تو چه میدانی ؟
از حرف دل من
تو از تنهایی
از بودن ناگزیر چه میفهمی
تو مگر میدانی آسمان قلب من آبی نیست
دل من مردابیست
تو خبر داری اصلا که نگاه سبز من خشکیده ؟
بودنم اجباریست
چشمم از آینه ها بیزارست و ذهنم از خاطره ها
تو چه میدانی ؟
خستگی هم دردیست
خسته ام
خسته از حصار تن
یوق افتاده به دور گردنم تنگست تنگ
تو چه میدانی ؟
نقش جامانده از غبار غم را
اشک از گونه من میشوید
نفسم عاریه است و
خنده ام مصنوعی
تو مگر میدانی
رنگ رخساره و
سرخی گونه ام از سرخاب نیست
تو مگر میدانی بوسه با طعم گس خون هم هست
دل به جنس سنگ هم خلق شده
له شدن را میفهمی زیر اوار سکوت ؟
دوختن لب را چه ؟
بستن چشم به روی همه دنیا را چه ؟
تو چه میدانی
که به من میگویی .