لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

همیشه می گفت، ببین... هوا رو بو بکش... ببین ماه آذر چه عطری داره

دیوانه بود!

آذر ماه هیچ عطر بویی نداشت جز سوز و سرمایی که نوید زمستان را می داد.

من اخم می کردم و یقه پالتوام را بالا می دادم...

می گفت، ماه آخر پاییزه... عطر عاشقی داره دیوونه... درختا... بارونش...

حتی سوز و سرماش میگه چتر نمی خواد...

یه قلب عاشق می خواد یه همراه...

اون وقت کل دنیا میشه جاده و انتها نداره...

شاید دیوانه بود... اما راست می گفت.

کل دنیا را در همان آخرین ماه پاییز با او قدم زدم.

لعنتی انگار تمام نمی شد جاده عشق...

[ شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱ ] [ 13:16 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا