لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

آماده ام. بارانی پوشیده ام. چتر برداشته ام. چمدانم را بسته ام.

برای آخرین بار در آینه قدی خود را خیره شدم.

شبیه همه مسافر ها به جدی ترین شکل ممکن جدی به نظر می رسم.

پول، عینک و بلیط را برداشته ام. کلید را همان جایی که در نظر گرفته بودم فراموش می کنم.

تاکسی رسید. آقای راننده لطفا همین نیمه را به ترمینال برسان.

نیمه دیگرم نتوانست دل بکند. منصرف شد!



[ سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ ] [ 8:19 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا