لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

هر بار که از نام تو پُر بوده دهانم
جز با غزلی تازه نچرخیده زبانم

عشق تو غم "حافظ" و شیدایی "سعدی" ست
سخت است تو را در غزلی ساده بخوانم

جاری شده ای در من ...بی آن که بدانی
من در تو نفس می کشم و در جریانم

از تنگ غروب آمده تا صبح نشسته ست
شوق تو در آغوشم و درد تو به جانم

تا آمدم از حال دلم با تو... شنیدی
بغضی که عیان بوده چه حاجت به بیانم

من پیرترین ساعت دیواری شهرم
با یاد تو و یاد تو چرخیده جهانم

گُل از گُل من می شکفانند لبانت
هر بار كه از عطر تو پُر بوده دهانم...!

[ چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:5 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا