لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 


قصد رفتن کرده ای ای جانِ جان ، بی ماا ، چرا ؟

با دل بشکسته ی ما ، این چنین سوداا ، چراا ؟

غافل از ، فکر و ، خیالت ، یک نفس ما را نبود ،

اندرون جان مایی جان مااا تنها چرا ؟

سوختم از اندرونم ، هر شبم تا صبحدم ،

مرهم این سوز را ، خاکستر دنیاا، چرا ؟

بی هوا هرنیمه شب ، در انتظار باده ایم ،

بر دل صد پاره ی ما ساغر و ، میناا ، چرا ؟

در دل شوریده ی ماا ،، جز خیالت هیچ نیست ،

دل هنووزم ، گرم توست ، این سردی و ، سرما چرا ؟

اسمان نیلگون ، با نور توو روشن شود ،

گوهر شب تاب مایی ظلمت شبها چرا ؟

خسته ام از عشق بی تو خسته ام از زندگی ،

این چنین شیدا نمودی این چنین رسوا چرا ؟

[ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 0:32 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا