قصد رفتن کرده ای ای جانِ جان ، بی ماا ، چرا ؟
با دل بشکسته ی ما ، این چنین سوداا ، چراا ؟
غافل از ، فکر و ، خیالت ، یک نفس ما را نبود ،
اندرون جان مایی جان مااا تنها چرا ؟
سوختم از اندرونم ، هر شبم تا صبحدم ،
مرهم این سوز را ، خاکستر دنیاا، چرا ؟
بی هوا هرنیمه شب ، در انتظار باده ایم ،
بر دل صد پاره ی ما ساغر و ، میناا ، چرا ؟
در دل شوریده ی ماا ،، جز خیالت هیچ نیست ،
دل هنووزم ، گرم توست ، این سردی و ، سرما چرا ؟
اسمان نیلگون ، با نور توو روشن شود ،
گوهر شب تاب مایی ظلمت شبها چرا ؟
خسته ام از عشق بی تو خسته ام از زندگی ،
این چنین شیدا نمودی این چنین رسوا چرا ؟