لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

در بلندای روز
خورشید صورتش را چسبانده به زمین
قیر از لب و لوچه های زمین سر می خورد
چاله ها عمیق تر... گودتر...
چون گودی کمر
گودی زیر چشم
گودی گونه

بخند!
به ریش رنج
و از دست های درخت آویزانم کن
تابم بده
تاسرگیجه های جهنمی پرتم کند
برسم به سنگ
سرم به سنگ بخورد عاقل نشوم

دریده نگاهم نکن وقتی
ماه زیر پیراهنم شعر می خواند

به زبان تصویر
چگونه بفهمم دهانت
کدام کلمه را تف می کند به صورتم؟

از حجم شعر بیرون زده ای
دلزدگی ام را برقص
ساز بندری ات را بزن
که گریه کنم آآآآی درد جنوبی
که شاخ ماده گوزن ها
سینه ام را شرحه شرحه کرده است

جزر و مد چشم هایم را چه به ماه؟
فصل انفصال کلمه
فسخ کودتای شعری ست
برم گردان به کهکشان پیراهنم

کسی نیست بگوید چرا
از دهان ستاره هایم شعر می ریزد
در بلندای روز؟!

[ دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:59 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا