لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

شین مثل شین آباد

سنگ ریزه های كوچه هاي خاکی شین آباد هم جلودار قدم های برهنه او نبود.

مادر تنها و تنها به فکر رسیدن به مدرسه دختر بچه اش است.

در بین راه چندین بار پاهای كم رمقش سست شده و با صورت به زمین می خورد.

اما زود و بی آن که دردی احساس کند از جای برمی خیزد و راه مدرسه روستـا را در پیش می گیرد.

دود بی مهری ها از دوردست نمایان است.

مردم  دارند، سطل سطل آب و خاک می آورند.

صدای شیون دخترکان شین آبادی در ميان شعله هاي سرخ و سياه جگر مادر را آتش زده و لحظه به لحظه امیدهای مادر را كمتر می کند.

کدام یک از این ناله ها، صداي پاره تن من است...؟

فریاد های سیما را تشخیص میدهد.

کسی جلودار یک مادر زخم خورده نیست.

می خواهد خود را به دل آتش بزند.

با تلاش مردم، آتش کم کم مهربان تر می شود.

پنجره آهني كلاس از جا بيرون آورده مي شود و دخترکان شین آبادی را یک به یک از مدرسه بیرون آورده و سوار آمبولانس های پادگان نظامی پسوه می کنند تا چند ساعت بعد در بيمارستان اروميه درمان شوند.

مادر دیوانه وار به دنبال دختران سوخته می دود، اما کدام یک پاره تن اوست؟

صبح مو هایش را شانه کرده ام، اما کدام مو؟ لباس هایش را میشناسم، اما کدام لباس؟

بعدها، در بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیــه وقتی  پای درد و دل هایش نشستم، می‌گفت: هنوز هم باورم نمی شود این دختر من است! هنوز هم شک  دارم...

دختران در آتش سوخته شین آباد را، راهی بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیـه می کنند.

تیتر یک رسانه ها یک جمله بیشتر نیست:مدرسه شین آباد سوخت!

خبرنگاران خود را سریعا به بیمارستان می رسانند، آمبولانس ها با سرعت تمام، یک به یک  مقابل درب اورژانس بیمارستان توقف می کنند، هیچ کس حق ورود به داخل بیمارستان را ندارد، هر دوربینی که در محوطه بیمارستان کار کند، محکوم به ضبط شدن است.

هیچ وقت تصویر آن ساعت های بیمارستان امام خمینی(ره) از یادم نمی رود، تصویر زنانی که با لباس محلی بر زمین نشسته و چنگ بر صورت خویش می کشیدند.

مطابق انتظار، مسئولین از دسترس خارج می شوند.

روز سیاه شین آباد به سر می رسد،هنوز هیچ کسی حق ورود به بیمارستان را ندارد.

ساعت تقریبا 1 بامداد بود که توانستم به صورت مخفیانه وارد بیمارستان شوم و با دوربین کوچکم به سراغ دختران شین آباد رفتم.

بعضی وقت ها قلم برای توصیف صحنه هایی خاص، کم می آورد.

از بچه ها هیچ چیزی مشخص نبود.

خیلی هایشان بی هوش یا خوابیده بودند.

چیزی از بدنشان به جز باندپیچی های خونین مشخص نبود.

بچه ها خوابیده بودند و مادرها، به صورت های غیر قابل تماشای عزیزانشان خیره شده بودند.

چشم های گریان یک مادر حرف های زیادی برای گفتن دارد.

یکی از بچه ها با چشمانش حرکاتم را دنبال میکرد، نگاهش فریاد های کر کننده ای داشت.

به چشم هایش خیره شده و با لبخند چشمک زدم، منتظر واکنش او بودم، اما لب های سوخته او در زیر باند های پیچیده شده، نای خندیدن نداشت...



 






برچسب‌ها: شین مثل شین آباد
[ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا