکته اشاره کرده‌اند که همتایان و معشوق‌ها نیز، مانند شخصیت‌های مورد دلبستگی در کودکی، در تأمین راحتی و کاهش پریشانی نقش دارند. این تواناییِ توزیع و تخفیفِ استرس در نوجوانی بسیار برجسته است، زیرا دوستانی جدید می‌یابیم، نخستین شکست عشقی را تجربه می‌کنیم و در‌عین‌حال دچار تغییرات هورمونی می‌شویم. پس جای تعجب نیست که نوجوانانی که سبک دلبستگی ایمن دارند، مانند ماری، معمولاً مهارت‌های انطباقی بهتری در خود پرورش می‌دهند، بر‌عکس، نوجوانانی که سبک دلبستگی نا‌ایمن دارند معمولاً در مواجهه با این اتفاقات نتایج نامطلوب بروز می‌دهند، مانند افسردگی. بخشی از این قضیه شاید به این دلیل باشد که دلبستگی‌های ایمنِ موجود می‌توانند ستونی باشند برای جذب و تعدیل فشار استرسِ روابط جدید. کسانی که حیاتشان سرشار از دلبستگی‌های نا‌ایمن است از چنین موهبتی بی‌بهره خواهند ماند.

روی‌هم‌رفته، دلبستگی‌های دوران نوزادی مانند تمرینی برای روابط بزرگ‌سالی هستند که در ادامۀ زندگی خواهیم داشت. جدای از سبک دلبستگی، تمام ما انسان‌ها مشتاقِ احساس عاشقی و برقراری رابطۀ عشقی هستیم، رابطه‌ای که شاخصۀ آن پیوند دوتایی است. سبک دلبستگی کای و پی‌یر و ماری، در بزرگ‌سالی، احتمالاً شبیه دلبستگی‌های نوزادی آن‌ها خواهد بود. کای توجه زیادی طلب می‌کند، پی‌یر خواهان فاصله‌گیری خواهد بود و ماری در روابطش اعتمادبه‌نفس نشان خواهد داد. ولی، مانند بسیاری از رفتارهای پیچیده، سبک‌های دلبستگی نیز وحی مُنزل نیستند؛ شخص ممکن است جایگاهش را در طیف این سبک‌ها تغییر بدهد، به‌خصوص در مواجهه با تجاربی مانند خیانتِ غیر‌مترقبۀ شریک عاطفی یا داشتن یک شریک عاطفی که به‌شکلی نامعمول مهربان و اهل توجه باشد. از‌طرفی دربارۀ تغییرِ ارادی سبک دلبستگی نیز چیز زیادی نمی‌دانیم، فقط می‌دانیم که ممکن است و اگر فردی بزرگ‌سال بخواهد چنین کاری بکند، تراپی و خودآموزی بسیار مفید خواهند بود.

پیوند‌های دوتایی هستۀ تک‌همسری اجتماعی هستند. تک‌همسری اجتماعی نوعی نظام جفت‌یابی است که در میان انواع جانوران دیده می‌شود ولی کمتر از ۱۰ درصد پستانداران از آن تبعیت می‌‌کنند (تک‌همسری اجتماعی یعنی زندگی یک نر و مادۀ بالغ با یکدیگر. تک‌همسری ژنتیکی نیز زمانی است که زوج بالغ در تمام عمرشان فقط با یکدیگر جفت‌گیری کنند). تک‌همسری اجتماعی در مراحل پایانیِ شجرۀ زیستی نخستی‌سانان ظهور کرد و هنوز هم نظام جفت‌یابیِ ترجیحی ما انسان‌هاست. دلیل خاصی وجود ندارد که توضیح دهد چرا تک‌همسری اجتماعی بارها طی تکامل جانوران ظاهر شده است، ولی در تمامی این موارد، حتماً یک فایدۀ تکاملی وجود داشته است. درمورد نیاکان ما، تک‌همسری این فایده را داشت که می‌توانستند فرزندان بیشتری تولید کنند و، از آن هم مهم‌تر، شانس بلوغ و زاد‌و‌ولد آن فرزندان و انتقال ژن‌هایشان به نسل بعدی را نیز بیشتر می‌کرد.

در محیط‌های خطرناک یا در محیط‌هایی با منابع کم، پیوند دوتایی به گونه‌های پستانداران کمک کرده است تا به حیاتشان ادامه دهند، مخصوصاً اینکه نوزاد پستانداران به مراقبت مادر بیشتر نیازمند است. حضور ادامه‌دار پدر نیز برای بقای فرزندان ضروری بوده است، زیرا، در غیر این صورت، سایر نرها نوزادان را می‌کُشتند تا شیردهی مادر تمام شود و دوباره آمادۀ جفت‌گیری شود. استدلال‌های دیگری نیز به مواردی از‌ جمله کمبود جفت اشاره می‌کنند، یعنی برای پدر بهتر بوده که بماند و دوباره با همان ماده جفت‌گیری کند تا اینکه، به امید یافتن جفتی دیگر، آن‌ها را رها کند. در برخی موارد نیز فشارِ انتخابِ تکاملی چندان ربطی به محیط پیرامون نداشته و بیشتر به‌خاطر دوری از عوامل بیماری‌زا بوده است، زیرا داشتن شرکای جنسی محدود روشی عالی برای جلوگیری از انتقال بیماری‌های آمیزشی است.

جدای از فشارهای خاصی که به پیدایش پیوند دوتایی منجر شد، نتیجه این بود که نیاکان انسان‌تبار ما در بستر قبایل شکارچی‌-گردآور، که احتمالاً در آن‌ها پدران و مادران قدرتی برابر در تصمیم‌گیری‌های زندگی داشتند، به‌صورت جفتی به پرورش فرزند پرداختند. حضور دو مراقب، برای نخستین‌بار، مراقبت هم‌زمان از چندین کودکِ وابسته را ممکن ساخت، امری که پیش‌تر برای مادری دست‌تنها تقریباً نا‌ممکن بود. البته این مراقب دوم لزوماً پدر کودکان نبود، اتفاقاً استدلالی هست که می‌گوید بقای مادر‌بزرگ‌ها، چندین دهه پس از دوران باروری، انتخابی تکاملی بوده، زیرا به مراقبت از فرزندان کمک می‌کرده است. این قابلیت برای سایر نخستی‌سانان دیده نمی‌شود.

به‌هر‌حال، منابع موردنیاز فرزندان، به‌نحو طولانی‌مدت، تأمین شد و همین امر توانست زمان و انرژی لازم را برای رشد مغزی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر فراهم کند. رابطۀ میان پیوند‌های اجتماعی و اندازۀ مغز احتمالاً دو‌طرفه است و ظهور مغز‌های بزرگ‌تر نیز، به‌نوبۀ‌خود، منجر به شکل‌گیری روابط اجتماعی پیچیده‌تر شده است. در‌نتیجه، گونۀ ما انسان‌ها انعطاف‌پذیری بسیاری پیدا کرده و توانایی کاربست انواعی از نهادهای اجتماعی را پیدا کرده است، نهادهایی مانند چند‌شوهری و چند‌زنی و چند‌مهری و تک‌همسری زنجیره‌ای که بسته به عواملی همچون فرهنگ و مذهب و توزیع منابع، در جامعه، ظهور می‌یابند. ولی در‌نهایت، حقیقت فراگیر انسانی این است که ما همگی به این پیوندها متکی هستیم، حتی در جوامعی که تک‌همسری ناب در آن‌ها جاری نیست. تا‌به‌حال که هیچ نشانی از فرهنگ‌هایی نبوده که در آن‌ها انسان‌ها موجوداتی کاملاً تنها باشند و فرزندانشان را در تنهایی پرورش دهند.

اگر‌چه نمی‌توان دلایل تکاملیِ فراگیری برای سبک‌های دلبستگی آورد، ولی این را می‌دانیم که گوناگونی و پیوستگی این سبک‌ها را باید در بستر عوامل اجتماعی و اقتصادی گسترده‌تر تفسیر کرد. به عبارت دیگر، دلیل اینکه پی‌یر سبک دلبستگی نا‌ایمن اجتنابی و ماری سبک دلبستگی ایمن دارد چیزی بسیار فراتر از صرفِ شخصیت والدین آن‌هاست. با اینکه بسیاری والدین نهایت تلاششان را می‌کنند تا از فرزندانشان به بهترین شکل مراقبت کنند، ولی باز‌هم محدودیت‌ها و مشکلاتی خارج از حیطۀ کنترل آن‌ها هست که به واقعیت‌های سرد و خشن اجتماعی و اقتصادی مرتبط است، مثلاً اینکه در آمریکا مرخصی پس از زایمان وجود ندارد. این محدودیت‌ها باعث می‌شوند زمان آزاد و انرژی مازادی که لازم است تا بتوان حساسیت عاطفی فرزندان را تأمین کرد به‌راحتی یافت نشوند، درنتیجه، تأمین‌کردن دلبستگی ایمن هم دشوارتر خواهد بود. از‌طرفی والدین نیز مانند لوحی سفید نیستند، شاید والدین پی‌یر نیز در کودکی دلبستگی نا‌ایمن داشته یا، از آن بدتر، با آن‌ها بدرفتاری شده یا آسیب روانی دیده‌ باشند. این نکته ما را به این ضرب‌المثل قدیمی می‌رساند که می‌گوید «تربیت بچه کار تمام اهالی محل است»؛ اگر نظریۀ دلبستگی جایی در سیاست اجتماعی داشته باشد، تمام خانواده‌ها از آن بهره‌مند می‌شوند. چند دهۀ پیش نیز نظریات بالبی منجر به ظهور سیاستی شد که امروزه بدیهی به نظر می‌رسد: اینکه، هنگام بستری کودکان، والدین آن‌ها را نیز به بیمارستان راه می‌دهند و والدین می‌توانند، در تمام مراحل درمان، در کنار کودک باشند. به‌کارگیری نظریۀ دلبستگی می‌تواند سبب شود که سیاست‌های مدرن دربارۀ آموزش در دوران کودکی، مهد‌کودک‌ها و همکاری اجتماعی نیز بهبود یابند.

نظام فکری ما دربارۀ دلبستگی بسیار محدود است، به‌خصوص اگر بخواهیم آن‌ را به فرهنگ‌هایی تعمیم دهیم که غربی و انگلیسی‌زبان و صنعتی و دمکراتیک و ثروتمند نیستند. این مسئله، مخصوصاً در زمانۀ ما، بیش‌از‌پیش صادق است، زیرا امروزه شاهد شکل‌های گوناگونِ پیوندهای دوتایی هستیم و کلاً نهاد ازدواج دارد از پیوند‌های دوتایی فراتر می‌رود. ترجیح‌های عاطفی متفاوت‌اند، نباید این تفاوت‌ها را مورد قضاوت اخلاقی قرار دهیم و نیز نباید به تفاوت‌های طبیعی که در رفتار انسانی وجود دارند انگ بزنیم. این موضوعی مهم است، به‌خصوص با توجه به تاریخ درازِ اقداماتی که روی کودکانی انجام شده است که رفتار نورونی متفاوت داشته‌اند، یعنی کودکانی که در جایگاه‌های نامعمول طیف رفتاری قرار داشتند. روی آن‌ها اقداماتی نظیر بستن دست‌وپا و ایجاد محدودیت حرکتی،
یا تماس چشمیِ اجباری انجام می‌شد که به نام درمان «دلبستگی‌محور» شناخته شده بود. حتی اگر روزی برسد که بتوانیم با کمک علم سبک دلبستگی را تغییر بدهیم، باز‌ هم موضوع پزشکینه‌شدن مطرح است و البته این پرسش دوباره مطرح می‌شود که معلولیت چیست؟

علوم عصب‌شناختی فهم ما از موضوع دلبستگی را غنی‌تر نیز می‌کند. پی‌یر کوچک را تصور کنید که از ملافۀ محبوبش حس آرامش می‌گیرد، ماری دانشجو که از دویِ روزانه آرامش می‌گیرد یا کایِ بزرگ‌سال که از مراقبه یا عبادت آرامش می‌گیرد. در تمام این حالات، مفعول دلبستگی (ملافه و دویدن و عبادت) حس امنیت و پاداش فراهم می‌کند. محتملاً بسیاری از رفتارهای دلبستگی، از ‌جمله دلبستگی اجتماعی و حتی دلبستگی ناهنجار به دارو و مواد، از ساز‌و‌کار‌های مغزی مشابه با احساس پاداش و انگیزش استفاده می‌کنند.

این ساز‌و‌کار‌های مغزی را می‌توان مانند شبکه‌ای از مدارها تصور کرد که اطلاعاتی مختلف در آن‌ها جریان دارد و استفاده از مواد شیمیایی و تجارب گذشته می‌تواند جریان این اطلاعات را کُندتر یا تندتر بکند. مثلاً سروتونین را در نظر بگیرید، ماده‌ای شیمیایی که، یک میلیارد سال پیش، ارگانیسم‌های تک‌سلولی شروع به تولید آن کردند. همین سروتونین در فرایند نیش‌زدن در مرجان‌ها، و توانایی شنا در خارپشت‌های دریایی، و رفتار انسان‌ها تأثیر گذاشته است. اگرچه هنوز هم نمی‌توانیم تمام آثار این مولکول باستانی را مشخص کنیم، ولی این را می‌دانیم که سروتونین جزئی اساسی از احساس پاداش است. نوسانات میزان سروتونین، در آغاز حیات انسان، منجر به تفاوت‌های شخصی در اضطراب و رفتار اجتماعی می‌شود. سروتونین هنوز هم هدف بسیاری از رایج‌ترین رویکردهای دارویی برای درمان افسردگی و اضطراب است. البته سایر مواد شیمیایی مانند دوپامین و دیگر مورفین‌هایی که بدن ترشح می‌کند نیز در احساس پاداش نقش دارند. روی‌هم‌رفته و طی مراحل مختلف عمر انسان، بسیاری از مدارها و مواد شیمیاییِ دیگر نیز نقشی مشابه در انواع دلبستگی‌ها ایفا می‌کنند.

زمینۀ عصب‌شناختیِ دلبستگی اجتماعی مشخص شده است. در دهۀ ۱۹۵۰، دریافتند که مولکول باستانی اوکسی‌توسین تنظیم‌کنندۀ اصلی رفتار و فیزیولوژی مادرانه است و زایمان را تسهیل کرده و باعث ترشح شیر طی دورۀ شیردهی می‌شود. البته اوکسی‌توسین سبب علاقۀ وافر مادر برای رسیدگی به نوزادش نیز می‌شود، وگرنه آن اقدامات فیزیولوژیکی به‌تنهایی چاره‌ساز نمی‌شد.

نقش اوکسی‌توسین در وابستگی مادرانه این پرسش را به ذهن سی سو کارتر و توماس اینسل، عصب‌شناسان آمریکایی، انداخت که آیا این مولکول در سایر گونه‌های دلبستگی نیز نقش دارد یا نه. برای آزمایش این موضوع، سراغ جونده‌ای کوچک رفتند که در سراسر علفزار‌های آمریکای شمالی یافت می‌شود و نامش وُلِ علفزار۲ است. این موجودات نیز، مانند انسان‌ها و برخلاف موش‌های آزمایشگاهی، پیوند دوتاییِ مادام‌العمر برقرار می‌کنند، در یک سوراخ زندگی می‌کنند و فرزندانشان را با هم بزرگ می‌کنند. در سال ۱۹۹۲، کارتر و اینسل و همکارانشان دریافتند که سرکوب اوکسی‌توسین مانع شکل‌گیری پیوند می‌شود و تزریق آن به شکل‌گیری پیوند می‌انجامد. آن‌ها با همکاری جیمز وینسلو و همکارانش نشان دادند که وازوپرسین نیز در نرها، به همان اندازه، در شکل‌گیری پیوند جفتی مؤثر است. وازوپرسین هم‌خانوادۀ اوکسی‌توسین است و نیای ژنی یکسانی دارند و فقط در دو جایگاه شیمیایی با هم متفاوت هستند. اگرچه اوکسی‌توسین و وازوپرسین در تنظیم دلبستگی بزرگ‌سالان نقشی حیاتی دارند، ولی این اتفاقات در خلأ رخ نمی‌دهد، بلکه در هم‌آوایی کامل با سایر سیستم‌های مغزی است که، همگی با هم، روی سلول‌ها یا نورون‌ها تأثیر می‌گذارند.

این را می‌دانیم که رفتارهای دلبستگی نتیجۀ تأثیرگذاری دریایی از مواد شیمیایی روی نورون‌های مغزی است، دریایی که موج‌هایش محصول ترکیبی از ژنتیک و تجارب و شانس هستند. ولی علم مدرن، به‌تازگی، شروع به درک این اتفاقات کرده است. به‌تازگی شروع به کاوش دراین‌باره کرده است که این اتفاقات شیمیایی، در طول حیات انسان، چگونه بخش‌های مختلف مغز را تحت‌تأثیر قرار می‌دهند، از نورون‌های هیپوتالاموس گرفته که منطقه‌ای چند‌کاره و متمرکز بر بقاست تا قشر پیش‌پیشانی مغز که محاسبات سطح بالا مانند شأن اجتماعی را انجام می‌دهد. ما نویسندگان این مقاله، در پژوهش‌هایمان، بیشتر بر هستۀ لمیده متمرکز هستیم، منطقه‌ای در مغز که مسئول کنترل انگیزش و هماهنگی رفتار هدف‌محور است. دریافته‌ایم که نورون‌های هستۀ لمیده در وُلِ علفزار حاوی اطلاعات ژنتیکی مخصوصی هستند که، در‌واقع، بازتاب‌دهندۀ همسر اوست و، با گذشت زمان که رابطه عمیق‌تر می‌شود، آن نورون‌ها نیز رشد می‌کنند. البته هنوز نمی‌دانیم که چقدر می‌توان این روندها را به انسان‌ها نیز تعمیم داد. ولی از آنچه می‌دانیم چنین بر‌می‌آید که نظام‌های پیچیده‌ای که اوکسی‌توسین و وازوپرسین اساس آن‌هاست تعیین‌کنندۀ زیست‌شناسی ماری و پی‌یر و کای هستند و به رفتار‌های اجتماعی امروز آن‌ها شکل می‌دهند. هنوز راه درازی مانده تا علم بتواند از کتیبۀ زیستی خوش‌خط‌ونگارِ دلبستگی انسانی و تغییرات آن در طی زمان رمزگشایی کند. به قول جان بالبی «هنوز یک قارۀ کشف‌نشده پیش رویمان هست».

در همان پارکی که ماری و پی‌یر و کای در کودکی بازی می‌کردند، احتمالاً از این نیمکت‌های یادبود۳ هم باشد که خود نشانۀ آخرین تجلی دلبستگی است: فقدان. مرگ عزیزان یکی از آسیب‌‌رسان‌ترین رویدادهای زندگی ماست. جون دیدیون در زندگی‌نامه‌اش با نام سال تفکر جادویی۴ داغداری را چنین توصیف کرده است: «توالی بی‌امان لحظاتی که … خودِ تجربۀ پوچی هستند».

تجربۀ سوگ، از نقطه‌نظر تکاملی، مدت‌هاست که یک معماست: چرا به این توانایی رنجِ شدید دست یافته‌ایم که نمی‌گذارد به زندگی پیشینمان بازگردیم، نمی‌گذارد (به قول داروین) انعطاف ذهنمان را بازیابیم؟ پاسخ بالبی این بود که توانایی سوگ، به‌خودی‌خود، با انتخاب طبیعی تکامل نیافته، بلکه محصول جانبی دلبستگی است. به عبارت دیگر، دلبستگی دو نوع تجلی دارد: احساس پاداش وقتی کنار کسانی هستیم که دوستشان داریم، و عواطف ناخوشایند وقتی از آن‌ها جدا می‌شویم. بالبی از مشاهداتش دریافت که پاسخ به مرگ عزیز مشابه مراحل اعتراض-نومیدی-دل‌کندن است که هنگام جدایی از والدین در نوزادی رخ می‌دهد. درمورد مرگ، نمی‌توان این عواطف منفی را با تجدید دیدار بر‌طرف کرد، برای همین هم فرد داغدار باید وفق‌یافتن و کنار‌آمدن را بیاموزد.

در رمان بیگانه، اثر آلبر کامو، مردی به نام مورسو به‌جرم قتل محاکمه می‌شود. دادستان به هیئت‌منصفه می‌گوید که مورسو ظاهراً حتی با مرگ مادرش نیز سوگوار نشد و این را دلیلی دیگر برای جنایتکاری او می‌دانست. این استدلال قانع‌کننده است، چرا‌که سوگواری یک تجربۀ عام انسانی است. با‌این‌حال، اکنون ما می‌دانیم که سوگواری نیز مانند دلبستگی امری طیفی است. در مواجهه با مرگ عزیزان، بسیاری از آدم‌ها نخست دچار حس حاد سوگواری می‌شوند و، سپس، آن سوگ «درونی و نهادینه» می‌شود و دوباره می‌توانند از زندگی لذت ببرند. این سوگِ نهادینه برای بسیاری از افراد پایان رابطه نیست، بلکه نوع دیگری از آن است. گاهی افراد داغدار شاخصۀ این حالت را گذر از خاطرات دردناک به خاطرات تلخ‌ و شیرین از مرحوم توصیف می‌کنند. پی‌یر و ماری و کای نیز در مواجهه با مرگ عزیزانشان، احتمالاً بسته به سبک دلبستگی‌شان، این روندها را طی کنند و در‌نهایت بر چگونگی ادغامِ قطعیتِ فقدان در حیاتشان تأثیر خواهد گذاشت. طبق نظریۀ جان بالبی، چون کای به پاسخ‌های فرد موردِ دلبستگی حساسیت بیش‌از‌حد نشان می‌دهد، پس احتمالاً، در مواجهه با مرگ عزیز، بیش‌فعالی مزمن نشان خواهد داد که به دلتنگی مزمن منجر خواهد شد. سبک دلبستگی نا‌ایمن اجتنابی در پی‌یر احتمالاً به گسست و فاصله‌گیری او از فکر مرگ منجر خواهد شد و نخواهد توانست قطعیت فقدان را بپذیرد و آن را درونی کند. درست است که این نظریه ساده‌‌نگر‌تر از آن است که بتواند پیچیدگی‌ها در تفاوت سوگواری‌های افراد را توضیح دهد، ولی ارتباطی معنا‌دار میان سبک دلبستگی نا‌ایمن اجتنابی و کسب نتایج ضعیف از سوگواری وجود دارد.

یک نفر از هر دَه تا بیست نفر، در مواجهه با مرگ عزیز، دچار سوگ بی‌پایان می‌شود که نشان از توقف روند بهبود طبیعی دارد و بازتابی است از همین تفاوت‌های فردی در سوگواری. این سوگ که در پزشکی به آن اختلال سوگ مرضی یا پیچیده نیز می‌گویند باعث می‌شود فرد سوگوار، حتی پس از گذشت یک سال، هر‌روز به همان میزان روز نخست احساس غم و اندوه داشته باشد و هنوز هم نتواند با دوستانش خوش بگذراند یا به سرگرمی‌هایش بپردازد که در گذشته از آن‌ها لذت می‌بُرد. بسیاری از افراد این دوره را خودشان از سر می‌گذرانند و برخی نیز برای معالجه مراجعه می‌کنند. درمان‌هایی که ما ارائه می‌کنیم معمولاً مؤثر واقع می‌شوند، ولی به‌هر‌حال ما فهم محدودی از زیربنای روان‌شناختی و شیمیایی‌عصبی مرگ و فقدان داریم. همین امر مانع پیشرفت چشمگیر می‌شود. از این هم چیز زیادی نمی‌دانیم که وقتی پی‌یر یا ماری، هنگام شکست عشقی در نوجوانی یا طلاق در بزرگ‌سالی، با پایان دلبستگی مواجه می‌شوند چه اتفاقی می‌افتد. آیا زیربنای روانی و عصبی این اتفاقات نیز مانند سوگ است؟ در آینده، پرسش‌هایی از‌این‌دست، رفته‌رفته، مهم‌تر شده و بیشتر مطرح خواهند شد، مخصوصاً که امروزه میلیون‌ها انسان در سراسر جهان سوگوار مرگ عزیزانشان در همه‌گیری کووید۱۹ هستند.

درست است که دو شاخصۀ اصلی دلبستگی‌هایمان حس سرخوشانۀ وصال و غمِ عمیقِ فقدان است، ولی بیشتر اوقات بهترین توصیفِ حس دلبستگی حسی است میان این دو. واقعیت این است که، در تمام دلبستگی‌های اجتماعی، رگه‌هایی از رضایت و نارضایتی هست که به سر‌منشأ‌های متفاوتی می‌رسند، از کرده‌ها و نکرده‌های طرف مقابلِ رابطه گرفته تا ناسازگاری و عدم‌تفاهم و حس ارضا‌نشدنی که به توصیف نمی‌آید. دیدگاهی وجود دارد که قرن‌ها منبع الهام بوده و می‌گوید رویکردهای خاص به دلبستگی، خودشان، می‌توانند منبع درد و رنج شوند. فلسفۀ رواقی‌گری توصیه می‌کند که برای رسیدن به آرامش ذهنی باید تأثیرپذیری از اتفاقات خارج از چنبرۀ قدرتمان را به حداقل برسانیم، از‌ جمله مسائل حوزۀ اجتماعی. در حوزۀ مسائل عاطفی نیز باید بدانیم که صاحب عزیزانمان نیستیم، بلکه مدتی به‌امانت در نزد ما هستند. آیین بودایی نیز عدم دلبستگی را تبلیغ می‌کند، البته نه به‌مثابۀ دستوری برای دوری از روابط، بلکه همچون فراخوانی برای قبول میرایی عزیزانمان، همان‌طور که میرایی خویشتنمان را پذیرفته‌ایم. مفهوم بودایی عدم دلبستگی چندان ارتباطی با مفهوم دلبستگیِ ایمنِ جان بالبی ندارد، ولی آن‌هم آزموده شده و شواهدی در دست است مبنی‌بر اینکه میزان بالای عدم دلبستگی منجر به نتایج بهتر میان‌فردی می‌شود. یک تعبیر این است که خویشتن به‌شکلی جدا از همه‌چیز و همه‌کس محسوب نشده است.

نبردی بی‌پایان در جریان است، علم می‌کوشد پیچیدگی‌های جهان را بگشاید و به بنیادی‌ترین اصولش برساند. ولی نظریه‌های علمی محال است بتوانند حتی بخشی کوچک از حس وصال یا فقدان عزیزانمان را توصیف کنند. این دلبستگی‌ها را که به‌حق دلبستگی‌های خودمان می‌دانیم نمی‌توان به مجموعه‌ای مشاهدات علمی تقلیل داد. ولی هنوز چیزی هست که می‌توانیم از علم بیاموزیم و آن اینکه دلبستگی‌هایمان حاصل فرایندهایی است که طی میلیاردها سال تکامل یافته و اینک در وجود تک‌تک ما جاری است، و همین یعنی رسمیت‌بخشیدن به وصف‌ناپذیری دلبستگی‌هایمان. شاید از مورسو بدمان بیاید که او چطور انسانی است که می‌تواند بدون دلبستگی اجتماعی زنده باشد، ولی بهتر این است که به حال او افسوس بخوریم که خالی از هرگونه دلبستگیِ سزاوار سوگواری بوده است و، در ادامه، بیشتر قدر دلبستگی‌های زندگی خودمان را بدانیم.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]

So you walk into my office and you’re feeling kind of low
You’re depressed, confused, and anxious, you’ve got no place to go
Well, I’m the one to talk to,I’m the man who understands
You just take a hundred fifty bucks and pop it in my hands
And hit the couch, hit the couch

So you say you hate your mommy and your dad was gone a lot
You had intimate relations with your pet dog Spot
Now you need some words of wisdom, need some help to find your way
Just relax upon my sofa, I know just the thing to say
I say, uh-huh… uh-huh… uh-huh, uh-huh, uh-huh, uh-huh
Say how’s that make you feel

There’s a lady on my ledge and she’s looking mighty fine
But that chicken suit she’s wearing says she’s out of her mind
Lady, step in through my window, watch your head, you’ll want to crouch
Lay your eggs upon my desk and park your beak upon my couch
Hit the couch, hit the couch

Now this Chicken Lady’s crazy, there’s no doubt, I needn’t ask it
She’s a few eggs short of an Easter basket
So what’s a man to say to a lady who’s a bird
I can solve all of her problems with just one little word
I say, uh-huh, say it with me now
I say, uh-huh, say it a little louder
Now uh-huh, once again uh-huh, once again uh-huh, uh-huh, uh-huh
Say how’s that make you feel

Here’s a man I’ve been his shrink for seventeen years
We’ve shared a lot of laughter, we’ve shared a lot of tears
But now he says he’s healthy, says his therapy is through
Says he’s moving on, well I’ve got a word for you
I say HEY! That’s my word for him
I say HEY! Listen to me Jim.
I have got a mortgage, leased a BMW
I’ve got a wife who’s like a refugee from “Taming Of The Shrew”
So you may say you’re healthy, no if’s or and’s or but’s
But if you think you’re getting out of here, well buddy, you’re nuts!
Hit the couch
Hit the couch
Hit the couch
Hit the… I’m sorry, our time is up
Hit the street!

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 10:10 ] [ گنگِ خواب دیده ]

این اشکِ چشمِ مرثیه‌بارانِ ابرهاست

باران، چکیده‌ی غم پنهان ابرهاست

این ناگهان شکستن بغض گلوی رعد

برقی از آتشی است که در جان ابرهاست

بر تنگدل تمام جهان تنگ می‌شود

سرتاسر آسمان، همه زندان ابرهاست

هرکآسمان‌تر است، غمش بی‌کران‌تر است

دریا، گواه اشک فراوان ابرهاست

ای زیستن! مساوی خود را گریستن

این اشک‌ها به پای تو تاوان ابرهاست

درد آن زمان که هستی بربادرفته است

جز گریه چیست آنچه که درمان ابرهاست؟

گاهی سیاه و غمزده، گاهی سپید و شاد

حالم شبیه حال پریشان ابرهاست

این خود شروعِ راهِ به دریا رسیدن است

باران گمان مدار که پایان ابرهاست...

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آیا می‌شود برای رابطه‌های عاشقانه‌ای که به سردی می‌گرایند کاری کرد؟

رمئو و ژولیت چیزی از عشق نمی‌دانستند نقاش: استیو هندرسون.

عشق موافقان و مخالفان بسیار دارد. موافقانش می‌گویند دنیا بدون تجربۀ سرمست‌کنندۀ عشق چه ارزشی دارد؟ آن‌ها معتقدند حتی اگر آدم در تمام عمرش هیچکس را پیدا نکرد که به او دل ببازد، باز هم، جستجوی عشق بی‌معنا نیست. در مقابل، مخالفان عشق، این احساس را موقتی، فریب‌کار و غیرقابل‌اعتماد می‌دانند. چیزی که مثل آتشِ کاه سریع شعله می‌کشد، اما به همان سرعت هم خاموش می‌شود. در این میان، یک روان‌درمانگر مدعی است راز عشق را بالاخره پیدا کرده است.

عشق رمانتیک –جستجویش، ستودنش و ناکامی در آن- مشغلۀ ذهنی آدم‌هاست. مادر انگلیسیِ من که در بار کار می‌کرد، به عشق می‌گفت: «سرگرمیِ پنج دقیقه‌ای‌». چیزی که ابداً قابل اعتماد نبود و اساساً برای زنان خطرناک بود. مریلین یالوم، نویسندۀ فمینیست، عشق را ترکیبی مرموز، «اما سرمست‌کننده از رابطۀ جنسی و احساس» می‌دید. علیرغم این واقعیت که در ۵۰ سال گذشته، عشق به مبنایی برای تعهد بلندمدت بین دو بزرگسال تبدیل شده که بیشتر از آنکه اقتصادی باشد، احساسی است، تا قبل از شروع قرن بیست‌ویکم، همۀ این تعریف‌ها خوب بودند. (امروز اکثر زنان، توانایی مرد برای ابراز احساساتش را مقدم بر توانایی‌اش برای «امرار معاش» می‌دانند.) عنصر اصلیِ ثبات خانواده یعنی عشق را، منبع خوشبختی و رضایت از زندگی، کلیدِ سلامت فیزیکی و انعطاف‌پذیری، و هدف اصلی زندگی دانسته‌اند. این موقعیتِ اسرارآمیزی که درونش می‌افتید، حساس و سخت، و در عین حال خیلی اوقات زودگذر است: توافقی عمومی عشق را کشش جنسی به دوستی می‌داند که قبلاً بهترین قرارها را با او داشته‌اید.

برای کسی مثل من که دشوارترین نوع روان‌درمانی را برای زوج‌های غمزده‌ای به کار می‌گرفت که دنبال اصلاح رابطه‌شان بودند، تمام این چیزها مسئله‌ساز بود. دانشجوی دکتری جوانی بودم که سعی می‌کرد در مواجهه با هر شکل و اندازه‌ای از رنج در رابطه، مفید واقع شود و خیلی زود برایم مشخص شد که هیچکس، هیچ شاعر، فیلسوف یا روانشناسی رمز ماجرایی را که هر روز در مطبم رخ می‌داد، کشف نکرده است و همین باعث می‌شد به اندازۀ مراجعانم ازپاافتاده و غمزده باشم.

بعد، در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ در ساحل غربی کانادا، مجهز به تمرین‌ها و بینش‌های ارتباط مثبت شدم. دانستم که چطور شریک زندگی مسائل گذشتۀ خود را روی طرف مقابل فرافکنی می‌کند و با این بینش مشتاقانه به استقبال زوجی در مطبم رفتم. اوضاع خوب پیش نرفت. امی از ناامیدی منفجر شد، سر تیم داد زد و با جزئیات موقعیت‌هایی را تعریف کرد که تیم مأیوسش کرده بود و امیدهایش را بر باد داده بود. امی فریاد زد: «اگر هیچ وقت باهات آشنا نشده بودم، وضعم خیلی بهتر بود»!

تیم جواب داد: «هیچکس نمی‌تونه با کسی مثل تو که انقدر همه‌چی رو قضاوت می‌کنه زندگی کنه. منم دیگه تلاشی نمی‌کنم، می‌رم تو غار سکوتم و صبر می‌کنم تا خودت خاموش بشی».

امی متقابلاً جواب داد: «چیزی که داره خاموش می‌شه این رابطۀ لعنتیه». این جنگ‌ودعوا برای چهل دقیقه با همان شدت ادامه یافت. نمی‌توانستم وسط حرف‌هایشان چیزی بگویم و سریع به نتیجه رسیدم که نمی‌توانم روی این دعوای زهرآگین هیچ تأثیری بگذارم، چه برسد به اینکه به امی و تیم کمک کنم آتش‌بس ماندگاری بین خودشان برقرار کنند.

امی رک‌وراست گفت که درمانگر افتضاحی هستم و با اطمینان واقع‌بینانه‌ای متوجه شدم هیچکدام از تکنیک‌های موجود در کتاب‌های درسی‌ام کارساز نیست. باید راهکار خودم را پیدا می‌کردم یا کلاً بی‌خیال زوج‌درمانی می‌شدم.

بنابراین از زوج‌هایم فیلم گرفتم و فیلم‌ها را بارها و بارها تماشا کردم تا بالاخره توانستم الگوهایی را در مشکلات مراجعانم شناسایی کنم و راه‌هایی را کنار هم بگذارم تا این الگوها تغییر کنند. به‌تدریج، در کمال تعجب فهمیدم که نه تنها می‌توانم دعواها را در مطبم کاهش بدهم، بلکه زوج‌هایم را به مکالماتی عاشقانه و ایمن وارد کنم. یکی از قوانین زوج‌درمانی، اجتناب از ناراحت‌کننده‌ترین هیجانات شرکای زندگی است. باوجوداین، برخلاف انتظارها، متوجه شدم با پیشروی در آن قلمروی دشوار، بیش از پیش می‌توانستم زوج‌هایم را در هیجانات جدید و شیوه‌های متفاوت صحبت با هم راهنمایی کنم. وقتی موسیقی هیجانی تغییر می‌کرد، شرکای زندگیِ تحت درمانم یاد می‌گرفتند به سبک متفاوتی برقصند، طوری که کنار هم قرار بگیرند.

به این طرز کار «زوج‌درمانی هیجان‌محور» (EFT) می‌گویم و سعی کرده‌ام درباره‌اش بنویسم و تأثیرگذاری آن را در رسالۀ دکتری‌ام در روان‌شناسی مشاوره بیازمایم. با توجه به اینکه در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ هر کسی می‌دانست که زوج‌درمانی به شکل غیرممکنی سخت و نتایج آن جزئی و زودگذر است، چنین روشی به‌شدت مبهم و کمی متوهمانه بود.

با این‌همه، بعد از آنکه همکارانم را ماه‌ها برای اجرای زوج‌درمانی هیجان‌محور بر روی زوج‌های غمزده آموزش دادم و داده‌ها کم‌کم جمع شدند، فهمیدم شرکای زندگی نه‌تنها می‌توانند احساس عمیق‌تری به یکدیگر پیدا کرده و درباره‌اش صحبت کنند،‌ بلکه اکثرشان می‌گفتند آزردگی‌هایشان از بین رفته و شکاف‌های رابطه‌شان ترمیم شده است. این مطالعه، دانشگاه اتاوا در کانادا را متقاعد کرد که کرسی استادی در روان‌شناسی بالینی را به من پیشنهاد بدهد. به نظر می‌رسید راهی به ماجرای عشق رمانتیک پیدا کرده بودم، اما همچنان چیزی کم بود. نمی‌دانستم چرا زوج‌درمانی هیجان‌محور آنقدر خوب کار می‌کرد و چطور باید آن را در پازل روابط عاشقانه به‌درستی جا داد.

وقتی در کنفرانسی در ارتفاعات کوه‌های راکی شرکت کردم تا تحقیقاتم را ارائه بدهم و شنیدم سخنران مشهوری عشق را معامله و نوعی قرارداد اقتصادی توصیف کرد، همۀ ذهنیت‌هایم تغییر کرد. این سخنران می‌گفت مثل هر معاملۀ تجاری، آموزش مهارت‌های مذاکره راهی برای کمک به برقراری ارتباط بین زوج‌هاست. همانطور که گوش می‌دادم، یاد تحقیقی از جان بالبی، روانشناس انگلیسی افتادم که در دهۀ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، پیوند بین مادر و کودک را مطالعه کرده بود. ناگهان همه چیز معنادار شد و فهمیدم که عشق رمانتیک هم نوعی پیوندِ دلبستگی است. چنین عشقی نه فقط ترکیبی از رابطۀ جنسی و احساس، بلکه یکی از رازهای باستانیِ بقا بود. اشتیاق برای داشتنِ ارتباط هیجانی ایمن با آدمی که برایش اهمیت قائلیم، در سیستم عصبی ما حک شده بود و ماجرای عشق هم کلاً مربوط به مذاکره دربارۀ ارتباط هیجانی با عزیزی بود که می‌توانستید به او تکیه کنید، کسی که وقتی صدایش می‌زدید، پیشتان ‌می‌آمد. از دست دادنِ این ارتباط و فروافتادن در انزوای هیجانی برای انسان‌ها تحمل‌ناپذیر و ترسناک بود.

ناگهان متوجه شدم زوج‌درمانی هیجان‌محور چه کاری را درست انجام می‌داد. با آموزش انواع مشخصی از مکالمات پیوند‌دهنده به زوج‌هایم که در آن عشاق می‌توانستند آسیب‌پذیری‌هایشان را با هم تقسیم کنند و به نیاز برای ارتباط پاسخ بگویند،‌ روابط تغییر می‌کرد. عشق منطق داشت و چیزی بود که می‌توانستیم آگاهانه به آن شکل بدهیم.

امروزه زوج‌درمانی هیجان‌محور نوعی استاندارد طلایی برای زوج‌درمانی براساس علم پیوند عاطفی است که همۀ مشاوران آن را به کار می‌بندند. در جلسۀ دوازدهم زوج‌درمانی، بلر (که من را یاد مراجع قدیمی‌ام، تیم می‌اندازد) می‌تواند به همسرش، سوزان، بگوید:

ازت دوری می‌کنم،‌ اما نه به خاطرِ اینکه اهمیتی نمی‌دم یا برام مهم نیستی. رو برمی‌گردونم چون تحمل ندارم بشنوم چطوری باعث سرخوردگیت شدم. وقتی می‌شنوم ازم ناامید شدی، از پا درمیام. اما می‌خوام به هم نزدیک باشیم، یعنی می‌خوام یاد بگیرم بهت عشق بورزم. فقط خیلی می‌ترسم. نیاز دارم که بهم اطمینان خاطر بدی. می‌خوام دربارۀ آزردگی‌هات بهم بگی، نه اینکه هی بگی چه شوهر تنبلی هستی. بعد می‌تونم یاد بگیرم که چطور باهات باشم؛ چون عاشقتم.

سوزان اشک می‌ریزد، اما می‌تواند به درخواست بلر برای ارتباط پاسخ بدهد. دیالوگی که آن را مکالمۀ «محکم در آغوشم بگیر» می‌نامیم، در جریان است و می‌دانم که این زوج نه‌تنها شکاف رابطه‌شان را ترمیم می‌کنند، ‌بلکه پیوندی امن و عاشقانه شکل می‌دهند. این نوع پیوند فقط روابط را بهبود نمی‌بخشد، بلکه ارتباطی ایجاد می‌کند که آدم‌ها را به صورت فردی هم بهبود می‌دهد و کمکشان می‌کند قوی‌تر شوند.

در حال حاضر، بیش از ۲۰ مطالعه دربارۀ نتایج مثبت زوج‌درمانی هیجان‌محور انجام شده است که ۹تایشان دقیقاً می‌گویند تغییر چطور رخ می‌دهد و چهار مطالعۀ روندپژوهی نشان می‌دهند تغییرات حاصل‌شده در جلسات ۸ تا ۲۰ درمان، ماندگار هستند و طی دورۀ سه‌ساله حتی افزایش پیدا می‌کنند. مطالعه‌ای از اسکن مغز داریم که نمایانگر چگونگی اثر مکالمات پیوند‌زننده بر واکنش مغز مراجعان به تهدید است و مطالعۀ دیگری نشان می‌دهد که زوج‌درمانی هیجان‌محور نه‌تنها بر عواملی مثل رنج رابطه، صمیمت، اعتماد و بخشش آزردگی‌ها، ‌بلکه بر سبک دلبستگی هر کدام از شرکای زندگی تأثیرگذار است. منظور از سبک دلبستگی، جهت‌گیری و حس امنیت و مشارکت مشتاقانه در روابط نزدیک است.

زوج‌درمانی هیجان‌محور برای انواع مختلف زوج‌ها استفاده می‌شود: مثلاً، در زوج‌هایی که یکی از طرفین یا هر دو درگیر افسردگی یا اختلال استرسی پس از آسیب روانی (PTSD) هستند و نیز زوج‌های دگرجنس‌گرا و دگرباش. هزاران روان‌درمانگر از سرتاسر جهان برای این مدل آموزش می‌بینند. بیش از ۴۰۰۰ سال، یعنی از اولین نامۀ عاشقانه‌ای که روی سنگ برای پادشاه سومری در قرن هشتم پیش از عصر حاضر حک شده بود، طول کشیده است تا رمز عشق گشوده شود. اما حالا این علم کافی است تا در ترمیم،‌ رشد و حفظ ارزشمندترین روابطمان کمکمان کند.

و این علم می‌گوید زمانش فرا رسیده تا داستان‌های عاشقانه‌مان را تغییر بدهیم. این داستان‌ها اساساً مضحک و گمراه‌کننده هستند. «رومئو و ژولیت» داستان عاشقانه نیست. رابطه‌ای شش‌روزه بین دو نوجوان و نوعی شیدایی است که منجر به جنگی قبیله‌ای می‌شود. «بر باد رفته» داستانی عاشقانه نیست. داستان زنی است که در بازی عشق نمی‌تواند تصمیم بگیرد و زمانی که به نتیجه می‌رسد،‌ معشوقش از دل‌ودماغ افتاده و به چاک زده است.

داستان‌های عاشقانۀ واقعی بازتاب‌دهندۀ بینش‌های علم دلبستگی است که می‌گوید عشق یکی از رازهای باستانی بقا است که طراحی شده تا چند نفر ارزشمندی که می‌توانیم رویشان حساب کنیم، نزدیک خودمان نگه داریم. در این نوع ارتباط، تحت تأثیر میلیون‌ها سال تکاملیم. این ارتباط به اندازۀ دم و بازدم بعدی برایمان حیاتی است. ارتباط هیجانی با کسی که عشق امنی به او داریم، سیستم عصبی‌مان را آرام می‌کند و «امنیت» را در مغزِ نیازمندِ پیوندِ ما زمزمه می‌کند. از سوی دیگر، حسی از انزوا، اینکه برای دیگران اهمیتی نداریم و طردشدگی، تهدیدی واقعی برای پستاندارانِ اهل پیوند عاطفی به حساب می‌آید. کودکانمان برای مدت زیادی بسیار آسیب‌پذیرند و در واقع، آن زمان که مغزمان دارد رشد می‌کند، اگر صدا بزنیم و کسی به کمک‌مان نیاید،‌ می‌میریم. پس، منطقی است که طرد در همان بخش از مغز و به همان شیوۀ درد فیزیکی، رمزگذاری شده است. پاگذاشتن روی سوزن و احساس طرد ناگهانی، هر دو نشانه‌های خطر هستند.

علم دلبستگی دقیقاً چه می‌گوید؟ هزاران مطالعه دربارۀ پیوندهای مادر و نوزاد، فرزندپروری را در جهان غرب متحول کرده‌اند و حالت طبیعی جدیدی به وجود آورده‌اند که چطور با فرزندانمان برخورد کنیم. خیلی وقت پیش نبود که روان‌شناسانی مثل جان واتسون، رفتارگرای آمریکایی، به عشق مادرانه برچسب مسموم می‌زدند و حداقل تماس ممکن را توصیه می‌کردند تا استقلال در کودک شکل بگیرد. در واقع، درمان آسیب وابستگی در بزرگسالان که در برچسب‌های پراستفاده‌ای مثل هم‌وابستگی و در‌هم‌تنیدگی دیده می‌شود،‌ تا امروز ادامه دارد.

مطالعۀ دلبستگی بزرگسالان که حالا صدها مطالعه درباره‌اش وجود دارد، در واقع تازه در این قرن شروع شده است. دلبستگی جامع‌ترین نظریۀ رشد شخصیت بر پایۀ زیست‌شناسی است که تا به حال ارائه شده است و فقط این نظریه است که واقعیت‌های درونی را با ماجراهایی که در رابطه‌ تجربه می‌کنیم ادغام می‌کند. همچنین به اندازۀ کافی واضح و مشخص است تا در ارائۀ نقشۀ اصلی به ما کاملاً عملیاتی باشد. این نظریه می‌تواند راهنمایی‌مان کند که عشق چیست، چطور به مسیر اشتباه می‌افتد و چگونه باید ترمیمش کرد. این دیدگاه، عوامل سازمان‌دهندۀ اصلی‌ای که باعث می‌شوند انسان باشیم را به رسمیت می‌شناسد: به طور خلاصه، ما انسان‌ها در درجۀ اول پستاندارانی با پیوندهای اجتماعی هستیم و نیاز به ارتباط با بقیه داریم، از گهواره تا گور، معماری عصبی‌مان، واکنشمان به استرس، زندگیِ هیجانی روزمره‌مان و ماجراهای میان‌فردی و دوراهی‌هایی که در این زندگی‌ تجربه می‌کنیم، ما را شکل می‌دهد.

بینش‌های علم دلبستگی را می‌شود در چند ایدۀ اساسی خلاصه کرد که مهم‌ترینشان می‌گوید: به ارتباط نزدیک با بقیه محتاجیم و این ارتباط برای بقایمان ضروری است. این ارتباط پناهگاهِ نهایی بشر است. مغز منبعی به نام نزدیکی به دیگران را حتی در فرایندهای ادراکی اولیه مثل ادراک بصری ارتفاع نیز به حساب می‌آورد. اگر تنها باشیم،‌ واقعاً تپه را بلندتر می‌بینیم. اگر کسی همراهمان باشد، تپه را کوتاه‌تر ادراک می‌کنیم. این ایده که وقتی با هم هستیم بهتریم و بارِ روی دوشمان و اضطرابمان را با هم تقسیم می‌کنیم، نه حکمی احساسی، بلکه واقعیتی فیزیولوژیک است. مخصوصاً تهدید،‌ ریسک، درد یا دودلی نیاز به ارتباط را به اوج می‌رساند و حسِ تنهایی ریسک فاکتوری برای هر شکلی از کژکارکردهای ذهنی است که روان‌شناسان شناسایی کرده‌اند. اشتیاق به ارتباط از نظر سلسله‌مراتب اهداف و نیازهای انسان در بالاترین درجه قرار دارد.

ارتباط فیزیکی یا هیجانیِ پیش‌بینی‌پذیر با دیگران، سیستم عصبی‌مان را آرام می‌کند و حس پناهگاهی امن را به ما می‌دهد که در آن، راحتی و اطمینان خاطر به‌سادگی دست‌یافتنی هستند و تعادل هیجانی می‌تواند تجدید و تقویت شود. این تعادل به ما حق انتخاب می‌دهد. وقتی در تعادل باشیم، می‌توانیم انتخاب کنیم که در هر مسیری حرکت کنیم؛ بدون تعادل، بدون نقشه و بدون پیش‌بینی سقوط می‌کنیم. این تعادل به رشد استوار احساسی و کلی از خودمان کمک می‌کند؛ ‌خودی که می‌تواند آشفتگی تجربه را در یک کلِ منسجم سازماندهی کند. خود فرایندی است که همیشه با بقیه ساخته شده است؛ طبق این دیدگاه، نمی‌توان به‌تنهایی خود بود.

امکان تکیه به یک عزیز، پایه‌ای محکم نیز برایمان فراهم می‌کند، پلت‌فرمی که از طریق آن دست به خطر می‌زنیم و جهانمان را می‌کاویم. وابستگیِ مؤثر یکی از منابع انعطاف‌پذیری است، در حالی که انکار نیازهای دلبستگی و شبه خودکفایی مایۀ دردسر است. کودک می‌داند که مادر مراقب اوست و اگر لازم باشد می‌آید، پس دست به خطر می‌زند و از سرسره پایین می‌آید. بزرگسالان هم وقتی تحت فشار قرار می‌گیرند، می‌تواند صدای دلگرم‌کنندۀ شریک زندگی‌شان را به خاطر بیاورند و به بهترین شکل با استرس کنار بیایند. کسانی که ارتباطاتِ امنی دارند، به‌شکل مؤثرتری بعد از ضربۀ روحی توانشان را بازمی‌یابند و کمتر احتمال دارد که دچار اختلال استرسی پس از آسیب روانی شوند. عموماً، هر چه بیشتر احساس مرتبط بودن کنیم، می‌توانیم اعتمادبه‌نفس بیشتری داشته و خودمختارتر باشیم. ارتباط امن رشدمان می‌دهد و قدرتمندمان می‌کند.

دسترس‌پذیریِ تجربه‌شده، حساسیت متقابل و مشارکت هیجانی با شخصیتی که به او دلبستگی داریم، عناصر کلیدی‌ای هستند که کیفیت ارتباط ما را تعیین می‌کنند. این عناصر به این سؤال اصلی که در تضاد با نزدیکان ایجاد می‌شود پاسخ می‌دهند: «آیا کنارم هستی؟»

این سؤال اغلب با کشمکش قدرت بر سر مسائلی مثل فرزندپروری یا امور روزانه پوشیده شده است، ولی در قلب همۀ رنج‌هایی که از رابطه می‌بریم وجود دارد. وقتی جواب به سؤال بالا «شاید» یا «نه» باشد، فرایند طبیعیِ رنجِ جدایی رخ می‌دهد و با فریادها و خواسته‌های خشمگین و هراسان،‌ به فقدان ارتباط اعتراض می‌شود (که اغلب در روابط بزرگسالان اشتباه تفسیر می‌شوند). به ارتباط چنگ می‌زنیم و دنبالش می‌گردیم و در نهایت وارد افسردگی می‌شویم و احساس عجز می‌کنیم.

ماجراهای مهمی که با دیگران داشته‌ایم، به الگو‌هایی ذهنی تبدیل می‌شود که برای هدایت ادراک و رفتارمان در آینده از آن استفاده می‌کنیم. در بهترین شرایط، این مدل‌ها انعطاف‌پذیرند و ممکن است در موقعیت‌های جدید بازبینی شوند؛ اما می‌توانند به بخشی از نگرش‌های خودکامبخش هم تبدیل شوند که گذشته را زنده نگه می‌دارند.

در یکی از جلسات درمانی، جیمز به من می‌گوید: «انتظار دارم آدم‌ها ناامیدم کنند، برای همین گوش‌به‌زنگ بی‌اعتنایی هستم و حتی به رفتار به اصطلاح «عاشقانه» هم اعتماد نمی‌کنم. آدم‌ها ذاتاً خودخواهند».

متأسفانه، جیمز با نحوۀ ارتباط برقرارکردنش با دیگران، همیشه صحت اظهارنظرش را ثابت می‌کند.

شیوه‌هایی که برای کنارآمدن با نیازهای احساسی خود داریم یا همان شیوۀ رقصیدمان با دیگران، بی‌نهایت نیست. در حقیقت، علم فقط چهار سبک دلبستگی را شناسایی کرده است.

می‌توانیم به این سبک‌ها به عنوان طرح‌هایی ذهنی فکر کنیم که از روی عادت از آن‌ها استفاده می‌کنیم تا با هیجاناتمان کنار بیاییم و با دیگران بسازیم. وقتی تجربۀ ما از دیگران این باشد که به شکلی پیش‌بینی‌پذیر پذیرا و حاضرند، می‌توانیم نوعی دلبستگی امن بسازیم که در آن وقتی احساس آسیب‌پذیری می‌کنیم یا نیاز به آرامش داریم، سراغشان برویم. این سبکی است که کمکمان می‌کند رشد کنیم، از تجربه‌های جدید بیاموزیم و به بهترین شکل با چالش‌های زندگی کنار بیاییم.

سه مدل محدود‌کننده‌ و ناامن دلبستگی نیز وجود دارد.

اولین نوع از دلبستگی ناامن، الگوی اجتنابی است. وقتی اساساً دیگران را دور،‌ بی‌اعتنا و حتی خطرناک تجربه می‌کنیم، هیجاناتمان را متوقف کرده و از آن‌ها فاصله می‌گیریم. پس، وقتی آسیب‌پذیر باشیم، فاصله می‌گیریم و متوقف می‌شویم و عزیزانمان را پس می‌زنیم.

نوع دوم دلبستگی ناامن، الگوی مضطرب و وسواسی است. در این الگو یاد گرفته‌ایم که بقیه به شکل پیش‌بینی‌پذیری پذیرا نیستند و حواسمان فقط به کسب نشانه‌های اطمینان‌بخش است تا طرد و ترک نشویم. بعد معمولاً هیجانات منفی زیادی بروز می‌دهیم و فشار می‌آوریم و خواهان عشق هستیم و اغلب عزیزانمان را ناخواسته سرد می‌کنیم.

در نهایت، اگر آزار دیده باشیم یا ضربۀ روحی خورده باشیم، در هیجانات آشفته‌ای با آرزوها و ترس‌های شدید گیر می‌افتیم و معمولاً بین سبک‌های مضطرب و اجتنابی در رفت‌وآمدیم؛ می‌ترسیم و اجتنابی هستیم، ابتدا به ارتباط شدید نیاز داریم و خواهان نزدیکی هستیم، ‌بعد از همان رابطه فاصله می‌گیریم و طردش می‌کنیم. در اینجا، بقیه هم منبع ترس هستند و هم راه فرار از ترس. در نتیجه موقعیتی غیرممکن و تناقض‌بار ایجاد می‌شود.

تمام این سبک‌ها و استراتژی‌ها در موقعیت‌هایی می‌توانند کارامد و مفید باشند، اما اگر سبک‌های ناامن تثبیت شوند، ‌معمولاً آگاهی ما و شیوه‌هایی که با هیجاناتمان کنار می‌آییم، به‌علاوۀ ارتباطمان با دیگران را محدود می‌کنند و در نتیجه انحصارطلب می‌شویم.

اندی دلایل زیادی برایم می‌آورد که حالش خوب است. وکیلی خوب و ورزشکاری عالی است، اما همیشه «سراسیمه»‌ است. به شریک زندگی‌اش، سارا، که ۲۵ سال است با هم زندگی می‌کنند می‌گوید: «اگر دوستم داشتی، هر روز باهام معاشقه می‌کردی، روزی دو بار».

سارا به اندی یادآوری می‌کند که آخر هفته بیرون رفته بودند و دو بار معاشقه داشتند و عالی بوده. اندی لحظه‌ای مکث می‌کند و فریاد می‌زند: «آره، ولی فردا چی؟» سارا رو می‌برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. فکر می‌کنم فوراً می‌توانید حدس بزنید سبک و استراتژی اصلی اندی چیست.

وقتی هیجاناتمان و نحوۀ رقصیدمان با دیگران را درک می‌کنیم، حق انتخاب‌های بیشتری پیش رویمان قرار می‌گیرد. وقتی اندی بتواند ترس‌هایش از اینکه خطا کرده و به اندازۀ کافی با سارا خوب رفتار نکرده را درک و بیان کند، موجب مراقبت و اطمینان خاطر سارا می‌شود. بعد داشتن رابطۀ جنسی که یگانه نقطه‌ای است که اندی مطمئن است سارا به او تعلق دارد، کمتر به چشم می‌آید.

مطمئناً دلبستگی در بزرگسالان متفاوت از کودکان است. در بزرگسالی، پیوندها دوطرفه‌تر هستند و بزرگسالان با در خاطر داشتن دیگران، بیشتر می‌توانند نزدیکی نمادین با آن‌ها ایجاد کنند. مهاجرت به‌تنهایی در سن جوانی به آمریکای شمالی برایم مثل این بود که پایم را از مرز دنیا بیرون بگذارم. منبع قوت اصلی‌ام صدای پدرم در سرم بود که به من می‌گفت چقدر قدرتمندم و اگر همه چیز بد پیش رفت، راهی پیدا می‌کند تا به خانه برم گرداند.

دلبستگی بزرگسالی جنسی هم هست و رابطۀ جنسی فعالیتی از جنس پیوند عاطفی است. اصلاً تصادفی نیست که اکسی‌توسین، هورمون پیوند عاطفی، در لحظات جنسی درونمان طغیان می‌کند. همانطور که تحقیقات اخیر دربارۀ رابطۀ جنسی نشان می‌دهد، دلبستگی کمکمان می‌کند بفهمیم که سائق جنسی به همان اندازه که به ارضای جنسی مربوط است، به تمایل به خواسته‌شدن و احساس نزدیکی‌کردن هم ربط دارد. اینکه دسترس‌پذیر، پذیرا و مشتاق باشید، بهترین دستورالعمل برای داشتن رابطۀ جنسی لذت‌بخش است، اما همین رابطه وقتی استراتژی‌های ناامن مزاحم می‌شوند، سخت‌تر می‌شوند. افراد با دلبستگی اجتنابی معمولاً به جای هماهنگی با شریک زندگی خود و ارتباط با او، بر احساس و عملکرد تمرکز می‌کنند و می‌گویند رابطۀ جنسی برایشان رضایت کمتری به همراه دارد.

درک سبک دلبستگی‌مان در رابطه، معیارِ زوج‌درمانی هیجان‌محور است و نقشۀ راهی برای ترمیم و رشد رابطه فراهم می‌کند. به جای اینکه به زوج‌ها آموزش بدهیم که مهارت‌های ارتباطی خود را افزایش دهند، کمکشان می‌کنیم تا در رقصِ دایره‌واری که در آن گیر افتاده‌اند را درک کنند و با همه‌چیز هماهنگ شوند. هر چه اندی بیشتر فشار می‌آوَرد و انتقاد می‌کند، سارا بیشتر احساس طردشدگی کرده و بیشتر عقب‌نشینی می‌کند.

وقتی سارا پا پس می‌کشد، بدترین ترس‌های اندی، یکی یکی تأیید می‌شوند و او مستأصل‌تر و متوقع‌تر می‌شود. هر دو تنها و ازپاافتاده هستند و باورم می‌شود وقتی اندی می‌گوید: «حتی نمی‌دانم چطور به اینجا رسیدیم. من عاشق سارا هستم. نمی‌فهمم چرا باید اوضاع این‌قدر آشفته شود».

پس اولین مرحلۀ زوج‌درمانی هیجان‌محور، کاهش شدت تضاد است. اندی و سارا آرام‌تر می‌رقصند و از سرزنش و عقب‌نشینی به سمت این درک می‌روند که چطور رفتارشان روی همدیگر اثر می‌گذارد و چطور تلاش‌های بیهوده‌شان برای مدیریتِ احساسِ ترک و طرد مشکل‌ساز شده است. سارا می‌تواند به اندی بگوید:

احساسم از بین می‌ره. انگار هیچ‌وقت نمی‌تونم راضیت کنم. ظاهراً اصلاً اون زنی که می‌خوای نیستم و همین من رو می‌ترسونه. پس ول می‌کنم. قایم می‌شم. دیگه نمی‌دونم چی کار کنم.

بعد از شش جلسه، موسیقی از حمله و دفاع به جایی رسیده که اندی می‌گوید:

واقعا توش گیر افتادیم. بهش می‌گیم مارپیچ. دنبال هر نشونه‌ای هستم که سارا بهم نیاز نداشته باشه و بعد این فشار رو میارم و اون فقط می‌شنوه که دارم متهمش می‌کنم. دیشب بهش گفتم: «ببین، تو این مارپیچ هستیم، انقدر که هر دوتامون احساس تنهایی می‌کنیم. بیا متوقفش کنیم» و سارا بغلم کرد و یه جور متفاوتی رفتار کردیم.

این زوج به‌تدریج درد و اشتیاق پشت واکنش‌های منفی‌ای را می‌بیند که مشخصۀ رقص رنج‌بارشان است.

وقتی زوجی می‌توانند علیه این رقصِ قطعِ ارتباط دست به عمل بزنند، آن وقت مرحلۀ دوم زوج‌درمانی هیجان‌محور یعنی بازسازی دلبستگی را شروع می‌کنیم تا آن‌ها را به سمت ایجاد چرخه‌های مثبت دسترس‌پذیری و پذیرا بودن سوق بدهیم. درمانگر به‌تدریج به زوجی مثل اندی و سارا کمک می‌کند تا وارد مکالمۀ پیوندزنندۀ «محکم در آغوشم بگیر» بشوند. موفقیت در این دیالوگ، پیش‌بینی‌کنندۀ ترمیم رابطه و رضایت بیشتر در انتهای جلسات زوج‌درمانی و مراجعات بعدی است. همچنین این دیالوگ پیش‌بینی می‌کند که شرکای زندگی می‌توانند وارد سبک دلبستگی امن‌تری شوند. هر دو می‌توانند نیازشان به حسی از پناهگاهی ایمن را با دیگری برآورده کنند. گاهی این نیاز برای اولین بار در زندگی‌شان محقق می‌شود.

سومین مرحلۀ زوج‌درمانی هیجان‌محور، تحکیم کوتاه است. در اینجا، به زوج‌ها کمک می‌کنیم داستان عاشقانۀ جدید و مثبتی در این باره بنویسند که چطور پیوندشان را بهبود بخشیده‌اند و ارتباطی را پیدا کرده‌اند که همیشه خواهانش بوده‌اند.

زوج‌درمانی هیجان‌محور به شکل یک مداخلۀ دلبستگی به ما می‌آموزد تا از سرعتمان بکاهیم و به ماجرای همیشه حاضر و نمایان در روابطمان توجه کنیم. می‌توانیم به آن نوعی ذهن‌آگاهی ارتباطی هم بگوییم. همچنین یادمان می‌دهد به هیجاناتمان حساس شویم و به اطلاعاتی که به ما عرضه می‌کنند، اعتماد کنیم. در زوج‌درمانی هیجان‌محور، به زوج‌ها کمک می‌کنیم جای دقیق آغازگرها، حس‌های بدن و فرایندهای ایجاد معنا را مشخص کنند، یعنی مسیری که هیجانات ما را به آنجا می‌کشاند. تحقیقات به ما می‌گویند آدم‌هایی با متعادل‌ترین هیجانات می‌توانند هیجاناتشان را به «جزئیات ریز تقسیم کنند». جزئیاتی که مشخص و مستحکم است. همین کار موجب می‌شود بتوان هیجانات را بیشتر مدیریت کرد. اندی با آرامش و کنترل بیشتری به سارا می‌گوید:

وقتی می‌بینم صورتت مات می‌شه، دلم می‌گیره. مغزم می‌گه: «اون نمی‌خوادت، به اندازۀ کافی خوب نیستی» و بعد عصبی می‌شم و فشار میارم. سعی می‌کنم کنترلت کنم، کاری کنم واکنش نشون بدی. هر کاری برای اینکه انقدر احساس ترس و گمشدگی نکنم. درسته! فکر کنم جان کلام اینه که همیشه در کنارت می‌ترسم، خیلی برام مهمی.

دلبستگی یادمان می‌دهد که باید حاضر باشیم احساس کنیم و دست به خطر بزنیم که به طرف مقابلمان به طور واضح دربارۀ آسیب‌پذیرترین مکان‌ها، ترس‌ها و نیازهایمان بگوییم و این چیزی است که در مکالمۀ «محکم در آغوشم بگیر» اتفاق می‌افتد. و بعد باید حاضر باشیم ثابت‌قدم بمانیم و صحبت کنیم که این نوع مکاشفه به نظر خودمان و دیگری چطور می‌آید.

بعد از اولین جهش اندی به سمت احساسات ملایم‌تر، سارا به او نمی‌گوید: «اوه، برای همین است که انقدر سمج هستی. بیا بغلم کن عزیزم». سارا نیاز به زمان دارد تا بگذارد پیام اندی در وجودش نفوذ کند. اندی باید این کار را چندین بار انجام بدهد. امنیت رشد می‌کند و بعدها،‌ پس از اینکه سارا می‌تواند سفرۀ دلش را باز کند و ترسش از انتقادها و شک‌های اندی به ارزش خودش را در میان بگذارد. این کار نشانه‌ای است از اینکه سارا دارد به او علامت می‌دهد، حالا‌ اندی می‌تواند سهم خودش را در مکالمۀ «محکم در آغوشم بگیر» شروع کند. اندی به سارا می‌گوید:

هیچ وقت نفهمیدم چرا باهام ازدواج کردی. خیلی خوشگلی. بابام همیشه بهم یادآوری می‌کنه که من آدم ضعیف، کوچیک و مفلوک خانواده بودم. خیلی می‌ترسم که متوجه اشتباهت بشی. ترس از پا درم میاره و آخرش فشار می‌آرم و بعد از خودم دورت می‌کنم. نیاز دارم باهات در تماس باشم،‌ به اطمینان خاطرت نیاز دارم که بگی این منم که می‌خوای. قضیه اصلا رابطۀ جنسی نیست؛ توی رختخواب، فقط برای یه لحظه، حس می‌کنم که خودت رو بهم می‌دی. که بهت تعلق دارم. پس دارم خواهش می‌کنم. صدام رو می‌شنوی؟»

سارا دستش را به سمت اندی دراز می‌کند.

وقتی زوجی از سرعت تعاملات منفی خود کم می‌کند، می‌توانند کل مسیرشان را از یک دیدگاهی بالاتر ببینند. بعد طرفین می‌توانند سراغ آسیب‌پذیری‌های خودشان بروند، مالکش شوند و نیازهای ذاتی‌شان را بیان کنند و با همدلی به هم جواب بدهند. وقتی این اتفاق می‌افتد، رابطه و حس آن‌ها از خودشان قابل رؤیت و شکوفا می‌شود.

همۀ اینها چه ارزشی برای علم و جامعه دارد؟

این یعنی علمی دربارۀ روابط نزدیک داریم که قادرمان می‌سازد چنین روابطی را شکل بدهیم. این کلیدی نه فقط برای ارتباط‌های هماهنگ‌تر، بلکه برای خانواده‌های باثبات‌تر و کودکانی با انعطاف‌پذیری هیجانی بیشتر است. در سطحی گسترده‌تر، دیدگاه دلبستگی به ما می‌گوید که چه کسی هستیم و برای شکوفایی به چه نیاز داریم. علاجی برای فرهنگ غیرشخصی و منزوی‌شده‌ای ارائه می‌دهد که ظاهراً داریم می‌سازیم. حتی ابرقهرمان‌های آسیب‌ناپذیرمان که مظاهر خودکفایی و فردگرایی هستند، حالا با هم تیم می‌شوند و برای حمایت سراغ هم می‌روند. به طور مشخص‌تر، علم جوابی به جوانانی می‌دهد که در کنفرانس‌ها سراغم می‌آیند و می‌گویند سردرگم و ناامید هستند؛ که می‌شنوند تک‌همسری غیرطبیعی و غیرممکن است، که پیوندهای امن فقط منجر به محرومیت جنسی می‌شود و ایدئال رمانتیک برای عشق ماندگار، چیزی خام‌اندیشانه و متوهمانه است.

ما گونۀ کنجکاوی هستیم و همیشه باید آزمایش و کندوکاو کنیم، اما بگذارید مخصوصاً در این زمان که رمز عشق را پیدا کرده‌ایم، راهمان را گم نکنیم. علم و عمل در رابطه با زوج‌ها و خانواده‌ها طی ۳۰ ساله گذشته مشخصا به ما نشان می‌دهد که عشق منطقی است. برای اولین بار در تاریخ بشر، می‌توانیم عشق را درک کنیم و به آن شکل بدهیم، پس اگر انتخابش کنیم، می‌توانیم دوباره و دوباره، تا آخر عمر عاشق شریک زندگی‌مان بشویم.

داریم پیشرفت می‌کنیم.

وقتی از خانواده‌ام پرسیدم که چطور شریکی در زندگی انتخاب کنم، جواب خویشاوندانِ عملگرایم این بود: «فقط مطمئن شو آس و پاس نباشه». من و دخترم بین خودمان جوکی دربارۀ آدمی افسانه‌ای به اسم سیت داریم. می‌گویم: «از اینکه قرارهای آنلاین انقدر سختن نگران نباش، سیت بالاخره پیداش می‌شه». دخترم می‌گوید: «دیر کرده. اصلاً چطوری بشناسمش؟» نگاهش می‌کنم و ابرویی بالا می‌اندازم. دخترم می‌گوید: «باشه. باشه». و نقل قولی از تحقیقاتم می‌آورد: حساسیت هیجانی متقابل، پیش‌بینی‌کنندۀ اصلی سال‌های شادی در رابطه است. پس قضیه کلاً این است: «از نظر هیجانی پیداش می‌شه؟ روراست و در دسترس،‌ پذیرا و مشتاقه؟ باهاش احساس امنیت و تمامیت می‌کنم؟ می‌دونم، می‌دونم». و می‌داند.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]

داستان رمان لولیتا چیست

لولیتا رمانی است از ولادیمیر ناباکوف که به زبان انگلیسی نخستین بار در سال ۱۹۵۵ در پاریس منتشر شد. ناباکوف بعداً خودش آن را به زبان مادریش روسی ترجمه کرد. لولیتا مضمون بسیار بحث‌برانگیزی دارد. راوی غیرقابل اعتماد داستان یک استاد ادبیات روان‌پریش به نام هامبرت هامبرت است که عشقی بیمارگونه به دختری ۱۲ ساله به نام دلورس هیز (ملقب به لولیتا) دارد و چون پدرخوانده او می‌شود با او وارد رابطه عاشقانه‌ می‌شود. آنها پس از مرگ‌ مادر ‌دلورس به سفر می‌روند و رابطه‌ی جنسی کامل دارند، هر چند هامبرت مدعی است نفر اولی نبوده است که با دلورس‌ رابطه‌ی جنسی داشته است.

لولیتا از آثار کلاسیک و شاهکارهای ادبیات داستانی قرن بیستم محسوب می‌شود و در رتبه چهارم بهترین رمان انگلیسی زبان کتابخانه مدرن قرار گرفته‌است. شهرت داستان در فرهنگ عمومی موجب شده تا نام «لولیتا» به لقبی برای دختران زودبالغ و سکسی تبدیل شود.

این کتاب برای اولین بار در سال ۱۹۵۵ در پاریس توسط «Olympia Press» به چاپ رسید. استنلی کوبریک، در سال ۱۹۶۲، و آدریان لین در سال ۱۹۹۷، دو فیلم با اقتباس از این رمان ساختند. این رمان همچنین چندین بار دستمایه نمایش‌های روی صحنه بوده‌است.

لولیتا در سال ۱۳۹۳ با ترجمه فارسی اکرم پدرام‌نیا توسط نشر زریاب به مدیریت منوچهر فرادیس در افغانستان به زبان فارسی منتشر شد. ترجمهٔ این کتاب جزء ممنوعیت‌های ایران است، اما دستفروشان در تهران آن را می‌فروشند. قیمت این کتاب ۳۵۰ افغانی ثبت شده‌است.[۱]

هامبرت هامبرت، یک محقق ادبی در اروپا، مرگ نابهنگام معشوقه کودکی خود، آنابل لی، را توصیف می‌کند. به ادعای وی، عشق بی سرانجام او به آنابل موجب تمایل او به نیمفت‌ها یا همان دختربچه‌های جذاب ۹ تا ۱۴ ساله می‌شود. او با وانمود کردن به مطالعه کتاب در یک پارک عمومی و تحریک شدن با دخترانی که اطرافش بازی می‌کنند، در فانتزی‌های جنسی خود افراط می‌کند. علاوه بر این به دیدار یک فاحشه ۱۶–۱۷ ساله می‌رود و تصور می‌کند که سه سال کوچکتر است. بعد از اینکه بخاطر روابطش از طرف پلیس دچار مشکل می‌شود، با یک زن بالغ لهستانی با رفتاری کودکانه بنام والریا ازدواج می‌کند. ازدواج هامبرت با والریا فسخ می‌شود و بعد از ملاقات با یک روانپزشک، به شهر کوچک نیوانگلند می‌رود تا نویسندگی کند.
داستان رمان لولیتا چیست

هامبرت دربارهٔ ملاقات و محبت دختر ۱۲ ساله یک خانواده فقیر رویاسازی می‌کند که توافق کرده خانه‌شان را اجاره کند. یک کیف گران‌قیمت از اسباب بازی می‌خرد تا به دیدار خانواده مک کو برود ولی می‌فهمد که خانه‌شان در آتش سوخته‌است. خانم هیز پیشنهاد می‌کند که هامبرت در خانه آن‌ها اقامت کند. او هم به رسم ادب و بابی میلی به دیدن خانه‌شان می‌رود، چون “تمام دلایلش برای آمدن به این شهر از بین رفته بود.” او می‌خواهد پیشنهاد شارلوت میز بیوه را رد کند تا اینکه دختر ۱۲ ساله او، دولورس را می‌بیند که با نام‌های “لو”، “لولاً یا “دالی” شناخته شده‌است. هامبرت سریعاً شیفته دخترک می‌شود و به شباهت غیرطبیعی او به آنابل اشاره می‌کند و توافق می‌کند که در خانه شارلوت بماند تا نزدیک دخترش باشد. او پنهانی، دخترک را “لولیتاً می‌نامد.

وقتی «لولیتا» در کمپ تابستانی است، شارلوت که عاشق هامبرت شده‌است در نامه‌ای به او می‌گوید که یا باید با او ازدواج کند یا از آنجا برود. هامبرت با ازدواج با شارلوت توافق می‌کند تا کنار لولیتا زندگی کند. شارلوت نسبت به بی میلی هامبرت به خودش و علاقه او به لولیتا بی‌توجه است. تا اینکه دفتر خاطرات هامبرت را می‌خواند و از احساسات واقعی و قصد او باخبر می‌شود. شارلوت، لولیتا را به مدرسه تهذیب اخلاقی می‌فرستد و تهدید می‌کند که به همه بگوید که هامبرت یک «متقلب جانی، نفرت‌انگیز و منفور» است. درهرحال، سرنوشت طرف هامبرت را می‌گیرد: شارلوت حین عبور از خیابان در تصادفی کشته می‌شود.

هامبرت، لولیتا را از کمپ می‌گیرد و تظاهر می‌کند که شارلوت در بیمارستان است. به جای برگشت به خانه، او لولیتا را به یک هتل می‌برد. او برنامه می‌ریزد که هرشب به لولیتا یک قرص خواب دهد (درکل ۴۰ قرص دارد) تا در حالت بیهوشی با او آمیزش جنسی داشته باشد. وقتی منتظر است اولین قرص اثر بگذارد، در هتل می‌چرخد و مردی را ملاقات می‌کند که گویا او را می‌شناسد. هامبرت به اتاقش برمی گردد و سعی می‌کند به لولیتا تجاوز کند ولی می‌فهمد که دارو خیلی ضعیف است. درعوض، صبح روز بعد، خود لولیا برای سکس پیش قدم می‌شود و توضیح می‌دهد که در کمپ با یک پسر خوابیده بوده‌است. بعداً، هامبرت فاش می‌کند که شارلوت مرده و لولیتا مجبور است پدرخوانده اش را بپذیرد تا به یتیم خانه نرود.

لولیتا و هامبرت دور کشور می‌چرخند. برای جلوگیری از رفتن لولیتا پیش پلیس، هامبرت می‌گوید اگر دستگیر شود، لولیتا محجور شده و تمام وسایلش را از دست می‌دهد. هم چنین با غذا، پول یا رویدادهای تفریحی به او رشوه می‌دهد اگرچه می‌داند که لولیتا عاشقش نیست. یک سال بعد از گذر در آمریکای شمالی، این دو در شهر دیگر نیوانگلند ساکن می‌شوند و لولیتا به یک مدرسه دخترانه می‌رود. هامبرت خیلی سختگیر شده و اجازه نمی‌دهد لولیتا در فعالیت‌های بعد از مدرسه شرکت کند یا با پسرها معاشرت کند. بیشتر مردم شهر این کارها را نماد یک پدر دلسوز می‌بینند.

لولیتا التماس می‌کند تا در نمایش مدرسه شرکت کند و هامبرت با بی میلی در ازای توجه جنسی بیشتر می‌پذیرد. نمایش توسط آقای کلر کوئیلتی نوشته شده‌است. کوئیلتی به یکی از تمرینات می‌رود و تحت تأثیر بازی لولیتا قرار می گرد. شب قبل از افتتاحیه، لولیتا و هامبرت بشدت باهم دعوا می‌کنند و لولیتا فرار می‌کند. هامبرت به جستجو می‌رود تا اینکه لولیتا را در حال خروج از یک تلفن خانه پیدا می‌کند. لولیتا راضی و سرحال است و می‌گوید «یک تصمیم عالی گرفته‌است.» آن‌ها با هم نوشیدنی می‌خورند و لولیتا به هامبرت می‌گوید که به نمایش اهمیت نمی‌دهد و می‌خواهد به سفرشان ادامه دهند.

درحالیکه لولیتا و هامبرت دوباره به غرب می‌روند، هامبرت حس می‌کند کسی تعقیبشان می‌کند و بشدت دچار پارانویا می‌شود و شک می‌کند که لولیتا با بقیه توطئه کرده تا فرار کند. دخترک مریض می‌شود و در بیمارستان می‌ماند درحالیکه هامبرت در یک متل در همان نزدیکی اقامت می‌کند. یک شب، لولیتا از بیمارستان ناپدید می‌شود. خدمه به هامبرت می‌گویند که «عموی دختر» او را مرخص کرده‌است. هامبرت به جستجو می‌پردازد ولی نهایتاً تسلیم می‌شود. این بار، وارد رابطه‌ای دو ساله با یک زن بنام ریتا می‌شود.

هامبرت نامه‌ای از لولیتای ۱۷ ساله دریافت می‌کند که می‌گوید ازدواج کرده‌است (با نام دولورس شیلر)، باردار است و بشدت به پول نیاز دارد. هامبرت به دیدن لولیتا می‌رود و در ازای دانستن نام مردی که او را برده، به او پول می‌دهد. او حقیقت را فاش می‌کند: کلر کوئیلتی بعد از تعقیب آنها، لولیتا را مرخص کرده و سعی کرده او را ستاره یکی از فیلم‌های پورنوگرافیکش کند. وقتی دخترک امتناع می‌کند، کوئیلتی او را بیرون می‌کند. او شغل‌های عجیبی را امتحان می‌کند تا اینکه با شوهرش آشنا می‌شود. هامبرت از او می‌خواهد شوهرش، دیک، را ترک کرده و با او زندگی کند اما لولیتا قبول نمی‌کند. درهرحال، هامبرت پول زیادی به او می‌دهد و می‌رود.

هامبرت، کوئیلتی را پیدا می‌کند و می‌خواهد او را بکشد؛ ولی ابتدا می‌خواهد دلیل مرگش را به او بفهماند. نهایتاً هامبرت به کوئیلتی شلیک کرده و می‌رود. کمی بعد، برای رانندگی در سمت غلط جاده و انحراف دستگیر می‌شود. داستان با کلمات پایانی هامبرت برای لولیتا تمام می‌شود که برای او آرزوی سلامتی می‌کند و فاش می‌کند که این رمان خاطرات زندگی اوست تا بعد از مرگ خودش و لولیتا چاپ شود.

بارها بعضی از منتقدان لولیتا را به عنوان «رمانی شهوانی و اروتیک» توصیف کرده‌اند. دائرةالمعارف شوروی کبیر، لولیتا را «یک تجربه در زمینه ترکیب یک رمان اروتیک با رمان رفتاری و ارزشی» می‌داند.[۲] تحقیقی در زمینه کتاب‌ها برای مطالعات زنان این کتاب را یک رمان اروتیک طعنه آمیز” معرفی کرد.

برای طبقه‌بندی این کتاب از دسته‌های محتاطانه‌ای چون «رمان با مایه اروتیک» یا یکی از «چندین اثر ادبیات و هنر اروتیک کلاسیک» استفاده شده‌است.

درهرحال، بر سر این طبقه‌بندی‌ها نزاع وجود دارد. مالکولم بردبری می‌نویسد «در ابتدا به عنوان رمانی اروتیک، لولیتا خیلی زود راهش را به عنوان اثری ادبی پیدا کرد.» ساموئل شومن می‌گوید که نابوکوف «یک فراواقع گراست؛ همانند گوگول، کافکا و داستایفسکی. لولیتا با طعنه و کنایه شخصیت پردازی شده‌است. این یک رمان اروتیک نیست.»[۳]

لنس اولسن می‌نویسد «۱۳ فصل اول کتاب، با صحنه‌های زیادی از لو به اوج می‌رسد که سهواً پاهایش را روی دامن هامبرت می‌کشد… و این‌ها تنها فصل‌های اروتیک کتاب هستند.» ناباکوف، خودش در پایان رمان مشاهده می‌کند که چندی از خواننده‌ها با ابتدای کتاب گمراه شدند و فکر کردند که این کتاب قرار است به شهوت پرستی برسد و توقع صحنه‌های پی در پی اروتیک را داشتند. وقتی این اتفاق نیفتاد، خواننده‌ها هم متوقف شدند و احساس کسالت کردند.[۴]

در سال ۱۹۵۶، ناباکوف اختتامیه‌ای برای لولیتا نوشت که ابتدا در چاپ آمریکا و بعد در سایر چاپ‌ها ظاهر شد.

یکی از اولین چیزهایی که مدنظر ناباکوف بود، این بود که برخلاف ادعای جان ری جونیور در دیباچه، هیچ منظر اخلاقی برای این داستان نبود.

ناباکوف اضافه کرد که «اولین جرقه الهام برای لولیتا از یک داستان در روزنامه بود، دربارهٔ یک میمون باغ گیاهان که بعد از ماه‌ها نوازش از سوی یک دانشمند، اولین تابلوی زغالی توسط حیوانات را تولید کرد: این طرح میله‌های قفس حیوان بیچاره را نشان می‌داد.»[۵]

کتاب در ابتدا در پاریس موهن تشخیص داده شد و فروش آن ممنوع شد. کمی بعد در انگلیس، آرژانتین، نیوزیلند و آفریقای جنوبی نیز این کتاب اجازه فروش پیدا نکرد. در طول سال‌های اخیر به دختران جوانی که از سنین پایین درگیر مسائل جنسی می‌شوند به اصطلاح لولیتا می‌گویند.[۶]

نخستین بار پیش از انقلاب کتاب لولیتا در ایران با ترجمه ذبیح اله منصوری به چاپ رسید. اما کتاب دارای دخل و تصرفهای فراوانی بود. در سال ۱۳۹۳ اکرم پدرام نیا مترجم ایرانی تصمیم گرفت کتاب را بدون سانسور در اختیار مردم برساند. ابتدا کتاب به صورت پاره‌پاره در سایت ادبی دوشنبه و هفته‌نامه شهروند چاپ شد. بعدها نشر زریاب افغانستان آن را به صورت کتاب منتشر و سپس اثر به بازار ایران رسوخ کرد. گفته می‌شود بیش از ۵۰ هزار جلد از آن در ایران بطور زیرزمینی به فروش رفته. بعدها وزارت ارشاد ایران این اثر غیرقانونی دانست و دستور جمع‌آوری آن را داد.[۷][۸]

لولیتا (به انگلیسی: Lolita) فیلمی بریتانیایی-آمریکایی در ژانر کمدی سیاه و درام از استنلی کوبریک، محصول سال ۱۹۶۲ و با اقتباس از رمانی به همین نام از ولادیمیر ناباکوف نویسندهٔ روس است. در این فیلم پیتر سلرز بازیگر بریتانیایی، یکی از نقش‌های اصلی را بازی کرده‌است.

فیلم شرح سوزناک دلدادگی نافرجام یک نویسندهٔ میانسال (هامبرت) به یک دختر نوجوانِ (۱۲ تا ۱۵ سالهٔ) بسیار زیبا (لولیتا) است. فیلم با یک آینده‌نمایی (فلش‌فوروارد) شروع می‌شود. زمانی که هامبرت یک هنرمند نمایش‌نامه‌نویس به اسم کِلِر را به قتل می‌رسانَد. دلیل قتل کلر برای بیننده مشخص نیست، اما از زبان هامبرت می‌شنویم که پای دختری به اسم لولیتا در میان است. پس از آن، کوبریک استادانه بیننده را با خود همراه می‌کند تا بیننده دلیل قتل کلر توسط هامبرت را بیابد….

ساختهٔ کوبریک در جزئیات با رمان ناباکوف تفاوت‌هایی دارد. غالب تغییرات کوبریک در جهت زدودن خصایص منفی هامبرت در رمان ناباکوف و برانگیختن هرچه بیشتر حس همدردی و ترحم بیننده نسبت به وی است. مثلاً در فیلم، هامبرت هیچ‌گاه قصد تجاوز به لولیتا را ندارد و حتی هیچ‌گاه لولیتا را از رفتن به یتیم خانه یا فقیر شدن نمی‌ترساند. در فیلم، هامبرت یک روان پریش نیست و هیچ‌گاه هم از لولیتا سوء استفاده جنسی نمی‌کند. همچنین بر خلاف رمان، در پایان فیلم به بیینندگان اعلام می‌شود که هامبرت به جرم قتل کلر دستگیر شده و در زندان از دنیا می‌رود.

مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «Lolita (1962 film)». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۱۱ آوریل ۲۰۱۵.

لولیتا (به انگلیسی: Lolita) یک فیلم درام آمریکایی-فرانسوی محصول سال ۱۹۹۷ به نویسندگی استیون شیف و کارگردانی آدریان لین است. این فیلم، دومین اقتباس از رمان ولادیمیر ناباکوف با همین نام است. جرمی آیرنز در نقش هامبرت هامبرت و دومنیک سوین در نقش دولورس «لولیتا» هیز می‌باشند. ملانی گریفیث در نقش شارلوت هیز و فرانک لانگلا هم در نقش کلر کوئیلتی بازی می‌کنند.

داستان در بارهٔ مردی به نام هامبرت است که معلم خصوصی بود و به خانه مادر[شارلوت هیز] لولیتا می‌آید
و بعد تصمیم می‌گیرد از آنجا برود ولی چون لولیتا را می‌بیند سریع از او خوشش می‌آید و تصمیم می‌گیرد که بماند. مادر لولیتا هم عاشق هامبرت می‌شود و هامبرت هم چون عاشق لولیتا بود مجبور می‌شود آنجا بماند.
مادر لولیتا بر اثر تصادف می‌میرد و لولیتا قبل از مرگ مادرش در مدرسهٔ شبانه‌روزی می‌باشد.
هامبرت وسایل او وخودش را جمع می‌کند و او را از آنجا می‌برد …

لولیتاخوانی در تهران (در انگلیسی: Reading Lolita in Tehran) نام کتاب خاطراتی از آذر نفیسی، استاد دانشگاه و نویسنده ایرانی الاصل است که ابتدا در سال ۲۰۰۳ در ایالات متحده آمریکا به زبان انگلیسی به چاپ رسید و به یکی از پرفروش‌ترین کتابهای دهه معاصر آمریکا تبدیل گشت.

کتاب خوانش لولیتا در تهران، بیش از صدهفته در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز قرار داشت و تا کنون به ۳۲ زبان زنده دنیا ترجمه شده‌است.

موضوع اصلی کتاب شرح و توصیف خاطرات خانم نفیسی از روزهای انقلاب فرهنگی در ایران و اخراج استادان زن از دانشگاه‌های ایران توسط تندروهایی است که قصد تثبیت جمهوری اسلامی را دارند. نویسنده در پی تعطیلی کلاس تدریس انگلیسی اش در دانشگاه تهران اقدام به فراخوانی تعدادی از دانشجویان نخبه کلاسش را می‌کند و با دایر کردن کلاسهای خصوصی به شاگردان سابقش به تدریس دروس تعطیل شده خود اقدام می‌کند و رمان‌های مشهور انگلیسی را بازخوانی می‌کرده‌اند.

نویسنده علاوه بر این در واقع تاریخ زندگی خود را از پیش از انقلاب و زمان دانشجویی‌اش در آمریکا و فعالیت در کنفدراسیون دانشجویی و سپس شرکت در انقلاب و به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی و درگیری‌ها بر سر حجاب و انقلاب فرهنگی و جنگ ایران و عراق و مرگ روح‌الله خمینی و غیره از زاویه شخصی و در کنار نقد ادبی رمان‌ها در زمان‌های مختلف، بیان می‌کند. نفیسی در بیان تاریخ زندگی خود و تاریخ معاصر ایران، به نقد دائم جمهوری اسلامی می‌پردازد و بارها علیه نظرات روح‌الله خمینی نکاتی را بیان می‌کند.

کتاب لولیتاخوانی در تهران، به چهار بخش اصلی تقسیم شده‌است که از این قرارند:
داستان رمان لولیتا چیست

حمید دباشی مقاله‌ای در الاهرام به چاپ رسانده و در آن مدعی و معترض تبلیغات ضد جمهوری اسلامی ایران در غرب شده‌است. به گفته دباشی، این کتاب دقیقاً در خدمت جنگ‌افروزی جهانی آمریکا و تخریب جو عمومی علیه ایران می‌باشد. نویسنده این کتاب به اهداف عمده‌ای مانند تخریب و لکه دار کردن منظم فرهنگ انقلابی ایران و مقابله اش با استعمار، و از طرف دیگر ترویج برتری فرهنگی یک امپراتوری غارتگر دست یافته‌است.[۱]

محمد مرندی در مقاله‌ای با عنوان «آذر نفیسی خوانی در تهران» (Reading Azar Nafisi in Tehran) که در ژورنال مطالعات آمریکای معاصر (Contemporary American Studies) به چاپ رسیده‌است، می‌گوید: «نفیسی جامعهٔ ایران و اسلام را به طور فاحشی اشتباه نمایش داده و او از نقل قول‌ها و مراجعی استفاده می‌کند که نادقیق، غلط‌انداز یا حتی کاملاً ساختگی هستند.»[۲]

ولادیمیر ولادیمیرویچ نابوکوف (روسی: Влади́мир Влади́мирович Набо́ков زاده ۲۲ آوریل[۱] / ۲۳ آوریل[۲] ۱۸۹۹، سن پترزبورگ – درگذشته ۲ ژوئیه ۱۹۷۷، مونترو) نویسنده رمان، داستان کوتاه، مترجم و منتقد چندزبانه روسی-آمریکایی بود.

وی اولین شعرش را در سن ۱۵ سالگی نوشت و قبل از فارغ‌التحصیلی از مدرسه تنیشف، ۲ جلد کتاب شعر چاپ کرده بود.[۳]

ناباکوف تحصیلات خود را در دانشگاه کمبریج گذراند و چند سال پس از تبعید اجباری در اروپا، در سال ۱۹۴۰ به آمریکا رفت و تا پایان عمر خود آنجا ماند.
نابوکوف با انتشار رمان لولیتا به اوج شهرت رسید. ناباکوف این رمان را در سال ۱۹۵۵ میلادی و به زبان انگلیسی نوشت و در پاریس منتشر کرد.[۴]

تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۷، نابوکوف ۱۸ رمان، ۸ مجموعه داستان کوتاه، ۷ کتاب شعر و ۹ نمایشنامه منتشر کرده بود.[۵]

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:36 ] [ گنگِ خواب دیده ]

آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟

تقریباً هیچ‌کس یک نابغه را دوست ندارد تا زمانی که بمیرد

آیا نابغه‌بودن ارزشش را دارد؟

موتزارت چطور می‌توانسته موسیقی را بی‌کم‌وکاست در ذهنش بپروراند؟ داوینچی چطور طرح‌هایی به‌ظاهر بی‌ربط را به مفهومی یکپارچه و معنادار تبدیل می‌کرده است؟ آی.کیو؟ نمره‌های مدرسه؟ کودکی درخشان؟ شاید، اما استیون هاوکینگ تا هشت‌سالگی نمی‌توانسته بخواند و پیکاسو و بتهوون از پس عملیات سادۀ ریاضی برنمی‌آمدند. اگر دربارۀ معیارهای «استاندارد» ارزیابی نبوغ مبالغه شده، آیا می‌توان نبوغ را در چیزهایی یافت که معمولاً بیرون از این معیارهای استاندارد قرار می‌گیرند؟ و آیا با یافتن پاسخ هنوز هم می‌خواهیم نابغه باشیم؟

سوءتفاهم نشود -این درست که من استاد دانشگاه ییل هستم، اما نابغه نیستم. وقتی برای اولین بار به چهار فرزند بالغمان گفتم که قرار است دورۀ جدیدی دربارۀ نبوغ تدریس کنم، به نظرشان بامزه‌ترین چیزی رسید که به عمرشان شنیده‌اند. «تو آخه؟ تو اصلاً نابغه نیستی! تو یه خرکاری». و حق با آن‌ها بود. پس چطور شد که حالا، ‌ده‌ها سال بعد، هنوز دورۀ موفقی دربارۀ نبوغ در ییل درس می‌دهم و کتابی نوشته‌ام به نام عادت‌های پنهان نبوغ۱ (۲۰۲۰) که برگزیدۀ کتاب سال آمازون بوده است؟ پاسخ: من باید همان چیزی را داشته باشم که نیکولا تِسلا بر آن اصرار داشت، «جسارتِ جهالت».

زندگی حرفه‌ای‌ام را، در روزگار جنگ سرد، با تلاش برای تبدیل‌شدن به پیانیستی حرفه‌ای۲ آغاز کردم. ایالات‌متحده در آن زمان سعی داشت اتحاد جماهیر شوروی را با استفاده از روش‌های خودِ حریف شکست دهد. در سال ۱۹۵۸، وَن کلی‌برن، پیانیست ۲۳ساله‌ای اهل تگزاس، برندۀ دورۀ آغازین رقابت‌های بین‌المللی چایکفسکی، چیزی در مایه‌های المپیک موسیقی کلاسیک، شد. و بعد، در سال ۱۹۷۲، بابی فیشرِ اهل بروکلین بوریس اسپاسکی را در شطرنج شکست داد. من هم، ازآنجاکه علاقه‌ای به موسیقی بروز داشتم و قدبلند هم بودم و دست‌های غول‌آسایی داشتم، قرار بود کلی‌برن بعدی باشم؛ دست‌کم به تصریح مادرم.

بااینکه خانوادۀ ما ثروتمند نبود، والدینم توانستند برایم یک پیانوی بزرگ بالدوین مهیّا کنند و بهترین معلم‌ها را در شهر سکونتمان، واشینگتن دی.سی، پیدا کنند. خیلی زود باروبندیلم را بسته و عازم مدرسۀ موسیقی ایستمن شدم که اسم‌ورسمی داشت؛ آنجا مجدداً تمام فرصت‌ها پیش‌پایم قرار گرفته بودند. من اخلاق کاری سفت و سختی هم داشتم: تا ۲۱سالگی، بر طبق تخمین خودم، ۱۵هزار ساعت وقتم را صرف تمرین متمرکز کرده بودم. (موتزارت برای رسیدن به سطح استادی در آهنگ‌سازی و نوازندگی تنها به ۶هزار ساعت نیاز داشت). بااین‌حال، طی دو سال، می‌توانستم ببینم که هرگز قرار نیست حتی یک پاپاسی هم در قامت پیانیست حرفه‌ای دربیاورم. تمام مزیت‌های لازم را داشتم به‌جز یکی: هیچ استعداد موسیقی نداشتم. هیچ حافظۀ خاصی برای موسیقی، هیچ هماهنگی خارق‌العادۀ دست با چشم، هیچ اوج مطلقی نداشتم -چیزهایی که همگی برای یک نوازندۀ حرفه‌ای بسیار ضروری‌اند.

«اگه نمی‌تونی آهنگ بسازی، اجرا می‌کنی؛ و اگه نمی‌تونی اجرا کنی، درس می‌دی» -این ورد مخصوص کنسرواتوآرهایی مثل مدرسۀ موسیقی ایستمن بود. اما چه کسی می‌خواهد هر روزش را در یک اتاق تمرین واحد صرف درس‌دادن به سایر پیانیست‌هایی کند که احتمالاً به‌زودی شکست می‌خورند؟ شمِّ من می‌گفت باید صحنۀ بزرگ‌تری در یک دانشگاه پیدا کنم. بنابراین راهی هاروارد شدم تا یاد بگیرم چطور استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ موسیقی، یا به عبارتی، موسیقی‌شناس شوم. درنهایت شغلی در ییل به‌عنوان مدرس برای تدریس «سه ب» -باخ، بتهوون و برامس- پیدا کردم. اما مسحورکننده‌ترین آهنگ‌سازی که در آنجا به او برخوردم یک میم بود: موتزارت. علاقه‌ام به او با ظهور فیلم آمادئوس (۱۹۸۴) که برندۀ اسکار شد شدت گرفت. برای مدتی انگار تمام جهان شیفتۀ این شخصیت بامزه، پرشور و تُخس شده بود.

بین این‌همه چیز، یک فیلم باعث شد تا من تمرکز پژوهش دانشگاهی‌ام را به موتزارت تغییر دهم. اما اصل اساسی پژوهش‌گری که در هاروارد آموخته بودم یکسان باقی ماند: اگر در جست‌وجوی حقیقتی، به منابع اولیۀ اصلی رجوع کن؛ باقی صرفاً شایعات است. بنابراین، در طی ۲۰ سال، در جست‌وجوی موتزارت به کتابخانه‌هایی در برلین، سالزبورگ، وین، کراکوف، پاریس، نیویورک و واشینگتن رفتم و دست‌نوشته‌های موسیقایی او را مطالعه کردم. فهمیدم که موتزارت می‌توانسته به‌آسانی بخش‌های بزرگی از موسیقی را، تقریباً بدون هیچ اصلاحیه‌ای، در سر بپروراند. آنچه سالیری در آمادئوس دربارۀ موتزارت گفته بود دیگر آن‌قدرها نامتعارف به نظر نمی‌رسد: اینجا «صدای خود خداست».

به دست گرفتن صفحات آسمانی دست‌خط موتزارت -حتی اگر دست‌کش‌های سفید موردنیاز را پوشیده باشید- هم‌زمان یک افتخار و یک شعف است. زوایای نوسان‌دار خودنویس او، اندازه‌های متغیر سر نُت‌ها و ته‌رنگ‌های گوناگون جوهرش شناختی فراهم می‌کند از اینکه ذهن او چگونه کار می‌کرده است. انگار به اتاق مطالعۀ موتزارت دعوت شده باشید و تماشا کنید که چطور این نابغه، با بهره‌گیری از استعدادهای ذاتی شگرفش، وارد منطقه‌ای خلاقه می‌شود و موسیقی به‌سهولت سرریز می‌کند.

مانده بودم کدام نابغۀ دیگری مثل موتزارت کار می‌کرده است؟ اینجا دوباره دست‌نوشته‌ها با دست‌خط [اصلی] بود که مرا به خود خواند. کدام یک از ما مجذوب طراحی‌های سحرانگیز لئوناردو داوینچی -طرح‌های او از ماشین‌ها و ابزارآلات جنگی ابتکاری و همچنین نقاشی‌های صلح‌طلبانه‌اش- نشده‌ایم؟ برخلاف دست‌نوشته‌های اصلی موتزارت، نقاشی‌ها و یادداشت‌های لئوناردو (حدود ۶هزار صفحه از آن‌ها باقی مانده‌اند) اکثراً در نسخه‌های چاپِ عکسی منتشر شده‌اند و بسیاری از آن‌ها اینک روی اینترنت در دسترس‌اند.

اگر موتزارت می‌توانسته در ذهنش چندوچون جریان موسیقی را بشنود، لئوناردو، با استناد به طرح‌هایش، به‌سادگی می‌توانسته در تصورش ببیند که ماشین چطور باید کار کند یا نقاشی باید چه شکلی داشته باشد. اینجا هم قابلیت تکنیکی ذاتی لئوناردو آشکار است، چنان که می‌توان در هماهنگی دست با چشم دید که نتیجه‌اش تناسب صحیح و خطوط متقاطعی است که نشانۀ ادراک سه‌بعدی هستند. همچنین کنجکاوی بی‌وقفۀ لئوناردو هم آشکار است. ذهنش را تماشا می‌کنیم که در طول افق بی‌پایانی از علایق به‌هم‌پیوسته امتداد می‌یابد؛ مثلاً در یک صفحه، قلبی تبدیل به شاخه‌های درخت و بعد هم تبدیل به چنگال‌های یک قرقرۀ مکانیکی می‌شود. چطور تمام این چیزهای به‌ظاهر بی‌شباهت جهان یک‌پارچه می‌شوند؟ لئوناردو همین را می‌خواست بداند. کنث کلارک، مورخ فرهنگ، با دلایل متقن به او لقب «کنجکاوترین مرد تاریخ» را داده است.

موتزارت در موسیقی، لئوناردو در هنر[های تجسمی]؛ جهان روزمرۀ سیاست چطور؟ در این فقره موضوع بی‌نقص مطالعۀ نبوغ دم‌دست بود: الیزابت اول، ملکۀ انگلستان. کتابخانۀ باینِکی در ییل، مخصوص کتاب‌های نایاب و نسخه‌های دست‌نویس، صاحب نسخه‌هایی است از تمام تواریخی که طی دورۀ فرمان‌روایی او توسط معاصرینش نوشته شده‌اند. رمز موفقیت او؟ الیزابت نه تنها با ولع کتاب می‌خواند (سه ساعت در روز عادتش بود) بلکه مردم را نیز مطالعه می‌کرد. کتاب می‌خواند، مطالعه و مشاهده می‌کرد و دهانش را بسته نگاه می‌داشت (شعار او «می‌بینم و سکوت می‌کنم»۳بود). الیزابت از طریق دانستن همه‌چیز و کم‌گویی حدود ۴۵ سال حکومت کرد، شالودۀ امپراتوری بریتانیا و شرکت‌های نوپای سرمایه‌داری را بنا نهاد و نام خود را به سراسر یک دوران بخشید: عصر الیزابت.

چه جذاب! داشتم چیزهای زیادی می‌آموختم. پس چرا دانشجوها را به آموختن با خودم وادار نکنم – به‌هرحال، دلیل ازدحام این‌همه جوان در این مکان همین است! و این‌گونه بود که دورۀ نبوغ من -یا «بررسی ماهیت نبوغ»- شکل گرفت.

●●●

شاید برای تحلیل چگونگی تحقق دستاوردهای استثنائی بشری به یک غیرنابغه نیاز است. طی سال‌های کاری‌ام در هاروارد و ییل، افراد باهوش زیادی، از جمله نیم‌دوجین برندۀ جایزۀ نوبل، را ملاقات کرده‌ام. اگر شما اعجوبه‌ای هستید با استعدادی شگرف در کاری، به‌سادگی می‌توانید آن را انجام دهید -ممکن است از چندوچون آن آگاه نباشید. سؤال هم نمی‌کنید. درواقع، نوابغی که من دیدم انگار بیش از آن دربند انجام اعمال نبوغ‌آمیز بودند که بخواهند به علت برون‌داد خلاقانه‌شان بیندیشند. شاید غریبه‌ای که از بیرون نگاه می‌کند دید اجمالی روشن‌تری داشته باشد از اینکه این شعبده‌بازی چطور انجام می‌شود.

سال‌به‌سال دانشجویان هرچه بیش‌تر در ییل در دورۀ من ثبت‌نام می‌کردند تا پاسخ را بیابند اما، از همان ابتدا، اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد که من باید آن را پیش‌بینی می‌کردم: شناخت نبوغ دچار سوگیری جنسیتی شد.

هرچند نسبت دانشجویان مذکر به مؤنث دانشگاه ییل اکنون پنجاه به پنجاه است و هرچند دورۀ نبوغ درس عمومی علوم‌انسانی و شرکت در آن برای عموم آزاد است، هر سال نسبت ثبت‌نام‌کنندگان در کلاس به‌سمت شصت درصد مذکر و چهل درصد مؤنث متمایل می‌شود. دانشجویان در ییل و سایر دانشکده‌های علوم مقدماتی صحنه را خالی نمی‌کنند و علی‌رغم ارزیابی‌های مثبت این دوره، انگار زنان در ییل به‌اندازۀ همتایان مذکرشان به بررسی ماهیت نبوغ علاقه‌مند نیستند.

مانده بودم چرا. آیا زن‌ها هیجان کم‌تری برای مقایسه‌های رقابت‌جویانه‌ای دارند که برخی افراد را در ردۀ «استثنایی‌تر» از سایرین قرار می‌دهد؟ آیا آن‌ها گرایش کم‌تری دارند به بهادادن به شاخص‌های سنتی نبوغ در جهانی که همه‌چیز از آنِ برنده است -چیزهایی ازقبیل شاهکارترین نقاشی جهان یا انقلابی‌ترین اختراع؟ آیا غیاب مرشدها و الگوهای مؤنث نقشی ایفا می‌کند؟ چرا باید دوره‌ای را گذراند که در آن مطالعات باز هم، به احتمال زیاد، دربارۀ دستاوردهای غرورآفرین «مردان [اکثراً سفیدپوست] بزرگ» است؟ آیا خودِ روش من برای تدوین این دوره، باری دیگر، تداوم‌بخش سوگیری ناخودآگاهی علیه زنان و فرض برتری فرهنگی سفیدپوستان نبود؟

خوش‌بختانه درنهایت دوره را به ۱۲۰ دانشجو «محدود» کردم و درنتیجه می‌توانستم کمی مهندسی اجتماعی کنم. این آزادی را داشتم که هر کسی را که میل داشتم بپذیرم و بنابراین تناسبی گویا از زنان و دانشجویان اقلیت را تضمین کنم. هدف پرکردن سهمیه‌ها نبود، بلکه افزایش تنوع نظرات و برانگیختن مباحثات پرشور بود، چیزهایی علی‌الخصوص سودمند برای دوره‌ای که در آن هیچ جوابی وجود ندارد.

۱۲۰ دانشجوی مشتاق در اولین جلسۀ «دورۀ نبوغ» بعد از من تکرار می‌کردند که «جوابی ندارد! جوابی ندارد! جوابی ندارد!». دانشجویان عموماً جوابی می‌خواهند تا وقتی کلاس را ترک می‌کنند توی جیب بگذارند، جوابی که بعداً می‌توانند در آزمونی از آن استفاده کنند -اما احساس می‌کردم مهم است که فوراً این نکته را شیرفهم کنم. برای سؤال سادۀ «نبوغ چیست؟» هیچ جوابی نیست، فقط عقاید هستند. دربارۀ اینکه محرک آن چیست -طبیعت یا تربیت- باز هم هیچ‌کس نمی‌داند.

سؤال «طبیعت یا تربیت؟» همیشه بحث راه می‌انداخت. دستۀ تحلیل‌گران کمّی (آن‌ها که رشتۀ اصلی‌شان ریاضیات و علوم است) فکر می‌کردند علت نبوغ استعدادهای ذاتی است؛ والدین و معلمان به آن‌ها گفته بودند که با استعداد خاصی برای استدلال کمّی به دنیا آمده‌اند. ورزشی‌جماعت (قهرمان‌های تیم دانشگاه) فکر می‌کردند دستاوردهای استثنایی همه‌اش حاصل سخت‌کوشی است: نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود. مربی‌ها به آن‌ها آموخته بودند که دستاورد آن‌ها نتیجۀ ساعت‌های بی‌شمار تمرین است. در میان دانشمندان نوپای علوم سیاسی، محافظه‌کاران عقیده داشتند نبوغ استعدادی خدادادی است؛ لیبرال‌ها معتقد بودند معلول محیطی حمایتگر است. جوابی نیست؟ متخصصان را صدا بزنید: مطالعاتی از افلاطون، ویلیام شکسپیر و چارلز داروین گرفته تا سیمون دوبوآر در پی آمد، اما هرکدام از آن‌ها هم نظر خودش را داشت.

دانشجویان چشم‌انتظارِ چیز انضمامی‌تری بودند. بعضی می‌خواستند بدانند آیا هم‌اینک نابغه‌اند و آینده چه برایشان در چنته دارد. اکثراً می‌خواستند بدانند چطور آن‌ها هم ممکن است نابغه شوند. شنیده بودند که من نوابغ را، از لوییزا می الکات گرفته تا امیل زولا، مطالعه کرده‌ام و خیال کرده بودند که شاید کلید دروازۀ نبوغ را پیدا کرده‌ام. بنابراین می‌پرسیدم: «چند نفر از شما فکر می‌کنید همین حالا نابغه‌اید یا توانایی نابغه‌شدن دارید؟». چند نفری خجولانه دست بلند می‌کردند؛ دلقک‌های کلاس هم، از سر شوخی، سفت و محکم دستشان را بالا می‌بردند. بعد: «اگر همین حالا نیستید، چند نفر از شما می‌خواهید نابغه شوید؟». بعضی از سال‌ها، تعداد زیادی تا حدود سه چهارم دانشجویان دست بلند می‌کردند. بعد می‌پرسیدم: «باشد، اما خب نبوغ دقیقاً چه است؟». هیجان تبدیل به سردرگمی‌ای می‌شد که در ادامه‌اش جست‌وجویی دوهفته‌ای برای تدوین تعریفی از نبوغ می‌آمد، تعریفی که معمولاً با نوعی فرضیه از این دست به پایان می‌رسید:

یک نابغه انسانی است با توانایی‌های ذهنی خارق‌العاده که آثار یا بینش‌های بدیعش جامعه را به‌نحوی معنادار، خواه ناخواه، در تمام فرهنگ‌ها و برای همیشه تغییر می‌دهد.

تنها به‌تدریج، و نه پیش‌ از آنکه کتابم، عادت‌های پنهان نبوغ، را بنویسم، متوجه شدم که این صورت‌بندی پیچیده را می‌توان به چیزی شبیه به یک «معادلۀ نبوغ» خلاصه کرد.

اینجا فرمولی بود که دانشجویان و عوام‌الناس به‌طور کلی می‌توانستند فوراً آن را بفهمند:

جی = اس × ان × دی

نبوغ (جی) مساوی است با اهمیتِ۴(اس) درجۀ تأثیر یا تغییر حاصل (پنی‌سیلینِ نجات‌بخشِ آلکساندر فلمینگ درمقابل آخرین استایل کتانی‌های ییزیِ کانیه وِست) ضرب‌در تعداد۵ (ان) افراد متأثرشده (حدود ۲۰۰میلیون جانِ نجات‌یافته درمقابل ۲۸۰هزار جفت کفش فروخته‌شده) ضرب‌در مدت‌زمان۶ (دی) تأثیر (آنتی‌بیوتیک‌ها حدود ۸۰ سال قدمت دارند؛ عمر یک کفش وابسته به میزان مصرف است). هرچند «معادلۀ نبوغ» فرمولی بی‌نقص نبود، دست‌کم در این مورد روش مفیدی برای ریختن طرح بحثی برای طول دورۀ یک ترم دانشگاهی بود.

بعضی از دانشجویان باهوش بلافاصله مخالفت کردند: پس تکلیف نابغه‌ای که توانایی تغییر جهان را دارد اما این کار را نمی‌کند، خواه به‌علّت فقدانِ خواست یا فرصت، چیست؟ فرض کنیم آینشتاین در جزیره‌ای دورافتاده زندگی می‌کرد و اثر فوتوالکتریک، E=MC۲، نسبیت خاص و نسبیت عام را در ذهن پرورانده بود -اما ایده‌هایش را به هیچ‌کس منتقل نکرده بود. آیا باز هم نابغه می‌بود؟ فرض کنیم که او آن ایده‌ها را فقط با ۱۲ بومی آن جزیره در میان گذاشته بود. آیا ما آینشتاینِ نابغه را با یک «جی» بسیار بسیار کوچک‌تر داشتیم؟ فرض کنیم او توانایی آن را داشت که بینش‌های بالقوه دگرگون‌کننده‌اش را با تمام جهان در میان بگذارد، اما هیچ‌کس خواستار تغییر نبود -و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد. معادلۀ جی = اس × ان × دی فرض را بر این می‌گذارد که یک عامل و یک معلول وجود دارد. همان‌طور که میهای چیکسِنت‌میهای، روان‌شناس مجارستانی-آمریکایی، گفته است، برای رخ‌دادن خلاقیت، وجود هر دو طرف ضروری است: متفکری اصیل و جامعه‌ای پذیرا. سؤال چندگزینه‌ای: آیا آینشتاینی تنها در جزیره‌ای دورافتاده یک نابغه است، یک غیرنابغه یا یک نابغۀ بالقوه؟ آیا نهان‌بینِ نادیده‌گرفته‌شده پیامبری است که در بیابان فریاد می‌زند یا یک دیوانه؟

●●●

درحالی‌که دانشجویان با این مسائل متافیزیکی کُشتی می‌گرفتند، دغدغه‌های پیش‌پاافتاده‌تری هم داشتند. تکلیف کیم کاردشیان چیست؟ او می‌تواند به دلیل استعدادش در استفاده از شبکه‌های اجتماعی در سراسر وب «نابغۀ تجاری» باشد. اما او وب را اختراع نکرده است. (این کار تیم برنرز-لی بود). قهرمانان ورزشی ازقبیل مایکل فلپس، رکورددار مدال طلای المپیک که یک «نابغۀ حرکتی» در نظر گرفته می‌شود، چه؟ اما چه کسی طرح بازی‌های المپیک مدرن را درانداخت؟ (پیِر دو کوبرتَن). نیویورک تایمز به بیل بلیچیک، مربی برندۀ شش دورۀ سوپر باول، لقب «نابغۀ دفاعی» داده است. اما چه کسی بازی فوتبال را ابداع کرد؟ (والتر کمپ). یو-یو ما به‌خاطر اجراهای فوق‌العاده‌اش از آهنگ‌سازان کلاسیک لقب «نابغۀ موسیقی» گرفته است. اما کدام‌یک نابغه است، ما یا موتزارت؟ دانشکدۀ مدیریت تجاری دانشگاه نبراسکا، شعبۀ اوماها، دورۀ سالانه‌ای با عنوان «نبوغ وارن بافِت» ارائه می‌کند. اما آیا پول (و تلنبارکردن آن) نبوغ است، یا پول منبعی است برای توانمندسازی برای استفادۀ بعدی نوابغ حقیقی؟

با سؤالات بالا داشتم دانشجویان را به تفکر تشویق می‌کردم. اما به همان نسبت نیز دانشجویان، به علت تجربیات متنوعشان، داشتند به من درس می‌دادند.

مثلاً به آنچه از جوانانی از تبار بومیان آمریکا آموختم توجه کنید. یادم می‌آید به‌طور خاص دانشجویانی از ملّت ناواهو و قبیلۀ شوشونی شیوۀ مشابهی -اما برای من از بیخ‌وبن تازه- برای تفکر دربارۀ دستاوردهای بشری داشتند، شیوه‌ای که می‌شد مهم‌ترین جنبۀ آن را «نبوغ اجتماع» دانست. از دید آن‌ها، زنی که الگوی قالیچه‌ای را طراحی کرده که اکنون نسل‌هاست تکثیر می‌شود نابغه بوده اما هیچ‌کس نامش را نمی‌داند. همچنین برندۀ مدال المپیکی که سر کلاسم بود. او اعتراف کرد که باور دارد دستاوردهایش حاصل استعدادهای ذاتی بوده‌اند، اما، از طرفی، بعداً خبر داد که مادر چینی‌اش فکر می‌کند آن‌ها عمدتاً نتیجۀ سخت‌کوشی‌اش هستند. به همین نحو، چندین دانشجوی چینی به‌طور انفرادی به اطلاعم رساندند که توماس ادیسون به‌خاطر آن گزین‌گویه‌اش که نبوغ یک درصد الهام است و نودونه درصد عرق‌ریختن هنوز در آن کشور از جایگاه رفیعی برخوردار است. درعین‌حال، نیکولا تسلا، دانشمند مفهومی درخشانی که روش‌های غیرعلمی پرسروصدای ادیسون را تحقیر می‌کرد، آنجا کم‌تر شناخته‌شده است.

دانشجویی ژاپنی گزین‌گویه‌ای «ضد نبوغ» در کشور زادگاهش را برایم گفت: «میخی که بیشتر از بقیه بیرون بزند محکم‌تر کوبیده خواهد شد». دانشجویان آسیایی عموماً کنجکاوی زیادی دربارۀ نبوغ غربی بروز می‌دادند، آن هم به دلیل اندیشۀ (برای آن‌ها) تازۀ یک فرد واحد دگرگون‌کننده. بله، من بیشتر و بیشتر متوجه می‌شدم که نبوغ درواقع فرهنگی است؛ اندیشۀ نبوغ فطری فردی گویا در قرن هجدهم پدیدار شد، بخشی به این دلیل که به‌خوبی با ایدئال غربی توسعه‌طلب و سرمایه‌دار جفت‌وجور می‌شد که تحت آن، مالکیت فردی، به‌ویژه مالکیت فکری، می‌توانست به‌نحوی فزاینده تولید شده و از محافظت قانونی بهره‌مند باشد. من هرگز مخالف هیچ‌کدام از این‌ها نبودم اما اکنون دست‌کم نسبت به پایۀ تاریخی و سوگیری آموخته‌های فکری‌ام هشیارتر بودم. و چنین بود آموزشی که دانشجویانم فراهم می‌کردند.

عاقبت آنچه برایم به‌مثابۀ دیدگاهی کلیشه‌ای از نابغۀ خیره‌کننده -معمولاً یک عدد مُخِ مذکر با آی‌کیوی فوق بالا که حتی در جوانی بصیرت‌های «آهان!» ناگهانی داشته و احتمالاً کمی خل‌وضع و قطعاً عجیب‌وغریب بوده است- شروع شده بود به یک ارزیابی هوشیارانه‌تر و گاه فلسفی تحول یافت.

نبوغ امری مطلق نیست، بلکه ساخته‌ای بشری و وابسته به زمان، مکان و فرهنگ است. به همین نحو، نبوغ نسبی است. بعضی آدم‌ها جهان را صرفاً بیش از بقیه تغییر می‌دهند. بدین قرار، نبوغ فرض را بر نابرابری در برون‌داد می‌گذارد (افکار استثناییِ یک آینشتاین یا موسیقی یک باخ) و موجد نابرابری در پاداش می‌شود (شهرت جاودانه برای باخ، ثروت افسانه‌ای برای جف بیزوسِ آمازون). رسم دنیا همین است. اعمال نبوغ‌آمیز معمولاً در رکاب اعمال ویران‌گرند؛ به این عموماً پیشرفت می‌گویند.

چه چیز نبوغِ محض نیست؟ از قرار معلوم، در اهمیت آی‌کیو و همین‌طور سایر آزمون‌های استاندارد، نمره‌ها، دانشگاه‌ها و مربی‌های آیوی لیگ۷ مبالغه شده است. استیون هاوکینگ تا هشت‌سالگی نمی‌توانست بخواند؛ پیکاسو و بتهوون از پس عملیات سادۀ ریاضی برنمی‌آمدند. جک ما، جان لنون، توماس ادیسون، وینستون چرچیل، والت دیزنی، چارلز داروین، ویلیام فاکنر و استیو جابز همگی دستاوردهای دانشگاهی اندکی داشتند.

اگر دربارۀ آی‌کیو مبالغه شده، دربارۀ کنجکاوی و پایداری نشده است. دربارۀ داشتن تخیلی کودکانه در طول بزرگ‌سالی، توانایی آرام‌گرفتن به‌منظور اجازه‌دادن به ایده‌های گوناگون تا در هم ادغام شده و بدل به ایده‌هایی جدید و اصیل شوند، و توانایی ساخت عادتی برای کار به‌منظور عمومی‌کردن محصول نیز اغراق نشده است. درنهایت، اگر می‌خواهید زندگی طولانی داشته باشید، یک علاقۀ پرشور پیدا کنید. نوابغْ خوش‌بین‌هایی پرشورند که به‌طور متوسط بیش از یک دهه بیش از عموم مردم زندگی می‌کنند.

و پایان ترم معمولاً الهامی ناگهانی با خود می‌آورد: معلوم می‌شود که بسیاری از اذهان بزرگْ انسان‌های چندان بزرگی نبوده‌اند.

آن سؤال ابتدای ترم، «چند نفر از شما می‌خواهید نابغه شوید؟»، با آن سه‌چهارم پاسخ مثبتش را یادتان هست؟ حالا، در آخرین جلسه پرسیدم: «بعد از مطالعۀ تمام این نوابغ، چند نفر از شما هنوز می‌خواهید نابغه باشید؟». این بار فقط حدود یک‌چهارم از گروه گفت: «من دوست دارم باشم». به قول یکی از دانشجوها که داوطلب شد، «اولِ دوره فکر می‌کردم می‌خواهم، اما حالا شک دارم. خیلی از آن‌ها شبیه به عوضی‌های وسواسی و خودمحور هستند -آن‌جور آدمی نیستند که بخواهم دوست یا هم‌اتاقی‌ام باشند».

متوجه شدم: وسواسی و خودمحور. به چارلز دیکنز فکر کنید که دخترش کیتی تعریف می‌کند:

پدرم عین دیوانه‌ها بود، ذره‌ای اهمیت نمی‌داد چه بلایی سر هرکدام از ما می‌آید. هیچ‌چیز نمی‌توانست از بدبختی و ناشادی خانۀ ما سبقت بگیرد.

یا مثلاً ارنست همینگوی که مارتا گلهورن، همسر سومش و گزارشگر جنگی بسیار ارجمند، درباره‌اش گفت: «یک مرد باید نابغه‌ای تمام‌عیار باشد تا بتواند چنان نفرت‌انگیزبودنی را جبران کند». مورد بعد هم استیو جابز که بنا بر ادعای زندگی‌نامه‌نویسش، والتر ایساکسن، مدخل نمایۀ مجزایی برای «رفتار توهین‌آمیز او» را ایجاب می‌کرد. حتی ماری کوری هم شایستگی نمره‌ای بالا در مقام والد را نداشت، بنا بر سخن دخترش، ایو:

[پدربزرگ پدری‌مان] خیلی بیشتر از مادر [ما] هم‌بازی و مرشد [ما] بود، مادری که همیشه بیرون از خانه بود –همیشه در آزمایشگاهی حبس شده بود که اسمش همیشه در گوش [ما] می‌غرید … سال‌های جوانی‌ام سال‌های خوشی نبودند.

بنابراین، آخرین درس کلاس که به کار همه می‌آید این است: اگر نابغه‌ای در میان شماست مراقب باشید. اگر برای یک نابغه کار می‌کنید، ممکن است نکوهیده شوید یا با شما بدرفتاری شود، یا شاید شغلتان را از دست بدهید. اگر یکی از نزدیکان شما نابغه است، ممکن است متوجه شوید که کار یا علاقۀ او در اولویت است. بااین‌حال نوبت تشکری صمیمانه است از آن‌هایی که چنین مورد سوءاستفاده قرار گرفتند، بدبخت یا اخراج، استثمار یا نادیده گرفته شدند؛ تشکری به‌خاطر «از خودگذشتگی برای تیم» و این تیم همۀ ما ابناء بشر هستیم که متعاقباً از خیر فرهنگیِ بزرگ‌تری بهره می‌بریم که نابغۀ «شما» به ارمغان آورده است. تعبیری از آن حرف ادموند دو گونکور، نویسندۀ فرانسوی، چنین است: تقریباً هیچ‌کس یک نابغه را دوست ندارد تا زمانی که بمیرد. اما بعد دوستش داریم، چون حالا زندگی بهتر است.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:10 ] [ گنگِ خواب دیده ]

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را كه بی شك
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]

خودی که دیگران می‌بینند و خودمان نمی‌بینیم

خودی که دیگران می‌بینند و خودمان نمی‌بینیم

پژوهش‌ها نشان می‌دهند اولین برخوردها نافذترین شناخت‌ را از ما در ذهن دیگران رقم می‌زند. درواقع، ما یک عمر دست‌وپا می‌زنیم تا خودمان را بشناسیم، اما گویا هویتمان در یک چشم‌برهم‌زدن به‌نحوی برق‌آسا برای دیگران برملا می‌شود. آینه، عکس‌، فیلم و صداهای ضبط‌شده، همگی، فناوری‌هایی هستند که خویشتن ما را افشا می‏کنند و آن خودی را نشانمان می‌دهند که دیگران می‌بینند و ما نمی‌بینیم. اما چند نفر از ما تاب چنین مواجهه‌ای را داریم و چرا غالباً از روبه‌روشدن با خودمان فرار می‌کنیم؟

ناوایل تدریسم در دانشکدۀ تحصیلات تکمیلی، یکی از دوستانم که بیشتر از من تجربۀ تدریس داشت برایم از پژوهشی صحبت کرد که با آن مواجه شده بود. نمی‌دانم چنین پژوهشی اصلاً وجود خارجی دارد یا نه. هیچ‌وقت پی‌اش را نگرفته‌ام، ولی حالا به نظرم یکی از آن حکایت‌هایی است که دست به دست زیاد چرخیده و مانند بلاکچین، در طول راه، توشۀ بیشتر و بیشتری اندوخته است. دوستم می‌گفت این پژوهش نشان می‏دهد که دانشجویان، پنج ثانیه بعد از شروع اولین کلاسِ نیمسال تحصیلی، استاد خود را ارزیابی می‏کنند و کمابیش همان نمره‌ای را به استاد می‌دهند که در پایان نیمسال نیز می‌دهند. این یعنی استادی که در بدو ورود به کلاس به دل دانشجویان بنشیند سه ماه بعد نیز همآن‌قدر محبوب است. برعکس، استادی که همان اول سخت‌گیر و خشن جلوه کند تا آخر نیمسال نمی‌تواند نظر کسی را نسبت به خودش عوض کند.

علی‌رغم تقدیرگراییِ مستتر در این یافته، دوستم ادعا می‌کرد که نتیجۀ پژوهش از نظرش مایۀ تسلی‌خاطر است، چراکه وقتی بپذیری شخصیتت فوراً بر همه آشکار می‌شود، دیگر مجبور نیستی ظاهرسازی کنی. او سفارش کرد هروقت دلشوره داشتم که قرار است چه وجهه‌ای از خودم در طول ترم به جا بگذارم، یادم باشد که دانشجویان از قبل تکلیفشان را با من روشن کرده‌اند. از همان روز اول، قبل از اینکه وسایلم را روی میز بگذارم، من را شناخته‏‌اند و برای تغییردادنش هم کاری از دستم برنمی‌آید.

این یکی از عجیب و غریب‏ترین نصیحت‌هایی است که در زندگی‌ام شنیده‌ام. بارها پیش آمده همین‌که پشت تریبون رفته‌ام یا برای اولین بار با کسی دست داده‌ام، حرف‌های دوستم فوراً از ذهنم گذشته است. آن چیزی که دیگران در همان پنج ثانیۀ اول این‌قدر قاطعانه تشخیصش می‌دهند چیست؟ به نظرم، آنچه دوستم گفت حکایتی دربارۀ حدود و ثغور خودشناسی بود. ما همۀ عمرمان سعی می‌کنیم بفهمیم چه‌جور آدمی هستیم، اما دیگران می‌توانند کشفمان کنند، به‌تمامی و در یک نگاه.

هانا آرنت، در کتاب وضع بشر، می‌نویسد هویت ما «در تمام کردار و گفتار ما نهفته است»، اما خودمان قادر به دیدنش نیستیم. «برعکس، احتمالش بسیار است که آن ’کیستی‘، که چنان واضح و تردیدناپذیر بر دیگران پدیدار می‌شود، از دید خودِ شخص پنهان بماند، درست مثل دایمون در مذهب یونانی که در سراسر زندگی همراه آدمی است، ولی همواره در قفای اوست و ازاین‌رو فقط بر کسانی عیان می‏شود که شخص با آن‌ها روبه‌رو می‌شود».

دایمون، که در لغت به معنای «تقدیر» است، روح نگهبانی است که هنگام تولد به‌طور تصادفی به هر انسان داده می‌شود. اعتقاد بر این بود که اگر آدم سعادتمندی به حساب می‌آیید، به‌خاطر دایمونِ خوبتان است. اگر هم خبیث، بزدل یا شرور هستید، باز هم این روح هدایتگر مقصر است. من دایمون‏ها را شبیه ناودان‏های کله‏اژدری‌ای 1 تصور می‌کنم که روی شانه‌های افراد مشخصی نشسته‌اند (برای انگلیسی‌زبان‌ها دشوار است که با شنیدن واژۀ daimon به یاد مشتق آن یعنی demon [دیو] نیفتند). ما نمی‌توانیم همیشه دایمون خودمان را ببینیم اما گهگاهی چشممان به آن می‏افتد. اکثر ما از زبان دیگران عباراتی را در توصیفِ خودمان شنیده‌ایم که از اساس با تصویری که از خود داریم بیگانه‌اند (مثل وقتی‌که دوستی با صداقت می‌گوید «تو همیشه خیلی جدی هستی»). کامو چنین لحظاتی را مواجهه با پوچی توصیف کرده بود: «غریبه‌ای که در لحظاتی خاص به دیدن ما در آینه می‌آید، همتایی آشنا اما هراس‌انگیز که در عکس‌های خودمان با او مواجه می‌شویم».

آینه، عکس‌، فیلم و صداهای ضبط‌شده، همگی، فناوری‌هایی هستند که دایمون را افشا می‏کنند و آن خودی را نشانمان می‌دهند که دیگران می‌بینند و ما نمی‌بینیم. اما چند نفر از ما تاب چنین مواجهه‌ای را داریم؟ حدود یک سال پیش، یکی از هنرپیشه‌های مشهور مَرد، به‌خاطر اینکه یک برنامۀ رادیویی حین مصاحبه برشی از یکی از فیلم‌های او را پخش کرده بود، با قهر و عصبانیت شدید استودیو را ترک کرده بود، چون از شنیدن صدای ضبط‌شدۀ خودش به‌شدت بیزار بود. این ماجرا را، که یکی‌دو روزی هم سر زبان‌ها بود، می‌شد به‌راحتی نمونۀ دیگری از خودستایی مردانه دانست و از کنار آن گذشت. اما این بار همه، با همان شیوۀ غیبی‌ای که آدم‌ها در فضای مجازی با هم هم‌نظر می‌شوند، تصمیم گرفتند او را ببخشند. سلامت روان مسئلۀ مشترکی بود که به‌خاطرش از او دفاع می‌کردند. گمانم همۀ ما خیلی خوب با حس بیزاری او آشنا بودیم.

بیگانگیِ آدمی با هیچ‌چیز ژرف‌تر از بیگانگی با صدایش معلوم نمی‌شود، صدایی که دیری است آن را مَجاز جزء به کل از روح آدمی می‌دانند. بارها پیش آمده که پس از سخنرانی عمومی از اطرافیان شنیده‌ام که صدایم «آرامش‌بخش» یا یک‌چنین چیزهایی است. به‌ نظرم، کسانی که این حرف را می‌زنند گمان می‌کنند دارند از من تعریف می‌کنند، درحالی‌که دیگر همه می‌دانند که سخنور خوب، پیش و بیش از هرچیز، باید پرشور و سرزنده صحبت کند. خویشتنی که من می‌شناختم از آنچه می‏گفت اطمینان داشت و در بیان نظراتش بسیار پرشور بود، پس چطور ممکن بود صدای من چیزی غیر از این را منعکس کند؟ ولی هربار که به صدای ضبط‌شده‌ام گوش می‌کردم، این حالت را درمی‏یافتم: صدایی یکنواخت و بی‌افت‌وخیز. و علی‌رغم همۀ تلاش‌هایم برای سرزنده‌تر صحبت‌کردن، به‌ نظر می‌رسد نمی‌توانم تغییرش دهم.

به باور یونانیان قدیم، شخصیت آدمی در تقدیر اوست. فرمان معبد دلفی که می‌گوید «خودت را بشناس» حکمی به واکاوی اعماق روحتان نیست، بلکه می‏گوید نقشی را که طبیعت به شما واگذار کرده بپذیرید، مثل بازیگری که نقشی را در نمایش قبول می‌کند. این از آن‌ پندهایی نیست که در آمریکای امروز زیاد به گوشتان بخورد اما، همان‌طور که دوستم گفت، تقدیرگرایی آسودگی‏های خاص خودش را دارد. وقتی ویرجینیا وولف شنید که از نویسندۀ دیگری تعریف می‌کنند، غرق حسادت شد. اما این باعث نشد که باعجله بدود طبقۀ بالا و پشت میزش بنشیند و سعی کند از او بهتر باشد. به‌جایش ساعت‌ها در کنار لجن‌زاری قدم زد و با خود چنین زمزمه ‌کرد «من منم».

همۀ آدم‌ها فکر می‏کنند که به بهترین شکل روح خود را می‏شناسند. اما هزاران سال است که فیلسوفان نظری خلاف این دارند. فلوطین اولین کسی بود که نشان داد خودشناسی مستلزم نوعی دوتکه‌شدنِ عجیب‌ خود است. اگر ما قادر باشیم خودمان را بشناسیم، آن کسی که عمل شناختن را انجام می‌دهد کیست؟ و آن چیزی که شناخته می‌شود دقیقاً چیست؟ شوپنهاور این مخمصه را weltknoten یا «گرۀ جهانی» نامیده است، تناقضی که بسیاری از فیلسوفان امروزی آن را با حذف کلیِ تکۀ درونی حل‌وفصل کرده‌اند: این «خود» یک مفهوم بورژوایی است، یک خطای دستوری، یک برنامۀ نرم‌افزاری که برای مدل‌سازی اعمال بالقوه و ارزیابی پیامدهای آن اعمال برای بقا طراحی شده است.

چنین عقیده‌ای هر کسی را نگران می‌کند، اما به‌طور‌خاص گروهی از ما را که احساس می‌کنیم در تنهایی به خودِ واقعی‌مان نزدیک‌تریم بیشتر مضطرب می‌کند. وقتی جوان‌تر بودم، احساسم از خود، وقتی از دنیا کناره می‌گرفتم، به شفاف‌ترین حالت پدیدار می‌شد و درست لحظه‌ای که وادار می‌شدم با دیگران تعامل کنم ناپدید می‌شد. همۀ مجالسی که دایمونم در آن‌ها ظاهر می‌شد را ترک می‏کردم، دایمونی که همواره چیزهایی می‌گفت که مقصود من نبودند، به لطیفه‌هایی می‌خندید که از نظر من بامزه نبودند، و پشت سر کسانی حرف می‌زد که هیچ از آن‌ها بدم نمی‌آمد. همیشه عزمم را جزم می‌کردم که دیگر این کارها را نکنم، که بهتر باشم، اما انگار اعمالم واقعاً در تصرف چیز دیگری بود، گویی هدایتگرِ زیستیِ خودکاری بر آن‌ها حاکم بود که از غلبه بر آن عاجز بودم.

اگر روح فقط در خلوت آدمی وجود داشته باشد، آیا می‌شود گفت که اصلاً وجود دارد؟

من هم مثل خیلی‌های دیگر که نویسنده می‌شوند فکر می‌کردم نوشتن راه یا روزنه‌ای برای فرار از این گرۀ جهانی نشانم می‌دهد. فکر می‌کردم فقط با کار و تأمل است که روح جسمیت می‌یابد و من می‌توانم با همان صدایی که از خودم می‌شناسم حرف بزنم. یعنی خویشتنِ آدمی می‌توانست هم شیء موردمشاهده باشد و هم مشاهده‌گر، هم شخصیت داستان و هم نویسنده. آیا این تصور به‌لحاظ فلسفی عمیق نبود؟ گمان می‌کردم تفکراتم چون وهم و خیال هستند اهمیتی ندارند، اما کلماتی که روی کاغذ آمده‌اند را نمی‌شود انکار کرد. و اگر این کلمات از خودی که فقط من بهتر از همه می‌شناسمش نشئت نگرفته‌اند، پس از کجا آمده‌اند؟

اما حالا دیگر آن‌قدرها زودباور نیستم. زبان، وقتی آن را به کار می‏گیرید، سیال و منعطف است و شما را وسوسه می‌کند که باور کنید قادر است روح زنده و جاندار شما را در خود حفظ کند. اما اگر سال‌ها بعد به نوشته‌های امروزتان ‌رجوع کنید، به‌جای آنکه انعکاس خودتان را در آن‌ها ببینید، با چهرۀ زشت و سنگی ناودان کله‏اژدری مواجه می‌شوید. همۀ خودبینی‌ها، همۀ چیزهایی که خودتان را درباره‌شان فریب داده‌اید، و تمام چیزهایی که تا پیش از این از آن‌ها غافل بودید، همه‌شان حی‌وحاضر جلوی چشم مردم قرار گرفته‌اند. به قول یکی از دوستان نویسنده‌ام، «مسلماً، می‏فهمم که کسی که آن را نوشته است من بوده‌ام، همان‌طور که می‌توانم صدای ضبط‌شده‌ام را تشخیص دهم. اما آن خودِ من نیست».

دیگر نوشتن فناوری به شمار نمی‌آید، اما آن هم در روزهای نخست ظهورش، به‌ دلیل تحریف‌ تصویر فرد، با انتقاد روبه‌رو شده بود. آن‌طور که سقراط در رسالۀ فایدروسِ افلاطون شکایت می‌کند، مشکل این است که تفکرات، به‌محض آنکه روی کاغذ آورده شوند، می‌میرند. کافی است از نوشته‌ها چیزی بپرسید، خواهید دید که جوابی نمی‌دهند. «تا ابد به گفتن یک چیز ادامه می‌دهند».

ما می‌خواهیم حقیقت خویشتن خودمان را ببینیم، یعنی نه از منظری خاص، که از دیدگاهی خنثی، بی‏طرف و ثابت. از همین روست که خدا را به زندگی راه داده‌ایم، که منظری است اصیل از ناکجا، آگاهیِ معلق بر فراز آسمان، که رنگ زمان و مکان نمی‌پذیرد و از منظر ابدیت 2 بر سراسر جهان نظاره می‌کند.

ما امروز از «دیدگاهی بی‏طرف و کلی» صحبت می‌کنیم. الگوریتم‌ها، به‌مانند خدایانِ اعصار قدیم، حقیقت ما را می‌شناسند، چون دنیا را از دریچۀ پتابایت‌ها می‌بینند، از بلندایی که در تصورمان هم نمی‌گنجد، و نیز به این دلیل که فقط از بُعد ریاضی به مسائل فکر می‌کنند، ریاضیاتی که هیچ نظر و عقیده‌ای به آن راه ندارد (یا تصور می‌شود که ندارد). اما این الگوریتم‌ها دربارۀ ما چه دارند که بگویند؟ تنها اندکی از آنچه می‌گویند روشنگر است.

الگوریتم‌ها می‏گویند که فلان محصول را «افرادی شبیه شما» خریده‌اند.

«چون شما کمدی‌های هنریِ سیاه را می‌پسندید …».

این همان تجربۀ معاصر پوچی است: اینکه خودت را جوری ببینی که ماشین‌ها می‌بینند، یعنی به‌صورت عضوی بی‌نام‌ونشان از یک مجموعه‌داده، به‌‌شکل روحی که به زبان ناپالودۀ دسته‌بندی‌ مصرف‌کنندگان تنزل یافته است. اما جدال با تحلیل‌های پیشگویانه همان‌قدر بی‌حاصل است که درافتادن با تقدیر. اعداد دروغ نمی‌گویند. درست است، من از آن نوع فیلم‌ها تماشا کرده‌ام.

ما از فکر اینکه هنوز می‌توانیم تصویر دیجیتال خودمان را کنترل کنیم آرامش می‌گیریم. نوجوانی که اولین حساب کاربری‌اش را می‌سازد حتماً همان هیجانی را برای پیشامدهای احتمالی تجربه می‌کند که من به هنگام گذاشتن قلم بر کاغذ حس می‌کردم: این رسانه‏ای است -یا همان اطلاعات است! صورت بدون ماده!- که می‌تواند روح غیرمادی را انتقال دهد و محفوظ نگه دارد. اما سال‌ها بعد، وقتی آن نوجوان نگاهی به پست‌هایش بیندازد، آیا او هم مثل من درنخواهد یافت که خود درونش جسمیت یافته است، که خدای ساختگی به او خیانت کرده است؟ واژه‌ها، به‌محض اینکه ذهن را ترک می‌کنند، بخشی از جهان مادی و مکانیکی می‌شوند، به عبارت دیگر یک‌سری چیزهای تکراری می‏گویند.

مارشال مک‌لوهان زمانی گفته بود که ما غالباً دربارۀ اسطورۀ نارسیس دچار بدفهمی می‌شویم. چیزی که باعث می‌شود جوان به تصویر خود چشم بدوزد شیفتگی نیست، ازخودبیگانگی عمیق است. این افسانه می‏گوید که «آدمی بی‏درنگ شیفتۀ هر امتدادی از خودش -در هر قالبی که باشد- می‏شود، جز خودش». کافی است زمانی طولانی به خودِ عینیت‌یافته‌تان خیره شوید تا بدل شوید به همان مادۀ بی‌جانی که به آن می‌نگرید. ازخودبیگانگی بالاخره فرومی‌نشیند، و آن‌وقت کم‌کم با دایمونی که خود درونی‌تان از نظر دور نگهش می‌دارد احساس نزدیکی می‏کنید.

سال‌ها پیش، در دوره‌ای که در تعدادی پادکست و برنامۀ رادیویی شرکت می‌کردم، به‌تدریج صدای حقیقی‌ام را شنیدم، صدایی که از دستگاه‌های پخش می‌شنیدم نه در سرم. این تحول پابرجا ماند و هرگز به حالت قبل برنگشت. دیگر نمی‌توانم صدای در سرم را به یاد بیاورم، یا دست‌کم خیلی گنگ و مبهم در خاطرم مانده، مثل صدای معشوقی که از دست رفته باشد. آن هنرپیشه که با غضب از استودیو بیرون رفته بود نیز سعی داشت، با چنگ‌زدن به تصویر در ذهنش و گوش‌نسپردن به تصاویر خلاف آن، از همین تقدیر فرار کند. چند سلبریتی دیگر چنین عزمی دارند؟ شما فقط تا مدتی می‌توانید کنار خود علنی‏تان بایستید، مانند نگهبان یک مجسمه، اما بعد که بیگانگی تحمل‌ناپذیر می‌شود، تصمیم می‌گیرید درون این مجسمۀ نفرت‌انگیز ساکن شوید. گی دو موپاسان ناهارش را هر روز در رستورانی داخل برج ایفل می‌خورد، علی‌رغم اینکه غذای آنجا را دوست نداشت. او می‌گفت آن رستوران تنها جایی در پاریس است که در آن چشمش به ایفل نمی‌افتد.

در دانشگاه با زنی دوست شدم که عمیقاً تحسینش می‌کردم. این زن بسیاری از ویژگی‏هایی که من همیشه از آن‌ها متنفر بودم را در خود جمع داشت. آن ویژگی‏ها در او عیب و ایراد به نظر نمی‌رسیدند. آرام حرف می‌زد اما کمرو نبود، منظم بود اما مقرراتی نبود. وقتی با لباس‌های ناهماهنگ و موهای شانه‌نکرده سر کلاس حاضر می‌شد، آن را به حساب جدیتش می‌گذاشتند نه بی‌مبالاتی‌اش. بعید می‌دانم که آن زمان دقیقاً همین ویژگی‏ها را داشته‌ام، اما او طرز فکرم را درباره‌شان عوض کرد.

ارسطو به ما آموخت که می‌توان از طریق شناخت دیگری به شناخت خود دست یافت. ما معنای شرافت و صداقت را به این دلیل می‌فهمیم که آن‌ها را قبلاً در دوستانمان دیده‌ایم و تحسین کرده‌ایم. ما فقط زمانی متوجه زشت‌بودن اعمال خود می‌شویم که کس دیگری را در حال ارتکاب آن ببینیم. یکی از پیروان ارسطو نظر او را این‏گونه بیان می‌کند: «همان‌طور که وقتی می‌خواهیم صورتمان را ببینیم در آینه نگاه می‌کنیم، وقتی هم می‌خواهیم خودمان را بشناسیم می‌توانیم به دوستمان نگاه کنیم، چراکه دوست، به‌قولی، یک خودِ دیگر است».

ماجرای خودشناسی غالباً در قالب جدالی بین خود حقیقی و خود علنی ارائه می‌شود، تنشی ازلی و ابدی بین اول‌شخص و سوم‌شخص دانای کل. ما به دنبال پژواکی از خود حقیقی‏مان هستیم، و در جست‌وجوی روحمان به پژواکی گوش‌ می‎سپاریم که در مجاری ارتباطی‌مان سیر می‌کند. اما رسانه فقط در صورتی رسانه است که کسی در آن سو وجود داشته باشد. صفحۀ خالی هم بیشتر از الگوریتم خصلت آینگیِ ندارد. تفکرات را تفکرات دیگر منعکس می‌کنند.

به باور مسیح، ما معایبی را در دیگران می‌بینیم که چشممان را بر وجودشان در خودمان بسته‌ایم: پرِ کاهی را در چشم برادرت می‌بینی و از او عیب‌جویی می‌کنی، درحالی‌که تکه‌چوبی در چشم خود را نادیده می‌گیری. اما آیا این‌طور نیست که ما برای بخشیدن عیب دیگران هم بیشتر آمادگی‌ داریم تا برای بخشیدن عیوب خودمان؟ یکی از شیوه‌های رایج روان‌درمانی این است که از بیمار می‌خواهند طوری خودش را دلداری بدهد که انگار دارد با فرد دیگری، و در برخی موارد با یک کودک، حرف می‌زند. در این فضای تبادلِ میان‌ذهنی مجالی فراهم می‌شود تا فرد خودش را با شفافیت تمام نظاره کرده و شفقت را تجربه کند.

سیمون وِی می‌گوید «من با آنچه در تصوراتم هستم نیز فرق دارم. دانستن این سبب می‌شود که خودت را ببخشی».

اگر فرایند نوشتن کورسویی از آگاهی از خود پدید می‌آورد، به‌خاطر تلاشی است که برای دیدن خود از چشم خواننده می‌کنید، تلاش برای اینکه خودتان را جای او بگذارید و نوشته‌هایتان را طوری بخوانید که گویی نویسنده‌شان کسی دیگر است. نوشتن انعکاس خود نیست، بلکه استحالۀ آن است. این عمل نیازمند بیرونی‌سازی محتویات ذهن و تبدیل‌کردنشان به قالب جدیدی است که اشخاص دیگر هم بتوانند آن را ببینند و بفهمند. برای رسیدن به خودشناسی هیچ مسیر دیگری وجود ندارد.

ربکا گلدِستِین، فیلسوف و رمان‌نویس، معتقد است که نوشتن عملِ بازشناسیِ خود است، اما این بازشناسی مستلزم حضور دو طرف است. «این تکۀ بسیار خصوصی، شخصی و خاصِ حیات درونی هر شخص باید، در فرایند عینیت‌بخشی‌اش، به چیزی بدل شود که پذیرای جریان‏های متقابل از سوی حیات درونی خوانندگان باشد».

به ‌گمانم، این همان کاری است که الان دارم انجامش می‌دهم، همان کاری که بیشترِ زندگی‌ام مشغولش بوده‌ام: فرستادن دایمون درونم به جهان بیرون، تا هم شما بتوانید ببینیدش، هم خودم.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]

کافکای نويسنده، کافکای بيمار

کافکای نويسنده، کافکای بيمار

کافکا چند ماه پیش از مرگش یکی از درخشان‌‏ترین داستان‏‌هایش را نوشت. در داستان نقب موجودی تنها، شبیه موش کور، برای محافظت از خود، عمرش را صرفِ ساختن خانه‌‏ای زیرزمینی و تودرتو کرده است. او در آغاز داستان می‏‌گوید «من نقب را تمام کرده‏‌ام و ظاهراً موفق شده‌ام». ولی اطمینان او فوراً رو به تزلزل می‏‌گذارد: از کجا بداند استحکاماتش او را محافظت می‏‌کند؟ به نظر می‏‌رسد که داستان نقب شرح و تفسیری بازاندیشانه‏ دربارۀ زندگی خودِ کافکا باشد. با این تفاوت که آنچه او از آن می‌ترسید، بیماری بود.

فرانتس کافکا چند ماه پیش از مرگش یکی از درخشان‏ترین و غم‌‏انگیزترین داستان‏‌هایش را نوشت. در داستان نقب 1موجودی تنها، شبیه موش کور، برای محافظت از خود در برابر بیگانگانْ عمرش را صرفِ ساختن خانه‌‏ای زیرزمینی و تودرتو کرده است. او در آغاز داستان می‏‌گوید «من نقب را تمام کرده‏‌ام و ظاهراً موفق شده‌ام». ولی اطمینان او فوراً رو به تزلزل می‌‏گذارد: از کجا بداند استحکاماتش او را محافظت می‌‏کند؟ چطور می‏‌تواند مطمئن باشد؟

شخصیت اصلی داستانِ کافکا به چیزی جز ایمنی بی‏‌نقص راضی نمی‌شود و ازاین‏‌رو نباید ‏هیچ‌چیز در محاسباتش مغفول بماند. در جهان کوچک نقبِ او همۀ جزئیات حائز اهمیت و «نشانۀ» بالقوۀ خطری قریب‌‏الوقوع هستند. عاقبت، او صدایی می‏‌شنود که تصور می‏‌کند از آنِ حیوانی مهاجم است. هرجا که می‏‌ایستد صدا را به قوتِ یکسان می‏‌شنود. دست آخر معلوم می‏‌گردد منشأ صدا در بدن خودِ اوست: چه‌‏بسا صدای ضربان قلب یا صدای نفس‌‏های بی‏امان اوست؛ حیات در وجود او صدایی می‏‌کند و فرومی‏‌نشیند، اما او نگران چیزی دیگر است.

به نظر می‌‏رسد که داستان نقب شرح و تفسیری بازاندیشانه‏ دربارۀ زندگی خودِ کافکا باشد. او از دو دهه پیش از آنکه در ۳۴ سالگی مبتلا به سِل شود نگران بیماری بود. تعطیلاتش را در چشمه‏‌های آب گرم می‏‌گذراند و غالباً محتوای نامه‌‏هایی که به دوستان و معشوقه‏‌هایش می‌فرستاد از فهرست علائم بیماری‌هایش چندان فراتر نمی‌‏رفت. کافکا همۀ این‌‏ها را به آنچه خودش مکرراً «بیماری‏‌هراسی» می‏‌خوانْد نسبت می‏‌داد، موقعیتی که، به‌زعم خودش، او را به زندگی راهبانۀ نویسندگی گرفتار کرده بود.

کافکا وارث نگرشی بود که از دورۀ رمانتیکْ طرفداران پرشماری داشت و نویسنده‌بودن را منوط به نوعی ضعف و مریض‌‏احوالی می‏‌دانست -اندیشه‏‌ای که ریشه‌‏هایش را می‏‌توان تا رابرت برتون عقب برد. برتون در اثر مختصر (و ناتمامش) با عنوان آناتومی افسردگی 2 (۱۶۲۱) گفت «مالیخولیایِ بی‏‌اساسِ بیماری‏‌هراسی» مرض دانشجویان و دانشمندان است. کافکا به سال ۱۹۱۳ در نامه‌‏ای خطاب به کارل باوئر، پدر نامزدش فلیسه، نوشت که «من آدمی کم‏‌حرف، گوشه‏‌گیر، بدخُلق، خودخواه، بیماری‏‌هراس و به‏‌راستی ناخوش‌احوالم». و افزود مهم‌‏تر آنکه «من هیچ‌‏کدام از این خصوصیات را تقبیح نمی‏‌کنم».

آن روز صبح که کافکا این کلمات را برای آقای باوئر نوشت نامه‏‌های سورن کی‏یرکگور را خوانده بود. او برای نقابی که برای خودش تدارک می‏‌دید -ادیبی پارسا و علیل- دنبال منبع الهام می‏‌گشت. کافکا می‏‌گفت بیماری‏‌هراسی برای کسی که «همۀ هستی‏‌اش عطف به ادبیات است» گریزناپذیر است. این سخن برای جوانک کارمندی که در ادارۀ بیمۀ سوانح کارگریِ پادشاهیِ بوهم، واقع در پراگ، کار می‏‌کرد و در آن زمان تنها یک مجموعه‌داستانِ کم‌حجم منتشر کرده و بیش از چندصد جلد آن به فروش نرفته بود سخنی گزافه می‏‌نمود. او در نامه‏‌هایش به فلیسه حتی جسارت بیشتری نیز به خرج می‏داد: «تار و پودم ادبیات است، چیز دیگری در من نیست».

اما بیماری‏‌هراسی کافکا واجد جنبۀ حیرت‏‌انگیزتری هم بود: توجه خاص او به مکاتب تناسب و سلامت بدنی که شباهت‏‌های فراوانی به مُدهای «سلامتی» امروز داشت. کافکا در سراسر زندگی‌‏اش از اعتقاد به اصول «لیبنس‏رفورم»3، جنبشی فرهنگی که میان بورژواهای آلمانی‌‏زبان محبوبیت داشت، عدول نکرد. لیبنس‏‌رفورمیست‏‌ها، علاوه بر پذیرش فضایلِ پاکیزگی و طبیعت، از گیاه‌‏خواری، داروهای طبیعی، پوشاک ساده، قرارگرفتن در معرض آفتاب و هوای تازه و پرهیز از مشروبات الکلی و تنباکو حمایت می‌‏کردند. لیبنس‏رفورم همۀ ابعاد حیات کسی را که به اندازۀ کافکا این نگرش‌‏ها را جدی قلمداد می‏‌کرد تحت‏‌تأثیر
قرار می‌‏داد: ممکن نبود هیچ‌‏یک از جزئیات آن موردِغفلت واقع شود.

کافکا در شب ۲۲ سپتامبر ۱۹۱۲ به آنچه نخستین موفقیت ادبی‏اش می‏‌دانست نائل آمد. او یک هفته پس از جشن‌‏های تولد شصت‏‌سالگی پدرش، هرمان، داستان حکم را که شاهکاری با موضوع دوسوگرایی پدرانه 4بود در یک روز تألیف کرد. او، در ساعت‏‌های خوشی و ازخود‏بی‏خودیِ پس از این موفقیت، در دفتر خاطراتش نوشت که نوشتن مستلزم «گشودن کامل بدن و ذهن» است. دقت موشکافانۀ کافکا به بدنش چه‏‌بسا راهی در جهت درک فعالیت نویسندگی‏‌اش، یعنی روش متمایز او در استحالۀ بیماری به ادبیات، پیشِ روی ما قرار ‏دهد. به باور کافکا، بیماری‏‌هراسی نه‌تنها نوعی وضعیت ذهنی بلکه گونه‏‌ای رویکرد بنیادین به جهان است که فرد زندگی و روابطش را در معرض تحلیل و تفسیر بی‏‌پایان قرار می‏‌دهد.

کافکا از همان دوران کودکی درمورد وضعیت جسمی‏‌اش اعتمادبه‌نفس نداشت و هر وقت برای شنا می‌‏رفتند ممکن بود، با دیدن هیکل باهیبت پدرش، ناخوش شود. خودانگارۀ کافکا وقتی بر او مسلّم شد که در جوانی او را «به دلیلِ ضعف» از خدمت نظام معاف کردند.

کافکا چند سال بعد به فلیسه گفت «من لاغر‏ترین آدمی هستم که می‏‌شناسم». و گفت این موضوع حائز اهمیت فراوان است، چراکه او «با [وضعیت جسمانی بیمارانِ] آسایشگاه بیگانه نیست». کافکا در یکی از دوره‏‎‌های خوش‌‏بینی‏‌اش کتاب قدرت و چگونگی کسب آن 5(۱۸۹۷)، نوشتۀ اویگن زاندو، پدر پرورش‌‏اندام امروزی، را خرید. زاندو در سرتاسر اروپا مایۀ قوت‌‏قلب مردان لاغر و چاق بود و در خیل خوانندگان او کسانی چون فرناندو پسوآ، ویلیام باتلر ییتس و تی اس الیوت نیز مشاهده می‏‌شدند.

کافکا در طول زندگی‏‌اش چندین مرتبه مجذوب استادان و مکاتب مختلف سلامتی شد. او گاهی تنها با آجیل و توت‏ سد جوع می‌‏کرد و، بنا بر رهنمودهای هوراس فلچر، هر لقمه را چند دقیقه می‏‌جوید. کافکا، به امید آنکه به‏‌طور طبیعی در برابر بیماری ایمن گردد، طبق توصیۀ چند صاحب‏‌نظر ناباب، با یک‌لا پیراهن در زمستان سخت پراگ بیرون می‏‌رفت و از گرم‌کردن اتاق خوابش سر باز می‏‌زد.

اما او بیش از همه، از رژیم غذاییِ کل‏نگرانۀ یورگن پیتر مولر، استاد دانمارکیِ تناسب اندام، خوشش آمد. امروزه مولر چندان شناخته‌‏شده نیست، ولی در اوایل قرن بیستم ستاره‌‏ای جهانی بود. عنوان کتاب پرفروش او، که یک نسخه از آن را کافکا همواره کنار بستر خود داشت، روش من: ۱۵ دقیقه ورزش در روز برای سلامتی 6(۱۹۰۴) بود. نسخه‌‏ای که من در اختیار دارم چاپ مجدد کتاب و متعلق به دهۀ ۱۹۳۰ است. مولر می‌‏توانست افتخار کند که تا این زمان کتابش به ۲۶ زبان ترجمه شده و یک‌‏و‏نیم میلیون نسخه از آن فروش رفته و موفق شده حمایت شاهزادۀ ولز را جلب کند. مولر توانست در ۱۹۱۲ به لندن نقل مکان کند و باشگاه مجللی را، نخست حوالی پیکدیلی و بعد در میدان ترافالگار، برپا سازد (اکنون ساختمان این باشگاه محل کتاب‌فروشی واتراستونز است).

مولر سرمشقی دور از ذهن برای کافکا بود. او که پیش‌گامِ نمایش‏‌های تبلیغاتی امروز به حساب می‏‌آید یک‌‏بار در مقابل انبوه جمعیت مردم از کسی خواسته بود چرخ‏‌دستی پر از سنگ را روی شکمش بگذراند. در بیشترِ عکس‌هایش در حال اسکی با زیرجامه یا غوطه‏‌ور در دریاچه‏‌های یخ‌‏زده تصویر می‏‌شد. «روش» مولر از مجموعۀ نرمش‏‌هایی تشکیل می‌‏شد که عمدتاً برای تقویت عضلات شکمی بود، ضمناً توصیه‌‏هایی را نیز در رابطه با جنبه‏‌های عمومیِ سلامت بدنی در بر می‏‌گرفت. کافکا از حوالی ۱۹۱۰ «روش» مولر را آغاز کرد و حدود دَه سال ادامه داد.

مولر از کسانی که معتقد بودند «ظاهر بیمارگونه‏ نشانۀ قطعیِ سرشتِ هنری و محزون است» بیزار بود. درواقع مولر مستقیماً «هنرمندان و اهالی ادب و دانش» را طرف توجه قرار داد و از کسانی که در «عالم بالا» سیر می‏‌کردند مصرانه خواست بدن‏‌های مادی‌شان را نیز فراموش نکنند. کافکا، به‏‌رغم آنکه ظاهراً می‏‌خواست نقاب فردی را که دچار ضعف اعصاب است برای خود دست‏‌و‏پا کند، آموزۀ مولر را نیز ملکۀ ذهن خویش ساخت. او در اوایل رابطه‌‏اش با فلیسه دلیل دنبال‌کردن روش مولر را این‏گونه شرح داد که «شیوۀ زندگی‏ من صرفاً به نحوی است … که با نویسندگی‌‏ام بهتر تطبیق کند. زمان کوتاه است، توان من اندک است، اداره کابوس است و آپارتمان شلوغ است. اگر زندگیِ خوش و آسان برای آدمی ممکن نباشد باید بکوشد با حرکات ماهرانۀ ظریف بلولَد و به مسیر خویش ادامه دهد».

مطابق نظر مولر، نیروی بدنی تنها یک جنبه از مفهوم پیچیده‌‏ترِ تندرستی بود. کتاب او نکاتی را دربارۀ تغذیه، خواب، پوشاک، حرارت بدن و همچنین مراقبت مناسب از دندان، دهان، حلق، مو و پاها به کافکا آموخت. مهم‌‏تر از همه نظافت و پاکیزگی بود: پنجره‏‌ها باید برای پراکندن «بخارات بیماری‌‏زا» باز گذاشته می‏‌شد و از آن ۱۵ دقیقه کارِ تجویز‏شده چند دقیقه به آب‌تنی و مالش پوست («نرمش پوست») اختصاص می‌‏یافت. مولر معتقد بود که چون پوستْ مرز میان بیرون و درون است مهم‏ترین «عضو» بدن به شمار می‏‌رود و عدم پاک‏سازی فوریِ انباشت ترشحاتِ سمی در حکم خودکشی است. مولر باور داشت سلامتیْ انتخابی یک‏بار برای همیشه نیست، بلکه تکلیفی است مستمر که توجه دائم به همۀ جنبه‏‌های بدن و محیط را می‏‌طلبد.

برنامۀ روزانۀ کافکا تحت‌‏تأثیر روش مولر بود. صبح پیش از ساعت ۸ به اداره می‏‌رسید و حوالی عصر به خانه بازمی‌‏گشت، ناهارش را صرف می‏‌کرد و کمی می‏‌خوابید. سپس آن‏طور که مولر تجویز کرده بود ۱۰ دقیقه «عریانْ کنارِ پنجرۀ باز» نرمش می‏‌کرد، پیاده‌‏روی عصرگاهی‏‌اش را می‌‏رفت و شام می‏‌خورد. حدود ساعت ۱۰ شب کار روزانۀ واقعی‏‌اش را آغاز می‏‌کرد و تا ساعات آغازین بامداد به نوشتن می‏‌نشست. «سپس مجدداً، همان‏طور که شرح دادم، اما با پرهیز از فشار زیاد، نرمش می‏‌کردم، خودم را می‌‏شستم و بعد، غالباً همراه کوره‏‌دردی در قلب و پرش عضلات شکم، می‏‌خوابیدم».

اگر آنچه کافکا می‏گوید حقیقت داشته باشد چرخۀ روزانۀ بالا نقشی اساسی در زایاییِ خارق‌‏العادۀ این دورانِ او ایفا نموده است. کافکا در اواخر سال ۱۹۱۲، ظرفِ چند هفته، داستان کوتاه حکم، چند فصل از رمان آمریکا 7 و، از ماه نوامبر تا دسامبر، رمان مسخ را نوشت -که داستانی شگفت دربارۀ دگرگونی بدن است. ایدۀ اصلی داستان در خلال یکی از ادوار بی‏‌خوابی شدید او، وقتی روی تخت دراز کشیده بود، به ذهنش رسید. او گفت که «میل اجتناب‌‏ناپذیری برای جاری‌ساختن خود در آن» احساس کردم.

در آغازِ مسخ گرگور سامسای بازاریاب نمی‌‏تواند در محل کار خود حاضر شود. او که ناگهان بدل به نوعی حشره شده، چنان که انتظار می‏٬رود، گیج و پریشان‏‌حال است. باوجوداین، از سررسیدن سرپرست و پزشکِ بیمه، که گرگور می‌‏داند او را به تمارض متهم خواهند کرد، وحشت دارد. کارفرمایانِ گرگور معتقدند بیماران «از زیر کار دررو» هستند و باید «به دلیل ملاحظاتِ کاری» بر ناخوشی‏‌های موهوم‌شان «غلبه کنند».

مولر نیز بر این باور بود که «بیماری عمدتاً تقصیر خودِ فرد است» و از لطمات فراوان به کارفرمایان و همچنین جامعۀ کارگران سخن می‌گفت که عادت کرده‏‌اند نسبت به سلامتشان بی‏‌توجه باشند و، به‌‏خاطر بیماری‏‌هایی که به دست خودشان ایجاد شده، در محل کار حاضر نشوند. بیمارانْ محکوم به «حقه‌‏بازی» شدند.

کافکا که خود، در مقام کارمند ادارۀ بیمه، شاهد رنج کارگران از دست صاحب‏کارانِ بی‌‏وجدان بود می‌‏دانست این نگرش ممکن است چقدر خطرناک باشد. بااین‌حال، تصور اینکه مسئولیت می‏‌تواند آزادی به همراه آورد برای او جاذبه داشت: اگر بیماری یک انتخاب بود پس فرد می‏‌توانست راحت بگوید «نمی‏‌خواهم». کافکا یک‌بار گلایه کرده بود که سلامتی‌‏اش «فریب‏‌دهنده» است، «حتی خودم را هم گول می‏‌زند». کتاب مولر نوید مسخی تمام‌‏عیار را می‌‏داد: اگر کافکا اصول آن را پی می‏‌گرفت بدنش «از اربابی ناآرام و بی‌‏تاب به برده‌‏ای لایق و فرمانبردار بدل می‏‌شد».

در ظاهر چنین بود که دل‌بستگی وسواس‌‏گونۀ کافکا به سلامت جسمانی و خصلت کناره‌‏جویی او لازم و ملزوم یکدیگرند، اما در تابستان ۱۹۱۲، او با فلیسه در آپارتمان ماکس برود، دوست مشترکشان که بعدها وصی ادبی کافکا نیز شد، آشنایی به‌‏هم زد.

فلیسه منشی جوان و بلندپروازی بود که در برلین زندگی می‏‌کرد. او خویشاوندِ دور خانوادۀ برود بود و در راهِ منزل خواهرش در بوداپست دیداری با اقوام داشت. کافکا، پنج هفته پس از ملاقات اول با فلیسه، به او نامه نوشت و به این ترتیب نامه‌‏نگاری طولانی و معمولاً بی‏‌امان آن‏ها آغاز شد. کافکا برای او نوشت که «هر یک از نامه‌‏های تو، هرقدر هم کوتاه، در نظرم بی‏‌پایان می‌‏نماید. ابتدا تا انتهای آن را می‏‌خوانم، بعد از اول شروع می‏‌کنم و همین‏‌طور بارها و بارها ادامه می‏‌دهم».

کافکا تابستان بعد، طی نامه‌‏ای، از فلیسه خواستگاری کرد. نامه‌‏ای عجیب بود که بخش عمده‏‌اش را فهرستی بلندبالا از دلایلی که فلیسه باید پیشنهاد ازدواج او را رد می‌‏کرد تشکیل می‏‌داد. ممکن بود فلیسه در عوضِ «صدمات بی‌‏شماری» که از زندگی با کافکا نصیبش می‏‌شد «مردی بیمار، ضعیف، منزوی، کم‏‌حرف، افسرده، سرد و ناامید» را به دست آورد. بااین‌حال فلیسه پذیرفت.

این رخداد برای کافکا آغاز دورانی بحرانی بود. او به‏‌راستی دلش می‏‌خواست با فلیسه ازدواج کند، ولی مشکل آن بود که، درعین‌حال، نمی‏‌خواست با او ازدواج کند و این دو شِقْ مغایر هم بودند. مادامی که این تمایلات نزد خودش محفوظ بود امکانی برای مهار قیاس‌‏ناپذیری‌شان وجود داشت، ولی اکنون ناهم‌خوانی به وحشت کشیده شده بود. همان دقت طاقت‌‏فرسایی که او به سلامت جسمانی‌‏اش می‌‏کرد به استنطاقی پایان‌‏ناپذیر در رابطه با نامزدی‌‏اش بدل شده بود.او نوشت که «هر چیزی فوراً تخم شک را در دلم می‏‌کارد» -هر چیز کوچکی سلسله‏‌جنبانِ زنجیره‏ای از تردیدهای بی‏‌پایان می‏‌شد.

کافکا به دفتر خاطراتش پناه ‏برد و «خلاصه‏‌ای از همۀ دلایل له و علیه ازدواجم» را یادداشت کرد و «ناتوانی در تحمل تنهایی و تجرد» را با احتمال اینکه شادکامیِ زندگی مشترک «به قیمت نویسندگی‌‏ام» تمام شود سنجید.

نگرانی‌‏های کافکا از همان روزهای نخستِ رابطه‏‌شان مکرراً از تن خودش فراتر می‌‏رفت و به بدن فلیسه ‏کشیده می‌‏شد. کافکا دائم جویای سردردهای فلیسه می‌‏شد و او را، هم به‌‏خاطر جدی‌نگرفتن سردردها و هم به‏‌دلیل طرز زندگیِ «اعصاب‏‌خرد‏کنش»، ‏سرزنش می‏‌کرد. او از فلیسه خواهش ‏کرد روش مولر را آغاز کند و پیشنهاد کرد پاراوانی برای او بخرد تا هر دو بتوانند، طبق دستور، ورزش کنند. چند روز پیش از آنکه درصدد بر‏هم‏‌زدن نامزدی‏‌شان برآید نیز در نام‌ه‏ای به فلیسه از خانوادۀ گیاه‏‎خوار آینده‌‏شان سخن گفته بود. او با ترغیب‌کردن فلیسه به رژیم‏‌های غذایی‌‏‏اش می‏‌خواست او را به نقب کوچک خودش دعوت کند. کافکا امیدوار بود آن‏ها با هم، ولی کاملاً بر اساس ضوابط خودش، زندگی کنند و او بتواند هم‌‏زمان از همۀ مواهب تنهایی و هم‌‏صحبتی برخوردار گردد.

کافکا و فلیسه در ژوئن ۱۹۱۴ به‌‏طور رسمی نامزد کردند. مجلسی خانوادگی برگزار شد و خانوادۀ کافکا و بوئر در برلین گرد آمدند. آن روز کافکا حالتی اندوه‌بار داشت. در دفتر خاطراتش نوشت «مثل مجرم‌ها، دست و پایم در بند بود. اگر من را در گوش‌ه‏ای به غل‏‌و‏زنجیر واقعی کشیده بودند … ممکن نبود از این بدتر باشد. مراسم نامزدی‌‏ام بود و همه سعی کردند سر حالم بیاورند، ولی وقتی موفق نشدند کوشیدند به همان شکل تحملم کنند».

ضربۀ آخر زمانی وارد شد که او و فلیسه به خرید اثاثیۀ منزل رفتند. کافکا از انتخاب‏‌های پرزرق‏و‏برق و بورژواییِ نامزدش، که مغایر با اصول مینی‏مالیستی لیبنس‌‏رفورم بود، به‏‌شدت رنجیده‌‏خاطر شد. او دو سال بعد نوشت که «بیش از همه بوفه … ناراحتم کرد»، شبیه «سنگ قبر» بود. آیا به‌‏راستی وقتی آن‏ها وارد مغازه شدند او صدایی تهدید‏آمیز شنیده بود -صدای ناقوس تشییع جنازه؟

کافکا سازش‌‏ناپذیر می‏‌نمود: اسباب خانه هم، مثل هر چیز دیگر، اصول داشت. نباید چیزی مازاد بر احتیاج باشد، شعار او، مانند همیشه، «پاکیزگی» بود. بوفه‌‏ها، عکس‌‏ها، ملافه‌‏ها، گل‌‏های برگ‌‏عبایی و قالیچه‏‌ها، همه، در نظر کافکا نه‌تنها خنزرپنزر بلکه «آشغال» بودند.


کافکا دو هفته پس از این جشن‌‏ها به دوست فلیسه، گرته بلوخ، نامه نوشت و سعی کرد علت رفتار عجیب و «یکدندگی»اش را توضیح دهد. او گفت «ناگزیرم همه‏‌چیز را به ضعف جسمانی‏‌ام نسبت دهم». «اگر سالم‌‏تر و نیرومندتر بودم بر همۀ مشکلاتم فائق می‏‌آمدم». در آن صورت از رابطه‏‌اش با فلیسه «مطمئن» می‌‏شد؛ می‏‌شود گفت «از همۀ عالَم مطمئن می‏‌شد». ولی او در آن زمان تنها از یک چیز مطمئن بود: که «یقیناً» مبتلا به «بیماری‏‌هراسی عظیمی هستم که چنان ریشه‏‌های پرشمار و عمیقی در وجودم دوانده که حیات و مماتم وابسته به آن است».

این گفته نشان می‏‌دهد که «بیماری‏‌هراسیِ» کافکا چیزی ورای ترس از بیماری بود. او جهان خود -و همۀ جزئیاتش- را با آن معنا می‌‏بخشید. ممکن نبود چیزی بدیهی پنداشته شود، همه‏‌چیز می‏‌بایست مورد بررسی دقیق قرار گیرد و از زوایای مختلف نگریسته شود. هر چیز کوچک یا بزرگی دست‏مایۀ تفاسیر ذهنیِ همه‌‏جانبه و سخت‏‌گیر بود.

کافکا بلافاصله پس از آنکه به گرته نامه نوشت به برلین فراخوانده شد؛ گویا فلیسه و گرته با هم صحبت کرده بودند. فلیسه که تصمیم به خاتمۀ نامزدی گرفته بود همراه خواهرش و گرته در هتل آسکانیشر هوف با کافکا روبه‌رو شد. کافکا در این دیدار ذلتی دردناک را تجربه کرد، زخمی که التیام آن آسان نبود. او در خاطراتش از این مواجهه با عنوان «محکمه» یاد کرد.

کافکا پس از بازگشت به پراگ در آپارتمان خالی خواهرش ساکن شد. یک روز قبل از آن، جنگ جهانی اول در اروپا شعله‌‏ور شده بود. او برای نخستین بار در عمرش تنها زندگی می‏‌کرد. کافکا به «خلوت مطلق» دست یافته بود، به‌‏استثنای یک صدا که قطع نمی‌‏شد: وراجی‏‌های بی‏‌پایان همسایه‏‌ها. او در خاطراتش نوشت: «قرار بود ماه آینده عروسی کنم. این مثَل که هر کس خربزه می‏‌خورد باید پای لرزش هم بنشیند عذابم می‏‌دهد».

اتفاقاً کافکا طی چند ماه آینده بیشتر پشت میز کارش نشست برای اینکه عواقب تصمیمش را به خوبی درک کند.او در این آپارتمانِ سرد و خلوت که دور از جهانِ درحالِ‌فروپاشی نقب زده شده بود بار دیگر مشغولِ کار طولانی بازنگری شد. تا ساعت پنج، شش یا هفت صبح به نوشتن ادامه می‌‏داد و رمانی را که بعدها محاکمه 8نام گرفت آغاز کرد (هرچند که این اثر نیز، مثل داستان نقب، ناتمام ماند و ماکس برود، پس از مرگ کافکا در ۱۹۲۴، آن را ویرایش و منتشر کرد).

محاکمه داستان مردی به اسم یوزف ک. را روایت می‏‌کند که به جرمی نامعلوم متهم شده است. بازرس بیگانه‌‏ای او را که از گناه خود بی‏‌خبر است به‏‌طرز بی‌‏رحمانه‏‌ای زجر می‌‏دهد و دست آخر اعدام می‏‌کند. آنچه بیش از هر چیز برای او تحمل‏‌ناپذیر است همین بی‏‌خبریِ اجباری و، ازاین‌‏رو، بی‏‌معناییِ اتهام علیه اوست: گناه ک. چیست؟

ازآنجاکه این وضعیت خارج از تحمل ک. است به نوشتن روی می‌‏آورد. اواخر رمان تصمیم می‏‌گیرد عرض حالی بنویسد «تمام زندگی آدم، تا کوچک‏ترین اعمال و حوادث، باید به یاد آید و از هر زاویه‌‏ای باید به‌‏روشنی بیان و بررسی شود». ک. می‏داند که این کار روندی بسیار طولانی، «کاری تقریباً بی‌‏انتها»، خواهد بود. بنابراین «اگر در دفترش مجال نمی‌‏یافت، که بسیار هم محتمل می‌‏نمود، پس باید شب در منزل آن را بنویسد». درحقیقت لازم نبود که فرد «سرشتی مضطرب و اندیشناک» داشته باشد تا با نوعی تسلیم و رضا به این کار بنگرد و بپندارد که «تمام‌کردن این عرض حال محال محض است»؛ باوجوداین او کار بی‌‏پایانِ خودنگری را آغاز می‏‌کند.

آقای ک. به برائت نمی‏‌اندیشد. امید حقیقی او یافتن جرمی است که مجازات را توجیه و، با معنابخشیدن به آن، تحمل‏‌پذیرَش کند، اما او هرگز به این آگاهی نمی‏‌رسد. هیچ‌‏یک از قهرمانان داستان‏‌های کافکا نمی‌‏رسند. او در پایانِ رمان، بی‏‌خود و بی‏‌جهت، «مثل سگ» می‏‌میرد.

کافکا نگارش محاکمه را متوقف کرد تا داستان کوتاهی را با همان مضمون، به اسم گروه محکومین 9، بنویسد. در این داستان، «محکومینِ» کذایی را به‌‏طور تصادفی برای اعدام انتخاب می‏‌کنند و درون ماشینی قرار می‌‏دهند که گناهانشان را روی پوست بدنشان خال‌کوبی می‌کند. افسرِ ناظر معتقد است که فردِ محکوم به مرگ «وقتی متن حکم بر روی بدنش کوبیده شد کیفر خود را به‌‏خوبی خواهد دانست». به این ترتیب محکومین به‏‌طرزی فجیع اما آگاهانه می‏‌میرند. اما افسر، که خود به درون ماشین می‏رود، از این مرگِ بامعنی محروم می‏گردد؛ صرفاً «قتل، ناب و ساده».

کافکا، پس از مدتی جدایی از فلیسه، بالاخره رابطه‌‏اش را با او، با جوش و خروشی کمتر، از سر گرفت. آن‏ها دوباره نامزد کردند. سپس او در سال ۱۹۱۷ دچار اولین حملۀ سِل شد. منظره‏ای هولناک بود: سر شب به رختخواب رفت، اما در نیمه‏‌های شب خون راهِ گلویش را بست و با حال خفگی بیدار شد. لنگان‏‌لنگان به‏‌سوی کاسۀ دست‌شویی و بعد به‏‌طرف پنجره رفت. از آنجا می‏‌توانست قصرِ بالای تپه را ببیند. اما خون همچنان جاری بود.

هوا کم‏کم روشن می‏‌شد که سرانجام کافکا به رخت‌خوابش بازگشت -که البته برای او موضوع عجیبی نبود. عجیب آن بود که راحت به‏‌خواب رفت. صبح سروکلۀ خدمتکار پیدا شد و وقتی اوضاع را دید درآمد که «آقای دکتر! چندان دوام نخواهید آورد». بااین‌حال، کافکا پس از ماه‏‌ها احساس آرامش می‌‏کرد. بهتر از هر زمان دیگری خوابیده بود. مدتی پس از این ماجرا رابطه‌‏اش را با فلیسه قطع کرد و پنج سال تردید و تزلزل را پایان بخشید. اما چیزی نگذشت که دوباره نامزد کرد. او این‌‏بار بیماری مسلول به نام یولی ووریتسک را به فهرست تلاش‌‏های تمامی‌‏ناپذیرش برای فهم آنچه می‏‌خواهد وارد کرد.

معمولاً کسانی که انگ «بیماری‏‌هراس» بر آن‏ها زده شده، وقتی به مرضی واقعی مبتلا می‏‌گردند، احساس می‏‌کنند تبرئه شده‌‏اند و بیماری نشان داده که آن‏ها اساساً بیماری‌‏هراس نبوده‌‏اند («گفته بودم که بیمارم»). ازاین‏‌رو، در نظر بعضی افراد، بیماری -هرقدر هم که طاقت‌‏فرسا باشد- چه‌‏بسا مایۀ تسکین است، چراکه مُهر پایانی است بر چرخۀ بی‌‏پایانِ تفسیرهای بیماری‏‌هراسانه. وقتی آلیس جیمز (خواهر ویلیامِ فیلسوف و هنریِ نویسنده) به سرطان سینه مبتلا شد، در واکنش، آن را «فوق‌‏العاده‌‏ترین لحظۀ زندگی و، درواقع، تنها لحظه‏‌ای که گذران عمر چون زندگی می‏‌نماید» نامید.

اما دلیل آرامش کافکا این نبود. خون‌ریزی ریوی‌‏اش گونه‌‏ای مسخ -از بیمار خیالی 10به بیمار واقعی- در او به وجود آورده بود. باوجوداین حتی اکنون نیز خود را بیماری‏‌هراس می‏‌خواند. او معتقد بود «تغییرات بی‏‌شمارْ» ناخوشی‏‌های موهومِ سالیان را شدت بخشیده تا اینکه «بالاخره با بیماریِ واقعی خاتمه یافته است». می‌‏گفت این «مرضِ ریه جز سرریزِ بیماری ذهنی‏‌ام نیست».

کافکا، چند سال پیش از این، به فلیسه گفته بود کسانی که سردرد می‌گیرند نباید دنبال التیام آن باشند، بلکه باید کل زندگی‌شان را به‌‏دقت از نظر بگذرانند «تا ببینند منشأ سردردهايشان در کجاست». کافکا این درس را از مولر آموخته بود: بی‌ماری تقصیر خودِ فرد است. او در آسایشگاه مسلولین، بر بالای کوه‏‌های تاترا، زندگی‌‏اش را مرور می‌‏کرد تا ریشه‏‌های پنهان بیماری‌‏اش را بیابد. مجازات روشن بود؛ او تنها می‏‌بایست بفهمد جرمش چیست.

کافکا نظرات مختلفی دربارۀ منشأ بیماری‌‏اش داشت، اما دلیل مورد پسندش آن بود که نیم‌‏دهه تردید دربارۀ عشق به فلیسه موجب شده او به سِل مبتلا شود: مغزش ‏گفته بود «نمی‏‌شود این‌طور ادامه داد» و پنج سال بعد ریه‏‌هایش پاسخ داده بودند که در خدمت‏‌گزاری حاضرند. بیماری‏‌های خیالی و واقعی کافکا در ساحت تفسیریِ واحدی قرار داشتند: هر دو تجلی‏‌های نمادین وضعیت روحی او بودند و ازاین‌‏رو می‌‏توانستند دست‏‌مایۀ تفاسیر گوناگون قرار گیرند. چه‌بسا وقتی او اعلام کرد که «تار و پودم ادبیات است» مقصودش همین بوده است. کافکا همواره بیماری را نوعی استعاره قلمداد می‌‏کرد، تا هنگامی که جان سپرد و کار بیماری‏‌هراسانۀ خوانش بدن و ذهنش برای همیشه ناتمام ماند.

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 9:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]

راز جهان‌شهری‌بودن هانا آرنت

راز جهان‌شهری‌بودن هانا آرنت

از برخی لحاظ آرنت چهره‌ای مطرود بود: به عنوان یک یهودی در اروپای نازی، آواره‌ای در صفحۀ بازی ملت-دولت‌ها و زنی در قلمرو فکری مردان؛ اما همین انزوا از او نه یک شهروند سادۀ دنیا بلکه یک جهان‌شهریِ نمادین ساخت. اگر او خود را نظریه‌پرداز سیاسی می‌دانست، خودش نیز نظریه‌ای زنده و شاعر تکثرگرایی بود.

هانا آرنت ۴۰‌ سال پیش درگذشت؛ اما میراثش هنوز ناشناخته مانده است. آرنت که در سال ۱۹۰۶ در هانوفر امروزی از یک خانوادۀ سکولار با فرهنگ آلمانی ـ یهودی به‌دنیا آمد، عنوان «فیلسوف سیاسی» را نمی‌پذیرفت و به‌جای آن عنوان «نظریه‌پرداز سیاسی» را ترجیح می‌داد. از دیدگاه وی، نظریه این امکان را به او می‌داد تا با دیدی گسترده‌تر به‌جای انسانِ منفردِ فلسفه به تجربیات انسان‌های جمعی بپردازد و دربارۀ کشاکش جمعیِ نوع بشر در مواجهه با خشونتِ بی‌سابقۀ قرن بیستم حرفی ماندگار بزند.

البته اینکه آن حرف چه بود، هنوز هم قابل فهم نیست و حتی ممکن است آشفته باشد. آثار هانا آرنت به‌عنوان آینۀ تمام‌نمای مسیر زندگی‌اش از برنامۀ واحدی پیروی نمی‌کند، بلکه انبوهی از پروژه‌های پراکنده را دربرمی‌گیرد که غالباً به‌اندازۀ جنجالی بودنشان نتایجی متضاد دارند.

کتاب ریشه‌های توتالیتاریسم۱ او که تلاشی بود برای فهم نازیسم که ریشه‌های زندگی‌اش را برکنده بود و کمونیسمِ پس از جنگ که در تبعید در آمریکا نظاره‌گرش بود از لحاظ تحلیلی تاحدی تاریخی است. کتاب وضع بشر۲ که در آن به توصیف «حیات فعال» ‌ به‌عنوان جوهر دنیای سیاسی می‌پردازد، به‌طور کلی نظری است. کتاب انقلاب۳ که در آن به مطالعۀ انقلاب فرانسه و آمریکا می‌پردازد، بیشتر به نامه‌ای عاشقانه می‌ماند که برای کشور دومش نوشته است؛ کشوری که از دیدگاه وی در دوران مدرن، سرزندگی و تنوعِ دولت‌شهرهای۴ یونان باستان در آن تولدی تازه یافت. هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم۵، برگرفته از مقالاتش در مجلۀ نیویورکر، دربارۀ محاکمۀ آدولف آیشمن از افسران بلندپایۀ نازی در سال ۱۹۶۱، به گزارشگری مشغول شد و با ابداع اصطلاح «ابتذال شر۶» یک جنگ داخلی میان روشنفکران نیویورکی به راه انداخت.

آرنت در حادثۀ هولوکاست فقط یک تماشاگر نبود. او که پس از سال ۱۹۳۳ مجبور به جلای وطن شده بود، ابتدا به چکسلواکی رفت، سپس به ژنو، بعد به پاریس و اردوگاه آوارگانِ گور۷ در فرانسه و درنهایت به ایالات متحده رفت و در شهر نیویورک مقیم شد. در آنجا به یکی از برجسته‌ترین چهره‌های فکریِ آمریکای پس از جنگ تبدیل شد. او همۀ دنیا را می‌شناخت: هنگام تحصیلش در دانشگاه ماربورگِ آلمان رابطۀ عاشقانۀ کوتاهی با استاد فیلسوف خود، مارتین هایدگر (که بعدها حامی نازی‌ها شد)، داشت. سپس در اردوگاه گور با والتر بنیامین۸ (از خویشاوندان همسر اولش «گونتر آندرس۹» آشنا شد؛ بنیامین در سپتامبر ۱۹۴۰ برای فرار از دست نازی‌ها دست به خودکشی زد. آرنت از دست نازی‌ها جان سالم به در برد و مثل میلیون‌ها اروپایی دیگر که از ریشۀ خود جدا شده بودند، مجبور شد خود را در خاک بیگانه و به زبان بیگانه بازسازی کند. او در مقالۀ تلخ خود با عنوان «ما پناهندگان۱۰» (۱۹۴۳) می‌نویسد: «افسانۀ کوتاه و جالبی برای توصیف رفتار ما ساخته شده است؛ یک سگ پاکوتاهِ مهاجر و تنها با آه‌وناله این‌گونه تعریف می‌کند که: «پیش‌تر، وقتی که یک سنت‌برنارد [سگی بزرگ‌جثه] بودم…».

همین سگ پاکوتاه مهاجر [اشاره به خودش] در آمریکا به موفقیت رسید، اگرچه همیشه پویایی اجتماعی خود را درک نمی‌کرد. آرنت در سال ۱۹۵۷، در مقاله‌ای دربارۀ یکپارچه‌سازی اجباری دانش‌آموزان سیاه‌پوست در مدارس عمومیِ شهر لیتل‌راکِ در ایالت آرکانزاس می‌نویسد: «من اگر به‌عنوان یک یهودی بخواهم تعطیلاتم را فقط با یهودیان بگذرانم، دلیلی منطقی نمی‌بینم که دیگران مانع این کارم شوند؛ درست مثل اینکه دلیلی نمی‌بینم که تفرجگاه‌های دیگر در دسترس مشتریانی قرار نگیرد که می‌خواهند هنگام گذراندن تعطیلات شاهد یهودیان نباشند».

آرنت در آمریکا پاداش خوبی به‌خاطر قدرت تفکر و سرسختی‌اش گرفت و نویسندۀ پرفروشی شد که آثارش را معتبرترین مجلات تخصصی منتشر می‌کردند. او همچنین اولین زنی است که در دانشگاه پرینستون به مقام استادی نائل شد. او به‌صورت افتخاری در دانشگاه‌های شیکاگو و و نیواسکولِ نیویورک نیز حضور می‌یافت و از همین راه جایگاه برجسته‌ای در جامعۀ ادبا پیدا کرد. مارگارته فون تروتا۱۱، در فیلم زندگی‌نامۀ هانا آرنت (۲۰۱۲)، او را این‌گونه به تصویر می‌کشد: بیوه‌زنی از خیابان ریورساید که روزها با تحلیلگرانی مانند نورمن پادهورتز۱۲ و کورت بلومِنفلد۱۳ به مشاجره می‌پردازد و شب‌ها نویسندگانی مثل مری مک‌کارتی۱۴ و فیلیپ راو۱۵ را سرگرم می‌کند. در این فیلم با افزودن مشروب، سیگار و رسوایی، آرنت به‌گونه‌ای اثر تاریخی تبدیل می‌شود؛ نمادی از دوران قدیمی که در آن کینه و عداوت ادبی هنوز خط قرمز بود.

میراث بی‌سامان آرنت فراتر از جذابیت، جنجال و مجموعه‌ای برانگیزنده از تفسیرهای تاریخی و فلسفی است. شاید ۴۰ سال پس از مرگش، ماندگارترین اثر این متفکرِ مسلّمِ قرن بیستمْ اندیشه‌هایش دربارۀ جهان‌شهرگراییِ متناسب با چالش‌های قرن بیست‌ویکمی باشد که او هرگز نمی‌توانست ببیند. امروزه اصطلاح «جهان‌شهری» عمدتاً به نوشیدنی، مجله یا هرچیزی اطلاق می‌شود که به‌طرز پیچیده‌ای بین‌المللی است؛ مثلاً رستورانی با فهرستی بلندبالا از غذاهای مختلف. برای نمونه، لندن به‌خاطر امکانات و جمعیت جهانی‌اش یک «جهان‌شهر» محسوب می‌شود، همانند ساکنان ثروتمندش که فصاحتشان در زبان فرانسه در محلۀ لومریِ پاریس یا زبان انگلیسی در منطقۀ شرق منهتن در نیویورک یکسان است؛ اما وقتی این اصطلاح را برای اشاره به جمعیتی ثروتمند که بسیار به سفر و سیاحت می‌روند به‌کار می‌گیریم، معنای عمیق‌تری را از دست می‌دهیم.

از زمان پخش فیلم هتل بزرگ بوداپست۱۶ (۲۰۱۴)، به کارگردانی وس اندرسن، در سال گذشته (صدسالگیِ آغاز جنگ جهانی اول) حس نوستالژی قابل‌توجهی نسبت به اروپای پیش از دو جنگ پدید آمده است. اشتفان تسوایگ۱۷، نویسندۀ اتریشی که کتابش الهام‌بخش این فیلم بوده است، اروپای ایده‌الِ بروژوا را جایی معرفی می‌کند که در آن «هر یک از شهروندان دنیا یک شهروند فراملیتی و جهان‌شهری هستند».

حتی قبل از سال ۱۹۳۸ که وین شهر محبوب تسوایگ طی واقعۀ آنشلوس۱۸ و به‌تعبیر هیتلر به «جدیدترین سنگر رایش آلمان» تبدیل شد، جهان‌شهری بودن دنیای دیروزی تسوایگ یک ایده‌آل بود. از دیدگاه آرنت این نگرش شاید توهمی بیش نبود؛ مثلاً وی در سال ۱۹۴۳ در بررسی خاطرات احساسی تسوایگ می‌گوید: «اگر یهودیان اروپای غربی و مرکزی در مورد واقعیت‌های سیاسیِ روزگارشان ذره‌ای نگرانی از خود نشان می‌دادند، دلایلی کافی می‌یافتند تا احساس امنیت نکنند».

حتی وقتی که دیوگنس لائرتیوس۱۹، زندگینامه‌نویس فیلسوفان یونانی، برای اولین‌بار اصطلاح kosmou politês یعنی «شهروند جهانی» را در یونان باستان به‌کار برد، یونان جامعه‌ای شدیداً پدرسالار بود و برده‌داری در آن رایج بود. برخلاف کاستی‌ها و وحشت‌های یونان باستان و غرب مدرن، ایده و ایده‌آلِ جهان‌شهرگرایی قرن‌هاست که متفکران را شیفتۀ خود کرده است. در سال ۱۹۹۴، فیلسوف آمریکایی مارتا نوسبوم۲۰، در مجلۀ بوستون ریویو، از ایدۀ «آموزش و پرورش جهان‌شهری۲۱» دفاع کرد؛ ایده‌ای که می‌تواند نسلی از آمریکایی‌های وفادار و متعهد به جامعه بشریِ سراسر دنیا پرورش دهد. در سال ۲۰۰۴، سیلا بن‌حبیب، متخصص علوم سیاسی، با این استدلال از ایدۀ علوم سیاسیِ جهان‌شهری دفاع می‌کند که می‌تواند به‌عنوان الگویی برای چارچوب‌های حقوقیِ ملت ـ دولت‌ها۲۲ به‌کار گرفته شود.

این ایده‌ها معمولاً برای برخی‌ها جذاب و زیبا می‌نمایند، اما شاید بهتر باشد طرح جدیدِ جهان‌شهری در قرن ۲۱ بر کوچک‌ترین واحد گسسته، یعنی شخص واحد یا همان فردِ قرن‌بیستمی، تمرکز کند که دارای هویتی پیچیده و چندوجهی با ارتباطات و وابستگی‌های فراوان (و غالباً متضاد) است. ازاین‌رو، جهان‌شهرگراییِ قرن‌بیستمی به‌جای اینکه صرفاً نوعی اخلاق انتزاعیِ جهان‌شهری را در نظر داشته باشد، باید افراد جهان‌شهری را مد نظر قرار دهد.

افراد جهان‌شهری به این واقعیت آگاه‌اند که هرگز معیار واحدی برای هویت وجود نداشته است. در حالی که مقوله‌های سنتی هویت مثل ملیت، مذهب، جنسیت، طبقه و نژاد به حیات خود ادامه می‌دهند، واژگان جدیدی نیز برای هویت در نقاط برخورد و خارج از این مقوله‌های قدیمی به‌وجود آمده است. اکنون افراد زیادی در تعیین معنای هریک از این هویت‌ها و تخصیص ارزشِ مطلوبِ خودشان به آن‌ها از استقلال واقعی برخوردارند. هویت همیشه مقوله‌ای مرکب در کلیتی یکپارچه بوده است. جهان‌شهرگرایی قرن بیست‌ویکمی نه تنها نباید جهانی‌گرایی را رها کند، بلکه باید وجود جهانی‌گرایی چندگانه را نیز بپذیرد. مردم می‌توانند در خودهای خاصی که خودشان طراحی می‌کنند ریشه داشته باشند و نیز می‌توانند چارچوب‌های جهانی مختلفی برای ساخت چنین خودهایی برگزینند. به بیان دیگر: همه متفاوت‌اند ولی هیچ‌کس سازگار نیست، بیشتر به این دلیل که چیز زیادی برای سازگارشدن وجود ندارد.

اساساً پتانسیل جهان‌شهری بودن افراد در همین است: اشخاصی با هویت‌های چندوجهی که وابستگی‌های خاص خود را قربانی یا محو نمی‌کنند، بلکه در میان آن‌ها آثاری از انسانیتِ مشترک می‌یابند. قوام آنتونی آپیا۲۳ این نکته را در کتاب خود دربارۀ جهان‌شهرگرایی که در سال ۲۰۰۷ منتشر شد، با این تعبیر بیان می‌کند: چالش ما این است که «ذهن‌ها و قلب‌هایی را که در طول هزاره‌های متمادی با زندگی‌کردن در گروه‌های محلی شکل گرفته‌اند بگیریم و با ایده‌ها و نهادهایی تجهیزشان کنیم که درحالی‌که به قبیله‌ای جهانی تبدیل می‌شویم امکان همزیستی را برایمان فراهم خواهند آورد».

این «ایده‌ها و نهادها» بی‌شک در دنیایی که روزبه‌روز جهانی‌تر می‌شود متغیر خواهند بود. بهترین نقطۀ شروع پذیرش این نکته است که انسانیتِ آن «ذهن‌ها و قلب‌ها» تابعی از خاص بودنشان است و احیای جدی و معنادار جهان‌شهری به تفاوت اساسیِ هویت‌های فردی و نه به یکسانیِ فرضی آن‌ها متکی خواهد بود.

هانا آرنت هرگز به‌طور صریح دربارۀ جهان‌شهرگرایی مطلبی ننوشت یا حتی از این اصطلاح استفاده نکرد، بلکه خود یک جهان‌شهریِ الگو بود. او آمریکا را که به تابعیتش درآمده بود دوست می‌داشت، ولی هرگز برای ساختن حالی جدید گذشته‌اش را پاک نکرد. فهم او از تاریخ یهود و تجربۀ یهودی بودنش همچنان نقشی محوری در زندگی و کارش داشت و به روشن‌سازی کلیتی ناهمگون و دشوار کمک می‌کرد. آرنت به مفهوم «مطرود» بودن علاقه‌مند بود که از نظر وی تجربۀ یهودیت در اروپا را تداعی می‌کرد. او در کتاب ریشه‌های توتالیتاریسم می‌نویسد: «یهودیان همیشه مجبور بودند هزینۀ شکوه اجتماعی را با بدبختی سیاسی و هزینۀ موفقیت سیاسی را با توهین اجتماعی پرداخت کنند».

از دید آرنت، مطرود بودن امری ذاتاً منفی نیست، بلکه می‌تواند ارزش خاصی به‌همراه داشته باشد. او در مجموعه مقالاتی که در دهۀ ۱۹۴۰ به رشتۀ تحریر درآورد، شعرا و نویسندگانی مثل هاینریش هاینه۲۴، رائل فارنهاگن۲۵، برنارد لازار۲۶ و فرانتس کافکا را مطرودانِ آگاه می‌نامد. منظورش این بود که آن‌ها هرگز از یهودیت خود گریزان نبودند، بلکه از این تفاوت برای عبور از محدودیت‌های ملیت و تنیدن تاروپود نبوغ یهودیشان در بافت عمومیِ حیات اروپایی استفاده می‌کردند؛ حیاتی که روند پذیرش یهودیان به‌عنوان یهودی در جرگه‌های انسانی را هدایت می‌کرد. به بیان دیگر، این حیات خاص بودن آن‌ها را نفی نکرد، بلکه با تجلیل از همین خاص بودن به دنیایی دیگر در مقیاسی جهانی دست یافت.

بغرنج‌ترین نقطۀ جهان‌شهرگرایی آرنت هم در این نکته بود؛ او که از ریشه جدا شده اما همیشه بادوام و پابرجا بود، در دوران تاریکی به‌سر می‌برد، ولی دقیقاً به‌خاطر همین بود که در طول زندگی طولانی و متهورانه‌اش توانست خطوط ترازِ چشم‌اندازِ جهان‌شهرگرایی را با دنیایی که واردش شده بود هم‌نواتر کند تا دنیایی که ترکش کرده بود. زندگی و کار آرنت داستان شخصی است که در پی استخراج انسانیتِ جهانی از منظر جامعه‌ای خاص است و در مورد او، جامعۀ یهودیان (هرچند که خودش تقریباً همیشه با آن در تضاد بود).

با شناخت عناصر جهانیِ وضعیت مطرودِ خود آرنت می‌فهمیم که او یک جهان‌شهری واقعی بود. در بین میراث بی‌شمار هانا آرنت، خاطراتش سندی روشن برای تکثرگرایی است؛ تکثرگرایی یعنی همۀ مردم یکسان نیستند، بلکه می‌توانند با به‌رسمیت شناختن تفاوت‌هایشان از مرزهایی که آن‌ها را از همدیگر جدا نگه داشته است فراتر روند. ازاین‌رو، جهان‌شهرگرایی آرنت به برتری حیات انسان اختصاص نمی‌یابد، بلکه به خاص بودن زندگی انسان‌هایی خاص مربوط می‌شود که به تفاوت خود آگاه‌اند و از آن الهام می‌گیرند.

نام آرنت هنوز هم با جنجال مترادف است و علت آن کتاب آیشمن در اوشلیمِ اوست که تاکنون بیش از ۳۰۰ هزار نسخه از آن به‌فروش رفته است و نیز همین کتاب است که ماهیت جهان‌شهرگرایی آرنت را به بهترین شکل نشان می‌دهد.

در سال ۱۹۶۰، سازمان موساد آدولف آیشمن ـ یکی از سازمان‌دهندگان اصلی هولوکاست که متهم به هماهنگ‌سازی انتقال انبوه صدهاهزار یهودی به اردوگاه‌های مرگ بود ـ را در بوینوس آیرس، پایتخت آرژانتین، دستگیر کرد. مأموران موساد مخفیانه آیشمن را در لباس فرمِ مهماندارِ شرکت هواپیمایی آل عال [شرکتی اسرائیلی] از آرژانتین خارج کردند. به تعبیر آرنت، «دادگاهِ نمایشیِ» او اولین رویداد تلویزیونی بود که در آن دنیا با بی‌رحمی‌هایی روبه‌رو می‌شد که بعداً به «هولوکاست» مشهور شد. آرنت که برای گزارش دربارۀ صدها قربانی به آنجا رفته بود و شاهد بهت و سردرگمی و از حال رفتن برخی از آن‌ها در دادگاه بود، همدردی خاصی با تجربۀ آن‌ها از خود نشان نداد.

او که خود قربانی مردانی مثل آیشمن بود و به اورشلیم رفته بود تا مظهر شرارت را به چشم خود ببیند، با یک مأمور بوروکراتِ درجه دو روبه‌رو شد که بازیچۀ جاه‌طلبی‌هایش شده بود نه دستخوش نشئگی قتل و آدم‌کشی. از نظر آرنت، آیشمن نماد پیش‌پاافتادگی و «ابتذال شر» بود؛ تعبیری که بسیاری از خوانندگان را به این فکر واداشت که شاید آرنت شخصیت شرور داستانش را تبرئه کرده است؛ اما نگرش او به قربانیان و بازماندگان یهودی بود که ـ هم از لحاظ لحن نیش‌دارش و هم به‌خاطر نتایجی که می‌گرفت ـ آتش بحث را تندتر کرد.

آرنتْ گیدئون هوسنر۲۷، دادستان دادگاه آیشمن را این‌گونه توصیف می‌کند: «نمونۀ بارز یک یهودی گالیسیایی، فاقد حس همدردی و ملال‌آور که دائماً اشتباه می‌کند. شاید ازجمله کسانی است که هیچ زبانی بلد نیستند». در عین حال، یهودیان فلسطینی در بیرون دادگاه را «جمعیت مشرقی» می‌خواند. آرنتْ لئو بائک۲۸، خاخام دانشمند برلین و رهبر جامعۀ یهودیان شهر در زمان جنگ را که خود به‌سختی از اردوگاه اسرای ترزینشتات جان سالم به در برده بود، «پیشوای یهودی۲۹» لقب می‌دهد.

مطلبی که آرنت دربارۀ شورای یهودیان۳۰ در محله‌های یهودی‌نشینِ آلمان نازی نوشت، او را در خط مقدم نبردی سخت میان تاریخ و خاطره قرار می‌دهد:

هرجا که یهودیان زندگی می‌کردند، رهبران یهودی برجسته‌ای وجود داشتند و همین رهبران، تقریباً بدون استثنا، با نازی‌ها همکاری می‌کردند. حقیقت این است که اگر یهودیان واقعاً بی‌سامان و بی‌رهبر بودند، به هرج‌ومرج و فقر فراوان کشیده می‌شدند اما تعداد قربانیان به‌سختی به ۴.۵ تا ۶ میلیون نفر می‌رسید.

آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم می‌کوشد تا فروپاشی اخلاقیِ تحت حکومت نازی را توصیف کند؛ موضوعی که بیش از یک دهه قبل، در کتاب ریشه‌های توتالیتاریسم بررسی کرده بود. از نظر آرنت، همدستی شورای یهودیان در نابودی مردم خودشان تصویر روشنی از این تمامیت‌خواهی به‌دست می‌دهد؛ منظره‌ای که در آن مجرم خودِ قربانی را به مجرمی دیگر تبدیل می‌کند. متاسفانه، لحن آرنت منظور اصلی‌اش را در ابهام فرو می‌برد. به‌گفتۀ منتقدی برجسته، کتاب آیشمن در اورشلیم یک «جنگ داخلی» در میان روشنفکران نیویورکی برانگیخت. آنتونی گرافتونِ۳۱ مورخ، در سال ۲۰۰۹، با یادآوری دوران کودکی خود در محافل ادبیِ یهودی و سکولار در نیویورکِ دهۀ ۱۹۶۰ گفت که ظاهراً «در بزرگ‌ترین شهر یهودیِ دنیا ـ در جدی‌ترین و ویراسته‌ترین مجلۀ کشور ـ یهودی به یهودی خیانت کرده بود». آرنت که نظریه‌پرداز سیاسی والامقامی بود، با یک کتاب کوتاه خودش را به چهره‌ای مطرود تبدیل کرده بود.

مطرود بودنِ آرنت بُعد جنسیتی نیز داشت (مانند فارنهاگن، یک زن یهودی ـ آلمانی در قرن ۱۸ و صاحب سالن زیبایی مشهوری که آرنت نگارش زندگینامه‌اش را در دهه ۱۹۳۰ شروع کرده بود). آرنت از نظر دوستان و منتقدانش زنی بود که قلمرو فکری مردان را مورد تاخت‌وتاز قرار داده بود. برای نمونه، او در سال ۱۹۶۴، برای مصاحبه با گونتر گاوس۳۲ که هم‌ترازِ آلمانیِ چارلی رز۳۳ یا دیوید دیمبلبی۳۴ به‌شمار می‌آید، به برنامۀ تلویزیونیِ Zur Person رفت. گاوس مصاحبه را با این جملات آغاز کرد: «هانا آرنت، شما اولین خانمی هستید که در این مجموعه ظاهر می‌شوید. بانویی با حرفه‌ای که برخی آن را حرفه‌ای مردانه می‌دانند. شما فیلسوفید».

آلفرد کی‌زین، منتقد ادبی آمریکایی، در بررسی زندگینامۀ آرنت به‌قلم الیزابت یانگ-بروئل۳۵، سوژه‌اش را نه یک متفکر بلکه یک زن معرفی می‌کند؛ زنی محصور در فضای درونیِ «آپارتمانی قدیمی در خیابان ۹۵ غربی» که در آن با همسر فعالش شاعر و فیلسوف آلمانی، هاینریش بلوشر۳۶ زندگی می‌کرد. کی‌زین در نشریۀ نیویورک ریویو آو بوکز (۱۹۸۲) می‌نویسد: آرنت «زنی ۴۰ ساله، جذاب و سرزنده بود که من و دیگران را به‌طرزی غیرجنسی مسحور خود می‌کرد».

این نگرش‌ها با اینکه محدودکننده بودند، ولی آرنت را محبوس نکردند. یقیناً دلیل مطرود بودنش همین‌ها بودند، اما بنیان خاص بودن و جوهر جهان‌شهری بودنش را نیز آن‌ها تشکیل می‌دادند.

آرنت بعد از جنجال آیشمن، مکاتبات گرمی با دوستش گرشوم شولم۳۷، فیلسوف اسرائیلیِ‌زادۀ آلمان داشت. شولم حق قضاوت آرنت را دربارۀ رویدادهایی که در آن حاضر نبوده است زیر سؤال برد. او در سال ۱۹۶۳، طی نامه‌ای نوشت: «برای خودم نیز حق قضاوت قائل نیستم. من هم آنجا نبودم».

با این حال، نکتۀ مهم‌ترِ اعتراض شولم در این بود که آرنت را فاقد عشق به مردم یهود می‌دانست. پاسخ آرنت حاوی نکته‌ای دربارۀ دیدگاه خاص وی نسبت به جهان‌شهرگرایی است:

«من تحت‌تأثیر چنین عشقی قرار نمی‌گیرم؛ به دو دلیل: من در زندگی‌ام هرگز به مردم یا جمعی عشق نورزیده‌ام؛ نه به مردم آلمان، نه به مردم فرانسه، نه به مردم آمریکا و نه به طبقۀ کارگر یا هر جمعی از این دست. من درواقع فقط عاشق دوستانم بوده‌ام و تنها عشقی که می‌شناسم و به آن باور دارم عشق به اشخاص است».

او در پاسخ به زیر سؤال رفتن هویت یهودی‌اش توسط شولم می‌نویسد:
«یهودی بودن از نظر من به واقعیت‌های مسلّم زندگی من مربوط می‌شود و من هرگز نخواسته‌ام چنین واقعیت‌هایی را تغییر دهم یا انکار کنم. باید قدردان هرچیزی، همان‌گونه که هست، باشم».

پاسخ آرنت درنهایت تأکیدی بر دفاع از مطرود بودن خودش است. او با بیانی دیگر به شولم می‌گوید که یهودیتش به‌عنوان واقعیتی مسلم، درنهایت، نوعی وابستگی است که به‌خاطر قابلیتی که به‌عنوان عنصری از هویتش به وی می‌دهد از انکارش سر باز می‌زند.

در این نامه به صحنۀ آخر زندگینامۀ فارنهانگن که در سال ۱۹۵۷ منتشر شد، اشاره می‌شود. فارنهانگن از بسیاری لحاظ خودِ دیگر آرنت محسوب می‌شود. نویسنده در نقل‌قولی پیراسته ـ آرنت بخش‌هایی از نوشتار فارنهاگن را که در آن گرویدنش به مسیحیت را تأیید می‌کند حذف کرده است ـ به قهرمان خود که تنش حاکم بر زندگی‌اش را فرونشانده است امکان می‌دهد تا با مرگی آرام بمیرد: «اکنون به هیچ‌روی نباید آرزوی از دست دادن چیزی را بکنم که در تمام عمرم برایم بزرگ‌ترین شرم به نظر می‌رسید و مایۀ بدبختی و نکبتِ زندگی‌ام بود؛ یهودی زاده شدن». سپس لحن راوی برمی‌گردد تا رأی نهایی آرنت دربارۀ فارنهاگن را بیان کند: «او یهودی و مطرود باقی‌مانده بود و فقط به این دلیل که به هر دو وضعیت وفادار بود جایگاهی در تاریخ بشری اروپا پیدا کرد». این حکم در مورد آرنت نیز صادق است.

از برخی لحاظ، آرنت چهره‌ای مطرود بود: به‌عنوان یک یهودی در اروپای نازی، آواره‌ای در صفحۀ بازی ملت ـ دولت‌ها و زنی در قلمرو فکری مردان؛ اما همین انزوا از او حتی نه یک شهروند سادۀ دنیا، بلکه یک جهان‌شهریِ نمادین ساخت. اگرچه او خودش را یک نظریه‌پرداز سیاسی می‌دانست، اما خود نظریه‌ای زنده و شاعر تکثرگرایی بود.


[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]

مهم نیست یک انسان چگونه می‌میرد!
مهم این است که او چگونه زندگی کند.
افرادی که عمیقا زندگی می‌کنند ترسی از مرگ ندارند.
پس زندگی‌ات را زندگی کن، کارهایت را انجام بده
و سپس در آخر کلاهت را بردار!

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم

فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند
بگو که من دل خونی از این لقب دارم

... و بی تو اینهمه شعری که هیچ می ارزند
... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم

ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم

تو چند ساله شدی؟ آه! چند ساله شدم؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟

بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم... چقدر تب دارم!

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]

گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم می‌شود جای خلاصۀ «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بی‌حاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان می‌گذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشق‌پیشه می‌دهد و وقتی خودش و زندگی‌اش را نابود کرد، تازه می‌فهمد طرف چه آدم بی‌بته‌ای بوده است و خودش را سر به نیست می‌کند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمی‌آورد.

خیال می‌کنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم می‌آورد؟ این‌قدر ساده نباشد، «رنج‌های وِرتِر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر می‌افتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار می‌شود. شارلوت هم از او خوشش می‌آید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلاً به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانه‌ای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقی‌تان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلاً مقوله شوخی‌برداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»

[ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 8:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]

انفرادي شده
سلول به سلول تنم
خود من
در خود من
در خود من زندانيست

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 17:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]

‌«آسمان» از کجا می‌آید؟

‌«آسمان» از کجا می‌آید؟

دو واژه «آسمان» و «سنگ» از یک ریشه مشترک مشتق شده‌اند، این هم‌معنایی برگرفته از باور اقوام باستانی است که می‌پنداشتند جنس آسمان از سنگ است.

گروه واژه‌گزینی فرهنگستان زبان و ادب فارسی در مطلبی آورده است: «آسمان در فارسی باستان و اوستایی به صورت «اَسمَن» (asaman-) و در فارسی میانه به شکل «اَسمان» (asmān-) در معنای «آسمان» و «سنگ» بوده است؛ بنابراین، دو واژه «آسمان» و «سنگ» از یک ریشه مشترک مشتق شده‌اند و معنای یکسانی دارند. این هم‌معنایی برگرفته از باور اقوام باستانی است که می‌پنداشتند جنس آسمان از سنگ است. در کتاب التفهیم ابوریحان بیرونی می‌خوانیم: «و پارسیان او را آسمان نام کردند یعنی ماننده آس از جهت حرکت او که گرد است».

«آس کردن» به‌معنی «کوفتن و له کردن» است و «آسمان» به‌معنی «آسیا» هم آمده‌است؛ برای نمونه: دل منه بر کارهای آسمان زیرا که هست/ بی‌سروبُن کارهای آسمان چون آسمان (خاقانی).»

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 17:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]

علت اقبال به «لیلی و مجنون» چیست؟

علت اقبال به «لیلی و مجنون» چیست؟

قدرت قاسمی‌پور معتقد است عشق افلاطونی که در «لیلی ‌و مجنون» مطرح شده، شاید عاملی بر اقبال بیشتر به این اثر نسبت به دیگر آثار نظامی گنجوی باشد.

این استاد دانشگاه و نظامی‌پژوه درباره شهرت و فراگیری «لیلی و مجنون» نسبت به دیگر آثار نظامی، اظهار کرد: نظامی پنج اثر با عنوان‌های «مخزن‌الاسرار»، «خسرو و شیرین»، «لیلی و مجنون»، «هفت‌پیکر» و «اسکندرنامه» دارد که واقعیت این است که علاوه بر «لیلی و مجنون» در میان «پنج‌ گنج» نظامی «خسرو و شیرین» نیز بسیار معروف است.

او با بیان اینکه نظامی در طول تاریخ تأثیر بسیاری بر شاعران گذاشته است، گفت: کسانی که از نظامی و آثارش تقلید کرده‌اند شاید نزدیک به صدنفر باشند که معروف‌ترین آن‌ها امیرخسرو دهلوی در هندوستان بوده است. در ادبیات ایران کسی به اندازه نظامی مورد تقلید قرار نگرفته است.

قاسمی‌پور تأکید کرد: اشتهار و شهرت آثار نظامی فراتر از تمدنِ اسلامی - ‌ایرانی بوده و آثارش در چین و هندوستان و ترکیه و کشورهای آسیای میانه، شهرت داشته است.

او سپس بیان کرد: این‌طور نیست که نظامی و آثارش در میان عامه مردم مشهور یا مورد مطالعه نباشند، البته شاید در قیاس با شاهنامه شهرت بیشتری نداشته باشند؛ خب شاهنامه این فرصت را داشته با نقالی و طومارهایی که بوده خوانده شود و به اجرا دربیاید اما آثار نظامی این فرصت را نداشتند.

این استاد دانشگاه با تأکید بر تأثیرگذاری نظامی بر ادبیات فارسی گفت: تأثیر آثار نظامی هم بر متونی بوده که به تقلید از او نوشته شده‌اند و هم مربوط است به ارجاع و تلمیح به شخصیت‌های داستان‌های او همچون‌ خسرو، شیرین، فرهاد، لیلی و مجنون در شعر شاعرانی همچون حافظ و مولانا و سعدی تا شاعران امروزی.

او افزود: «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» در میان آثار نظامی در ادبیات عامه خیلی مشهور بوده و هستند ولی اثر دیگرش یعنی «هفت پیکر» که زندگی رزمی و بزمی بهرام گور است به لحاظ ساختار داستان‌پردازی و سازه‌های روایی که در آن هست، شاید ادبی‌تر باشد ولی خب کمتر شهرت پیدا کرده است.

قاسمی‌پور خاطرنشان کرد: اینکه «لیلی و مجنون» در بین مردم و شاعران گسترش پیدا کرده شاید به سبب نوع عشقی که در این داستان مطرح شده، باشد؛ این عشق فراجسمانی است. در آثار دیگر نظامی که منظومه‌های غنایی هستند، عشق بر مبنای جسم است، اما در این اثر نوعی عشق را که از آن با عنوان «عشق افلاطونی» یاد می‌شود می‌بینیم؛ عشقی فراتر از جسم همراه با سوز و گداز و هجران؛ عشقی فارغ از غرایز، عشقی پاک و مقدس که ‌گاه دستمایه شاعران عارف هم قرار می‌گیرد. با توجه به رسوب و انباشتِ مفاهیم عشق عرفانی در ادبیات ما، شاید اقبال به این داستان از این جهت باشد.

این نظامی‌پژوه در پاسخ به اینکه شاهنامه داستان رزم و آثار نظامی داستان بزم است، اظهار کرد: داستان‌های شاهنامه، داستان‌های حماسی هستند که گویای یک نوع مسائل مربوط به دلاوری، جنگ‌آوری، میهن‌دوستی و وطن‌دوستی هستند و در مناطق گوناگون ایران از خراسان گرفته تا مناطق مختلف زاگرس‌نشین و آذربایجان و مناطق گوناگون به این مسائل ملی و پهلوانی علاقه داشته و دارند، در واقع جمع کثیری از مردم خودشان را در این آثار می‌دیدند و می‌بینند.

قاسمی‌پور ادامه داد: البته این امر به معنای این نیست که کسانی مانند حافظ و سعدی و نظامی در میان مردم حضور نداشته‌اند بلکه نقالی بیشتر برای شاهنامه‌ فردوسی رخ داده است. وگرنه زمانی که خودِ حافظ زنده بود، اشعارش در نقاط مختلف معروف بود، اما روحیه پهلوانی و میهن‌دوستی و وطن‌دوستی و امکان اجرای اشعار بر پرده و طومارها عاملی بوده که شعرهای شاهنامه مخاطب به خود جلب می‌کرده است. نقالی با کنش همراه بوده و فضای اجتماعی نیز امکان چنین اجراهایی می‌داده، اما این امکان برای «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» کمتر بوده و بیشتر در خلوت چنین اشعاری را می‌خواندند و یا در ضمن اشعار می‌آمده است. درواقع، شعر حماسی، در پرده‌ نمایش امکان تجلی و اجرا و خوانش می‌یابد، لیکن شعر غنایی مربوط ساحتِ خلوت است.

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 17:50 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ایرانِ پدیدآورندهٔ جهانشاهی نوروزی

اگر نوروز را فراخ بنگریم جشن بزرگداشت رستاخیز است و ما رستاخیز گیتی را با نوروز جشن می‌گیریم.

میرجلال‌الدین کزازی معتقد است: ایرانی که من می‌شناسم، چند ایران است. یکی ایران فرمانرانانه است؛ ایرانی که جغرافیای سیاسی کنونی را در آن می‌یابیم، این ایران تنگ‌ترین ایران است. ایران دوم، ایران تاریخی است، چندبرابر پهناورتر از ایران نخستین. ایران تاریخی، ایرانی است که سرزمین‌هایی در آن جای دارند که روزگاری بخشی از ایرانِ بزرگ، ایران هخامنشی، ایران اشکانی و ایران ساسانی بوده‌اند. در رخدادهای روزگار، پاره‌هایی از پیکر این ایران از آن گسسته‌اند. ایران سومین، پهناورترین ایران است و من آن را ایران فرهنگی می‌نامم که هم ایران نخستین را و هم ایران دومین را در بردارد، اما سرزمین‌هایی، پاره‌ای از این ایران هستند که هرگز در شمار سرزمین‌های تاریخی ایرانی هم نبوده‌اند.

کزازی که از چهره‌های ماندگار ادبیات ایران‌زمین است، یکی از هفت برگزیدۀ چهارمین همایش بین‌المللی دیپلماسی نوروز و اهدای نشان نوروز بود که هر سال با نزدیک شدن به نوروز با حضور سفیران کشورهای مختلف برگزار می‌شود. او در سخنانی در این همایش گفت: ایرانی دیگر هم هست که آن را می‌توانیم پاره‌ای از ایران تاریخی و فرهنگی یا هر دو‌ بدانیم. هرکدام از ایران‌ها گونه‌ای جهانشاهی را پدید می‌آورند، ایران چهارمین هم دارای جهانشاهی است، ایرانِ زبان و ادب پارسی است. در ایران نو، ایرانِ پس از اسلام، زبان شکّرینِ شیوای شگرف، گونه‌ای جهانشاهی یافت؛ از کاشغر تا قیروان پهنۀ ایران است. قیروان ریخت تازیکانۀ کاروان پارسی است. ادب پارسی هم به‌همراه زبان پارسی در این پهنه روایی یافته است. بدین زبان سروده‌هایی به‌دست داده شده که سُرایندگان و نویسندگان آنان ایرانی نبوده‌اند و حتی زبان مردمشان هم پارسی نبوده است.

نوروز را مردمانی در سرزمین‌هایی گرامی می‌دارند که بخشی از آن سرزمین‌ها جزئی از ایران تاریخی‌ یا ایران فرمان‌رانانه نیستند. در روزگار ما نوروز درفش افراختۀ فرهنگ ایرانی است

این شاهنامه‌پژوه این بزم (همایش دیپلماسی نوروز) را بزمی باشکوه دانست که پیوندی با ایران فرهنگی به‌همان‌سان کم‌و‌بیش با ایران تاریخی دارد: گرامیانی از تاجیکستان، افغانستان در این بزم، دمساز هستند، زبان این کشورها پارسی است. هندوستان از دید فرهنگی پیوسته‌ترین سرزمین در جهان به ایران است. هرچند به‌یکبارگی هرگز، بخشی از ایران تاریخی نبوده است؛ پاکستان آری، اما هندوستان نه. پیوند در میان ایران و هندوستان به سده‌های دور در تاریخ می‌رسد. پیوند ایران با هندوستان پیش از زردشت آغاز می‌گیرد. هنگامی که زردشت در ایران سربرآورد، آیینی نو را در این سرزمین به‌نام مزدیسنی و مزداپرستی گسترانید. هندوان از ایران رفتند زیرا می‌خواستند آیین پیشینیان خود را همچنان بورزند. آن آیین پیشین که آیین ایرانیان و هندوان بود، آیین دوایسنی یا دیوپرستی بود، پرستش دیو در آن معنا و کاربردی که این واژه در زبان کنونی دارد، نیست. «دَئِوا» در اوستایی و «دِوایان» در سانسکریت، بغان و ایزدان نیروهای فراسویی باستانی بودند. هنگامی که زردشت در ایران سربرآورد، کاربرد این واژه یکسره دگرگون شد. اما در زبان‌های دیگر که از دید زبان با ایران در پیوند هستند، هم‌تباری زبانی با ایرانیان دارند و هنوز در معنای کهن به‌کار می‌روند، در فرانسوی «دیور» در ایتالیایی «دی اُ» که در نگارش اندکی از آنان جدا هستند، دراسپانیایی «دی اُث» که از لاتین گرفته شده است، آن‌هم از زئوس در یونانی.

او با اشاره به گرامی‌داشت آیین باستانی ایرانیان توسط هندوان، افزود: هندوان آیین باستانی ایرانیان را پاس داشتند و می‌توان این آیین را هنوز در هندوستان زنده و تپنده یافت. نامۀ سپند این آیین «دِ وائا» است. وداها نامۀ دیو‌هاست همان دئوآهای باستانی اوستایی. این آیین یکسره از ایران رفت و تنها نشانه‌هایی اندک از آن پابرجاست، پاره‌ای از نام‌های جغرافیایی که در آنها هنوز نام دیو را می‌یابیم به‌ویژه در شهرهای آپاخترین یا شمالی ایران.

هنگامی که زردشت در ایران سربرآورد، آیینی نو را در این سرزمین به‌نام مزدیسنی و مزداپرستی گسترانید. هندوان از ایران رفتند زیرا می‌خواستند آیین پیشینیان خود را همچنان بورزند

کزازی با بیان اینکه گوشه‌ای از جهان هم‌اکنون در این بزم «نوروز» جای گرفته است، آنچه می‌توانیم آن را جهان ایرانی بنامیم، ادامه داد: من از زبان پارسی سخن گفتم که گونه‌ای جهانشاهی دارد. هم‌اکنون می‌خواهم ایرانی دیگر را بر این سه بیفزایم. ایرانی که جهانشاهی نوروزی را پدید آورده است. نوروز را مردمانی در سرزمین‌هایی گرامی می‌دارند که بخشی از آن سرزمین‌ها جزئی از ایران تاریخی‌ یا ایران فرمان‌رانانه نیستند. در روزگار ما نوروز درفش افراختۀ فرهنگ ایرانی است. در هر گوشۀ گیتی نمودی از نشان این جشن باستانی بیابید، می‌توانید بی‌چندوچون به‌هرآینگی بر آن باشید که آن گوشه با فرهنگ ایران در پیوند است. نوروز نمادینه‌ترین نهاد فرهنگی یا جشن ایرانی است که چندین جشن با هم درآمیخته‌اند و نوروز پدید آمده است. اگر نوروز را فراخ بنگریم جشن بزرگداشت رستاخیز است. ما رستاخیز گیتی را با نوروز جشن می‌گیریم. شاید از این دید چنین جشنی در جهان بی‌همتا باشد.

سپس این شاهنامه‌پژوه، شعری را که به‌تاز‌گی دربارۀ آمدن بهار سروده است، خواند:

«وه وه که بهار می‌رسدمان از ره باز

آن بر زَم و تَم تیز و دمان ناگه تاز

پیروزی نوبهار را چنگی زن

ای رامشی رام نشان در شه ناز»

او «تَم» را تاریکی و «زَم» را سرما معنا کرد که از واژگان کهن پارسی هستند و درباره رام توضیح داد: رام نام نوازنده‌ و خنیاگری باستانی است که افسانۀ رنگ شده است. یک گزارش از آن است که نام رامتین خنیایی بزرگ ایران در روزگار ساسانی از این نام ستانده شده است که او را پدیدآور چنگ می‌دانسته‌اند، اما انگاره‌ای دیگر هم در این نام نهفته است، رام با یکی از ایزدان آیین هندو، راما پیوند داشته باشد که یکی از بزرگترین رزم‌نامه‌های هندی رامایانا برپایۀ نام او پدید آمده است. من پیشاپیش بهار و نوروز، رستاخیز گیتی را به شما فرخ‌باد می‌گویم. آرزوی همۀ ایرانیان از برگزاری این جشن آن بوده است که آدمیان بتوانند هم‌دوش و هم‌آغوش با رستاخیز گیتی در خویشتن، رستاخیزی پدید بیاورند. اگر این رستاخیز در مردمان رخ بدهد گیتی هم رستاخیزی خواهد داشت. ما در این روزگار -روزگاری دیگرسان، نابهنجار، دل‌آزار- بیش از هر زمان بدین رستاخیز نیاز داریم.

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 17:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ادموند هوسرل؛

ادموند هوسرل از چهره‌های مهم و تأثیرگذار فلسفی در سده بیستم و بنیانگذار پدیدارشناسی به شمار می‌رود که تاثیر بسیار زیادی بر مارتین هایدگر و فیلسوفان پس از او مانند امانوئل لویناس، ژان پل سارتر، میشل فوکو، ژاک دریدا و اصحاب مکتب فرانکفورت برجای گذاشت به همین دلیل در ایران بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت.

پدیدارشناسی یا فنومنولوژی از واژه‌ای یونانی به معنای چیزی که خود پدیدار است، گرفته شده است. اصطلاح فنومنولوژی هم کاربرد فلسفی و هم غیر فلسفی دارد. در پدیدار شناسی فلسفی ۲ معنای متمایز یافت می‌شود. معنای قدیم‌تر و گسترده‌تر این اصطلاح عبارت است از هر نوع مطالعه توصیفی یک موضوع یا رشته‌ تحقیقی که توصیف گر پدیدارهای مشهود است. معنای دوم، مفهومی محدودتر و مربوط به سده بیستم محسوب می شود که آن را رهیافتی فلسفی می‌داند که روش پدیدارشناختی را به کار می‌برد. در واقع پدیدارشناسی فلسفی به عنوان رهیافتی عمده در فلسفه‌ سده بیستم صورت‌های مختلفی دارد. هدف اوّلیه‌ آن پژوهش و آگاهی مستقیم از پدیدارهایی است که در تجربه‌ بی‌واسطه آشکار می‌شود، بنابراین این امکان را به پدیدار شناسی می‌دهد که ساختارهای ماهوی یا ذاتی این پدیدارها را توصیف کند. بدین ترتیب فنومنولوژی می‌کوشد، خود را از پیش فرض‌های تجربه نشده آزاد کند و از توضیح علّی و دیگر تبیین‌های دیگر بپرهیزد و روشی به کار گیرد که توصیف آنچه را که آشکار می‌شود یا شهود یا کشف حجاب از معانی ذاتی را ممکن سازد. یکی از نخستین تدوین و تنسیق‌های نهضت پدیدار شناسی در کتابی زیر نظر ادموند هوسرل تدوین شد از این نظر وی را موسس و موثرترین فیلسوف پدیدار شناسی می‌شناسند.

ادموند هوسرل در هشتم آوریل ۱۸۵۹ میلادی در پروسنیتس موراوی در امپراتوری اتریش (واقع در جمهوری چک کنونی) دیده به جهان گشود، وی تحصیلات خود را در دانشگاه‌های لایپزیگ و برلین دنبال کرد اما در ابتدا او بیشتر به ریاضیات علاقمند بود و رساله دکتری خود را با عنوان مقدمه‌ای بر نظریه محاسبه متغیرها به رشته تحریر درآورد. وی همچنین در دانشگاه‌های گوتینگن و فرایبورگ به عنوان استاد فلسفه تدریس می‌کرد و سعی داشت مانند راسل برای فلسفه یک مبنای ریاضی پیدا کند. برای این منظور وی از منطق فرانتس برانتانو کمک گرفت و از روان‌شناسی توصیفی او تأثیر زیادی پذیرفت و به مطالعات روان‌شناختی و ارتباط آن با منطق و ریاضیات روی آورد.

خدمات علمی و فرهنگی هوسرل

هوسرل در ۱۸۹۱ میلادی نخستین کتاب خود به نام فلسفه‌ حساب به چاپ رساند. وی همچنین در طول سال‌های ۱۸۹۰ تا ۱۹۰۰ با گوتلوب فرگه فیلسوف و ریاضی‌دان برجسته آلمانی آشنا شد که انتقادات او از دیدگاه‌های هوسرل در فلسفه‌ حساب در تغییر توجه هوسرل به چاپ پژوهش‌های منطقی در ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۱ میلادی منجر شد. هوسرل در کتاب پژوهش‌های منطقی فلسفه خود را پدیدارشناسی نامید.

این فیلسوف برجسته در ۱۹۱۶ میلادی به دانشگاه فرایبورگ رفت و در آن‌جا صاحب کرسی فلسفه شد. ادیت اشتاین و مارتین هایدگر از فیلسوفان مشهور سده بیستم در خلال این سال‌ها به عنوان دستیار با او کار می‌کردند. کتاب تأملات دکارتی، مقدمه‌ای بر پدیدارشناسی برپایه سخنرانی هوسرل در دانشگاه سوربن پاریس با عنوان درآمدی بر پدیدارشناسی استعلایی در ۲۳ و ۲۵ فوریه در ۱۹۲۹میلادی نوشته شده است. هوسرل در مقابله با امواج فلسفه‌های پوزیتیویستی، تاریخ‌باور و نسبیت‌گرای زمانه‌ خود که عملاً امکان شناخت مطمئن و یقینی را انکار می‌کردند، خواهان فلسفه‌ای بود که بر حقایق شک‌ناپذیر استوار باشد. در این راه، دکارت و روش شک او الهام‌بخش وی بودند. این فیلسوف نامدار در ۱۹۲۹میلادی منطق صوری و استعلایی را منتشر کرد و با بررسی کاستی‌های طبیعی، منطق صوری نشان داد که منطقِ حقیقتاً محض فقط با رویکرد استعلایی تحقق‌پذیر است. البته هوسرل در سال های ۱۹۰۰-۱۸۹۰ علایق فلسفی خود را از ریاضیات به منطق و نظریه عام معرفت گسترش داد. تأملات او در این خصوص در کتاب تحقیقات فلسفی وی منعکس شد. هوسرل در این اثر به نقد اصالت روان شناسی پرداخت. (اصالت روان شناسی همه پدیده های منطقی مثل قضایا، کلیات و اعداد را به حالات یا فعالیت های روانی محض فرو می کاهد). هوسرل معتقد بود که اشیا به نحوه های گوناگون بر ما نمودار می شوند و اینکه فلسفه باید به توصیف دقیق این ظواهر بپردازد.

هوسرل الهام بخش فیلسوفان بزرگ

اندیشه‌های هوسرل، چه در زمان حیات و چه پس از مرگ او، الهام‌بخش فیلسوفان بزرگی نظیر هایدگر، سارتر، مرلوپونتی، لِویناس، دریدا، هابرماس و دیگران بود در واقع هوسرل نیز به واسطه آثارش و تأثیرش بر هایدگر، سارتر، مرلوپونتی و دیگران جریان مشهور به پدیدارشناسی را استقرار بخشید. این فیلسوف سرشناس معتقد بود که فلسفه باید از ساختن نظریه هایی با مقیاس بزرگ و دفاع از ایدئولوژی ها خودداری کند. فلسفه باید به کار تحلیل بپردازد، تحلیل و توصیف دقیق ادراک ما از پدیده های ریاضی، موجودات زنده، اشخاص و امور فرهنگی... و در کل وی درباره تفکر فلسفی بسیار سخن گفت. در مجموع تأثیر هوسرل در فلسفه در سراسر سده بیستم به ویژه در اروپا بسیار زیاد بوده است.

وی همچنین در حوزه‌هایی غیر از فلسفه از جمله در حوزه دین‌پژوهی تأثیرات مهمی برجا نهاده است. علاوه بر آثار چاپ‌شده هوسرل، حجم بزرگی از دست‌ نوشته‌های چاپ‌ نشده او به‌تدریج به کوشش آرشیو هوسرل در لوون بلژیک ویرایش و با عنوان هوسرلیانا منتشر شد.

توجه به آثار هوسرل در ایران

نام ادموند هوسرل فیلسوف بزرگ آلمانی- اتریشی و برجسته‌ترین چهره سنت پدیدارشناسی از سال‌های بسیار دور در ایران مطرح بود اما به دلایل مختلف فرهنگی و سیاسی آثار وی مانند مارتین هایدگر و ژان پل سارتر در ایران منتشر نشدند و سال‌ها طول کشید تا از اوایل دهه ١٣٧٠ خورشیدی به تدریج به طور جدی از طرف علاقه‌مندان فلسفه به او و میراثش در پدیدارشناسی توجه شود. به نظر می‌رسد، نخستین فردی که ادموند هوسرل بنیانگذار پدیدارشناسی را به زبان فارسی معرفی کرد، احمد فردید بود. وی در معدود آثار مکتوب خود به معرفی هوسرل و اندیشه‌های وی به ایرانیان پرداخت. برای نمونه وی در مقاله‌ای با عنوان نمودشناسی در آلمان که در ماهنامه ایران امروز، سال اول ١٣١۸ خورشیدی چاپ شد به معرفی شاخصه های اندیشه‌های هوسرل پرداخت. غیر از مقالات فردید در آثار انگشت شماری نام هوسرل ذکر می‌شود، برای نمونه محمود هومن در درس‌ گفتارهای فلسفی‌ خود که میان سال‌های ١٣٣٧ تا ١٣٤٠خورشیدی در دانشسرای عالی ارایه کرده به طور مختصر به هوسرل می‌پردازد و هایدگر را ذیل شاگردان هوسرل و از بنیانگذاران اگزیستانسیالیسم معرفی می‌کند.

از دیگر آثار ایرانیان که در مقام مقدمه‌هایی بر پدیدارشناسی و اندیشه‌های هوسرل قابل توجه هستند. نخست کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفه‌های هست بودن نوشته مشترک روژه ورنو، ژان وال و دیگران با ترجمه یحیی مهدوی است که حاصل تلفیق بخش‌های پراکنده‌ای از چندین کتاب متفاوت نظیر «تاریخ فلسفه معاصر»، «فلسفه‌های هست بودن» و «از هوسرل تا مرلوپونتی، هیدگر و مارتین هایدگر» است که در بخش آغازین آن آرای هوسرل و پدیدارشناسی وی مورد بحث قرار می‌گیرد و تا سال‌ها به عنوان متن درسی برای دانشجویان فلسفه در مقطع کارشناسی مورد استفاده بود، این کتاب در ١٣٧٢ خورشیدی توسط نشر خوارزمی منتشر شد.

کتاب دیگری که در ۱۳۷۲ خورشیدی منتشر شد، نخستین اثر هوسرل به زبان فارسی است: ایده پدیده‌شناسی ترجمه عبدالکریم رشیدیان از طرف انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی منتشر شد. در این کتاب بسیاری از مباحث اصلی پدیده‌شناسی هوسرل به نحوی موجز مطرح و به صورت‌بندی‌های نهایی‌شان نزدیک‌تر می‌شوند. علاوه بر این موارد عبدالکریم رشیدیان یکی از اصلی‌ترین چهره‌ها در معرفی هوسرل و به تعبیر خودش سنت «پدیده‌شناسی» به فارسی زبانان است.
اما نخستین کتاب تخصصی که به طور خاص به پدیدارشناسی اختصاص یافته است و تا سال‌ها به عنوان کتاب درسی مورد استفاده قرار می‌گرفت، کتاب «پدیدارشناسی چیست؟» نوشته آندره دارتیگ با ترجمه محمود نوالی است که در ١٣٧٣خورشیدی از طرف انتشارات سمت منتشر شد.

بابک احمدی در کتاب «مدرنیته و اندیشه انتقادی» در بیان رویکردهای انتقادی به تجدد، در فصل دوم کتابش با عنوان نقد خردباوری به اندیشه‌های هوسرل پرداخت، سپس کتاب اندیشه‌های هوسرل نوشته دیوید بل را با ترجمه فریدون فاطمی به بازار عرضه کرد، این کتاب از منظر فلسفه تحلیلی به بررسی اندیشه‌های هوسرل می‌پردازد. کتاب قابل ملاحظه دیگر «در آمدی پدیدارشناسانه به فلسفه دکارت» نوشته پرویز ضیا شهابی که در ١٣٧٧ خورشیدی به وسیله نشر هرمس منتشر شده است. نویسنده در این اثر تالیفی می‌کوشد با رویکردی پدیدارشناختی و از منظر هوسرلی به تاملات دکارت بپردازد.

عبدالکریم رشیدیان و معرفی اندیشه‌های هوسرل
اتفاق مهم در زمینه معرفی اندیشه هوسرل به فارسی‌زبانان در سال‌های آغازین دهه ١٣٨٠ با ترجمه کتاب مهمی از او توسط عبدالکریم رشیدیان رخ داد. رشیدیان در ١٣٨١ خورشیدی کتاب «تاملات دکارتی: مقدمه‌ای بر پدیده‌شناسی» نوشته هوسرل را با نشر نی منتشر کرد. از سال‌های میانی دهه ١٣٨٠ به تدریج توجه به هوسرل و اندیشه‌های او در زمینه پدیدارشناسی اوج گرفت. در ١٣٨٤خورشیدی عبدالکریم رشیدیان کتاب مفصل و تخصصی «هوسرل در متن آثارش» را با همکاری نشر نی منتشر کرد که اثر برگزیده بیست و چهارمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد. فصل‌های گوناگون این کتاب تقریباً تمام مضامین اصلی پدیده‌شناسی هوسرل را به‌تفصیل به خواننده عرضه می‌کند. این کتاب گام بلندی در آشناسازی فارسی‌زبانان اهل فلسفه با اندیشه هوسرل و مبانی پدیدارشناسی او بود.

سرانجام بنیانگذار پدیدار شناسی در ۲۷ آوریل ۱۹۳۸ میلادی در فرایبورگ دیده از جهان فرو بست.

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 16:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]

ﺩﺭ دسترس بودنت دیگر ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
اکنون که نه مشترک ﻫﺴﺘﯽ،
ﻭ نه مورد نظر ...


گیرم که از حصار کوتاه دلم ساده بگذری

با دیوار بلند خیالم چه می کنی؟


عشق ، یعنی

یکی بود و یکی ..... نابود !!!!!


بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !
! بار دیگر حكم كن

اما نه بی دل ! با دلت ، دل حكم كن !
حكم: دل ،

هر كه دل دارد بیندازد وسط !

تا كه ما دلهایمان را رو كنیم !
دل كه روی دل بیافتد ،عشق حاكم میشود !
پس به حكم عشق بازی میكنیم: این دل ز من ،
رو بكن حالا دلت را... !

دل نداری ؟ بُر بزن اندیشه ات ... !
حكم لازم : دل گرفتن ! دل سپردن ! هردو لازم!

عشــــــــــق لازم !


تــاوانِ عشـق همیـن اسـت
آنقـدر دلـت را بـه بـودنـش خـوش مـی کنـی
کـه وقـتِ رفـتـن،
دلخـوشی هـایـت را نیـز بـا خـودش مـی بـرد ...


باور تلخ نبودنت
تاوان کدامین اشتباه بود؟
توگفتى بمان ، و من ماندم
اکنون که رفته اى
من در کوچه هاى تنهایى

در انتظار برگشتن تو

به بى کسى خود خیره شده ام
و نمى دانم آخر چه خواهد شد
می روى و من نگاهت مى کنم

تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم

بى تو یک عمر براى گریستن وقت دارم
اما براى تماشاى تو همین یک لحظه باقیست
و شاید همین یک لحظه

اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

وقت آن شد که دلم را بِگُذارم بروم
با تو او را تک و تنها بگذارم بروم
به کجا می‌شود از معرکه ‌ی عشق گریخت
گیرم امروز از اینجا بگذارم بروم
سرنوشت من مجنون هم از اول این بود
سر دیوانه به صحرا بگذارم بروم
با عبور قلم و لرزش دستم چه کنم
فرض کن روی دلم پا بگذارم بروم
از تمنای لبت با عطشی آمده‌ام
قایقم را لب دریا بگذارم بروم
سالها گوشه‌ی چشم تو بلا تکلیفم
یا بفرما نظری یا بگذارم بروم
من تو را با خود زیبای تو در آینه‌ات
بهتر آنست که تنها بگذارم بروم
همه‌ی سهم من از عشق همین شد که گلی،
گوشه‌ی خاطره‌ات جا بگذارم بروم

قاسم صرافان

===========================

نم باران نشسته روی شعرم ، دفترم یعنی

نمی بینم تورا ، ابری ست در چشم ترم یعنی

سرم داغ است ، یک کوره تب ام ، انگار خورشیدم

فقط یک ریز می گردد جهان دور سرم یعنی

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم

تمام هستیم نابود شد ، بال و پرم یعنی

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم ، کافرم یعنی؟؟؟

تن تو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن

پس از من آنچه می ماند بجا ، خاکسترم یعنی

نشستم چای خوردم ، شعر گفتم ، شاملو خواندم

اگر منظورت اینها بود .. خوبم ... بهترم یعنی...

مهدی فرجی

===========================

ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقیست
آری اما انکه ادم هست وعاشق نیست، کیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن
ای دل کار دشواری است، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لب بی خنده باید ، جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
انکه عاشق نیست، هم
اینجا ، هم اینجا دوزخیست

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است
می توان ای دوست بی آب و هوا
یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنین
چیست؟ چیست؟

شعر چیستان اثر : استاد قیصر امین پور

===========================

شبیه برگ پائیزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمیارد

و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟؟؟

چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم؟؟؟

خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ بدون من یقین دارم که میمانی!!!

===========================

می­‌رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تـخـتـی با رقیبـان می­‌نشینی در بهشت

تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
یک نمایـشگـر در آتـش، دوربـیـنـی در بهشت

گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد
دوزخی‌ها را بـرای شب­‌نـشینی در بهشت

بـا مـرامـی که من از تـو بـا وفـا دارم سـراغ
می­‌روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت

مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»
خلق می­‌کردم به نامت سرزمینی در بهشـت

کاظم بهمنی


ای دلبر ما ، مباش بی دل ، بر ما
یک دلبر ما ، به که دو صد دل ، بر ما
نه دل بر ما ، نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست ، یا دلبر ما

ابوسعید ابوالخیر


تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ، ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یك لحظه آری ، با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه باز آرد پشیمانی؟


گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم
چندان که شب و روز شمردم ،‌ مردم
آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم


ای معنی انتظار ، یک لحظه بایست
دیوانه شدم به خاطرت ، کافی نیست؟
برگرد و نگاهم کن و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی،چیست ؟


چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین


درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز

گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز

بی تو امشب گریه هم با من غریبی می كند

دیده درراهند چشمانم كه بازآیی هنوز


در دیده دل جلوه گرت می بینم

هر لحظه به شکل دگرت می بینم

هر بار که از دیده دل می گذری

از بار دگر خوبترت می بینم


خـودت را جـای مـن بـگذار و بعـدش خـوب دقـت کن

ببین یک دل نه صد دل عاشق خود می شوی یا نه؟


ذهن را درگیر بـا عشقـی خیـالـی کـرد و رفت

جمـله هـای واضـح دل را سـوالـی کرد و رفت

چــون رمـیدنهــای آهــو نــاز کــردن هــای او

دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت


بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم !

من هیچكسم؟ یا كه در این خانه كسی نیست ؟


با دلارامی مرا خاطر خوشست ،

كز دلم یكباره برد آرام را


سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی

نیست ممکن هرکه عاشق شد دگر عاقل شود


گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود


گفته بودی که:«چرا محو تماشای منی؟

وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!»

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !


منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم

تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد

به یک اشاره بییفتد درخت فرسوده


وعده وصل به فردا دهی و می دانی

هر كه امروز تو را دید ، به فردا نرسد


در قیامت كه سر از خاك بدر خواهم كرد

باز هم در طلبت، خاك بسر خواهم كرد


دلم فریاد میخواهد ، ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب


جز دست تو اندازه من شالی نیست

سرد است بیا شال مرا تنگ ببند


دیگران گر بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در نظری گر بروی دل برود ...

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 16:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]

من را نگاه كن كه دلم شعله‌ور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم كنی اگر
شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود

«ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست كه دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگی
هر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود

[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 13:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا