لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

دهانم را تکه تکه می کنم
و هر تکه را در جایی پنهان می کنم
حالا
در صداهایی که می شنوم
دهان غمگینی پیدا می کنم
که مطمئن است
مرگ
هر بار تکه ای از جهان را
در قفسه سینه اش مخفی می کند
خواب می بینم
و آخرین خوابم
زنی است که هر شب قسمتی از خودش را
از ساختمانی چند طبقه پرت می کند
مردی است
که بخشی از درونش را
در بیست سالگی از دست داده است
حالا
به دهان تنهایی می اندیشم
که می داند رودخانه ها
زادگاهشان را فراموش کرده اند
و به هر کلمه ای که فکر می کنم
چشم ها
پوست
و اعضا پنهانش را
مرگ دریده است

[ چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ] [ 18:12 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا