لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد

غزلی از ته دل با تو بخوانم که نشد

خواستم حادثه باشم، که بیفتم به دلت

لذت عشق به خونت بِدَوانم که نشد

خواستم اشک مرا پاک کنی در بغلت

تن در آغوش غریبت بِرَهانم که نشد

خواستم دست تو بر شانه‌ی من تکیه کند

و تو را مال دل خویش بدانم که نشد

خواستن نیست توانستن و من از ته دل

خواستم آتش عشقی بِنِشانم که نشد



[ شنبه سوم دی ۱۴۰۱ ] [ 17:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا