لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

‌احساس ناتوانی در رهایی از ارزش های اجتماعی


یکی از مهم ترین موانع انسان در طریق رهـایی، احسـاس ناتوانی است. علت اینکه خودشناسی مـا صـورت خودفریبی و خود مشغولیت پیدا می کند اینست که باطنـا خـود را ناتوان تر و ناقابل تر از آن می دانیم که به خودمان ببینیم می توانیـم واقعـاً بـه رهایی برسیم؛ می توانیم یک کار جدی بکنیم. انسان بعـد از اینکه به اسارت هویت فکری درمی آید هرگز نمی تواند در خود احساس قدرت و توانایی به معنای واقعی را تجربه کند. سراسر زندگی اش دست و پا زدنی است در لابلای کلافی که وجود آن عین ناتوانی است. انسان از داخل این کلاف، یعنی از متن یک وجـود ناتوان و از موضع ضعف دست و پایی می کند و به چیزهایی که نشـانه قدرت اجتماعی است چنگ می اندازد تا به آنها بچسبد و آنها را لعاب و سرپوشی بر روی یک احساس ناتوانی عمیق و بنیادی قرار دهد.
همانطور که در زمینه های دیگر از حالات و کیفیت هـای منفک میشود و هستی خود را بر نمودهـا بنـا می کند، در زمینه قدرت نیز چنین می کند. از درون پوک می شود، ضعیف می شود، مثل درختی می شود که موریانه به آن زده است؛ بعـد مثلاً به اعتبار ثروت یا شهرت و منصب، خـود را صـاحب قدرت تصور می کند. یا خشونت و درشتی را به حساب نوعـی قـدرت و تشخص می گذارد. اما حسن، من به تو نشان خواهم داد که قدرت اصولاً چیزی دیگر است ـ یا دقیق تر بگوییم، چیزی دیگر نیست.
نفس چسبیدن به دامن آن مادر یا برادر ذهنی حکایت بر یک ناتوانی عمیق و اساسی می کند. بچـه زمـانی در کیفیت و حـالت توانایی است ـ یا بگوییم در احساس ناتوانی و ترس نیسـت ـ که نیازی به چسبیدن به دامن مادر در خود حس نکند؛ یعنی احساس خودبخودیاش اینطور باشد که بدون دامن مادر می تواند از عهدهه زندگی و روابط برآید. وجـود آن حصـار ذهنی حکایت بـر ایـن می کند که بچه از قبل دچار یک ترس و ناتوانی کلـی شـده اسـت.
در انسان هـويـت فـكـرى، ناتوانی به صورت یک اصل کلی و همیشگی وجود دارد، و احساس توانانی زمانی در او ایجـاد می شود که توانسته باشد خود را در پناه دامن مادر قرار بدهد یا مطمئن بشود که دامن مادر می تواند او را از شر آزار در امان نگه دارد. (این دامن مثلاً شهرت و ثروت و منصب اجتماعی است). یا وقتی احساس توانایی می کند که از پشت سر مادر لـگـدی هـم بـه بچه های دیگر بزند. اما این توانائی ها نمی تواند چـاره آن ناتوانی عمیق و اساسی باشد. اگر بچه بتواند دامن را نگه دارد ـ يا غير سمبلیک بگوییم، اگر بتواند رفتارش را با تصویر و الگویی که بـه عنوان شخصیت در ذهنش ثبت کرده است، تطبیق بدهد ـ احساس توانایی می کند. اما این احساس فرق می کند با احساسی که کودک از چنان ایمنی درونی برخوردار باشـد کـه اصـولا نیـازی بـرای چسبیدن به دامن در خود حس نکنـد. در یکی اصـل بـر توانایی خودبخودی است، در دیگری اصـل بـر نـاتوانی است. در هویت فکری اصل بر ناتوانی است. نفس وجـود آن عیـن نـاتوانی است. (توجه داشته باش که هويت فكـري علـت نـاتوانی نیست، بلکه خودش عین ناتوانی است).
توانایی های نمـودی ما در حقیقت همان لگد زدنهاست. موفقیت ما در کسب ارزش های اجتماعی حكم لگد زدن را دارد. تو دست به یک سری فعالیت ها و تلاش ها میزنی؛ می خواهی به دانشگاه بروی، با کسی درگیری و مبارزه داری، می خواهی به مقام و منصب برسی و خیلی کارهای دیگر. در بعضی از اینها ممکن است موفق بشـوی ـ فرضـاً به دانشگاه بروی. در این صورت احساس توانستن میکنی. ولـی ایـن توانستن حـكـم لـعـابی را دارد بر روی یک ناتوانی اساسی و بنیادی. ناتوانی نهفته در هویت فکری یک یأس عمیق و کلی به تو داده است. تمام حرکت هـایت از موضع نتوانستن است.


[ دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ ] [ 21:21 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا