|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
مژههات از دریا برگردند ای صاحب شانههای من!
آنگاه که فرفرهیی از عطر سرخ در پوست میچرخد در پیشگاه لحظهیی دارآویز میخواهم که به دستی گردنم را بلند کنی
میخواهم مژههات از دریا برگردند ای صاحب شانههای من!
در مدار یخهای سبز لبان سمیِ افق دایرهوار بر کوههیی از شاخهای پیچاپیچ میدمد
مهرههای مومیایی باد سبز و مسموم لغزان بر یخ تا دریا که از مردمکت فواره میزند.
سینهریزی از زنبق پای دار میریزد.
شفا شفای سینهی من آندم که نفسهایم قفل میشود قفل میشود
در حلقهی آبیِ آبی. [ دوشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۱ ] [ 10:18 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||