لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

همیشه تعدادی از اسامی قدیمی، مثلا اسمِ آدم‌ها، آدم‌هایی از ۳۵ سال پیش را به شکلی وسواس‌گونه در ذهنم مرور می‌کردم؛ همبازیانی و همکلاسانی از ۷ سالگی. خوشحال می‌شدم که تمامی اسم‌ها هنوز یادم مانده و تمامی خاطره‌ها. شفافِ شفاف و همچون کتابهایی به دقت دسته‌بندی‌شده و منظم در جای خود. حالا بعضی از این اسامی از یاد می‌روند. تصاویرِ مربوط به آن‌ها کدر می‌شوند. انگار که بازتاب تصویری بر مردابی راکد هستند.

نشسته‌ام روی نیمکتی در یک تپه از پارکی جنگلی و شهود می‌کنم که در بهار طبیعت خزان زندگی فرا رسیده است و چشمان رویابینِ من خیره به روبه‌رو ولی خالی از هر نگاه، به جای رنگین‌کمان، برف‌بوران می‌بیند. اگر دیگران در بیابان سراب می‌بینند، من در چمنزار باغی سرمازده می‌بینم. سال نو شده و من کهنه. در بهار زمستان شده و ناگهان رسیده از راه گَردِ پیری.

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ] [ 11:37 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا