لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

بخت خود را در وصالت آزمودم تا مگر
یک دوروزی تکیه بر دوشت کنم اما نشد

گفتم از شعرم بسازم کوزه های پرشراب
در غزلها مست و مدهوشت کنم اما نشد

دختر خان را فرستادم تو را راضی کند
روز عقدت حلقه در گوشت کنم اما نشد

گفتم ازصحرا بیایی حورِآویشن به دست
سینه را مهمانِ دمنوشت کنم اما نشد

منتظر بودم خزانم را بهار آید بهار
صبح فروردین غزلپوشت کنم اما نشد

[ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 9:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا