شب، بسان نغمهای است پراز سکوت و بیصدا میآید.
دوستش دارم، چراکه شبها بسیار هشیارتر از روزم، روحم تازهتر، ذهنم آرامتر و حالم بهتر است.
کسانیکه زندگی برایشان در جریان است از نوشتههایم چیزی دستگیرشان نمیشود. سکون لامنتهای ذهنم به حرکت زندگیام پایان داده و من در هالهای از ابهام و خلاء قرار دارم. قلمم نمیچرخد، ذهنم کار نمیکند، چشمانم کور شده و گوش هایمکر!
در سکون مطلق_
مدتهاست که حس میکنم سرازیری زندگیرا حس نکرده ام. گویی از جایی بهبعد فقط خستگی این فرازپیمایی بر تن رنجورم مانده و هرروزِخدا از دیروز خستهترم، هر روز نای کمتری برای ادامهدادن دارم. دیگر امیدم را از دست دادهام!
در این طوفان و خیزابه های زندگیم و در این گرداب بیرحم طبیعت همواره به قعرش کشیده میشوم و هرچه دستوپا میزنم بیفایده است، به مثال باتلاقی که هرچه میگذرد و هرقدر که بیشتر تکاپو میکنم بیشتر به عمق نزدیکتر میشوم تا رهایی...!
اما سوالیکه همیشه ذهنمرا درگیر میکند این است که: در عمق این فاجعه قرار است چه رخ دهد؟!
چهچیزی در انتظار من خواهدبود؟
من بهکجا کشیده میشوم و مقصدم کجاست؟
در انتهای اینسیاهی چهچیز انتظارمرا میکشد و هدف من در اینمیان چیست؟
من خالیام، خالیاز خشم، خالیاز عشق، خالیاز شادی و خالیاز دانش....
درون ساعت شنی روی میزم خون جای شن را گرفته و هرچه زمان میگذرد این خون با سرعت بیشتری به دلم میریزد. این زندگی آنی نبود که همیشه فکرشرا میکردم. قرار نبود اینگونه پیشبرود.
زخمی شده چرکین و عفونتکرده و هرروز بیشتر از دیروز به ژرفای روحم نفوذ میکند! اما من این نبودم...
من آدمی بودم پر از احساس آرامش، پر از نیک پنداری و پر از شادمانی! چه شد که این بلا برسرم نازل شد؟
فکر، فکر، فکر و فکر
پس چرا هیچ یادم نمیآید! فقط بخاطر دارم که زمانی اینگونه نبودم اما الان که به گذشته نگاه میکنم دلم هم برای ساده لوحی خودم میسوزد، از طرفی هم حسرت آن روز های دلخوشی را میخورم.
اکنون من چه چیز را میتوانم ضماد کنم بر تنمجروح روحم؟
چه چیزی مرهم شود بر تنخسته و بیآسایشم؟
چه تریاق کنم بر مسمومیت ناخودآگاه افکارم؟
آه که نمیدانید چقدر خسته و سردم...
مثل روز های آخرپاییز، مثل تمامزمستان...
به فصلی از زندگی رسیدهام که گویی پایانی ندارد، هر روز نکبتبارتر از دیروز
هر روز خاکستریتر از دیروز
و هر روز بیهوا تر از دیروز
در انتهای این شهر سرد و یخزده شهرکی را میبینم که از شدت برف تنها نوک آسمانخراش هایش سر از آن بیرون آوردهاند ، بین همهشان تارهایی زخیم بستهاند عنکبوت هایی که بهدنبال مکیدن خون کودکان بیگناه این شهرند!
جای منقار کلاغ های دمسیاه برروی سر اجساد بوگرفته سالمندان هنوز مشخص است.
آنها با چشمانی باز و با وحشت به من زل زدهاند...
کاسهسرشان متلاشی شده و بدنشان از شدت سرما یخ بسته بود.
مردان و زنانی را میبینم که در ماشین های ساکن در برف خشکشان زده! گویی میخواستند فرار کنند اما نتوانستند.
این شهر سراسر تباهی و بهفنا رفته من را به یاد جایی میاندازد که در آن زندگی میکنم و بزرگ شدهام.
امیدوارم بودم که جنازه کودکان را در چنگال عنکبوتها نبینم. دعا دعا میکردم که اینچنین صحنه دلخراشی در برابرم پدیدار نشود، قدم میزدم و صدای له شدن برف ها را زیر پاهایم حس میکردم.
ناگهان قطره خونی جلوی پایم چکید!
خونی تازه!
خون از شدت گرمایش برف را آب کرده و به پایین میرفت!
مات و مبهوت در جایی که بودم خشکم زد، نه قدمی جلوتر رفتم و نه حتی قدمی به عقب برداشتم.
صدای خردشدن استخوان به گوشم رسید!
سرم را آرام بالا بردم و آنچه نباید میدیدم را دیدم.
عنکبوت سر کودک را در دهانش بسان حبه قندی خرد میکرد و میخورد و تنش را بر روی تارش آویزان کرد.
آه که چقدر صدای شکسته شدن جمجمهها زجرآور و دردناک است.
من اینها را با چشم دیدم و هنوز زنده ام! باورش برایم سخت است.
به هر شکلی بود ازین منظره دور شدم، اما هرچه کردم از هزارتوی این شهر یخ زدهی بیروح نتوانستم فرار کنم.
تنها چیزی که میدانم ایناست که خانه عنکبوت سست و بی ثبات است و هنوز کودکان زیادی زیر آن برفها هستند که روزی شکوفا خواهند شد و بهار را به این شهر برمیگردانند.