|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
یک دوستی داشتم هفت هشت سال پیش خودکشی کرد . متاسفانه به شکل خیلی هولناکی هم خودکشی کرد ولی تا زمانی که فوت کنه یه روز زنده بود ولی چه زنده ماندنی. زمانی که شنیدم در بیمارستان شهر اندیمشک خودم رو رسوندم ، اون رو سوار آمبولانس کرده بودن و میخواستن اعزامش کنن بیمارستان اهواز. هر جوری بود منم پشت آمبولانس پیشش نشستم و به راه افتادیم . توی راه هنوز جان داشت و حرف میزد . یکم صحبت کرد و گفت از اینکه این کار رو کرده پشیمونه و چیزای دیگه که اگه رسیدم میگم چی می گفت. متاسفانه بیمار دوام نیاورد و هنوز به اهواز نرسیده بودیم که به کما رفت . یک شب هم در بیمارستان اهواز هنوز نفسی داشت ولی تا فردا فوت کرد . یادم هست اون شب تو جیب نگهبان بیمارستان صد هزار تومن گذاشتم و اونم رفت و واسم لباس استریل آورد و اجازم رو گرفت که شب بالای سر مریض بمونم . اون شب ، شب سختی واسم بود . تنها بالای مریض هایی که از نوک انگشت تا سر ، سوخته و جزغاله شده بودن و پرستارها فقط منتظر بودن بمیرند تا دستگاه قلب و علائم حیاتی رو ازشون جدا کنند. اون شب... [ چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۰ ] [ 15:56 ] [ گنگِ خواب دیده ]
https://uupload.ir/view/mr._sajad_hasanpoush_rimy.pdf/
[ چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۰ ] [ 14:51 ] [ گنگِ خواب دیده ]
https://www.uplooder.net/files/19153f24a2c6f7c7583a32be41ceb109/آزمون.pdf.html [ یکشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۰ ] [ 14:15 ] [ گنگِ خواب دیده ]
این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند؛ اما . . . من جلوی دهانش را می گیرم، وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!! این روزها من . . . خدای سکوت شده ام؛ خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا، خط خطی نشود . . .!!! [ شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰ ] [ 12:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می گیری که.... خیلی می ارزی [ شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰ ] [ 12:28 ] [ گنگِ خواب دیده ]
دلم گرفته روی دست خودم مانده ام شبیه ابری شده ام که به شاخه ی درختی گیر کرده است و با این حال چگونه حتی خیال باریدن داشته باشم وقتی تنها میراث بر جای مانده ات همین بغضی ست که از تو در من به یادگار مانده است [ شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰ ] [ 12:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||