لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

حکایت ختنه سوران بارون

برخی از روزنامه نگاران ایران سیدمهدی بلیغ را آرسن لوپن ایران لقب داده اند. وی یکی از باهوش ترین و زبده ترین و در عین حال جسور ترین، سارقین و کلاهبرداران ایرانی بود که در مورد دزدی‌ها و کلاهبرداری‌های عجیب و حساب شدهٔ او، روایات و داستان‌های بسیار نقل می‌شود.سید مهدی بلیغ به زبان‌های عربی و انگلیسی کاملا مسلط بود. او که از نبوغ و هوش سرشاری برخوردار بود در اعمال کلاهبرداری و دزدی از ترفندهای بسیار زیرکانه و ابتکاری استفاده می‌کرد و خودش می‌گفت از انجام دزدی‌ها و کلاهبرداری‌های پیچیده و برنامه ریزی شده لذت می‌برد. در واقع بیشتر این کارها را برای ارضای روحی و روانی خود انجام می‌داد وی پس از پیروی از انقلاب ایران در ۱۳۵۷، به واسطه اعتیاد و به همراه داشتن مواد مخدر دستگیر به دستور صادق خلخالی اعدام‌گردید
حکایت ختنه سوران بارون برگرفته از کتاب هزاردستان نوشته اسکندر دلدم:

صبح یكی ار روزهای اسفند ماه ، سید مهدی بلیغ با ان قد نسبتا بلند و اندام لاغر وارد جواهر فروشی بارون شد و از جیبش یك حلقه انگشتر برلیان فوق العاده مجلل بیرون آورد مقابل چشمان مشتاق بارون مگردیچ گرفت و بی مقدمه با لحن بازاری گفت : طالب هستید ؟
بارون با چشمان گشادی حلقه تنگ را مدتی نگریست و هنگامی كه قیمت آن را پرسید سوء ظن شدیدی شدیدی به قلبش راه یافت ، چه ، ناشناس شیك پوش با لبخندی گفت : (( سه هزار تومان ! )) بارئن مگردیچ می دانست اقلا هفت هزار تومن قیمت حلقه است . ولی ناشناس با لحنی صادقانه گفت :
- البته قیمت این حلقه خیلی زیادتر از این هاست و دكتر (( شلوخیم )) هم كه به تازگی از وین به تهران آمده مقدار زیادی جواهرات با خود دارد . اگر شما مرا راضی نگهداردید می توانیم كلیه جواهرات او را به قیمت نازلی برایتان خریداری كنم .
برای اینكه هیچگونه خیالی هم به خاطرتان راه نیابد انگشتر ار پیش شما می گذارم و فردا ساعت 4 بعد از ظهر خواهم آمد كه به اتفاق برای دیدن جواهرات دكتر برویم ........
سپس با دست سلام دوستانه داده ، خارج شد ........
بلیغ پس از خروج از جواهر فروشی بارون مگردیچ در خیابان استانبول ، به مطب دكتر (( ر- ح )) رفته و پس از معرفی خود به عنوان یك ارمنی اضهار داشت : برادر من به دختری افغانی كه در خیابان شاهرضا ( انقلاب كنونی ) مسكن دارد سخت عاشق شده است و پس از مدتها فراق و قهر و امتناع عجالتا قبول كرده اسلام بیاورد تا وسایل عروسی از هر حیث فراهم گردد ولی فامیل دختر حكم كرده اند داماد قبل از ادای شهادتین باید (( ختنه )) شود !
در این صورت تصدیق می فرمائید كه برادر من چاره ای جز‌ (( ختنه )) كردن ندارد . آیا ممكن است شما در مقابل 300 تومان فردا ساعت 4 بعد از ظهر انجام این معامله دلچسب را قبول كنید ؟!
ضمنا موضوع دیگری كه لازم است عرض كنم این است كه براردم چون فوق العاده از این كار و سپردن خود به تیغ جراح وحشت دارد به هیچ وجه نباید بفهمد برای عمل جراحی به اینجا آمده است بلكه باید قبلا در فنجان قهوه او قدری داروی بیهوشی بریزید كه عمل ، بدون دردسر انجام پذیرد .
دكتر كه مردی فوق العاده دل رحم و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود این كار را پذیرفت تا به قول خودش خدمتی هر جند كوچك ! در رسیدن عاشق دلباخته ای به مشوق انجام داده باشد .
دكتر صد تومان به عنوان ودیعه و پیش پرداخت گرفت و در حالیكه سرش را به علامت رضایت تكان می داد با شوخ طبعی گفت : (( البته در راه عشق باید سر باخت )) !
روز بعد چهار بعد از ظهر بارون مگردیچ و سید مهدی بلیغ صحبت كنان به طرف محكمه دكتر می رفتند !
ربع ساعت بعد ، در سالن پذیرایی دكتر ، سه نفر به دور میز گرد نشسته و فنجان های قهوه خوری خود را تازه تما كرده بودند .............
مدتی از سردی هوا و نیامدن باران صحبت شد ولی بارون مگردیچ كاملا مواظب بود در معامله جواهرات ! كلاه سرش نرود ..... اما كم كم احساس كرد سرش به دوران افتاده و چشمهایش سیاهی می روند !
با نهایت وحشت برای برخاستن حركتی به خود داد ولی نتوانست برخیزد ، سرش بر رئی سینه خم شد و پس از چن لحظه د روی مبل به خواب سنگینی فرو رفت !
پرستار ها به سرعت لباس های بارون مگردیچ را درآورده خودش را روی تخت عمل خوابانیدند . دكترها و پرستارها با عجله در رفت و آمد بودند و تند تیز چسب و پنبه و الكل می آوردند ! پس از نیم ساعت به میمنت و مباركی (( ختنه سوران )) نوزاد 55 ساله به پایان رسید ! و دكتر عرق ریزان از اتاق عمل بیرون رفت .
برادر قلابی بارون هم در حال یكه لباسهای بارون را تا می كرد با مهارت دسته كلید مغازه را از جیب های او بیرون كشید به سرعت در جبی بغل خود جا داد . سپس قدری راجع به حال مریض با دكتر صحبت كرد و به بهانه گرفتن نسخه و دارو از محكمه دكتر خارج شد و یك ساعت بعد در حالیكه جواهرات بارون مگردیچ را درچمدان كوچكی ریخته بود در یكی از محله های جنوب شهر به كافه ای داخل شد تا به سلامتی این شكار زخمی حلال ! گیلاسی بزند ....
بارون مگردیچ فلك زده پس از ساعتی چشمان خواب آلودش را گشود و در منتهای تعجب حس كرد قسمتی از بدنش را نوار پیچ كرده اند ! بی اختیار ناله وحشت انگیزی از گلویش خارج شد و فریاد زد : « اینجا كجاست ؟ ... چرا من نوار پیچ شده ام ؟!»
دكتر با لبخندی شیرینی گفت :
« وحشت نكنید ! عمل به خیر و خوشی گذشت و همانطور كه به برادرتان هم گفتم شما در راه عشق سر باختید ! ولی غصه ندارد سر خودتان سلامت !!»
بارون از این حرف های مبهم و گوشه دار عصبانی شد فریاد زد :
« آقا این چه وضعی است ؟! اگر جواهر دارید بیاورید و گرنه چرا مرا مسخره كردهای ؟»
سپس حركتی به خود داد كه از تخت برخیزد اما سوزش شدیدی در خود احساس كرد و دوباره با بی حالی به روی تخت افتاد !
دكتر كه از این حالت جدی (( بارون مگردیچ )) سوء ظنی به خاطرش افتاده بود با قیافه جدی پرسید : « مگر شما برای ختنه كردن اینجا نیامده بودید ؟»
مگردیچ كه تازه فهمیده بود كجایش را بریده ان با تعجب و تاثر گفت :
« ختنه ؟! ختنه ؟! »
و از شدت تاثر جیغ كشید و مجددا بیهوش شد !
دو روز بعد با پست شهری بسته ای با كاغذی به این مضمون برای دكتر (( ر- ح )) رسید :
ختنه سوران نو رسیده بارون مگردیچ را با تمام ملحقات آن به حضرتعالی كه این عمل پر افتخار را انخام داده اید صمیمانه تبریك عرض می كنم و برای یاد بود یك عدد تیغ دلاكی جوف بسته تقدیم می دارم .
ارادتمند : رهین منت ابدی شما
یك هفته بعد مگردیچ در حالیكه به جای شلوار یك عدد لنگ حمام به دور كمر خود پیچیده بود دكان خودش را جارو می كرد و در قفسه های خالی آن ، چند تكه كالباس وژانبون آویزان كرده بود

[ دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱ ] [ 14:46 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا