|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
برقِ چاقویِ عشق در چشمم خِفتگیری به زورِ بازویش من چه دارم به جز دلی ساده که تَشَر میخورد زِ ابرویش . . من به دیوارِ درد چسبیده مثلِ یک آگهیِ ترحیمم من شدم تختهی سیاهی که به الفبای مرگ تسلیمم! . . خدشهای در روالِ کارش نیست مُشتِ هر قفلِ بستهای بازست فوتِ آبست دلرُبودن را او که مُشرِف به خانهی رازست . . دست دارد به خواب و رؤیایم من که رؤیای پَر زدن دارم بال و پر میکِشد ولی زخمی! تا زِ پرواز دست بردارم!... [ شنبه ششم دی ۱۴۰۴ ] [ 13:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||