ژاله اصفهانی
ژاله اصفهانی که نام اصلی اش، مستانه سلطانی است طبق شناسنامه در سال ۱۳۰۰ به دنيا آمد. او در سيزده سالگی نام خود را به ژاله تغيير داد و همين سال بود که اولين شعرش را سرود. ژاله خيلی زود به شاعر شناخته شده ای بدل شد و ملک الشعرا بهار شعر او را ستود.
اولين کتاب شعر ژاله اصفهانی با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۳ در تهران منتشر شد.
وی با همسر نيما يوشيج، پدر شعر نو فارسي، دوستی کرد و به همراه نيما و بزرگانی چون علامه دهخدا و ملک الشعرا بهار در نخستين کنگره نويسندگان ايران در سال ۱۳۲۵ شرکت جست.
او پس از ازدواج، ژاله بديع تبريزی نام گرفته بود. شوهرش، شمس الدين بديع تبريزی، افسری جوان بود که سودای آزادی و عدالت برای کشورش را داشت و همين امر ۶۰ سال زندگی در غربت را برای ژاله رقم زد.
ژاله اصفهانی در مهاجرت دوره پنج ساله ادبيات را در باکو به اتمام رساند و با آموختن زبان آذربايجانی، بيش از هزار بيت از اشعار کلاسيک شاعران ترک را به فارسی برگرداند.
وی پس از آن، در مسکو تا مقطع دکترا به تحصيل ادبيات پرداخت و همزمان با کار برای انستيتو ادبيات ماکسيم گورگی، رساله ای به زبان روسی درباره نيما يوشيج به چاپ رساند.
او در تاجيکستان و آذربايجان و مسکو به عنوان ژاله زنده رودی شناخته می شود و در ايران به نام ژاله اصفهانی شهره است.
ژاله در سال ۱۳۵۹ به ايران بازگشت، اما خيلی زود مجددا مجبور به ترک وطن شد و به لندن مهاجرت کرد. اما در آنجا نيز دست از کار نکشيد و تا لحظه های پايانی عمر به سرودن شعر ادامه داد. وی در روز 29 نوامبر 2007 در بیمارستانی در لندن درگذشت . روحش شاد .
ژاله اصفهانی، ۱۳ مجموعه شعر از جمله اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، موج در موج، ترنم پرواز و شکوه شکفتن از خود به جا گذاشت.
کتابهای ژاله اصفهانی:
گل های خود رو ، زنده رود ، اگر هزار قلم داشتم ، کشتی کبود ، نقش جهان ، البرز بی شکست ، خروش جنگل ، ای باد شرطه ، ترنم پرواز ، موج در موج ، شکوه شکفتن و...
شاد بودن هنر است
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ،
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد