|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
ولگردی در کوچه پس کوچه های ذهنگاهی اوقات، با خودم خلوت می کنم و سوالی را بارها و بارها در ذهنم صیقل می دهم و از این طریق، از بذر اندیشه ای که در ذهنم می کارم مراقبت می کنم تا پا بگیرد و من پیش از آنکه دنبال نتیجه اش باشم از رشدش لذت ببرم و توانایی اندیشیدن و تفکر را در خود پرورش دهم. دیشب با این سوال شروع شد ” انسان در نهایت به دنبال چیست؟” وقتی عمیقا به این سوال فکر می کردم دیدم انسان در رابطه هایش در دو حصر، محصور است . از طرفی اساسا هویت ما مدیون دیگری ست و ما بدون حضور دیگری، قادر نیستیم تعریفی از ما داشته باشیم. در واقع این “دیگری”ست که بخش اعظمی از “من” است. من اگر تنها باشم،زمانی احساس “بودن” می کنم که با دیگری برخورد کنم، چرا که برخورد من با دیگری در واقع برخورد با بخشی از هویت من است. هستی من وابسته به دیگری ست ولی بخش اعظمی از من نیست یعنی اصلا بخشی از من نیست. اساسا این دیگرانند که هویت ما را بر ما آشکار می کنند. تو با من برخورد می کنی و من می فهمم چه کسی بودم که پیش از این نمیشناختمش؛ تو با من برخورد می کنی و من با زوایای پنهان وجودم یا مسائلی که جرئت رویارویی با آن را نداشتم مواجه می شوم؛ تو با من برخورد می کنی و من میفهمم هستم، “وجود دارم”. قرار نیست در برخورد با من، تو متوجه زوایای پنهان من شوی، تو با من برخورد می کنی و من، “من” را می شناسم. بطور مثال: “منِ صفائی، مدت ها تنهایی را انتخاب کردم، دور از تمام دغدغه های آدمیان. در جایی دور زندگی کردم و هم صحبتم حیواناتم بودند! من میخواندم و مینوشتم و طبیعت گردی میکردم و در مورد خودم تصوراتی داشتم و سوالاتی. من کیم؟! امروز سر راهم با آقای ایکس برخورد میکنم. از من سوالاتی میپرسد و من بیاد می آورم تجربه هایی در زندگی،من را به بخش هایی از من متصل کرده بود. این یادآوری،مرا کنجکاو میکند.در آقای ایکس دقیق میشوم؛ این مرد چه دارد و مرا یاد چه چیزی در خودم می اندازد که تاکنون به آن فکر نکرده بودم؟ آیا پیش از این حس میکردم وجود دارم یا با مقایسه ی خودم با ٢۶ سالگی ایشان، به این کنکاش دچار شدم؟ اگر او نبود منی هم بودم یا تماما حاصل توهمات و پرسش و پاسخ های خودم میماندم؟” درست است که در معرفت شناسی جدید ؛ در معرفت شناسی کانتی و مسئله زبان از نظر ویتگنشتاین، تمامی این مفهوم سازی ها و درک ها به گونه ای تشبیه عینکی خاص برای هر شخص را در مواجهه با امر ثانی (چه خود چه دیگری) پدید می آورد؛ اما به نظرم این نقد شوپنهاور به کانت نقد سنجیده ای به نظر می آید که درست است پدیدار از پدیده جداست اما این جدایی، انفصال کامل از آن پدیده نیست چون بالاخره این پدیدار ناشی از پدیده ای بوده است و ویژگی های این پدیدار باید بویی از آن پدیده را برده باشند. پس به نظرم، برخوردهای مکرر من با من و من با دیگری می تواند ما را به پدیده ی من نزدیک تر کند. البته به نظر مشخص نیست که ما چه موقعی به حقیقت پدیده رسیده ایم یا حتی به آن نزدیک شده ایم. چطور است که میان اینهمه آدم ،با تجربه های مختلف و برداشت های متفاوت،دو نفر حرف همدیگر را میفهمند با اینکه شاید هرکدام معانی مختلفی از آنچه بیان می کنند را در ذهن دارند. این فهمیدن و این اشتراک ناشی از چیست؟ به این فکر می کردم که ما هرچقدر هم تلاش کنیم، فقط بخاطر درک آن معانی، داریم با مشابهاتش ساختمان سازی میکنیم. یک فونداسیونی در ذهنمان میسازیم تا آن را بفهمیم؛ در واقع معانی مشابه آن را در ذهنمان جستجو میکنیم تا بتوانیم درک مشترکی ایجاد کنیم. مثلا وقتی من میگویم شب و تو میگویی شب، سعی کنیم بفهمیم هردو از چه حرف می زنیم. به طور کلی وقتی ما به دنبال یک سری گزاره های کلی ضروری و ابدی به عنوان حقیقت محض و ختم الکلام در هر موضوعی می رویم و این حقایق را به عنوان فونداسیون و پایه ای برای دانش های دیگر خود قرار می دهیم حتی اگر بالفرض این کار شدنی باشد، ما در اصل در حال ساختمان سازی با این گزاره ها هستیم نه فهمیدن و تفکر. ما این گزاره ها را به عنوان پایه ای برای رسیدن به دانش های دیگر قرار می دهیم که گذشتگان در پی آن بودند و بنیان کار آن ها هم شروع از این اصول بود اصولی که نتوان در آن ها خللی ایجاد کرد. این جستجوهای ذهنی از کجا می آید؟ آیا شرطی شده است در ذهنمان؟ و ما در مواقع ضروری به آن رجوع میکنیم؟ من فکر میکنم تنها از طریق تجربه های مکرر است که می توانیم این قراردادهای زبانی را درک کنیم و از آن استفاده کنیم. کلماتی که گویی در یک لوحی دور از دسترس ما در ابتدای زندگی قرار داشت و در برخورد ما با اطراف و برای ارتباط برقرار کردن فرا گرفته شد. نکته مهم این است ما در برخورد های سطحی با خودمان، از ابتدا با زبان آشنا می شویم و با آن برخورد می کنیم نه برخوردهای عمیقی که سال ها بعد با خودمان داریم. زبان به قولی حیاط مشاع تمام همسایگان آن که ما انسان ها باشیم می باشد. چون این زبان ساخته بشری است. به نظرم وقتی ما در مورد خود یا دیگری تفکر می کنیم که در اصل خود به خود با خود صحبت می کنیم. آن چه که در تجربه خام خود (بدون تفسیر تجربه و بدون فهم آن تجربه) مواجه می شویم را در غالب زبانی که حدودی برای خود دارد می ریزیم. این زبانی کردن تجربه، شاید ما را از اصل آن تجربه بسیار دور کند یا اینکه نه ما را در همان نزدیکی نگه دارد. یکی از موضوعاتی که شاید بسیار به آن اندیشیده ام، در بابِ “مرگ” بوده. دیشب نیز زیاد در این وادی پرسه می زدم. وقتی به پدیده ای به نام مرگ فکر می کنیم اول با یک “عدم انتخاب” مواجه میشویم؛ ما در عالمی پرتاب شده ایم و خودمان را شناختیم که باید در هر لحظه “انتخاب” هایی انجام دهیم. همانطور که مارتین هایدگر ، مهم ترین فیلسوف قرن بیستم، زمانی چنین بیان کرد که انسان – یا به قول او “دازاین” – همواره خود را در میان مجموعه ای از “امکانات” و “محدودیت ها” می بیند. هم محدود به آن امکانات است و هم آن امکانات به مثابه امکان ، امکان گشودگی و آزادی انتخاب به او می دهد. هایدگر نام این پدیده را “پرتاب شدگی” می گذاشت. ما در هر آن، در مواجهه با بی نهایت امکانِ کنش و واکنش هستیم، ولی مجبوریم که چون در آنات (دَم ها- هنگام ها) محدودیم، انتخابی انجام دهیم. انسان در آغوش یک جنس، “جبرِ مختارگونه” زندگی میکند. انسان “مجبور” است به انتخاب؛ ولی انتخاب هاش بی نهایت اند. بنابراین مرگ، پایانِ تمام گزینش های ماست. مرگ تنها پدیده ای ست که نمیتوانیم با شخص دیگری شریک شویم. هرکدام از ما به هنگام مرگ، تنهاییم. همانطور که گفته اند و میدانیم، مرگ، ارتباط ما با این دنیا را قطع میکند؛ و آن پدیده که این اصل را برهم میزند به اعتقاد من “عشق” است. ما به عنوان اجزا میمیریم ولی زندگی گستاخانه به حیات خود ادامه میدهد. یادم می آید زمانی که ستون محکمی در زندگی ام را از دست دادم، استادم برایم نوشت: مرگ بالای سر ما می ایستد ولی زندگی چون کودکی قهقهه ی شادی سر میدهد. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:48 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دراسنا کامپکت
تولید و پرورش گیاهان اپارتمانی
دراسنا کامپکت گیاهی مقاوم و مناسب برای مکان های خاص مثل بانک، ادارات، شرکت ها و مکان های کم نوره. جز گیاهان پیشنهادی برای گیاهان کمنوره چون به خوبی نسبت به نور کم از خودش مقاومت نشون میده. به خاک سبک با زهکش بالا احتیاج داره یعنی در ترکیبش از خاک معمولی، خاک برگ و شن استفاده کنید.اگه خاک گیاه سنگین باشه آبدر اطراف ریشه باقی میمونه و برگ ها زرد میشن. پس به هیچ وجه از خاک باغچه به تنهایی استفاده نکنید.بهتره مقدار خاک برگ همزیاد نباشه و به جاش پرلیت رو جایگزین کنید.ن زمان برای دراسنا کامپکت در (روش تکثیر) از ۱۵ اردیبهشت تا آخر فصل بهار و از شهریور تا ابتدای پاییز می باشد [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خرم آن عاشق، که بیند آشکار [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:41 ] [ گنگِ خواب دیده ]
پادشاهان دیوانه؛ از هخامنشيان تا تارگرينها
در دنیای خیالی بازی تاج و تخت خاندانی داریم به نام (تارگرین). این خاندان علاوه بر ویژگی هایی مانند رویابینی، مقاومت در برابر اتش و ... یک ویژگی دیگر هم دارند که چیزی نیست به جز( دیوانگی) و به قول کینگ جهیریس دوم (پدربزرگ دنریس) : (هنگام تولد یک نوزاد تارگرین، خدایان سکه میاندازند تا تصمیم بگیرند که او بزرگ باشد یا دیوانه.) فراموش نکنیم تمامی داستان های فانتزی ریشه در واقعیت دارند، در نتیجه تارگرین ها هم باید یک معادل در دنیای واقعی داشته باشند و چه معادلی زیباتر و بهتر از(هخامنشیان)؟ به جرئت می توان گفت هخامنشیان با اختلاف دیوانه ترین پادشاهان تاریخ ایران و حتی جهان بودند. اما در اسمان پر فروغ دیوانگی های این خاندان یک نام بیشتر از دیگر اسامی می درخشد.( کمبوجیه دوم) فرزند ارشد کوروش دوم یا همان کوروش کبیر خودمان از دیوانگی های کل این خاندان می گذریم و فقط شازده کمبوجیه را بررسی می کنیم. کمبوجیه در ابتدا دوران زندگی زیاد دیوانه نبود اما از همان ابتدا هم برعکس برادرش بردیا که رفتار محبت امیزی نسبت به مردم داشت، رفتاری خشن با مردم عادی و زیر دستانش داشت. با گذر زمان و بزرگ شدن این شاهزاده میزان این دیوانگی هم بیشتر میشد تا اینکه پدرش او را به عنوان جانشین خود در بابل که در ان دوران مهمترین زیر مجموعه سرزمین پارس بود انتخاب کرد و برادرش بردیا را هم به عنوان حاکم مناطق شرق امپراتوری قرار داد. در ابتدا رفتار کمبوجیه با بابلی هم مناسب بود اما با گذر زمان با انها دچار مشکل شد و کوروش کبیر بنا بر دلایلی که تا کنون هم اشکار نشده اند او را از حاکمیت بابل برداشت و خودش حاکمیت ان منطقه را دوباره به دست گرفت. بعد از حمله کوروش به شرق و با توجه به اینکه خودش نمی توانست بابل را در هنگام جنگ مدیریت کند، پسر بزرگش کمبوجیه را به دلیل اشنایی با این منطقه دوباره حاکم بابل اعلام کرد. اما متاسفانه عمر کوروش به این دنیا نبود و در هنگام جنگ سرش بریده شد و از انجایی که کمبوجیه حاکم بابل به عنوان مهمترین سرزمین پارس در ان زمان بود، همه کمبوجیه را به عنوان پادشاه بعدی ایران انتخاب کردند.
در ابتدای دوران حکومت و به مانند ایریس تارگرین یا همان mad king ،کمبوجیه رفتاری مهربانانه با مردم داشت و به مردم وعده صلح و رفاه در تمام امپراتوری میداد. تا اینکه او قصد حمله به مصر را کرد. امپراتوری پارس از زمان حکومت کوروش در ارزوی فتح مصر بود که عمر کوتاه کوروش به او اجازه حمله به مصر را نداد، کمبوجیه هم که مسیر دیوانه شدن را طی می کرد به دنبال بهانه ای برای حمله به مصر بود تا اینکه پادشاه مصر خودش بهانه را به دست کمبوجیه داد. کمبوجیه از پادشاه مصر زیباترین دخترش را طلب کرد اما پادشاه که از بدرفتاری ایرانیان با دخترش می ترسید، دختر پادشاه قبلی مصر را برای کمبوجیه هدیه فرستاد. کمبوجیه که این کار را توهین به خود می دانست دستور حمله به مصر را صادر کرد همان گونه که کسی از دلیل روانی شدن کینگ ایریس دوم خبر ندارد، هیچکس هم از چرایی روانی شدن کمبوجیه با خبر نیست اما هر اتفاقی که بوده در طی سفر مصر برای کمبوجیه رخ داده است. اولین کار او بعد از رسما دیوانه شدن، کشتن برادرش بردیا بود. بردیا که محبوبیت بیشتری بین درباریان و مردم عادی داشت همواره رفتاری محبت امیز نسبت به برادرش داشت اما کمبوجیه فقط او را به عنوان یک تهدید دائمی برای حکومتش می دانست. در نتیجه بعد از فتح مصر دستور داد بردیا به ایران باز گردد. متاسفانه بردیا در مسیر بازگشت به ایران به دستور کمبوجیه کشته شد. اما خطر بردیا بعد از مرگش نه تنها کمتر نشد بلکه بیشتر هم شد. یکی از افرادی که در قتل بردیا نقش داشت از این موقعیت استفاده کرد و برادر خودش را به عنواند بردیا وارد ایران کرد و رسما برادر این فرد در غیاب کمبوجیه کشور را حکومت می کرد. کمبوجیه به این خبر واکنش شدیدی نشان داد و اعتراف کرد که بردیا واقعی کشته شده است اما از انجایی که شاهدان قتل از حضور بردیا دروغین سود بیشتری می بردند سخنان کمبوجیه را تکذیب کردند و گفتند که پادشاه این جملات را هنگام جنون می گوید. رفتار عجیب بعدی کمبوجیه زمانی بود که دستور حمله به لیبی و کارتاژ را صادر کرد. این پادشاه دیوانه که شهوت کشورگشایی او را کور کرده بود، (پنجاه هزار) نفر را بدون بررسی شرایط و گرفتن مشورت از دیگران به سمت لیبی روانه کرد و طبق گفته تاریخ شناسان این تمامی این پنجاه هزار نفر زیر طوفان شن نا پدید می شوند و حتی یک نفر از انان هم بر نمی گردد. بعد از این شکست مطلق پادشاه که عصبانی شده بود دستور حمله به اتیوپی را صادر می کند که در این جنگ هم به طرز افتضاحی شکست می خورد و به مصر باز می گردد. در مسیر بازگشت پادشاه، مصریان را می بیند که مشغول پرستش و برگذاری جشن برای آپیس(گاو مقدس مصریان) بودند که فکر می کند این جشن ها به دلیل شکست او برگذار شده است! در نتیجه دستور می دهد مردم عادی کشته شوند، کاهنان شکنجه و خودش هم گاو مقدس را زخمی می کند که این گاو مقدس چند روز بعد در اثر جراحت از بین می رود. ایا جنون کمبوجیه پایان داشت؟ خیر کمبوجیه هنگام بازگشت به ایران دیوانه وار ترین درخواست ممکن را از موبدان زرتشتی می کند. پادشاه که شیفته خواهرش رکسانا شده بود از موبدان می خواهد قانونی پیدا کنند که طبق ان پادشاه بتواند با خواهرانش ازدواج کند! موبدان قانونی می یابند که طبق ان شاه پارس هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد، در نتیجه کمبوجیه رسما اولین امپراتوری در ايران می شود که با محارمش هم بستری می کند. بعد از رکسانا کمبوجیه كه خوشش امده بوده و با دیگر خواهرش یعنی اتوسا هم ازدواج و هم بستری می کند. این پادشاه دیوانه که فرزندی نداشت حتی به زن مورد علاقه اش هم رحم نمی کند و بعد از اینکه رکسانا چندین بار برای بردیا عزاداری میکند با کتک زدن او ابتدا باعث مرگ کودک درون رکسانا و چند روز بعد همین اسیب ها باعث مرگ خود رکسانا هم می شود. در نهایت کمبوجیه به علت مرگی که هنوز به طور دقیق مشخص نیست شر خودش را از سر امپراتوری پارس کم می کند. طبق کتیبه به جا مانده از داریوش در بیستون، کمبوجیه(به مرگ خود مُرد) به طور واضح تر اگه بگیم یعنی خودکشی کرده است. بعد از مرگ کمبوجیه امپراتوری هفت ماه به دست بردیا دروغین حکومت می شود تا اینکه داریوش اول که عمو زاده کوروش بود به کمک آتوسا، همسر و خواهر کمبوجیه، نیرنگ بردیا دروغین را اشکار می کند و با سرکوب کردن گروه ها مخالف رسما حکومت هخامنشیان را به دست می گیرد. بعد ها اتوسا و داریوش با هم ازدواج می کنند که ثمره ان ازدواج پادشاه دیوانه دیگری به اسم خشایارشا می شود. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]
از کجا بفهمیم رابطه مان به شکست می رسد یا ازدواج؟این سوالی است که ذهن خیلی از ما را به خود مشغول کرده است. از کجا باید بفهمیم که آیا این رابطه هم مثل خیلی از روابط دیگر که شروع خوبی داشته اند اما در نهایت منجر به شکست شدند، به جدایی ختم می شود یا نه؟ شاید یکی از آرزوهای بزرگ هرکس در آستانه انتخاب همسر و ازدواج این باشد که پیشگو یا فالگیری را پیدا کند که بتواند آینده ازدواجش را پیشگویی کنید. برای اینکه بدانید رابطه تان تا چه حد در معرض خطر است، با علایم خطر آشنا شوید : روابطی که احتمال شکست در آنها بیشتر از 50 درصد است. رابطه ای که در آن عشق یک طرفه است حتما شنیده اید که می گویند «عشق یک سره باعث دردسره!» اگر میزان علاقه و انرژی ای که شما برای رابطه تان می گذارید به طرز چشمگیر و احتمالا آزاردهنده ای بیشتر از طرف مقابل است (یا برعکس)، امکان اینکه در رابطه تان دچار ناکامی شوید زیاد است. تحقیقات روان شناسان اجتماعی نشان داده است که رابطه ای که حالت متعادل دارد و دو طرف تقریبا به یک اندازه به آن علاقه دارند و سرمایه گذاری (مادی و معنوی) نسبتا یکسانی در رابطه شان می کنند دوام بیشتری دارد. روابطی که در آن زن و مرد با هم تناسب کافی ندارند (یکی از آنها از هر جهت موقعیت بسیار بالاتری نسبت به دیگری دارد) در حالت عدم تعادل قرار دارند و آینده خوبی برایشان پیش بینی نمی شود. رابطه ای که در آن یکی از طرفین یا هر دو تغییر زیادی کرده اند اگر شما یا طرف مقابلتان به خاطر دیگری تغییری اساسی در زندگی یا شخصیت خود ایجاد کرده باشید، چه از روی اجبار و چه از روی علاقه بیش از حد و برای از دست ندادن طرف مقابل، بسیار محتمل است که دیر یا زود مثل فنر سر جای خودتان برگردید و رابطه را مختل کنید. افرادی که به خاطر رابطه اولویت بندی زندگی خود را تغییر می دهند، از خصوصیات زنانه یا مردانه طبیعی خود دست می کشند، از شغل آرمانی (به خصوص آقایان) یا از دلبستگی های همیشگی (به خصوص خانم ها) صرف نظر می کنند، خصوصیات شخصیتی خود را به ناگهان تغییر می دهند یا خود را مجبور به قبول اعتقادات و ارزش هایی می کنند که در عمق وجودشان آن را قبول ندارند، در واقع از همان اول چنان برداشت بزرگی از حساب پس انداز عاطفی رابطه شان کرده اند که رابطه هر لحظه ممکن است با کوچک ترین مشکل از هم بپاشد و نخواهد توانست از شرایط سختی که در هر زندگی مشترکی پیش می آید به سلامت عبور کند. رابطه ای که در آن یکی از طرفین در دسترس نیست «از دل برود هر آن که از دیده برفت»؛ جمله تلخی است و اصلا رمانتیک نیست، اما حقیقت دارد. افرادی که در دسترس نیستند، خواه ناخواه به رابطه آسیب می رسانند. ازدواجی که در آن قرار است شما در یک شهر باشید و همسرتان در شهر دیگر و مثلا فقط آخر هفته ها با هم باشید، به یک دوستی از راه دور تبدیل می شود. احتمالا الان دارید استثناهای این قانون را در ذهنتان مرور می کنید تا از پذیرفتن این حقیقت تلخ سر باز بزنید، اما ما براساس قوانین کلی تصمیم گیری می کنیم نه موارد استثنا. از موارد دیگری که در دسترس نبودن را شامل می شود، درگیری عاطفی یک از طرفین با شخصی دیگر (مثلا رابطه فعلی با شخصی خارج از رابطه شما یا عشق فراموش نشده یا قطع رابطه نکردن با همسر سابق و...) و همچنین درگیری شغلی بیش از اندازه است که هر دو باعث می شود یک طرف به اندازه کافی در این رابطه حضور نداشته باشد. رابطه ای که به خاطر تفاهم های بی معنا شکل گرفته است گاهی انگیزه ما برای ورود به یک رابطه، انگیزه موجهی نیست. مثلا کسی که به علم ریاضیات علاقه بسیار زیادی دارد ممکن است وقتی با فردی مواجه می شود که او هم عاشق ریاضیات است و یا حتی بدتر از آن، استاد ریاضی است این فکر به ذهنش برسد که «خودش است!». این به همان اندازه عجیب است که کسی که عاشق فرهنگ بومی آفریقای جنوبی و سبک زندگی عجیب و غریب قبایل آفریقایی است بخواهد با یکی از بومیان آفریقا ازدواج کند! اما ازدواج هیچ ربطی به ریاضیات، ماسک های قبایل آفریقای جنوبی و یا مسایلی مثل این که طرفدار چه تیمی هستید و یا اسمتان چقدر به هم می آ ید و... ندارد. ازدواج یکی از تصمیمات مهم زندگی است که با ید براساس معیارهای جدی که تمام ابعاد یک زندگی واقعی را دربر دارد درمورد آن فکر کرد. رابطه ای که در آن شیفتگی شدید وجود دارد اگر شما و طرف مقابلتان آن چنان شیفته هم هستید که حتی تا تاریخ عروسی تان نمی توانید صبر کنید، آینده چندان خوشی برای رابطه تان متصور نیست. شاید این جملات برایتان آشنا باشد: «بی تو نمی توانم زندگی کنم»، «حتی یک لحظه هم نمی توانم از تو جدا شوم»، «زندگی بدون تو برایم ممکن نیست»، «بی تو می میرم». به دو دلیل در این مرحله نباید ازدواج کنید: 1) در این حالت مغز شما توانایی تشخیص درست و غلط را ندارد و در واقع تصمیم گیریتان برعهده هیجانات و هورمون هاست؛ و 2) در این حالت انتظاراتی که از عشق و ازدواج احتمال بروز دلزدگی بعد از ازدواج برایتان زیاد است. رابطه که عجولانه شکل گرفته است عجله کار شیطان است. این را همه می دانیم اما موقع ازدواج که می شود آن را فراموش می کنیم. اگر فکر می کنید برای ازدواجتان دیر شده یا به هر دلیلی می خواهید هرچه زودتر ازدواج کنید (بعضی ها برای ازدواجشان یک ماه بیشتر وقت ندارند چون بعد از آن باید برای ادامه تحصیل به «خارج» بروند!). پس منتظر باشید که یک روز هم برای جداشدن عجله داشته باشید چون دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانید این آدم را تحمل کنید. آمار نشان می دهد افرادی که قبل از ازدواج دوره نامزدی معقولی داشته و به شناخت کافی از هم رسیده اند زندگی زناشویی موفق تری را تجربه می کنند. دیگر علایم خطر علایم خطر دیگری هم در مورد روابط وجود دارد که اگرچه به اندازه موارد قبل جدی نیست، اما می تواند به عنوان هشداری برای ما باشد تا با دقت بیشتری در این موارد تصمیم گیری کنیم: 1- ازدواج در سن کم. 2- ازدواج برای راضی کردن دیگران 3- انتظارات غیرواقع بینانه ازدواج. 4- تحصیلات پایین. 5- والدین طلاق گرفته. 6- درآمد ناکافی برای ادامه زندگی. 7- تفاوت فرهنگی زیاد (خانواده ها و فرهنگ قومی و قبیله ای) 8- تفاوت سنی زیاد. 9- اختلاف شدید دیدگاه های سیاسی. 10- تفاوت شخصیتی عمیق. یک فرمول خوب برای پیش بینی آینده رابطه تان! ویلیام کارلین گلسر در کتاب «ازدواج بدون شکست» فرمول جالبی را برای پیش بینی میزان موفقیت یک ازدواج ارایه می دهند. با درنظر گرفتن این فرض اساسی که ازدواج هایی بیشترین دوام را دارند که زن و شوهر با هم شباهت زیادی دارند، آنها نیازهای اصلی انسان را به پنج دسته بقا، عشق، قدرت، آزادی، و تفریح تقسیم می کنند و هرکدام از این موارد را براساس مقیاس 5تایی در زن و مرد به صورت مجزا می سنجند. نیمرخ حاصل از این ارزیابی، راهنمایی خوبی برای پیش بینی آینده ازدواج آنها خواهد بود. برای روشن شدن مطلب، پنج نیاز اصلی به این صورت شرح داده می شود: 1 - بقا : محتاطانه عمل کردن؛ اهمیت دادن به سلامتی، تغذیه و ورزش؛ اهمیت دادن به رابطه زناشویی. 2 - عشق : محبت دیدن و محبت کردن؛ کلام محبت آمیز؛ صمیمیت جسمی و رفتاری. 3 - قدرت : توانمند بودن و قدرت را در دست داشتن؛ مطرح بودن؛ ریاست کردن. 4 - آزادی : پایبند و اسیر نبودن؛ آزادی در تصمیم گیری برای زندگی؛ انتخاب های آزادانه؛ روابط آزاد. 5 - تفریح : بازی کردن؛ لذت بردن از زندگی و انجام فعالیت های لذت بخش؛ شوخی و خنده؛ پارک و سینمارفتن. ویلیام و کارلین گلسر معتقدند نیاز افراد به هریک از این 5 مورد، متفاوت است و تنها کسانی می توانند یک زندگی مشترک موفق داشته باشند که نیازهای آنها در هریک از این 5 دسته به هم نزدیک باشد. مثلا کسی که نیاز به بقای او از مقیاس 5تایی، 5 باشد، یعنی شخص بسیار محتاطی است که به سلامت و تغذیه اش و همچنین به رابطه عاطفی با همسرش اهمیت زیادی می دهد و چنین فردی در ازدواج با کسی که این نیاز در او مثلا در حد 2 است و بنابراین در این زمینه بی قیدتر است، دچار مشکل می شود، شما و همسرتان می توانید میزان نیازتان را در هریک از این 5 دسته مشخص کنید و به ترتیب از چپ به راست بنویسید: 12345. نیمرخ هایی که از این طریق به دست می آید به راحتی قابل مقایسه و نتیجه گیری است؛ مثلا 55354 با 23253 رابطه خوبی نخواهد داشت، اما با 54454 رابطه ای نسبتا خوب را تجربه می کند. ویلیام و کارلین گلسر معتقدند اختلاف تنها 1 تا حداکثر 2 درجه آن هم در یکی یا در نهایت دو تا از این 5 مورد می تواند رابطه خوبی را شکل دهد، اما اختلاف بیش از این می تواند مشکل آفرین شود و هرچه میزان این اختلاف بیشتر باشد، احتمال شکست ازدواج هم بیشتر خواهد شد. البته این نکته بسیار اهمیت دارد که سنجش ها باید بسیار دقیق و همچنین صادقانه انجام شود تا نتیجه قابل اعتمادی به دست آید. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:36 ] [ گنگِ خواب دیده ]
باورهای غلط در باره عشق
این باورها علایمی غلط درباره رابطه عاشقانه هستند که به سه دلیل زیر در ما شکل می گیرند. - تماشای برنامه های تلویزیونی و فیلم ها - خواندن رمان های عشقی - فقدان آموزش در باره عشق ما آگاهانه یا ناآگاهانه اساس تصمیمات خود را در ازدواج و رابطه عاشقانه بر این فانتزی ها قرار می دهیم. در این بخش ما ابتدا به این فانتزی ها اشاره کرده و در مطالب بعدی، به دلایل شکل گیری و تأثیرات این فانتزی ها و راه های رهایی از آن ها می پردازیم. 1- حتماً باید یک رابطه عاشقانه داشت خیلی از جوان ها، به خصوص دختران، وقتی که از یک سن خاص بالاتر می روند، فکر می کنند باید به هر دری بزنند تا ابتدا یک رابطه عاشقانه داشته باشند و بعد ازدواج کنند. به نظر آن ها حتی یک ازدواج ناموفق که از این رابطه ناشی شده باشد، از ازدواج بدون عشق یا تجرد بهتر است. در اینکه رابطه عاشقانه در یک ازدواج موفق مهم است شکی نیست، اما روابط عاشقانه به تنهایی نمی تواند فرد را در زندگی مشترک به موفقیت و رضایت برساند. 2- عشق کافی است «عشق هرگز کافی نیست» این عنوان یکی از کتاب های مشهورترین شناخت درمانگر دنیا، آرون تی بک است. خیلی از جوان ها فکر می کنند که اگر عاشق طرف مقابل شان باشند، دیگر همه مشکلات حل است و می توانند همه استرس ها را تاب بیاورند. اما واقعیت این است که سوخت عشق محدود است و نمی تواند برای همیشه زندگی را حرکت دهد. بالاخره یک روز عشق کاهش پیدا می کنند. بعضی ها هم فقط به این دلیل ازدواج نمی کنند که هنوز عاشق کسی نشده اند. عشق همان طور که ناگهانی می آید، ناگهانی هم می رود پس اگر همه سرمایه خود را روی این احساس بگذارید، مطئمن باشید ضرر می کنید. 3- عشق شفا می دهد بعضی ها فکر می کنند که می توانند با داشتن یک رابطه عاشقانه مشکلات روان شناختی خودشان را درمان کنند. بعضی هاهم فکر می کنند که با داشتن این رابطه، مسئولیت پذیرتر می شوند. تحقیقات روان شناسان نشان می دهد که هر دو گروه اشتباه می کنند. عشق یک فعالیت مهم است که توجه و اراده فرد را می خواهد به طور قطع ترشح هورمونی هر فردی که عاشق می شود، اتفاق می افتد اما عشق ماندگار باید پرورش یابد و امکان رشد داشته باشد. و قطعاً شما باید از اشتباهات تان درس بگیرید 4- اگر عشق بخواهد اتفاق بیفتد، اتفاق خواهد افتد عشق آموختنی است. دکتر دایانا کایرچنر، روان شناس آمریکایی و نویسنده کتاب «عشق در 90 روز: راهنمایی ضروری برای یافتن عشق واقعی تان» در این زمینه می گوید: در کجای زندگی این رویکرد را خواهید داشت؟ آیا شما فکر می کنید بله خوب، اگر یادگیری زبان فرانسه بخواهد اتفاق بیفتد، خودش اتفاق می افتد. عشق یک فعالیت مهم است که توجه و اراده فرد را می خواهد به طور قطع ترشح هورمونی هر فردی که عاشق می شود، اتفاق می افتد اما عشق ماندگار باید پرورش یابد و امکان رشد داشته باشد. و قطعاً شما باید از اشتباهات تان درس بگیرید. 5- عشق و رابطه عاشقانه مانند رودی است که آدم را با خود می برد شما عشق را انتخاب می کنید به گفته جانسون، روان شناس مشهور حوزه خانواده و ازدواج، عشق منفعل نیست، یک اتفاق فعالانه است. او می گوید: شما نیاز دارید که درگیرش شوید و گشوده باشید و متعهد شوید مطمئناً افراد دلبسته شده از همدیگر عصبانی می شوند، با هم دعوا می کنند و همدیگر را آزار می دهند. اما بر خلاف افرادی که یک پیوند عاطفی ناایمن دارند، آنها قادرند دوباره به هم عشق بورزند و درباره احساسات شان به طرز صحیحی صحبت کنند به عبارت دیگر، موقعی که شما احساس می کنید اغلب آسیب پذیر و زخمی هستید، به صورتی فعالانه تصمیم می گیرید که خطر کنید و همسرتان را به دست بیاورید و در این تلاش به او اطمینان مجدد می دهید این تنها روش برای یک پیوند ایمن است. 6- مردان و زنان به صورت متفاوتی عاشق می شوند تصورات قالبی جنسیتی به این باور منجر شده است که موقعی که این هیجان می آید، مرد و زن قطب های متضادی هستند؛ یک مرد واقعی گریه نمی کند؛ زن هرگز در رابطه عاطفی ارضا نمی شود و تصورات دیگری از این قبیل، اما نیاز به دوست داشتن برای همه به صورتی یکسان وجود دارد زنانی که باور دارند همه مردان در واقع تنها تمایل به رابطه جنسی دارند، عمق عاطفی همسرشان را دست کم می گیرند. جانسون بیان می کند که فرهنگ ما به مردان نیاموخته است که چگونه به دنبال رابطه عاطفی و اطمینان آفرینی باشند، در حالی که آن ها آموخته اند که چگونه درخواست رابطه جنسی از همسرشان داشته باشند (و اغلب موقعی که آن ها از لحاظ عاطفی احساس ناایمنی دارند، اقدام به برقراری رابطه جنسی با همسرشان می کنند). مردان فکر می کنند اگر از زن شان درخواست اطمینان آفرینی کنند، خوار شمرده می شوند، اما اگر شما یک فرصت به خودتان بدهید، پی خواهید برد که آن ها واقعا تمایل دارند شما از آن ها این درخواست را داشته باشید موقعی که این به عواطف قوی تر منجر شود، ما یک رابطه مشترک قوی داریم. 7- عشق واقعی بدون نیاز جنسی است این مورد امکان دارد که در یک رابطه بلند مدت وجود داشته باشد که هنوز با احساسات تند جسمی همراه است، اما به ندرت اتفاق می افتد به گفته جانسون، بسیار اتفاق می افتد که شهوت و هوس و شیفتگی به جای عشق اشتباه گرفته می شوند. اینها عشق نیستند. به محض اینکه آنها کم رنگ شوند، اگر یک رابطه عاطفی عمیق تر وجود داشته باشد، رابطه جنسی نیز بهتر خواهد بود او می گوید تحقیقات نشان داده است همسرانی که رابطه جنسی دارند و از آن لذت می برند، زوج های با سابقه زیاد در زندگی مشترک هستند. 8- عشق واقعی فاقد وابستگی است افراد در فرهنگ آمریکای شمالی به این دلیل از دلبستگی های عمیق و ناایمنی های عاطفی احساس شرمندگی می کنند که آموخته اند نیاز به فردی دیگر نشانه ضعف است. این مورد، به ویژه در باره مردان صادق است. یک پیوند عاشقانه ایمن، موجب استقلال زوج می شود. 9- یا با قلابی یا با هیچ کس یکی از باورهای شایع غلط و احساسی درباره عشق و رابطه عاشقانه این است که اگر من با اولین فردی که عاشقش شده ام ازدواج کنم، خوشبخت می شود، و گرنه بدبختی تمام زندگی ام را می گیرد. اما پختگی، مهارت و توانایی های ارتباطی انسان هاست که تضمین کننده یک رابطه موفق است و این توانایی ها فقط در یک نفر خلاصه نشده اند. خلاصه اینکه به قول سعدی: «برو بحر فراخ است و آدمی بسیار». [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:35 ] [ گنگِ خواب دیده ]
9 سوالي که ذهن تازه عروس و دامادها را درگير مي کند
بعد از رفتن به زير يک سقف، معمولا مردها توقع دارند که زندگي شان روال عادي خودش را پيدا کند. حالا که مراسم عروسي تمام شده و ديگر درگير جزئيات مراسم و خريد و ... نيستند دل شان مي خواهد بعضي وقت ها باشگاه ورزشي بروند، دوستانشان را ببينند در حالي که معمولاً نوعروس ها مي خواهند شوهرشان هر ثانيه از وقت هايي را که سرکار نيست با آن ها بگذراند و اگر احساس کنند حواس همسرشان حتي براي چند دقيقه معطوف به موضوع ديگري است، ناراحت مي شوند و حتي بهشان بر مي خورد. اين مسئله درباره زوج هايي رخ مي دهد که از نظر شخصيتي با هم متفاوت هستند يعني مرد مي خواهد کمي فضاي به اصطلاح تک نفره در اختيار داشته باشد و همسرش مي خواهد هر طور شده در هر ساعتي از شبانه روز تمام حواس مرد را به خودش جلب کند و مدام در تلاش براي حفظ رابطه است. براي اين که اين مسئله اسباب دردسرتان نشود حتما درباره انتظاراتي که از همسرتان داريد با او صحبت کنيد و البته هر دو نفرتان هم تفريحات و سرگرمي هاي منحصر به فردي براي خودتان داشته باشيد و گاهي اوقات اجازه دهيد طرف مقابل وقتش را با دوستانش بگذراند. چرا آن قدر که فکر مي کردم خوب نيستي؟ آن ويژگي همسرتان که در اولين ديدار به آهن ربايي براي جذب شما به او تبديل شده، معمولا جزو اولين خصوصيات اخلاقي اوست که در سال اول ازدواج براي تان آزاردهنده مي شود. علتش هم اين است که ما معمولا جذب آن خصوصيت يا ويژگي طرف مقابل مان مي شويم که خودمان آن ويژگي را نداريم. اين مسئله خيلي هم طبيعي است و در واقع يکي از مراحلي است که بايد براي تطبيق دادن خودتان با هم طي کنيد. پس سعي کنيد به جاي نشان دادن واکنش منفي تلاش خود را بکنيد تا با همسرتان همراه شويد و کم کم مي بينيد علاقه تان به اين ويژگي خاص از همسرتان سرجاي خودش بر مي گردد. چرا هميشه طرف من را نمي گيري؟ يکي از مسائلي که زوج هاي جوان در سال اول ازدواج خود با آن رو به رو مي شوند و واقعاً نمي دانند چه واکنشي بايد نسبت به آن نشان دهند، توقع طرف مقابل از آن هاست تا در همه مسائل خانوادگي طرف همسرشان را بگيرند و از او دفاع کنند. خوب است اين طور وقت ها درباره مسائل خانوادگي با هم صحبت کنيد و به اين نتيجه برسيد که چطور مي توانيد اين موقعيت ها را بدون دشمن تراشي مديريت کنيد. چرا علاقه ات هر روز کمتر مي شود؟ خیلي از نوعروس ها مي گويند چه اتفاقي افتاده که شوهرشان ديگر شور و حرارت دوران عقد را ندارد! خيلي ها به اشتباه شروع به سرزنش کردن خودشان مي کنند و مدام دنبال يافتن عيب و ايرادي در خودشان مي گردند که باعث کمتر شدن ابراز علاقه هاي شوهرشان شده است، اما آيا اين فکرها واقعيت دارد؟ اين مسئله تا حدي طبيعي است. چرا اين قدر اختلاف نظر داريم؟ دختر و پسري که با هم ازدواج مي کنند، لزوماً در همه زمينه ها، با هم اتفاق نظر ندارند و اگر براي يافتن زمينه هاي مشترک بيش از حد تلاش کنند، فقط خودشان را خسته مي کنند. يادتان باشد ازدواج شما لزوما بر پايه علاقه مندي هاي مشترک بنا نشده است؛ بنابراين به جاي اختلاف نظرها، بيشتر به نکاتي توجه کنيد که در آن ها با همسرتان اتفاق نظر داريد. فراموش نکنيد هيچ فردي کامل نيست و مناسب بودن همسرتان موضوعي نسبي است و شما نبايد توقع داشته باشيد تفاهمي کامل با هم داشته باشيد يا از تمام حرکات و افکار همسرتان راضي باشيد. گاهي درباره موضوعاتي پيش پا افتاده بايد کوتاه بياييد. چرا مشکلات مان را به خانواده ات گفتي؟ بعد از ازدواج، همسرتان مهم ترين شخص در زندگي و مهم ترين دغدغه ذهني تان است. شما بايد کمي مرزهايتان را با خانواده، دوستان و همکارانتان پر رنگ کنيد تا در آن ميان يک سرزمين با مرزهاي مشخص براي خودتان و همسرتان داشته باشيد و براي تحکيم ارتباط و استقلال تان تلاش کنيد. از اين به بعد بايد در مراحل زندگي با هم باشيد و خوشي هاي مشترکي را تجربه کنيد و در سختي ها کنار هم باشيد. يکي ديگر از جنبه هاي وفاداري اين است که با ديگران درباره کمبودها و مشکلات و بدي هاي همسرتان صحبت نکنيد. اگر در زندگي مشترکتان دچار مشکلي شديد درباره آن، تنها با همسرتان صحبت کنيد نه با دوستان يا خانواده تان. چرا طبق نظر من عمل نمي کني؟ در زندگي مشترک نبايد احساسات تان را پنهان کنيد و بدتر از آن، توقع داشته باشيد که همسرتان بدون دانستن نظر شما، ذهن خواني کند و مطابق تمايلات شما رفتار کند. ياد بگيريد چگونه به بهترين وجه به همسرتان بفهمانيد که در يک لحظه حوصله ادامه بحث را نداريد يا موضوعي براي شما جالب نيست. ابراز احساسات کنيد و گاهي از او تشکر يا معذرت خواهي کنيد. سعي کنيد مکالمات تان تا آن جا که ممکن است پر از شوق و مثبت انديشي باشد. چرا مدام از من انتقاد مي کني؟ سخنان حمايتي شيرين تر از انتقاد است بنابراين سعي کنيد انتقاد را با محبت و يادآوري نقاط مثبت طرف مقابل همراه کنيد. بايد تلاش کنيد هر چند اندک زندگي روزمره همسرتان را ساده و شيرين تر کنيد. در طول روز، زماني هر چند کوتاه را براي توجه به هم و گفت وگو باهم در نظر بگيريد. با اين کار احساس بهتري نسبت به هم خواهيد داشت. سعي کنيد هر وقت برايتان ممکن است در کارها به هم کمک کنيد. گاهي شما ظرف ها را جمع کنيد يا حمام را بشوييد. هيچ گاه منتظر نباشيد کاري را که به طور مشخص وظيفه هيچکدام تان نيست همسرتان انجام دهد و سعي کنيد پيش دستي کنيد. چرا با خانواده من کمتر ارتباط داري؟ يکي از دغدغه هاي ذهني زوج هاي جوان، چگونگي و ميزان ارتباط شان با دوستان و خانواده هايشان بعد از ازدواج است و معمولاً هر کدامشان تصور مي کند همسرشان بيشتر تمايل دارد با خانواده خودش باشد. ازدواج هيچ گاه نبايد باعث شود شما با خانواده و دوستان قطع رابطه کنيد بلکه بايد با يک برنامه ريزي صحيح به ديدار خانواده هر دو طرف برويد. اين در مورد علاقه ها و فعاليت هاي شخصي تان نيز صدق مي کند. نيازي نيست شما تمام سرگرمي هاي تان را کنار بگذاريد بلکه بايد توجه کنيد با ازدواج نسبت به رابطه تان مسئوليد و بايد مسئولانه زندگي تان را برنامه ريزي کنيد و در مورد آن ها بايد همراه همسرتان تصميم بگيريد و با برنامه ريزي تلاش کنيد به فعاليت هاي مورد علاقه تان برسيد [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]
این عشق ها مانع ازدواجتان هستند!
این عشق ها مانع ازدواجتان هستند! افراد ترجیح می دهند اگر رابطه عاطفی معناداری با کسی دارند، به آن استمرار ببخشند. از آنجا که فرد از طریق ازدواج خود را درون قاعده و چهارچوبی حس می کند، با فرض اینکه طرف مقابل با او خواهد ماند، می تواند با امنیت خاطر روی این رابطه سرمایه گذاری کند. اما در سال های اخیر شاهد بالا رفتن سن ازدواج بوده ایم. به طور طبیعی، وقتی سن ازدواج بالا می رود، ارضای این نیازها که اتفاقا نیازهایی اصیل و انسانی هم هستند، به تعویق می افتد و همین امر تبعات متعددی در پی خواهد داشت. یکی از آنها این است که افراد برای پاسخ به نیازهای خود به دنبال روش های جایگزین می گردند. مثلا وارد روابط موقت، ارتباطات گذرای عاطفی یا جنسی می شوند و یا وقت شان را به دوست بازی می گذرانند. یا اینکه اصلا به انکار نیازها می رسند؛ به طوری که اساسا خود را به عنوان یک فرد دارای نیاز نمی بینند؛ که این موضوع هم متعاقبا تبعاتی خواهد داشت. تبعات افزایش سن ازدواج زمینه سازی ترویج روابط بی چهارچوب عاطفی یا جنسی، که محصول آن می تواند پایین تر آمدن سن نخستین رابطه جنسی نیز باشد. این موضوع در طول زمان با ریخته شدن قبح ماجرا، تبدیل به فرهنگ یا عرف می شود و ممکن است والدینی که خودشان سرخوردگی های احساسی داشته اند، برای جبران ناکامی های احساسی خود، در مقابل فرزندانشان سهل گیری کنند یا اصلا به دلیل مسائل اجتماعی - اقتصادی وقت کافی برای نظارت به فرزندانشان را نداشته باشند؛ یا تحت تاثیر القای فرهنگی رسانه ها، تساهل گرا شده باشند. از طرف دیگر، بچه ها هم، تحت تاثیر امیال غریزی و نیازهای عاطفی ناگهان فعال شده اما به خوبی درک نشده، با یکدیگر روابط صمیمانه برقرار می کنند تا جایی که ممکن است تجربه جنسی خارج از قواعد شرع را هم پیدا کنند. اگر این اتفاق رخ دهد ممکن است فرزند، به خاطر احساس گناه ناشی از این تجربه زودتر از موعد جنسی، این عمل را ترک کند. گاهی هم احساس گناه باعث می شود او شروع به انکار ضوابط شرع و عرف کرده و حتی تحت یک فرایند جبرانی روانی، دست به فلسفه بافی بزند و با خود بگوید «حالا مگر چه شده و اصلا چه اشکالی دارد؟» برخی هم از رابطه با طرف مقابل خارج شده و با هدف رعایت ضوابط شرع و اخلاق سعی در بازسازی سبک زندگی خود می کنند. اغلب این افراد برای چهارچوب دادن به این رابطه انگیزه پیدا می کنند و به سمت ازدواج سالم می روند. اول عشق می آید یا ازدواج؟ باور غلطی که رایج شده این است که می گویند «ازدواج باید با عشق شروع برای انتخاب همسر باید دنبال کسی رفت که ظرفیت ارتباط انسانی سالم را داشته باشد. در این صورت و به فرض وجود این توان و آگاهی و ظرفیت در هر دو طرف است که می توان بعد از مدتی زندگی مشترک توأم با احترام، مسئولیت پذیری، محبت ورزی، تعهد و حمایت متقابل در بالا و پایین های زندگی مشترک، شاهد جوانه زدن بذر عشق در رابطه باشیم شود.» صرف این تصور از ازدواج، بیماری است. ازدواج باید به عشق منتهی شود نه اینکه لزوما به دنبال آنچه برویم که در اکثر مواقع به جای عشق اشتباه گرفته می شود، شروع شود. برای انتخاب همسر باید دنبال کسی رفت که ظرفیت ارتباط انسانی سالم را داشته باشد. در این صورت و به فرض وجود این توان و آگاهی و ظرفیت در هر دو طرف است که می توان بعد از مدتی زندگی مشترک توأم با احترام، مسئولیت پذیری، محبت ورزی، تعهد و حمایت متقابل در بالا و پایین های زندگی مشترک، شاهد جوانه زدن بذر عشق در رابطه باشیم. بنابراین اینکه افراد می گویند باید با عشق شروع کنیم، اغلب منتهی به اشتباه گرفتن احساس های شهوت و شیفتگی و نوعی فرافکنی متقابل با عشق خواهیم شد. فرق عشق و هوس را چطور بفهمیم؟ برای روشن شدن این موضوع از خودتان بپرسید: «نقطه مقابل عشق چیست؟» اغلب مردم خیال می کنند تنفر نقطه مقابل عشق است، در حالی که نقطه مقابل تنفر، شیفتگی است نه عشق. تنفر، اوج انزجار است با چشم بسته؛ طوری که هیچ کدام از خوبی های کسی را نبینیم و شیفتگی، اوج کشش است با چشم بسته؛ طوری که فردِ شیفته بدی های طرف و اشکالات رابطه را نمی بیند. پس جایگاه عشق در این میان چه می شود؟ عشق نقطه مقابل ندارد. یا هست یا نیست. عشق، گر گرفته نیست. تصاحب گرا نیست. تملک جو نیست. عشق نوسان ندارد، سیال است. هدف و شرط عشق، لزوما وصال نیست اما همه اینها در شیفتگی هست. در شیفتگی فرد به دنبال وصال است. اگر طرف مقابلش برود یا قهر کند و نباشد، او دیوانه می شود. آدمِ شیفته، تملک گرا و انحصارطلب است. پس عشق که اغلب در ادبیات رایج ما جایگاهش به شیفتگی تنزل پیدا کرده و مبتذل شده است، این نیست و آنچه به عنوان عشق در جامعه می بینیم بیشتر شوقی است که مۆلفه های شهوت و برون فکنی متقابل نیازها و انگیزه ها را دارد. نکته مهم دیگر آن است که افراد متاسفانه فکر می کنند آن ازدواجی درست و خوش عاقبت است که این شوق، از روز نخست در دل آنها باشد. همین نگرش باعث می شود خیلی از ازدواج های سالم و بالقوه موفق اتفاق نیفتد،مشاورفا دات آی آر ،چون به اصطلاح آن حرارت و تپش قلب و هیجانی که انتظار می رود در دل دو طرف نیست. جالب است بدانید بسیاری از ازدواج هایی که با این عشق آتشین شروع شده است، منجر به نارضایتی های جدی زناشویی و حتی طلاق می شود و همین امر جوانان را نسبت به ازدواج بدبین می کند چرا که با خود می گویند حالا که قرار است این شعله فروکش کند اصلا بهتر است تا وقتی با هم هستیم، بدون دردسر به صورت غیررسمی و بدون ثبت در سند و قباله باشد. همه این موارد جزو موضوعات ریزی هستند که آمار طلاق را بالا می برند. این وضعیت بلاتکلیفی، به اضافه دسترسی بی قاعده به روابط شبه صمیمانه با جنس متفاوت، برخی افراد را تنوع طلب می کند و سبب می شود فرصت های دسترسی به جنس متفاوت برای درگیر شدن در روابط شیفته واری استفاده کرده و آن را عشق می نامند. فرصت سوزی ازدواج به این ترتیب، بسیاری از افراد از مسیر درستی که می تواند با رعایت اصول ارتباط انسانی و انتخابی شریک شایسته فرصت برقراری یک رابطه احساسی باثبات را فراهم کند دور شده و بازیچه روابط بالقوه ناپایدار و وهم آمیز می شوند. بنابراین در یک فرصت ده ساله - از بیست تا سی سالگی - که طی آن افراد نه ظرفیت عاطفی جا افتاده و نه بی تفاوتی و بی نیازی سنین پایین تر را دارند، شرایطی صورت می گیرد که از ایجاد رابطه صمیمانه و پایدارِ متعهدِ چارچوب دار، مانند ازدواج، طفره می روند. البته ناگفته پیداست، موضوعاتی که برشمردیم تنها عاملِ به تاخیر افتادن ازدواج نیست و صد البته نمی توان منکر مسائل اقتصادی و اجتماعی شد؛ اما من به عنوان یک روانشناس، در این یادداشت، فقط به تحلیل برخی عوامل روان شناختی این موضوع پرداختم. در ضمن، یادآور می شوم از عوامل دیگری که به افزایش نسبی سن ازدواج دامن می زند نیز نداشتن مهارت های زندگی و علاوه بر آن داشتن انتظارات اقتصادی و اجتماعی غیرواقع بینانه از ازدواج است. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
وقتی تو نیستی مثل همیشه آخر حرفم وقتی تو نیستی [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]
توهمِ آگاهی
ما در توهمی سراب گونه غوطه وریم. تماماً شبیه سرگشتگانی شده ایم در دل بیابان، که در جستجوی یک خواب بیدارگونه می دویم و نمیرسیم. خوابی خوش که در بیداری می بینیم ولی ماهیتی عبث و پوچ دارد. خواب دو عاشق که بهم می رسند. خواب فقیری که سر سفره ای نشسته و غذای گرم میخورد. خواب آن کودک کار که در زمستان، کنار بخاری آرام خوابیده. اینروزها، چشم ها نیز دروغ می گویند و ما از شنیدنش لذت می بریم گویی در این سراب، جور دیگر، امید نجات نیست. امید بسته ایم به فردای نیامده در افقی مرموز و دوردست و از “اکنون” غافلیم. “امروز”، اینجا در کنار ماست ولی ما باید بدویم و نرسیم و هی دورتر و دورتر شویم. میان دو سراب، خسته و سرگردان، نفس زنان، تلاش می کنیم برای نرسیدن هایی شکوهمندتر! گاه میترسم میترسم این توهم از اینی که هست دردناک تر شود آنجا که مجبور شویم دروغ را حقیقت بپنداریم نیستی را هستی واهی را امید تاریکی را روشنایی از کجا معلوم؟ شاید توهم و سراب و فریب، همین جا و اکنون باشد. کسی چه می داند اگر دلخوش به این توهم ها نبودیم چه میشد؟ … [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:13 ] [ گنگِ خواب دیده ]
این توهم زندگیگونه ارزشش را دارد؟
همیشه تصورم این بود که زندگی چونان خطی صاف، تا لحظه مرگ، ادامه دارد. بعد از کودکی، نوجوانی، و بعد از آن جوانی و بزرگسالی و سپس پیری و مرگ. یک اجباری که انگار پس یقهات را چسبیده و تو را وادار به ادامه میکند. و راه بازگشتی هم وجود ندارد. روی این خط صاف، بازی میکنیم، میخندیم، زمین میخوریم، یاد میگیریم، عاشق میشویم، کار میکنیم، میدویم، از نفس میافتیم، و چشم به پایان میدوزیم. من اما این را سلسلهمراتبی و به ترتیب نه آموختم و نه بدان عمل کردم. (حداقل تا این لحظه و در اواخر بیست و هشت سالگیام). در کودکی بزرگ بودم، در نوجوانی، کهنسال و در بزرگسالی، کودکی پرشور و بیادعا. با اینکه همیشه حس میکردم روی همین خط صاف، رو به پایان قدم برمیدارم، ولی مدتهاست به این میاندیشم که زمینی که روی آن راه میروم- زمان(مکان)ی که در آن میزیَم- نه چونان خطی ممتد بلکه گرد است. من روی دایرهای میچرخم و همانقدر که به پایان نزدیک میَشوم، آغازی دیگر انتظارم را میکشد. نه از آن دست آغازهایی که مفسران و مبلغان دینی به آن معتقدند، نه! شبیه یک کره با بینهایت دایرهای که شکلش داده و من فقط روی یکی از این دایرهها قدم برمیدارم و شاید در مقاطعی به منهای دیگری از خودم در تلاقی دایرهها برخورد کنم. دایرههایی که نه تمام میشوند و نه از صفحه جهان، محو میشوند. ولی آهسته میچرخند و تو مجبوری ادامه دهی و بزرگ شوی و پیر و کهنسال و بمیری و باز به دنیا بیایی! همهچیز، یک آن رخ میدهد؛ یک لحظه.
ده سال پیش بود که سر کلاس استادم ( که گمان میکنم مهمان بودم)، صحبت از زمان شد و من گفتم:
میدانم که آنروز جز استادم، کسی چیزی از حرفهایم نفهمید. چنانچه خودم هم احتمالا به قدر این لحظه، از آنچه گفتم درکی نداشتم. فقط حاصل عمیق شدنهای زیاد و ساختارشکنانه ذهن و خیالبافیهایم بود که بعدها جهانهای موازی را برایم خلق کرد. پیش از آنکه بدانم چنین اسمی و چنان مفهومی، وجود دارد. یاد سخنی از آلبرت اینشتین افتادم آنزمان که گفت:
و من اینروزها همT چونان سالهای گذشته، نه به توهم تفکیک زمان دچارم و نه درگیر عدد و رقمهایی که مثل لیبل روی پیشانیمان میچسبانند و با آن سن و سابقهمان را بهتر درک میکنند! بلکه از اساس، کل این دنیا و زندگی را توهمی پوچ میدانم که هروقت جدیاش گرفتم، سیلی این توهم، رنج را بر چهرهام بیشتر نمایان کرد. مدتهاست در این دنیا و میان آدمهایم و در این دنیا و میان آدمها زندگی نمیکنم. از رنجهایشان متحیر و از تقلایشان برای شاد بودن غمگین میشوم؛ از اینکه همهچیز را در مالکیت و به اسارت درآوردن مفاهیم و آدمها و ابزارها هزینه میکنند مأیوس میشوم. اگرچه شاید سبک اندیشه و زندگی من به مذاق خیلیها خوش نیاید و دیوانه و انتلکت و غیره قضاوت شوم، ولی دستکم تلاشم این بوده خودم باشم و یک آدم دیگر با کلیشههای ذهنی و تعصبات اخلاقی و ارزشهای افراطی بر دوش این دنیا اضافه نکنم. (قبلا نوشتهام: اصیل بودن خوب است یا نه؟) این معنایش متفاوت بودن و یا متفاوتنما بودن و یا تلاش برای تمایز نیست که اگر هم بود ایرادی به آن وارد نمیدانستم. تنها بر این باورم که آنچه در این رویای کوتاه میبینم، کمتر آلوده به همرنگیها و ملاحظات باشد . من درد و لذت و حق و عدالت و بیعدالتی و حتی هدف و آرزو را نیز همچون خود زندگی، پوچ و بیمعنا میدانم، چرا که این مفاهیم -آنگونه که برخی اندیشمندانمان گفتهاند- ساخته و پرداخته ذهن دغلبازمان است. نوشتههای مرتبط: زندگیهای ما داستان،و خاطراتمان ساختگی هستند چرا زور واقعیت، به ذهن آدم نمیرسه؟ حافظه شما چقدر قابل اعتماد است؟ آنکس که به دنبال برقراری عدالت، رنجهایش را توجیه میکند همانقدر برایم قابل ترحم است که اویی که به دنبال معنا در دل رنجهایی خودساخته برمیآید! زندگی برای من در همین پوچیاش شکوهمند است. یک پوچی شکوهمند که من را تا این لحظه کنجکاوانه به جلو رانده. ولی اعتراف میکنم با اینکه هم به بازی ذهن و خاطراتم باور دارم و هم به پوچی این زندگی، با این حال، گاهی تمامش یادم میرود و اسیر رنج چرایی این جهان و هیچانگاریای که به دنبالش میآید میشوم. همانطور که پیش از این هم بارها گفتم: برای زنده ماندن، باید کمی دیوانه بود (گاهی دیوانه بودن یادم میرود) گاهی فکر میکنم یکی از منها روی آن دایرهها، شاید همانیست که فانتزی ذهنم در این سالها(مشابه همان کاری که تانوس در اونجرز کرد و نیمی از جهان را از بین برد) را عملی کرده و رنجش در این دنیا دامنگیر روح من شده. و شاید هم چون سالها در ذهنم فرو کردهاند هر عملی، عکسالعملی دارد، مدام اتفاقات را در مغزم جراحی و گاه حتی سلاخی میکنم. اگرچه ممکن است وقتی توانستم باورها و ارزشهایم را کامل فرو بریزم، این نیز همراهشان کشته شود! و آنوقت دیگر همهجا با خود نمیگویم « این دنیا به تعادل میرسد». و «تعادل» را هم میگذارم کنار تمام مفاهیم دیگری که ذهن بشر ساخته و برایش داستانها پرداخته است. با وجود تمام آنچه که باور ندارم و روز به روز به تعدادشان افزوده میشود، به نشانهها باور دارم! نشانههایی که شاید فقط من آن را ببینم و از نظر دیگران، مهمل و بیهوده باشد ولی برایم چونان تکهای پازل، کاملکننده یک تصویر شگرف خواهند شد. وقتی زندگی برایم چونان رویاست و واقعیت ندارد، چرا خودم آنگونه که میخواهم نقاشیاش نکنم؟ منظورم این نیست که هرآنچه به تصویر بکشی محقق خواهد شد. به قانون جذب و حرفهای انگیزشی هم اعتقادی ندارم. صرفا منظورم «بازی»ست و از نقاشی نشانهها به منزلهی بازی حرف میزنم. بازیای به سرگرمی خود زندگی و همانقدر غیرجدی. چندسال قبل، خودم را دیدم. خودِ شاید هفت، هشت سالهام را. در رستورانی نشسته و مادرش کنارش ایستاده بود. هردو به همدیگر زل زده بودیم، نمیدانم او به چه چیزی فکر میکرد ولی من خشکم زده بود. دخترک شبیه من نبود بلکه من بودم، خود خود من. بقدری مبهوت و شوکه بودم که نتوانستم جلو بروم و با او حرف بزنم. و تا امروز به این فکر میکنم که آن لحظه از زمان و مکان، برخورد ما باهم، قرار بود چه اتفاقی را رقم بزند؟ و یا اینکه قرار بود چه چیزی را به او بگویم؟ حتی به این فکر میکنم اگر قرار بود تنها یک جمله به او بگویم که به درد آیندهاش که منم میخورد، آن یک جمله چه میتوانست باشد. شاید هم او آنجا بود تا مرا از اتفاقی نجات دهد! و آن لحظه به گمان من، یکی از همان تلاقی دایرهها بود. یا چندماه پیش در پروازی به یک مقصد مشخص و در ساعت مشخص، با یک شهلا صفائی ۵۰ ساله همسفر بودم (در این بیست و هشت سال، به ندرت به تشابه اسمم برخورده بودم چه برسد اسم و فامیلم در کنار هم! و آن هم در یک سفر و در یک لحظه! و همین هیجانزدهام کرد)؛ اگرچه مسئول کانتر، وقتی چنین خبری به من داد، خودش هیجانزدهتر بود. ولی با همه کلنجاریای که تا رفتن به سالن ترانزیت با خودم میرفتم پایم نکشید به سمت شناختنش. هرچند در پرواز هم به کارت پرواز بغلدستیام خیلی زل زده بودم گفتم شاید اگر من جای مسئول کانتر بودم از سر شیطنت هم بود جای نشستن هردو آدمهای مشابه را کنار هم قرار میدادم ببینم چه میشود! راستش دیدن شهلای هفت هشت ساله برایم خیلی سادهتر از دیدن کسی بود که ممکن بود من باشم در سی و اندی سال بعد. مسلما میتوانست چیزهایی به من بگوید یا نشان بدهد، که دوست نداشته باشم ببینم و بشنوم اگرچه بتوان تغییرش داد. از آنجایی که اساساً اهل ریسکم ترجیحم این بود اگر در این رویا و توهم زندگیگونه، امکان انتخابی هست، به دست خودم و تجربیات مغز دغلکارم تا همان لحظه رقم بخورد به جای اینکه رویا و توهم را با دو دوتا چهارتای منطق ابلهانه، آلوده کنم. نمیگویم من زندگی را بهتر میفهمم و یا اینگونه که من فهمیدهاش بهتر است! فقط می گویم جان هم را نگیریم، به شالوده پوچ این دنیا بیش از این چنگ نیندازیم و همه چیز را در مشت و پشت سر خود پنهان نکنیم. باور دارم ما مالک هیچ چیزی نیستیم و فقط میتوانیم تماشاچی بهتری باشیم! (حوصله بحث راجع به قدرت اراده و اختیار و انتخاب را ندارم و جبرگرا و غیره هم نیستم.) فقط میگویم برای یکبار هم که شده کمی فاصله بگیریم و تماشا کنیم. آیا این توهم زندگیگونه ارزشش را دارد؟
. . پینوشت: وقتی داشتم این متن رو مینوشتم، سرش رو گذاشت روی دلم و تا مدتها با نگاهش حرکاتمو دنبال میکرد. با خودم گفتم، حتی اگه همهچیز توهم باشه، بخاطر تو آره، ارزشش رو داره! [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
مراقب عزت نفس بچه ها باشیم.
دوست دارم بیشتر و تخصصی تر درباره عزت نفس بنویسم، اما این کار لازمه اش مطالعه و تحقیقه که فعلا وقتش رو ندارم، اما چیزیه که دوست دارم درباره ش بخونم و یاد بگیرم و به اشتراک بذارم، اما تا اون موقع دوست دارم چیزایی که توی ذهنم هست رو روی کاغذ یا شاید هم صفحه نمایش بیارم. عزت نفس یعنی ارزشی که برای خودمون قائل هستیم، یعنی من به عنوان یک انسان چه قدر برای خودم ارزش قائلم، چه قدر خودم رو دوست دارم و چه قدر به خودم اهمیت میدم. خانواده، خیلی راحت میتونه این حس رو توی بچه تقویت کنه، بهش پر و بال بده و باعث رشد بچه بشه؛ و به همون راحتی هم میتونه این حس رو از بین ببره و بال پرواز رو از بچه ش بگیره. خانواده میتونه این حس رو به کودک بده که دوست داشتنی و ارزشمنده، و برعکس میتونه این حس رو کاملا تخریب کنه. عزت نفس داشتن یکی از اصول خوشحال بودن و زندگی خوب داشتنه، کسی که عزت نفس نداشته باشه هیچ وقت نمیتونه حس خوبی به خودش یا زندگیش داشته باشه، پس مهمه که برای تقویت عزت نفس خودمون و بچه ای که توی خونواده داریم تلاش کنیم، تا اون بچه بتونه دید قشنگ تری نسبت به زندگی داشته باشه و بهتر زندگی کنه. برای تقویت حس عزت نفس بچه ها: 1. با حوصله به حرفاشون گوش بدیم، عکس العمل مناسب نشون بدیم. 2. توی تصمیم گیری های روزمره ازشون نظر خواهی کنیم. 3. اجازه بدیم کارهای شخصیشون رو خودشون انجام بدن. 4. وقتی اشتباه می کنن براشون توضیح بدیم و گوشزد کنیم، تخریب نکنیم، جوری رفتار نکنیم که حس بدی نسبت به خودشون داشته باشند. 5. مسئولیت یسری از کارها رو بر عهده ی اونا بزاریم. 6. برای کارای مفید و خوبشون تشویقشون کنیم. بچه ای که شما تربیت میکنید، چنسال دیگه، تک و تنها توی جامعه ای قرار میگیره که دووم آوردن و زندگی کردن توش اصلا آسون نیست، از همون بچگی باید به شکل گیری درست شخصیتش کمک کنین تا در آینده بتونه گلیمش رو از آب بکشه بیرون، چه بخوایم چه نخوایم، زندگی مشکلات و چالش های خودش رو داره، و چیزی که برای حل مشکلات و چالش ها نیاز داره، یه طرز تفکر درسته، یه دید درست به زندگیه، که شما وظیفه دارین از همون بچگی به شکل گیریش کمک کنین. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی ! ودریغا ! چه تلخ فرو میریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اولین ایرانی که به امریکا سفر کرد
تا آنجا که بررسی شده، اولین ایرانی که نه برای تحصیل بلکه به قصد گردشگری قدم به امریکا گذاشت، میرزا محمد علی سیاح معروف به حاج سیاح (۱۳۰۴-۱۲۵۱ق.) بود . وی در حدود سال ۱۲۷۵ق . در بیست و سه سالگی هوس سیاحت و جهانگردی به سرش زد و بدون آنکه کسی را از قصد خود آگاه کند، از محلات به سمت قفقازیه روانه شد و در آنجا زبانهای ارمنی، ترکی و روسی را آنقدر که بتواند با آن زبانها تكلم و رفع حاجت نماید، آموخت ، پس از چندی از آنجا به استانبول رفت و از آنجا به فرانسه ، انگلستان و ایتالیا ؛ سپس به سوئد، نروژ و آلمان رفته و در آلمان دو بار بیسمارک را - از قراری که خود گفته است - ملاقات کرد و از آنجا به روسیه رفت و به کمک قونسول ایران، به حضور تزار الکساندر دوم رسید و در مراجعت به استانبول، با سید جمال الدین اسد آبادی آشنا شد و از مریدان او گردید.
فاطمه قاضیها: تا آنجا که بررسی شده، اولین ایرانی که نه برای تحصیل بلکه به قصد گردشگری قدم به امریکا گذاشت، میرزا محمد علی سیاح معروف به حاج سیاح (۱۳۰۴-۱۲۵۱ق.) بود . وی در حدود سال ۱۲۷۵ق . در بیست و سه سالگی هوس سیاحت و جهانگردی به سرش زد و بدون آنکه کسی را از قصد خود آگاه کند، از محلات به سمت قفقازیه روانه شد و در آنجا زبانهای ارمنی، ترکی و روسی را آنقدر که بتواند با آن زبانها تكلم و رفع حاجت نماید، آموخت ، پس از چندی از آنجا به استانبول رفت و از آنجا به فرانسه ، انگلستان و ایتالیا ؛ سپس به سوئد، نروژ و آلمان رفته و در آلمان دو بار بیسمارک را - از قراری که خود گفته است - ملاقات کرد و از آنجا به روسیه رفت و به کمک قونسول ایران، به حضور تزار الکساندر دوم رسید و در مراجعت به استانبول، با سید جمال الدین اسد آبادی آشنا شد و از مریدان او گردید. آنگاه سایر ممالک، اروپا را از قبیل سوئیس و اتریش و دانمارک و پرتغال و یونان و اسپانیا و رومانی و بلغارستان را سیاحت نمود. سپس از بندر هاوز، به کشتی نشسته، به نیویورک رفت و سالها در ممالک متحده آمریکای شمالی به گردشگری پرداخت. خود او نوشته است که کرارا به ملاقات رئیس جمهوری، "مستر گرن"نايل آمده است. از امریکا به مساعدت حکومت امریکا توانسته بود مسافرتی به ژاپن بنمايد. در ژاپن با حاج عبدالله بوشهری نامی - که چهل سال در ژاپن اقامت داشته بود آشنا شد. آنگاه از ژاپن به چین و از آنجا به هندوستان رفته و مدتهای مدید آن سرزمین را سیاحت و از آنجا به افغانستان و ترکستان - که تازه به تصرف روس در آمده بود - رفته بوده است. نیز وی آن طور که خودش نقل کرده ، نُه مرتبه به مکه مشرف شده بود. حاج سیاح در سال ۱۲۹۵ق. به ایران مراجعت نمود ولی از مشاهده بدبختی مردم - که در نتیجه قحطی معروف چند سال قبل(۱۲۸۸-۱۲۸۷ ) هنوز باقی بود - بی اندازه متأثر شده و مجددا قصد سفر کرد و به کشورهای دیگری از جمله آمریکا مسافرت کرد. این مسافرت مجدد او، سه سال طول کشید. هنگام مراجعت، در بمبئی نزد همشهری خود، آقا خان محلاتی رفت. آقاخان کاغذی از مادرش به او نشان داده بود و او را تشویق به مراجعت به وطن و دیدار مادر و اقارب و خویشان کرده بودپس، به ایران مراجعت و تأهل اختیار کرد. معاشرت حاج سیاح با سید جمال الدين - وقتی که سید به تهران آمد – موجب سوء ظن ناصرالدین شاه به وی شد و به همین خاطر او را به خراسان تبعید کرد؛ اما پس از چهار ده ماه اقامت در خراسان، مجددا مجوز ورود به تهران را دریافت کرد. ولی در این ایام بنا به دلایلی در ارتباط با نوشتجات میرزا ملکم خان علیه دولت ایران و غیره او را به مدت ۲۲ ماه در قزوین حبس نمودند؛ تا جایی که او و ميرزا_رضا، قاتل ناصرالدين شاه با هم در یک زندان بودند. او پس از ۲۲ ماه از زندان آزاد میشود. هنوز از زندان خلاصی نیافته بود که ماجرای قتل ناصرالدینشاه پیش میآید اما از آنجا که سیاح پیش از این در مورد وضعیت روحی میرزا رضا و احتمال خطر از جانب او به امینالسلطان اخطار داده بود خطری از این جانب متوجهاش نمیشود. حاج سیاح از شرایط سیاسی روزگار خود تا حدود زیادی نا امید میشود و با اینکه در زمینۀ گسترش اندیشۀ قانونخواهی پیش از این تلاشهایی کرده بود اما همزمان با مشروطه خود را کنار کشید و فعالیت چندانی نکرد. حاج سیاح تا پایان عمر که همزمان با جنگ جهانی اول و سقوط قاجار بود خانهنشین شد و در نخستین سال تاسیس حکومت پهلوی درگذشت. حاج سیاح - که مردی جهاندیده بود و آشنائی با حكومتهای دموکراسی در اروپا و آمریکا داشت - در اواخر عمر طولانی خود، بنا به مراسله ای که از او در روزنامه "ایران" آن زمان به تاریخ ششم مهر ماه ۱۳۰۴ش، منتشر شده، نظریات خود را درباره اوضاع و احوال اروپا و امریکای آن زمان به رشته تحریر در آورد.این جهانگرد نزدیک به صد سال زندگی کرد . در حدود سال ۱۲۵۲ق. در محلات متولد شد و در سال ۱۳۴۴ق. در شب جمعه هفتم ربیع الاول در تهران وفات یافت. دو کتاب از خاطرات او منتشر شده که یکی مربوط به خاطراتش در ایران عصر ناصری است و دیگر سفر نامه او در اقصی نقاط دنیا به شرح ذیل: ۱-خاطرات حاجسیاح، یا، دوره خوف و وحشت/ بکوشش حمید سیاح؛ و بتصحیح سیفالله گلکار؛ زیر نظر ایرج افشار، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۹. ۲ -سفرنامه حاجسیاح به فرنگ/ بکوشش علی دهباشی، تهران: نشر شهاب ثاقب: ۱۳۷۸. منبع : ر.ک . هاشمیان، احمد؛ گنجینه اسناد » پاييز ۱۳۸۴ - شماره ۵۹، صص۳۲- [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]
گذری بر زندگی و تفکرات امام فخر رازی
امام فخر رازی با وجودیکه مذهب اشعری داشت و در نقادی فلسفه کوشا بود، اما بر خلاف دیگر نقادان به تکفیر نپرداخت و جدال خود را فقط در حوزه کلام پیش میبرد. او این خصلت را از استادش مجدالدین جیلی به یادگار داشت. گفتوگو بر طریق احتجاج و استدلال محمد آسیابانی: تاریخ اندیشه در جهان اسلام، تاریخی سراسر روشنایی و نور است. در تمدن اسلامی مساله آزاداندیشی رواج کامل داشت و اهل تفکر مدام در «گفتوگو» به معنای واقعی کلمه بودند. اگر هم بر فرض جریان تکفیر یا تفسیقی پیش میآمد (مانند احکام حجتالاسلام غزالی) نه از آن جهت بود که تیغ دست زنگی مست بدهند. به همین سبب است که در این تمدن ابوعمران موسی بن میمون یهودی در کنار دیگر اندیشمندان، در زمره فیلسوفان جهان اسلام به شمار میآمد و البته ملحدانی چون زکریای رازی، ابن راوندی و ابن مقفع نیز به آسودگی آرا و عقاید خود را مطرح کرده و تحمل میشدند. با این اوصاف اما هرگاه پای اهالی سیاست به میان میآمد، این آزاداندیشی وضعیت خونباری به خود میگرفت که سرگذشت تلخ و غمناک شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی و حسین بن منصور حلاج از آن جمله است. سرگردانی و مسافرتهای بیجای شیخ الرییس ابن سینا نیز در این وادی تبیین میشود. امام فخر رازی و آزاداندیشی یکی از آزاداندیشان در تمدن اسلامی ابوعبدالله محمد بن عمر بن حسین بن حسن تَیْمیِّ بَکْریِّ طبرستانی رازی (درگذشته به سال ۶۰۶ هجری در هرات) اندیشمند، فقیه و متکلم مشهور اشعری است. او را که امام المشککین خواندهاند در زمانه خود بر همه علوم عقلی و نقلی احاطه داشت. دانش او در حوزههای کلام، فقه و تاریخ نیز اکنون در تواریخ رسمی فلسفه اسلامی مشهور است. از ویژگیهای دیگر رازی، تمکن مالی بسیار بالای اوست که باعث شد ضمن توانایی برای مسافرت و دیدن علمای هر دیار، با فراغ خاطر به بحث و جدل بپردازد و بنویسد. در میان آثار او نیز هرگونه کتابی دیده میشود از شرح و نقد فلسفه گرفته تا تفسیر قرآن و نهج البلاغه و حتی کتابی در علم طب. کتابهای او آزاداندیشیاش را نیز نشان میدهد. به این فکر کنید که چرا یک متکلم اشعری باید به سراغ شرح نهج البلاغه میرود؟ در تاریخ ثبت است که امام فخر رازی از شاگردان شیخ مجدالدین جیلی، برترین استاد فقه و اصول در زمانه خود و همچنین از مشهورترین اندیشمندان و متکلمان وقت بود. بنابراین او و سهروردی همدوره بوده و در محضر یک استاد علم آموزی کردهاند. به عبارتی فخر رازی دومین شاگرد مشهور مجدالدین جیلی است و خصلت نقادانه او را به یادگار بهره برده است. فراموش نکنیم که مجدالدین جیلی، به گزارش ابنخلکان، از شاگردان محمدبن یحیی بن ابی منصور نیشابوری بود که او از شاگردان برجسته امام محمد غزالی به شمار میرفت. بنابراین فخر رازی با دو واسطه از شاگردان حجتالاسلام غزالی است. حنا الفاخوری و خلیل جر در کتاب «تاریخ فلسفه در جهان اسلامی» (ترجمه عبدالمحمد آیتی منتشر شده توسط انتشارات علمی و فرهنکی) نوشتهاند که فخررازی حتی پیش از سهروردی سعی در تدوین نظام فکری اشراقی داشت، اما نتوانست به منابع حکمت حکمای مشرق که در عهد فلاسفه خسروانی «فرس» وضع شده بود، دست یابد. فخر رازی و نقد ابن سینا؛ شارحی در مقام قدح و جرح از مهمترین کتابهای فلسفی امام فخر رازی، شروح او بر آثار ابن سیناست. «شرح اشارات و تنبیهات» در کتابی با عنوان «الانارات فی شرح الاشارات» و دیگر شرح «عیون الحکمه» و البته «شرح مشکلات کتاب القانون» که کتاب اخیر با تصحیح نجفقلی حبیبی توسط انتشارات کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی منتشر شده است. اشارات و تنبیهات که کتاب مشهوری است، اما «عیون الحکمه» یا «الموجز» کتابی است که در نهایت ایجاز که ابن سینا در آن احکام سه گانه حکمت نظری را به زبان عربی نوشته است. به اعتقاد غلامحسین ابراهیمی دینانی در کتاب «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام» (منتشر شده توسط انتشارات طرح نو) امام فخر رازی در شرح اشارات تمام قوه فکری خود را به کار برده و هویت اندیشه خویش را که «ضدیت با فلسفه» است آشکار کرده است. او در شرح سخنان ابن سینا جانب انصاف را رعایت نکرده و در مقام ایرات و اعتراض به کلمات شیخ الرییس راه افراط را طی کرده است. مسالهای که از دید بزرگی چون خواجه نصیرالدین طوسی نیز پنهان نماند و او که خود یکی از بزرگترین شارحان «اشارات و تنبیهات» است، میگوید که شرح فخر رازی بر اشارات نه شرح که قدح و جرح است. یا به عبارتی فخر رازی نسبت به نظام فکری ابن سینا موضع خصمانه داشته و در شرح سخنان خود جانب انصاف و بیطرفیِ عالمانه را رعایت نکرده است. به عنوان مثال او بر خلاف ابن سینا همه تصورات را بدیهی میداند. عجیب آنکه این نظریه را هیچکدام از فلاسفه اسلامی قبل و پس از رازی نداشتهاند. او در این باره نوشته است که تصور چیزی نیست که از طریق طلب و اکتساب به دست آید، زیرا آنچه مورد طلب و اکتساب واقع میشود یا معلوم است یا مجهول. اگر مجهول باشد هرگز نمیتوان آن را به دست آورد چون علاوه بر آنکه طلب مجهول مطلق ممتنع است این مساله نیز مطرح میشود که بر فرض بدست آوردن یک تصور مجهول چگونه میتوان دریافت که آنچه به دست آمده همان تصوری است که مورد طلب بوده است؟ اما اگر آنچه مورد طلب و اکتساب قرار گیرد، معلوم باشد به ناچار علم به آن شی حاصل میشود و تحصیل حاصل امری ممتنع به شمار میآید. (شرح اشارات و تنبیهات فخر رازی توسط انتشارات کتابخانه عمومی حضرت آيت الله العظمی مرعشی نجفی (ره) منتشر شده است.) از دیگر آرا و عقاید فلسفی فخر رازی این است که او وجود ذهنی را انکار میکند و علم را جز نوعی اضافه چیز دیگر نمیشناسد. بر اساس همین نظریه است که او هیچگاه نمیتواند در منظومه فکری خود قاعده «اتحاد عاقل و معقول» را بپذیرد. رازی با اثبات قوه حافظه در انسان به این نتیجه میرسد که صرف حصول صور در ذهن، علم نیست، زیرا در بسیاری از موارد صورتهای ادراک شده در خزانه حافظه موجود است، اما نفس ناطقه از آنها غفلت دارد. این رای مطابق با نظر و رای هیچ فیلسوف و یا متکلمی در جهان اسلام نیست. هرچند که این مباحث فخر رازی در نظر اهل اندیشه از وادی انصاف خارج شدن است اما نباید آزاد اندیشی فخر رازی را فراموش کرد. او در مسیر نقد ابن سینا نخواسته که دربست پیرو اندیشه او باشد. به این نکته این را هم اضافه کنید بدیهی دانستن همه تصورات، حتی مخالف آرا و عقاید دیگر فیلسوفان جهان اسلام است. فخر رازی از این نکته که نظرش بر خلاف دیگران باشد، هیچ هراسی به خود راه نداده و با تکیه بر براهین و استدلال نظر خود را بیان کرده است. امام فخر رازی همچنین کتابی دارد با عنوان «مباحث مشرقی» که در آن به صراحت اعلام کرده که تقلید از گذشتگان و پذیرش بی چون و چرای سخن آنان مردود است. فخر رازی فقط بر طریق احتجاج بود جریان نقد و تکفیر فیلسوفان توسط غزالی مشهور در تواریخ است. استفاده از حربه تکفیر در کنار نقدهای بنیان برافکن باعث شد تا فلسفه هیچگاه نتواند دوباره در قامت مشایی قد علم کند. حتی نقدهای بزرگی چون ابن رشد بر نقدهای غزالی در «تهافت التهافت» نیز کارساز نبود. نقدهای فخر رازی نیز مانند استادِ استادانش نقدهایی بنیان برافکن بود، اما او بر خلاف غزالی هیچگاه زبان به تکفیر و تفسیق نگشود. فخررازی فقط بر طریق احتجاج و استدلال بود. او اگر به ابن سینا نقد و آرای او نقد وارد میکرد در مقابلش رای و نظری دیگر را میپذیرفت. او هیچگاه زبان به تکفیر نگشود و کسی را طعن و تفسیق نکرد. بنابراین دشمنی او از نوع کلامی است و با شخصیت مخالفان فکریاش کاری نداشته است. نباید فراموش کرد که فخر رازی در کنار دیگر بزرگانی چون سید مرتضی و ابن طفیل، حسین بن منصور حلاج را از اولیاالله میدانست و مانند دیگران او را جرح و طعن و یا تکفیر نکرد. شاید یک دلیل مهم برای این روش سیر و سلوک نزد فخر رازی عقلگرا بودنش باشد. رازی به قول ابراهیمی دینانی در زمره پیروان اصالت عقل بود و کمال آدمی را در استکمال عقل نظری میدانست. او در هنگامه تعارض میان عقل و نقل نیز قانونی را بیان کرده که به روشنی بر اصالت عقل دلالت میکند. فخر رازی معتقد است هنگامی که عقل با نقل در تعارض قرار میگیرد، این تعارض از چهار صورت بیرون نیست؛ صورت اول این است که به مقتضای هر دو عمل شود. صورت دوم این است که این تعارض موجب تساقط شده و هر دو از درجه اعتبار ساقط شود. صورت سوم این است که حکم نقل پذیرفته شود و حکم عقل مورد انکار قرار گیرد. صورت چهارم این است که به حکم عقل تسلیم شده و دلیل نقلی را تاویل کنیم. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:54 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اولین طرفدار شعر نو در ایران
به نظر میرسد اظهار نظر حاجزینالعابدین مراغهای، در سیاحتنامۀ ابراهیم بیگ سالها پیش از جوانه زدن اولین نهالهای شعر نو در ایران بوده است. ناگفته نماند که سراسر تاریخ ادبیات و هنر ایران از فصول ادبیات انقلاب و ادبیات زمان جنگ خالی است. اما اگر بتوانیم روی برخی اشعار و نوشتههای دورانی را که به قیام مشروطیت متهی شد نام «ادبیات انقلاب» بگذاریم در میان آن آثار یک کتاب درخششی خاص دارد. این کتاب «سیاحتنامۀ ابراهیمبیگ» است و به قلم حاج زینالعابدین مراغهای ۷۲سال پیش منتشر شده است. سیاحتنامۀ ابراهیم بیگ، شرح سفر یک بازرگان غیور و وطنخواه ایرانی ساکن مصر است که به عشق دیدار وطن از مصر حرکت میکند و از راه بادکوبه به زیارت مشهد و از مشهد منزل به منزل تا پایتخت میآید و سرخورده و رنجیدهخاطر از راه آذربایجان از ایران خارج میشود. ابراهیم بیگ در طول سفر خود، در راهها و دهات و شهرها با مسائل موجود و طبقات و صنوف مختلف مردم روبهرو میشود، همه چیز و همهجا را پریشان و آشفته میبیند و به امید صلاح کارها شکایت به کارگردانان دولت میبرد و به ضرب ناسزا و کتک از حضور رانده میشود. سراسر کتاب انتقاداتی شیرین است از اوضاع عمومی و پیشنهاداتی برای اصلاح امور.
سفرنامۀ ابراهیم بیگ در مصر چاپ و به ایران فرستاده شد، دستگاه سانسور حکومت وقت «دوران ناصرالدینشاه قاجار» داشتن و خواندن کتاب را ممنوع و برای این کار مجازاتهای سنگینی اعلام کرد اما کتاب همچنان به همت آزادیخواهان در جوف بستههای تجارتی مخفیانه به ایران میرسید و بین مردم توزیع میشد - مورخین تاریخ مشروطیت مینویسند که انجمنهای سری آزادیخواهان در زیر فشار دستگاه تفتیش کسانی را داشتهاند که فصول سیاحتنامۀ ابراهیم بیگ را حفظ خاطر کرده و در انجمنها برای سایرین میخواندهاند.
ابراهیم بیگ ضمن سفر خود در طهران، به مجلس شاعرانهای دعوت میشود و در باب شعر و شاعری اظهار نظری میکند. با توجه به اینکه اظهار نظر حاجزینالعابدین مراغهای سالها پیش از جوانه زدن اولین نهالهای شعر نو و پیش از اولین اشعار دهخدا و سایرین است جالب توجه مینماید.
«... هی غلیان و چای است که میآید، صحبت نیز گرم است. یک نفر از مهمانان را که در صدر مجلس جای داشت یکی از حضار مخاطب داسته به آواز بلند گفت:
- جناب شمسالشعرا، بهتازگی چیزی انشاء فرمودهاید؟
گفت بلی، دیشب چیزی به نواب والا امیرزاده نوشتم. فردا جمعه است، بنده حضوراً خواهم خواند. دست کرد به بغل، کاغذی درآورد، بنا کرد به خواندن و در اتمام هر بیتی از مستمعین صدای بارکالله، احسنت، احسنت است که بذل میشود. یکی از آن میان گفت: آفرین به خیال مبارک شما. بهبهبه چه خوب گفتهاید پس روی به من کرد چطور است مشهدی. گفتم بنده از این چیزها نمیفهمم. گفت چطور نمیفهمی. کلامیست که سراپای روح است. گفتم هیچ روحی ندارد. این شیوه کهنه شده، مقتضیات زمان امروز در امثال این ترهات روحی نگذاشته. به بهای این سخنان دروغ در هیچ جای دنیا یک دینار نمیدهند مگر در این نلک، که سبب آن هم جز بیکاری و بیماری و بیعلمی و غفلت و دنائت نفس نیست، که ظالمی را دانسته و فهمیده به عدالت و جاهلی را به فضیلت و لئیمی را به سخاوت ستایش کنی و به سبب یافتن این دروغهای بیمعنی نیز بر خود ببالی. زمان آن زمان نیست که مرد دانا بدین سخنان دروغین مزور فریفته شود. شاعری یعنی مداحی کسان ناسزاوار؟ مانند آن است که خوشنویس کشیدۀ کاف و یادائرۀ نون را خوب میکشد و نیکو مینویسد. دیگر امثال این کارها چندان چندان از فضائل انسانی معدود نیست. تو مطلب را را درست بنویس گو کشیدۀ کاف کج باشد، همه منصفان میگویند راست است. امروز بازار مارزلف و سنبل کاکل کساد است. موی میان در میان نیست. کمان ابرو شکسته و چشمان آهو از بیم آن رسته است. به جای خال لب از زغال معدنی باید سخن گفت. از قامت چون سرو و شمشاد سخن کوتاه کن از درختان گردو و کاج جنگل مازندران حدیثران. از دامن سیمین بران دست بکش و بر معادن نقره و آهن بیاویز بساط عیش را برچین دستگاه قالیبافی وطن را پهن کن. امروز استماع صدای سوت راهآهن در کار است نه نوای عندلیب گلزار. بادۀ عقلفرسای را به ساقی بیحیا واگذار تجارت وطن را ترقی و رواج بده. حکایت شمع و پروانه کهنه شد از ایجاد کارخانۀ شمع کافوری سخن ساز کن. صحبت شیرین لبان را به دردمندان واگذار سرودی از چغندر آغاز کن که مایۀ شکر است.
والحاصل این خیالات فاسده را، که مخل اخلاق اخلاف [است]، بهل کنار از حب وطن، ثروت وطن، از لوازم آبادی وطن ترانۀ بساز. از این شاعری که پیش گرفتهاید برای دنیا و آخرت شما چه فایده حاصل تواند شد. وطن شما از مظالم این حکام بیمروت چنان خراب شده که دیگر آبادی آن را تصور نتوان نمود. این امیرزادۀ ظالم ظالم که شما او را در صدق ثانی حضرت یوسف و در جلالت شأن بالاتر از حضرت سلیمان نبی تعریف کردهاید، بیدادگریست بیتربیت که امروز در بازار شئامت ما در آن غدار، که شما با یوسف پیغمبرش قرین داشتهاید، به سر این یوسف بیچاره چه بالاها که نیاوردند. از چوب و مشت و سیلی و لگد هیچ فروگذاری نکردند و کسی پیدا نشد که به حال او رحمی کند و با اینکه از تقصیر او بپرسد. هرگاه میکشتند باز احدی نمیپرسید. خدای چشم را برای دیدن احسان فرموده، بایستی آن خود را مستور دارد. به دست جمعی بیپدران چوب دادن و به جان مردم انداختن که کور شو، دیده ببیند، رو به دیوار کن چه معنی دارد. این از آیین مسلمانی است؟ هرگاه تو شاعری و از حکمت شعر خبر داری سرگذشت امروز ما را نظم کرده در شهر سرکن تا خلق بدانند در ایران چه خبر است. و هموطنان تو را از حقوق بشر به خودشان بباگاهان که در مقابل تعدیات این مشتی خذله بیش از این بردباری نکنند. به اتفاق سایر امم ایرانیان اولین قوم متمدن زمین بودند و بیشتر از سایر ملل به عزت و افتخار میزیستند. حالا چه شده که محشیتر از همۀ اقوامشان میدانند و بیگانگان در ایشان به نظر خواری مینگرند. من خود ایرانی هستم، پنج ماه است به عزم دیدار وطن و زیارت بدین مملکت بدبخت رسیدهام. از بس ناملایمات، که همه روزه در هر طرف و در تمامی شعبات ادارۀ ملک، میبینم دلم لختی خون شده، از خور و خواب و عیش و نشاط واماندهام ولی شما را از این عوالم بیخبر میبینم. افسوس که خون در ابدان شما فسرده گشته، از حسیات انسانی غافل ماندهاید.
از شدت تأثر که داشتم، گلوگیرم شد و اندکی نماند که خفه شوم. ناچار سکوت ورزیدم. مجلسیان تماماً مات و متحیر به روی من مینگریستند. پس از اندکی خودشان را جمع کردند. چون از این عوالم به کلی بیخبر بودند باز بنای تصدیق شمسالشعرا را گذاشتند.» [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:53 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اقتدار ذهنی و مشکل انسان از نظر کریشنا مورتی
جيدو كريشنا مورتي به سال 1895 ميلادي به دنيا آمد و پس از 91 سال زندگي به سال 1986 ميلادي درگذشت. مورتي با ديد عارفانه ي ويژه به خودش، مسايل فلسفه و روانشناسي را به هم اميخت، سعي كرد تا دقيق تر به الگوها و نمادهاي گوناگوني كه انسان به نوعي در انديشيدن و رفتار با آنها درگير است، ببيند. زيرا انسان از نمادها كمتر استفاده واقع گرايانه ميكند بلكه معمولاً انسان بنابه موقعيتي كه دارد با انگيزشهاي موقعيتياش براي استفاده الگوها و نمادهايش اصرار ورزيده و به گونه ستايش گرانه و حتا جنون آميز به آن ميچسپند، كه سبب حرص و آز اقتدار گرايانه چون: استالينيسم، ناسيوناليسم، تفتيشهاي خشن اعتقادي و امپرياليسم عظيم ميگردد. مورتي براي آفتابي كردن چنين الگوهاي كه بر انسان حكومت ميراند و زندگي را آشوب برانگيز و بحراني ميكند، توجه كرده، نقش و اقتدار اين الگوها را مشخص كرده ميخواهد از اقتدار اين الگوها كه بز ذهن انسان انباشته شده است، بكاهد. مورتي باور دارد كه انسان در آن واحد، در دو دنيا زندگي ميكند؛ دنيايي كه به او داده اند يعني دنياي ماده و ديگر دنياي نمادها، كه ما در انديشيدن از اين نمادها بهره ميگيريم، بنابراين ترك كردن نمادها چاره ناپذير است اما او ميخواهد به انسان اين پيام را برساند؛ با وصفي كه عدم حضور نمادها در زندگي آدمي چاره ناپذير است مگر پرداختن به صورت جنون آميز و ستايش گرانه اين الگوها، هلاكت را در زندگي آدمي نيز فراهم ميكند و اقتدارهاي از اين دست را پيهم به ميان آورد كه بيش از حد مشكل آفرين است پس ميبايست از اين الگوها، عقلاني و كنترول شده استفاده كرد. مورتي فيلسوف و روانشناس است كه آرايش در تاريخ تفكر انساني، قابل عطف است اما كمتر مورد توجه قرار گرفته به اين دليل كه در دنياي امروز با وصف همه تحولات و توسعهاي كه در زندگي بشر و درد آمده بازهم آدمها، بنابه موقعيت اجتماعي يك شخص به دستاوردهاي او توجه ميكند. ساختار اجتماعي در هندوستان از قديم الايام طوري است كه افراد موقعيت اجتماعي شان را در همان طبقه اجتماعياي كه به دنيا ميآيدبه ميراث مي گيرد به اين معنا كه از خان، خان به دنيا مي آيد و از نوكر، نوكر؛ بايد اين هنجار در روابط اجتماعي همچنان حفظ شود كه هندوان به آن «كاست» ميگويد بناءً در هندوستان، جامعه به چار «كاست» اجتماعي تقسيم ميشود و هركس بايد «كاست» اجتماعياش را بي چون و چرا حفظ كند. كريشنا مورتي از «كاست» پايين جامعه هند است، اين به دنيا آمدنش در «كاست» به اصطلاح پست اجتماعي، ارزش تفكر و ديدگاه عميق او را دست كم گرفته شد، از اين رو آراي او كمتر مورد عنايت و تعمق قرار گرفت. در اين كوتا نوشته به صورت جسته و گريخته به برخي از آراي اين فيلسوف- به گونه آنچه را كه از مطالعه آرايش دريافته ام- پرداخته شده است. مقدمه مسلم خواهد بود اگر بگویيم که ذهن انسان چیز فراتر از الگوها و نمادهای به باور رسیدهی حافظه، نیست. بنابر این آنچه را که ذهن مینامیم مجموعه تاثیرات اجتماعی، محیطی و اساطیری است که تصورات و ادراکات فردی را فراهم کرده، فضای دکمی را در آخذههای بیولوژیکی مغز به جا میگذارد که آنرا میتوان حافظه خواند و این حافظه احساسات زندهی ما را متاثیر کرده و اقتدارهای ذهنی فرد، افراد و اجتماع را فراهم میکند که به عنوان عقل، فهم ویا شناخت تبارز کرده حس زنده و جست و جو گر انسان را از آدم میگیرد و دور حس بیولوژیک را دایرهی ایدیولوژیک میکشد که درستهای ناهمگون و نادرستهای ناهمگون را در جامعهی انسانی بار میآورد که طبق همین عقل به الگو درآمده، انسان در زمینهی حقیقت حیات مفاهیم سازی میکند، که از هیچ زایش واقعیای برخوردار نیست با این هم، پیهم انسان بنا به این مفاهیم به اقتدار درآمده به جست و جوي حقیقت میپردازد و حصاری دورادور خاطرات گذشتگان شان بلند میکند و سپس با ذهن مملو از حقیقتهای موهوم بی واقعیت، معیار حق و باطل را اعلام میدارند؛ میتوان این اعلام ادعایی موهوم را قضاوت و داوری نامید وگرنه قضاوت و داوری در صورت نبود چنین معیار مقتدر ذهنی، معیار برای قبول حق و ناحق، واقعیت پسندانه و آزادمنشانه میبود. برای روشنی چنین برداشتهای مقتدر که ذهن را به وجود آورده و مغز را جامد کرده، توجه گذرایی میافگنیم به آرای کریشنامورتی فیلسوف هندی: باور بسا پسندهای حق و ناحق که ما به آن همچون معیار مطلق حقیقت سنجی اعتقاد داریم و در مغز بیولوژیکی ما ذهن فراتر از احساس پویا و زنده را قوام بخشیده و به سنگواره تبدیل کرده است، با آموختن آرای این فیلسوف تا اندازهای سنگوارههای ذهن ما ذوب خواهد شد، و به گفتهی مورتی: دارندهی ذهن ساده، خالی و سبک باشیم، آنگاه زمان، مکان، انسان و سایر موجودات را چنان که هستند احساس و درک خواهیم کرد*. با آنکه نظریات فلسفی مورتی پاسخ در برابر عرف، عادات و روشهای مراقبهی پیروان دین هندویسم، بودیسم و جین میباشد مگر جولان اندیشه اش فقط این عقاید را دربر نمی گیرد بلکه از دید روانشناختی ویژه گیهای انسان را در کل دربر دارد. او برای اولین و آخرین رهایی انسان پیشنهاد میکند: که آدمی باید از همه شناخته هایش که به گونهی الگو، سمبول و نمادهای پرستیدنی درآمده و سبب تمایز گذاری حقیقتهای متضاد باوری میان انسان شده، از آن درگذرند به سوی ناشناخته ها،* زیرا این نمادها گمراه کننده است که ذهن انسان را کنترول کرده، حال و آینده زندگی افراد انسانی را نیز همین الگوهای مقتدر شکل بندی کرده مقابل واقعیت تن و محسوسههای پویای تن قرار داده و حس زنده را مخدوش کرده و برای هر چیز علتی و معلولی میآورد بنابرین حقیقت واقعیای را که انسان باید به آن پی میبرد برایش پوشیده میماند و این ایدههای نمادین، زایش کنش زنده را گرفته، بیماری وسوسههای اقتدار ذهن پا به میان میگذارد، حتا باور به عشق به گونهی منفی تبارز میکند. تصاحب همه چیز ما به چیز برای داشتن و تصاحب آن، به آن میبینیم حتا به انسان و به دین، نگاه ما به انسانهای دیگر از روی عشق ورزی و دوست داری و محبت نیست بلکه تصاحب و به اختیار درآوردن آنان است و در دین هم همين گونه است، به این معنا که طالب دین و خدا نیستیم بلکه میخواهیم صاحب دین باشیم و به دیگران دین را و خدا را به میل خود بفروشیم و از هر که بد ما آمد او را با تصاحب که بر دین داریم برچسپ بی دینی بزنیم، در اینجا است که اختیار و ارادهی ما مقتدر میگردد و اختیار دیگران را نادیده گرفته حتا برای سلب اختیار آنان در محدودهی زندگی شان، میشویم. جباریت را ما برای داشتن و دارندگی در آغاز بالای دیگران تحمیل کرده ایم اکنون به اقتدار درآمده و مبنای تمام روابط ما را تامین میکند؛ در این چنین روابط عشق، همزیستی و همدردی جایی ندارد، روابط فقط کنترول منفعتها است که به نام و نشانهای گوناگون مشروعیت روانشناسی یافته، بنابراین بر اعتقاد و رفتار ما نیز سایه میافگند، سرچشمه این مشروعیت ناشی از همان اقتدار دیرینهی ذهنی است که پرداخته شده و تکامل یافتهی جباریتهای نخستین است که به نوعی از آگاهی ما زدوده شده و به گونهی ارزشهای اخلاقی تکامل کرده است، پس روان انسان آگنده و مملو از همین اقتدارهای دست پروردهی جبر و ستم میباشد. مورتی باور دارد که برای ازهم پاشیدن چنین اقتدارهای ذهنی- روانی، به ذهن باید توجه کرد و از بار ذهنی کاست و با ذهن خالی، ساده و تازه، و با مغز حس گر به دنیا، باید دید یعنی با نگاهی کاملاً متفاوت از قبل.* مورتی میگوید: حقیقت، آنی و لحظه به لحظه باید درک شود،* پس حقیقت چیزی نیست که برای درک آن از دیگران پرسید و یا با اعتقاد و باور دیگران به شناخت آن پی برد، از این روی مورتی تمرکز حواس و یوگا را رد میکند برای این که ما با مراقبه دور حواسمان را حد و مرز میگذاریم و این حدود دور حواس، ما را از جهان، زندگی و روابطی که باید باشد به دور نگه داشته حتا بیگانه با محیط و اجتماع میگرداند. مورتی رهبران مقدس و شناسندگان حقیقت را قبول ندارد و آنها را فقط مدعی این امر میداند و بس، در ضمن باور او این است که، حقیقت حال و آنی است و هیچ ربطی به گذشته و آینده ندارد پس با عشق میتوانید ناشناخته را پیدا کنید، بی آنکه کسی این ناشناخته را به شما بشناساند. بنا به این دید، رهبران، توجیه گر گذشتهها، با درنظر گیری منافع محض خود شان میباشد و باورهای شان ناشی از اقتدارهای روانی است، که روزگاري خودش را به روان انسان به نام حقیقت تحمیل کرده است بنابرین ذهن شان ساخته و پرداختهی چنین اوامر است، پس حقیقت زندهای را که مورتی با عشق، احساس میکند با حقیقت گرایی روحانیون و رهبران مقدس فرق و تفاوت دارد؛ درک مورتی از حقیقت، پویا است که هم حقیقت و هم درک آن باید متحرک باشد، حقیقتی که حتا میتوان ادعا کرد: لحظه را میآفریند و هم پای لحظه ره میسپارد و حقیقت را با لحظه و لحظه را با درک حقیقت محسوس میسازد و به لحظه و حقیقت رنگ و جسم و مزه میبخشد که با ذهن خالی یا همان ذهنی که از قبل شکل و مفهوم بندی نشده و یا به اقتدار درنیامده باشد، قابل دریافت احساس است. ذهن خالی (مغز حسگر) شاید تعجب کنید از اینکه مورتی همواره از ذهن خالی سخن میگوید؛ ذهنی که هیچ پیشداوری و اقتدار روانی در آن جا ندارد، ممکن بگوید: ما چگونه با ذهن خالی ارزشهای حیاتی (والا و پست)، ارزشهای معنوی (زیبا و زشت، درست و نادرست) یا برترین مرتبه مقدس و پست ترین مرتبه نامقدس را بشناسیم، تا بتوانیم تفاوت میان شان قایل شویم. مورتی همین ارزشها را که از آن نام بردیم، پیشین و شناخته شده میداند، با آنکه ارزشهای معنوی و حیاتی را با همین شناخت پیشین باید بشناسیم، مگر نگرانی مورتی از این بابت است که زندگی توام به سوی ناشناخته پیش میرود که این ناشناخته دیگر با شناخته شدههای به ارزش درآمده و قالب بندی شده نمی گنجد و این ناشناخته پیهم بایست با عشق درک شود و غیر از عشق با ارزشهای دیگر نمی توان به آن رسید ویا به آن پی برد! انگار که از نظر مورتی حقیقت با حس (خوشایندی و نا خوشایندی) باید دریافت شود، اگرچه احساس ما هم متاثر از پیش داوری هایی معنوی است ولی بازهم جهان را چنان که هست، ميتواند حس كند و بپذيرد. بهتر است که واضح گفت : ذهن خالیای را که مورتی برای رهایی ما از چنگ ذهنهای آگنده و مملو از حقیقتهای محض و مطلق، پیشنهاد میکند : یک یافت حسی روانی است که از یادگیری تکراری- عینی تفاوت دارد. به باور ما ذهن خالی، احتمال دارد این معنا را افاده کند یعنی بی دانشی و ناآگاهی، اما باید گفت که دانش، آگهی، اندیشیدن و اندیشه نزد مورتی شرح ویژه میخواهد، دانش، آگاهی ذهنی روانی که در شناخت ارزشها با آن قضاوت و داوری میکنیم با دانش و آگاهی که برای اجرای امر و عمل معمول و عینی رفتاریای که از آن سود میجوییم تفاوت دارد، آگاهی و دانشی که مورتی به آن اشاره میکند یادگیری و دانشی نیست که با یادگیری و به خاطر سپردن و تجربه کردنش، رانندگی ویا نجاری توان کرد، بلکه فهم از آگاهی، دانش و تفکر بنابر باور او، بار معنایی و روانی دارد که سازند ذهن است؛ ذهنی مقتدری که میخواهد در باره حقیقت سخن بگوید، حقیقت را تفهیم کند و سپس در باره اش داوری کرده : اساس، بنیاد، درستی و نادرستی اش را، گویا روشن میکند تا این که معیاری را به باورشان از چنین شناخت شناسی شان استخراج کرده و با آن چگونگی ارزشی و بی ارزشی حیات را قضاوت کرده رفتار انسان را تامین میکنند. این چنین آگاهی و دانش، دادههای کهن ذهنی است که متاثیر از ترس است یعنی ذهن انباری از مفاهیم مرده میباشد که ارگانیزم مغزی زنده را مهار میکند، این خاطرات مرده جز تعصب و انگیزههای هراس برانگیز را در رابطه انسانی به میان نمیآورد و روابط را دیگرگون کرده و گروههای منزوی و دشمن به هم را به مصاف یکدیگر میکشاند که طرفین برای حقانیت شان میجنگد در حالی که به باور مورتی حقیقت این نیست که ما برایش میجنگیم زیرا اگر حقیقت با جنگ جایش را پیدا کند؛ حقیقت نیست زور است، بنابراین حقیقت فراتر از این است که فقط در زیستن باید درک شود چنان که زندگی در رابطه قابل درک است. جنگ برای حقیقت خواهی و هر حرکت حقیقت پرستانه و حقیقت جویانه مطلق محور و خودپرستانه به باور مورتی نمایانگر هیچ حقیقت نیست بلکه گریز از زندگی و زیستن است پس چنین حقیقت پرستی محض، آغاز یک بیماری روانی است که ذهنهای سرگشته را به وجود میآورد و این چنین ذهنها به قضاوت پرداخته در پی اقتدار بر میآیند و با گریز از واقعیت، به ساختن حقیقت ذهنی میپردازد تا اینکه حقیقت زیستن را دستخوش باورهای بیمار حقیقت پرست شان میکند بنابراین مورتی میخواهد که ما ذهن مان را از چنین حقیقتهای سنگ شده ذهنی که مبنای قضاوت میگردد خالی سازیم.* بحران استثنایی در صورتی كه ما توجیهگر پندارهای ذهنی خویش باشیم، بحران کنونی را تا آنجا قوت خواهيم بخشيد که بی سابقه و استثنایی گشته و زندگی را بحرانی تر از آنچه که هست، خواهد کرد. امروز انسان در یک جهان بحرانی میزیید، جهانی که بحران زدگیهای گذشته اش را نیز ذهنی کرده در زندگی ما وارد میکند. به باور مورتی بحران کنونی یک بحران کاملا استثنایی است؛ برای این که این بحران پنداری و روانی میباشد در حالی که بحران گذشته: ملی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بوده، آنهم با ابعاد عینی و ملموس، که آمده اند و رفته اند و گذشته اند پس تفاوت بحران کنونی با گذشته در این است که: انسانهای گذشته با پدیدههای بحران ساز ملموس سروکار داشتند اما انسان امروز در قلمروی پندار پردازیها قرار گرفته و با پندارهای شان جنگ را میآغازند؛ قتل و کشتن را نیز با پندار و انگارهای ذهنی شان توجیه میکنند و نام عدالت به آن میگذارند، حتا معیار درستی و نادرستی کشتارهای ما پنداری و ذهنی است که فقط به انگارههای ما ارتباط میگیرد. مورتی اشاره میکند: در قدیم اگر قتل صورت میگرفت بنا به یک ضرورت عینی و کاملا طبیعی اتفاق میافتاد چنان که ضرورت این قتل همزمانی بود نتیجه اش نیز همزمانی بود؛ بشر استراتیژی را فراتر از این نیاز همزمانیاش نمی شناخت مگر امروز کشتار انسانها بهترین وسیلهای تلقی میشود برای تداوم و حصول نتیجه سیاست شرافتمندانه؛ فرق ندارد که چه اتفاق افتاده یا در آینده خواهد افتاد، قدرتهای امروز با چنین اقدام؛ آرامش حاضر بشر را قربانی نتیجه گیری روانی اش کرده، برایش مهم نیست که در آینده این عملکردش چه پیامدی خواهد داشت؛ فقط برایش مهم این است؛ هدف اعلام شده اش به نتیجه برسد. این عمل، عدالت پنداشته میشود زیرا عدالت ذهنی شده، کیفیت آن ارتباط میگیرد به ذهن عامل، که با پندارهایش توجیه میگردد. به باور مورتی، در بحرانهای قبلی اشخاص و اشیا استثمار میشد مگر استثمار امروز، استثمار پندارها است، هنگامی که ما با تبلیغات، پندارها را استثمار کردیم؛ دیگر معیاری برای سنجش درست و نادرست از عملی نمی ماند پس حرکات ما حق است، کشتارهای ما عدالت؛ آنهم عدالت روشنفکرانه که نظیر چنین عدالت وارونه را تا هنوز در جهان نداشته ایم. در گذشته بی عدالتی و استبداد به عنوان شر و ظلم قلمداد میشد مگر امروز همین شر قابل شناس نیست بنابراین مورتی برای رویارویی با بحرانی که از چنین ماهیت استثنایی برخوردار است؛ چارهي جز انقلاب در اندیشیدن نمی یابد و اشاره میکند که هیچ کتاب، حزب و سازمان نمی تواند از این بحران ما را رهایی بخشد جز اینکه فرد فرد ما برای یک اجتماع نو و ساختار تازه با اندیشیدن نو اقدام ورزیم. مورتی باورمند است که این امکان برای هرکس وجود دارد که خود را به طور آنی و همین اکنون تحول ببخشد پس بهتر است شما تحول را در خود تجربه کنید. رهبری و پیروی (سرگشتگی دو سویه) مورتی با معلمانی که ادعای روحانیت دارد، و پیروانی که به این ادعا باورمندند، سخت مخالف است؛ و هر دو را آشفته میخواند یعنی از نظر مورتی رهبران و پیروان سرگشته اند: رهبران میخواهد سرگشتگی شان را با فضل فروشی کاذب بپوشاند و پیروان عقیده و حقیقت گمشده شان را در این فضل فروشیهای رهبر سراغ میگیرند.* مورتی خیلی صریح بیان میکند: این سرگشتگیها را ما خود آفریده ایم با اینهم تاکید میورزد که، فکر نکنید کسی دیگری سرگشتگی روانی شما را دور کند. هرگاه آگاهی کامل از خود پیدا کنید که همان ناشناخته شما است، پس به تعارضهاي مقتدر در خود پی میبرید و آنگاه از چنگ سرگشتگیها رها میشوید. مورتی باور دارد که رهبر بیچاره تر از ما است او هم در تعارض اقتدارهای ذهن اش با بیچارگی به سر برده و از روی ناگزیری هر سو دست دراز میکند. نظر مورتی این است، ما رابطه خود با اکنون را حس کنیم زیرا تا هنگامی که این رابطه ما با حال مبهم باشد، نابودی اقتدارهای تعارض برانگیز ناممکن خواهد بود، بنابراین رهبر هم هیچ کاری نمی تواند زیرا این تعارض در شما است، باید شما خود، بشناسید؛ پس این تعارض و کشمکشهای مقتدر ذهنی شده چیزی نیست که رهبر به آن پی ببرد یا آن را نابود کند حتا رهبر این تعارضها را در شما افزایش داده مقتدرتر میکند. مساله شدن همه چیز مورتی میگوید: ما انسانها به هرچه که میرسیم با اقتدار ذهنیای که داریم از آن مساله میسازیم، چنان که از عشق، مذهب، محبت، روابط و زیستن مساله ساخته ایم، امروز مساله جنسی نیز همانند دیگر مسالهها ساخته و پرداخته انسان است که خودش در آن گیر مانده است، مساله جنسی، انسان امروز را رنج میدهد نه رنج جسمی بلکه رنج روحیای که پیهم جسم را میکاهد. مهم این است که چرا زندگی پر از مسایل شده و انسان، که از این مسایل رنج میبرد چرا به موجودیت این همه مسایل در زندگی شان، پایان نمی بخشد؟ مگر مورتی پایان بخشیدن این مسالهها را دشوار میبیند: در زندگی امروز کار کردن، پول درآوردن، اندیشیدن، احساس کردن، تجربه کردن و... به مساله تبدیل شده. مورتی روشن بیان میکند: سرچشمه و شدت یافتن این همه مسایل برای این است که ما از یک نقطه، که آن نقطه از نظر ما مرکز زندگی است به زندگی نگاه میکنیم. تمرکزیابی (زندگی زدایی) خلاصه شدن همه جوانب زندگی زندگان در مرکز به این معنا است که نیاز زندگان را سطحی فکر میکنیم این سطحی نگری ارتباط میگیرد به ذهن کسی که مرکز و محور زندگی خودش را میداند زیرا این کس، فکر میکند: به زندگی دیگران تسلط و اقتدار دارد و همه خوشبختی بر میگردد به زندگی خودش؛ پس برای خودش هیچ مسالهای وجود ندارد و به هرچه که بخواهد میتواند دست بزند و برای همین است که به زندگی دیگران سطحی دیده و با زندگی مردم ابزاری برخورد میکند اما اجازه زندگی کردن و تجربه کردن زندگی را به دیگران با اقتداری که دارد، نمی دهد. همینجا است که برای زندگی دیگران به مساله سازی میپردازد و این مساله سازی فراگیر شده وارد ذهن همه میشود. اگرچه زندگی هیچکس سطحی و بی مایه نیست اما چنین برخوردهای مقتدرانه با زندگی، زندگی دیگران، یعنی زندگی عموم را برای کسی که خودش را محور و مرکز زندگی میداند، سطحی کرده و زندگی مردم را برای مردم پیچده و پر از مساله میکند، در حالی که زندگی هیچ کس قابل استفاده ابزاری برای دیگران نیست و نمی توان زندگی مردم را با ساخته و پرداختههای مساله شده ذهنی به زندگی یک من خلاصه کرد و یک من را مرکز و محور زندگی دانست باید زندگی را پراگنده محور یعنی هر زنده را یک محور و مرکز زندگی دانست، برای خودش. من فراگير (اسطورهگي) مورتي مخالف با فرديت نيست و منيت را در هر فرد ميپذيرد، هر من را، من نوعي (انسان) ميداند با ويژهگيهاي فردياش كه در منيت، من فرد تبارز ميكند. اما در تفكر اقتدار گرايانه «من»ي ذهني به وجود ميآيد كه فراگير ميشود و تمام «من»ها و فرديت در اين من فراگير محو ميشود به اين معنا همه كس با همه ويژگيهايش به من فراگير خلاصه ميشود و اين من فراگير به عنوان اسطوره تبارز ميكند، بنابراين زندگي افراد با خلاصه شدن به زندگي يك من، ذهنيت مقتدري را بار ميآورد كه زندگي را براي زندگان مشكل كرده و مسايل را زياد ميكند، و گرنه در نبود منهاي مقتدر و فراگير، ميتوانيم در دنياي كه از مسالههاي كمتر برخوردار است زندگي كنيم و واقعيتهاي جسمي، ونيازهاي جسمي را در هر كس بپذيريم. مگر من فراگير فقط واقعيت جسمي و تنانه را در وجود خود قبول دارد و هر عملكرد تنانهاش برايش قابل تحسين و رضايت بخش تمام ميشود، از پذيرفتن واقعيت جسمي ديگران ابا ورزيده، با حسادت به ديگران مينگرند، و زندگي واقعي مردم را در محدوده اقتدار ذهناش چوكات بندي ميكند، ذهني كه عمق واقعي زندگي زندگان را دستخوش محدود نگرياش ميسازد. بناءً من فراگير (رهبر) يا كسي كه ميخواهد زندگي انسانها را در محدوده ذهنش خلاصه كند، حتما ميكوشد، كه باهوش تر، زيركتر، بي صداقت تر، نيرنگ بازتر و همچنين بي باكتر از همه باشد، با همين نيرنگ بازياش است كه واقعيتها را ظاهراً كتمان كرده و از رويا روي با حقيقت خيلي زرنگانه كنار رود و حقايق زندگي ديگران را نپذيرد،* همين ظاهر صحنه سازيها براي تداوم اقتدارها است كه سبب مساله در زندگي ميگردد و زندگي را بحران برانگيز كرده، آنچه كه تصور نميشد اتفاق بيافتد، اتفاق ميافتد. بنابه باور من فراگير (رهبر) اين اتفاقات ساده تلقي ميشود و چنين توجيه ميگردد: خير، اگر اكنون آسيب ميبينيد و بدبخت شدهايد، فرق نميكند زيرا اين امر باعث ميشود كه خوشبختي در آينده فراهم گردد، ميخواهد ادعا كند كه ما (رهبران) آينده را زيبا ساختهايم و گرنه اين اتفاقات در آينده بدتر از اكنون به وقوع ميپيوست و به سراغ انسان ميرسيد اما مورتي اين چنين توجيه گريها را نيرنگ بازيهاي محض رهبران دانسته ميگويد: كه اينان حال را فداي آينده ميكنند يعني كه زندگي ما زندگان را، گويا فداي زندگي ديگران، كه در آينده خواهد آمد، ميكند، در حالي كه اين توجيه يك باور كاذب است كه آينده را با ناديده گرفتن واقعيتهاي حال زيبا بسازي؟ اقتدار گرايان (رهبران) با اين درك كه در آينده نيستيم، با اين برداشت ميخواهند، همين اكنون بايد زندگي را تجربه كرد. در حقيقت با پرورش و ايجاد اقتدارها، زمينه قرباني كردن زندگي مردم را براي فراهم شدن لذتها و هوسهاي خويش، ميكنند، براي همين، نام فريب و نيرنگهاي شان را، آينده مينهند، زيرا آينده تاثير خوشايند رواني دارد بناءً آينده ذهنيتي شده براي بشر به خاطر تداوم نسل انساني، كه نا آگاهانه براي فرد جدي و مهم تلقي ميشود با آنكه در آينده هيچ فرد يا من كنوني وجود ندارد ولي بازهم آينده غريزه ذهنيت زدهاي براي زيستن و بقا است. و رهبر از اين غريزه ذهني انسان سو استفاده كرده مردم را ميفريبد و خودش را به اقتدار ميرساند. اگر اين نيرنگ بازيها براي اقتدار ذهن گرايانه صورت نگيرد، حال هم زيبا است و در آينده هم اتفاق بدي نخواهد افتاد. به باور مورتي برخورد اقتدار اخلاق گرايانه ظاهري رهبران و معلمان اخلاق است كه عرصه زندگي را براي مردم تنگ ميكند اگر چه اينان در عمل فراتر از اخلاق زندگي ميكنند، براي اينكه مردم نداند و هميشه مقتدر بمانند اخلاقي تبارز ميكنند، فقط همين كه: مردم ندانند كه اينان چگونه ميزيند! واقعيت زندگي را در زندگي زندگان بد تلقي كرده و زيان به زندگي ميرسانند. رابطه اقتدار با مساله جنسي مورتي در زمينه جنسيت و مسايل جنسي باور نزديك با فيمنيزم دارد و امور جنسيتي را ساخته و پرداخته ذهني ميداند كه به مساله بزرگ اجتماعي درآمده است، از نظر مورتي اين امور نيز ناشي از تعصب و حسادت است كه از ذهن اقتدار گرايان سر چشمه ميگيرد و حسادت دهني يك «من» مقتدر است كه با پندار زدگيهايش عمل جنسي را ديگرگون كرده به مساله تبديل ميكند.* مورتي براي روشن كردن امور جنسي به عنوان واقعيت جسمي نه مساله دهني، اقتدار گرايان را مخاطب قرار داده ميپرسد: امور جنسي عمل است يا فكر؟ اما تصريح ميكند كه امور جنسي، عملي فراتر از خوردن و نوشيدن نيست در صورتي كه درباره اش فكر نكني. اما هنگامي كه امور جنسي با هنجارهاي جنسيتي و اقتدارهاي ذهني محدود شد، ديگر عمل، نخواهد بود، بلكه به مساله و فكر تبديل ميشود.* مورتي باور دارد عمل جنسي مانند عملهاي ارادي نيست بلكه از عملهاي غير ارادي است، مانند خوردن يعني براي دست بردن به غذا و به دهن گذاشتن، اراده و هر بار قصد كردن نياز نيست زيرا عملي است كه پيهم اجرا ميشود، عمل جنسي هم در حقيقت به همين سادگي توام است. مورتي ميگويد: درباره خوردن هم، اگر فكر كنيد آن وقت براي خوردن تان نيز مساله ميآفرنيد. پس ميتوان گفت خود عمل جنسي مساله آفرين نيست بلكه فكر درباره آن مساله ميآفريند و مسالههاي جنسي را شدت ميبخشد بناءً مورتي اين مسايل را ناشي ميداند از ا قتدارهاي مغرضانه و تعصب بر انگيز اقتدار گرايان قدرتمند كه حدود رابطه مردم را حسودانه تعيين ميكند، تعيين اين حدود بر ميگردد به روان لذت پرست «من» فراگير خودشان، كه ميخواهد تمام لذايذ دنيا را فقط خود در اختيار داشته باشد. سكس (كابوس يا پناه گاه) مورتي اشاره جدي به اين امر دارد: انسان امروز به هر چه كه دل ميبندد و يا ميخواهد به آن دست يازد، ديگر آن چيز كابوس ميگردد، شايد سكس هم بزرگترين كابوس براي بشر باشد اگر چه امروز سكس، تنها راه گريز و مشكلات جهان فراموشي براي برخيها تلقي ميشود و آخرين اتكا به فرار نهايي ممكن برايشان باشد، اما مورتي با بيان صريح ميگويد: كه اين هم كابوسي است از نوع كابوس شدگيهاي ديگر بشر، كه برايش مساله آفرين گشته است، و اين فرار كردن از ديگر فعاليتها و گريز زدن و رفتن به سراغ امور جنسي به خاطر جهان فراموشي و در نهايت خود فراموشي؛ خود به خود مساله ساز ميشود تا ما در بارهاش هر چه بيشتر بينديشيم. به باور مورتي شما ميخواهيد با امور جنسي و دغدغههاي جنسي، مشكلات زندگي را فراموش كنيد تا اينكه با اين فراموشي، خودتان هم فراموش شويد يعني پناه گاهي باشد براي تان، به خاطر آخرين فرار نهايي از وابسته گي محيطي و اجتماعي يعني آزاد شويد، پس بايد فرار كردن و فرو رفتن در سكس، براي تان آزادي بياورد مگر شما بازهم نه تنها كه آزاد نميشويد بلكه برده ميشويد، برده چيز ديگر كه همان پرداختن به سكس است زيرا اين پرداختن به سكس، ايده گرفتار كننده اي ميآفريند كه هرگز نمي توانيد از آن آزاد شويد.* زندگياي كه با گرفتارهاي سكسي توام است، مورتي چنين زندگي را زندگياي عارفانه ميداند فقط با اين تفاوت كه نوعي ديگر عرفان، گريز از سكس و زندگي است يعني اتكا به پاكدامني اما در سكس گريز از زندگي است با پناه بردن به سكس.* در عرفان هم خشكه مقدسان سعي دارند تا از حالت و وضعيت كنوني بدر شوند و چيز ديگري شوند، بدون اينكه دانسته باشند كه باز هم اسير رنج و محنت همين ديگر شدن شان، مي شوند. باز هم مورتي به اقتدارهاي ذهني نظر ميافگند و ميگويد: بايد مساله ذهني را در زمينه زندگى شناخت ورنه امور جنسي به مساله فوق العاده دشوار و پيچيده بدل خواهد شد، چنان كه تذكر رفت، مورتي پيهم تاكيد ميكند، خود عمل هيچ مشكل نميآفريند، فكر كردن و به تفكر در آوردن امور جنسي مشكل و مساله ميآفريند، در فرجام تصريح ميكند: دست بازي به عمل جنسي، هم به صورت زندگي بي بندوبارانه ميسر است، و هم با تسليم شدن به ازدوج مگر مشكل وقتي خواهد حل شد و مسالههاي مقتدر ذهني از ميان خواهد رفت، كه ما از خود خواهي لذت گرايانه و اقتدار ذهنياي كه در باره خود خواهي اندوختهايم از آن دست بردار شويم، مانند: اين برداشتها؛ «من» و «مال من»، تا اين باور حل نشود، امور جنسي به عنوان يك مساله باقي ميماند. به باور مورتي، انسان موجودي است، جا طلب حتا مهربانياش هم، تامين اقتدار است بناءً مهرباني و شفقت نيز مفهوم جاه طلبانه دارد، فقط براي گذشتن از جاه طلبي، زدودن اقتدار- كه مايه «خود+ من» را در ذهن اندوخته است- از ذهن است، زيرا كوشش ذهني پيرامون مساله، سبب آفرينيش مساله ديگر ميشود، ذهن چيزي فراتر از ذهنيت زدگي و ذهن گرايي آفريده نميتواند پس آنچه كه ميآفريند بازهم يك مساله ذهني خواهد بود. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سرزمین مادری، رویای اجدادی کجاست؟ مردم این شهر می پرسند آبادی کجاست؟ ما به گرد خویش می گردیم آه ای ساربان! آرمان شهری که قولش را به ما دادی کجاست؟ ای رسولِ عقل! ما را بگذران از نیلِ شک گر تو موسی نیستی موسای این وادی کجاست؟ خندههای عیش ما جز خودفراموشی نبود این هم از مستی که فرمودی! بگو شادی کجاست؟ باد در فکر رهایی روی آرامش ندید راه بیرون رفتن از زندان آزادی کجاست؟ [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:45 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سرزمین مادری، رویای اجدادی کجاست؟ مردم این شهر می پرسند آبادی کجاست؟ ما به گرد خویش می گردیم آه ای ساربان! آرمان شهری که قولش را به ما دادی کجاست؟ ای رسولِ عقل! ما را بگذران از نیلِ شک گر تو موسی نیستی موسای این وادی کجاست؟ خندههای عیش ما جز خودفراموشی نبود این هم از مستی که فرمودی! بگو شادی کجاست؟ باد در فکر رهایی روی آرامش ندید راه بیرون رفتن از زندان آزادی کجاست؟ [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:45 ] [ گنگِ خواب دیده ]
به سرزمین چاقوها آمدم من چاقو نیستم من فقط یک زخمم [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
لَو کانَ بالشّطرنجِ قطعةٌ مؤنّثةٌ لَماتَ المَلِکُ عشقاً! وَلکن لا أحدَ یَعرفُ لِماذا لایوجَدُ باِلشّطرنجِ ملکةٌ وَ یوجَدُ مَلِکٌ فقط؟؟ لأنَّ المرأةَ لاتُصلِحُ أن تَکون لُعبةً ********************** اگر در بازی شطرنج یک مهره ی مؤنث (زن) وجود داشت حتما پادشاه از عشق می مُرد! ولی هیچ کس نمی داند چرا در شطرنج ملکه وجود ندارد و فقط یک شاه دارد؟ زیرا درست نیست که زن بازیچه باشد. [ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:43 ] [ گنگِ خواب دیده ]
سفرهی دل خالی از پیروزی است سینه ام محتاج آتش سوزی است [ جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 22:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
الناس طلعوااا القمر والقمرنا نزلنا [ جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 13:38 ] [ گنگِ خواب دیده ]
خبرم رسيده امشب ، که نگار خواهي آمد [ جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 12:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]
من یک وطن پرستم
اکثریت مطلق انسان ها زادگاه و سرزمین خود را دوست دارند و اگر زمانی دست روزگار آن ها را از زادگاهشان دور کند، دلتنگ می شوند و یاد و خاطره سرزمین پدری و مادری در ذهنشان خاطره هایی شیرین و تلخ می آفریند . البته در نگاه بیشتر افراد جامعه چیزی که وطن را باارزش می کند ، آدم ها و ساکنان آن است و الا زمین به مثابه زمین برایشان ارزش زیادی ندارد . برای همین است که اگر برای آن ها در سرزمین و کشور دیگری امکانات بهتری فراهم شود ، با فراغ بال جلای وطن کرده و به دنبال خوشی و خوشبختی خود می روند . اما من این گونه نمی اندیشم . من وقتی حرف از وطن پرستی می زنم منظورم این نوع دوست داشتن سرزمین نیست . از دیدگاه من ارزش وطن به آدم هایش نیست .آدم ها عزیزند ولی وقتی معنا پیدا می کنند که هویتشان با وطن تعریف می شود . بی وطن بی هویت خواهد ماند . ما می آییم و می رویم . در نگاه وزن و ارزش آدم ها از وطن پایینتر است .چه بسا معتقدم که اگر همه ما فدای وطن شویم باز ارزشش را دارد. وطن برای من فقط سرزمین و جغرافیا نیست ، . وطن خودم هستم . وطن پدر و مادرم است . وطن همه ی عشق ها و دوست داشتن هاست . وطن افسوس ها و حسرت هاست .وطن همه چیز من است . سنت و تاریخ و فرهنگ من است . وطن شعرهای حافظ و سعدی است . وطن درد دل های عین القضات است . وطن نسخه های شفا بخش بوعلی است . وطن افسانه های هزار و یک شب است . وطن برای من همه چیز است. وطن پرست باشیم [ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 19:10 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ای وطن ای مادر تاریخ ساز ای مرا بر خاک تو روی نیاز
ای کویر تو بهشت جان من عشق جاویدان من ایران من
ای ز تو هستی گرفته ریشه ام نیست جز اندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیر انداختن دست بهرامی به شیر انداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی و رستم بر او پا در رکاب تا نبیند دشمنت هرگز به خواب [ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
افسوس که با همه حرفهایی که زدم آخرش نفهمیدی چی میخواستم بگم . ا
[ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 14:44 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:34 ] [ گنگِ خواب دیده ]
ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]
مانده ام.. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اینجا زمین است!!! [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]
کدام ویتامینها مفید و کدامها مضر هستند؟
شاید شما این نصحیت ساده را خوانده و شنیده باشید: سبزیجات بخور، ورزش کن و البته ویتامین بخور. اما دهها سال تحقیق هیچ مدرکی پیدا نکرده که تاثیر مثبت و قابل توجهی را برای برخی ویتامینها و مکملهای غذایی نشان دهد. در واقع، پژوهشهای اخیر خلاف آن را نشان میدهند. محققان پی بردهاند که برخی از ویتامینها حتی میتوانند برای ما مضر باشند. بین بعضی از ویتامینها و بیماریها ارتباطاتی دیده شده، بعضی دیگر هم میتوانند منجر به افزایش ریسک سنگ کلیه شوند. با این اوصاف، بد نیست بدانید که چه ویتامینهایی مفید بوده و بهتر است آنها را مصرف کنید و از چه ویتامینهایی باید بگذرید. مولتیویتامین: مصرف نکنید، شما هر چیزی را که به آن احتیاج دارید، با یک رژیم غذایی متعادل میتوانید دریافت کنید. دهها سال است که تصور میشد مولتیویتامینها برای سلامت کلی ما حیاتی هستند. مثلا ویتامین C دستگاه ایمنی ما را تقویت میکند، ویتامین A از بینایی ما محافظت میکند و ویتامین B ما را با انرژی نگه میدارد. نهتنها ما این مواد از غذایی که میخوریم، دریافت میکنیم، بلکه پژوهشها نشان میدهند که مصرف بیش از اندازه آنها میتواند به بدن آسیب بزند. ویتامین D: مصرف کنید، این مکمل غذایی استخوانهایتان را مقاوم و مستحکم نگه میدارد و دریافت آن از غذا سخت است. اکثر غذاهایی که ما مصرف میکنیم، ویتامین D ندارند، اما این ماده حیاتی است و با کمک به جذب کلسیم باعث میشود استخوانهای ما محکم باقی بمانند. آفتاب گرفتن هم کمک میکند که بدنمان این ویتامین را تولید کند، اما آفتاب گرفتن در زمستان سخت است. چندین پژوهش اخیرا نشان داده کسانی که به طور روزانه ویتامین D مصرف میکنند، به طور میانگین بیشتر عمر میکنند. آنتیاکسیدان: مصرف نکنید، میزان بیش از حد آنتیاکسیدان میتواند خطر بعضی از سرطانها را افزایش دهد. ویتامینهای A، C و E آنتیاکسیدانهایی هستند که در بسیاری از میوهها و سبزیجات به وفور یافت میشوند. این ویتامینها میتوانند از ما در مقابل سرطان محافظت کنند. اما پژوهشها نشان میدهند که اگر در مصرف آنتیاکسیدانها زیادهروی کنیم، میتواند برای ما مضر باشد. یک پژوهش درازمدت و بزرگمقیاس از مردان سیگاری نشان داد کسانی که به طور مرتب ویتامین A مصرف میکردند، بیشتر در معرض خطر ابتلا به سرطان ریه بودند. ویتامین C: از این مکمل بگذرید، این ویتامین احتمالا در غلبه بر سرماخوردگی هیچ تاثیری ندارد. به جای آن میتوانید مرکبات بخورید. تحقیقات بسیاری نشان داده که ویتامین C تاثیری برای پیشگیری از سرماخوردگی ندارد. علاوه بر این، دوزهای ۲۰۰۰ میلیگرمی این ماده میتواند خطر سنگ کلیه دردناک را افزایش دهد. بنابراین، به جای این کار، ویتامین C مورد نیاز بدنتان را از غذا بگیرید. توتفرنگیها سرشار از این ماده غذایی هستند. ویتامین B3: مصرف نکنید و به جای آن ماهی قزل آلا، تن یا چغندر بخورید. سالهاست که مصرف ویتامین B3 برای پیشگیری از هر چیزی از آلزایمر گرفته تا ناراحتی قلبی تشویق میشود. اما پژوهشهای جدید ما را از مصرف بیش از اندازه این ماده غذایی باز میدارند. یک پژوهش بزرگ که روی ۲۵۰۰۰ نفر مبتلا به ناراحتی قلبی انجام شده بود، نشان داد که تجویز ویتامین B3 برای افزایش میزان کلسترول خوب، خطر حملهها یا سکتههای قلبی را کاهش نداد. علاوه بر این، افرادی که مکمل غذایی B3 را مصرف میکردند بیشتر از گروه دیگر، به عفونت، مشکلات کبد و خونریزی داخلی مبتلا میشدند. پروبیوتیک: مصرف نکنید، علم هنوز آنقدر پیشرفت نکرده تا آنها فایدهای برای ما داشته باشند؛ به جای آن میتوانید ماست بخورید. پروبیوتیکها مکملهای باکتریایی گرانقمیتی هستند که هر قرص آنها حداقل یک دلار (حدودا ۳۵۰۰ تومان) است، اما این ماده به طور طبیعی در ماست و دیگر غذاهای مخمر شده یافت میشود. بازار این مکملها بزرگ شده و ارزش آن در سال ۲۰۱۲ تقریبا ۲۳.۱ میلیارد دلار آمریکا بود. هدف مصرف آنها بسیار ساده است: کمک به تریلیونها باکتری در شکم ما که میدانیم نقش بزرگی در تنظیم سلامت ما دارند. اما محقق کردن این هدف کمی پیچیدهتر بوده است. تاکنون تاثیرات پروبیوتیکها همه جا دیده شده. گاهی اوقات، این مواد مفید هستند و گاهی اوقات هم تاثیری ندارند. زینک: مصرف کنید، این مکمل یکی از تنها موادی است که میتواند در کوتاه کردن مدت سرماخوردگی موثر باشد. بر خلاف ویتامین C، که طبق یافتههای تحقیقات، تاثیری در پیشگیری یا درمان سرماخوردگی ندارد، زینک میتواند در این زمینه ارزشمند باشد. این ماده معدنی ظاهرا در تکثیر ویروس سرماخوردگی اختلال ایجاد میکند. ویتامین E: مصرف نکنید، بین مصرف بیش از حد این مکمل غذایی و افزایش خطر ابتلا به بعضی از انواع سرطان ارتباطاتی مشاهده شده است و به جای آن میتوانید اسفناج بخورید. آنتیاکسیدان ویتامین E به خاطر تاثیرش برای محافظت در مقابل سرطان محبوب شد. اما پژوهشها نشان دادهاند که خطر ابتلا به سرطان پروستات در مردانی که این ویتامین را مصرف میکردند، بیشتر بود. بنابراین اگر به دنبال ویتامین E بیشتر هستید، بهتر است با اسفناج تازه این ویتامین را تامین کنید. اسید فولیک: اگر باردار هستید یا قصد بارداری دارید، مصرف کنید. اسید فولیک نوعی از ویتامین B است که بدنهای ما از آن برای ساخت سلولهای جدید استفاده میکنند. موسسه ملی بهداشت به زنانی که باردار هستند یا قصد بارداری دارند، توصیه میکند روزانه ۴۰۰ میکروگرم اسید فولیک مصرف کنند چون بدنهایشان به این ماده غذایی مهم نیاز دارد. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]
آیا باهوش بودن به معنای موفق بودن است ؟
چند روز پیش مطلبی با عنوان آیا ایرانیها باهوشترین مردم دنیا هستند؟ از سوی یکی از همکارانم منتشر شد که بهانهای برای نوشتن این یادداشت شد. از ابتدای پیدایش روانشناسی، هوش همواره یکی از مباحث چالشبرانگیز این حیطه بوده است. چه در تعریف هوش و چه در تعیین عوامل اثرگذار بر هوش اختلافنظرهای متعددی وجود داشته و بیش از هر موضوع دیگری در روانشناسی در مورد هوش صحبت شده است. نظریههای مختلفی در مورد هوش وجود دارد. از نظریهی اولیهی اسپیرمن و ترستون گرفته تا نظریهی هوشهای چندگانهی گاردنر که پا را از حیطهی عامل عمومی هوش فراتر گذاشته و قائل به مستعد بودن انسان در حوزههای مختلف است. گاردنر معتقد است افراد چندین هوش متمایز از هم دارند و لزوما موفق نشدن در زمینهای مانند ریاضی دلیلی بر شکست خوردن در حیطهی موسیقی نیست. در این یادداشت فرصت پرداختن به تمام این مباحث که خود صدها جلد کتاب است وجود ندارد. این مباحث محدود به متخصصان نشده و بهمرور زمان واژهی هوش بهعنوان یکی از مفاهیم جذاب در میان عامهی مردم نیز مطرح شده است. باهوش بودن یعنی چه؟ تصور عمومی بر این است که باهوش بودن، ویژگی بسیار خوبی است و افراد باهوش زندگی موفقتری از دیگران دارند. اما سؤال اصلی این است که باهوش بودن یعنی چه و اساسا رفتار هوشمندانه چه رفتاری است؟ توانایی حل یک مسالهی ریاضی؟ نوشتن یک برنامهی کامپیوتری؟ داشتن حافظهی قوی؟ دقت بالا و یادگیری سریع؟ میتوان هرکدام از این تواناییها را مصداقی از هوش دانست، اگر فقط منظور ما از هوش، هوش شناختی باشد. وقتی واژه «هوش» را میشنویم معمولاً مفهوم ضریبهوشی (IQ) به ذهنمان متبادر میشود؛ عددی که به ما میگوید آیا ما فرد باهوشی هستیم یا نه؟ آیکیو، هوش شناختی افراد را میسنجد که قطعا ویژگی بسیار مهمی در پیشرفت و موفقیت فرد است و آرزوی بسیاری از افراد داشتن بهرهی هوشی بالا است. واقعیت این است که رفتار هوشمندانه چیزی فراتر از حل کردن یک مسالهی مشکل ریاضی است و داشتن بهرهی هوشی ۱۳۰ شرط کافی برای هوشمندانه رفتارکردن نیست. درواقع «اگر هوشبهر ۱۳۰، آنگاه رفتار هوشمندانه»، نمیتواند گزارهی درستی باشد! این همان دلیلی است که روانشناسان را به این نتیجه رسانده در کنار هوش شناختی بالا باید عوامل دیگری مکمل این هوش باشد، عواملی که نبود آنها باعث بروز مشکلاتی برای فرد میشود. هوش هیجانی یکی از مهمترین این عوامل است. هرچند در کارهای روون بار-اُن ، سالوی و مایر به این نوع هوش اشاره شده است اما برای اولین بار دانیل گولمن در کتاب هوش هیجانی به تفصیل به این موضوع پرداخت. گولمن هوش هیجانی را مجموعهای از تواناییها برای شناخت، فهم، مدیریت و استفادهی صحیح از احساس و هیجانهای خود برای سازگاری روانی- اجتماعی بهتر میداند. خودآگاهی و کنترل، تکانشگری، پایداری، اشتیاق و انگیزش، همدلی و مهارتهای اجتماعی مولفههای هوش هیجانی را تشکیل میدهند. دانیل گولمن کتاب هوش هیجانی را با این جمله از ارسطو شروع میکند؛“عصبانی شدن آسان است. همه میتوانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخصِ مناسب، به میزان مناسب، در زمان مناسب ، به دلیل مناسب و به روش مناسب، آسان نیست!” جملهای که میتوان گفت چکیدهی هوش هیجانی را در خود دارد. در برابر چه کسی؟ به چه میزان؟ چه زمانی؟ به چه دلیلی؟ و به چه روشی؟ این سئوالاتی است که در هر لحظه از زندگی قبل از انجام هر رفتاری میتوانیم از خود بپرسیم تا آن رفتار ما تبدیل به رفتاری هوشمندانه شود. بسیاری از رفتارهای روزانهی ما بیشتر از اینکه تحت تاثیر هوش شناختی باشند از هوش هیجانی ما تاثیر میگیرند. احتمالا برای هرکدام از ما پیش آمده که در محیطهای فامیلی، کار، دانشگاه و… با افرادی روبرو شویم که به نظرمان رفتاری غلط و دور از آداب و هنجار دارند. یک شوخی نامناسب، حرف نسنجیده، درک نکردن شرایط افراد، تحقیر و تنش مداوم با دیگران و … همگی ریشه در این مساله دارند. ترکیب هوش هیجانی پایین و هوش شناختی بالا در خنثیترین حالت انسانی با مشکلات بین فردی است اما در بدترین حالت فردی با هوش شناختی بالا و هوش هیجانی پایین میتواند زمینهساز کارهای ضداجتماعی شود. همدلی یکی از مولفههای هوش هیجانی است که فقدان آن باعث میشود افراد در رفتار خود هیچ شفقت و ملاحظهای نسبت به دیگران نداشته باشند. گولمن این ادعا را مطرح میکند که هوش هیجانی در مقایسه با هوش شناختی پیشبینیکنندهی بهتری برای موفقیت در زندگی اجتماعی است. نتایج تحقیقات مختلف ارتباط معناداری بین این دو هوش را نشان ندادهاند و درواقع داشتن هوش شناختی بالا لزوما منجر به داشتن هوش هیجانی نمیشود و این دو متغیرهایی مستقل از هم هستند. هوش هیجانی برخلاف هوش شناختی که ویژگیای کمابیش ثابت است قابلیت ارتقای زیادی دارد و در سنین مختلف بهخصوص در کودکی میتوان مولفهّهای اساسی هوش هیجانی را افرایش داد. اهمیت هوش هیجانی به قدری زیاد شده که دامنهی کاربرد آن از فرزندپروری تا مباحث مدیریتی گسترده است. ارتقاء هوش هیجانی به ویژه مهارتهای مدیریت استرس، مدیریت خلق، و مهارتهای سازگاری نهتنها باعث افزایش سلامت روانی فرد میشود بلکه باعث موفقیت بیشتر فرد در زندگی میشود. احتمالا فردی با آیکیو ۱۰۰ و هوش هیجانی بالا در زندگی موفقتر از کسی با آیکیوی ۱۳۰ و هوش هیجانی پایین خواهد بود. سخن پایانی اینکه فرقی نمیکند که ایرانیان باهوشترین مردم جهان باشند یا نه، زندگی کردن در جامعهی پیچیده امروزی بیشتر از اینکه نیاز به هوشبهر ۱۳۰ داشته باشد نیاز به مدیریت استرس و هوش هیجانی بالا دارد. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
اینـکه غصه هایت را بشناسی فرق می کند با اینکه تو را با غصه هایت بشناسند ... غمگیـن بودن پرچم نیست که تو را جار بزند .زخــم است که تو را تاراج می کند. بی آنکه کسی بشنود یا ببیند .غم را که بیرون میریزی برای تسکــین است ... برای شریک کردن با دیگری ... گر چه گاهی "غصه آفریدن وغمگین بودن "می شود روش و منش و جا خوش می کند در بودن ما می شویم چشمه جوشنده قصه هایی که معلوم نیست چه از جان خودشان و ما و دیگران می خواهند .... غصه هایت را اگر بشناسی گاهی دیگر دلت نمی آید آوارشان کنی بر سر دیگرانی که دوستشان داری لبخند میزنی و به دوش و دل می بری و صدایشان را در نمی آوری گاهی حتی فرار هم میکنی ... اما گاهی غصه ها آنقدر بزرگند که جایی و کسی پیدا نمی شود برای جا گذاشتنشان و آنقدر عمیق که واژه پیدا نمی شود برای گفتنشان ... گاهی غصه فقط آغوشی می خواهد که تو را در خود و غم را در تو گم کند ... تو فرار می کنی به آغوش دیگری و حال آنکه هزار تا حرف می آید تا نوک زبانت اما تلخ تر از آن است که واژه بشود و بنشیند بر تن کلماتت ... سکوت می کنی و مثل همیشه مدیون سه نقطه هایی می مانی که همه حس های تلخ تو را در خودشان پنهان می کنند تا کمتر به چشم بیایند ... [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
هَـميشه بـآيد کَسـی باشدکـــہ مــَعنی سه نقطه ی انتهای جملههایت را بفهمد بفهمد کـــہ درد داری بفهمد کـــہ دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد کـــہ دِلت برای قَدم زدن زيرِ باران... برای بوسیدنش... هميشه بايد کسی باشد هميشه... [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]
فلسفهی فیودور داستایوفسکی؛۵دقیقه قبل از مرگ، زندگی در زیباترین حالت خود قرار دارد
فیودور داستایوفسکی عموماً بهعنوان یکی از بهترین رماننویسان تاریخ شناخته میشود. آثار ادبی او چنان بینش عمیقی به روان انسان، و خصوصاً رابطهی روان انسان با ساختارهای اجتماعی و سیاسی فراوان دنیای مدرن فراهم میکند که علاوه بر رماننویس، او بهعنوان یک روانشناس و فیلسوف برجسته نیز شناخته شده است. در آثار او سعی شده به این سوالها پاسخ داده شود:
بینشها و هشدارهای او دربارهی بشریت، چه در مقیاس فردی و چه در مقیاس جمعی، نهتنها از زمان خود جلوتر بودند، بلکه خیلی از آنها تا به امروز توجه کافی دریافت نکردهاند، با وجود اینکه به جهان امروز بسیار مربوط هستند. داستایوفسکی در سال ۱۸۲۱ در خانوادهی ارتدکس پولدار در مسکوی روسیه به دنیا آمد. پدر او دکتری موفق بود و خانوادهی او در زمین بیمارستانی که پدرش در آن کار میکرد زندگی میکرد.
با این حال، در دوران نوجوانی داستایوفسکی، مادر او بر اثر سل فوت کرد و وقتی داستایوفسکی در مدرسه مشغول تحصیل در رشتهی مربوط به مهندسی بود، پدرش بدون دلیل خاصی فوت کرد. البته طبق برخی از گزارشها و گمانهزنیها، تعدادی از رعیتهای تحت فرمان او برای انتقامگیری بابت رفتار سوءاستفادهگرانهاش او را به قتل رساندند. زندگی کردن نزدیک بیمارستان، بزرگ شدن در خانوادهای مذهبی و مرگ زودهنگام پدر و مادرش – خصوصاً قتل احتمالی و مرموز پدرش – همه در کنار هم در شکلگیری صدای منحصربفرد، ولی تراژیک او بهعنوان نویسنده سهیم بودند.
پس از فارغالتحصیل شدن از موسسهی مهندسی نظامی، داستایوفسکی بهعنوان مهندس مشغول به کار شد. با این حال، آتش علاقه به ادبیات و علوم انسانی در دل او شعلهور بود، برای همین در این دوران در کنار مهندسی، به ترجمهی کتاب نیز مشغول شد. همچنان که علاقهاش به ادبیات به مرور زمان شدت گرفت، او از شغل مهندسی خود استعفا داد و تمرکز خود را بهطور کامل روی نویسندگی گذاشت. در سال ۱۸۴۶، او اولین کتاب خود به نام بیچارگان (Poor Folk) را منتشر کرد. این کتاب فروش خوبی داشت و منتقدان ادبی زمانه نیز از آن تعریف کردند و برخی آن را نخستین رمان اجتماعی روسیه خطاب کردند. با این حال، آثار داستایوفسکی پس از بیچارگان موفق نشدند در سطح این رمان ظاهر شوند. طولی نکشید که او به آزمونوخطا در نوشتن روی آورد، بهعنوان نویسنده دائماً شکست خورد و به وضع بد مالی دچار شد. در سال ۱۸۴۷، وقتی داستایوفسکی در اواخر دههی ۲۰ زندگیاش بود، تا حدی تحتتاثیر وضع بد مالی به گروهی از نویسندگان و روشنفکران رادیکال ملحق شد که تمرکزشان سوسیالیسم یوتوپیایی بود. با این حال، طولی نکشید که حکومت اعضای چنین گروههایی را تحت پیگرد قانونی قرار داد و داستایوفسکی نیز در این جریانات دستگیر شد.
در سال ۱۸۴۹، داستایوفسکی محاکمه شد و حکم ردشده برایش تیرباران شدن بود. در ۲۲ دسامبر همان سال، او در برابر لولهی تفنگی ایستاد که به سمت سرش نشانه رفته بود. اکنون او باید باقی عمرش را به دقیقه میشمارد. همچنان که سربازان نشانهگیری کردند و آماده شدند تا ماشه را فشار دهند، ناگهان، در لحظهی آخر، پیغامی سر رسید و داستایوفسکی عفو شد. معلوم شد که مراسم تیرباران نمایشی و صرفاً یک تاکتیک روانشناسانه برای القای حس ترس به زندانیان بوده است. پس از این اتفاق، داستایوفسکی به سیبری تبعید شد و در آنجا مجبور شد به مدت ۴ سال در شرایط وحشتناک به کار اجباری مشغول شود. در سال ۱۸۶۰، داستایوفسکی از سیبری برگشت، ولی اکنون او به مردی کاملاً متفاوت تبدیل شده بود. طولی نکشید که او دوباره مشغول نوشتن شد، ولی اکنون صدای او لحنی آغشته به بدبینی، واقعگرایی و درکی فوقالعاده عمیق از روان انسان پیدا کرده بود. اکنون او دیگر آرمانهای یوتوپیایی برای جامعه نداشت و بهجایش تمرکز خود را روی جهان درون خود و روی اکتشافات روحی و روانی گذاشت. در طی ۲۰ سال آتی، پیش از اینکه بر اثر اختلال ریه در سال ۱۸۸۱ فوت کند، داستایوفسکی تعدادی شاهکار ادبی خلق کرد که بعضیهایشان تا به امروز جزو مهمترین آثار ادبی شناخته میشوند. احتمالاً اسم بسیاری از این آثار برایتان آشناست:
یکی از درونمایههای برجستهای که دائماً در آثار داستایوفسکی مورد اکتشاف قرار میگیرد، بینشها و تعمقات او دربارهی عذاب انسان و روشهای بشریت برای رها کردن خود از عذاب و عواقب ناشی از آن است، خصوصاً در ارتباط با دورهی زمانیای که در آن لنگرهای مذهبی و روحانی شل شده بودند و فردیتها و جوامع رها شدند تا جهانبینی خاص خود را توسعه ببخشند و از آن دفاع کنند، آن هم در حالیکه عقلانیت و تکنولوژی داشتند این روند را تسریع میبخشیدند و ما را به سمت ایدهآل سلامتی و خوشحالی کامل سوق میدادند. در یادداشتهای زیرزمین، انتشاریافته در سال ۱۸۶۴، داستایوفسکی این ایدهآلهای مدرن و غربی را اکتشاف و نقد میکند: عقلانیت و پیشرفت فناوری بهعنوان روشی برای دستیابی به خوشحالی و خوشی کامل. در رمان، در قالب نوشتههای درجشده در دفترچهخاطرات، افکار کارمند دولتی بینامی را دنبال میکنیم که اغلب بهعنوان مرد زیرزمینی مورد اشاره قرار میگیرد. این مرد بهشدت عصبانی و ناراحت است و از انسانهای دیگر و اوهاماتی که مبنی بر آنها زندگی میکنند بیزار است. او میخواهد بقیهی انسانها نیز حقیقت را ببینند و آنها نیز نارضایتی و ابزوردیتیای را که خودش احساس و درک کرده، احساس و درک کنند. برای داستایوفسکی، عذاب کشیدن یکی از ستونهای زندگی است و با خون گره خورده است. برای همین هیچ زندگیای – یا هیچ شرایط اجتماعی یا مادیای برای ایجاد زندگی – وجود ندارد که بتواند بدون عذاب کشیدن وجود داشته باشد. برای همین در نظر داستایوفسکی، همهی تلاشها و دستاوردهای پیشرفت، چه فردی و چه جمعی، فقط میتواند عناصر خاصی را که سرچشمهی عذاب ما هستند تغییر دهند، ولی ما نمیتوانیم عذاب کشیدن را از پایهواساس ریشهکن کنیم. از داستایوفسکی نقل است: «انسان فقط دوست دارد مشکلاتش را بشمارد؛ او خوشیهایش را نمیشمارد.» در نظر داستایوفسکی، با توجه به اینکه هیچگاه امکان وجود ساختار اجتماعی یا مادیای وجود ندارد که بتواند انسانیت را از بدبختی یا عذاب کشیدن رهایی ببخشد، هر هدفی برای بهبود دنیا و تبدیل کردن آن به معادل یوتوپیایی خودش محکوم به شکست است. داستایوفسکی در یادداشتهای زیرزمین عمدتاً با لحنی انتقادی به انسانیت دربارهی دنبال کردن چنین ایدهآلهایی هشدار میدهد، ایدهآلهایی که در بطن جهانبینیهایی چون پوچگرایی، آرمانشهرگرایی، عقلگرایی و خودگرایی (Egoism) مطرح میشوند. حرف مرکزی نهفته در این ایدئولوژیها این است که زندگی هیچ معنای ماهوی یا متعالیای ندارد و کنشگریها و اخلاقیات باید بر پایهی عقل و دانش بنا شوند، طوریکه منفعت شخصی انگیزهی اصلی پشت همهچیز باشد. با این حال، داستایوفسکی استدلال کرد که از بین رفتن ایمان مذهبی، در کنار ذات پراشکال و غیرمنطقی انسانیت، به شکلگیری جهانبینیای منجر خواهد شد که بسیار ویرانگر است. در پروسهی از بین بردن عذاب برای رسیدن به کمال، راهحلهای مشکلات قدیمی به خلق مشکلات جدیدی منجر خواهند شد که نیازمند راهحلهای جدید خواهند بود. هرچقدر هم راهحلها مقیاس بزرگتری داشته باشد، مشکلات جدید پیچیدهتر، و شاید ویرانکنندهتر خواهند بود. البته این حرف بدین معنا نیست که تلاشهای اجتماعی، تکنولوژیک یا سازنده بیفایده یا ذاتاً بد هستند؛ حرف این است که این تلاشها اغلب موفق نمیشوند به هدفی که برای خود تعیین میکنند دست پیدا کنند. اگر هم در پیشروی آنها محدودیتهای بشریت لحاظ نشود، حرکت بیوقفهی آنها به سمت جلو فقط آتش مشکلات را شعلهورتر خواهد کرد. در یادداشتهای زیرزمین، داستایوفسکی نوشت:
در نظر داستایوفسکی، انسانها بهشدت غیرمنطقیاند و بیوقفه دنبال یک جور حس اراده و اختیار فردی هستند، نه خوشحالی. بنابراین حتی اگر انسانیت موفق به ساختن جامعهی بینقصی شود که در آن خوشحالی و خوشبختی بهشکل فرمولوار قابلتوزیع بین همه است، انسانها ترجیح میدهند به دیوانگی روی بیاورند و شرایط زندگی بینقص خود را نابود کنند تا اینکه طوریکه انگار بخشی از یک سیستم مکانیکی هستند، به زندگی راحت خود ادامه دهند. ما فکر میکنیم که شادی میخواهیم، ولی اینطور نیست. هر بار که میخواهیم خوشحال باشیم، ولی نیستیم، بیشتر به این حقیقت پی میبریم. هر بار که چیز جدیدی پیدا میکنیم تا با آن ذهنمان را آزار دهیم یا دربارهاش غر بزنیم یا صرفاً ویرانش کنیم، بیشتر به این حقیقت پی میبریم. ذهن خودآگاه ما در ظاهر به ما میگوید که ما دنبال خوشحالی و صلح و برابری کامل هستیم، ولی کل وجود ما، رفتار ما، تاریخ ما، به ما نشان میدهد که در اغلب موارد دنبال چیزهایی کاملاً متضاد هستیم. ما خود را در حدی که فکر میکنیم نمیشناسیم و اغلب وقتی که به خودشناسی واقعی میرسیم، بهندرت حاضر میشویم حقیقت را دربارهی خودمان بپذیریم. در شاهکار بعدی داستایوفسکی، جنایت و مکافات، که در سال ۱۸۶۶ منتشر شد، او بیشتر به مفهوم شناخت خود (یا عدم وجود آن) میپردازد. این رمان دربارهی یک دانشجوی حقوق سابق و جوان به نام رودیون رومانوویچ راسکولنیکوف است که در فقر زندگی میکند. مادر و خواهر راسکولنیکوف فداکاریهای زیادی انجام میدهند تا به راسکولنیکوف کمک کنند و راه موفقیت او را هموار کنند. خواهر او حتی در صدد ازدواج با یک مرد پولدار درمیآید تا به او کمک کند. با این حال، همهی این تلاشها هرچه بیشتر باعث ناراحتی و شرم راسکولنیکوف میشوند. همچنین او تحتتاثیر دیدگاه پوچگرایانه، عقلگرایانه و زیباگرایانهای از دنیا است و تاثیر این دیدگاهها روزبهروز روی او بیشتر میشود. او بهخاطر دیدگاههایش، نیازی به اقتدا به هیچ اصل مذهبی یا معنویای پیدا نمیکند، برای همین روزی تصمیم میگیرد یک پیرزن نزولبگیر بدجنس و سوءاستفادهگر را که میداند پول زیادی دارد، به قتل برساند و پولش را بدزدد. در نظر او تصمیمهای اخلاقی باید بر پایهی اصولی گرفته شوند که بتوان از راه عقل و منطق تعیین کرد، بیشترین سود را برای جامعه به ارمغان داشته باشند یا بیشترین خوشحالی را برای بیشترین تعداد افراد به ارمغان بیاورند. بهخاطر این طرز فکر، او بر این باور است که بیشتر از پیرزن لایق پول است، چون او میتواند کارهای مثبت بیشتری با آن پول انجام دهد. او میتواند با این پول به خواهر و مادرش کمک کند؛ غیر از این او میتواند وکیل شود و از راه وکالت خیر بیشتری به دنیا برساند. راسکولنیکوف بر این باور است که بسیار بزرگ، قدرتمند و بیرحم است و در ذهنش مردان فوقالعاده این اجازه را دارند تا برای منفعت همگانی دست به جنایت بزنند. بدین ترتیب، او موفق میشود از راه عقل و منطق قتل را برای خودش توجیه کند. او هم پیرزن را میکشد، هم خواهر ناتنی پیرزن را که ناخواسته شاهد ارتکاب جرم میشود. در طول رمان، راسکولنیکوف بهخاطر کارهایی که انجام داده، درگیر حس عذابوجدان و وحشت میشود. او کسی نیست که فکرش را میکرد؛ او مردی سرشار از قدرت و بیرحمی نیست. او مردی لطیف و احساساتی است. در نهایت، او خود را تحویل پلیس میدهد تا از دیوانه شدن خودش جلوگیری کند. داستایوفسکی از راه حس تقصیر و عذابوجدان راسکولنیکوف، از این ایده که عقلانیت و منافع شخصی روشی کامل برای تعیین اخلاقیت و هویت فردی هستند انتقاد میکند. راسکولنیکوف دلایل منطقی زیادی برای انجام کاری که کرد داشت، ولی کاری که کرد اشتباه بود و باعث شد حس عذاب و درد فوقالعادهای به او دست بدهد. در این رمان هم مثل یادداشتهای زیرزمین، داستایوفسکی در حال انتقاد از ایدههای پوچگرایی، فایدهگرایی، عقلگرایی و خودگرایی بود، ایدئولوژیهایی که در آنها کل مسئولیت روی دوش فردیتها قرار داده شده و همهی تلاشها برای بهرهبرداری از زندگی و جامعه از مسیر منفعت شخصی و عقلگرایی عبور میکنند. جنایت و مکافات نیز مثل یادداشتهای زیرزمین روی پیچیدگی ذهن انسان تمرکز میکند، روی اینکه چطور تصور ما از آنچه هستیم و میخواهیم بگوییم که هستیم، اغلب با آنچه واقعاً هستیم بسیار فاصله دارد. غیر از این، تصوری که از دیگران داریم، اغلب از خود واقعیشان فاصلهی حتی بیشتری دارد. داستایوفسکی نشان میدهد که درک راسکولنیکوف از خودش نهتنها اشتباه و دور از واقعیت است، بلکه به مخاطب اجازه میدهد با راسکولنیکوف – یک قاتل بیرحم – همذاتپنداری کند. داستایوفسکی به جای اینکه نشان دهد یک شخصیت بد چگونه بد میشود، به ما نشان میدهد که یک شخصیت بد کاملاً بد نیست و از بسیاری لحاظ شبیه خود ماست؛ او هم مثل ما بهخاطر کشمکشهای ذهنی و روانی و درک نادرستش از ذهن و روانش، بهشدت گیج و گمراه میشود. برای همهی ما، رابطهی متقابل پیچیده بین ذهن خودآگاه ما، ذهن ناخودآگاه ما و جهان بیرون از ما آشوبناک، گیجکننده، متناقض و شاید حتی غیرقابلدرک باشد. ما نیز از تمام کسانی که ازشان میترسیم یا بدمان میآید دور نیستیم؛ در ما عصارهای از وجود آنها و در آنها عصارهای از وجود ما قرار دارد. ما آنطور که فکر میکنیم خود را خوب نمیشناسیم، دنبال چیزهایی میرویم که نمیخواهیم و اغلب از چیزهایی که واقعاً خواستارشان هستیم وحشت داریم. ما از آن چیزی که فکرش را میکنیم بسیار غیرمنطقیتر هستیم و هر روز و هر نسل یک جنون جدید از خود بروز میدهیم. مسیحیت و ایدئولوژیهای آرمانگرا همه زمینهسازی برای شکست ما هستند؛ علم نمیتواند ما را نجات دهد و تکنولوژی نه راهی برای فرار از مشکلاتمان، بلکه راهی برای تغییر دادنشان است. داستایوفسکی به همهی این بیانات باور داشت و حداقل از بعضی لحاظ حق با او بود. با این حال، در انتهای جنایت و مکافات، راسکولنیکوف در زندان است و بابت انجام دادن یک کار خوب قرار است هشت سال در زندان بماند. رمان با این دیدگاه تمام میشود که داستان راسکولنیکوف ادامه خواهد یافت و روی این باور داستایوفسکی مهر تایید میزند که به کمک عذاب، ایمان، پذیرش، ترحم و توبه، رستگاری همچنان ممکن است. با اینکه آثار داستایوفسکی تاریک و تراژیک هستند، در موخرهی آنها همیشه کورسویی از رستگاری – یا چیزی شبیه به رستگاری – دیده میشود. در رمان ابله که در سال ۱۸۶۹ منتشر شد، داستایوفسکی از راه شاهزاده میشکین (Prince Myshkin)، شخصیت اصلی، دربارهی یک سری از تجارب و آرمانهای شخصی خود در زندگی تعمق میکند. در یکی از قسمتهای رمان، شاهزاده میشکین خاطرهی مردی را تعریف میکند که یک زمانی دستگیر شده بود و بهشکل نمایشی تیرباران شد. این خاطره دقیقاً بازتابی از تجربهی واقعی خود داستایوفسکی در سالّها قبل بود. شاهزاده میشکین دربارهی او میگوید:
میتوان استدلال کرد داستایوفسکی در این قسمت از رمان به این ایده اشاره میکند که با وجود اینکه زندگی اغلب غمانگیز است، پاکی و خوبی مطلق غیرممکن است و عذاب کشیدن بخش جداییناپذیر از آن است، آگاهی به این حقیقت که شاید چند لحظه تا از دست دادن همهچیز فاصله داشته باشیم، آنقدر وحشتناک است که انسان ترجیح میدهد هرچه سریعتر بمیرد تا اینکه با علم بر این حقیقت به زندگی ادامه دهد که چقدر همهچیز زیباست و چقدر از دست دادن ناگهانی کل این چیزها ناگوار است. چه با داستایوفسکی موافق باشیم، چه نباشیم، بینش عمیق او و آثار ادبی زیبایی که از او به جا مانده، به ما کمک میکند تا موقعیکه وقت هست، درک بهتری نسبت به این زیبایی و عمق در زندگی پیدا کنیم و آن را از اعماق وجود حس کنیم. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:24 ] [ گنگِ خواب دیده ]
حساسیت فصلی چه علت و علائمی دارد و چگونه میتوان آن را درمان کرد؟
آلرژی یا حساسیت فصلی معمولا با فرا رسیدن فصل بهار گریبانگیر بسیاری از افراد میشود. عطسه، سرفه، آبریزش بینی، سوزش و آبریزش چشم، خارش گلو، خارش چشم، ورم چشم، سرفههای آلرژیک، گرفتگی بینی و گلو همگی از جمله علائم حساسیت فصلی به شمار میروند. در این مقاله از دیجیکالا مگ قصد داریم شما را با هر آنچه باید دربارهی درمان حساسیت فصلی بدانید، آشنا کنیم. در ادامه با ما همراه باشید. علت بروز حساسیت فصلی چیست؟حساسیت در زمانی بروز میکند که سیستم ایمنی بدن به طور اشتباه در برابر مادهای که به نام «آلرژن» شناخته میشود و چندان خطرناک هم نیست، از خود دفاع میکند. در حالت طبیعی، سیستم ایمنی بدن در برابر باکتری و ویروس دست به کار میشود. در شرایطی که آلرژی ایجاد میشود، هر زمان که مادهی حساسیتزا ظاهر شود، سیستم بدن شروع به کار و مقابله با آن میکند. گاهی این مادهی حساسیتزا میتواند دانهی گرده و قارچ باشد. درست در همین نقطه است که درمان سرفهی آلرژیک، درمان آلرژی بینی و به طور کلی درمان کیپ شدن بینی و دیگر علائم به یک دغدغه تبدیل میشود. هیستامین چیست؟هیستامین اجازه میدهد سیستم ایمنی بدن در برابر مهاجمان خارجی عملکرد بهتری داشته باشد. بعضی از سلولهای ایمنی بدن، زمانی که در تماس با آلرژن قرار میگیرند، هیستامین ترشح میکنند. در واقع هیستامین با افزایش نفوذپذیری مویرگهای خونی در برابر گلبولهای سفید خون و پروتئینهای دیگر، اجازه میدهد سیستم ایمنی بدن در برابر مهاجمان خارجی عملکرد بهتری داشته باشد. اما بهعنوان یک نتیجهی جانبی، در قسمتی از بدن که هیستامین آزاد میشود، علائم التهابی مانند تورم، قرمزی، خارش و خلط ظاهر میشود. علائم رایج حساسیت فصلیبعضی از افراد به اشتباه حساسیت فصلی را با تب یونجه اشتباه میگیرند. اما حساسیت فصلی علائم خاص خود را دارد، که در ادامه به ۴ نمونه از رایجترین آنها اشاره میکنیم. اگر این علائم را داشتید، یعنی دچار حساسیت فصلی هستید. ۱. تمام علائم رایج حساسیت فصلی را داریدعطسه کردن، خس خس سینه و آبریزش چشم، از جمله علائم رایج حساسیت فصلی هستند. در صورتی که علائم زیر را تجربه کردید، به احتمال زیاد دچار حساسیت فصلی شدهاید.
۲. علائم کمتر رایج را داریدعلائمی که در بالا به آنها اشاره کردیم، جزء علائم بسیار رایج هستند. اما ممکن است حساسیت شما با علائم دیگری خود را نشان دهد. علائم حساسیت فصلی زیر شیوع کمتری دارند؛
۳. این علائم را نداریدبسیاری از علائم در سرماخوردگی و حساسیت فصلی مشترک هستند، بنابراین تشخیص این دو عارضه از یکدیگر دشوار است. به همین دلیل، بررسی علائمی که در این دو بیماری مشترک نیستند، میتواند مفید باشد. اگر هر کدام از علائم زیر را تجربه کردید، به احتمال زیاد دچار سرماخوردگی (و نه حساسیت فصلی) شدهاید؛
یک روش دیگر برای تفاوت قائل شدن بین سرماخوردگی و حساسیت، مدت زمانی است که طول میکشد تا علائم برطرف شوند. سرماخوردگی معمولا خود به خود طی ۷ تا ۱۰ روز برطرف میشود. این در حالی است که حساسیت تا زمانی که درمان شود یا محرک برطرف شود، باقی میماند. این یعنی ممکن است حساسیتتان با توجه به چیزی که به آن حساسیت دارید، چند ماه طول بکشد. ۴. علائمتان فقط در زمان مشخصی از سال بروز میکننداگر حساسیت فصلی دارید، حتما میدانید که علائم در یک زمان مشخص از سال بروز میکنند و تقریبا در زمان مشخصی هم برطرف میشوند. در بیشتر افراد، علائم حساسیت فصلی در فصل بهار شروع شده و در فصل پاییز تمام میشود. با این حال، با توجه به محرکهای حساسیت، ممکن است تب یونجه (ریتینت آلرژیک) را در هر چهار فصل تجربه کنید. منظور از تب یونجه، التهاب در بینی است که زمانی اتفاق میفتد که سیستم ایمنی بدن به مواد حساسیتزا یا آلرژنهای موجود در هوا واکنش نشان دهد. علائم تب یونجه عبارتند از گرفتگی و آبریزش بینی، قرمز شدن، خارش و آبریزش چشمها، سرفه کردن و متورم شدن چشمها. درمان حساسیت فصلیروشهای مختلفی برای درمان و بهبود علائم حساسیت فصلی وجود دارد، که در ادامه به بعضی از آنها اشاره میکنیم. آنتیهیستامین (مانند قرص سیتریزین)اگر برای درمان آلرژی و رهایی از این روزهای آزاردهنده به دکتر مراجعه کنید، اولین مرحلهی درمان را آغاز کردهاید. قرص سیتریزین، لوراتادین، آنتیهیستامین دکونژستانت و انواع دیگر قرصهای آنتی هیستامین که به نامهای مختلف در داروخانهها عرضه میشوند، از معروفترین نجاتدهندههای شیمیایی حساسیت فصلی هستند. این داروها یکی از حیاتیترین چیزها برای افراد مبتلا به آلرژی محسوب میشوند. بیماران میتوانند با استفاده از این داروها به درمان حساسیت خود کمک کنند. باید صادقانه گفت که راحتترین و سریعترین روش درمان حساسیت فصلی استفاده از داروهای ضدحساسیت است. اجتناب از آلرژنهابهترین کار برای درمان حساسیت فصلی، دوری کردن از مواد حساسیتزا و محرکها است. به طور مثال میتوانید برای خنک کردن منزلتان در فصل تابستان، به جای پنکه و کولر، از دستگاه تهویهی هوا استفاده کنید. تا جایی که برایتان مقدور است در منزل بمانید و از گردهی گیاهان دوری کنید. زمانی که دچار تب یونجه میشوید، به نکات زیر توجه کنید؛
تشخیص حساسیت فصلیتشخیص تب یونجه معمولا از سایر حساسیتها آسانتر است. پزشک ممکن است برای تشخیص، گوشها، بینی و گلوی بیمار را معاینه کند. انجام تست آلرژی معمولا ضروری نیست. نقش تغذیه در حساسیت فصلیپزشک برای برطرف شدن مشکل شما استفاده از دارو را پیشنهاد میکند. یکی دیگر از روشهای درمان حساسیت فصلی، مصرف خوراکیها و میوههایی است که در کاهش علائم حساسیت فصلی مؤثر هستند. یک رژیم غذایی سالم، علائم حساسیت را کمتر میکند. باید به این موضوع مهم هم توجه کنید که بعضی از مواد غذایی باعث بدتر شدن حساسیت و علائم شما میشوند. بنابراین باید از خوردن آنها اجتناب کنید. در ادامه ابتدا به چند عادت غذایی مؤثر در درمان حساسیت فصلی میپردازیم. سپس بدترین مواد غذایی برای حساسیت را به شما معرفی میکنیم. ۱. امگا ۳ بیشتری بخورید
مصرف امگا ۳ از آنجایی که دارای فواید ضدالتهابی هم هست، به افراد مبتلا به آلرژی توصیه میشود. امگا ۳ یک اسید چرب است و در مواد غذایی مانند ماهی، تخممرغ، گردو، روغن آفتابگردان، تخم کدو، تخم کتان، کنجد و فندق وجود دارد. امگا ۳ به قدری مفید است که مصرف آن در هر سنی پیشنهاد میشود. مصرف امگا ۳ از آنجایی که دارای فواید ضدالتهابی هم هست، به افراد مبتلا به آلرژی توصیه میشود. میتوانید قرص روغن ماهی را هم مصرف کنید. البته مثل همیشه توصیه میکنیم اول با پزشک مشورت کنید. ۲. از محصولات پروبیوتیک استفاده کنیدماست و بعضی دیگر از خوراکیها دارای باکتری پروبیوتیک هستند و به همین دلیل، موجب حفاظت از میکروبیوم روده میشوند. پروبیوتیک ضدالتهاب است و میتواند برای درمان حساسیت فصلی مؤثر باشد. ۳. از خوردن میوههای آلرژیزا اجتناب کنیدمصرف بعضی از میوهها و مواد غذایی (که در ادامه به آنها اشاره میکنیم.) میتواند علائم حساسیت را تشدید کند. مصرف این خوراکیها موجب خارش گلو و علائمی مانند عطسه و آبریزش بینی میشود. حساسیت به مواد خوراکی به این دلیل ایجاد میشود که پروتئین موجود در آنها مشابه پروتئین موجود در دانهی گرده است. افراد حساس به گرده افشانی گیاهان، ممکن است به خوراکیهایی مانند هویج، مغزها، هلو و کرفس هم حساس باشند. کسانی که به سبزه و چمن حساسیت دارند، بعد از مصرف گوجه فرنگی، خربزه و طالبی، پرتقال و موز دچار علائم آلرژی میشوند.۴. میوه و سبزیجات بیشتری مصرف کنید خوردن میوه و سبزی یکی از روشهای درمان حساسیت فصلی به شمار میرود و آن هم به دلیل آنتی اکسیدان و ویتامین C موجود در آنها است. ویتامین C یک آنتیهیستامین طبیعی است که به بدن در مبارزه با آلرژنها کمک میکند و بدن را از علائم بیماری و حساسیت فصلی دور نگه میدارد.۵. عسل بخورید عسل برای سلامتی بدن فواید زیادی دارد. در عسل طبیعی به دلیل وجود زنبور در فرآیند آمادهسازی، میزان کمی گرده وجود دارد که تا حدودی موجب مقاومت بیشتر بدن به دانهی گرده میشود. البته گردهای که در عسل طبیعی دیده میشود، از گل به دست میآید و با انواع دانههای گردهی موجود در درختان و گیاهان که بیشتر افراد به آنها حساسیت نشان میدهند، متفاوت است. برای مصرف بیشتر عسل مطمئن شوید که حتی به دوز پایین گرده هم حساسیت ندارید. بدترین مواد غذایی برای حساسیت فصلیهمانطور که بعضی از خوراکیها به بهبود علائم حساسیت فصلی کمک میکنند، یک سری مواد غذایی منجر به بدتر شدن آنها میشوند. در ادامه به بعضی از این مواد غذایی اشاره میکنیم. ۱. سیب
اگر حساسیت دارید، خوردن سیب باعث میشود علائمتان بدتر شوند و دهان و گلویتان شروع به خارش کنند. بنابراین در صورت ابتلا به حساسیت فصلی، خوردن سیب را فراموش کنید. ۲. زردآلوزردآلو هم از جمله دیگر میوههای ممنوعه برای افراد مبتلا به حساسیت است. خوردن این میوه به دلیل ترکیباتی که دارد، بدتر شدن علائم حساسیت را به دنبال دارد. ۳. بادامبعضی از آجیلها، از جمله بادام جزء بدترین مواد غذایی برای حساسیت فصلی به شمار میروند. بنابراین حواستان باشد از خوردن آنها خودداری کنید. ۴. موزاگرچه موز معمولا یک میوهی فوقالعاده سالم و مقوی تلقی میشود، اما افراد مبتلا به حساسیت فصلی باید از خوردن آن اجتناب کنند. کسانی که به گیاه ابروسیا (ragweed) حساسیت دارند، معمولا واکنش آلرژیک مشابهی به موز خواهند داشت. ۵. کاریکاری از جمله ادویههایی است که مصرف آن برای افراد مبتلا به حساسیت فصلی، چیزی به جز بدتر شدن علائم را به دنبال نخواهد داشت. بنابراین اگر حساسیت فصلی دارید، به یاد داشته باشید که از این ادویه در غذاهایتان استفاده نکنید. از جمله دیگر مواد غذایی و ادویههایی که باعث بدتر شدن حساسیت فصلی میشوند، میتوانیم اقلام زیر را نام ببریم؛
روشهایی برای پیشگیری از آلرژی و حساسیت فصلیبا گذشت زمان، خود فرد متوجه میشود که در چه ماه یا فصلی از سال حساسیتش شروع میشود. درست است که نمیتوان زمان را برای نرسیدن فصل حساسیت متوقف کرد، ولی میتوان با رعایت بعضی راهکارها از بروز حساسیت جلوگیری کرد و یا میزان آن را کاهش داد. در ادامه به این روشها اشاره میکنیم. ۱. در زمان مناسب از منزل خارج شویدکارهای بیرون از خانه را به بعدازظهر، یعنی زمانی که سطح دانههای گرده پایین میآید، موکول کنید. اخبار را پیگیری کرده و به میزان گردههای موجود در هوا توجه کنید. در روزهای آلوده از خانه بیرون نروید. با دنبال کردن اخبار روز از غلظت مواد آلایندهی موجود در هوا آگاهی پیدا کنید و به هیچ وجه در وضعیت ناسالم از خانه خارج نشوید. ترجیحا از ساعت ۵ تا ۱۰ صبح بیرون نروید و اگر برایتان مقدور است، کارهای بیرون از خانه را به بعدازظهر، یعنی زمانی که سطح دانههای گرده پایین میآید، موکول کنید. بعد از بارش باران، بهترین زمان برای بیرون رفتن افراد حساس است. ۲. عامل اصلی حساسیت فصلی را بشناسیددانه گردهای که این بلا را سرتان آورده، شناسایی کنید و به مکانهایی که این درختها یا گیاهان وجود دارند، نروید. تا حد ممکن در آن فصل به خصوص، به طبیعت و سبزهزار نروید و اگر چارهای جز بیرون رفتن ندارید، حتما از ماسک استفاده کنید. ۳. به تمیزی خانهی خود توجه کنیدخانهتان را مدام تمیز کنید. وجود گرد و غبار هوا روی وسایل و سطح زمین میتواند علائم آلرژی را تشدید کند. برای خشک کردن لباسهای شسته شده، آنها را در هوای آزاد پهن نکنید. درون خانه از دستگاه تهویهی هوا استفاده کنید. اگر حساسیتتان شدید است، ملحفه و روتختیهای خود را هفتهای یکبار بشویید. از استفاده از فرشهایی که پرز زیادی دارند، پرهیز کنید. در طول فصل حساسیت، پنجرههای خانه و ماشین را بسته نگه دارید. ۴. برنامهی دارویی درمان حساسیت فصلی یا آلرژی را جدی بگیریددو هفته قبل از شروع موعد مشخص، مصرف دارو را شروع کرده و به توصیههای پیشگیرانه عمل کنید. تزریق بعضی از داروها برای یک فصل کامل شما را از داشتن علائم آزاردهنده خلاص میکند. داروهای ضدحساسیت در بسیاری از مواقع خواب آور هستند. اگر نمیخواهید دچار خوابآلودگی شوید، حتما در زمان خرید دارو از داروساز عوارض آن را بپرسید. میتوانید برای جلوگیری از التهاب، با مشورت پزشک از قطرههای چشم و بینی استفاده کنید. ۵. بهداشت فردی را رعایت کنیددر حین حساسیت فصلی از لنز چشمی استفاده نکنید. اگر دانهی گرده در زیر لنز به دام بیفتد، دچار مشکلات بیشتری خواهید شد. دانههای گرده نه تنها به لباس میچسبند، بلکه روی مو و پوست بدن هم مینشینند. مشکل این است که این دانهها، ذرات بسیار ریزی هستند که با چشم دیده نمیشوند. بعد از بازگشت به خانه و صبح بعد از بیدار شدن از خواب، دوش بگیرید و لباسهایتان را عوض کنید. این کار به کاهش علائم حساسیت فصلی کمک میکند. توجه کنید که شستن صورت و مو در اولویت قرار دارد. ۶. رطوبت محیط را کم کنیداز آنجایی که قارچ یکی از عوامل حساسیتزا است، میتواند موجب افزایش مشکلات آلرژیک شود. قارچ در شرایطی که رطوبت و دمای محیط بالا باشد، رشد بهتری دارد. از آنجایی که قارچ یکی از عوامل حساسیتزا است، میتواند موجب افزایش مشکلات آلرژیک شود. در روزهای بارانی که رطوبت هوا بیشتر میشود، ذرات قارچ ظاهر میشوند. پس سعی کنید میزان رطوبت محل زندگی خود را پایین نگه دارید. ۷. از استرس دوری کنیدشاید برایتان جالب باشد که استرس حتی در بروز علائم حساسیت فصلی هم تأثیرگذار است. مدیتیشن و انجام فعالیتهایی که میزان استرس را کم میکنند، اگر باعث کاهش علائم حساسیت فصلی هم نشود، دستکم به حفظ سلامتی بدنتان کمک میکنند. ۸. از لوازم غیرضروری و معطر استفاده نکنیداستفاده از عطر یا هر وسیلهی دیگر مانند شمع و عود که رایحهی اضافی را در خانه پخش میکنند، میتواند برای حساسیت فصلی شما مضر باشد. دستکم در طول زمانی که حساسیت فصلی به سراغتان میآید، از استفاده از این مواد خوشبوکننده در خانه دوری کنید. عروسکهای پشمالو بامزه هستند و بسیاری از افراد آنها را دوست دارند. ولی باید بدانید که آنها منبع اصلی جذب گرد و غبار و مواد حساسیتزایی مانند دانهی گرده به شمار میروند. دستکم در فصل حساسیت از این عروسکها دوری کرده یا آنها را به خیریهها اهدا کنید. ۹. کمتر استخر برویداستخرهای سرپوشیده شرایط بدتری نسبت به استخرهای روباز دارند، چون گاز کلر در فضای کوچکی محبوس میشود. با گرمتر شدن هوا در در فصل تابستان، رفتن به استخر هم بیشتر میشود. اما یک نکتهی منفی دربارهی استخرها، وجود کلر در آبشان است. این ماده برای آلرژی مضر است و میتواند علائم آن را بدتر کند. گاز کلر تأثیری مانند دود دارد. استخرهای سرپوشیده شرایط بدتری نسبت به استخرهای روباز دارند، چون گاز کلر در فضای کوچکی محبوس میشود. ۱۰. حواستان به الیاف بالش و تشک باشددربارهی موادی که بالش، لحاف و تشک با آنها پر میشوند، تحقیق کنید. بعضی از آنها از پر طبیعی پرندگان درست شدهاند. در چنین شرایطی شکسته شدن پرهای درون رختخواب و خرد شدن آنها باعث بروز حساسیت میشود. افراد حساس بهتر است از الیاف مصنوعی مانند پلیاستر استفاده کنند. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
متاسفم که متاسف نیستمبنده خدایی بود که میگفت: “این روزها آدمها بیش از اندازه حساس شدهاند؛ به زودی من حتی نمیتوانم با خودم شوخی کنم، مبادا که به کسی بر بخورد.” این در حالی است که غلبه اینترنت بر زندگی ما باعث شده، تعداد زیادی از افراد خیلی راحت بتوانند در فضاهای اجتماعی دیجیتال بدون نگرانی از افشای هویتشان به اظهار نظرهای بدون ملاحظه بپردازند. اما به دنیای واقعی که میرسیم کافی است کمی صادقانه و بی ریا صحبت کنیم تا با ناراحتی و شکوه و گلایه مواجه بشویم. هر چه میکشیم از دست تعارف است. در دنیای واقعی مجبوریم به اسم «آداب» یا «رفتار سیاستمدارانه» با همدیگر تعارف داشته باشیم، الکی حرف یکدیگر را باور یا تایید کنیم؛ حتی اگر آنها را باور نداشته باشیم. آخر مگر زندگی روزمره در محیط کار و به طور کلی جامعه، شبیه سریال خانه پوشالی یا بقول معروف House of Cards است که باید سیاستمدارانه رفتار کنیم؟ چرا نمیتوانیم نظرمان را بیطرفانه بگوییم و برای دلخوشی طرف مقابل باید حتما تاییدش کنیم؟ میگویم مجبوریم، چون در جامعهی ما با رفتار شفاف و بی ریا تنش و دلخوری ایجاد میشود. به نظر من زمانی دلخوری ایجاد میشود که فرد اعتماد به نفس کافی نداشته باشد؛ یا اینکه خودش در پس ذهنش نظر صادقانه ما را قبول دارد و تحمل این موضوع برایش سنگین است؛ یا حتی مخاطب شما مهارت ذهنی کافی برای استدلال مخالف و دفاع از خودش را نداشته باشد. اگر موضوع به همین جا ختم بشود، ایرادی ندارد. ولی وقتی این ناراحتی و رنجش به انتقامجویی و تخریب شخصیت منجر شد، نتیجه میگیریم که برای داشتن روابط اجتماعی “سالم” مجبوریم که “وانمود” کنیم. اما آلترناتیو چیست؟ به جای اینکه با شنیدن حرف صادقانه یا نظر مخالف ناراحت بشویم، میتوانیم استدلال فرد را برای نظرش بشنویم. فوقش یا مخالفت میکنیم یا موافقت. در نهایت هم میتوانیم به یک سنتز برسیم تا مسئله حل شود و به جای غوطهور شدن در حاشیه، به زندگیمان ادامه بدهیم. برای من به شخصه، تظاهر و وانمود کردن بسیار سخت است و متاسفانه یا خوشبختانه به این سبک زندگی عادت ندارم. پس اگر اظهارنظر شفاف و صادقانه من موجب دلخوشی شما نشد یا اینکه اگر این یادداشت من به هر دلیلی شما را ناراحت کرد (که عجیب بنظر میرسد) من عذرخواهی نمیکنم. متاسفم که متاسف نیستم! [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 13:42 ] [ گنگِ خواب دیده ]
۱۰ مکمل غذایی مناسب برای کاهش اضطراباضطراب اشکال مختلفی دارد و با طیف گستردهای از احساسات مثل نگرانی، ترس یا وحشت همراه است. درمان اضطراب شامل رواندرمانی، دارودرمانی یا ترکیبی از هر دو روش است. بعضی از مکملها هم میتوانند به رفع اضطراب روزمره کمک کنند. با این حال، همهی آنها بیخطر یا مؤثر نیستند. تحقیقات نشان میدهد که مکملهای مختلف از جمله ویتامینها، اسیدهای چرب امگا ۳ و گیاهان دارویی به تسکین علائم اضطراب کمک میکنند. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم در مقالهی امروز ۱۰ مورد از بهترین مکملهای ضداضطراب را معرفی کنیم. با ما همراه باشید. ۱. ویتامین Dویتامین D نقش مهمی در تنظیم خلق و خو و محافظت از مغز و اعصاب دارد. محققان ارتباط بین سطح ویتامین D و افسردگی را نشان داده و بر این باورند که مصرف مکمل ویتامین D میتواند به درمان این بیماری کمک کند. در بعضی تحقیقات هم مشخص شده است که بین کمبود ویتامین D و اختلالات اضطرابی ارتباط وجود دارد. بر اساس تحقیقات، مصرف مکمل ویتامین D باعث بهبود افسردگی و اضطراب در زنان مبتلا به دیابت نوع ۲ میشود. با این حال، نتایج پژوهشهای علمی در مورد ارتباط بین اضطراب و ویتامین D ضد و نقیض است، بنابراین باید مطالعات بیشتری انجام شود. وقتی پوست در معرض نور خورشید قرار میگیرد، در بدن ویتامین D تولید میشود. افزایش مواجهه با نور خورشید، مصرف غذاهای غنی از ویتامین D مثل ماهی سالمون و دریافت مکمل به تأمین ویتامین D مورد نیاز بدن کمک میکند. تعداد کمی از غذاهای گیاهی حاوی ویتامین D هستند، بنابراین دریافت این ویتامین از طریق رژیم غذایی برای افراد گیاهخوار دشوار است. بعید است که ویتامین D با داروهای ضداضطراب تداخل داشته باشد، با این حال ممکن است اثربخشی سایر داروها را تغییر دهد. به همین دلیل، بهتر است قبل از مصرف مکمل با پزشک صحبت کنید.۲. ویتامینهای گروهی B ویتامینهای گروهی Bیا B کمپلکس هشت مادهی مغذی مختلف هستند که در کنار هم بسیاری از عملکردهای بدن از جمله سطوح استرس را کنترل میکنند. در یک مطالعه، کاهش سطوح خونی ویتامین B12 با افزایش خطر افسردگی یا اضطراب مرتبط بود. در سایر مطالعات هم مشاهده شده است که مصرف غذاهای سرشار از ویتامین B باعث کاهش استرس و اضطراب میشود. مکمل B کمپلکس به شما کمک میکند که تمام ویتامینهای گروهی B را به اندازهی کافی دریافت کنید، البته بیشتر افراد با خوردن انواع غذاهای مغذی میتوانند نیاز بدنشان را تأمین کنند. بعضی از ویتامینهای گروهی B، از جمله ویتامینهای B12 و B2 بیشتر در غذاهای حیوانی یافت میشوند. به همین دلیل، ممکن است افراد گیاهخوار به مکمل نیاز داشته باشند. مکمل B کمپلکس هم مثل مکمل ویتامین D با داروهای ضداضطراب تداخل ندارد، اما ممکن است اثربخشی سایر داروهای تجویزی را تحت تأثیر قرار دهد.۳. منیزیم منیزیم یک مادهی معدنی مهم است که تقریباً همهی سیستمهای بدن برای حفظ عملکرد خود به آن نیاز دارند. چند مطالعه هم نشان دادهاند که این ماده در کنترل اضطراب نقش دارد. به اعتقاد محققان، مکمل منیزیم به بهبود اضطراب در افراد مستعد کمک میکند و زنانی که به دلیل سندرم پیش از قاعدگی (PMS) گرفتار اضطراب میشوند از مصرف آن سود میبرند. شما میتوانید با مصرف مکمل یا خوردن غذاهای سرشار از منیزیم این مادهی معدنی ضروری را دریافت کنید. اسفناج، کینوا، لوبیای سیاه، بادام، بادام هندی و شکلات تلخ از بهترین منابع منیزیم به شمار میروند. دوز بالای منیزیم میتواند باعث اسهال شود. مصرف مکمل را با دوز پایین، برای مثال ۱۰۰ میلیگرم در روز شروع کنید و بدون مشورت با پزشک دوز مصرفی خود را به بیش از ۳۵۰ میلیگرم در روز افزایش ندهید. منیزیم میتواند با بعضی از داروهای از جمله آنتی بیوتیکها، داروهای ضدافسردگی و داروهای ضدروانپریشی تداخل داشته باشد.۴. ال- تیانین ال-تیانین (L-theanine) یک نوع اسید آمینه است که در چای سبز و چای سیاه وجود دارد و بر اساس بعضی شواهد میتواند بهعنوان یک آرامبخش و ضداضطراب عمل کند. در یک مطالعه، به یک گروه از شرکتکنندگان دارونما و به گروهی دیگر یک نوشیدنی حاوی ۲۰۰ میلیگرم ال-تیانین داده شد. نتایج این تحقیق نشان داد که مصرف نوشیدنی حاوی ال-تیانین میتواند پاسخ استرس و سطح هورمون کورتیزول را بعد از انجام یک کار چالشبرانگیز کاهش دهد. مصرف مکمل ال-تیانین را با دوز کم شروع کنید و هرگز بدون مشورت با پزشک در طول روز بیش از ۴۰۰ میلیگرم ال-تیانین دریافت نکنید. غالباً مکملهای این اسید آمینه بهشکل کپسولهای ۲۰۰ میلیگرمی عرضه میشوند. ال-تیانین ممکن است با داروی میدازولام (midazolam) تداخل داشته باشد. علاوه بر این، نباید داروهای آرامبخش و مکمل ال-تیانین را همزمان مصرف کرد. ۵. مکملهای مولتی ویتامین مینرالممکن است مکملهایی که حاوی طیف گستردهای از ویتامینها و مواد معدنی هستند برای افراد مبتلا به اضطراب مفید باشند. یک مطالعه گزارش داده است که مکمل حاوی ویتامینهای گروهی B، ویتامین C، کلسیم، منیزیم و روی بهطور چشمگیری اضطراب را در جوانان کاهش میدهد. در یک مطالعهی دیگر هم مشخص شده که مصرف مکمل مولتی ویتامین برای افرادی که از اختلالات خلقی مثل اضطراب رنج میبرند، مفید است. مولتی ویتامینها معمولاً با داروهای ضداضطراب تداخل ندارند. اما چون برندهای مختلف دارای ترکیب متفاوتی از مواد مغذی هستند، توصیه میشود برای انتخاب بهترین مکمل با پزشک یا داروساز مشورت کنید. ۶. اسیدهای چرب امگا ۳اسیدهای چرب امگا ۳ در غذاهایی مانند ماهی و دانهی بزرک یافت میشوند و نقش مهمی در حفظ سلامت مغز دارند. بدن نمیتواند این چربیها را بسازد، بنابراین باید آنها را از رژیم غذایی خود دریافت کنید. محققان بر این باورند که مصرف مکمل امگا ۳ یا مکمل روغن ماهی میتواند برای افراد مبتلا به اضطراب مفید باشد. در بعضی از مطالعات هم مشاهده شده که مصرف کم امگا ۳ با افزایش خطر اضطراب و افسردگی مرتبط است و دریافت مکمل امگا ۳ میتواند به درمان این مشکلات یا پیشگیری از بروز آنها کمک کند. اسیدهای چرب امگا ۳ با بعضی از داروها از جمله داروهای رقیقکنندهی خون تداخل دارند. اگر بیمار هستید یا دارو مصرف میکنید، قبل از مصرف مکمل امگا ۳ با پزشک خود مشورت کنید. ۷. ریشهی سنبلالطیبهزاران سال است که مردم از گیاهی سنبلالطیب بهعنوان دارو استفاده میکنند و گروهی از مردم آن را برای درمان اضطراب مناسب میدانند. استفاده از سنبلالطیب در دورههای زمانی کوتاه برای بزرگسالان سالم بیخطر است. با این حال، برای تأیید اثرات آن به مطالعات بیشتری نیاز است و در حال حاضر هیچ مطالعهای وجود ندارد که بیخطر بودن آن را برای استفادهی طولانیمدت ثابت کند. گروهی از محققان اثرات سنبلالطیب و دارونما را روی ۴۸ زن یائسه مقایسه کردند و به این نتیجه رسیدند که مصرف مکمل سنبلالطیب با سطوح پایینتر اضطراب و افسردگی مرتبط است. وقتی سنبلالطیب را همزمان با داروهای آرامبخش و ضداضطراب مانند بنزودیازپین مصرف میکنید، ممکن است گرفتار عوارض جانبی آن شوید. ۸. بابونهمدت زیادی است که مردم اثرات آرامبخش بابونه را شناخته و برای کاهش اضطراب از آن استفاده میکنند. بعضی مطالعات نشان دادهاند که مکمل بابونه برای اختلال اضطراب منتشر یا فراگیر (GAD) مفید است، اما چون دانشمندان به اندازهی کافی اثربخشی آن را روی انسان بررسی نکردهاند، در حال حاضر اطلاعات زیادی در مورد این گیاه وجود ندارد. در یک مطالعه، شرکتکنندگان بهمدت هشت هفته هر روز ۱۵۰۰ میلیگرم عصارهی بابونه دریافت کردند. نتایج این پژوهش علمی نشان داد که عصارهی بابونه علائم اختلال اضطراب فراگیر را کاهش میدهد و اثرات آن با اثرات داروی ضداضطراب قابل مقایسه است. در یک مطالعهی دیگر هم علائم اختلال اضطراب فراگیر در افرادی که سه بار در روز ۵۰۰ میلیگرم عصارهی بابونه مصرف میکردند، کاهش پیدا کرد. برای بهرهمندی از فواید بابونه میتوانید چای بابونه بنوشید یا از مکمل آن استفاده کنید. بابونه ممکن است با سایر داروها تداخل داشته باشد، بنابراین قبل از مصرف آن با پزشک مشورت کنید. ۹. اسطوخودوسبعضی از مردم رایحهی اسطوخودوس را آرامشبخش میدانند. همچنین شواهدی وجود دارد که نشان میدهد بوییدن این گیاه میتواند به کاهش اضطراب کمک کند. با این حال، نتایج تحقیقات در مورد اثربخشی آن ضد و نقیض است. در یک مطالعه مشاهده شده است که رایحهدرمانی با اسطوخودوس میتواند اضطراب قبل از جراحی را کاهش دهد. شما میتوانید روغن ضروری اسطوخودوس را با استفاده از دیفیوزر (پخشکنندهی رایحه) استنشاق کنید یا بعد از رقیق کردن این روغن با یک روغن حامل نظیر روغن زیتون یا روغن نارگیل آن را روی پوست بمالید. اسطوخودوس ممکن است تأثیر بعضی داروها از جمله داروهای ضدافسردگی، آرامبخشها و داروهای ضداضطراب را افزایش دهد. ۱۰. بادرنجبویهبادرنجبویه گیاهی است از خانوادهی نعنا که از برگهای آن بویی شبیهی بوی لیمو استشمام میشود. در یک مطالعه، چای بادرنجبویه توانست علائم اضطراب و کیفیت خواب را در افرادی که دچار سوختگی شده بودند بهبود ببخشد. تعدادی از محققان هم تأثیر بادرنجبویه را روی افرادی که اخیراً جراحی بای پس قلب انجام داده بودند بررسی کرده و به این نتیجه رسیدند که مصرف کپسولهای حاوی ۱/۵ گرم بادرنجبویهی خشک میتواند سطح اضطراب را کاهش دهد. بادرنجبویه ممکن است با داروهای آرامبخش تداخل داشته باشد. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 13:36 ] [ گنگِ خواب دیده ]
۲۷ ویژگی بارز زنان خودشیفتهآیا زنی را میشناسید که نسبت به دیگران خودخواه، بیرحم، حسود و ایرادگیر باشد؟ از آنجا که این چنین زنهایی رفتارهایی مشابهی با دختران نوجوان از خود نشان میدهند، معمولا بدون اینکه به چشم بیایند فقط از آنها بهعنوان یک «زن بداخلاق» یاد میشود. اما حقیقت این است که چنین زنی ممکن است یک فرد خودشیفته باشد. زنان خودشیفته اغلب در نگاه اول به چشم نمیآیند. اغلب تصور میشود که دختران بداخلاق بعد از اینکه بزرگ شدند از رفتارهای بد خود دست میکشند، اما عاداتی مانند غیبت و شایعهپراکنی، کنار گذاشتن افراد دیگر و خرابکاری در روابط میتواند در بین زنان دارای ویژگیهای خودشیفته بهعنوان امری رایج باقی بماند. زنان سلطهجو که خودشیفته هم هستند تقریبا به اندازهی مردان میتوانند خطرناک و تهدیدکننده باشند، اما زنان به واسطهی رواج کلیشههایی مانند «دختر جوان و زیبا»، «مادر پرمشغله» و «مادربزرگ کوچک و مهربان» از حمایت خاصی در جامعه برخوردارند. هیچ کس فکر نمیکند که یک پیرزن شیرین میتواند کینهتوز، تهدیدآمیز و بیرحم باشد. علاوه بر این هیچکس از یک مادر انتظار ندارد که آنقدر خودمحور و خودخواه باشد که فرزندانش را رها کرده یا از آنها سوءاستفاده کنند. تفاوت زن و مرد خودشیفته در این است که زنها تمایل دارند برای برتری نسبت به سایر همجنسان خود رقابت کنند، در حالی که مردان خودشیفته از جذابیت و ظاهر خود برای رسیدن به اهدافشان استفاده میکنند. حقیقت دیگر این است که زنان خودشیفته هرگز به لحاظ رفتاری رشد نمیکنند و رفتارهای دوران کودکی خود را کنار نمیگذارند. در عوض، آنها در سالهای بزرگسالی رفتارهای پرخاشگرانهی مؤثرتری را اتخاذ میکنند و از تواناییهای سواستفادهگرانهی خود برای پیشبرد اهداف خودخواهانهی خود و سوءاستفاده از دیگران استفاده میکنند. در ادامهی این مقاله از دیجیکالا مگ مهمترین ویژگیهای رفتاری و شخصیتی زنان خود شیفته نقد و بررسی شده است. آشنایی با این خصوصیات رفتاری به شما کمک میکند تا بهراحتی زنان خودشیفته و روابط مسموم آنها را با خودتان تشخیص داده و اقدامات اصلاحی لازم برای به حداقل رساندن آسیبهای وارده از سمت آنها را طرحریزی و اجرا کنید. نحوهی تعامل با زنان خودشیفتهدو نوع زن خودشیفته وجود دارد؛ خودشیفتهی آسیبپذیر و خودشیفتهی بزرگنما. چه با یک خودشیفتهی آسیبپذیر و چه با نوع بزرگنمای آن برخورد داشته باشید، باید این نکته را بدانید که رفتارهای آنها از کجا نشأت میگیرد. معمولا این مسأله به واسطهی احساس ناامنی درونی آنها است. وقتی با یک خودشیفته سر و کار دارید، اجازه ندهید که او شما را از مسیرتان منحرف کند. چون هنگامی که یک خودشیفته سعی میکند در مرکز توجه قرار گیرد، ممکن است حس هدفمندی شما را کمرنگ و محو کند. اما حقیقت این است که نیازی نیست به همهی کارهایی که این شخص انجام میدهد توجه کنید، مهم نیست که او برای جلبتوجه شما چه کار میکند. سعی کنید درگیر او نشوید یا اجازه ندهید با روشهای منفعلانه و تهاجمی زشتش از شما سوءاستفاده کند. سعی کنید خونسردی خود را حفظ کنید و مد نظر داشته باشید که تلاش برای تغییر چنین شخصی یا صحبت کردن با او نتیجهی چندانی در بر نخواهد داشت. ممکن است مجبور باشید بین پیشبرد اهدافتان و کاهش احساس ناامنی فرد خودشیفته تعادلی برقرار کنید، اما با این وجود، رفاه و سلامت خود را بهعنوان مهمترین اولویتتان در نظر بگیرید. اگر با یک خودشیفته بزرگنما سر و کار دارید، ممکن است بخواهید احساسات او را بپذیرید، اما در نهایت اگر میتوانید به چنین رابطهای خاتمه دهید. اگر زن خودشیفته عضوی از خانواده شما باشد، انجام این کار دشوارتر است، اما میتوانید محدودیتها و مرزهایی ایجاد کنید که به شما در حفظ عزت و سلامت روانتان کمک کند. فقط در نظر داشته باشید که او ممکن است مرزهای شما را نادیده بگیرد و هر طور که میخواهد عمل کند.زنان خودشیفته و روابط عاطفی مطالعات نشان داده است که هر دو طرف در یک رابطهی زمانی که زن خودشیفته باشد، رفتارهای زنندهتری از خود نشان میدهند. مردان وقتی که مجبورند با یک شریک عاطفی خودشیفته تعامل داشته باشند عصبانیت بیشتری از خود نشان میدهند، اما سطح خودشیفتگی مردان هیچ ارتباطی با این بروز این رفتارها در طرف مقابل ندارد. این نشان میدهد که زنان خودشیفته در روابط عاطفی خصمانهتر رفتار میکنند و این مسأله به نوبهی خود باعث میشود که شرکای آنها در تعاملات خود رفتارهای خصمانه و عصبانیتری از خود نشان دهند. این مسأله الگویی از رفتارهای آزاردهندهی احساسی ایجاد میکند که به طور حتم اعتماد و شادی را در رابطه از بین میبرد. چرا زنهای خودشیفته بهشدت بیرحم هستند؟بیرحمی میتواند ناشی از این باشد که زن خودشیفته خودش را نسبت به وضعیت موجود، جدا فرض میکند. این اتفاق معمولا زمانی رخ میدهد که فرد خودشیفته استرس زیادی را تحمل میکند، مانند زمانی که با شریک خود درگیر یک مشاجره است. آنها وقتی که احساسات منفی را تجربه میکنند، هر نوع احساس مثبتی که نسبت به شریک زندگی خود دارند را تعلیق میکنند و این عواطف تماما برای آنها محو میشود. تفکر آنها سیاه یا سفید است زیرا زن خودشیفته همسر خود را یا کاملا خوب میبیند یا کاملا بد. او شبیه یک کودک نوپا میشود که وقتی دچار خشم و عصبانیت است، نمیتواند هیچ چیزی را ببیند یا احساس کند و فقط بهشدت گریه میکند. آیا فکر میکنید ممکن است زندگی شما هم زن خودشیفتهای وجود دارد؟ بیایید ویژگیهای زنان خودشیفته را مرور کنیم تا بتوانید به طور دقیقتر از این مسأله اطمینان حاصل کنید.۲۷ ویژگی شخصیتی زنان سمی و خودشیفته در ادامه ۲۷ ویژگی بارز شخصیتی و رفتاری زنان خودشیفته آمده است. آشنایی با این خصوصیات رفتاری و علت انجام دادن آنها از سوی زنان خودشیفته به شما کمک میکند تا بهراحتی این افراد و روابط مسموم آنها را با خودتان تشخیص داده و اقدامات اصلاحی لازم برای به حداقل رساندن آسیبهای وارده از سمت آنها را طرحریزی و اجرا کنید. ۱. فرد خودشیفته از درد و رنج دیگران لذت میبردزن خودشیفته وقتی دیگران را تحقیر میکند از این کار لذت میبرد و احساس شادی میکنند. زن خودشیفته اغلب سعی میکند تا به طرف مقابلش آسیب برساند یا به لحاظ احساسی او را تحقیر کند. وقتی که دیگران دربارهی مسائل یا احساسات جدی خود صحبت میکنند، این افراد هیچ نوع حس همدلی و درکی از شرایط آنها ندارد. آنها همچنین در گفتوگوهای خود برای پاسخگویی تنها به جوابهای سطحی یا توبیخهای ظالمانه برای بیاعتبار ساختن احساسات دیگران بسنده میکنند. ۲. یک زن خودشیفته احساسش به سرعت از عشق به نفرت تبدیل میشوداو توانایی زیادی دارد که بدون هیچ تجدیدنظری ابتدا قربانیان خود را تجلیل کرده و آنها را بزرگ کند، سپس آنها را بیارزش کند و کنار بگذارد. هنگامی که او از یک رابطه آنچه را مد نظرش بود گرفت، دیگر آن را رابطه را تمام شده فرض میکند. از آنجا که او خودش نمیتواند رابطهی سالم و ارضاکنندهای را داشته باشد، از خرابکاری در روابط دیگران برای سرگرمی خودش لذت میبرد. ۳. زن خودشیفته با دوستانش بهشدت رقابت میکندزن خودشیفته در گروه دوستانش تشخیص میدهد که چه کسی برای او یک تهدید است و چه کسی فقط از بقیهی گروه تبعیت میکند. کسانی که فرد خودشیفته را به واسطهی موفقیتش، ظاهرش، شخصیتش، موقعیتش یا همهی اینها با هم تهدید میکند، از دید فرد خودشیفته باید که حذف شود، در حالی که افراد مطیع را میتوان در اطراف خود نگه داشت تا جایی که دیگر هیچ کاربردی برای فرد خودشیفته نداشته باشند. ۴. زن خودشیفته دوستان خود را در مقابل یکدیگر قرار میدهدزن خودشیفته به منظور کسب احساس برتری نسبت به افراد حاضر در زندگیاش، دوستان خود را در مقابل یکدیگر قرار میدهد و به آنها میگوید که دوستان دیگرش دربارهی او بدگویی میکنند در حالی که در حقیقت این چنین نیست و غیبتهای او همگی ساختگیاند و هدفشان ایجاد تنش یا درگیری در گروه است. ۵. یک زن خودشیفته بیش از حد به ظاهر خود اهمیت میدهدزنان خودشیفته عموما جذاب هستند، اما صرفنظر از این مسأله، آنها از جنسیت خود برای دستیابی به خواستههای خود استفاده میکنند. زنان خودشیفته همچنین تمرکز زیادی روی وضع ظاهری خود دارند و اغلب جذابیت خود را بیش از حد ارزیابی میکنند و عموما با ویژگیهای ظاهری خود جلوهنمایی میکنند. از آنجا که زنان در جامعه امروز ابژه انگاری میشوند، یک زن خودشیفته از این هنجار اجتماعی برای اثبات قدرت خود استفاده میکند. ۶. زنان خودشیفته مادیگرا هستنددر حالی که مردان بیشتر به دنبال کسب درآمد هستند، زنان خودشیفته بیشتر از خرج کردن آن لذت میبرند. آنها معمولا از خرید گرانترین لباسهای موجود در بوتیکهای لوکس لذت میبرند، همچنین از خرید جواهرات و تجملات به خرج عزیزانش. این افراد حتی ممکن است به یک شخص ثروتمند اجازه دهند که برای آنها مبالغی هنگفتی خرج کند بدون اینکه به او کمترین احساسی داشته باشند. تصویر ظاهری او مهمتر از واقعیت درونی اوست. زنان خودشیفته همچنین ممکن است با تلاش و کوشش خودشان ثروتی به دست آورند و از آن بهعنوان ملاک برتری خود استفاده کنند. ۷. زنان خودشیفته مرزها را نادیده میگیرندزنان خودشیفته تمایل دارند که همیشه یک گروه از ستایشگران را در اطراف خود داشته باشند، مانند شریکهای عاطفی قبلی که از آنها جدا شدهاند یا حتی تحسینکنندگانی که تمایل به برقراری رابطه با آنها را دارند. او از این افراد برای زیر پا گذاشتن مرزهای موجود در روابط خود استفاده میکند و سعی میکند با این کار حسادت دیگران را تحریک کند. او اغلب بین این تحسینکنندگان مثلثهای عشقی ایجاد میکند و عاشق ایجاد درگیری بین آنها و توجه بیش از حد مردها است. ممکن است از او بخواهید که به احساسات، زمان، محدودیتهای مالی یا سایر داراییهای مادی شما احترام بگذارد، اما او همیشه راهی پیدا میکند تا محدودیتهای شما را دور بزند و با این کارش احساس بدی در شما ایجاد کند.۸. یک زن خودشیفته از همه انتظار برخوردی مطلوب دارد او نه تنها به دنبال برخورد مطلوب از سوی دیگران است، بلکه علنا از آنها در این زمینه انتظار دارد. او همچنین معتقد است که مردم باید به طور خودکار از او پیروی کنند. او تصور میکند که فردی خاص است و بنابراین مستحق شهرت، ثروت، موفقیت و احساس رضایت است، حتی اگر این امر برای دیگران هزینهای در پی داشته باشد. ۹. زنان خودشیفته اغلب حسود هستنداگرچه به نظر میرسد که زنان خودشیفته اعتماد به نفس زیادی دارند، اما آنها اغلب به دیگران حسادت میکنند. چنین زنی همیشه به دنبال فرصتی است تا دیگران را زیر پا بگذارد، و اغلب با یکی از دوستان خود دربارهی دلیل برتری هر دویشان نسبت به دیگران بحث میکند. ۱۰. زنان خودشیفته فکر میکنند که همه به آنها حسادت میکننددر حالی که از درون نسبت به دیگران احساس حسادت میکنند، عمیقا معتقد هستند که دیگران هم به آنها حسادت میکنند و از این بهانه برای توضیح علت عدم دوستی صمیمی خود با دیگران استفاده میکنند. اگر دوستانش دستاوردهای باارزشی را در زندگیاشان به دست آورده باشند، او راهی برای کوچک جلوه دادن این دستاوردهای آنها پیدا میکند. ۱۱. افراد خودشیفته مدام دیگران را سرزنش میکنندزنان خودشیفته دیگران را به خاطر اشتباهات و مشکلاتشان سرزنش میکنند. آنها معتقدند که خودشان هرگز اشتباه نمیکنند، بنابراین هر اشتباهی که پیش بیاید حتماً تقصیر شخص دیگری است. آنها هرگز احساس شرم نمیکنند زیرا معتقدند هیچ اشتباهی از آنها سر نمیزند. ۱۲. یک زن خودشیفته اغلب بیثبات به نظر میرسدزنان خودشیفته معمولا رفتارهای پرخطری انجام میدهند، گرایش زیادی به اعتیاد دارند و در صورت طرد شدن توسط دیگران مستعد پرخاشگری هستند. آنها اغلب یا بسیار خوشحال هستند یا بسیار ناراحت بدون اینکه حد وسطی داشته باشند، این مسأله باعث میشود دیگران فکر کنند که آنها بیثبات هستند. ۱۳. آنها بیش از حد روی جزئیات رفتاری و گفتاری دیگران حساس هستنداگر یک زن خودشیفته تصور کند که کسی به او شک دارد یا درباره او حرف بدی زده است، سریع واکنش نشان داده و با آن شخص مقابله میکند. این مسأله اغلب به گونهای اتفاق میافتد که واکنش آنها اصلا با آنچه تصور میکنند از سوی دیگران رخ داده است متناسب نیست. در واقع آنها از کاه کوه میسازند. ۱۴. فرد خودشیفته هرگز عذرخواهی نمیکندزنان خودشیفته معتقدند که هیچ اشتباهی از آنها سر نمیزند، بنابراین هرگز در موقعیتی قرار نمیگیرند که بابت آن از کسی عذرخواهی کنند. اگر او کار اشتباهی انجام دهد، به جای آنکه مسؤولیت آن را بر عهده بگیرد، سریعا آن را به گردن شخص دیگری میاندازد.۱۵. آنها به طرز مبالغهآمیزی خود را مهم میپندارند دو نمونه از بارزترین نشانههای زنان خودشیفته عبارتاند از اینکه همیشه احساس میکنند حق با آنها است و دوم اینکه معتقدند از اطرافیان خود اهمیت بیشتری دارند. آنها دربارهی دستاوردهای خود عموما مبالغه میکنند و از دیگران برای دریافت تعریف و تمجید استفاده میکنند. ۱۶. زنان خودشیفته عموما در اجتماع فاقد ادب و خوشرویی هستندیک زن خودشیفته آداب معاشرت اجتماعی را دربارهی دیگران به جا نمیآورد. او عمیقا معتقد است که برای تکمیل کردن جهان به این دنیا آمده و در نتیجه دلیلی برای توجه به نیازهای دیگران در خود نمیبیند. او با تمام وجود معتقد است که حضور صرف او یک هدیه برای اطرافیانش است. ۱۷. زنان خودشیفته شریک عاطفی خود را «مجازات» میکنندهنگامی که یک زن خودشیفته در یک رابطهی عاشقانه است، معمولا وقتی که احساس میکند با او بدرفتاری شده است، به لحاظ روحی و عاطفی از همسر خود جدا میشود. او ممکن است از تکنیک بیتوجهی و طرد کردن برای تنبیه شریک زندگیاش استفاده کند. او همچنین ممکن است با امتناع از رابطهی جنسی همسر خود را مجازات کند. ۱۸. زنان خودشیفته هیچ نوع احساس همدلی و شفقتی با دیگران ندارندزن خودشیفته به هیچ وجه تمایل ندارد که بفهمد دیگران چه احساسی دارند و از این که کاری کند تا دیگران به هر نحوی احساس حقارت کنند، احساس پشیمانی نمیکند. او هرگز سعی نمیکند خود را جای دیگران بگذارد تا دیدگاه و وضعیت آنها را درک کند یا با آنها همذات پنداری کند زیرا دیدگاه او تنها چیزی است که در جهان اهمیت دارد. ۱۹. زنان خودشیفته عاشق صحبت کردن درباره خودشان هستندموضوع دلخواه یک زن خودشیفته برای صحبت، خود او است. او اغلب وارد وقتی وارد گفتگویی میشود، سعی میکند توجه طرف مقابل و موضوع مکالمه را به طریقی به طرف خود بکشاند تا توجه همه معطوف او شود. ۲۰. زنان خودشیفته در شبکههای اجتماعی خودنمایی میکنندیک زن خودشیفته معمولا در تمام رسانههای اجتماعی فعال است و سعی میکند تا آنجا که میتواند تعداد دوستان یا فالوئرهای خود را بالا ببرد. او از تبلیغات کردن خودش در این فضا لذت میبرد و همیشه از خودش عکسهای سلفی میگذارد در حالی که در تمام آنها از نظر ظاهری بینقص به نظر میرسد. هرگز دربارهی چنین زنی در رسانههای اجتماعی شوخی یا اظهارنظر منفی نکنید. چون مجازات او معمولا بسیار شدید است. ۲۱. یک زن خودشیفته بیش از آن چه به شما بدهد، از شما میگیرددوست یا شریک خودشیفتهای که زمانی تمام عشق و توجه خودش را به طور کامل نثار شما میکرد، ناگهان یک چرخش کامل در رفتارش نشان میدهد و اکنون دیگر یک گیرندهی دائمی است. او با خودش فکر میکند که لیاقت همه چیز را دارد و اگر شما چیزی ندارید که نثار او کنید، آن وقت به شما کمتر اهمیت میدهد و اگر بیش از حد شکایت کنید، شما را سریعا کنار میگذارد. ۲۲. زن خودشیفته الههی خلق درام استرفتار او غیرقابل پیشبینی است و واکنشهای او اغلب شدید و حسابنشده است. یک زن خودشیفته عصبانی میتواند مردم را دائماً به واسطهی خشم و رفتارهای تنبیهی خود نسبت به افراد دیگر شوکه کند. او عاشق ایجاد تنش و تماشای تقلای دیگران یا مشاهدهی واکنش آنها به رفتارهای طغیانی و شگفتانگیز خودش است. ۲۳. زن خودشیفته عاشق کنترل کردن دیگران استمردم معمولا هنگام اشاره به شریک زندگی خود از کلمهی «کنترل کردن» زیاد استفاده میکنند، اما هنگامی که با یک فرد خودشیفته در ارتباط هستید، کنترل کردن معنای کاملا جدیدی پیدا میکند. یک زن خودشیفته دربارهی کنترل کردن شریک عاطفیاش هیچگاه عقبنشینی نمیکند تا شما را به طور کامل تحت سلطه و اختیار خودش در نیاورد، از پای نمینشیند. شما یا باید به طور کامل از دستورات و خواستههای او اطاعت کنید، یا اینکه برای همیشه از طرف او طرد میشوید. ۲۴. زن خودشیفته عاشق سوءاستفادهی روانی و عاطفی از دیگران استسوءاستفادهی روانی برای افراد خودشیفته فعالیتی سرگرمکننده است و زنان خودشیفته هم در استفاده از رفتارهای تهاجمی منفعلانه برای گیج کردن یا آسیب رساندن به شما استاد هستند. شما ممکن است از طرف آنها با سکوت مطلق برخورد کنید و طرد شوید، در شبکههای اجتماعی مسدود شوید، پیامهای شما بیپاسخ بمانند، یا حتی اینکه او برای مدتی طولانی از خانه خارج شود تا همه اینها شما را مجبور به انجام دادن آن چیزی کنند که او از شما میخواهد. ۲۵. زن خودشیفته در روابط خود وفادار نیستزن خودشیفته به هیچ وجه یک شریک وفادار نیست، معمولا بدون هیچگونه پشیمانی و عذاب وجدانی به همسر یا شریک زندگیاش خیانت میکند و با استفاده از تکنیک چراغ گاز و انواع دیگر سوءاستفادههای روانی سعی میکند تقصیر را به گردن شریک عاطفی خود بیندازد. با این حال، شریک زندگی او معمولا با تمام توانش از او نگهداری و مراقبت میکند و از بیوفاییهای متعدد او بیخبر است. ۲۶. حضور یک زن خودشیفته برای اطرافیانش بهشدت خستهکننده استتقلا بین خواستههای دائمی یک زن خودشیفته و تحمل ضربههای روحی ناشی از تعامل با او برای تمام اطرافیانش خستهکننده است. تلاش برای راضی نگه داشتن او در همه حال و جلوگیری از ناراحت شدن او به طور دائمی برای هر مردی میتواند یک وظیفهی خستهکننده و کمرشکن باشد. ۲۷. زن خودشیفته همیشه فکر میکند که مشکل از جانب شما استیک زن خودشیفته مطمئنا نمیداند که خودشیفته است، اما اگر ویژگیهای ذکر شده در بالا را مطالعه کند، قطعاً فکر میکند که این ویژگیها با شخصیت شما منطبق هستند. مشکل هرگز از طرف او نیست. همیشه اشتباه از جانب شماست.نکتهی پایانی
وقتی که یک زن در زندگی شما دارای این ویژگیهای خودشیفتگی باشد، بدون اینکه متوجه شوید او روی عزتنفس، سلامت روانی و وضعیت رفاه کلی شما تأثیر منفی میگذارد. ممکن است زمان آن فرا رسیده باشد که نقش او را در زندگی خود مجدداً ارزیابی کنید و مدت زمانی را که با او میگذرانید کاهش دهید. اگر با چنین شخصی رابطه دارید، ممکن است بیرون آمدن از رابطه با او دشوار باشد زیرا همیشه او باید کسی باشد که شما را ترک میکند، اما برای تجربه کردن یک زندگی بهتر، باید قدمهایی را برای قطع روابط سمی بردارید. [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 13:34 ] [ گنگِ خواب دیده ]
تنها باش ولی با آدم های احمق نباش [ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 7:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]
بگذریم . . . غیر از اذیت کردن خودم و شما فایده ای نداره . . . زمان همه چیز را ثابت می کند
[ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 0:1 ] [ گنگِ خواب دیده ]
آغاز تو، پایان تویی [ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 23:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]
وطن تنها میراثی است که هرگز نمی توان آن را خرج کرد، هدیه داد و یا فروخت. [ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 23:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
نادر شاه افشار نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب میرفت. از او پرسید: پسر جان چه میخوانی؟ نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. [ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
۴ حقیقت جالب تاریخی در مورد کنجداینطور که از شواهد تاریخی برمی آید کنجد کهن ترین محصول کشاورزی جهان است. روغن کنجد که از استخراج روغن از دانه کنجد بدست می آید طی سالیان دراز برای اهداف متنوعی همچون غذا، دارو ، لوازم آرایشی و مراسم ها استفاده میشده است. با ما در ادامه مطلب همراه باشید تا باهم ۴ حقیقت جالب تاریخی در مورد کنجد از گوشه و کنار دنیا بخوانیم: سِسِمی در رو باز کن!لغت “السِمسِم” در زبان عربی و “sesame“در زبان انگلیسی به معنای کنجد میباشد. در داستان “علی بابا و چهل دزد بغداد” در کتاب هزار و یک شب (شبهای عربی)، این رمز عبور جادویی باعث کشف غاری شد که گنجینه ای سرقت شده درونش پنهان بود. زمانی که این داستان روایت میشود، گیاه کنجد بصورت گسترده بعنوان یک محصول کشاورزی مهم برای تولید روغن کشت میشد و منبع ارزشمند مالی بشمار میرفت. در داستان روایت شده، مردم معتقد بودند که کنجد دارای قدرت اسرار آمیزی بوده و توانایی سحر و جادو دارد. گیاه کنجد بدین صورت است که پوسته اش باز شده و پس از آن بذر داخلش ظاهر می شود. گفته میشود که جمله ” سِسِمی در رو باز کن!” بر اساس همین خصوصیت کنجد بوده است. مومیایی کردن اجسادروغن کنجد دارای اثر آنتی اکسیدانی قوی است و در مقایسه با روغن های دیگر قابلیت نگهداری بهتری دارد. بهمین دلیل در مصر باستان از روغن کنجد برای ساخت مواد نگهدارنده در فرآیند مومیایی کردن استفاده میشده است. زیبایی کلئوپاتراگفته میشود که کلئوپاترا، ملکه مصر باستان(مابین سالهای ۶۹-۳۰ پیش از میلاد مسیح) روغن کنجد را توسط مردمانی از سرزمین پونت در آفریقای شرقی(نزدیک به محل پیدایش گیاه کنجد) به عنوان هدیه دریافت کرد و از آن در عطر و لوازم آرایشی خود بهره برد. روغن کنجد ممکن است موجب زیبایی پوست او شده باشد. تقویت کننده قوای جنسی و جسمیطبق شواهد تاریخی وجود کنجد در اهرام مصر تایید شده است. در مصر باستان کنجد نه تنها برای درمان بیماری ها بلکه برای افزایش قوای جسمی مورد استفاده قرار میگرفت. می گویند فرعون هر روز مخلوطی از کنجد را با افزودن شیر، عسل، تخم مرغ و ادویه جات مینوشید. در مصر امروز نیز کنجد به عنوان غذایی مقوی و پرانرژی شناخته میشود و بسیاری از مردان برای تقویت توان جنسی و جسمی ازین گیاه ارزشمند بهره می برند. [ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
حقایقی شگفت آور درمورد بتهوونبتهوون در سال ۱۷۷۰ در شهر بن آلمان متولد شد و به یکی از اثرگذارترین آهنگسازان تبدیل شد که دهها سمفونی، کنسرتو، سونات پیانو و کوارتت زهی نوشته است. بتهوون بیشتر دوران جوانی خود را به عنوان یک پیانیست آموزش دید و همین طور طی گذر سالها شنوایی خود را از دست میداد و در نهایت به طور کامل به آهنگسازی روی آورد. اینکه دقیقا آخرین کلمات بتهوون چه بوده است، مشخص نیست که البته دوستانش و بیوگرافها نسخههای متفاوتی از آخرین کلمات زندگی او را جمعآوری کردهاند که شامل حیف، حیف... بسیار دیر، دست بزنید دوستان من، کمدی به پایان رسید، در بهشت خواهم شنید بوده است. ... به گزارش سرویس فرهنگ و هنر برخط نیوز به نقل از برترین ها - انتخاب: از استادانی که بتهوون نزد آنها آموزش دید تا آخرین کلماتی که بر زبان آورد، در اینجا می توانید حقایقی شگفت آور را درباره این نوازنده پیانو و آهنگساز آلمانی بخوانید. بتهوون در سال ۱۷۷۰ در شهر بن آلمان متولد شد و به یکی از اثرگذارترین آهنگسازان تبدیل شد که ده ها سمفونی، کنسرتو، سونات پیانو و کوارتت زهی نوشته است.
بتهوون بیشتر دوران جوانی خود را به عنوان یک پیانیست آموزش دید و همین طور طی گذر سال ها شنوایی خود را از دست می داد و در نهایت به طور کامل به آهنگسازی روی آورد. باوجود اینکه یکی از مهم ترین حس های پنج گانه خود را به عنوان یک موسیقیدان از دست می داد، با این حال او ماندگارترین آثار خود را زمانی ساخت که وضعیت شنوایی اش رو به وخامت بود. لودویگ فان بتهوون سومین نفر در خانواده خود با این نام بود آن نقل قول معروف از بتهوون که می گوید: «هزاران پرنس وجود دارد و خواهد داشت ولی بتهوون تنها یک نفر است»، دقیقا درست نیست. اولین لودویگ فان بتهوون پدربزرگ او بود که موسیقیدان در بن بود و دومین لودویگ فان بتهوون برادر بزرگتر او بود که چند روز بعد از تولد او درگذشت. او با معلم موزارت آموزش دید؛ یوزف هایدن بعد از اینکه بتهوون در اوایل ۲۰ سالگی اش به وین مهاجرت کرد، درس هایی را با هایدن که اغلب پدر سمفونی خوانده می شد، گذراند. هایدن همچنین موزارت یکی از نخستین الگوهای بتهوون را آموزش داده بود. گفته می شود که بتهوون قبل تر از این ماجرا سفری به وین داشته تا درس هایی را از موزارت بیاموزد ولی اطلاعاتی از اینکه آیا این دو واقعا ملاقات کرده اند یا نه؟ در دسترس نیست. اگرچه که بتهوون و استادش هایدن اغلب با هم جر و بحث داشتند ولی با این وجود بتهوون قطعه Piano Sonatas, Op. 2 را به هایدن اختصاص داد. در عشق بد شانس بود بتهوون در ابتدا عاشق یک کنتس جوان به نام جولی Julie (Giulietta) Guicciardi در سال ۱۸۰۱ شد اما نتوانست با او ازدواج کند؛ چراکه نجیب زاده نبود. قطعه معروف سونات پیانوی او به نام Piano Sonata No. 14, Moonlight برای این او نوشته شده است. این آهنگساز چند سال بعد هم عاشق کنتس دیگری به نام Josephine Brunswick شد که از سال ۱۷۹۹ آموزش موسیقی به او را شروع کرده بود. آنها نامه های عاشقانه زیادی برای هم ارسال کرده بودند که ۱۵ تا از آنها که توسط بتهوون نوشته شده بود، باقی مانده است تا زمانی که خانواده کنتس آنها را برای خاتمه دادن به رابطه تحت فشار گذاشته اند. علت ناشنوا شدن بتهوون مشخص نیست مشکلات شنوایی بتهوون از ۲۶ سالگی او آغاز شد و دهه آخر زندگی او به طور کامل از بین رفته بود. البته تئوری های مختلفی درباره علت این امر وجود دارد که محکم ترین آن تیفوس یا آبله ای است که در دوران کودکی به آن مبتلا شد. لحظه مرگ او با طوفان رعد و برق همراه بود بتهوون ۲۶ مارچ ۱۸۲۷ بعد از تحمل یک دوره طولانی بیماری درگذشت. دوست بتهوون لحظه درگذشت بتهوون را با سمفونی های او که صداهای ناگهانی آنها همچون کوبیدن بر در سرنوشت می ماند، مقایسه کرده است. اینکه دقیقا آخرین کلمات بتهوون چه بوده است، مشخص نیست که البته دوستانش و بیوگراف ها نسخه های متفاوتی از آخرین کلمات زندگی او را جمع آوری کرده اند که شامل «حیف، حیف... بسیار دیر»، «دست بزنید دوستان من، کمدی به پایان رسید»، «در بهشت خواهم شنید» بوده است. [ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
[ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:57 ] [ گنگِ خواب دیده ]
وقتی تو نیستی مثل همیشه آخر حرفم وقتی تو نیستی
[ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:55 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||