لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

هیچ چیزى جز نگاه گرم تو

از غمِ توى نگاهم کم نکرد

قله بودم، سرد و دور از دسترس

هیچ کس غیر از خودت فتحم نکرد

دوری از تو اینو یادم داد که

آخرین مقصد همیشه قله نیست

رد شدی از من بهم ثابت کنی

قله‌ای که فتح می‌شه قله نیست!

این همه راه اومدی ثابت کنی

که یه لحظه‌م اهل موندن نیستی

دردم اینه که نمی‌فهمم چرا

عاشقی و عاشق من نیستی!

سعى کردم بغضمو پنهون کنم

سعى کردم که نلرزه شونه‌هام

پشتِ این لبخند تلقینى منم!

من رییس قلعه‌ى دیوونه‌هام!

با همه جنگیدم اما آخرش

پیش پای تو سپر انداختم

من نمی‌ذارم به بُردت شک کنی

با کمال میل می‌گم باختم...


[ پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 8:29 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا