|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
آزاد باش ای ایران آباد باش ای ایران از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران
[ چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۹ ] [ 0:0 ] [ گنگِ خواب دیده ]
زندگی هيچ چيزِ بزرگی ندارد. زندگی پُر است از چيزهای كوچک اما اگر تو بدانی كه چطور با اين چيزهایِ كوچک خوش باشی، آنها را به چيزهای بزرگ دگرگون خواهی كرد... اشو میخواستم بیام و یه پست از کشفیات جدیدم بذارم و بعد خیلی اتفاقی به این نوشته برخوردم و دیدم اِ اوشو که اینو قبلا گفته بود خب چرا من زودتر نخوندم تا مجبور نشم اینقدر بالا پایین برم تا به این نتیجه برسم بله من می دونستم اون شادی و عشق و شفای قلبی که من دنبالش هستم یک شبه در من اتفاق نمی افته برای همین هم تصمیم گرفته بودم عاشق چیزهای کوچولو کوچولو بشم تا به مرور قلبم وسیع بشه و پذیرای عشق های بزرگتر و اون هم با حضور در لحظهء حال اتفاق می افتاد در مورد شادی هم همینطوره فهمیده بودم این سوالها و توقع از خودم که الان من فلان جا هستم که قبلا آرزوم بود پس چرا شاد نیستم؟ الان این بهترین اتفاقیه که می تونست بیفته پس چرا من رو خوشحال نکرد؟ چرا هیچی من رو خوشحال نمیکنه؟ غیر واقع بینانه بود شبیه اینه که به کسی که انگشت هاش شکسته هی بگی بشکن بزن. بعد اصرار بورزی و بعد سرزنش و تحقیرش کنی که بشکن زدن کاری نداره که یا اینکه قبلا چندبار این کار رو کردی پس چرا حالا نمی تونی؟ خب چرا ما با خودمون این همه بی خردانه رفتار میکنیم؟ نمی تونیم ... انگشت هامون شکسته نیاز به مراقبت داره نیاز به عشق داره نیاز به نوازش داره چون تو بچگی با ما به همین شکل رفتار شده و ما این مدل رفتار با خودمون رو یاد گرفتیم. می دونین من با خوندن یالوم خودم رو شخم میزنم و بررسی میکنم تو این چند وقت گذشته هم یک کتابش رو تموم کردم و اواسط دومی بودم که فعلا دست نگه داشتم فکر میکنم قبل از اتمام کتاب نیاز به یه زیر و رو کردن خودم دارم بعد دوباره برمیگردم سراغش نمیخوام ازش جا بمونم همونطور که قبلا هم فهمیده بودم خوشحالی کردن و دوست داشتن در بچگی در من سرکوب شده . نه به طور مستقیم بلکه به دلیل اینکه دیگران برای من تصمیم می گرفتن که چه کاری درسته و من باید کاری رو انجام میدادم که درست بود. خودم رو مجبور میکردم از خواسته های خودم چشم پوشی کنم تا کاری رو انجام بدم که از نظر دیگران درسته و اینها خشم های کوچولو کوچولویی در من ایجاد میکرده که آروم آروم در قلب من تجمع کرد ضمن اینکه هرگز هم یاد نگرفتم چطور خوشحال باشم و چطور عشق و مهر رو تو قلبم لمس کنم. یاد نگرفتم چطور به خودم احترام بذارم. توقعات خیلی بالاتر از توانایی های من در مورد من وجود داشته که من یا سعی میکردم هرطور هست اون توقعات رو برآورده کنم یا اگر نمی تونستم از چشم خودم می افتادم. ولی تازگیها یاد گرفتم. یاد گرفتم به جای توقع داشتن و تحقیر و سرزنش انگشت های شکسته ای که نمی تونن بشکن بزنن اونها رو ببوسم و نوازش کنم و بهشون رسیدگی کنم تا خوب بشن بدون احساس قربانی بودن . بدون اندکی دلسوزی بابت شکسته شدنشون نباید از اون ور بوم بیفتیم مهم نیست کی انگشت های ما رو شکونده، مهم نیست شدت آسیب چقدر بوده، مهم نیست علتش چی بوده، اگر اینها مهم بشه حس قربانی بودن بهمون دست میده و فقط خشمه که در ما شدت پیدا میکنه نسبت به مسبب حادثه، و اجازهء رشد نمیده و حالمون خرابتر از قبل میشه پس بدون هیچ احساس ترحمی نسبت به خودمون، فقط مهربورزیم، خودمون رو درآغوش بگیریم و به خودمون رسیدگی کنیم از هر لحاظ رسیدگی کنیم برای خودمون هزینه کنیم لباس خوب بخریم غذای خوب بخوریم به پوست و موها و بدنمون رسیدگی کنیم خودمون رو با روغن (بهترینش روغن کنجد ولرم شده است) ماساژ بدیم و از تک تک اعضای بدنمون قدردانی کنیم بدن عزیزمون وقتی مدتی مورد مهر و توجه ما قرار بگیره از نو احیا میشه و تمام توانمندیهاش رو دوباره به دست میاره تو پروسهء عزیز نگه داشتن بدن و صد درصد احساساتمون به چیزی که بیشتر از همه نیازه من دقت کنم دلخوشیها و شادیهای کوچولوست. در حد گذاشتن اولین لقمه غذای مورد علاقه در حین گرسنگی به دهان و مزه مزه کردن لذتش. وزش هوای خنک بهاری تو صورتم. لمس نور آفتاب رو پوستم. بغل کردن هومان قشنگم، بوسیدنش. گذاشتن سر روی بالش وقتی خیلی خسته و خواب آلوده ام. ریختن آب با دمای مطلوبم روی دستم حین ظرف شستن، نوشیدن یه نوشیدنی خنک و خوشمزه و .... در حد چند لحظهء اول بعدش از لحظه خارج میشم ولی همون شادی کوچولو رو میگیرم و بهش توجه میکنم تا به قول اوشو این خوشی های کوچیک به خوشیهای بزرگ دگرگون بشه. اما یه خوشحالی دیگه که تعداد دفعات اتفاق افتادنش در روز برای من زیاده و من هرگز بهش توجه نمیکردم و جز خوشحالی های لحظه ای به حساب نمی آوردم خوندن جمله های لذت بخش تو کتاب هاییه که میخونم. واقعا یکی از اون نعمت های درجه یکی هست که من نسبت بهش بی توجه بودم ولی حالا دیگه قدرش رو میدونم با هر جمله ای که لذت می برم چشم هام رو می بندم و طعم خوبش رو تو ذهنم مزه مزه میکنم. من از بزرگترین خوشحالی کوچولوم که تکرارش در روز خیلی زیاد بود غافل بودم و خدا رو شکر که بهش آگاه شدم. [ سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:39 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک... به یک دلداری کوتاه ... به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم... به یک همراهی شدن کوچک ... به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ... به یک پرسش :"خوبی؟" به یك جمله زیبا :" مراقب خودت باش" به یک وقت گذاشتن برای تو... به شنیدن یک "من کنارت هستم "... به یک هدیه ی بی مناسبت ... به یک" دوستت دارم "بی دلیل ... به یک نگاه ... به یک شاخه گل... دل آدمی گاهی ...چه شاد می شود... به یک فهمیده شدن ...درست ! به یک سلام ! به یك خدانگهدار! به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم... و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا.... به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ... [ سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]
بخت خود را در وصالت آزمودم تا مگر گفتم از شعرم بسازم کوزه های پرشراب دختر خان را فرستادم تو را راضی کند گفتم ازصحرا بیایی حورِآویشن به دست منتظر بودم خزانم را بهار آید بهار [ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دنیا کوچکتــــــر از آن است که گم شـــــــده ای را در آن یافتــــــه باشی هیچ کس اینجــــــا گم نمی شود آدم ها به همان خونـــــسردی که آمده انـــــد چمدانشان را می بنــــ دنــــــد و ناپــــدیـــــد می شونـــــد یکی در مـــــه یکی در غبــــــار یکی در بـــاران یکی در بــاد و بی رحم تـــــرینشان در برف آنچه به جا می مانـــــد رد پائــــــی است و خاطره ای که هر از گاه پس میـــــزند مثل نسیـــــم سحر پرده های اتــــــاقت را [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]
به چه می ارزد عشق ؟ به یکی دل که چه آرام شکست هیچ نگفت ؟ به دو تا چشم که نگاهش همه تر هیچ نخفت ؟ یا به صد خاطره کز یاد تو مانده است به جا ؟ به چه می ارزد عشق ؟ من ندانم تو بگــــــــــــــــــــــــــو ................ به چه می ارزد عشــــــــــــــــــــــــــــــــــق [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
[ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خواص طبی و غذایی تخم پرندگان
غیر از تخم مرغ، تخم سایر پرنده ها مانند بلدرچین، کبک، شترمرغ، غاز یا اردک هم خوراکی است و مصرف هر کدام از آن ها می تواند فوایدی برای بدن داشته باشد. تخم مرغبهترین تخم مرغ آن است که بزرگ باشد و در همان روز تخمگذاری شده باشد. مناسب ترین و زودهضم ترین و خون سازترین شکل پخت تخم مرغ نیم برشت یا همان عسلی است. جوشاندن زیاد تخم مرغ باعث دیر هضمی آن مخصوصاً در معده های رطوبی می شود و اصلاح آن با آویشن و فلفل و نمک است. تخم اردکتخم کامل اردک، غلیظ تر و دیرهضم تر از تخم مرغ است. تخم اردک برای افراد لاغر بسیار مفید است و می تواند به آن ها در افزایش وزن کمک کند. تخم این پرنده در تسریع روند درمان سرفه و تنگی سینه هم مفید است و مصرف آن به افرادی که خونریزی داشته اند یا دارند هم توصیه می شود. بهتر است تخم اردک آب پز با کره یا روغن زیتون مخلوط و مصرف شود تا بیشترین فایده از خوردن آن به بدن برسد. بهترین حالت مصرف تخم اردک این است که آن را با چربی خودش سرخ کنید. مصرف تخم اردک می تواند باعث رفع تنگی سینه و سرفه شود. این تخم، سرشار از امگا 3 و ویتامین D است. تخم غازتخم غاز هم جزو دیگر تخم های خوراکی است که حجم مناسبی از ویتامین B12، فولات و پروتئین را در خود جای داده است. میزان پروتئین تخم غاز، حدود 5/3 برابر بیشتر از تخم مرغ است اما چربی و کلسترول آن هم بسیار بالاست. تخم شترمرغتخم شترمرغ هم جزو مواد غذایی ای است که مصرفش به خانم های باردار یا افراد مبتلا به کم خونی توصیه می شود. تخم شترمرغ، آهن، اسیدفولیک و کالری بالایی دارد اما میزان روی آن کمتر از تخم مرغ است. تخم بلدرچینمصرف تخم بلدرچین هم برای فصاحت کلام در کودکانی که دیر به حرف افتاده یا درست حرف نمی زنند، توصیه می شود. هر 100 گرم تخم بلدرچین، حدود 158 کیلوکالری انرژی دارد و میزان ویتامین های A،B12 و B6 آن هم تقریباً به اندازه تخم مرغ است. تخم کبکتخم کبک دارای پروتئین بالا و چربی پایینی است. تخم کبک، سریع هضم می شود و برای تقویت سیستم گوارشی یا قوای جنسی هم مناسب است. ویتامین های گروه B و آهن، جزو مواد مغذی تخم کبک است. تخم کفتر کودکان را به حرف می آورد؟ تخم بلدرچین، می تواند باعث زود به حرف آمدن بچه ها و فصاحت کلام در آن گروه از کودکانی که خوب و روان حرف نمی زنند، بشود. برای این منظور باید 15 روز در ماه (مثلاً یک روز در میان)، تخم بلدرچین را آب پز و زرده عسلی آن را با مقداری عسل، مخلوط کنید و این ترکیب را به فرزندتان بدهید. برای افزایش سرعت تکلم بچه ها، همچنین می توان زرده عسلی تخم اردک را با روغن زیتون مخلوط کرد یا زرده آن را کمی در روغن زیتون تفت داد و پس از ترکیب با عسل، آن را به بچه هایی که خوب حرف نمی زنند، داد. برای این منظور، باید روزی یک زرده را 15-10 روز در ماه به بچه ها بدهید و سپس حدود یکی 2 ماه، مصرف آن را قطع و سپس دوباره همین کار را تکرار کنید. [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گیاهان شفادهنده
گیاهان شفادهنده که باید همیشه درخانه داشته باشید: [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:50 ] [ گنگِ خواب دیده ]
کتاب صوتی مردی با کبوتر ، رومن گاری ، لیلی گلستان
جانی در ساختمان سازمان ملل مخفی می شود، پلیس هیچ اثری از او پیدا نمی کند. فقط می دانند یک کبوتر همراه دارد. یک نفر از محل پنهان شدن او خبر دارد: اُپی، واکسی سازمان ملل ماجرا را با رسانه ها فاش می کند. کار به جای باریک می کشد، اما... از رومن گری در ایران کتابهایی مانند «خداحافظ گاری کوپر»، «زندگی در پیش رو» و «پرندهها میروند در پرو میمیرند» منتشر و به فارسی ترجمه شده است. رمان «مردی با کبوتر» از کتابهای کمتر شناخته شده ی او در میان فارسی زبانان است که در سال ۱۳۶۳ با ترجمه ی لیلی گلستان در ایران چاپ شد. رومن گاری این کتاب را با نام مستعار «فوسکو سینیبالدی»، در سال ۱۹۵۸ و زمانی که عضو نمایندگان سازمان ملل متحد بود، منتشر کرده است. انتشارات گالیمار که این کتاب را در سال ۱۹۸۴ با نام رومن گاری منتشر کرد، در توضیحی نوشته است: رومن گاری در زمان حیاتش نخواست که پدرخواندۀ «مردی با کبوتر» باشد، اما در میان کاغذهایش نسخهای بازنویسی شده که با دست تصحیح کرده بود، به دست آمد که باعث شد ما فکر کنیم او آرزو داشته روزی نسخۀ اصلی آن را منتشر کند.
دانلود و معرفی کتاب صوتی مردی با کبوتر : 50 مگابایت اثر رومن گاری ترجمه لیلی گلستان خوانش بهروز رضوی قسمت زيبايي از كتاب می خواهید بدانید چرا واکسی شده ام ؟ خیلی ساده است . خواستم کاری بکنم تا به مردم بفهمانم که بیش از آنکه صاحب افکار زیبا باشند ، صاحب پا هستند ! بسیاری از این آدمها در این آسمانخراش این را از یاد برده اند . اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند ، شاید به یاد بیاورند که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سوره مبارکه الضحى آیه ۳ [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:46 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دختر مولانا .....I'm nobody! Who are you
امیلی الیزابت دیکنسون [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:45 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سنبل الطيب (علف گربه) Valerianسنبل الطيب گياهي است علفي و چن ساله كه ساقه آن بطور عمودي تا ارتفاع دو متر بالا مي رود . اين گياه بصورت وحشي در جنگل هاي كم درخت ، در حاشيه جويبارها و گودال ها در بيشتر مناطق آسيا و ايران مي رويد . [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:45 ] [ گنگِ خواب دیده ]
می دانیم که موضوع قسمت اوّل رمان معروف بینوایان، اثر کم نظیر ویکتورهوگو داستان دزدی است به نام « ژان والژن» که به جرم سرقت چندی در زندان بوده است. وپس از آزادی به خانه ی کشیشی به نام « میریل» پناه می برد کشیش او را به مهربانی می پذیرد، امّا دزد بر حسب عادت ، شبانه شمعدان های نقره ای کشیش را می رباید و- می گریزد. در راه فرار به چنگ ژندارم ها می افتد ، وقتی آن ها در خورجین او شمع دان ها را می بینند، او را برای باز جویی و روبروکردن ، به نزد کشیش می آورند. مرد روحانی شرط مروت نمی بیند که او را رسوا کند و باز به شکنجه و زندان گرفتار سازد.پس به ژندارم ها می گوید: که اوخود، این شمع - دان ها را به ژان والژن بخشیده است به این ترتیب دزد را کامروا می کند و نجات می دهد. امّا ، می توان ادعا کرد، شاید انگیزه ای که موجب شد،هوگو» بخش اوّل این رمان را بنویسد آشنایی وی با حکایتی از سعدی است که در بوستان آمده ، در بوستان سعدی ، حکایتی در باره ی عارفی است که دزد محروم و در مانده ای به خانه ی خود می کشاند ، و در دزدیدن اثاث خانه ی خود به او کمک می کند، که خلاصه ی داستان سعدی چنین است. « شخص عزیزی در تبریز زندگی می کرد، که شب ها تا پاسی بیدار می ماند. شبی دزدی را دید که از بام کسی بالا می رود . صاحب خانه با سرو صدا اهل محل را خبر کرد ، چون دزد فهمید عده ای به طرف او می آیند ، از بیم جان فرار را بر قرار ترجیح داد ، امّا ، آن پارسا از دیدن این صحنه و- محروم شدن دزد - که شاید نیاز مند بوده و از سر فقر از دیواری بالا رفته- در پی او در تاریکی رفت و به او نزدیک شد و گفت : که یارا مرو آشنای توأم / به مردانگی خاک پای توأم گرت رأی باشد به حکم کرم/ به جایی که می دانمت می برم به دلداری و چاپلوسی و فن / کشیدش سوی خانه ی خویشتن سپس به دزد گفت تو همین پایین خانه باش و کمک کن تا من از با م به داخل روم ، وقتی به داخل رفت ،با دستار خود اشیایی را از بالا به دزد می رساند. سپس به دزد گفت تو کم کم دور شو من هم خواهم آمد. وقتی دزد قدری دور شد ؛ خود او که صاحب آن خانه بود؛ به دم در آمد و بانگ بر داشت که دزد به خانه ی من آمده ، چون دزد این صدا را شنید ، به سرعت دور شد ، و هیچ نفمید که همراه او صاحب خانه بوده است ، و این پارسا هم نخواست که دزد بفهد ، ماجرا از چه قرار است . و سر انجام: عجب نبود از سیرت بخردان / که نیکی کنند از کرم با بدان » البته به صرف شباهت این دو داستان دلیل بر آن نمی شود که بگوییم ویکتور هوگو از شعر سعدی الهام گرفته است. امّا باید به این نکته ی مهم توجّه داشت که از نیمه ی اوّل قرن نوزدهم ادبیات شرقی و از آن جمله شعر فارسی در فرانسه رواج و رونق بسیار یافته بود. و آثار بزگان ادب ایران از فردوسی، عطار سعدی و حافظ و... به زبان فراسوی ترجمه می شد. و مورد استقبال اهل ذوق قرار می گرفت. و— ویکتور هوگو در دیوان « شرقیات » که چندین سال پیش از بینوایان انتشار یافت، به سخنوران ایران اشاره کرده است. و در بعضی از قطعات آن دیوان، از افکار این شاعران الهام گرفته است. همچنین لازم است بدانیم نخستین ترجمه ی بوستان سعدی به زبان فرانسه توسط « دفر مری»در سال 1858 میلادی منتشر شد. و در سال بعد « گارسن دو تاسی» بار دیگر ترجمه ی این کتاب را به زبان فرانسه انتشار داد. و کتاب بینوایان سه سال پس از این تاریخ ، یعنی درسال 1862 میلادی منتشر شده است. وچه خوب بود اگر سعدی در اندیشه ی ویکتورهوگو تأثیر داشته ، او نیز مانند «گوته» شاعر بزرگ آلمانی که - خود را مدیون حافظ می داند - این موضوع را آشکار می کرد و این موضوع می توانست اثر بخشی بیشتر فرهنگ ایران ، را در فرهنگ اروپایی نشان دهد. نویسنده: احمد قنبری راد [ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید [ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 15:46 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خواب دیدم ما را بُریدند و به کارخانه چوب بُری بردند آنکه عاشق بود، پنجره شد آنکه بی رحم بود، چوبهی دار، از من اما دری ساختند برای گذشتن... [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:2 ] [ گنگِ خواب دیده ]
بـــدخواه کسان هیــــچ به مقصـــد نرسد یک بــــد نکند تــــا به خودش صد نرسد من نیکتــــو خواهم و تـــوخواهیبد من تـــو نیک نبینــی و بــــــه من بــــد نرسد [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گر بمانيـــم ، باز بردوزيـــــم جامـــــه اي كــز فراغ ، چـــاك شده است ور نمانيــم ، عذر ما بپــــــذير اي بســــــا آرزوها، كه خـــاك شده است [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:0 ] [ گنگِ خواب دیده ]
امشب کنـــار غـــزلهای من بخواب شایـــــد جهانِ تـــو آرامتـر شود ..!
[ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
بلبــــل هـــوس گلبـــــن بــــــاغم نکنــــد پـــروانــــه هم آهنگ چــــــــراغم نکنــد زیـــــــن گونه که روزگار برگشته ز من گر آب شـــــوم تشنـــــــه سراغـم نکنـــد [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خـــــاری ز گلستــــان جهـــان چیـــدم و رفتـم
پژمان بختیاری [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
حالا که رسیده ایم ما آخر خط دیدیم چه خالی است سرتاسر خط ناگاه معلم اجل املا گفت: این جمله سر آمده ست، نقطه سر خط [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
این که میلـــــه های سلول کجا بـــه پایان می رسد یا دیـــوارها از کجـــا شروع می شونـــد زنـــــدانی را خوشحال نمی کنــــد جای دریــــاهای رفتـــــه را کویــــرهای زنــده می گیرند جای ساعت هـــای مرده را موهـــــای سفید و جـــای کاسۀ آب را خنجــــری بــــا خون ریختـــه شده کنــــار آمدیم با دردهای بیشمــــــاری که نـــامش را زنــــدگی گذاشتند. [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
فروغ مشعل دولت چو برق در گذر استچــراغ گوشه نشینـــان مـــدام می سوزد [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]
کسی بیاید ما را دعوت کند به رفتن ! به رفتن از تمام کسانی که رفته اند و ما را درون خــــود جای گذاشتنـــد ...
[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:7 ] [ گنگِ خواب دیده ]
نیاز های زندگی تو را وادار میکند که به بیرون حرکت کنی، اگر بخواهی به درون بروی، موضوع اساسی مورد توجه تو باید «مرگ» باشد. فقط زمانی که از مرگ هوشیار شوی، میتوانی نیازی را خلق کنی که به درون نظر کنی، تفاوت انسان با حیوان آن است که انسان آگاه است به اینکه خواهد مرد ولی حیوان به این نکته آگاه نیست. از مرگ نترس، فقط آگاه باش که مرگ نزدیک و نزدیک تر می آید و تو باید برایش آماده باشی. برای بدست آوردن زندگی، ابتدا باید مرگ را بیاموزی و با مردن تن جسمانی، به زیستن در حیات الهی میرسی. لحظه ای که هوشیار شوی که تو خواهی مرد و بدانی که مرگ یقین است، تمامی ذهنت شروع میکند به نظر کردن در بعدی متفاوت. خانه، پول و ماشین فقط برای تو رفاه می آورند، از مرگت جلوگیری نمیکنند. در زندگی ممکن است فقیر یا ثروتمند باشی، ولی مرگ برابر کننده ای عظیم است. روی مرگ تعمق کن، ولی آن را از خودت دور ندان، مرگ میتواند همین لحظه بعد باشد. اگر مرگت را به تعویق بیندازی نمیتوانی رویش تعمق کنی، اگر بگویی سی سال دیگر برایت اتفاق می افتد، آنگاه دیگر به فکر کردن در موردش نیازی نداری، با خود میگویی زمان زیادی است و هنوز خیلی وقت دارم، این حقه ی ذهن توست.
در زندگیت به خلق معانی جدید، بی معنی و مصنوعی نپرداز. انسان فقیر چیزهای زیادی برای بدست آوردن دارد و همین به زندگیش معانی مصنوعی میبخشد، اگر همه چیز داشته باشی، پول، رفاه، سلامتی، آنگاه زندگیت بی معنی خواهد بود، قبلا نیز بی معنی بود، اما معانی مصنوعی پول و ثروت و رفاه باعث شده بود تا فکر کنی زندگیت با معنیست. اگر برای کسب لذات بهشت، لذات جسمانی را کنار بگزاری، این ترک دنیا نیست. اگر میخواهی بدانی زندگیت معانی حقیقی دارد یا نه، ببین اگر همه چیز داشته باشی و در رفاه کامل باشی، آیا باز هم زندگیت معنایی دارد یا نه، اگر نداشت بدان معنای زندگیت مصنوعی بوده.در هر کاری که میکنی، در تلاش برای کسب هر چیزی که هستی به یاد بیاور که از خود بپرسی، اگر موفق شوم آنوقت این معنای واقعی زندگی من است یا معنایی است مصنوعی؟ از طریق زندگی بیاموز، زیرا درس دیگری وجود ندارد. اگر زندگیت نتواند چیزی به تو بیاموزد، هیچ کتابی قادر به آموختن چیزی به تو نیست [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:6 ] [ گنگِ خواب دیده ]
چارلی بینایی خود را در جنگ جهانی دوم زمانی که دوست خود را از داخل یک تانک که زیر آتش دشمن بود از دست داد قبل از اینکه این حادثه برایش اتفاق بیفتد او قهرمان بزرگ بود پس از این حادثه او بر اساس اراده و استعدادش تصمیم گرفت که یک ورزش جدید را شروع کند ورزشی که حتی آن هنگام که از بینایی برخوردار بود اصلا فکرش را نمی کرد : گلف ! به خاطر تصمیم راسخ و علاقه ی زیادی که به این ورزش داشت به قهرمانی بی بدیل در دنیای گلف نابینایان بدل شد او 13 بار به این افتخار نایل آمد یکی از افرادی که چارلی خیلی به او علاقه داشت گلفباز بزرگ بن هوگان بود بنابراین بردن جایزه بن هوگان در سال 1958 برای چارلی به راستی افتخاری بزرگ محسوب می شد هنگام ملاقات با بن هوگان ، چارلی بسیاز هیجان زده بود او به من گفت که فقط یک آرزو دارد اینکه تنها یک دور با او گلف بازی کند هوگان اعلام کرد که بازی با چارلی را برای خود یک افتخار می داند زیرا او خبر موفقیت های چارلی را شنیده بود و مهارت های او تحسین می کرد چارلی گفت : آقای هوگان آیا مایلید که شرطی بازی کنیم ؟ هوگان پاسخ داد : من نمی توانم این کار را انجام دهم چون عادلانه نیست آه خواهش می کنم آقای هوگان 1000 دلار برای هر توپی که وارد سوراخ می شود رقیب چارلی پاسخ داد من نمی توانم آن وقت مردم راجع به من که از این ضعف تو سوء استفاده می کنم چه فکری خواهند کرد ؟ واقعا که خیلی ترسو هستید آقای هوگان هوگان ناامید پاسخ داد : بسیار خب اما من می خواهم بهترین بازی ام را انجام دهم باسول با اطمینان پاسخ داد : من هم چیز دیگری انتظار نداشتم آقای باسول انتخاب با شماست زمان و محل مسابقه را مشخص کنید باسول با اعتماد به نفس کامل جواب داد : ساعت 10 امشب ! [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چندتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد... [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]
- باید خیلی هشیارانه عمل کنی تا بتوانی عشق را به ازدواج بدل کنی . ولی مردم معمولاً با ازدواج کردن عشقشان را نابود می سازند .
خواست و اشتیاق فراوانی برای عشق وجود دارد ولی عشق به آگاهی نیاز دارد . ازدواج یعنی عملکرد یک زوج در هماهنگی و همزمانی . مردم فکر کرده اند که بهتر است با ازدواج شروع کنند ، تا قانون بتواند از آنان در مقابل نابودی عشق محافظت کند . جامعه ، دولت ، دادگاه ، پلیس و کشیش ، تمام اینها شما را مجبور می کنند تا در چهارچوب ازدواج رسمی باقی بمانید و اینگونه تو تنها برده ای بیش نیستی . اگر ازدواج به صورت رسمی و تشکیلاتی باشد ، در آن تشکیلات تو فقط یک برده هستی . تنها بردگان هستند که میل دارند درون تشکیلات زندگی کنند . ازدواج پدیده ای کاملاً متفاوت است . ازدواج اوج عشق است و به این صورت خوب است . من مخالف ازدواج نیستم ، بلکه موافق ازدواج واقعی هستم . من مخالف ازدواج های دروغین و کاذب هستم . ولی این نوع ازدواج ها شایع هستند و نوعی ترتیبات تشکیلاتی هستند که به مردم نوعی امنیت ، آسایش و مشغولیت می دهند . شما را مشغول نگه می دارد ولی غیر از این شما را غنی نمی کند و تغذیه تان نمی کند . پس اگر طبق ضوابط من ازدواج کنی ، می توانی دعای خیر مرا داشته باشی . بیاموز تا عشق بورزی و هر آنچه را که مخالف عشق است به دور بینداز . ازدواج عشق نیست ، چیز دیگری است . پس قبل از اینکه به دام بیفتی ، قدری هشیار باش . ازدواج دام است : شوهر توسط زن به دام می افتد و زن توسط شوهر : یک دام دو طرفه ! و وقتی که ازدواج صورت گرفت ، شما قانوناً مجاز هستید تا یکدیگر را برای ابد شکنجه کنید به ویژه در این کشور ( هندوستان ) که طلاق ، حتی پس از مرگ زوج هم مجاز نیست ... آنان درباره ی عشق داد سخن می دهند و به عاشق بودن تظاهر هم می کنند . آنان ترتیبی می دهند تا خودشان را و دیگران را بفریبند که عاشق اند . ولی آنان از عشق ورزیدن پرهیز می کنند ، زیرا که عشق نخست از تو می خواهد تا بمیری . و تنها آنگاه است که دوباره زاده می شوی ... [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:3 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||