لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

خودم را به فروش گذاشته ام

چوب حراج زده ام به رویاهایم

کسی بیاید مرا بخرد

برنگرداند …

رودخانه ای درسرم دارم

پر از قرل آلای دیوانه

خواب هایی

که خواب شان را حتی کسی ندیده …

درخت انگوری درسینه دارم

مست …

سر از شانه هایم درآورده

دختران همسایه از انگورهایش می چینند …

چند تا کلمه دارم

که بیشترشان دوستت دارم است

چند شعر

که هنوز جایی نخوانده ام …

و چتری که هیچ بارانی بغلش نکرده

در سرم رویاهای زیادی دارم

اتاقی کوچک

و یک تنهایی بزرگ

آنقدر بزرگ

که همه ی اینها را درخود گم کرده است …

[ شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:50 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا