|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
ﺩﺭ دسترس بودنت دیگر ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
گیرم که از حصار کوتاه دلم ساده بگذری با دیوار بلند خیالم چه می کنی؟
عشق ، یعنی یکی بود و یکی ..... نابود !!!!!
بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم ! اما نه بی دل ! با دلت ، دل حكم كن ! هر كه دل دارد بیندازد وسط ! تا كه ما دلهایمان را رو كنیم ! دل نداری ؟ بُر بزن اندیشه ات ... ! عشــــــــــق لازم !
تــاوانِ عشـق همیـن اسـت
باور تلخ نبودنت در انتظار برگشتن تو به بى کسى خود خیره شده ام تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بى تو یک عمر براى گریستن وقت دارم اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
وقت آن شد که دلم را بِگُذارم بروم قاسم صرافان =========================== نم باران نشسته روی شعرم ، دفترم یعنی =========================== ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقیست =========================== شبیه برگ پائیزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمیارد و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟؟؟ چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم؟؟؟ خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ بدون من یقین دارم که میمانی!!! =========================== میرسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
ای دلبر ما ، مباش بی دل ، بر ما ابوسعید ابوالخیر
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم
ای معنی انتظار ، یک لحظه بایست
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز بی تو امشب گریه هم با من غریبی می كند دیده درراهند چشمانم كه بازآیی هنوز
در دیده دل جلوه گرت می بینم هر لحظه به شکل دگرت می بینم هر بار که از دیده دل می گذری از بار دگر خوبترت می بینم
خـودت را جـای مـن بـگذار و بعـدش خـوب دقـت کن ببین یک دل نه صد دل عاشق خود می شوی یا نه؟
ذهن را درگیر بـا عشقـی خیـالـی کـرد و رفت جمـله هـای واضـح دل را سـوالـی کرد و رفت چــون رمـیدنهــای آهــو نــاز کــردن هــای او دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم ! من هیچكسم؟ یا كه در این خانه كسی نیست ؟
با دلارامی مرا خاطر خوشست ، كز دلم یكباره برد آرام را
سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی نیست ممکن هرکه عاشق شد دگر عاقل شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
گفته بودی که:«چرا محو تماشای منی؟ وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!» مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !
منم که تا تو نخوابی نمیبرد خوابم تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده ز ریشه کندن این دل تبر نمیخواهد به یک اشاره بییفتد درخت فرسوده
وعده وصل به فردا دهی و می دانی هر كه امروز تو را دید ، به فردا نرسد
در قیامت كه سر از خاك بدر خواهم كرد
باز هم در طلبت، خاك بسر خواهم كرد
دلم فریاد میخواهد ، ولی در گوشه ای تنها چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
جز دست تو اندازه من شالی نیست سرد است بیا شال مرا تنگ ببند
دیگران گر بروند از نظر از دل بروند تو چنان در نظری گر بروی دل برود ... [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 16:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||