|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
مثل پاندای احمقی بودن به خیال درخت چسبیدن ترس از فرق خواب و بیداری مثل مرده به تخت چسبیدن خسته در انتظار هیچ جواب به سؤالات سخت چسبیدن خستگی لباس از تنها به تن بند رخت چسبیدن! راه رفتن میان آدمها گم شدن توی کوچهی بنبست! تکیه دادن به سینهی دیوار! بغض از دست دادن «از دست» از نخی پاره گم شدن در باد شورش چند بادبادک مست شستن و پهن کردن یک عشق بر طنابی که در تو پاره شدهست لخت، باران عصر را رفتن تا دویدن به وقت دیدن ایست! بغلت رفتن از هزاران ترس گریه کردن! که خانهات ابریست پرش از ارتفاع یک کابوس به صدایت: «بخواب! چیزی نیست...» خواندن یک ترانهی غمگین تک نوازی مرد ساکسیفونیست خودکشی کبوتری غمگین عاشق چند دانه بادکنک! به «چرا»یی همیشگی مصلوب از یقین همیشگیت به شک! خواب رفتن میان بوسهی تو طعم شیرین چند بسته نمک... صبح بیدار میشود، بی تو! بیصدا گریه میکند: «به درک» خسته از عقل، خسته از بودن روی سیگار، بار زد خود را مثل یک خندهی جنون آمیز توی این شعر، جار زد خود را راویات دست برد در قصه از کنارت کنار زد خود را عشق پاندای کوچک من بود از درخت تو دار زد خود را... * ساده اما قشنگ...
پ ن ۱: ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من
پ ن ۲: بلیط قطار را پاره میکنم
پ ن ۳: کودکی که با لواشکش
پ ن ۴: دانلود (خودم خواستم/روزبه بمانی)
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ] [ 13:58 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||