لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

می بوسم
می بوسمت

آنقدرمی بوسم گلویت را
که نفست از نای هیچ نی لبکی بلند نشود
این بغض
بلوطی ست کهن سال
که دهان های زیادی را می سوزاند
و لب هایی که در باد/ ترک ترک
ترک برداشتند زنانی که در من
بغض کرده اند

تنها درخت های سوخته می توانند
گنجشک هایی را که رفته اند
به آشیانه
باز گردانند
برگرد
و به من بگو
روی شانه هایت لانه ی چه کسی ست؟
باد
یا زنی که پرنده شد!
پرنده ام
بادهانی که برای بوسیدن می آید
با دهانی که
دانه دانه آوازهایش را از سینه ی درخت ها جمع می کند
می بینی
زنانی را
که زمستان در بال هایشان گیر کرده
اما آواز هایشان خواب است و خلسه!
آخرین بوسه
چون پرنده ی کوچکی در گلویم گیراست!

[ دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱ ] [ 18:0 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا