لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

  فوتبال در اندیمشک

تیم فوتبال پرسپولیس سگوند سال ۱۳۴۸

 

اسامی

ایستاه از راست ۱.علیرضا سگوند(پناهی) ۲.مهدی گنجی ۳. حسینعلی دشیشک(پناهی) ۴. مصطفی راز ۵. پادار نظری

نشسته از راست : ۱. حمید لطفی ۲. سبزمراد کتابی ۳. پاپی علی دشیشک(پناهی) ۴. عالی ارجمند

 ۵. عبدالرضا خساره(صیادی) ۶. ؟

 

تیم فوتبال شبکه بهداری اندیمشک سال ۱۳۵۸

 

اسامی

ایستاده از راست : ۱. محمد گنجی ۲. مرحوم مرتضی غیاثوند ۳. عبدالرضا صیادی ۴. محمود ضامن ۵. حبیب گواهی ۶. عظیم ۷. لطیفی

نشسته از راست : محمد ابول پور ۲. مرحوم مجید زراسوند ۳. رضا سوزولی ۴. جعفر زنگویی ۵. غلام عباس حاجیوند۶ . حاجی عشیری

[ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:30 ] [ گنگِ خواب دیده ]

شین مثل شین آباد

سنگ ریزه های كوچه هاي خاکی شین آباد هم جلودار قدم های برهنه او نبود.

مادر تنها و تنها به فکر رسیدن به مدرسه دختر بچه اش است.

در بین راه چندین بار پاهای كم رمقش سست شده و با صورت به زمین می خورد.

اما زود و بی آن که دردی احساس کند از جای برمی خیزد و راه مدرسه روستـا را در پیش می گیرد.

دود بی مهری ها از دوردست نمایان است.

مردم  دارند، سطل سطل آب و خاک می آورند.

صدای شیون دخترکان شین آبادی در ميان شعله هاي سرخ و سياه جگر مادر را آتش زده و لحظه به لحظه امیدهای مادر را كمتر می کند.

کدام یک از این ناله ها، صداي پاره تن من است...؟

فریاد های سیما را تشخیص میدهد.

کسی جلودار یک مادر زخم خورده نیست.

می خواهد خود را به دل آتش بزند.

با تلاش مردم، آتش کم کم مهربان تر می شود.

پنجره آهني كلاس از جا بيرون آورده مي شود و دخترکان شین آبادی را یک به یک از مدرسه بیرون آورده و سوار آمبولانس های پادگان نظامی پسوه می کنند تا چند ساعت بعد در بيمارستان اروميه درمان شوند.

مادر دیوانه وار به دنبال دختران سوخته می دود، اما کدام یک پاره تن اوست؟

صبح مو هایش را شانه کرده ام، اما کدام مو؟ لباس هایش را میشناسم، اما کدام لباس؟

بعدها، در بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیــه وقتی  پای درد و دل هایش نشستم، می‌گفت: هنوز هم باورم نمی شود این دختر من است! هنوز هم شک  دارم...

دختران در آتش سوخته شین آباد را، راهی بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیـه می کنند.

تیتر یک رسانه ها یک جمله بیشتر نیست:مدرسه شین آباد سوخت!

خبرنگاران خود را سریعا به بیمارستان می رسانند، آمبولانس ها با سرعت تمام، یک به یک  مقابل درب اورژانس بیمارستان توقف می کنند، هیچ کس حق ورود به داخل بیمارستان را ندارد، هر دوربینی که در محوطه بیمارستان کار کند، محکوم به ضبط شدن است.

هیچ وقت تصویر آن ساعت های بیمارستان امام خمینی(ره) از یادم نمی رود، تصویر زنانی که با لباس محلی بر زمین نشسته و چنگ بر صورت خویش می کشیدند.

مطابق انتظار، مسئولین از دسترس خارج می شوند.

روز سیاه شین آباد به سر می رسد،هنوز هیچ کسی حق ورود به بیمارستان را ندارد.

ساعت تقریبا 1 بامداد بود که توانستم به صورت مخفیانه وارد بیمارستان شوم و با دوربین کوچکم به سراغ دختران شین آباد رفتم.

بعضی وقت ها قلم برای توصیف صحنه هایی خاص، کم می آورد.

از بچه ها هیچ چیزی مشخص نبود.

خیلی هایشان بی هوش یا خوابیده بودند.

چیزی از بدنشان به جز باندپیچی های خونین مشخص نبود.

بچه ها خوابیده بودند و مادرها، به صورت های غیر قابل تماشای عزیزانشان خیره شده بودند.

چشم های گریان یک مادر حرف های زیادی برای گفتن دارد.

یکی از بچه ها با چشمانش حرکاتم را دنبال میکرد، نگاهش فریاد های کر کننده ای داشت.

به چشم هایش خیره شده و با لبخند چشمک زدم، منتظر واکنش او بودم، اما لب های سوخته او در زیر باند های پیچیده شده، نای خندیدن نداشت...



 






برچسب‌ها: شین مثل شین آباد
[ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]

 

مقاله: برخورد آرا و اندیشه ها 
نویسنده : نیکوهمت، احمد

روزی پدر تعریف کرد برای ورود محمد رضا شاه به دزفول از محترمین شهر برای دیدار دعوت شده بود.پدر که در آن زمان به‏شدت‏ تحت فشار و با درگیری‏های شهری به حد استیصال رسیده بود،برای‏ خودش تصمیم می‏گیرد به شیوه‏ی مرگ یک‏بار شیون یک‏بار با جسارت تام هنگام شرفیابی دل به دریا بزند و شکایتش را با پدر تاجدار درمیان بگذارد.او گفت قبل‏از ورود شاه،سرهنگ مهران،رییس‏ سازمان امنیت پس‏از ورود و چاق سلامتی با دوستان مرا به کناری کشید و در آن‏جا گفت:حسن خان از شما خواهشی دارم،نباید از آن ناراحت‏ شوید.گفتم:اختیار دارید،این چه حرفی‏ست.بفرمایید.گفت:باید اجازه‏ دهید جیب‏های‏تان را بگردم.با خنده گفتم:خیال می‏کنید قصد سوئی‏ برای شاه درسر می‏پرورانم.گفت:به‏قدر کافی شما را می‏شناسم که‏ چنین کاری از شما برنمی‏آید.و از این بابت خیالم راحت است،هرچه‏ خواستم عذر و بهانه بیاورم،قانع نشد؛وقتی بیش‏تر مقاومت کردم‏ مودبانه به من فهماند درغیراین‏صورت بایستی مجلس را ترک گویم. ناگزیر تسلیم شدم.با دو انگشت مبارک پاکتی را که در جیب داشتم‏ بیرون آورد.چیزی که بسیار باعث تعجب پدرمم شده بود،این بود که از همان ابتدا به همان جیبی دست برد که کاغذ در آن بود و نه جیب‏های‏ دیگر.گویی می‏دانست و نشانی آن‏را دریافت کرده بود.وقتی پاکت را دید گفت:اجازه می‏دهید بخوانم.گفتم:قدرت و اختیار فعلا در دست‏ شماست،بفرمایید.نوشته بودم:شاها اجازه دهید ظرف چند دقیقه‏ حقایقی را با شما درمیان بگذارم،اطرافیان همگی به شما دروغ‏ می‏گویند».سرهنگ گفت:حسن خان این چه کاری‏ست؟می‏دانی چه‏ عوارض و دردسرها و گرفتاری‏های بیهوده و بی‏نتیجه‏یی برای همگی‏ ما و خودت ایجاد می‏کردی؟گفتم:مگر من جز حقیقت چیزی نوشته‏ام. سرهنگ گفت:همان‏طور که بارها برایت فاش کرده‏ام،ایشان‏ به‏هیچ‏وجه تمایلی به شنیدن این حقایق ندارند و هرگز احساس نیاز به‏ توصیه و راهنمایی دیگران در هرمقام و منصبی هم که باشند،پیدا نمی‏کند.دربرابر آن از خود بی‏خود می‏شوند.و این چیزی‏ست که‏ ما موظف به رعایت آن هستیم.

3-روزی در ملاقاتی که پدر با سرهنگ دارد،او اظهار علاقه‏ می‏کند.یکی از دوستان پدر را که قرابتی هم با او دارد،ملاقات می‏کند. ایشان غلام خان خانجان،رییس اهل سگوند شاخه‏یی از ایل بختیاری‏ بودند که در دزفول ساکن بودند.چند روز بعد غلام خان به دیدن پدر می‏آید،پدر موضوع را با ایشان درمیان می‏گذارد و پیشنهاد می‏کند هم‏اکنون به دیدن سرهنگ بروند.سوار ماشین می‏شوند،در بین راه‏ غلام خان به راننده می‏گوید ابتدا سری به خانه‏ی ایشان بزنند،زیرا سفارشی دارد.غلام خان چند دقیقه سری به خانه می‏زند و برمی‏گردد و به سازمان می‏روند.به‏محض رسیدن سرهنگ به غلام خان محبت و لطف بسیار می‏کند،ولی ضمن محبت از او گله می‏کند که چرا نسبت به‏ سازمان بدبین و بدگمان است.پدر می‏گفت:من تا آن وقت از قضییه خبر نداشتم.در جواب غلام خان که ما او را دایی صدا می‏کردیم،به سرهنگ‏ می‏گوید واکنش‏هایش به‏علت گزارشات خلاف واقع در پرونده مربوط به‏ زمین‏های‏شان می‏باشد.سرهنگ زنگ می‏زند و پرونده را می‏خواهد و آن را در اختیار غلام خان می‏گذارد و می‏گوید مطالعه بفرمایید.پدر می‏گفت:من متوجه سیمای غلام خان بودم که دائم سرخ و سرخ‏تر می‏شد و دانه‏های درشت عرق بر پیشانی‏اش می‏نشست.به‏زودی دایی‏ غلام از جایش بلند شدو دردمندانه از سرهنگ پوزش و معذرت خواست‏ و با شرمندگی گفت:برای رفع ابهام تلگرافی به شاه و ردبار در رد تلگراف اولیه خودش خواهد کرد.سرهنگ گفت:اصلا نیازی نیست و دربار به‏خوبی مرا می‏شناسد.من فقط می‏خواستم بی‏جهت شما از من‏ دل‏آزرده و دل‏تنگ نباشی و باز هم به او لطف و محبت بسیار کرد. خداحافظی کردیم و رهسپار خانه شدیم،وقتی رسیدیم دایی که به‏شدت‏ تحت‏تاثیر قرار گرفته بود،گفت:عجب داستانی بود من چه‏ فکر می‏کردم و چه اتفاق افتاد.بعد؟کتش را کنار زد و من با منظره‏یی‏ روبه‏رو شدم که به واقع خشکم زد.کلت امریکایی‏اش را به کمر بسته‏ بود.از شدت سراسیمگی به وحشت افتاده بودم.گفتم:دایی،این چه‏ کاری‏ست؟برای چه چنین کردی؟دایی گفت:از آن‏جا که مدتی بود به‏علت مشکلات این پرونده ناراحت بودم و علتش را مخالفت سازمان‏ امنیت می‏دیدم و به‏شدت از آنان شاکی بودم و حتا به دربار و شاه هم‏ شکایت کرده بودم،و حتا این موضوع احضارم به سازمان توسط شما پیش‏ آمد،گمان کردم به جبران این‏همه سر و صدا و انتقاد در مجامع ممکن‏ است دستور بازداشت مرا صادر کند.چیزی که من در این سن و سال تاب‏ و تحمل بی‏آبرویی آن را نداشتم.ازاین‏رو ابتدا خواستم سری به خانه‏ برویم تا اسلحه همراه داشته باشم.درحالی‏که کله‏ام سوت می‏کشید، گفتم:دایی گیرم که دستور توقیف می‏داد؟دایی در جواب گفت:بدون‏ تردید تا گلوله در خشاب داشتم،اجازه‏ی چنین جسارتی را به آن‏ها نمی‏دادم

مشاهده متن کامل مقاله در ادامه مطلب


برچسب‌ها: دزفول, تاریخ معاصر, ساواک
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ] [ 12:31 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا