|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
خواب آلود
طفل گریه میکند. از شدت گریه خسته شده وصدایش گرفتهاست؛ اما همچنان جیغ میکشد و معلوم نیست کی آرام شود. وارکا خوابآلود است. چشمانش برهم میآیند و سرش به پایین خم میشود. گردنش درد میکند. نمیتواند پلکها یا لبهایش را حرکت دهد. حس میکند چهرهاش خشکیده و چوبی است؛ حس میکند سرش به اندازه سر سوزن تهگرد، کوچک شدهاست، زمزمه میکند: «بخواب ای طفلکم حالا، که بلغور میپزم جانا.» جیرجیرکی درون بخاری جیرجیر میکند. صدای خروپف ارباب و شاگردش آفاناسی از اتاق مجاور به کوش میرسد … گهواره با صدایی حزنانگیز غژغژ میکند. وارکا زیر لب میخواند و زمزمهاش با موسیقی آرامبخش شب در هم میآمیزد؛ موسیقیای که به هنگام خواب در بستر، گوش سپردن به آن که بسیار شیرین است حالا آزاردهنده و مزاحم است، چون او را به خواب میبرد و او باید بیدار بماند. اگر وارکا خدایناکرده بخوابد، ارباب و زنش او را کتک خواهندزد. چراغ نفتی سوسو میزند. لکهی سبز و سایهها در حرکتند و راه خود را به چشمان بیحرکت و نیمه باز وارکا باز میکنند و در ذهن نیمه هشیار او به شکل تصاویری مهآلود در میآیند. وارکا ابرهای تیره را میبیند که در اوج آسمان در پی هم میدوند و وارکا بزرگراهی پوشیده از گل و لای را نگاه میکند. در بزرگراه، ردیفی از واگنها به چشم میخورد و در همان حال مردم، کیف بر دوش، به زحمت راه خود را میگشایند و سایهها پس و پیش میروند. از بین مه سرد و گزنده، میتواند جنگل را در دو سوی مسیر ببیند. ناگهان مردم به همراه کیفهایشان روی گل و لای بر زمین میافتند. وارکا میپرسد: «این کار برای چیه؟» به او جواب میدهند: «برای خواب، برای خواب!» بعد به خواب عمیقی میروند و در خوابی شیرین غوطه میخورند. این در حالی است که کلاغها و زاغچهها بر سیم تلگراف مینشینند و جیغ میکشند و برای بیدار کردن آنها تلاش میکنند. وارکا زمزمه میکند: «بخواب ای طفلکم حالا، که میخونم برات لالا.» و احساس میکند که درون کلبهی تاریک و خفقانآوری است. مادرش پلاگیا به سمت خانه ارباب دویده است تا بگوید که یفیم در حال مرگ است. از رفتنش خیلی گذشتهاست و حالا دیگر باید برگردد. وارکا در کنار بخاری بیدار است و صدای نالهی پدرش را میشنود: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» آنوقت صدای نزدیک شدن وسیلهای را به کلبه میشنود. پزشک جوانی است که از شهر آمده است و او را از خانه ارباب به اینجا فرستادهاند؛ از مکانی که محل معاینه بیمارانش است … . پزشک وارد کلبه میشود. در تاریکی نمیتوان او را دید. سرفه میکند و در با صدای خشکی بسته میشود. میگوید: «شمعی روشن کنید!» یفیم جواب میدهد: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» پلاگیا به سمت بخاری میدود و دنبال کتری قراضه و کبریت میگردد. دقیقهای به سکوت میگذرد. پزشک از جیبش کبریت در میآورد و روشن میکند. پلاگیا میگوید: «یک دقیقه آقا، یک دقیقه.» به خارج از کلبه میدود و زود با تکه شمعی بر میگردد… گونههای یفیم گل انداختهاست، چشمانش برق میزند و نگاهش هشیاری خاصی دارد. مستقیم به پزشک نگاه میکند. پزشک به سوی او خم میشود و میگوید: «ببینم، چی شده؟ به چی فکر میکنی؟ آها! خیلی وقته که این طوری شدی؟» «چی؟ دارم میمیرم، آقا. عمرم سر اومده… دیگر زنده نمیمونم…» «چرند نگو! درمانت میکنیم!» «محبت دارین، آقا. واقعاً ممنونیم. فقط ما میدونیم… مرگ اومده؛ اینجاست.» پزشک یک ربع به معاینه یفیم مشغول است. بعد سرش را بلند میکند و میگوید: «از من کاری ساخته نیست. باید برین بیمارستان. اونجا عملت میکنن. همین حالا برو… باید بری! کمی دیر شده. توی بیمارستان همه خوابیدن، اما مهم نیست. یادداشتی بهت میدم. میشنوی؟» پلاگیا میگوید: «اما آقای مهربان، چطور میتونه بره؟ ما اسبی نداریم.» «فکرشو نکنین. من از اربابتون میخوام. یه اسب در اختیارتون میذاره.» پزشک آنجا را ترک میکند. شمع خاموش میشود و باز صدای «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» به گوش میرسد. نیمساعت بعد صدای نزدیک شدن وسیلهای به کلبه شنیده میشود. یک گاری را برای حمل یفیم به بیمارستان فرستادهاند. حاضر میشود و میرود … . اما حالا صبحی پاک و روشن است. پلاگیا در خانه نیست؛ برای اطلاع از آنچه برای یفیم انجام دادهاند، به بیمارستان رفتهاست. طفلی در جایی گریه میکند و وارکا میشنود که کسی با صدای خود او میخواند: «بخواب ای طفلکم حالا، که میخونم برات لالا.» پلاگیا بر میگردد. بر خود صلیب میکشد و زمزمه میکند: «اونا شب بهش رسیدن؛ اما طرفای صبح روحش رو تسلیم خدا کرد … جاش توی بهشت باشه و خدا بیامرزدش. اونا گفتن که خیلی دیر به بیمارستان رسیده. باید زودتر میبردنش اونجا … .» وارکا خود را به جادهی کنار کلبه میرساند و در آنجا گریه میکند، اما ناگهان کسی چنان به پس گردنش میزند که پیشانیاش به درخت قان میخورد. به بالا نگاه میکند و روبروی خود، ارباب کفاشش را میبیند. کفاش میگوید: «حواست کجاست، شلختهی کثافت؟ بچه گریه میکند و تو خوابی!» یک سیلی زیر گوش وارکا میزند. وارکا سرش را تکان میدهد و گهوارهی بچه را میجنباند و لالاییاش را زمزمه میکند. لکهی سبز و سایههای شلوار و کهنههای بچه بالا و پایین میرود. چرت میزند و به زودی باز ذهنش مسحور میشود. باز آن بزرگراه پوشیده از گل و لای را میبیند. مردم با سایهها و کیفهایی بر دوش روی گل و لای دراز کشیده و به خواب عمیقی رفتهاند. وارکا نگاهشان میکند و در اشتیاق خواب میسوزد. میتوانست به خوابی شیرین فرو رود؛ اما مادرش پلاگیا، در کنارش راه میرود و او را به تعجیل وادار میکند. برای آنکه کاری بیابند، با عجله و در کنار هم به شهر میروند. مادرش گدایی میکند: «بده در راه خدا! ای آدمای بخشنده و مربون، لطف خدا رو به ما نشون بدین!» صدایی آشنا پاسخ می دهد: «بچه رو بده اینجا!» همان صدا دوباره، و اینبار با تندی و عصبانیت، تکرار میکند: «بچه رو بده اینجا! خوابی، دخترهی آشغال؟» وارکا از جا میپرد و با نگاهی به اطراف، متوجه اوضاع میشود: نه بزرگراهی است، نه پلاگیایی، نه مردمی که با آنها روبرو میشوند؛ تنها زن ارباب است که برای شیر دادن به طفل آمده و در وسط اتاق ایستاده است. وقتی زن قویبنیه و چهارشانه به طفل شیر میدهد و آرامَش میکند، وارکا میایستد و تا پایان کار نگاهش میکند. بیرون از پنجره آسمان به رنگ آبی در میآید؛ سایهها و لکهی سبز روی سقف کمرنگ میشوند. به زودی صبح فرامیرسد. زن اربابش، در حالیکه دگمه بالاتنه پیراهن گشادش را میبندد، میگوید: «بگیرش! گریه میکنه. باید سرگرم بشه.» وارکا طفل را میگیرد، او را در گهواره میگذارد و باز تکانش میدهد. لکهی سبز و سایهها به تدریج ناپدید میشوند و حالا دیگر چیزی نیست که بر چشمان او فشار بیاورد و ذهنش را به خواب ببرد. اما مثل قبل، خوابآلود است؛ خوابآلودهای هراسان! وارکا سرش را بر کنج گهواره میگذارد و همه بدنش را تکان میدهد تا بر خوابآلودگیاش چیره شود. اما هنوز چشمانش برهم است و سرش سنگین. صدای ارباب را از پشت در میشنود: «وارکا، بخاری رو روشن کن!» پس وقت برخاستن و شروع کار است. گهواره را رها میکند و برای آوردن هیزم به سوی انبار میرود. خوشحال است. آدم هنگام دویدن، به اندازهی زمانیکه نشسته است، خوابش نمیآید. قطعات هیزم را میآورد. بخاری را روشن میکند. احساس میکند که چهره خشکش نرم میشود. افکارش وضوح مییابند. زن اربابش فریاد میزند: «وارکا! سماور رو روشن کن!» وارکا قطعاتی از هیزم را جدا میکند، اما هنوز تراشهها را درون سماور نگذاشته است که دستور تازهای میرسد: کف اتاق مینشیند. گالشی را به دست میگیرد و فکر میکند که فرو بردن سرش به داخل یک گالش بزرگ و کمی چرت زدن، چه عالی است … و ناگهان گالش بزرگ میشود، باد میکند و همهی فضای اتاق را میپوشاند. گالش از دست وارکا میافتد. سرش را تکان میدهد، چشمانش را کاملاً باز میکند و به اشیاء نگاه میکند تا در نظرش بزرگ نشوند و حرکت نکنند. «وارکا، پلههای بیرون رو بشور! از اینکه چشم مشتریها به اونا بیفته، خجالت میکشم.» وارکا پلهها را میشوید؛ اتاقها را جارو و گردگیری میکند. بعد، بخاری دیگر را روشن میکند و به سوی مغازه میدود. کار زیاد است، لحظهای بیکار نیست. اما هیچکاری به این اندازه سخت نیست که آدم در یکجا، پشت میز آشپزخانه، بایستد و سیبزمینی پوست بکند. سرش به سوی میز خم میشود و سیبزمینیها در برابر چشمانش میرقصند. کارد از دستش میافتد و این هنگامی رخ میدهد که زن چاق و عصبانی ارباب با آستینهایی بالا زده به سوی او میآید و چنان بلند حرف میزند که زنگ صدایش در گوش وارکا میپیچد. برای صرف غذا منتظر ماندن، شستن و دوختن نیز زجرآور است. در لحظاتی دلش میخواهد خود را بیتوجه به هرآنچه هست، برکف اتاق ولو کند و بخوابد. روز میگذرد. وارکا با تماشای تیره شدن پنجرهها، شقیقههایش را که گویی به چوب تبدیل شدهاند، فشار میدهد و بی آنکه علتش را بداند، تبسم میکند. گرگ و میش غروب، چشمانش را که به سختی باز ماندهاند، مینوازد و خوابی عمیق و نزدیک را وعده میدهد. شامگاه، مهمانان از را میرسند. زن ارباب فریاد میزند: «وارکا، سماور رو روشن کن!» سماور کوچک است و وارکا مجبور است برای پذیرایی از همه، پنج بار آن را روشن کند. بعد از چای، یک ساعت کامل در جایی میایستد و به مهمانها نگاه میکند و در انتظار دستور میماند. «وارکا، بدو و سه بطر آبجو بخر!» وارکا حرکت میکند. سعی دارد تا جایی که میتواند به سرعت بدود و خواب را از خود براند. «وارکا، کمی ودکا بیار! وارکا، در بازکن کجاست؟ وارکا، یه ماهی تمیز کن!» اما حالا سرانجام مهمانان رفتهاند؛ چراغها خاموش شدهاند؛ ارباب و زنش به بستر رفتهاند. آخرین دستور را میشنود: «وارکا، بچه رو تکون بده!» جیرجیرک داخل بخاری جیرجیر میکند. باز لکهی سبز و سایهی شلوار و کهنههای بچه به چشمان نیمه باز او فشار میآورند، به او چشمک میزنند و ذهنش را به خواب میبرند. زمزمه میکند: «بخواب ای طفلکم حالا، که میخونم برات لالا.» طفل جیغ میکشد. او هم از این کار خسته شدهاست. وارکا باز بزرگراه گلآلود، افرادی کیف به دوش، مادرش پلاگیا و پدرش یفیم را میبیند. همه چیز را میفهمد، همه کس را تشخیص میدهد، اما در نیمه بیداریاش قادر به درک نیرویی نیست که دست و پایش را میبندد، بر او فشار میآورد و از زندگی دورش میکند. اطراف را نگاه میکند. برای شناخت و فرار از دست آن نیرو، همه جا را جستجو میکند، اما نمیتواند پیدایش کند. سرانجام، پس از سعی بسیار، به چشمانش فشار میآورد و از پایین به لکهی سبزی که سوسو میزند نگاه میکند و به آن جیغ گوش میدهد. دشمنی را مییابد که مانع زندگی اوست. دشمن، آن طفل است. میخندد. اینکه تا حالا موضوعی به این سادگی را نفهمیده بود برایش عجیب است. ظاهراً لکهی سبز، سایهها و جیرجیرک نیز شگفتزدهاند و میخندند. وارکا به توهم دچار میشود. از روی چهارپایهاش بلند میشود و با تبسمی عمیق و چشمانی باز، بی آنکه پلک بزند در اتاق بالا و پایین میرود. از فکر رهایی سریع از دست طفلی که بندی بر دست و پای اوست لذت میبرد و احساس مورمور می کند … طفل را بکش و بعد از آن بخواب، بخواب، بخواب … . وارکا چشمکزنان میخندد و انگشتانش را برای آن لکهی سبز تکان میدهد. پاورچین پاورچین به سمت گهواره میرود و روی طفل خم میشود. پس از آنکه خفهاش میکند، به سرعت کف اتاق دراز میکشد و از این شادی که دیگر میتواند بخوابد، میخندد. پس از لحظهای، به آرامش مردگان، به خواب میرود. [ چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ] [ 17:17 ] [ گنگِ خواب دیده ]
داستان کوتاه «به اقتضای زمان» اثر آنتوان چخوفــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟ [ چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ] [ 17:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]
غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوسهایی كه تازه روشن شده، آهسته میچرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانیها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران مینشیند. "یوآن پوتاپوف" درشكهچی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر میآید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بیحركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برفها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بیحركت ایستاده است. آرامش استخوانهای درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیانهای مردنی خاككش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیرهای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتشهای سحرانگیز و هیاهوی خاموشناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف میروند رها كنند و باز به فكر نرود!... اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكردهاند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگپریدگی روشنایی فانوسها به سرخی تندی مبدل شده است و رفتهرفته بر ازدحام مردم در خیابانها افزوده میشود. ناگاه صدایی به گوش یوآن میرسد: ـ درشكهچی! برو به ویبوسكا! درشكهچی!... یوآن تكان میخورد. از میان مژههایی كه ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یك نظامی را در شنل میبیند. ـ درشكهچی! برو به ویبورسكا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسكا! یوآن به علامت موافقت مهاری را میكشد. از پشت اسب و شانههای خود او تكههای برف فرو میریزد... نظامی در درشكه مینشیند، درشكهچی با لبش موچموچ میكند، گردن را مانند قو دراز میكند، كمی از جا برمیخیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حركت میدهد. اسب هم گردن میكشد، پاهای نی مانندش را كج میكند و بیاراده از جا حركت میكند... هنوز درشكه چند قدمی نپیموده است كه از مردمی كه چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین میروند فریادهایی به گوش یوآن میرسد: ـ كجا میروی؟ راست برو! نظامی خشمناك میگوید: ـ مگر درشكه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو! سورچی گاری غرغر میكند و پیادهای كه از خیابان میگذرد شانهاش به پوزه اسب یوآن میخورد، خشمآلود به وی خیره میشود و برفها را از آستین میتكاند. یوآن مثل اینكه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تكان میخورد، آرنجها را به پهلو میزند و مانند معتضری چشمها را به اطراف میچرخاند؛ انگار كه نمیداند كجاست و برای چه اینجاست. نظامی شوخی میكند: ـ عجب بدجنسهایی؛ مثل اینكه قرار گذاشتهاند یا با تو دعوا كنند و یا زیر اسبت بروند. یوآن برمیگردد، به مسافر نگاه میكند و لبش را حركت میدهد... گویا میخواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفتهای از گلویش خارج میشود. نظامی میپرسد: ـ چه گفتی؟ یوآن تبسم میكند، آب دهان را فرو میبرد، سینهاش را صاف میكند و با صدای گرفتهای میگوید: ـ ارباب!... من... پسرم این هفته مرد. ـ هوم... از چه دردی مرد؟ یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمیگرداند و جواب میدهد: ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود. از تاریكی صدایی بلند میشود: ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر میخواهی آدم زیر كنی؟ چشمت را باز كن! مسافر میگوید: ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسكا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن! درشكهچی دوباره گردن میكشد. كمی از جا بلند میشود و با وقار و سنگینی شلاق را تكان میدهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه میكند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرفهای یوآن را ندارد. به ویبورسكی میرسند، مسافر پیاده میشود. یوآن درشكه را مقابل میهمانخانهای نگه میدارد، پشتش را خم میكند و باز بیحركت مینشیند... دوباره برف آبدار شانههای او و پشت اسبش را سفید میكند. یكی دو ساعت بدین منوال میگذرد. سه نفر جوان درحالی كه گالشهای خود را بر سنگفرش میكوبند و به هم دشنام میدهند به درشكه نزدیك میشوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر انداماند اما سومی كوتاه و گوژپشت است. گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شكستن، فریاد میزند: ـ درشكهچی! برو پل شهربانی... سه نفری نیم روبل... یوآن مهاری را میكشد و موچموچ میكند. نیم روبل خیلی كمتر از كرایه عادی است... اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یك روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همینقدر كافی است مسافری بیابد... جوانها صحبتكنان و دشنامگویان به طرف درشكه میآیند و هر سه با هم سوار میشوند. بر سر اینكه دو نفری كه باید بنشینند كدامند و نفر سومی كه باید بایستد كدام، مشاجره در میگیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت كردن به یكدیگر، بالاخره چنین تصمیم می؛یرند كه چون گوژپشت از همه كوچكتر است باید بایستد. گوژپشت میایستد، پس گردن درشكهچی میدمد و با صدای مخصوصی فریاد میكشد: ـ خوب، هی كن داداش! عجب كلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمیشود. یوآن میخندد و میگوید: ـ هی... هی... چطور است؟... ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی كن! میخواهی تمام راه را اینطور آهسته درشكه ببری؟ ها؟ مگر پسگردنی میخواهی؟... یكی از درازها میگوید: ـ سرم دارد میتركد... دیشب من و واسكا در خانه دگماسوف چهار بطری كنیاك خوردیم. دراز دیگر عصبانی میشود: ـ نمیفهمم چرا دروغ میگویی. مثل سگ دروغ میگوید. ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد... ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن آنهایی است كه میگویند موشها سرف میكنند. یوآن میخندد و میگوید: ـ هی... هی... هی... عجب اربابهای خو... او... شحالی. ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون كهنه! تندتر میروی یا نه؟ مگر اینطور هم درشكه میبرند؟ شلاق را تكان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر! یوآن پشت سر خود حركت گوژپشت و دشنامهایی كه به او میدهد میشنود، به مردم نگاه میكند و كمكم حس تنهایی قلب او را ترك میگوید. گوژپشت تا موقعی كه نفس دارد و سرفه امانش میدهد ناسزا میگوید و غرغر میكند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفتوگو میكنند. یوآن به آنها نگاه میكند و همین كه سكوت كوتاهی پیش میآید زیر لب میگوید: ـ این هفته... آن...، پسر جوانم مرد. گوژپشت آه میكشد و پس از سرفهای لبش را پاك میكند و جواب میدهد: ـ همه ما میمیریم... خوب، هی كن! آقایان! راستی كه این درشكهچی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟ ـ خوب، سرحالش بیار!... یك پس گردنی... ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی میخواهی؟ اگر با امثال تو تعارف كنند اینقدر آهسته میروید كه انگار آدم پیاده میرود... شنیدی! طاعون كهنه! یا اینكه حرفهای ما را باد هوا حساب میكنی؟ از آن پس دیگر یوآن صداهایی را كه از پس گردنش میآید، فقط حس میكند و درست نمیشنود. ناگاه به خنده میافتد: ـ هی... هی... هی... اربابهای خوشحال... خدا شما را سلامت بدارد! ـ درشكهچی! زن داری؟ ـ مرا میگویید؟ هی... هی... هی... اربابهای خوشحال حالا دیگر یك زن دارم و آن هم خاك سیاه است... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینكه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت... آن وقت یوآن سر را برمیگرداند تا حكایت كند كه چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی میكشد و خبر میدهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها میگیرد و مدتی در پی این ولگردان كه در دهلیز خانهای ناپدید میشوند نگاه میكند دوباره آن سكوت و خاموشی وحشتبار فرا میرسد. اندوهی كه اندكی پنهان گشته بود دوباره پدید میآید و سینهاش را با شدت میفشارد. چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیدهای در میان جمعیت كه در پیادهروهای خیابان ازدحام میكنند مینگرد. ولی جمعیت بیآنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمیتوان آن را پیدا كرد. یوآن دربانی را با كیسه كوچكی میبیند و مصمم میشود با او صحبت كند، از او میپرسد: ـ عزیزم! ساعت چند است؟ ـ ساعت ده! چرا... چرا اینجا ایستادهای؟ برو جلوتر! یوآن چند قدمی جلوتر میرود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم كرده است. دیگر مراجعه به مردم و گفتوگوی با آنها را سودمند نمیداند اما پنج دقیقهای نمیگذرد كه پیكرش را راست نگاه میدارد، گویی درد شدیدی احساس كرده است، مهاری را میكشد. دیگر نمیتواند تاب بیاورد با خود میاندیشد: ـ باید به طویله رفت و درشكه را باز كرد. اسب او مثل اینكه به افكارش پی برده باشد به راه میافتد، یكساعت و نیم بعد یوآن كنار بخاری بزرگ و كثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمكت خوابیدهاند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا میپیچد. هوا گرم و خفقانآور است، یوآن به خفتگان مینگرد و پشت گوش را میخارد و افسوس میخورد كه چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود میگوید: "دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است كسی كه تكلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است". در گوشهای درشكهچی جوانی برمیخیزد، خوابآلود و نفسزنان دستش را به طرف سطل آب دراز میكند. یوآن میپرسد: ـ میخواهی آب بخوری. ـ آری! ـ خوب... به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان... یوآن به جوانك نگاه میكند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد. جوانك پتو را روی سر میكشد و دوباره میخوابد. پیرمرد آهی میكشد و پشت گوش را میخارد. همانطوری كه جوانك میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اكنون درست یك هفته از مرگ پسرش میگذرد و هنوز راجع به آن با كسی سخن نگفته است. باید از روی فكر و با نظم و ترتیب صحبت كرد. بایستی حكایت كرد كه چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شكنجه میكشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشتهاش را توصیف كرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت كرد. مگر آنچه باید بگوید كم است! شنونده باید آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. اما گفتوگو با زنها بهتر است. گرچه آنها ابله و ناداناند ولی با دو كلمه زوزه میكشند. یوآن با خود میگوید: ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم. لباسش را میپوشد و به طویلهای كه اسبش در آنجاست میرود. در راه راجع به خرید یونجه و كاه و وضع هوا فكر میكند. وقتی تنهاست نمیتواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت كردن درباره او با كسی ممكن است اما در تنهایی فكر كردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحملناپذیر و طاقتفرساست. یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را میبیند از او میپرسد: ـ نشخوار میكنی؟ خوب نشخوار كن! حالا كه یونجه نداری كاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شدهام و نمیتوانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این كار پسرم بود. اگر زنده میماند یك درشكهچی میشد. یوآن اندكی خاموش میشود و سپس به سخنش ادامه میدهد: ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم "گوزمایونیچ" دیگر در این میان نیست... نخواست زیاد عمر كند... ناكام از دنیا رفت. فرض كنیم كه كرهای داشته باشیم و تو مادر این كره باشی و ناگهان آن كره بمیرد. اسب نشخوار میكند، گوش میدهد، نفسش به دستهای صاحبش میخورد. یوآن بیطاقت میشود، خود را فراموش میكند و همه چیز را برای اسبش حكایت میكند و عقده دل را میگشاید... برگرفته از کتاب:مجموعه داستانهای کوتاه آنتوان چخوف [ چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ ] [ 16:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
شب
تو [ یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ ] [ 16:35 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||