حکایت شاعر وخیّاط
دَفَعَ رجلٌ إلیٰ خیّاطٍ ثوباً لِیَخیطَهُ ،فقال: لَأخیطَنَّهُ لا تَدري أقَباءٌ أمْ قَمیصٌ .فقالَ: لأمدَحَنَّکَ بِبَیتٍ لاتَدري أهِجاءٌ أمْ مدیحً ،وکانَ الخیّاطُ أعورَ ،فقالَ فیهِ:
خاطَ لي عَمروٌ قَبا
لیتَ عَینَیْهِ سَوا¹
حکایت
محتَمل الضّدّین
جمال الدّوله در کتاب خود آورده که خیّاطی بود یک چشم ،عمرو نام ،یکی از ظُرَفای اهلِ فضل به او گفت که : اگر مرا قبائی دوزی که کس نداند قَباست یا جُبّه ،من تورا شعری گویم که کس نداند مدح است یا هجو.عمرو خیّاط آن قبا بدوخت وظریف آن بیت بگفت ،این است:
خاطَ لي عَمروٌ قَباء
لیتَ عَینَیْهِ سَواء
کس نداند که در بینائی هردو را مساوی نموده است یا درکوری .
لِکاتِبِه معنی شعر عربی است
دوخت خیّاطی برای من قَبائی
کاش بودی هردو چشم او مُساوی
نظیر این بیت عربی در احتمال ضدّین این بیت فارسی است:
خانهٔ او بلند و همّت پست
یارب این هردو را مُساوی کن
_____
1_محاضرات الأدباء،راغب اصفهانی ،جلد ۴،صفحهٔ ۶۹۷