|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
رفتارهای ما، دقیقاً تابعی است از قضاوت ما نسبت به خودمان؛ مثلاً اگر درباره خودمان این قضاوت را داشته باشیم که "خجالتی" هستیم، در موقعیتی که افراد دیگر، ابراز وجود میکنند، سکوت میکنیم. این حکم معمولاً در دوران کودکی، نوجوانی و حتی اوایل جوانی صادر می شود و تا آخر عمر ما را همراهی و "محدود" می کند؛ مثلاً ممکن است در 5 سالگی، اتفاقی برای ما رخ دهد و ما فکر کنیم که هیچ کس ما را دوست ندارد. در واقع ما به عنوان یک بچه 5 ساله که قدرت عقلانی زیادی هم ندارد این حکم کلی را درباره خودمان صادر کرده ایم که «کسی مرا دوست ندارد»؛ یا ممکن است به خاطر جملهای که از مادر یا معلممان شنیدهایم، فکر کنیم که بی نظم هستیم و درباره خود چنین حکم کنیم: « من یک شلخته هستم». این حکم، زندانی است که ما در ۶ سالگی، ۱۰ سالگی و یا حتی در ۴۰ سالگی در آن خواهیم ماند و همواره این حس درما وجود خواهد داشت که کسی مرا دوست ندارد یا من شلخته ام. برخی از حکم های زندگی که میلیاردها انسان را در زندان خودشان نگه داشته اند این ها هستند: من بیعرضه ام، من بی اراده ام، من پرخورم، من بی پناهم، من زشتم، من قربانی ام، من منزویام، تنبلم، بدشانسم، کسی مرا درک نمیکند، من نمیتوانم، من قادر به برقراری ارتباط با مردم نیستم، من محبوب نیستم و ... . با حکم زندگی چه کنیم؟ مشاهده کنید که چه چیزهایی شما را این گونه بار آورده است و شما تحت تاثیر چه پیش فرضهایی درباره خودتان هستید. آنها را کشف کنید و آگاه باشید که شما در واقع، آنگونه که احکام زندگی می گویند نیستید بلکه این ها، احکامی هستند که عمدتاً در دوران ناپختگی عقلی بدان رسیده اید و جاهلانه درباره خودتان، صادر کرده اید. به بیان بهتر، تمام دوران بلوغ و عقلانیت شما، تحت الشعاع حکم این است که در دوران خامی و بی تجربگی درباره خودتان صادر کرده اید و اینک، در هر سن و سالی که هستید، زندانی احکام کودکانه خودتانید. خبر خوب و بد این که شما خودتان تصمیم گرفته اید این زندان را بسازید. حالا که دانستید این زندان را خودتان ساخته اید، پس بدان دسترسی دارید و می توانید از آن رها شوید. نکته کاربردی اول که شاید تا کنون به آن فکر نکرده اید - «من یک فرد عادی هستم و قبلاً در چند جا خجالت کشیده ام»: خب، اگر الان دستم را بلند کنم و حرف بزنم، هیچ اتفاق بدی نمی افتد و هویت من زیر سوال نمی رود. بنابراین این کار را می کنم، درست مثل بقیه. ( و واقعاً هم بعد از صحبت در جمع اتفاق بدی رخ نمی دهد و زندگی ادامه پیدا می کند.) پس به جای این که به دانش آموزی که نمرات خوبی نمی گیرد بگوییم: تو کندهوش هستی ( و او این را به عنوان حکم زندگی باور کند) بهتر است بگوییم: به نظر من تو در تمام تلاشت را به کار نگرفته ای و می توانی با تلاش بیشتر و کمک گرفتن از معلمانت، اوضاع را بهتر کنی. راستی! فوتبالت را هم دیدم، خیلی خوب بازی می کردی. نکته کاربردی دوم که شاید تا کنون به آن فکر نکرده اید خودتان را در هیچ وصفی زندانی نکنید؛ حتی اوصاف مثبت مانند "تیزهوش بودن" (چون ممکن است در موقعیتی حاضر نشوید صرفاً به خاطر ترس از این که ممکن است تیز هوش جلوه نکنید). وقتی صفاتی را جزو هویت خودتان قلمداد می کنید، در واقع در زندان آن صفت می مانید: - من «دست و دلباز» هستم، بنابراین «باید» به فلانی کمک کنم ولو آن که خودم و خانواده ام در مضیقه شدید قرار بگیریم. همه صفت ها را به جای آن که جزوی از ماهیت خود قلمداد کنید، درون جعبه ابزاری بریزید و همراه خودتان داشه باشید و هرگاه به هر کدام شان نیاز شد، همان را از جعبه ابزار بردارید و استفاده کنید. [ پنجشنبه سوم آذر ۱۴۰۱ ] [ 16:22 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||