
دهانم را تکه تکه می کنم
و هر تکه را در جایی پنهان می کنم
حالا
در صداهایی که می شنوم
دهان غمگینی پیدا می کنم
که مطمئن است
مرگ
هر بار تکه ای از جهان را
در قفسه سینه اش مخفی می کند
خواب می بینم
و آخرین خوابم
زنی است که هر شب قسمتی از خودش را
از ساختمانی چند طبقه پرت می کند
مردی است
که بخشی از درونش را
در بیست سالگی از دست داده است
حالا
به دهان تنهایی می اندیشم
که می داند رودخانه ها
زادگاهشان را فراموش کرده اند
و به هر کلمه ای که فکر می کنم
چشم ها
پوست
و اعضا پنهانش را
مرگ دریده است