|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
زندگی هيچ چيزِ بزرگی ندارد. زندگی پُر است از چيزهای كوچک اما اگر تو بدانی كه چطور با اين چيزهایِ كوچک خوش باشی، آنها را به چيزهای بزرگ دگرگون خواهی كرد... اشو میخواستم بیام و یه پست از کشفیات جدیدم بذارم و بعد خیلی اتفاقی به این نوشته برخوردم و دیدم اِ اوشو که اینو قبلا گفته بود خب چرا من زودتر نخوندم تا مجبور نشم اینقدر بالا پایین برم تا به این نتیجه برسم بله من می دونستم اون شادی و عشق و شفای قلبی که من دنبالش هستم یک شبه در من اتفاق نمی افته برای همین هم تصمیم گرفته بودم عاشق چیزهای کوچولو کوچولو بشم تا به مرور قلبم وسیع بشه و پذیرای عشق های بزرگتر و اون هم با حضور در لحظهء حال اتفاق می افتاد در مورد شادی هم همینطوره فهمیده بودم این سوالها و توقع از خودم که الان من فلان جا هستم که قبلا آرزوم بود پس چرا شاد نیستم؟ الان این بهترین اتفاقیه که می تونست بیفته پس چرا من رو خوشحال نکرد؟ چرا هیچی من رو خوشحال نمیکنه؟ غیر واقع بینانه بود شبیه اینه که به کسی که انگشت هاش شکسته هی بگی بشکن بزن. بعد اصرار بورزی و بعد سرزنش و تحقیرش کنی که بشکن زدن کاری نداره که یا اینکه قبلا چندبار این کار رو کردی پس چرا حالا نمی تونی؟ خب چرا ما با خودمون این همه بی خردانه رفتار میکنیم؟ نمی تونیم ... انگشت هامون شکسته نیاز به مراقبت داره نیاز به عشق داره نیاز به نوازش داره چون تو بچگی با ما به همین شکل رفتار شده و ما این مدل رفتار با خودمون رو یاد گرفتیم. می دونین من با خوندن یالوم خودم رو شخم میزنم و بررسی میکنم تو این چند وقت گذشته هم یک کتابش رو تموم کردم و اواسط دومی بودم که فعلا دست نگه داشتم فکر میکنم قبل از اتمام کتاب نیاز به یه زیر و رو کردن خودم دارم بعد دوباره برمیگردم سراغش نمیخوام ازش جا بمونم همونطور که قبلا هم فهمیده بودم خوشحالی کردن و دوست داشتن در بچگی در من سرکوب شده . نه به طور مستقیم بلکه به دلیل اینکه دیگران برای من تصمیم می گرفتن که چه کاری درسته و من باید کاری رو انجام میدادم که درست بود. خودم رو مجبور میکردم از خواسته های خودم چشم پوشی کنم تا کاری رو انجام بدم که از نظر دیگران درسته و اینها خشم های کوچولو کوچولویی در من ایجاد میکرده که آروم آروم در قلب من تجمع کرد ضمن اینکه هرگز هم یاد نگرفتم چطور خوشحال باشم و چطور عشق و مهر رو تو قلبم لمس کنم. یاد نگرفتم چطور به خودم احترام بذارم. توقعات خیلی بالاتر از توانایی های من در مورد من وجود داشته که من یا سعی میکردم هرطور هست اون توقعات رو برآورده کنم یا اگر نمی تونستم از چشم خودم می افتادم. ولی تازگیها یاد گرفتم. یاد گرفتم به جای توقع داشتن و تحقیر و سرزنش انگشت های شکسته ای که نمی تونن بشکن بزنن اونها رو ببوسم و نوازش کنم و بهشون رسیدگی کنم تا خوب بشن بدون احساس قربانی بودن . بدون اندکی دلسوزی بابت شکسته شدنشون نباید از اون ور بوم بیفتیم مهم نیست کی انگشت های ما رو شکونده، مهم نیست شدت آسیب چقدر بوده، مهم نیست علتش چی بوده، اگر اینها مهم بشه حس قربانی بودن بهمون دست میده و فقط خشمه که در ما شدت پیدا میکنه نسبت به مسبب حادثه، و اجازهء رشد نمیده و حالمون خرابتر از قبل میشه پس بدون هیچ احساس ترحمی نسبت به خودمون، فقط مهربورزیم، خودمون رو درآغوش بگیریم و به خودمون رسیدگی کنیم از هر لحاظ رسیدگی کنیم برای خودمون هزینه کنیم لباس خوب بخریم غذای خوب بخوریم به پوست و موها و بدنمون رسیدگی کنیم خودمون رو با روغن (بهترینش روغن کنجد ولرم شده است) ماساژ بدیم و از تک تک اعضای بدنمون قدردانی کنیم بدن عزیزمون وقتی مدتی مورد مهر و توجه ما قرار بگیره از نو احیا میشه و تمام توانمندیهاش رو دوباره به دست میاره تو پروسهء عزیز نگه داشتن بدن و صد درصد احساساتمون به چیزی که بیشتر از همه نیازه من دقت کنم دلخوشیها و شادیهای کوچولوست. در حد گذاشتن اولین لقمه غذای مورد علاقه در حین گرسنگی به دهان و مزه مزه کردن لذتش. وزش هوای خنک بهاری تو صورتم. لمس نور آفتاب رو پوستم. بغل کردن هومان قشنگم، بوسیدنش. گذاشتن سر روی بالش وقتی خیلی خسته و خواب آلوده ام. ریختن آب با دمای مطلوبم روی دستم حین ظرف شستن، نوشیدن یه نوشیدنی خنک و خوشمزه و .... در حد چند لحظهء اول بعدش از لحظه خارج میشم ولی همون شادی کوچولو رو میگیرم و بهش توجه میکنم تا به قول اوشو این خوشی های کوچیک به خوشیهای بزرگ دگرگون بشه. اما یه خوشحالی دیگه که تعداد دفعات اتفاق افتادنش در روز برای من زیاده و من هرگز بهش توجه نمیکردم و جز خوشحالی های لحظه ای به حساب نمی آوردم خوندن جمله های لذت بخش تو کتاب هاییه که میخونم. واقعا یکی از اون نعمت های درجه یکی هست که من نسبت بهش بی توجه بودم ولی حالا دیگه قدرش رو میدونم با هر جمله ای که لذت می برم چشم هام رو می بندم و طعم خوبش رو تو ذهنم مزه مزه میکنم. من از بزرگترین خوشحالی کوچولوم که تکرارش در روز خیلی زیاد بود غافل بودم و خدا رو شکر که بهش آگاه شدم. [ سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:39 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||