لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

این روزها به هرچه گذشتم کبود بود

هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود

این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای

اخبار منفجر شده ی صبح زود بود

جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست

محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!

ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم

عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود

پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید

ساعت برای با تو نشستن حسود بود

دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟

با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟!

[ یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ ] [ 11:45 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا