لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

ای که به خشم کرده ای ، قصد دل من ، این مکن
سنگ مزن بر آینه ، آینه مشکن ، این مکن

جام و گل است نوبتی ، جان و دل است نوبتی
جام مشکن که نـَبوَد این جام شکستن ، این مکن

ای شده از تو باغ دل ، غرق شکوفه ها ، مرو
گلشن من بدل مکن باز به گلخن ، این مکن

تا به شتاب می دوی ، عمر منی که می روی
از کفم و منت شده ، دست به دامن ، این مکن

موسی من ، مرا به آب از چه می افکنی چنین ؟
نیل کجا و ، وعده ی وادی ایمن ؟ این مکن

بال پریدنم اگر هدیه نمی دهی دگر
می شکنی زمن چرا پای دویدن ؟ این مکن

بر سر چاهش ای پری ، تهمتن ار نیاوری
سنگ چه افکنی دگر ، بر سر بیژن ؟ این مکن

بس بود آن چه می کند با دل من نبودنت
وقت وداع و این نزاع ؟ آه گل من ، این مکن

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ] [ 10:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا